پروفسور داود غلام آزاد(*)
ترجمه از آلمانی با کمک هوش مصنوعی
تحلیل الگوهای اقتدارگرایانهی زیست در بستر تغییر قریبالوقوع رژیم
داود غلامآزاد
پیشدرآمد: چرا این مقاله اکنون؟
فضای تهدید نظامی که اخیراً بر فراز ایران انباشته شده — ناوگانهای آمریکایی در خلیج فارس، حملات اسرائیل به تأسیسات هستهای، جابهجاییهای قدرت در درون ساختار اسلامی — پرسشی را که تا دیروز در سطح مباحث تخصصی میماند، به مسئلهای فوری و حاد تبدیل کرده است: در صورت تغییر رژیم، کدام نیروی سیاسی جانشین جمهوری اسلامی خواهد شد؟ و این گذارتحت چه نشانههای نمادینی رقم خواهد خورد؟
در این فضا، احیای پهلویگرایی — جنبش احیای سلطنت به رهبری رضا پهلوی دوم — توجه سیاسیای یافته که آن را به منزلهی پلی احتمالی میان جمهوری اسلامی و ایران دموکراتیک مطرح میکند. بعضی ازدولتهای غربی، شبکههای ایرانیان برونمرزی و بخشهایی از اپوزیسیون با آن همچون گزینهای واقعبینانه برای دوران گذار رفتار میکنند. این ارزیابی نیازمند تحلیل جامعهشناختی دقیق است — نه از سر دشمنی سیاسی، بلکه از سر احتیاط تحلیلی در برابر خطایی مشخص که پیامدهای تاریخی مخرب میتواند داشت.
این خطا چیزی نیست جز: اشتباه گرفتن اعلام ارزشهای دموکراتیک با موجود یت یک شکلزیست دموکراتیک. این مقاله بر پایهی ترکیبی از نظریهی نمادهای نوربرت الیاس و مفهوم «زبان به مثابهی شکلزیست» لودویگ ویتگنشتاین استدلال میکند که این خطا دراحیای پهلویگرایی ساختاری است — و اینکه تغییر رژیم زیر این نشانههای نمادین، نه دموکراتیزاسیون، بلکه به احتمال زیاد بازتولید شکلزیست اقتدارگرایانه در قالبی نهادی نو را به ارمغان خواهد آورد.
دربارهی روش: این مقاله جنبشهای سیاسی را نه از طریق برنامههای اعلام شده شان، بلکه از طریق کارکرد نمادینشان تحلیل میکند — بازیهای زبانی، آیینها و پویاییهای احساسی جمعی. پرسش این نیست که کنشگران چه میخواهند؟ پرسش این است که در کدام شکلزیست نمادین عمل میکنند — و پیامدهای ساختاری این کار چیست؟
I. شکلزیست چیست؟
مفهوم «شکلزیست» پایهی نظری این مقاله است. این مفهوم اغلب به کار میرود، اما به ندرت با عمقی که میطلبد باز میشود. پیش از آغاز تحلیل، باید این مفهوم به تفصیل پرورانده شود — چرا که بدون درک آن، همهی آنچه پس از این میآید سطحی خواهد ماند.
۱.۱ ریشهی ویتگنشتاینی: زبان به مثابهی شکلزیست
لودویگ ویتگنشتاین این مفهوم را در «پژوهشهای فلسفی» (۱۹۵۳) ابداع کرد. او در پی پاسخ به پرسشی به ظاهر ساده بود: معنای یک کلمه چیست؟ پاسخ سنتی فلسفه این بود: معنای یک کلمه همان تصویر یا مفهومی است که در ذهن گوینده برمیانگیزد — یک بازنمایی ذهنی، یک نقش باطنی از اشیاء. ویتگنشتاین این پاسخ را با مشاهدهای ساده رد کرد: اگر معنا در سر نشسته، چطور است که دو نفر یک کلمه را در یک موقعیت به یک شکل میفهمند؟ معنا خصوصی نیست — عمومی است. و عمومی یعنی: در کردار مشترک ریشه دارد.
گزارهی مشهور او این است: معنای یک کلمه، کاربرد آن در زبان است. و این کاربرد در آن چیزی جاسازی شده که او «بازی زبانی» مینامد: عملکردی قاعدهمند از گفتار و اعمال در موقعیتهای اجتماعی مشخص. فردی دستور میدهد، التماس میکند، هشدار میدهد، سلام میکند، توضیح میدهد، توصیف میکند، قضاوت میکند، شکایت میکند — هر یک از این اعمال یک بازی زبانی است با قواعد، حرکات و اهداف خاص خود. بنابراین: معرفی یک زبان، معرفی یک شیوه زندگی است.
این گزاره به چه معناست؟ به این معنا که بازیهای زبانی در هوا معلق نیستند. آنها بر مجموعهای از عملکردها، عادات، نهادها، ارزشگذاریها و بدیهیات مشترک تکیه دارند — بر یک شکلزیست. بازی زبانی «وعده» مثلاً فقط در شکلزیستی کار میکند که وعده را الزامآور میداند، پیامدهای اجتماعی برای ناقضان آن قائل میشود، و تمایز میان وعده و اعلام ساده را در عمل درک میکند. در شکلزیستی که این پیششرطهای زمینهای غایباند، کلمهی «وعده» هرچند شنیده میشود، اما بازی زبانیاش کار نمیکند. کلمه هست؛ شکلزیست آن نیست.
شکلزیست برای ویتگنشتاین مفهومی عرفانی نیست. مجموعهی بدیهیات مشترکی است که هر بازی زبانی را حمل و امکانپذیر میکند. این چیزی است که دیگر نیازی به توجیه ندارد — صرفاً همان چیزی است که هست، به شیوهای که شخص آن را میسازید. بنا بر این: نه فرضیهها، بلکه کردار است که پایهی بازی زبانی است. شیوهی زندگی، شالودهای است که خود در زبان نهفته نیست، بلکه در عمل نهفته است – در انجام دادن، تجربه کردن و عادت کردن به آن.
۱.۲ الیاس: شکلزیست به مثابهی فرآیند تاریخی
آنجا که ویتگنشتاین ساختار منطقی شکلزیست را توصیف میکند، نوربرت الیاس میپرسد این شکلزیست چگونه پدید میآید، چگونه دگرگون میشود و چگونه در روابط قدرت اجتماعی جای میگیرد. برای الیاس، زبان نه تنها در شکلهای زیست جاسازی شده — زبان جهانی است آنگونه که آدمها تجربهاش میکنند. این چیزی بیش از یک گزارهی معرفتشناختی است؛ یک گزارهی جامعهشناختی است: شیوهای که یک جامعه جهان خود را از نظر زبانی نظم میدهد — چه تمایزاتی برقرار میکند، چه مقولاتی را بدیهی میانگارد، چه چیزی گفتنی و چه چیزی ناگفتنی است — رسوب فرآیندهای طولانی قدرت، منازعه، تمدنسازی و شکلدهی به عادتواره است.
الیاس مفهوم «پیکربندی» را میپروراند: تار و پود وابستگیهای متقابل آدمها که در آن قدرت، هنجار و نظم نمادین شکل میگیرد. پیکربندی هیچگاه ساکن نیست — فرآیند است. برای درک این مفهوم تصور رقصی چون تانگو متواند کمک کند: تبلور حرکاتی متقابلان وابسته ومبتنی بر قاعده. و در این فرآیند است که عادتواره شکل میگیرد: طبیعت ثانوی انسان، شیوهی احساس کردن، دیدن، قضاوت کردن و عمل کردن که در تن و جان نشسته. عادتواره آگاهی نیست — عمیقتر نشسته. در تن نشسته، در بازتابها، در آنچه نیازی به تأمل ندارد چون بدیهی است.
بنابراین، شکلزیست پیوسته دو سویه تعیین میشود: ساختاری است که در تاریخ پدید آمده — حاصل فرآیندهای طولانی پیکربندی روابط انسانها— و عملکردی است زیسته که روزانه بازتولید میشود، بدون اینکه کنشگران لزوماً از آن آگاه باشند. کلید فهم پایداری آن همین است: شکلزیست با تصمیم تغییر نمیکند. با انباشت تجربهی عملکردهای نو تغییر میکند — عملکردهایی که بدیهیات نو میآفرینند — و این فرآیندی است که نسلها به طول میانجامد.
۱.۳ شکلزیست چیست — و چه نیست
شکلزیست یک ایدئولوژی نیست. ایدئولوژیها نظامهای اعتقادی آگاهانهاند — میتوان آنها را آموخت، نقد کرد، رد کرد و با هم عوض کرد. شکلزیست زمینیه ای است که ایدئولوژیها اصلاً در آن پدید میآیند. آن چیزی نیست که آدم فکر میکند، بلکه ساختاری است که در آن فکر میکند. دو نفر میتوانند ایدئولوژیهایی کاملاً متضاد داشته باشند و در عین حال همچنان شیوه زندگی یکسانی داشته باشند— اگر همان بدیهیات دربارهی سلسلهمراتب، اقتدار، کرامت و نظم را درونی کرده باشند.
شکلزیست با فرهنگ به معنای انسانشناختی یکی نیست. فرهنگ اغلب به مجموعهی سنتها، آیینها، آثار هنری و میراثی اشاره میکند که گروهی را تعریف میکند. شکلزیست خاصتر و عمیقتر است: ساختار عملکرد مشترکی است که به این داراییهای فرهنگی معنا میبخشد. همان فرهنگ میتواند در شکلهای زیست متفاوت به کار گرفته شود — و برعکس، آدمهایی از حوزههای فرهنگی بسیار متفاوت میتوانند همان شکلزیست را داشته باشند، اگر همان بدیهیات بنیادی دربارهی همزیستی اجتماعی را درونی کرده باشند.
شکلزیست با فرهنگ سیاسی به معنای آلموند و وربا یکی نیست. فرهنگ سیاسی به نگرشها و جهتگیریهای ارزشی قابلاندازهگیری نسبت به نظام سیاسی اشاره میکند. شکلزیست در لایهای عمیقتر قرار دارد: : این شیوه، زمینه پیشاتأملی است که این نگرشها بر آن پدید میآیند. قابل پرسش نیست — چون از اعتقاداتی که بتوان بیانشان کرد ساخته نشده، بلکه شامل اعمالی است که آدم انجام میدهد بدون اینکه متوجه شود.
شکلزیست سرانجام با ذهنیت، خلق ملی یا روح ملی یکی نیست. این مفاهیم به خاصیتی ذاتی و تغییرناپذیر برای گروههای جمعی دلالت میکنند — نوعی سرشت فطری یا اجتنابناپذیر. مفهوم شکلزیست نمادین دقیقاً در برابر این میایستد: بر برساختگی تاریخی و از این رو بر تغییرپذیری اصولی تأکید میکند. شکلهای زیست تقدیر نیستند — تاریخ منجمدشدهاند. و تاریخ میتواند تغییر کند.
۱.۴ شکلزیست چگونه عمل میکند: ناپیدایی بدیهی
مهمترین ویژگی شکلزیست ناپیدایی آن است. دقیقاً آنگاه مؤثرترین است که دیده نمیشود — آنگاه که به منزلهی طبیعت، به منزلهی بدیهی، به منزلهی «اینگونه است که جهان است» نمایان میشود. توصیف کتیرایی از خانهی پدری در «از خشت تا خشت» نمونهی کلاسیک است: نظمی که در آن چه کسی کجا مینشیند، چه کسی اول سخن میگوید، چه کسی آخر غذا میخورد — این قانون نبود، این جهان بود. قانون را میتوان شکست؛ جهان را نمیشکنند.
از نظر جامعهشناختی این بدین معناست: شکلزیست از نقد در امان است، چون معیارهای نقد را خود تعریف میکند. کسی که در شکلزیستی بالیده که اقتدار را طبیعی میفهمد، نهادهای دموکراتیک را با چشمان همان شکلزیست خواهد نگریست: به عنوان شکلی نوین از اقتدار، به عنوان تجسمی نوین از رهبر، به عنوان منبع مشروعیتی نوین برای سیادتی کهن. او دموکراسی میبیند — اما از دریچهی بازی زبانی شکلزیست خودش. و این بازی زبانی هر مفهوم دموکراتیکی را پیش از پردازش به دستور زبان خود ترجمه میکند. این همان سازوکاری است که پشت «اثر تأخیری عاتواره اجتماعی» قرار دارد: نهادها میتوانند به سرعت برپا شوند، چون در سطح نظم اجتماعی عمل میکنند. شکلهای زیست کند تغییر میکنند، چون در تنها، روالها و بدیهیات زندگی روزمره لنگر انداختهاند. میان تحول نهادی و تحول شکلزیست یک عدم تقارن زمانی است که با ریتمهای نسلی سنجیده میشود.
۱.۵ شکلزیست نمادین — مفهوم یکپارچه
مفهوم «شکلزیست نمادین» آنگونه که در این مقاله به کار میرود، چهار رشتهی نظری را میآمیزد: عملکردمحوری ویتگنشتاین (شکلزیست به عنوان عملکرد مشترک، نه ایده)، فرآیندی بودن الیاس (شکلهای زیست در پیکربندیهای تاریخی پدید میآیند و دگرگون میشوند)، درونیسازی بوردیو (شکلهای زیست در عادتواره نشستهاند، نه در آگاهی) و بُعد قدرت گرامشی (شکلهای زیست میدانهای هژمونی و ضدهژمونیاند).
«نمادین» در این زمینه یعنی: شکلزیست نه در عملکردهای خام، بلکه در عملکردهای نمادینِ میانجیشده شکل میگیرد — در زبان، ژست، آیین، روایت، تصویر. مجموعهی بدیهیات نمادین یک جامعه است: برداشتهای مشترک از اقتدار و اطاعت، از کرامت و ننگ، از حق و ناحق، از نظم و آشوب. این بدیهیات نمادین اعتقادات آگاهانه نیستند — عینکیاند که اعتقادات از دریچهی آن شکل میگیرند.
برای تحلیل سیاسی این بدان معناست: دموکراتیزاسیونی که فقط نهادها را برقرار میکند، بدون اینکه شکلزیست نمادینی را که این نهادها باید با آن پر از معنا شوند دگرگون کند، ساختاری است محکوم به شکست. نه به خاطر نیات بد، نه به خاطر کمبود هوش کنشگران، نه به خاطر خرابکاری دشمنان — بلکه از این رو که دستور زبانی که بازیهای زبانی دموکراتیک بتواند در آن اجرا شود، غایب است. این عمیقترین درس تاریخ سیاسی ایران در صد و پنجاه سال گذشته است.
II. چارچوب تحلیلی: اشکال زیست نمادین و شکست دموکراتیزاسیون
با مفهوم شکلزیست نمادین میتوان اکنون با دقتی مشخص نشان داد که فرآیندهای دموکراتیزاسیون ساختاری چگونه شکست میخورند. ایران در صد و پنجاه سال گذشته آزمایشگاه نمونهوار این موضوع بوده است: شش تحول سیاسی ژرف — انقلاب مشروطه ۱۹۰۶، دوران مصدق ۱۹۵۱-۵۳، انقلاب سفید دههی شصت، انقلاب اسلامی ۱۹۷۹، جنبش اصلاحات ۱۹۹۷-۲۰۰۴، موجهای خیزش ۲۰۰۹، ۲۰۱۹ ، ۲۰۲۲ و خونین ترین آنها دی ۱۳۴۱— و هر بار، نهادهای نو در کمترین زمان به ساختارهایی بدل شدند که از نظر ساختاری به همان الگوی کهن سیادت شباهت میبردند.
توضیح در توطئه، ضعف یا عقبماندگی نیست. در پایداری شکلزیست نمادین است: یک دستور زبان ژرف از نظم اجتماعی که سیادت را شخصی، مقدس و سلسلهمراتبی رمزگذاری میکند — و تجربهای ندارد که در آن قدرت واقعاً از طریق هنجارهای غیرشخصی محدود شده باشد. تا زمانی که این شکلزیست نمادین پایدار بماند، نهادهای نو به بازی زبانی آن ترجمه میشوند: مجلس به میدان وفاداریهای شخصی تبدیل میشود؛ قانون اساسی به منبع مشروعیت قدرتمندتر؛ انتخابات به آیین تأیید یا ابزار ارتقای شخصی.
«اثر تأخیری عادتواره اجتماعی» نام این نابرابری زمانی است: تحول نهادی و تحول شکلزیست نمادین ریتمهای زمانی متفاوتی دارند. نهادها میتوانند در ماهها برقرار شوند؛ شکلهای زیست در نسلها تغییر میکنند. این عدم تناسب عمیقترین علت شکست همهی تلاشهای دموکراتیزاسیون ایرانی است — و در صورت تغییر رژیمی که از بیرون برانگیخته شود، دوباره عمل خواهد کرد، مگر آنکه آگاهانه با آن مبارزه شود.
III. پهلویگرایی احیاگر چیست؟ — فراتر از برنامه
از منظر جامعهشناختی، پهلویسمِ احیاگر، یک حزب سیاسی یا یک برنامه منسجم نیست. بلکه یک شیوه زندگی نمادین است – مجموعهای فشرده و اسطورهای از بازیهای زبانی، تمایلات عاطفی و نظام حافظه جمعی که در تجربه مهاجران حفظ شده است، و سلطنت را به عنوان یک عصر طلایی گمشده و شاه را به عنوان تجسم عظمت و عزت ملی ایران رمزگذاری میکند.
این شیوه نمادین زندگی نه از طریق تصمیمات سیاسی، بلکه از طریق روایتهای خانوادگی، رویدادهای نوستالژیک، موسیقی ایرانی دوران پهلوی و آیینهای یادبود – اما مهمتر از همه، از طریق تضاد آشکار جمهوری اسلامی – پرورش یافته است. آنچه طی دو نسل منتقل شده است، یک برنامه دولتی نیست، بلکه یک ساختار عاطفی بنیادی است: این ایده که ایران بزرگ بوده است، که میتواند دوباره بزرگ شود، و تجسم این بزرگی در یک شخصیت رهبر نهفته است.
این شکلزیست نمادین نه از طریق تصمیمات سیاسی، بلکه از طریق روایتهای خانوادگی، رویدادهای نوستالژیک، موسیقی فارسی دوران پهلوی و آیینهای یادمانی نگاهداری شده — اما مهمتر از همه، از طریق تضاد آشکار جمهوری اسلامی با خاطراتی گزینشی از گذشته طلایی. آنچه طی دو نسل منتقل شده است، یک برنامه دولتی نیست، بلکه یک ساختار عاطفی بنیادی است: این تصورکه ایران بزرگ بوده است، که میتواند دوباره بزرگ شود، و تجسم این بزرگی در یک شخصیت رهبر نهفته است.
اثر تأخیری عادتواره اجتماعی در دیاسپورا در جهتی خاص عمل میکند: شکلزیست نمادین نه تنها حفظ میشود، بلکه اسطورهای و تطهیرمیشود. آنچه در ایران عهد پهلوی یک سیادت متناقض، خشن و زیسته بود — با ساواک، شکنجه، سرکوب سیاسی، نابرابری طبقاتی — در فرهنگ خاطره به اتوپیا تبدیل میشود: به دوران نوسازی، رفاه، کرامت ملی. این پاکسازی دروغ نیست، بلکه ویژگیای ساختاری از حافظه در شرایط تبعید است: آنچه از دست رفته آرمان میشود، و آرمان واقعیت را پس میزند.
برای نسل جوانتر، این اسطورهی تطهیرشده جعل تاریخ نیست، بلکه تنها شکلزیست نمادین موجودشان است. رضا پهلوی دوم برای آنها نه سلطنت تاریخی، بلکه امکان آیندهای دیگر را نمایندگی میکند — رمزگذاریشده در نمادهای گذشته. این امکان متصورپهلویگرایی را از نظر سیاسی بسیجپذیر میکند: پناهگاه احساسی برای کسانی که تنها تجربهشان جمهوری اسلامی است.
IV. شعار و کالبدشناسی جامعهشناختی آن
شعار «یک ملت، یک رهبر، یک پرچم» مهمترین سند جامعهشناختی احیای پهلویگرایی است. نه به خاطر قصد استراتژیک احتمالی آن، بلکه به خاطر آنچه ناخواسته آشکار میکند: دستور زبان نمادین شکلزیستی که با عملکرد دموکراتیک ساختاری ناسازگار است. موازی بودن آن با شعار هیتلری «یک ملت، یک رایش، یک رهبر» صرفاً بلاغی نیست — ساختاری است. هر دو فرمول همان عملیات نمادین را انجام میدهند: آمیختن ملت، رهبر و نماد ملی به یک وحدت مقدس که اپوزیسیون مشروع نمیشناسد، چون اپوزیسیون در برابر وحدت، خیانت است.
ملت — یک ملت
در گفتمان دموکراتیک، مردم یک جامعه سیاسی از شهروندان آزاد و برابر هستند که از طریق نهادها و رویههای مشترک تشکیل شدهاند. بنا به تعریف، آنها کثرتگرا هستند: آنها شامل منافع متضادی هستند که توسط نهادها تنظیم میشوند، نه اینکه از طریق وحدت حل شوند.
در بازی زبانی پهلویهای احیاگر، مردم یک وحدت قومی-فرهنگی هستند – ملت ایران به عنوان یک دستاورد تمدنی، به عنوان یک تداوم تاریخی. در این شیوه زندگی، مردم یک فرآیند نیستند، بلکه یک موجودیت هستند. و از آنجا که آنها یک موجودیت هستند، دشمنان طبیعی دارند: کسانی که این وحدت را تهدید میکنند. اقلیتهای قومی که خواستار خودمختاری یا تمرکززدایی هستند، شهروندانی دارای حقوق در این بازی زبانی نیستند، بلکه تهدیدهایی برای وحدت ملی هستند. به همین دلیل است که فرمول تمامیت ارضی – که ظاهراً یک مفهوم دموکراتیک است – در بازی زبانی پهلویها عملکردی اقتدارگرایانه به خود میگیرد: این فرمول از مرزهای یک کشور تحت حاکمیت قانون محافظت نمیکند، بلکه از وحدت نمادین یک ملت با کدگذاری قومی محافظت میکند.
رهبر — یک رهبر
مفهوم رهبر آن شخصیت تحلیلی تعیینکننده است که ناسازگاری بازیهای زبانی در آن آشکارترین شکل را میگیرد. در بازی زبانی دموکراتیک هیچ رهبر طبیعیای وجود ندارد. نمایندگان منتخبی هستند با وکالتهای موقت، کنترلهای نهادی و حق برکناری. رهبری دموکراتیک یک وظیفه است، نه تجسم.
در بازی زبانی نمادپردازی اقتدارگرا، رهبر تجسم است: او مظهر مردم، ملت و تاریخ است. این تجسم از طریق انتخابات شکل نمیگیرد – بلکه از طریق نمایندگی نمادین موجه است: از طریق تداوم سلسلهای، از طریق حضور کاریزماتیک، از طریق توانایی بازتاب اشتیاق جمعی برای وحدت. از این ساختار یک پیامد سیاسی تعیینکننده برمیخیزد: نقد رهبر در این بازی زبانی اپوزیسیون دموکراتیک نیست، بلکه خیانت به ملت است. کسی که رضا پهلوی دوم را نقد میکند در منطق نمادین این شکلزیست نه یک کنشگر سیاسی را هدف قرار میدهد — بلکه به امکان وحدت ملی حمله میبرد.
پارافراز تحلیلی منطق نمادین پهلویستی: کسی که رهبر را نقد میکند، ملت را نقد میکند. کسی که ملت را تجزیه کند، در خدمت دشمن است. این اعتقاد نیست — این دستور زبانی است که اعتقادات در آن شکل میگیرند.
پرچم — یک پرچم
در گفتمان دموکراتیک، پرچم یک قرارداد است – نمادی که میتواند معانی مختلفی داشته باشد و مقدس شمرده نمیشود. تصادفی نیست که در دموکراسیهای توسعهیافته، سوزاندن پرچم ملی به عنوان یک ابراز نظرسیاسی از نظر قانونی محافظت میشود: زیرا نماد جامعه را نباید بر حقوق فرد مقدم داشت.
در بازی زبانی اقتدارگرا، پرچم یک شیء مقدس است. بیحرمتی به آن اعتراض نمادین نیست — بلکه حمله به خود وحدت است. تأکید بر یک پرچم — «یک پرچم» — این را رمزگذاری میکند: تنها یک نظم نمادین مشروع وجود دارد. هویتهای جایگزین حق نیستند، تهدیدند. این اساس نمادین ناسیونالیسم قومی است که در احیای پهلویگرایی نه پدیدهای حاشیهای، بلکه یک ویژگی ساختاری است.
V. لفاظی دموکراتیک و نمادگرایی اقتدارگرایانه – توضیح یک تناقض
آشکارترین و دشوارترین جنبهی احیای پهلویگرایی تناقض درونی آن است: چگونه ممکن است حقوق بشر اعلام شود و در عین حال بازی زبانیای به کار رود که برابری بنیادین اشخاص را نفی میکند؟ چگونه ممکن است دموکراسی پارلمانی خواسته شود و در همان حال شعاری به کار رفته که از نظر ساختاری فاشیستی است؟
پاسخ چارچوب اشکال زیست نمادین این است: کنشگران به طور همزمان دو بازی زبانی میبازند، بدون اینکه تناقض را دریابند. واژگان دموکراتیک در سطح پذیرفته شده — به عنوان واکنش به انتظارات بینالمللی، به عنوان خودنمایی استراتژیک، به عنوان معناشناسی آرمانی صادقانه. اما شکلزیست نمادین که بازی زبانی را حمل میکند دستنخورده میماند. این غربزدگی آل احمد در شکل سیاسیاش است: پذیرش اشکال دموکراتیک بدون دگرگونی شکلزیستی که این اشکال را حمل میکند.
این دورویی نیست — این همان چیزی است که ویتگنشتاین «سرگردانی از طریق کار کردن زبان در خلأ» مینامد: کلمات از شکلزیست طبیعیشان کنده و در زمینهای دیگر درج میشوند، بدون اینکه تغییر معنا احساس شود. دموکراسی در بازی زبانی پهلویستی یعنی: بهترین شکل حکومت برای ملتی متحد زیر یک رهبر خردمند — نه: محدود کردن نهادی هر حکومتی از طریق حقوق برابر همگان.
این سازوکار از اقتدارگرایی آشکار از نظر سیاسی خطرناکتر است، چون زبان نقد را در خود جذب میکند. از طریق پذیرش واژگان نقد در بازی زبانی خودش در برابر نقد مصون میشود. کسی که به پهلویگرایی ا اتهام غیردموکراتیک بودن میزند، پاسخ میگیرد: ما به دموکراسی و حقوق بشر متعهدیم. این پاسخ صادقانه گفته میشود — اما در بازی زبانی دیگری.
VI. مبارزه با دیکتاتور یا با دیکتاتوری — تمایز تعیینکننده
مهمترین پیامد تحلیلی و سیاسی چارچوبی که تا اینجا پرورانده شده تمایز میان مبارزه با دیکتاتور و مبارزه با دیکتاتوری به مثابهی اصلی ساختاری است. این تمایز هستهی تحلیل حاضر است.
احیای پهلویگرایی — در اعتقاد ذهنی صادقانهاش — با جمهوری اسلامی به عنوان دیکتاتوری میجنگد. اما با دیکتاتوری به عنوان شکلزیست نمادین نمیجنگد. محتوای سیادت را میکوبد در حالی که شکل آن را بازتولید میکند. میخواهد جمهوری اسلامی را جایگزین کند — اما در همان شکلزیست نمادین: با وحدت ملت، یک رهبر، یک نماد ملی.
به زبان ویتگنشتاین: بازی زبانی «یک ملت، یک رهبر، یک پرچم» همان دستور زبانی دارد که بازی زبانی ولایت فقیه. واژگان فرق میکنند؛ ساختار عمیق یکسان است. هر دو تنها یک نظم نمادین مشروع میشناسند. هر دو قدرت را به عنوان تجسم فردی میکنند. هر دو اپوزیسیون را به عنوان خیانت بیمشروعیت میکنند. هر دو منافع کثرتگرا را به عنوان تهدید وحدت رمزگذاری میکنند.
به عبارت دیگر: عادتواره اجتماعی که جمهوری اسلامی را حمل میکند و عادتواره اجتماعی که حامل پهلویسم است، گونههای مختلفی از یک شیوه زندگی نمادین هستند. هر دو محصول همان فرآیند پیکربندیاند – همان تاریخ طولانی حکومت فردیسازیشده و مقدسشده که از طریق انقیاد مشروعیت مییابد. این صریحاً به این معنی نیست که این دو از نظر سیاسی معادل هستند – جمهوری اسلامی یک نظام حکومتی تروریستی است که هیچ برنامه پهلویسم را نمیتوان با آن مقایسه کرد. اما به این معنی است که تغییر رژیمی که شیوه زندگی نمادین را بدون تغییر باقی بگذارد، از نظر ساختاری همان مسیری را طی خواهد کرد که همه تحولات قبلی ایران طی کردهاند:
شما میتوانید مهرههای شطرنج را بدون تغییر در بازی شطرنج عوض کنید. میتوانید شاه را با وزیر جایگزین کنید – بازی به قوت خود باقی میماند. تنها زمانی که قوانین بازی تغییر کنند، بازی تغییر میکند. – نقل قول آزاد با الهام از ویتگنشتاین
VII. توده و قدرت و منطق احساسی احیای پهلویسم
پویایی احساسی احیای پهلویسم بدون تحلیل راطهً توده و قدرت به درستی قابل فهم نیست. صعود رضا پهلوی دوم به عنوان رهبری نمادین در درجهی اول از ترجیح عقلانی برای سلطنت پیروی نمیکند — بلکه از منطقی احساسی و عمیق پیروی میکند: اشتیاق توده به شخصیتی که پراکندگی آنها را برطرف کند و ناتوانیشان را به قدرت جمعی تبدیل کند.
جامعهی ایرانی از ۱۹۷۹ مجموعهای از آسیبهای روحی انباشتهشده را تجربه کرده است: : انقلاب، هشت سال جنگ، سرکوب، فروپاشی اقتصادی، سرکوب جنبشهای اصلاحی، واکنش وحشیانه به قیامهای سالهای ۲۰۰۹، ۲۰۱۹ و ۲۰۲۲، و آخرین و از نظر تاریخی بیسابقهترین سرکوب خونین تظاهرات گسترده در سراسر کشوراوایل ۲۰۲۶. این انباشت آسیبهای روحی، یک گرایش عاطفی جمعی ایجاد میکند که غیر قابل اغماض است: اشتیاق برای رهبری که تودههای پراکنده و بیقدرت را به یک «ما»ی توانمند تبدیل کند.
در این زمینه، رضا پهلوی دوم در درجه اول یک برنامه سیاسی ارائه نمیدهد. او یک منبع نمادین ارائه میدهد.
رضا پهلوی دوم در این موقعیت در درجهی اول برنامهی سیاسی ارائه نمیدهد. او یک منبع نمادین ارائه میدهد: امکان همذاتپنداری جمعی با شخصیتی که مظهر تداوم، عزت ملی و غلبه عاطفی بر تحقیر کنونی است.
این امر توضیح میدهد که چرا نقد عقلانی تناقضاتش اینقدر کم تأثیر است: این انتقاد به سطحی میپردازد که هیچ نقش اصلی در پویایی عاطفی هویت جمعی ندارد. هر کسی که در لحظهای از اشتیاق جمعی برای وحدت، تناقضات منطقی شخصیت رهبر را نشان دهد، به عنوان دشمن وحدت تلقی میشود – نه به عنوان یک منتقد سازنده. این غیرمنطقی بودن نیست. این منطق ساختاری یک شیوه زندگی نمادین است.
VIII. تغییر رژیم زیر پرچم پهلویسم چه معنایی خواهد داشت
در بستر تحولات نظامی و ژئوپولیتیک کنونی، این پرسش دیگر آکادمیک نیست که تغییر رژیم زیر پرچم پهلویسم از نظر ساختاری چه معنایی خواهد داشت؟ زیرا حامیان پهلویسم در منطغه که هژمونی خود را در گرو حاکمیت رضا پهلوی مببینند با حملات هوایی خود در صدد احیایش در ایران هستند. در صورت استقرار مجدد پهلویسم با کمک نیروهای خارجی برای سومین بار در ایران – چارچوب اشکال نمادین زندگی، امکان تحلیل ساختاری را در سه مرحله فراهم میکند.
در مرحلهی اول — مرحلهی استقرار — ساختار نو نهادهای دموکراتیک برپا خواهد کرد: قانون اساسی انتقالی، مجلس، انتخابات. . این نهادها به دلیل برآورده کردن معیارهای رسمی، به عنوان نشانههایی از دموکراتیزاسیون در سطح بینالمللی شناخته میشدند. . شیوه نمادین زندگی ولی هنوز در پسزمینه عمل خواهدکرد – به عنوان یک چسب عاطفی و نمادین.
در مرحلهی دوم — بحران تثبیت — ناسازگاریهای بازی زبانی آشکار خواهد شد. نهادهای دموکراتیک با شکلزیست نمادین وارد تعارض میشوند: آنگاه که مجلس بر خلاف ارادهی رهبر تصمیم میگیرد، آنگاه که اقلیتها حقوق خودمختاری میطلبند، آنگاه که گروههای اپوزیسیون »وحدت ملی« را از طریق خاصگراییها ی خود به خطر میاندازند. در این لحظه شکلزیست نمادین منطق ساختاریاش را آشکار میکند: نهادها در خدمت »وحدت ملی «و رهبر قرار میگیرند — یا به حاشیه میروند.
در مرحلهی سوم — تثبیت اقتدارگرایانه — نهادهای دموکراتیک نه منحل، بلکه تهی میشوند: از نظر شکلی پابرجا میمانند اما وظیفهی محدود کردن قدرت را از دست میدهند. مجلس به ارگانی مشورتی تبدیل میشود؛ قانون اساسی به منبع مشروعیت بخشی؛ آزادی بیان در مرز »وحدت ملی« محدود میگردد. این نظام دیگرجمهوری اسلامی نیست — اما دموکراسی هم نیست. بلکه یک ساختار ترکیبی اقتدارگرایانه در لباس دموکراتیک.
در چنین حالتی مقایسه با شرایط ما قل از اسقرار نازیسم در آلمان به ذهن میرسد: جمهوری وایمار نهادهای دموکراتیک را در چارچوبی نمادین تأسیس کرد که نتوانست آنها را حفظ کند. نتیجه، استفاده از ابزارهای دموکراتیک برای نابودی خودشان شد. شرایط تاریخی متفاوت است – منطق ساختاری ولی یکسان است: نهادهایی بدون یک شکل حیات پایدار، صرفاً پوستههایی بدون هسته هستند.
- شرایط یک احتمال دیگر
از تحلیل پیشین نه یأس، بلکه تعیین دقیق شرایطی به دست میآید که تحت آن یک تغییر رژیم واقعاً میتواند عملاً آغازگر دموکراتیزاسیون باشد.
شرط اول شفافیت در مورد هدف مبارزه است.
دموکراتیزاسیون به معنای سرنگونی جمهوری اسلامی نیست – این شرط لازم است اما کافی نیست. دموکراتیزاسیون به معنای دگرگونی شیوه نمادین زندگی است که هم زیربنای جمهوری اسلامی است و هم زیربنای جایگزین پوپولیستی-سلطنتی ممکن آن است. کسانی که فقط با دیکتاتور میجنگند بدون اینکه با دیکتاتوری به عنوان یک شیوه نمادین زندگی مبارزه کنند، نسخه جدیدی از همان مشکل را تولید میکنند.
شرط دوم، تحلیل انتقادی از عمل نمادین خود است.
اپوزیسیون دموکراتیک باید بازیهای زبانی، ساختارهای رهبری و معناشناسی ناسیونالیستی خود را بررسی کند تا ببیند آیا ناخواسته همان دستور زبانی را که با آن مبارزه میکند، بازتولید میکند یا خیر. سوال این نیست که: آیا ما طرفدار دموکراسی هستیم؟ سوال این است: آیا در عمل خود، بازی زبانی دموکراسی را بازی میکنیم – یا در حال بازی زبانی ناسیونالیسم اقتدارگرا در لباس دموکراتیک هستیم؟
شرط سوم تمرین عملکردهای نمادین نوین است.
از آنجا که بازیهای زبانی در شیوههای زندگی ریشه دواندهاند، نمیتوان آنها را صرفاً با استدلال تغییر داد. عملکردهای نوین ضروریاند — در گروههای آموزشی، انجمنهای سازمانیافته به شیوهی دموکراتیک، در گفتگوهای خانوادگی — جاهایی که بازی زبانی دموکراتیک زیسته میشود، نه صرفاً تدریس میشود. این کار بین نسلیِ دگرگونی نمادینِ شکل زندگی است. زیرا تغییر عاتواره های اجتماعی نیازمند چندین دهه اند.
شرط چهارم ترجمهی منابع عاطفی است.
قدرت بسیج احیاپهلویسم دراشتیاق توده ها به وحدت، عزت و قدرت ملی گره میخورد. یک جایگزین دموکراتیک نیازی به انکار این احساسات ندارد، بلکه باید آنها را به زبان دیگری ترجمه کند: عزت شهروند به جای عزت ملت؛ قدرت نهادها به جای قدرت رهبر؛ وحدت از طریق وفاداری به قانون اساسی
به جای احیای »روح ملی«.
X. نتیجه: پرسش نمادین، پرسشی است سیاسی .
به محض اینکه تغییر رژیم در ایران از خارج امکانپذیر یا اجباری شود، پرسش نمادین با پرسش سیاسی یکسان میشود: این شکل سیاسی جدید چه شکل نمادینی از زندگی را تجسم خواهد بخشید؟
پهلویگرایی آنگونه که در شعارش بیان میشود پاسخی روشن میدهد: میخواهد جمهوری اسلامی را جایگزین کند، اما نه شکلزیست نمادینی که آن را حمل میکند. ساختاری است که با دیکتاتور میجنگد بدون اینکه با دیکتاتوری بجنگد — که واژگان دموکراتیک به کار میبرد بدون انکه در بازی زبانی دموکراتیک سخن بگوید — که حقوق بشر اعلام میکند بدون انکه شکلزیست نمادینی را زندگی کند که حقوق بشر را به عنوان بدیهی تجربه کند.
نظریه وتجربه تکوین تمدن نشان داده است که توسعه فرآیندهای تمدنی به زمان طولانی نیازمند است و درروند تغییر تار و پود وابستگیهای متقابل افرا رخ میدهد و درفرآیند اجتماعی شدن افراد به عادتوارهشان تبدیل میگررد. از این روروندنی است اجتماعی که در درفرآیند اجتماعی شدن افراد به تغییر طبیعت دوم آنها میانجامد. از طرف دیگر ویتگنشتاین نشان میدهد که پیشفرض تغییربازیهای زبانی، در تغییر اشکال زندگی تجربی نهفته است و نمیتوان آنها را با صدورحکم و فرمان معرفی ومستقر کرد. هر دو این نظریات مشترکان بما میآموزند: دموکراتیزه کردن ایران امکانپذیر است – اما مسئله ربطی به استقزاررژیمی »درست« ندارد، بلکه مربوط به تضمین نهادین فرآیند مناسب اسقراردمکراسی است. و این فرآیند هیچ ربطی به رهبری که مردم را زیر یک پرچم جمع میکند، ندارد.
در این مورد تصمیم سرنوشت ساز نه در واشنگتن، نه در تلآویو و نه در اقامتگاه مهاجران گرفته خواهد شد. این تصمیم در رویههای نمادین زندگی سیاسی روزمره اپوزیسیون دموکراتیک ایران گرفته خواهد شد – همین الان.
واژهنامهی مفاهیم کلیدی
این واژهنامه مفاهیم نظری بنیادی مقاله را به شکلی قابل فهم برای عموم توضیح میدهد. مخاطب آن خوانندگانی است که پیشزمینهی جامعهشناختی ندارند، و در عین حال مرجعی است برای آموزش سیاسی.
شکلزیست (Wittgenstein / Elias)
مجموعهی بدیهیات مشترکی که تفکر، گفتار و کردار یک جامعه یا گروه را حمل میکنند. شکلزیست اعتقاد یا ایدئولوژی نیست — زمین نامرعی ا ی است که اعتقادات بر آن پدید میآیند. این بدیهیات نه در آگاهی، بلکه در تنها، و روال عملکردهای زندگی روزمره انسانهاجای دارد. شکلزیست معمولاً بای انسانها قابل رویت نیست — تا زمانی که در آن زندگی میکند، به منزلهی طبیعت، به منزلهی «اینگونه است که جهان است» نمایان میشود؛ آن را فقط آنگاه میبیند که با شکلزیستی دیگر روبرو شوند یا وقتیکه در حال تغییر باشد. شکلهای زیست تاریخاً پدید آمدهاند و از اینرواصولاً قابل تغییرند — اما تغییرشان در ریتمهای نسلی رخ میدهد، نه سیاسی.
بازی زبانی (Wittgenstein)
عملکردی قاعدهمند از گفتن و کردار در یک موقعیت اجتماعی مشخص. ویتگنشتاین این مفهوم را به کار میبرد تا نشان دهد که زبان مجموعهای از برچسبها برای اشیاء نیست، بلکه مجموعهای از عملکردهاست: دستور دادن، خواهش کردن، هشدار دادن، وعده دادن، قضاوت کردن، سلام کردن و جز آن. هر یک از این عملکردها قواعد خاص خود دارند — و این قواعد در یک شکلزیست لنگر انداختهاند. همان کلمه میتواند در بازیهای زبانی مختلف معناهای مختلف داشته باشد: «عدالت» در یک بازی زبانی پدرسالارانه چیزی دیگر از «عدالت» در یک بازی زبانی حاکمیت قانون است. بسیاری از کژفهمیهای سیاسی از آنجا برمیخیزند که طرفهای مختلف همان کلمات را در بازیهای زبانی متفاوت به کار میبرند و این تفاوت را نمیبینند.
شکلزیست نمادین
مفهوم یکپارچهای که در این مقاله پرورانده شده که تلفیقی است از آلیاس، ویتگناشتیان، بوردیو و گرامشی. شکلزیست نمادین مجموعهای از بازیهای زبانی، عملکردها و الگوهای تفسیری است که تاریخاً پدید آمده، از طریق عادتواره اجتماعی درونی شده، و افق آنچه گفتنی، اندیشیدنی و از نظر سیاسی انجامدادنی است را برای اعضای یک جامعه تعریف میکند. «نمادین» به این اشاره دارد که این شکلزیست در زبان، ژست، آیین و تصویر شکل میگیرد — نه تنها در عملکردهای خام. این مفهوم عملکردمحوری ویتگنشتاین، فرآیندی بودن الیاس، درونیسازی بوردیو و بُعد قدرت گرامشی را در هم میآمیزد.
هابیتوس / عاتواره
طبیعت ثانوی درونیشدهی انسان: گرایشی که از طریق اجتماعیشدن به دست آمده، در تن لنگر انداخته، که جهان را به شیوهای مشخص وبدیهی درک میکند، ارزیابی میکند و به آن واکنش نشان میدهد. عاتواره آگاهی نیست و استراتژی آگاهانه هم نیست — ساختاری است پیش-تأملی که کنشها را بدون نیاز به تأمل ممکن میکند. انسانی با عاتواره اقتدارگرا به طور غریزی قدرت را شخصی و سلسلهمراتبی درک میکند — نه چونکه اینگونه تصمیم گرفته باشد، بلکه چونکه این شیوهی ادراک در ضمیر او نشسته. شکلگیریهای عاتواره کند تغییر میکنند، چون نه در سر، بلکه در ارتباطات عصبی مغزو تن ریشه دارند.
اثر تأخیری عادتواره اجتماعی
اثرات ناشی ازناهمزمان تحول نهادی و تحول شکلزیست نمادین. بنا برآهنگ متفات، نهادها میتوانند به سرعت برپا شوند — قانون اساسی، مجلس، دادگاهها در ماهها پدید میآیند. اما شکلزیست و عادتواره ای که این نهادها را با معنا میبخشد در ریتمهای نسلی تغییر میکنند. تا زمانی که این نابرابری آهنگ تغییرات پابرجاست، نهادهای نو در بازیهای زبانی کهن تفسیر و اجرا میشوند — تا آنکه به گونههایی از همان ساختار سیادت کهن تبدیل شوند. اثر تأخیری عادتواره اجتماعی توضیح میدهد که چرا تغییرات رژیم اینچنین اغلب الگوهای سیادت کهن را بازتولید میکنند.
پیکربندی (Elias)
تشکلهای اجتماعی منتج ازتار و پود وابستگیهای متقابل انسانها که در آن موازنه قدرت، هنجارها و نظم نمادین شکل میگیرند. تشکلهای اجتماعی هیچگاه نظامی ایستا نیست — بلکه فرآیندی اند از زندگی متقابلان وابسطه افراد به یکدیگر. الیاس این مفهوم را به کار میبرد تا از دوگانهی کاذب فرد و جامعه گذر کند: آدمها همیشه به عنوان مشارکتکنندگان پیکربندمشخصی وجود دارند — از همان آغاز در شبکههای وابستگی متقابلی نهاده شدهاند که آنها را شکل میدهند و که آنها نیز به نوبهی خود از طریق کردارشان این تشکلهای اجتماعی را بازتولید یا دگرگون میکنند. تغییرات پیکربندیها – علارغم خواست و اراده افراد در گیر -در درازمدت رخ میدهند و نتایجی غیرقابل پیشبینی به بار میآورند.
هژمونی / ضدهژمونی (Gramsci)
هژمونی توانایی یک ساختار سیادت را توصیف میکند که نه فقط از طریق خشونت، بلکه از طریق متقاعدسازی نمادین سیادت خود را اعمال کند: زیردستان سیادت را به عنوان امری طبیعی، مشروع یا اجتنابناپذیر میپذیرند. هژمونی از طریق زبان، مدرسه، رسانه، دین و همهی نهادهایی که زندگی نمادین یک جامعه را شکل میدهند عمل میکند. ضدهژمونی کار آگاهانهی ایجاد بازیهای زبانی و شکلهای زیست جایگزینی است که بدیهیت نظم نمادین حاکم را به لرزه درمیآورند. نه از طریق حملهی مستقیم به قدرت، بلکه از طریق دگرگونی صبورانهی شکلزیست نمادینی که این قدرت بر آن استوار است.
غربزدگی (آل احمد)
به معنای واقعی: بیماری غربزدگی. اصطلاح آل احمد برای پذیرش اشکال زندگی غربی بدون دگرگونی شکلزیستی که این اشکال را حمل میکند. نتیجه یک شکلزیست از هم گسسته است: نه کهن نه نو، بلکه وضعیتی دوگانه که در آن هر دو بازی زبانی به طور همزمان بازی میشوند بدون اینکه کنشگران از آن آگاه باشند. در بستر این مقاله: احیای پهلویگرایی شکلی از غربزدگی سیاسی است — واژگان دموکراتیک را پذیرفته بدون اینکه شکلزیست دموکراتیک را درونی کرده باشد.
تعارف
نظام پیچیدهی ادب آیینی و فروتنی نشاندادهشده در زندگی روزانهی ایرانیان. از نظر جامعهشناختی تعارف بیش از یک قرارداد است: عملکردی درونیشده که در آن سلسلهمراتب به طور همزمان شناخته و تحملپذیر میشود. تعارف نابرابری اجتماعی را به عنوان کرامت رمزگذاری میکند: کسی که عمیقتر تعظیم میکند ضعف نشان نمیدهد، بلکه انسانیتی متمدنانه. برای تحلیل شکلزیست نمادین، تعارف نمونهوار است: نشان میدهد چگونه یک شکلزیست روابط قدرت را به گونهای رمزگذاری میکند که نه به عنوان اجبار، بلکه به عنوان نظم طبیعی امور تجربه میشوند.
دستور زبان نمادین
در بستر این مقاله: ساختار عمیق بازیهای زبانی یک جامعه — قواعدی که بر اساس آنها مفاهیم سیاسی چون ملت، حق، رهبری، عدالت و نظم به کار میروند، فهمیده میشوند و عمل میشوند. دو جامعه میتوانند همان نهادهای سیاسی را داشته باشند و با این حال دستورهای زبانی نمادین متفاوت — چون این نهادها را درا شکال زیست مختلف بازی میکنند. دستور زبان نمادین به طور صریح تدوین نشده و آگاهانه نیست — ساختاری عمیق است که گفتار و کردار را سامان میدهد بدون اینکه خودش گفته شود.
پهلویگرایی احیاطلب
بر خلاف پهلویگرایی تاریخی — رژیم سلسلهی پهلوی ۱۹۲۵-۱۹۷۹ — پهلویگرایی احیاطلب جنبش احیای سلطنتی کنونی حول رضا پهلوی دوم را توصیف میکند که در دیاسپورای ایرانی پدید آمده و در سالهای اخیر وزن سیاسی فزایندهای یافته است. صفت «احیاطلب» خصلت اسطورهای این جنبش را برجسته میکند: این صفت نه به واقعیت تاریخی رژیم پهلوی، بلکه به یک آرمانشهرِ نمادینِ پالایششده از خاطره جمعی اشاره دارد که به عنوان یک چشمانداز سیاسی از آینده عمل میکند.
منابع: متون نظری بنیادی
Bourdieu, Pierre (1972): Esquisse d’une théorie de la pratique. Genf: Droz. — Dt.: Entwurf einer Theorie der Praxis. Frankfurt: Suhrkamp 1976.
Bourdieu, Pierre (1980): Le sens pratique. Paris: Minuit. — Dt.: Sozialer Sinn. Kritik der theoretischen Vernunft. Frankfurt: Suhrkamp 1987.
Canetti, Elias (1960): Masse und Macht. Hamburg: Claassen. — Neuausgabe: Frankfurt: Fischer 1980. [Grundlegend für die Analyse der emotionalen Massenpsychologie und der Führerdynamik]
Elias, Norbert (1939): Über den Prozeß der Zivilisation. 2 Bde. Basel: Haus zum Falken. — Neuausgabe: Frankfurt: Suhrkamp 1976. [Das Hauptwerk zu Figuration, Habitus und symbolischer Transformation]
Elias, Norbert (1970): Was ist Soziologie? München: Juventa. [Einführung in die Figurationssoziologie und den Homo-aperti-Begriff]
Elias, Norbert (1991): The Symbol Theory. London: Sage. — Dt.: Theorie der Symbole. Frankfurt: Suhrkamp 2001. [Das Spätwerk: Sprache als die Welt, wie sie von Menschen erfahren wird]
Gramsci, Antonio (1991ff.): Gefängnishefte. Kritische Gesamtausgabe. 10 Bde. Hamburg: Argument. [Grundlegend für den Begriff der Hegemonie und Gegenhegemonie]
Wittgenstein, Ludwig (1921): Tractatus Logico-Philosophicus. London: Kegan Paul. — Dt.: Frankfurt: Suhrkamp 1960. [Der frühe Wittgenstein: Sprache als Abbild der Welt]
Wittgenstein, Ludwig (1953): Philosophische Untersuchungen. Oxford: Blackwell. — Dt.: Frankfurt: Suhrkamp 1977. [Das Hauptwerk des späten Wittgenstein: Bedeutung als Gebrauch, Sprachspiel, Lebensform — das theoretische Fundament dieses Beitrags]
Wittgenstein, Ludwig (1969): Über Gewißheit. Oxford: Blackwell. — Dt.: Frankfurt: Suhrkamp 1970. [Zur Frage, was als unhinterfragter Hintergrund jedes Sprachspiels fungiert]
هانوفر، ۲۲ فوریه ۲۰۲۶
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
(*) داود غلام آزاد پروفسور بازنشسته رشته جامعه شناسی در دانشگاه هانوفر آلمان است. از ایشان نوشته ها و کتب متعددی در زمینه مشکلات دموکراسی در ایران موجود میباشد.
متن آلمانی نوشته:
Dawud Gholamasad
Yak mellat, yak rahbar, yak parcham
(Ein Volke, Ein Führer, Eine Fahne)
Der revivalistische Pahlavismus zwischen faschistischer Symbolik und demokratischem Anspruch
Ein prozesssoziologischer Beitrag zur Analyse autoritärer Lebensformen im Kontext des bevorstehenden Regimewechsels
Dawud Gholamasad
Vorbemerkung: Warum dieser Beitrag jetzt
Die militärische Bedrohungskulisse, die sich neulich über dem Iran verdichtet hat — amerikanische Flottenverbände im Persischen Golf, israelische Angriffe auf iranische Nuklearanlagen, innerislamische Machtverschiebungen — hat eine Frage akut werden lassen, die bislang im akademischen Raum behandelt wurde: Welche politische Kraft würde im Falle eines Regimewechsels die Nachfolge der Islamischen Republik antreten? Und unter welchen symbolischen Vorzeichen würde dieser Übergang stattfinden?
In diesem Kontext hat der revivalistische Pahlavismus — die monarchistische Restaurationsbewegung um Reza Pahlavi II. — eine politische Aufmerksamkeit erlangt, die ihn als mögliche Brückenformation zwischen der Islamischen Republik und einem demokratischen Iran etabliert. Westliche Regierungen, iranische Diaspora-Netzwerke und Teile der Opposition behandeln ihn als realistische Übergangsoption. Diese Einschätzung verdient kritische soziologische Analyse — nicht aus politischer Feindschaft, sondern aus analytischer Sorgfalt gegenüber einer Verwechslung, die historisch verhängnisvolle Folgen haben könnte.
Die Verwechslung lautet: die Proklamation demokratischer Werte mit der Existenz einer demokratischen symbolischen Lebensform zu verwechseln. Dieser Beitrag argumentiert, gestützt auf eine Synthese von Norbert Elias’ Symboltheorie und Ludwig Wittgensteins Konzept der Sprache als Lebensform, dass diese Verwechslung im revivalistischen Pahlavismus strukturell angelegt ist — und dass ein Regimewechsel unter diesen symbolischen Vorzeichen nicht eine Demokratisierung, sondern die Reproduktion der autoritären Lebensform in neuem institutionellem Gewand wahrscheinlich macht.
Zur Methode: Dieser Beitrag analysiert politische Bewegungen nicht durch ihre programmatischen Aussagen, sondern durch ihre symbolische Praxis — ihre Sprachspiele, ihre Rituale, ihre kollektiven Emotionsdynamiken. Sie fragt nicht: Was wollen die Akteure? Sie fragt: In welcher symbolischen Lebensform agieren sie — und welche strukturellen Konsequenzen hat das?
I. Was ist eine Lebensform? — Der Schlüsselbegriff entfaltet
Der Begriff Lebensform ist das theoretische Fundament dieses Beitrags. Er wird häufig verwendet, selten aber mit der Tiefe entfaltet, die er verlangt. Bevor die Analyse beginnt, muss dieser Begriff daher ausführlich entwickelt werden — denn ohne sein Verständnis bleibt alles, was folgt, an der Oberfläche.
۱.۱ Wittgensteins Ursprung: Sprache als Lebensform
Ludwig Wittgenstein prägte den Begriff in seinen Philosophischen Untersuchungen (postum 1953). Er war auf der Suche nach einer Antwort auf eine scheinbar einfache Frage: Was ist die Bedeutung eines Wortes? Die überlieferte Antwort der Philosophie lautete: Die Bedeutung eines Wortes ist das Bild oder der Begriff, den es im Geist des Sprechers hervorruft — eine mentale Repräsentation, ein inneres Abbild der Dinge. Wittgenstein widerlegte diese Antwort durch eine schlichte Beobachtung: Wenn die Bedeutung im Kopf sitzt, wie kommt es dann, dass zwei Menschen dasselbe Wort in derselben Situation auf dieselbe Weise verstehen? Bedeutung ist nicht privat — sie ist öffentlich. Und öffentlich bedeutet: in geteilter Praxis verankert.
Sein berühmter Satz lautet: Die Bedeutung eines Wortes ist sein Gebrauch in der Sprache. Und dieser Gebrauch ist eingebettet in das, was er Sprachspiel nennt: eine regelgeleitete Praxis des Sprechens und Handelns, die in konkreten sozialen Situationen stattfindet. Man befiehlt, bittet, warnt, grüßt, erklärt, beschreibt, urteilt, klagt — jedes dieser Tuns ist ein Sprachspiel mit eigenen Regeln, eigenen Zügen, eigenen Zielen. Und dann kommt der entscheidende Satz: Eine Sprache vorstellen heißt, eine Lebensform vorstellen.
Was bedeutet das? Es bedeutet: Sprachspiele hängen nicht in der Luft. Sie sind getragen von einer Gesamtheit geteilter Praktiken, Gewohnheiten, Institutionen, Wertungen und Selbstverständlichkeiten — von einer Lebensform. Das Sprachspiel des Versprechens zum Beispiel funktioniert nur in einer Lebensform, die Versprechen als bindend kennt, die soziale Konsequenzen für Versprechen-Brecher kennt, die die Unterscheidung zwischen Versprechen und bloßer Ankündigung praktisch beherrscht. In einer Lebensform, in der diese Hintergrundbedingungen fehlen, ist das Wort Versprechen zwar hörbar, aber sein Sprachspiel funktioniert nicht. Das Wort ist da; die Lebensform fehlt.
Lebensform ist für Wittgenstein kein mystisches Konzept. Es ist das Ensemble der geteilten Selbstverständlichkeiten, die jedes Sprachspiel tragen und ermöglichen. Es ist das, was nicht mehr begründet wird — was einfach so ist, wie man es macht. Wittgenstein schreibt: Nicht Hypothesen, sondern das Handeln ist der Grund des Sprachspiels. Die Lebensform ist das Fundament, das selbst nicht in der Sprache liegt, sondern in der Praxis — im Tun, Erleben, Gewöhnen.
۱.۲ Elias: Die Lebensform als historischer Prozess
Wo Wittgenstein die logische Struktur der Lebensform beschreibt, fragt Norbert Elias nach ihrer Entstehung, ihrer Wandlung, ihrer Einbettung in gesellschaftliche Machtverhältnisse. Für Elias ist Sprache nicht nur in Lebensformen eingebettet — Sprache ist die Welt, wie sie von Menschen erfahren wird. Das ist mehr als ein erkenntnistheoretischer Satz. Es ist ein soziologischer: Die Art, wie eine Gesellschaft ihre Welt sprachlich ordnet — welche Unterscheidungen sie trifft, welche Kategorien sie für selbstverständlich hält, was sagbar und was unsagbar ist —, ist das Sediment eines langen historischen Prozesses von Macht, Konflikt, Zivilisierung und Habitusformierung.
Elias entwickelt den Begriff der Figuration: das Netz gegenseitiger Abhängigkeiten der Menschen, in dem sich Macht, Norm und Symbolordnung ausbilden. Eine Figuration ist nie statisch — sie ist ein Prozess. Und in diesem Prozess bildet sich der Habitus aus: die zweite Natur des Menschen, die inkorporierte Art zu empfinden, wahrzunehmen, zu urteilen und zu handeln. Der Habitus ist nicht Bewusstsein — er sitzt tiefer. Er sitzt im Körper, in den Reflexen, in dem, was man nicht zu denken braucht, weil es selbstverständlich ist.
Die Lebensform im Sinne von Elias ist damit immer doppelt bestimmt: Sie ist eine historisch gewordene Struktur — Ergebnis langer Figurationsverläufe — und sie ist eine gelebte Praxis, die sich täglich reproduziert, ohne dass die Akteure sich dessen bewusst sein müssen. Das ist der Schlüssel zum Verständnis ihrer Persistenz: Eine Lebensform verändert sich nicht, weil man es beschließt. Sie verändert sich durch die akkumulierte Erfahrung neuer Praktiken, die neue Selbstverständlichkeiten erzeugen — ein Prozess, der Generationen dauert.
۱.۳ Was eine Lebensform ist — und was sie nicht ist
Eine Lebensform ist nicht dasselbe wie eine Ideologie. Ideologien sind bewusste Überzeugungssysteme — sie können gelernt, kritisiert, abgelehnt und ausgetauscht werden. Eine Lebensform ist der Boden, auf dem Ideologien überhaupt erst entstehen. Sie ist nicht das, was man denkt, sondern die Struktur, in der man denkt. Zwei Menschen können diametral entgegengesetzte Ideologien vertreten und dennoch dieselbe Lebensform teilen — wenn sie dieselben Selbstverständlichkeiten über Hierarchie, Autorität, Würde und Ordnung inkorporiert haben.
Eine Lebensform ist nicht dasselbe wie Kultur im anthropologischen Sinne. Kultur bezeichnet oft das Ensemble von Traditionen, Ritualen, Kunstwerken und Überlieferungen, das eine Gruppe definiert. Eine Lebensform ist spezifischer und tiefer: Sie ist die Struktur der geteilten Praxis, die diese Kulturgüter mit Bedeutung füllt. Dieselbe Kultur kann in verschiedenen Lebensformen praktiziert werden — und umgekehrt können Menschen aus sehr verschiedenen Kulturkreisen dieselbe Lebensform teilen, wenn sie dieselben grundlegenden Selbstverständlichkeiten über soziales Miteinander inkorporiert haben.
Eine Lebensform ist nicht dasselbe wie politische Kultur im Sinne von Almond und Verba. Politische Kultur bezeichnet messbare Einstellungen und Wertorientierungen gegenüber dem politischen System. Eine Lebensform liegt tiefer: Sie ist der präreflexive Boden, auf dem diese Einstellungen entstehen. Sie ist nicht befragbar — weil sie nicht aus Überzeugungen besteht, die man artikulieren könnte, sondern aus Praktiken, die man vollzieht, ohne sie zu bemerken.
Eine Lebensform ist schließlich nicht dasselbe wie Mentalität, Nationalcharakter oder Volksseele. Diese Begriffe implizieren eine essentielle, unveränderliche Eigenschaft von Kollektiven — eine Art angeborene oder unvermeidliche Prägung. Das Konzept der symbolischen Lebensform ist das genaue Gegenteil: Es betont die historische Gewordenheit und damit die prinzipielle Veränderbarkeit. Lebensformen sind nicht Schicksal — sie sind geronnene Geschichte. Und Geschichte kann sich ändern.
۱.۴ Wie eine Lebensform wirkt: Das Unsichtbare des Selbstverständlichen
Das Entscheidende an einer Lebensform ist ihre Unsichtbarkeit. Sie ist genau dann am wirksamsten, wenn sie nicht bemerkt wird — wenn sie als Natur, als Selbstverständlichkeit, als so ist die Welt erscheint. Katiraeis Beschreibung des väterlichen Hauses in Az Khesht ta Khesht ist ein Musterbeispiel: Die Ordnung, in der wer wo sitzt, wer zuerst spricht, wer zuletzt isst — das war keine Regel, das war die Welt. Regeln kann man brechen; die Welt bricht man nicht.
Das bedeutet soziologisch: Eine Lebensform schützt sich selbst gegen Kritik, indem sie die Kriterien der Kritik vorgibt. Wer in einer Lebensform aufgewachsen ist, die Autorität als natürlich versteht, wird demokratische Institutionen mit den Augen dieser Lebensform betrachten: als neue Form von Autorität, als neue Verkörperung des Führers, als neue Legitimationsquelle für alte Herrschaft. Er sieht Demokratie — aber er sieht sie durch das Sprachspiel seiner Lebensform. Und dieses Sprachspiel übersetzt jedes demokratische Konzept in seine eigene Grammatik, bevor es es verarbeitet.
Das ist der Mechanismus, der hinter dem Nachhinkeffekt des sozialen Habitus steht: Institutionen können schnell eingerichtet werden, weil sie an der Oberfläche der sozialen Ordnung operieren. Lebensformen verändern sich langsam, weil sie in den Körpern, den Routinen, den Selbstverständlichkeiten des Alltags verankert sind. Zwischen institutionellem Wandel und Lebensformtransformation besteht eine zeitliche Asymmetrie, die in generationellen Rhythmen gemessen wird.
۱.۵ Symbolische Lebensform — das integrierte Konzept
Der Begriff symbolische Lebensform, wie er in diesem Beitrag verwendet wird, verbindet vier theoretische Stränge: die Praxisgebundenheit von Wittgenstein (Lebensform als geteilte Praxis, nicht als Idee), die Prozessualität von Elias (Lebensformen entstehen und wandeln sich in historischen Figurationen), die Inkorporierung von Bourdieu (Lebensformen sitzen im Habitus, nicht im Bewusstsein) und die Machtdimension von Gramsci (Lebensformen sind Felder von Hegemonie und Gegenhegemonie).
Symbolisch heißt in diesem Zusammenhang: Die Lebensform konstituiert sich nicht in rohen Praktiken, sondern in symbolisch vermittelten Praktiken — in Sprache, Geste, Ritual, Erzählung, Bild. Sie ist das Ensemble der symbolischen Selbstverständlichkeiten einer Gesellschaft: die geteilten Deutungen von Autorität und Unterwerfung, von Würde und Schande, von Recht und Unrecht, von Ordnung und Chaos. Diese symbolischen Selbstverständlichkeiten sind nicht bewusste Überzeugungen — sie sind die Brille, durch die Überzeugungen gebildet werden.
Für die politische Analyse bedeutet das: Eine Demokratisierung, die nur Institutionen einrichtet, ohne die symbolische Lebensform zu transformieren, die diese Institutionen mit Sinn füllen würde, scheitert strukturell. Sie scheitert nicht wegen böser Absichten, nicht wegen mangelnder Intelligenz der Akteure, nicht wegen Sabotage durch Feinde — sie scheitert, weil die Grammatik fehlt, in der die demokratischen Sprachspiele gespielt werden könnten. Das ist die tiefste Lektion der iranischen politischen Geschichte seit 150 Jahren.
II. Der analytische Rahmen: Symbolische Lebensformen und das Scheitern der Demokratisierung
Mit dem Begriff der symbolischen Lebensform lässt sich nun präzisieren, woran Demokratisierungsprozesse strukturell scheitern. Der Iran bietet seit 150 Jahren ein paradigmatisches Prüffeld: Sechs tiefgreifende politische Transformationen — die Konstitutionelle Revolution 1906, die Mossadegh-Ära 1951–۵۳, die Weiße Revolution der 1960er, die Islamische Revolution 1979, die Reformbewegung 1997–۲۰۰۴, die Aufstandswellen 2009, 2019 und 2022 — und in jedem Fall wurden neue Institutionen innerhalb kürzester Zeit in Strukturen verwandelt, die der alten Herrschaftsform strukturell ähnelten.
Die Erklärung liegt nicht in Verschwörung, Schwäche oder Rückständigkeit. Sie liegt in der Persistenz der symbolischen Lebensform: einer Tiefengrammatik sozialer Ordnung, die Herrschaft als personal, sakral und hierarchisch kodiert — und die keine Erfahrung kennt, in der Macht durch unpersönliche Normen wirklich begrenzt wird. Solange diese symbolische Lebensform persistiert, werden neue Institutionen in ihr Sprachspiel übersetzt: Das Parlament wird zur Arena persönlicher Loyalitäten; die Verfassung zur Legitimationsressource des Mächtigeren; die Wahl zum Akklamationsritual oder zur Ressource persönlichen Aufstiegs.
Der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus ist der Name für diese zeitliche Asymmetrie. Er bedeutet: Institutioneller Wandel und symbolische Lebensformtransformation folgen verschiedenen Zeitrhythmen. Institutionen können in Monaten errichtet werden; Lebensformen verändern sich in Generationen. Dieses Missverhältnis ist die tiefste Ursache des Scheiterns aller iranischen Demokratisierungsversuche — und es wird im Falle eines extern induzierten Regimewechsels erneut wirksam sein, wenn nicht bewusst daran gearbeitet wird.
III. Was ist der revivalistische Pahlavismus? — Jenseits des Programms
Der revivalistische Pahlavismus ist, soziologisch betrachtet, keine politische Partei und kein kohärentes Programm. Er ist eine symbolische Lebensform — ein in der Diaspora-Erfahrung konserviertes und mythologisch verdichtetes Ensemble von Sprachspielen, emotionalen Dispositionen und kollektiven Erinnerungsordnungen, das die Monarchie als verlorenes goldenes Zeitalter und den Schah als Verkörperung iranischer Größe und nationaler Würde kodiert.
Diese symbolische Lebensform wurde nicht durch politische Entscheidungen gepflegt, sondern durch familiäre Erzählungen, Nostalgieveranstaltungen, persische Musik der Pahlavi-Ära und Erinnerungsrituale — vor allem aber durch die scharfe Kontrastfolie der Islamischen Republik. Was über zwei Generationen weitergegeben wurde, ist nicht ein Regierungsprogramm, sondern eine emotionale Grundstruktur: die Vorstellung, dass Iran groß war, dass es wieder groß werden kann, und dass die Verkörperung dieser Größe in einer Führerfigur liegt.
Der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus wirkt in der Diaspora in einer spezifischen Richtung: Die symbolische Lebensform wird nicht nur konserviert, sondern mythologisch gereinigt. Was im Iran der Pahlavi-Zeit eine widersprüchliche, brutale, gelebte Herrschaft war — mit Savak, Folter, politischer Unterdrückung, Klassenungleichheit — wird in der Erinnerungskultur zur Utopie: zur Zeit der Modernisierung, des Wohlstands, der nationalen Würde. Diese Reinigung ist keine Lüge, sondern eine strukturelle Eigenschaft des Gedächtnisses unter Exilbedingungen: Das Verlorene wird zum Ideal, das Ideal verdrängt das Wirkliche.
Für die jüngere Generation ist dieser gereinigte Mythos keine Geschichtsfälschung, sondern ihre einzige symbolische Lebensform. Reza Pahlavi II. repräsentiert für sie nicht die historische Monarchie, sondern die Möglichkeit einer anderen Zukunft — kodiert in den Symbolen der Vergangenheit. Das macht den Pahlavismus politisch mobilisierungsfähig: Er bietet eine emotionale Heimat für Menschen, deren einzige Erfahrung die Islamische Republik ist.
IV. Die Parole und ihre soziologische Anatomie
Die Parole Yak mellat, yak rahbar, yak parcham — Ein Volk, ein Führer, eine Fahne — ist das soziologisch bedeutsamste Dokument des revivalistischen Pahlavismus. Nicht wegen ihrer möglichen strategischen Absicht, sondern wegen dessen, was sie unwillkürlich offenbart: die symbolische Grammatik einer Lebensform, die mit demokratischer Praxis strukturell unvereinbar ist. Die Parallele zu Hitlers Ein Volk, ein Reich, ein Führer ist nicht rhetorisch — sie ist strukturell. Beide Formeln vollziehen dieselbe symbolische Operation: die Fusion von Volk, Führer und nationalem Symbol zu einer sakralen Einheit, die keine legitime Opposition kennt, weil Opposition gegen die Einheit Verrat ist.
Das Volk — Yak mellat
Im demokratischen Sprachspiel ist das Volk eine politische Gemeinschaft freier und gleicher Bürger, die sich durch gemeinsame Institutionen und Verfahren konstituiert. Es ist per definitionem pluralistisch: Es kennt widerstreitende Interessen, die durch Institutionen reguliert, nicht durch Einheit aufgelöst werden.
Im Sprachspiel des revivalistischen Pahlavismus ist das Volk eine ethnisch-kulturelle Einheit — die iranische Nation als zivilisatorische Leistung, als historische Kontinuität. In dieser Lebensform ist das Volk kein Verfahren, sondern ein Wesen. Und weil es ein Wesen ist, hat es natürliche Feinde: diejenigen, die diese Einheit bedrohen. Ethnische Minderheiten, die Autonomie fordern, sind in diesem Sprachspiel keine Bürger mit Rechten, sondern Bedrohungen der nationalen Einheit. Das ist der Grund, warum die Territorialintegritätsformel — scheinbar ein demokratisches Konzept — im pahlavistischen Sprachspiel eine autoritäre Funktion übernimmt: Sie schützt nicht die Grenzen eines Rechtsstaates, sondern die symbolische Einheit eines ethnisch kodierten Volkes.
Der Führer — Yak rahbar
Der Führerbegriff ist die analytisch entscheidende Figur, an der die Unvereinbarkeit der Sprachspiele am deutlichsten wird. Im demokratischen Sprachspiel gibt es keine natürliche Führerfigur. Es gibt gewählte Repräsentanten mit befristeten Mandaten, institutionellen Kontrollen und dem Recht der Abwahl. Demokratische Führung ist eine Funktion, keine Verkörperung.
Im Sprachspiel des autoritären Symbolismus ist der Führer eine Verkörperung: Er verkörpert das Volk, die Nation, die Geschichte. Diese Verkörperung ist nicht durch Wahl konstituiert — sie ist durch symbolische Repräsentation begründet: durch dynastische Kontinuität, durch charismatische Präsenz, durch die Fähigkeit, die kollektive Sehnsucht nach Einheit zu spiegeln. Aus dieser Struktur folgt eine politisch entscheidende Konsequenz: Kritik am Führer ist in diesem Sprachspiel keine demokratische Opposition, sondern Verrat am Volk. Wer Reza Pahlavi II. kritisiert, greift in der symbolischen Logik dieser Lebensform nicht einen politischen Akteur an — er greift die Möglichkeit der nationalen Einheit selbst an.
Wer den Führer kritisiert, kritisiert das Volk. Wer das Volk spaltet, dient dem Feind. Das ist keine Überzeugung — das ist die Grammatik, in der Überzeugungen gebildet werden. — Analytische Paraphrase der pahlavistischen Symbollogik
Die Fahne — Yak parcham
Im demokratischen Sprachspiel ist die Fahne eine Konvention — ein Symbol, das verschiedene Bedeutungen tragen kann und das nicht sakralisiert wird. Es ist kein Zufall, dass in entwickelten Demokratien die Verbrennung der Nationalflagge als politischer Ausdruck rechtlich geschützt ist: weil das Symbol der Gemeinschaft nicht über die Rechte des Individuums gestellt werden darf.
Im autoritären Sprachspiel ist die Fahne ein sakrales Objekt. Ihre Befleckung ist kein symbolischer Protest — sie ist ein Angriff auf die Einheit selbst. Die Betonung der einen Fahne — yak parcham — kodiert: Es gibt nur eine legitime symbolische Ordnung. Alternative Identitäten sind keine Rechte, sondern Bedrohungen. Das ist die symbolische Grundlage des ethnischen Nationalismus, der im revivalistischen Pahlavismus kein Randphänomen, sondern ein strukturelles Merkmal ist.
V. Demokratische Rhetorik und autoritäre Symbolik — Erklärung eines Widerspruchs
Der auffälligste und am schwierigsten erklärbare Zug des revivalistischen Pahlavismus ist sein innerer Widerspruch: Wie ist es möglich, Menschenrechte zu proklamieren und gleichzeitig ein Sprachspiel zu verwenden, das die fundamentale Gleichheit der Personen negiert? Wie ist es möglich, parlamentarische Demokratie zu fordern und sich mit einer Parole zu schmücken, die strukturell faschistisch ist?
Die Antwort des Rahmens der symbolischen Lebensformen lautet: Die Akteure spielen gleichzeitig zwei Sprachspiele, ohne den Widerspruch zu bemerken. Die demokratischen Vokabeln wurden auf der Oberfläche übernommen — als Reaktion auf internationale Erwartungen, als strategische Selbstpräsentation, als aufrichtige Aspirationssemantik. Aber die symbolische Lebensform, die das Sprachspiel trägt, blieb unverändert. Das ist Al-e Ahmads Gharbzadegi in seiner politischen Form: Die Übernahme der demokratischen Formen ohne die Transformation der Lebensform, die diese Formen trägt.
Das ist nicht Heuchelei — es ist das, was Wittgenstein als Verwirrung durch den Leerlauf der Sprache beschreibt: Wörter werden aus ihrer natürlichen Lebensform herausgelöst und in einen anderen Kontext eingefügt, ohne dass der Bedeutungswechsel bemerkt wird. Demokratie bedeutet im pahlavistischen Sprachspiel: die beste Herrschaftsform für ein geeintes Volk unter einem weisen Führer — nicht: die institutionelle Begrenzung jeder Herrschaft durch die gleichen Rechte aller.
Dieser Mechanismus ist politisch gefährlicher als offener Autoritarismus, weil er die Sprache der Kritik absorbiert. Er macht sich gegen Kritik immun, indem er die Vokabeln der Kritik in sein eigenes Sprachspiel übernimmt. Wer dem revivalistischen Pahlavismus vorwirft, undemokratisch zu sein, bekommt zur Antwort: Wir bekennen uns zu Demokratie und Menschenrechten. Diese Antwort ist aufrichtig gemeint — in dem Sprachspiel, in dem die Akteure sich bewegen. Aber es ist ein anderes Sprachspiel.
VI. Den Diktator bekämpfen oder die Diktatur — die entscheidende Unterscheidung
Die analytisch und politisch wichtigste Konsequenz des entwickelten Rahmens ist die Unterscheidung zwischen dem Kampf gegen einen Diktator und dem Kampf gegen die Diktatur als strukturelles Prinzip. Diese Unterscheidung ist der Kern der vorliegenden Analyse.
Der revivalistische Pahlavismus kämpft — in subjektiver Überzeugung aufrichtig — gegen die Islamische Republik als Diktatur. Aber er kämpft nicht gegen die Diktatur als symbolische Lebensform. Er bekämpft den Inhalt der Herrschaft, indem er ihre Form reproduziert. Er will die Islamische Republik ersetzen — aber in derselben symbolischen Lebensform: mit einer Volkseinheit, einem Führer, einem Nationalsymbol.
Wittgenstein würde sagen: Das Sprachspiel des Yak mellat, yak rahbar, yak parcham ist dieselbe Grammatik wie das Sprachspiel des Velayat-e Faqih. Die Vokabeln sind verschieden; die Tiefenstruktur ist identisch. Beide kennen nur eine legitime symbolische Ordnung. Beide personalisieren Macht als Verkörperung. Beide delegitimieren Opposition als Verrat. Beide kodieren pluralistische Interessen als Bedrohung der Einheit.
Man könnte ergänzen: Der soziale Habitus, der die Islamische Republik trägt, und der soziale Habitus, der den revivalistischen Pahlavismus trägt, sind Varianten derselben symbolischen Lebensform. Beide sind Produkte derselben Figurationsentwicklung — derselben langen Geschichte personalisierter, sakralisierter, durch Unterwerfung legitimierter Herrschaft. Das bedeutet ausdrücklich nicht, dass beide politisch gleichwertig sind — die Islamische Republik ist ein terroristisches Herrschaftssystem, mit dem kein pahlavistisches Programm vergleichbar wäre. Aber es bedeutet: Ein Regimewechsel, der die symbolische Lebensform unverändert lässt, wird strukturell denselben Weg nehmen wie alle vorherigen iranischen Transformationen.
Man kann die Schachfiguren auswechseln, ohne das Schachspiel zu verändern. Man kann den König durch eine Dame ersetzen — das Spiel bleibt dasselbe. Erst wenn die Regeln des Spiels sich ändern, ändert sich das Spiel. — Freie Paraphrase im Geist Wittgensteins
VII. Canettis Masse und die emotionale Logik des Revivals
Die emotionale Dynamik des pahlavistischen Revivals lässt sich ohne Elias Canettis Analyse der Masse und Macht nicht vollständig verstehen. Der Aufstieg von Reza Pahlavi II. als symbolische Führerfigur folgt nicht primär einer rationalen Präferenz für Monarchie — er folgt einer tiefen emotionalen Logik: der Sehnsucht der Masse nach einer Figur, die ihre Fragmentierung aufhebt und ihre Ohnmacht in kollektive Stärke verwandelt.
Die iranische Gesellschaft hat seit 1979 eine Abfolge akkumulierter Traumaerfahrungen durchlebt: Revolution, acht Jahre Krieg, Repression, wirtschaftlicher Verfall, die Niederschlagung der Reformbewegungen, die brutale Reaktion auf die Aufstände von 2009, 2019, 2022 und die jüngste historisch einmalige blutige Niederschlagung der Massendemonstrationen im ganzen Land. Diese Traumaakkumulation erzeugt eine kollektive emotionale Disposition, die Canetti präzise benennt: die Sehnsucht nach einem Führer, der die zerstreute, ohnmächtige Masse in ein handlungsfähiges Wir verwandelt.
Reza Pahlavi II. bietet in dieser Konstellation nicht primär ein politisches Programm. Er bietet eine symbolische Ressource: die Möglichkeit kollektiver Identifikation mit einer Figur, die Kontinuität, nationale Würde und die emotionale Überwindung der gegenwärtigen Erniedrigung verkörpert. Das erklärt, warum rationale Kritik an seinen Widersprüchen so wenig Wirkung entfaltet: Sie spricht eine Ebene an, die in der emotionalen Dynamik der Massenidentifikation keine primäre Rolle spielt. Wer in einem Moment kollektiver Sehnsucht nach Einheit die logischen Widersprüche der Führerfigur demonstriert, wird als Feind der Einheit erlebt — nicht als konstruktiver Kritiker. Das ist keine Irrationalität. Es ist die strukturelle Logik einer symbolischen Lebensform.
VIII. Was ein Regimewechsel unter pahlavistischen Vorzeichen bedeuten würde
Im Kontext der aktuellen militärischen und geopolitischen Entwicklungen ist die Frage nicht mehr akademisch: Was würde ein Regimewechsel unter pahlavistischen Vorzeichen strukturell bedeuten? Der Rahmen der symbolischen Lebensformen erlaubt eine Strukturanalyse in drei Phasen.
In der ersten Phase — der Konsolidierungsphase — würde die neue Formation demokratische Institutionen einrichten: Übergangsverfassung, Parlament, Wahlen. Diese Institutionen würden international als Demokratisierungszeichen anerkannt, weil sie den formalen Kriterien entsprechen. Die symbolische Lebensform operierte noch im Hintergrund — als emotionaler und symbolischer Kitt.
In der zweiten Phase — der Konsolidierungskrise — würden Sprachspielinkompatibilitäten sichtbar. Die demokratischen Institutionen gerieten mit der symbolischen Lebensform in Konflikt: wenn das Parlament gegen den Willen der Führerfigur entscheidet, wenn Minderheiten Autonomierechte einfordern, wenn Oppositionsgruppen die nationale Einheit durch Partikularismen gefährden. In diesem Moment würde die symbolische Lebensform ihre strukturelle Logik entfalten: Die Institutionen würden in den Dienst der nationalen Einheit und des Führers gestellt — oder marginalisiert.
In der dritten Phase — der autoritären Konsolidierung — würden demokratische Institutionen nicht abgeschafft, sondern entleert: Sie bestehen formell weiter, verlieren aber ihre Funktion, Herrschaft zu begrenzen. Das Parlament wird zum Konsultationsorgan; die Verfassung zur Legitimationsressource; die Meinungsfreiheit endet an der Grenze der nationalen Einheit. Das ist nicht die Islamische Republik — aber es ist auch keine Demokratie. Es ist eine autoritäre Hybridformation in demokratischem Gewand.
Der Vergleich liegt nahe: Die Weimarer Republik errichtete demokratische Institutionen in einer symbolischen Lebensform, die sie nicht trug. Das Ergebnis war die Nutzung demokratischer Instrumente für ihre Zerstörung. Die historischen Bedingungen sind verschieden — die strukturelle Logik ist dieselbe: Institutionen ohne Lebensform sind Schalen ohne Kern.
IX. Bedingungen einer anderen Möglichkeit
Aus der vorangehenden Analyse folgt keine Hoffnungslosigkeit, sondern eine präzise Bestimmung der Bedingungen, unter denen ein Regimewechsel tatsächlich eine Demokratisierung einleiten könnte.
Die erste Bedingung ist die Klarheit über den Gegenstand des Kampfes. Demokratisierung bedeutet nicht den Sturz der Islamischen Republik — das ist notwendige, aber nicht hinreichende Bedingung. Demokratisierung bedeutet die Transformation der symbolischen Lebensform, die sowohl die Islamische Republik als auch ihre populistisch-monarchistische Alternative trägt. Wer nur den Diktator bekämpft, ohne die Diktatur als symbolische Lebensform zu bekämpfen, produziert eine neue Version desselben Problems.
Die zweite Bedingung ist die kritische Analyse der eigenen symbolischen Praxis. Demokratische Opposition muss ihre eigenen Sprachspiele, Führungsstrukturen und Nationalismus-Semantiken daraufhin überprüfen, ob sie unbemerkt dieselbe Grammatik reproduziert, gegen die sie kämpft. Die Frage ist nicht: Sind wir für Demokratie? Die Frage ist: Spielen wir in unserer eigenen Praxis das Sprachspiel der Demokratie — oder das Sprachspiel des autoritären Nationalismus in demokratischer Verkleidung?
Die dritte Bedingung ist die Einübung neuer symbolischer Praktiken. Weil Sprachspiele in Lebensformen verankert sind, können sie nicht durch Argumente allein verändert werden. Es braucht neue Praktiken — in Bildungsgruppen, demokratisch organisierten Vereinigungen, in Familiengesprächen — in denen das demokratische Sprachspiel gelebt, nicht nur gelehrt wird. Das ist die generationenübergreifende Arbeit der symbolischen Lebensformtransformation.
Die vierte Bedingung ist die Übersetzung emotionaler Ressourcen. Der revivalistische Pahlavismus ist deshalb mobilisierungskräftig, weil er an die Sehnsucht nach Einheit, Würde und nationaler Stärke anknüpft. Eine demokratische Alternative muss diese Emotionen nicht verleugnen, sondern in andere Sprachspiele übersetzen: die Würde des Bürgers statt der Würde des Volkes; die Stärke der Institutionen statt der Stärke des Führers; die Einheit durch Verfahren statt durch Volksseele.
X. Schluss: Die symbolische Frage ist die politische Frage
In dem Moment, in dem ein Regimewechsel im Iran von außen ermöglicht oder erzwungen werden könnte, ist die symbolische Frage identisch mit der politischen Frage: Welche symbolische Lebensform trägt die neue politische Formation?
Der revivalistische Pahlavismus, wie er sich in seiner Parole ausdrückt, gibt eine klare Antwort: Er will die Islamische Republik ersetzen, aber nicht die symbolische Lebensform, die sie trägt. Er ist eine Formation, die den Diktator bekämpft, ohne die Diktatur zu bekämpfen — die demokratischen Vokabeln verwendet, ohne im demokratischen Sprachspiel zu sprechen — die Menschenrechte proklamiert, ohne die symbolische Lebensform zu leben, die Menschenrechte als selbstverständlich erfahren lässt.
Norbert Elias hat gezeigt, dass Zivilisationsprozesse lange dauern und in Figurationen stattfinden, nicht in Individuen. Ludwig Wittgenstein hat gezeigt, dass Sprachspiele Lebensformen voraussetzen und nicht durch Dekret eingeführt werden können. Beide zusammen lehren: Die Demokratisierung des Iran ist möglich — aber sie ist keine Frage des richtigen Regimes, sondern des richtigen Prozesses. Und dieser Prozess hat nichts zu tun mit einem Führer, der ein Volk unter einer Fahne versammelt.
Die eigentliche Entscheidung wird nicht in Washington, nicht in Tel Aviv, nicht in einer Residenz der Diaspora getroffen. Sie wird in den symbolischen Praktiken des alltäglichen politischen Lebens der iranischen demokratischen Opposition getroffen — jetzt.
Glossar der Schlüsselbegriffe
Das folgende Glossar erläutert die theoretischen Grundbegriffe des Beitrags in allgemeinverständlicher Form. Es richtet sich an Leser ohne soziologische Vorbildung und dient zugleich als Referenz für die politische Bildungsarbeit.
Lebensform (Wittgenstein / Elias)
Das Ensemble der geteilten Selbstverständlichkeiten, die das Denken, Sprechen und Handeln einer Gesellschaft oder Gruppe tragen. Eine Lebensform ist nicht eine Überzeugung oder eine Ideologie — sie ist der unsichtbare Boden, auf dem Überzeugungen entstehen. Sie sitzt nicht im Bewusstsein, sondern in den Körpern, Routinen und Praktiken des Alltags. Man bemerkt eine Lebensform in der Regel nicht — solange man in ihr lebt, erscheint sie als Natur, als ‘so ist die Welt’. Man bemerkt sie erst, wenn man mit einer anderen Lebensform in Berührung kommt oder wenn sie sich zu wandeln beginnt. Lebensformen sind historisch entstanden und prinzipiell veränderbar — aber ihre Veränderung vollzieht sich in generationellen, nicht in politischen Rhythmen.
Sprachspiel (Wittgenstein)
Eine regelgeleitete Praxis des Sprechens und Handelns in einer bestimmten sozialen Situation. Wittgenstein verwendet den Begriff, um zu zeigen, dass Sprache nicht eine Sammlung von Bezeichnungen für Dinge ist, sondern eine Vielzahl von Praktiken: Befehlen, Bitten, Warnen, Versprechen, Urteilen, Grüßen usw. Jede dieser Praktiken hat ihre eigenen Regeln — und diese Regeln sind in einer Lebensform verankert. Dasselbe Wort kann in verschiedenen Sprachspielen verschiedene Bedeutungen haben: ‘Gerechtigkeit’ in einem patriarchalen Sprachspiel bedeutet etwas anderes als ‘Gerechtigkeit’ in einem rechtsstaatlichen Sprachspiel. Politische Verständigungsprobleme entstehen oft, weil verschiedene Parteien dieselben Wörter in verschiedenen Sprachspielen verwenden und den Unterschied nicht bemerken.
Symbolische Lebensform (Gholamasad, in Anlehnung an Elias / Wittgenstein / Bourdieu / Gramsci)
Das in diesem Beitrag entwickelte integrierte Konzept. Eine symbolische Lebensform ist ein historisch gewordenes, durch Habitus inkorporiertes Ensemble von Sprachspielen, Praktiken und Deutungsmustern, das den Horizont des Sagbaren, Denkbaren und politisch Handelbaren für die Angehörigen einer Gesellschaft definiert. ‘Symbolisch’ verweist darauf, dass diese Lebensform sich in Sprache, Geste, Ritual und Bild konstituiert — nicht in rohen Praktiken allein. Das Konzept verbindet die Praxisgebundenheit Wittgensteins, die Prozessualität von Elias, die Inkorporierung von Bourdieu und die Machtdimension von Gramsci.
Habitus (Bourdieu)
Die inkorporierte zweite Natur des Menschen: die durch Sozialisation erworbene, im Körper verankerte Disposition, die Welt auf eine bestimmte Art wahrzunehmen, zu bewerten und auf sie zu reagieren. Der Habitus ist nicht Bewusstsein und nicht bewusste Strategie — er ist die präreflexive Struktur, die Handlungen ermöglicht, ohne dass der Handelnde darüber nachdenken muss. Ein Mensch mit autoritärem Habitus wird Macht instinktiv als personal und hierarchisch wahrnehmen — nicht, weil er das so entschieden hat, sondern weil diese Wahrnehmungsweise in ihm sitzt. Habitusformationen verändern sich langsam, weil sie nicht im Kopf, sondern im Körper sitzen.
Nachhinkeffekt des sozialen Habitus
Die zeitliche Asymmetrie zwischen institutionellem Wandel und symbolischer Lebensformtransformation. Institutionen können schnell eingerichtet werden — Verfassungen, Parlamente, Gerichte sind in Monaten geschaffen. Aber die Lebensform und der Habitus, die diese Institutionen mit Sinn füllen würden, verändern sich in generationellen Rhythmen. Solange diese Asymmetrie besteht, werden neue Institutionen in alten Sprachspielen interpretiert und praktiziert — bis sie sich in Varianten der alten Herrschaftsstruktur verwandelt haben. Der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus erklärt, warum Regimewechsel so häufig alte Herrschaftsmuster reproduzieren.
Figuration (Elias)
Das Netz gegenseitiger Abhängigkeiten der Menschen, in dem sich Macht, Norm und Symbolordnung ausbilden. Eine Figuration ist nie ein statisches System — sie ist ein Prozess. Elias verwendet den Begriff, um die falsche Alternative zwischen Individuum und Gesellschaft zu überwinden: Menschen existieren immer als Figurationsteilnehmer — sie sind von Anfang an in Abhängigkeitsnetze eingebunden, die sie formen und die sie zugleich durch ihr Handeln reproduzieren oder verändern. Figurationsveränderungen vollziehen sich langfristig und erzeugen ungeplante Ergebnisse.
Hegemonie / Gegenhegemonie (Gramsci)
Hegemonie bezeichnet die Fähigkeit einer Herrschaftsformation, nicht nur durch Gewalt, sondern durch symbolische Überzeugung zu regieren: Die Beherrschten akzeptieren die Herrschaft als natürlich, legitim oder unvermeidlich. Hegemonie wirkt über Sprache, Schule, Medien, Religion und alle Institutionen, die das symbolische Leben einer Gesellschaft prägen. Gegenhegemonie ist die bewusste Arbeit, alternative Sprachspiele und Lebensformen zu schaffen, die die Selbstverständlichkeit der herrschenden symbolischen Ordnung erschüttern. Sie vollzieht sich nicht durch Frontalangriff auf die Macht, sondern durch die geduldige Transformation der symbolischen Lebensform, auf der diese Macht beruht.
Gharbzadegi — غربزدگی Al-e Ahmad)
Wörtlich: Westoxifikation oder Verwestlichungskrankheit. Al-e Ahmads Begriff für die Übernahme westlicher Formen ohne die Transformation der Lebensform, die diese Formen trägt. Das Ergebnis ist eine zerrissene symbolische Lebensform: weder die alte noch eine neue, sondern eine Hybridsituation, in der beide Sprachspiele gleichzeitig gespielt werden, ohne dass die Akteure sich dessen bewusst wären. Im Kontext dieses Beitrags: Der revivalistische Pahlavismus ist eine Form der politischen Verwestlischung — er hat demokratische Vokabeln übernommen, ohne die demokratische Lebensform zu inkorporieren.
Velayat-e Faqih — ولایت فقیه
Das Prinzip der Herrschaft des islamischen Rechtsgelehrten, die institutionelle Grundlage der Islamischen Republik Iran. In diesem Prinzip ist Herrschaft sakral legitimiert: Der oberste Rechtsgelehrte gilt als Stellvertreter des verborgenen Imams und besitzt damit eine Autorität, die über jede demokratische Kontrolle hinausgeht. Das Velayat-e Faqih ist die religiöse Kodierung derselben symbolischen Lebensform, die der Pahlavismus in nationaler Kodierung reproduziert: personale, sakrale, durch Unterwerfung legitimierte Herrschaft.
Ta’arof — تعارف
Das elaborate System ritueller Höflichkeit und vorgetäuschter Bescheidenheit im persischen Alltag. Soziologisch ist Ta’arof mehr als Konvention: Es ist die inkorporierte Praxis, in der Hierarchie gleichzeitig anerkannt und erträglich gemacht wird. Ta’arof kodiert soziale Ungleichheit als Würde: Wer sich tiefer verbeugt, zeigt nicht Schwäche, sondern kultivierte Menschlichkeit. Für die Analyse der symbolischen Lebensform ist Ta’arof exemplarisch: Es zeigt, wie eine Lebensform Machtverhältnisse so kodiert, dass sie nicht als Zwang, sondern als natürliche Ordnung der Dinge erfahren werden.
Symbolische Grammatik
Im Kontext dieses Beitrags: die Tiefenstruktur der Sprachspiele einer Gesellschaft — die Regeln, nach denen politische Begriffe wie Volk, Recht, Führung, Gerechtigkeit und Ordnung verwendet, verstanden und praktiziert werden. Zwei Gesellschaften können dieselben politischen Institutionen haben und dennoch verschiedene symbolische Grammatiken — weil sie diese Institutionen in verschiedenen Lebensformen spielen. Symbolische Grammatik ist nicht explizit formuliert und nicht bewusst — sie ist die Tiefenstruktur, die das Sprechen und Handeln strukturiert, ohne selbst gesagt zu werden.
Revivalistischer Pahlavismus
Im Unterschied zum historischen Pahlavismus — dem Regime der Pahlavi-Dynastie 1925–۱۹۷۹ — bezeichnet der revivalistische Pahlavismus die gegenwärtige monarchistische Restaurationsbewegung um Reza Pahlavi II., die in der iranischen Diaspora entstanden ist und in den letzten Jahren zunehmend politisches Gewicht gewonnen hat. Das Attribut revivalistisch betont den mythologischen Charakter dieser Bewegung: Sie bezieht sich nicht auf die historische Realität des Pahlavi-Regimes, sondern auf eine symbolisch gereinigte Erinnerungsutopie, die als politische Zukunftsvision fungiert.
Literatur
Die Literaturhinweise sind in drei Abteilungen gegliedert: theoretische Grundlagentexte, iranische Primärquellen sowie weiterführende Literatur zur Demokratisierungsforschung und zum Iran.
- Theoretische Grundlagentexte
Bourdieu, Pierre (1972): Esquisse d’une théorie de la pratique. Genf: Droz. — Dt.: Entwurf einer Theorie der Praxis. Frankfurt: Suhrkamp 1976.
Bourdieu, Pierre (1980): Le sens pratique. Paris: Minuit. — Dt.: Sozialer Sinn. Kritik der theoretischen Vernunft. Frankfurt: Suhrkamp 1987.
Canetti, Elias (1960): Masse und Macht. Hamburg: Claassen. — Neuausgabe: Frankfurt: Fischer 1980. [Grundlegend für die Analyse der emotionalen Massenpsychologie und der Führerdynamik]
Elias, Norbert (1939): Über den Prozeß der Zivilisation. 2 Bde. Basel: Haus zum Falken. — Neuausgabe: Frankfurt: Suhrkamp 1976. [Das Hauptwerk zu Figuration, Habitus und symbolischer Transformation]
Elias, Norbert (1970): Was ist Soziologie? München: Juventa. [Einführung in die Figurationssoziologie und den Homo-aperti-Begriff]
Elias, Norbert (1991): The Symbol Theory. London: Sage. — Dt.: Theorie der Symbole. Frankfurt: Suhrkamp 2001. [Das Spätwerk: Sprache als die Welt, wie sie von Menschen erfahren wird]
Gramsci, Antonio (1991ff.): Gefängnishefte. Kritische Gesamtausgabe. 10 Bde. Hamburg: Argument. [Grundlegend für den Begriff der Hegemonie und Gegenhegemonie]
Wittgenstein, Ludwig (1921): Tractatus Logico-Philosophicus. London: Kegan Paul. — Dt.: Frankfurt: Suhrkamp 1960. [Der frühe Wittgenstein: Sprache als Abbild der Welt]
Wittgenstein, Ludwig (1953): Philosophische Untersuchungen. Oxford: Blackwell. — Dt.: Frankfurt: Suhrkamp 1977. [Das Hauptwerk des späten Wittgenstein: Bedeutung als Gebrauch, Sprachspiel, Lebensform — das theoretische Fundament dieses Beitrags]
Wittgenstein, Ludwig (1969): Über Gewißheit. Oxford: Blackwell. — Dt.: Frankfurt: Suhrkamp 1970. [Zur Frage, was als unhinterfragter Hintergrund jedes Sprachspiels fungiert]
- Iranische Primärquellen
Al-e Ahmad, Jalal (1962): Gharbzadegi [غربزدگی]. Teheran: Ravaq. — Dt. Teilübersetzung in: Orient 25 (1984). [Diagnose der zerrissenen symbolischen Lebensform im Iran der Modernisierungsphase]
Farrokhzad, Forough (1955): Asir [اسیر]. Teheran. — Dt. Auswahl: In diesem blinden Spiegel. Übers. Bahman Nirumand. Hamburg: Rowohlt 2002. [Die Rebellion gegen die patriarchale Lebensform als gelebte Praxis]
Farrokhzad, Forough (1964): Tavallodi digar [تولدی دیگر]. Teheran. [Das Reifewerk; neue Sprachform als alternative symbolische Lebensform]
Hedayat, Sadegh (1937): Buf-e Kur [بوف کور]. Bombay: Selbstverlag. — Dt.: Der blinde Uhu. Frankfurt: Suhrkamp 2006. [Die Pathologie des Homo clausus als Symptom der autoritären Lebensform]
Hedayat, Sadegh (1945): Haji Agha [حاجی آقا]. Teheran. — Dt.: Hadschi Agha. Zürich: Unionsverlag 1985. [Der autoritäre Charaktertypus des kleinen Herrschers]
Jamalzadeh, Mohammad Ali (1921): Yeki Bud Yeki Nabud [یکی بود یکی نبود]. Berlin: Kaviani. [Das programmatische Vorwort als Diagnose der sprachlichen Fragmentierung der iranischen Gesellschaft]
Katiraei, Mohammad: Az Khesht ta Khesht [از خشت تا خشت]. Teheran. [Ethnographische Innenbeschreibung der traditionellen iranischen Lebensform; Schlüsselquelle für die Mikrostruktur des Habitus]
III. Demokratisierungsforschung, Iranstudien, weiterführende Literatur
Abrahamian, Ervand (1982): Iran Between Two Revolutions. Princeton: Princeton University Press. [Standardwerk zur iranischen politischen Geschichte 1906–۱۹۷۹]
Abrahamian, Ervand (1993): Khomeinism. Essays on the Islamic Republic. Berkeley: University of California Press. [Zur Ideologie der Islamischen Republik und ihrer sozialen Basis]
Almond, Gabriel A. / Verba, Sidney (1963): The Civic Culture. Political Attitudes and Democracy in Five Nations. Princeton: Princeton University Press. [Der politische Kulturbegriff, von dem sich das Konzept der symbolischen Lebensform kritisch absetzt]
Bayat, Asef (2010): Life as Politics. How Ordinary People Change the Middle East. Stanford: Stanford University Press. [Zur Mikroebene politischer Transformation]
Gholamasad, Dawud (1985): Iran – Die Entstehung der „Islamischen Revolution“, Junius Verlag, Hamburg (Ein Beitrag des Autors, der die Entstehungszusammenhänge der „islamischen Revolution“ ausführlisch erklärt)
Gholamasad, Dawud (1986): Irans Islamische Revolution. Beiträge zu ihrer Erklärung. Frankfurt: Verlag für Interkulturelle Kommunikation. [Kürzerer Beitrag des Autors]
Katouzian, Homa (2009): The Persians. Ancient, Mediaeval and Modern Iran. New Haven: Yale University Press. [Zur langen Geschichte der personalisierten Herrschaft als historischer Hintergrund der symbolischen Lebensform]
Levitsky, Steven / Ziblatt, Daniel (2018): How Democracies Die. New York: Crown. [Zur Erosion demokratischer Institutionen von innen — strukturell komplementär zu den Thesen dieses Beitrags]
Matin-Asgari, Afshin (2018): Both Eastern and Western. An Intellectual History of Iranian Modernity. Cambridge: Cambridge University Press. [Zur symbolischen Zerrissenheit der iranischen Moderne und der Gharbzadegi-Problematik]
O’Donnell, Guillermo / Schmitter, Philippe C. (1986): Transitions from Authoritarian Rule. Baltimore: Johns Hopkins University Press. [Klassiker der Transitionsforschung; für die kritische Auseinandersetzung mit institutionenzentrierten Ansätzen]
Winch, Peter (1958): The Idea of a Social Science and its Relation to Philosophy. London: Routledge. [Direkte Weiterentwicklung Wittgensteins für die Sozialwissenschaft; grundlegend für die methodologischen Implikationen des Lebensformkonzepts]
Hannover, 22.02.2026
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/
متن انگلیسی نوشته:
Dawud Gholamasad
Yak mellat, yak rahbar, yak parcham
(One People, One Leader, One Flag)
Revivalist Pahlavism between Fascist Symbolism and Democratic Aspiration
A Process-Sociological Analysis of Authoritarian Forms of Life in the Context of Impending Regime Change
Dawud Gholamasad
Prefatory Note: Why This Essay Now
The military threat environment that has thickened over Iran since 2025 — American naval formations in the Persian Gulf, Israeli strikes on Iranian nuclear installations, shifting power dynamics within the Islamic Republic itself — has rendered urgent a question hitherto confined largely to academic debate: which political force would succeed the Islamic Republic in the event of regime change? And under what symbolic auspices would that transition take place?
In this context, revivalist Pahlavism — the monarchist restoration movement centred on Reza Pahlavi II — has acquired a political salience that positions it as a potential bridge formation between the Islamic Republic and a democratic Iran. Western governments, Iranian diaspora networks, and sections of the internal opposition treat it as a realistic transitional option. This assessment demands rigorous sociological scrutiny — not from political hostility to Pahlavism, but from analytical concern about a confusion that could prove historically catastrophic.
The confusion is this: mistaking the proclamation of democratic values for the existence of a democratic symbolic form of life. This essay argues, drawing on a synthesis of Norbert Elias’s symbol theory and Ludwig Wittgenstein’s concept of language as form of life, that this confusion is structurally embedded in revivalist Pahlavism — and that regime change conducted under its symbolic auspices would be likely to reproduce the authoritarian form of life in new institutional dress rather than to inaugurate genuine democratisation.
A note on method: This essay analyses political movements not through their programmatic declarations but through their symbolic practice — their language-games, their rituals, their collective emotional dynamics. It does not ask: what do the actors want? It asks: within which symbolic form of life are they operating — and what are the structural consequences of that?
I. What Is a Form of Life? — The Key Concept Unfolded
The concept of form of life (Lebensform) is the theoretical foundation of this essay. It is frequently invoked but rarely developed with the depth it demands. Before the analysis can proceed, this concept must therefore be elaborated in full — for without that elaboration everything that follows will remain at the surface.
۱.۱ Wittgenstein’s Point of Departure: Language as Form of Life
Ludwig Wittgenstein introduced the concept in his Philosophical Investigations (posthumously published, 1953). He was seeking an answer to a deceptively simple question: what is the meaning of a word? The received philosophical answer was that the meaning of a word is the image or concept it calls forth in the mind of the speaker — a mental representation, an inner likeness of things. Wittgenstein refuted this answer through a single plain observation: if meaning resides in the mind, how does it come about that two people understand the same word in the same situation in the same way? Meaning is not private — it is public. And public means: anchored in shared practice.
His celebrated formulation runs: the meaning of a word is its use in the language. And that use is embedded in what he calls a language-game: a rule-governed practice of speaking and acting that takes place in concrete social situations. One commands, requests, warns, greets, explains, describes, judges, laments — each of these activities is a language-game with its own rules, its own moves, its own purposes. And then comes the decisive sentence: to imagine a language means to imagine a form of life.
What does this mean? It means that language-games do not float in mid-air. They are sustained by a totality of shared practices, habits, institutions, valuations and self-evident assumptions — by a form of life. The language-game of promising, for instance, operates only within a form of life that recognises promises as binding, that attaches social consequences to promise-breaking, that has mastered in practice the distinction between a promise and a mere announcement. In a form of life lacking these background conditions, the word promise may be audible, but its language-game does not function. The word is present; the form of life is absent.
For Wittgenstein, form of life is not a mystical concept. It is the ensemble of shared self-evidencies that sustain and enable every language-game. It is what is no longer grounded — what simply is how things are done. Wittgenstein writes: not hypotheses, but action is the basis of the language-game. The form of life is the foundation that does not itself lie in language but in practice — in doing, in experiencing, in habituation.
۱.۲ Elias: The Form of Life as Historical Process
Where Wittgenstein describes the logical structure of the form of life, Norbert Elias asks about its genesis, its transformation, its embeddedness in social relations of power. For Elias, language is not merely embedded in forms of life — language is the world as experienced by human beings. This is more than an epistemological claim. It is a sociological one: the way in which a society orders its world linguistically — the distinctions it draws, the categories it regards as self-evident, what is sayable and what is unsayable — is the sediment of a long historical process of power, conflict, civilisation and habitus formation.
Elias develops the concept of figuration: the network of mutual dependencies between people within which power, norms and symbolic order take shape. A figuration is never static — it is a process. And within that process, habitus is formed: the second nature of the human being, the incorporated manner of feeling, perceiving, judging and acting. Habitus is not consciousness — it lies deeper. It resides in the body, in reflexes, in what need not be thought because it is self-evident.
The form of life in Elias’s sense is therefore always doubly determined: it is a historically constituted structure — the outcome of long figuration processes — and it is a lived practice that reproduces itself daily without the actors needing to be aware of this. This is the key to understanding its persistence: a form of life does not change because one decides it should. It changes through the accumulated experience of new practices that generate new self-evidencies — a process that takes generations.
۱.۳ What a Form of Life Is — and What It Is Not
A form of life is not the same as an ideology. Ideologies are conscious systems of belief — they can be learned, criticised, rejected and exchanged. A form of life is the ground on which ideologies arise in the first place. It is not what one thinks, but the structure within which one thinks. Two people can hold diametrically opposed ideologies and yet share the same form of life — if they have incorporated the same self-evidencies concerning hierarchy, authority, dignity and order.
A form of life is not the same as culture in the anthropological sense. Culture typically denotes the ensemble of traditions, rituals, artworks and accumulated inheritances that defines a group. A form of life is more specific and deeper: it is the structure of shared practice that gives those cultural goods their meaning. The same culture can be practised within different forms of life — and conversely, people from very different cultural backgrounds can share the same form of life if they have incorporated the same fundamental self-evidencies about social life.
A form of life is not the same as political culture in the sense of Almond and Verba. Political culture denotes measurable attitudes and value orientations towards the political system. A form of life lies deeper: it is the pre-reflexive ground on which those attitudes arise. It is not amenable to survey research — because it does not consist of beliefs one could articulate, but of practices one performs without noticing them.
A form of life is not, finally, the same as mentality, national character or Volksseele. These concepts imply an essential, unchanging property of collectives — a kind of innate or unavoidable disposition. The concept of the symbolic form of life is precisely the opposite: it emphasises historical contingency and thus the principled possibility of change. Forms of life are not fate — they are crystallised history. And history can change.
۱.۴ How a Form of Life Operates: The Invisible Self-Evidence
The decisive feature of a form of life is its invisibility. It is most effective precisely when it is not noticed — when it appears as nature, as self-evidence, as just how things are. Katiraei’s description of the paternal household in Az Khesht ta Khesht is exemplary: the order governing who sits where, who speaks first, who eats last — that was not a rule, that was the world. Rules can be broken; the world cannot.
This means, sociologically, that a form of life protects itself against criticism by prescribing the criteria of criticism. Whoever has grown up in a form of life that treats authority as natural will view democratic institutions through the lens of that form of life: as a new form of authority, as a new embodiment of the leader, as a new source of legitimation for old domination. They see democracy — but they see it through the language-game of their form of life. And that language-game translates every democratic concept into its own grammar before processing it.
This is the mechanism underlying the lag effect of the social habitus: institutions can be established quickly because they operate at the surface of the social order. Forms of life change slowly, because they are anchored in bodies, routines and the self-evidencies of everyday life. Between institutional change and the transformation of the form of life there is a temporal asymmetry measured in generational rather than political rhythms.
۱.۵ Symbolic Form of Life — the Integrated Concept
The concept of symbolic form of life, as employed in this essay, brings together four theoretical strands: the practice-boundedness of Wittgenstein (form of life as shared practice, not idea), the processuality of Elias (forms of life arise and transform within historical figurations), the incorporation of Bourdieu (forms of life reside in habitus, not in consciousness) and the power dimension of Gramsci (forms of life are fields of hegemony and counter-hegemony).
Symbolic, in this context, means that the form of life constitutes itself not in raw practices but in symbolically mediated ones — in language, gesture, ritual, narrative and image. It is the ensemble of symbolic self-evidencies of a society: the shared interpretations of authority and submission, of dignity and shame, of right and wrong, of order and chaos. These symbolic self-evidencies are not conscious beliefs — they are the lens through which beliefs are formed.
For political analysis, this means: a democratisation that merely installs institutions, without transforming the symbolic form of life that would endow those institutions with meaning, fails structurally. It fails not because of malevolent intentions, not because of any lack of intelligence among the actors, not because of sabotage by enemies — it fails because the grammar is missing within which the democratic language-games could be played. This is the deepest lesson of one hundred and fifty years of Iranian political history.
II. The Analytical Framework: Symbolic Forms of Life and the Failure of Democratisation
With the concept of the symbolic form of life it is now possible to specify more precisely why democratisation processes fail structurally. Iran has for one hundred and fifty years provided a paradigmatic testing ground: six profound political transformations — the Constitutional Revolution of 1906, the Mossadegh era of 1951-53, the White Revolution of the 1960s, the Islamic Revolution of 1979, the reform movement of 1997-2004, and the waves of uprising in 2009, 2019 and 2022 — and in each case new institutions were transformed within a short time into structures structurally resembling the old form of rule.
The explanation lies not in conspiracy, weakness or backwardness. It lies in the persistence of the symbolic form of life: a deep grammar of social order that codes domination as personal, sacred and hierarchical — and that has no experience of power being genuinely limited by impersonal norms. So long as this symbolic form of life persists, new institutions are translated into its language-game: parliament becomes an arena of personal loyalties; the constitution becomes a legitimation resource for the more powerful; elections become rituals of acclamation or instruments of personal advancement.
The lag effect of the social habitus is the name for this temporal asymmetry. It means: institutional change and symbolic form-of-life transformation follow different temporal rhythms. Institutions can be erected in months; forms of life change in generations. This disproportion is the deepest cause of the failure of all Iranian democratisation attempts — and it will operate once again in the event of an externally induced regime change, unless it is consciously addressed.
III. What Is Revivalist Pahlavism? — Beyond the Programme
Revivalist Pahlavism is, sociologically speaking, neither a political party nor a coherent programme. It is a symbolic form of life — an ensemble of language-games, emotional dispositions and collective memory orders, preserved within the diaspora experience and mythologically condensed, that codes the monarchy as a lost golden age and the Shah as the embodiment of Iranian greatness and national dignity.
This symbolic form of life was sustained not through political decisions but through family narratives, nostalgia events, Persian music of the Pahlavi era and memorial rituals — above all through the sharply contrasting backdrop of the Islamic Republic. What has been transmitted across two generations is not a governmental programme but an emotional and symbolic basic structure: the conviction that Iran was great, that it can be great again, and that the embodiment of that greatness lies in a leader figure.
The lag effect operates in the diaspora in a specific direction: the symbolic form of life is not merely preserved but mythologically purified. What in Pahlavi-era Iran was a contradictory, brutal, lived domination — with SAVAK, torture, political repression, class inequality — is transformed in the culture of memory into a utopia: an era of modernisation, prosperity, national dignity, global standing. This purification is not a lie but a structural property of memory under conditions of exile: the lost becomes the ideal, and the ideal displaces the real.
For the younger generation — both in the diaspora and inside Iran, who did not experience the Pahlavi regime — this purified myth is not a falsification of history but their only symbolic form of life. Reza Pahlavi II represents for them not the historical monarchy but the possibility of a different future, encoded in the symbols of the past. This is what makes Pahlavism politically mobilisable: it offers an emotional home for people whose only experience is the Islamic Republic.
IV. The Slogan and Its Sociological Anatomy
The slogan Yak mellat, yak rahbar, yak parcham — One People, One Leader, One Flag — is the sociologically most significant document of revivalist Pahlavism. Not on account of any strategic intent it may harbour, but because of what it involuntarily reveals: the symbolic grammar of a form of life structurally incompatible with democratic practice. The parallel with Hitler’s Ein Volk, ein Reich, ein Fuhrer is not rhetorical — it is structural. Both formulas enact the same symbolic operation: the fusion of people, leader and national symbol into a sacred unity that admits no legitimate opposition, because opposition to unity is treason.
The People — Yak mellat
In the democratic language-game, the people is a political community of free and equal citizens constituted through shared institutions and procedures. It is by definition pluralistic: it encompasses conflicting interests that are regulated through institutions rather than dissolved into unity.
In the language-game of revivalist Pahlavism, the people is an ethno-cultural unity — the Iranian nation as civilisational achievement, as historical continuity. Within this form of life, the people is not a procedure but a being. And because it is a being, it has natural enemies: those who threaten this unity. Ethnic minorities demanding autonomy are, in this language-game, not citizens with rights but threats to national unity. This is why the formula of territorial integrity — ostensibly a democratic concept — performs an authoritarian function in the Pahlavist language-game: it protects not the borders of a constitutional state but the symbolic unity of an ethnically coded people.
The Leader — Yak rahbar
The concept of the leader is the analytically decisive figure at which the incompatibility of the language-games becomes most apparent. In the democratic language-game there is no natural, legitimacy-bearing leader figure. There are elected representatives with limited mandates, institutional controls and the right of removal. Democratic leadership is a function, not an embodiment.
In the language-game of authoritarian symbolism, the leader is an embodiment: he embodies the people, the nation, history. This embodiment is not constituted by election — it is grounded in symbolic representation: through dynastic continuity, through charismatic presence, through the capacity to mirror the collective longing for unity. From this structure follows a politically decisive consequence: criticism of the leader is, in this language-game, not democratic opposition but treason against the people. Whoever criticises Reza Pahlavi II attacks, within the symbolic logic of this form of life, not a political actor but the very possibility of national unity.
To criticise the leader is to criticise the people. To divide the people is to serve the enemy. This is not a conviction — it is the grammar within which convictions are formed. — Analytical paraphrase of the Pahlavist symbolic logic
The Flag — Yak parcham
In the democratic language-game, the flag is a convention — a symbol capable of bearing multiple meanings and not subject to sacralisation. It is no accident that in mature democracies the burning of the national flag as political expression is legally protected: because the symbol of the community may not be ranked above the rights of the individual.
In the authoritarian language-game, the flag is a sacred object. Its defilement is not symbolic protest — it is an attack on unity itself. The emphasis on the one flag — yak parcham — encodes: there is only one legitimate symbolic order. Alternative identities are not rights but threats. This is the symbolic foundation of the ethnic nationalism that is not a peripheral phenomenon in revivalist Pahlavism but one of its structural features.
V. Democratic Rhetoric and Authoritarian Symbolism — Explaining a Contradiction
The most conspicuous and most difficult to explain feature of revivalist Pahlavism is its internal contradiction: how is it possible to proclaim human rights while simultaneously employing a language-game that negates the fundamental equality of persons? How is it possible to demand parliamentary democracy while adorning oneself with a slogan that is structurally fascist?
The answer offered by the framework of symbolic forms of life is this: the actors are simultaneously playing two language-games without noticing the contradiction. Democratic vocabulary has been adopted at the surface — as a response to international expectations, as strategic self-presentation, as sincere aspirational semantics. But the symbolic form of life that sustains the language-game remained unchanged. This is Al-e Ahmad’s Gharbzadegi in its political form: the adoption of democratic forms without the transformation of the form of life that sustains those forms.
This is not hypocrisy — it is what Wittgenstein describes as confusion through the idling of language: words are detached from their natural form of life and inserted into a different context without the change in meaning being noticed. Democracy means, in the Pahlavist language-game, the best form of rule for a unified people under a wise leader — not the institutional limitation of all rule through the equal rights of everyone.
This mechanism is politically more dangerous than open authoritarianism, because it absorbs the language of critique. It renders itself immune to criticism by adopting the vocabulary of criticism into its own language-game. When revivalist Pahlavism is accused of being undemocratic, the response is: we are committed to democracy and human rights. This response is genuinely meant — within the language-game in which the actors are operating. But it is a different language-game.
VI. Fighting the Dictator or Fighting Dictatorship — The Crucial Distinction
The analytically and politically most important consequence of the developed framework is the distinction between the struggle against a dictator and the struggle against dictatorship as a structural principle. This distinction is the core of the present analysis.
Revivalist Pahlavism fights — with genuine subjective conviction — against the Islamic Republic as dictatorship. But it does not fight against dictatorship as a symbolic form of life. It combats the content of domination while reproducing its form. It seeks to replace the Islamic Republic — but within the same symbolic form of life: with a unity of the people, a leader, a national symbol.
Wittgenstein would say: the language-game of Yak mellat, yak rahbar, yak parcham is the same grammar as the language-game of Velayat-e Faqih. The vocabulary differs; the deep structure is identical. Both admit only one legitimate symbolic order. Both personalise power as embodiment. Both delegitimise opposition as treason. Both code pluralistic interests as threats to unity.
Elias would add: the habitus that sustains the Islamic Republic and the habitus that sustains revivalist Pahlavism are variants of the same symbolic form of life. Both are products of the same figuration development — the same long history of personalised, sacralised, submission-legitimated domination. It must be said explicitly that this does not mean both are politically equivalent. The Islamic Republic is a terrorist system of domination, incomparable with any Pahlavist programme. But it does mean: a regime change that leaves the symbolic form of life intact will structurally follow the same path as all previous Iranian transformations.
You can replace the chess pieces without changing the game of chess. You can substitute a queen for a king — the game remains the same. The game changes only when the rules of the game change. — Free paraphrase in the spirit of Wittgenstein
VII. Canetti’s Masses and the Emotional Logic of Revival
The emotional dynamic of the Pahlavist revival cannot be fully understood without Elias Canetti’s analysis in Crowds and Power. The rise of Reza Pahlavi II as a symbolic leader figure follows not primarily a rational preference for monarchy — it follows a deep emotional logic: the longing of the crowd for a figure who dissolves its fragmentation and transforms its impotence into collective strength.
Iranian society has lived through an accumulation of traumatic experiences since 1979: revolution, eight years of war with Iraq, repression, economic collapse, the suppression of the reform movements, the brutal response to the uprisings of 2009, 2019 and 2022. This accumulation of trauma generates a collective emotional disposition that Canetti names precisely: the longing for a leader who transforms the dispersed, powerless mass into an effective we.
Reza Pahlavi II offers in this constellation not primarily a political programme. He offers a symbolic resource: the possibility of collective identification with a figure who embodies continuity, national dignity and the emotional overcoming of present humiliation. This explains why rational criticism of his contradictions has so little effect: it addresses a register that plays no primary role in the emotional dynamic of mass identification. Whoever, in a moment of collective longing for unity, demonstrates the logical contradictions of the leader figure is experienced not as constructive critic but as enemy of unity. This is not irrationality. It is the structural logic of a symbolic form of life.
VIII. What Regime Change under Pahlavist Auspices Would Mean
In the context of present military and geopolitical developments, the question is no longer academic: what would regime change under Pahlavist auspices structurally entail? The framework of symbolic forms of life permits a structural analysis in three phases.
In the first phase — consolidation — the new formation would establish democratic institutions: a transitional constitution, a parliament, elections. These institutions would be recognised internationally as signs of democratisation, because they meet the formal criteria. The symbolic form of life would still operate in the background — as emotional and symbolic binding agent.
In the second phase — the consolidation crisis — incompatibilities between language-games would become visible. The democratic institutions would enter into conflict with the symbolic form of life: when parliament decides against the will of the leader figure, when ethnic minorities demand autonomy rights, when opposition groups threaten national unity through particularisms. At this point the symbolic form of life would deploy its structural logic: the institutions would be placed in the service of national unity and the leader — or marginalised.
In the third phase — authoritarian consolidation — democratic institutions would not be abolished but hollowed out: they would continue to exist formally but lose their function of limiting domination. Parliament becomes a consultative body; the constitution becomes a legitimation resource; freedom of expression ends at the boundary of national unity. This is not the Islamic Republic — but it is not democracy either. It is an authoritarian hybrid formation in democratic institutional dress.
The comparison is near at hand: the Weimar Republic erected democratic institutions within a symbolic form of life that could not sustain them. The outcome was the use of democratic instruments for the destruction of democracy. The historical conditions differ — the structural logic is the same: institutions without a form of life are shells without a core.
IX. Conditions of a Different Possibility
The foregoing analysis yields not hopelessness but a precise determination of the conditions under which regime change could genuinely initiate democratisation.
The first condition is clarity about the object of struggle. Democratisation does not mean the overthrow of the Islamic Republic — that is a necessary but not sufficient condition. Democratisation means the transformation of the symbolic form of life that sustains both the Islamic Republic and its populist-monarchist alternative. Whoever fights only the dictator without fighting dictatorship as a symbolic form of life produces a new version of the same problem.
The second condition is critical analysis of one’s own symbolic practice. A democratic opposition must examine its own language-games, leadership structures and nationalist semantics to determine whether it is unwittingly reproducing the same grammar it opposes. The question is not: are we for democracy? The question is: are we, in our own practice, playing the language-game of democracy — or the language-game of authoritarian nationalism in democratic dress?
The third condition is the practice of new symbolic activities. Because language-games are anchored in forms of life, they cannot be changed by argument alone. New practices are required — in study groups, democratically organised associations, in family conversations — in which the democratic language-game is lived, not merely taught. This is the multigenerational work of symbolic form-of-life transformation.
The fourth condition is the translation of emotional resources. Revivalist Pahlavism is so effective in mobilisation because it draws on the longing for unity, dignity and national strength. A democratic alternative need not deny these emotions but must translate them into different language-games: the dignity of the citizen rather than the dignity of the people; the strength of institutions rather than the strength of the leader; unity through procedure rather than through Volksseele.
X. Conclusion: The Symbolic Question Is the Political Question
At the moment when regime change in Iran might be enabled or compelled from outside, the symbolic question is identical with the political question: which symbolic form of life sustains the new political formation?
Revivalist Pahlavism, as expressed in its slogan, gives a clear answer: it wants to replace the Islamic Republic but not the symbolic form of life that sustains it. It is a formation that fights the dictator without fighting dictatorship — that uses democratic vocabulary without speaking the democratic language-game — that proclaims human rights without living the symbolic form of life that makes human rights self-evident.
Norbert Elias showed that civilising processes take a long time and occur in figurations, not in individuals. Ludwig Wittgenstein showed that language-games presuppose forms of life and cannot be introduced by decree. Together they teach: the democratisation of Iran is possible — but it is not a question of the right regime, it is a question of the right process. And that process has nothing to do with a leader who assembles a people under one flag.
The real decision is not made in Washington, not in Tel Aviv, not in a diaspora residence. It is made in the symbolic practices of the everyday political life of the Iranian democratic opposition — now.
Glossary of Key Concepts
The following glossary explains the theoretical key concepts of this essay in accessible terms. It is addressed to readers without specialist sociological training and serves equally as a reference for political education work.
Form of Life (Wittgenstein / Elias)
The ensemble of shared self-evidencies that sustain the thinking, speaking and acting of a society or group. A form of life is not a belief or an ideology — it is the invisible ground on which beliefs arise. It resides not in consciousness but in the bodies, routines and everyday practices of those who inhabit it. As a rule, one does not notice one’s own form of life: so long as one lives within it, it presents itself as nature, as ‘just how things are.’ One becomes aware of it only when encountering a different form of life, or when it begins to change. Forms of life are historically contingent and in principle transformable — but their transformation proceeds in generational rather than political rhythms.
Language-Game (Wittgenstein)
A rule-governed practice of speaking and acting in a particular social situation. Wittgenstein employs the concept to show that language is not a collection of labels for things but a plurality of practices: commanding, requesting, warning, promising, judging, greeting, and so on. Each of these practices has its own rules — and those rules are anchored in a form of life. The same word can mean different things in different language-games: ‘justice’ in a patriarchal language-game means something fundamentally different from ‘justice’ in a constitutional-legal language-game. Political failures of communication frequently arise because different parties use the same words in different language-games without noticing the difference.
Symbolic Form of Life (Gholamasad, following Elias / Wittgenstein / Bourdieu / Gramsci)
The integrated concept developed in this essay. A symbolic form of life is a historically constituted, habitus-incorporated ensemble of language-games, practices and interpretive patterns that defines the horizon of the sayable, thinkable and politically actionable for the members of a society. ‘Symbolic’ indicates that this form of life constitutes itself not in raw practices but in symbolically mediated ones — in language, gesture, ritual, narrative and image. The concept integrates Wittgenstein’s practice-boundedness, Elias’s processuality, Bourdieu’s incorporation and Gramsci’s power dimension.
Habitus (Bourdieu)
The incorporated second nature of the human being: the socialisation-acquired, bodily-anchored disposition to perceive, evaluate and respond to the world in a particular way. Habitus is neither consciousness nor deliberate strategy — it is the pre-reflexive structure that enables action without the actor needing to reflect. A person with an authoritarian habitus will perceive power instinctively as personal and hierarchical — not because they have decided this, but because this mode of perception is embedded in them. Habitus formations change slowly because they reside not in the head but in the body.
Lag Effect of the Social Habitus (Gholamasad, following Elias / Bourdieu)
The temporal asymmetry between institutional change and symbolic form-of-life transformation. Institutions can be established quickly — constitutions, parliaments, courts are created in months. But the form of life and habitus that would endow those institutions with meaning change in generational rhythms. So long as this asymmetry persists, new institutions are interpreted and practised within old language-games — until they have been transformed into variants of the old structure of domination. The lag effect explains why regime changes so frequently reproduce old patterns of rule.
Figuration (Elias)
The network of mutual dependencies between people within which power, norms and symbolic order are formed. A figuration is never a static system — it is a process. Elias employs the concept to overcome the false alternative between individual and society: people always exist as participants in figurations — they are from the outset embedded in networks of dependency that shape them, and which they in turn reproduce or transform through their action. Changes in figurations occur over the long term and generate unplanned outcomes.
Hegemony / Counter-Hegemony (Gramsci)
Hegemony denotes the capacity of a formation of domination to rule not merely through force but through symbolic consent: the dominated accept domination as natural, legitimate or inevitable. Hegemony operates through language, schools, media, religion and all institutions that shape the symbolic life of a society. Counter-hegemony is the deliberate work of creating alternative language-games and forms of life that unsettle the self-evidence of the prevailing symbolic order. It does not proceed through frontal assault on power but through the patient transformation of the symbolic form of life on which that power rests.
Gharbzadegi — غربزدگی (Al-e Ahmad)
Literally: Westoxification or West-strickenness. Al-e Ahmad’s term for the adoption of Western forms without the transformation of the form of life that sustains those forms. The result is a torn symbolic form of life: neither old nor new, but a hybrid situation in which both language-games are simultaneously in play without the actors being aware of this. In the context of this essay: revivalist Pahlavism is a form of political Gharbzadegi — it has adopted democratic vocabulary without incorporating the democratic form of life.
Velayat-e Faqih — ولایت فقیه
The principle of the rule of the Islamic jurisprudent, the institutional foundation of the Islamic Republic of Iran. In this principle, domination is sacrally legitimated: the Supreme Jurisprudent is regarded as the deputy of the Hidden Imam and thereby possesses an authority beyond any democratic control. The Velayat-e Faqih is the religious encoding of the same symbolic form of life that Pahlavism reproduces in national encoding: personal, sacred, submission-legitimated domination.
Ta’arof — تعارف
The elaborate system of ritual courtesy and performed modesty in Persian everyday life. Sociologically, ta’arof is more than convention: it is the incorporated practice through which hierarchy is simultaneously acknowledged and rendered bearable. Ta’arof codes social inequality as dignity: whoever bows lower shows not weakness but cultivated humanity. For the analysis of the symbolic form of life, ta’arof is exemplary: it shows how a form of life encodes power relations in such a way that they are experienced not as coercion but as the natural order of things.
Symbolic Grammar
In the context of this essay: the deep structure of the language-games of a society — the rules according to which political concepts such as people, right, leadership, justice and order are used, understood and practised. Two societies may share the same political institutions and yet have different symbolic grammars — because they are playing those institutions within different forms of life. Symbolic grammar is not explicitly formulated and not conscious — it is the deep structure that organises speaking and acting without itself being spoken.
Revivalist Pahlavism
In contrast to historical Pahlavism — the regime of the Pahlavi dynasty, 1925-1979 — revivalist Pahlavism denotes the contemporary monarchist restoration movement centred on Reza Pahlavi II, which emerged within the Iranian diaspora and has gained increasing political weight in recent years. The qualifier revivalist underscores the mythological character of this movement: it refers not to the historical reality of the Pahlavi regime but to a symbolically purified memorial utopia that functions as a political vision of the future.
Bibliography
The bibliographical references are arranged in three sections: theoretical foundations; Iranian primary sources (literary and cultural-diagnostic texts); and further reading on democratisation research and Iran.
- Theoretical Foundations
Bourdieu, Pierre (1972): Esquisse d’une theorie de la pratique. Geneva: Droz. — Eng. trans.: Outline of a Theory of Practice. Cambridge: Cambridge University Press, 1977.
Bourdieu, Pierre (1980): Le sens pratique. Paris: Minuit. — Eng. trans.: The Logic of Practice. Cambridge: Polity Press, 1990.
Canetti, Elias (1960): Masse und Macht. Hamburg: Claassen. — Eng. trans.: Crowds and Power. London: Gollancz, 1962. [Fundamental for the analysis of crowd psychology and the leader dynamic]
Elias, Norbert (1939): Uber den Prozess der Zivilisation. 2 vols. Basel: Haus zum Falken. — Eng. trans.: The Civilizing Process. Oxford: Blackwell, 1994. [The major work on figuration, habitus and symbolic transformation]
Elias, Norbert (1970): Was ist Soziologie? Munich: Juventa. — Eng. trans.: What Is Sociology? London: Hutchinson, 1978. [Introduction to figurational sociology and the concept of homo aperti]
Elias, Norbert (1991): The Symbol Theory. London: Sage. [The late work in which language as ‘the world as experienced by human beings’ is explicitly developed]
Gramsci, Antonio (1971): Selections from the Prison Notebooks. Ed. and trans. Q. Hoare and G. Nowell Smith. London: Lawrence & Wishart. [Foundational for the concepts of hegemony and counter-hegemony]
Wittgenstein, Ludwig (1921): Tractatus Logico-Philosophicus. London: Kegan Paul, 1922. [The early Wittgenstein: language as picture of the world]
Wittgenstein, Ludwig (1953): Philosophical Investigations. Oxford: Blackwell. [The major work of the later Wittgenstein: meaning as use, language-game, form of life — the theoretical foundation of this essay]
Wittgenstein, Ludwig (1969): On Certainty. Oxford: Blackwell. [On what functions as the unquestioned background of every language-game]
- Iranian Primary Sources
Al-e Ahmad, Jalal (1962): Gharbzadegi [غربزدگی]. Tehran: Ravaq. — Eng. trans.: Plagued by the West (Gharbzadegi). Trans. P. Sprachman. New York: Caravan Books, 1982. [Diagnosis of the torn symbolic form of life in Iran’s modernisation phase]
Farrokhzad, Forough (1955): Asir [اسیر — The Captive]. Tehran. — Eng. selection: Another Birth and Other Poems. Trans. H. Moayyad and P. Sprachman. Washington: Mage Publishers, 2010. [The rebellion against the patriarchal form of life as lived practice]
Farrokhzad, Forough (1964): Tavallodi digar [تولدی دیگر — Another Birth]. Tehran. [The mature work; new poetic form as alternative symbolic form of life]
Hedayat, Sadegh (1937): Buf-e Kur [بوف کور]. Bombay: self-published. — Eng. trans.: The Blind Owl. Trans. D.P. Costello. London: Calder, 1974. [The pathology of the homo clausus as symptom of the authoritarian form of life]
Hedayat, Sadegh (1945): Haji Agha [حاجی آقا]. Tehran. — Eng. trans.: Haji Agha: Portrait of an Iranian Confidence Man. Trans. G. Wickens. Austin: University of Texas Press, 1979. [The authoritarian character type of the petty sovereign]
Jamalzadeh, Mohammad Ali (1921): Yeki Bud Yeki Nabud [یکی بود یکی نبود]. Berlin: Kaviani. — Eng. trans.: Once Upon a Time. Trans. H. Moayyad and P. Sprachman. New York: Bibliotheca Persica, 1985. [The programmatic preface as diagnosis of the linguistic fragmentation of Iranian society]
Katiraei, Mohammad: Az Khesht ta Khesht [از خشت تا خشت — From Mud Brick to Mud Brick]. Tehran. [Ethnographic inner description of the traditional Iranian form of life; key source for the micro-structure of social habitus]
III. Democratisation Research, Iranian Studies, Further Reading
Abrahamian, Ervand (1982): Iran Between Two Revolutions. Princeton: Princeton University Press. [Standard work on Iranian political history, 1906-1979]
Abrahamian, Ervand (1993): Khomeinism: Essays on the Islamic Republic. Berkeley: University of California Press. [On the ideology of the Islamic Republic and its social base]
Almond, Gabriel A. / Verba, Sidney (1963): The Civic Culture: Political Attitudes and Democracy in Five Nations. Princeton: Princeton University Press. [The political culture concept from which the concept of the symbolic form of life critically distances itself]
Bayat, Asef (2010): Life as Politics: How Ordinary People Change the Middle East. Stanford: Stanford University Press. [On the micro-level of political transformation — complementary to the macro-concepts of this essay]
Gholamasad, Dawud (1985): Iran – Die Entstehung der „Islamischen Revolution“, Junius Verlag, Hamburg (Ein Beitrag des Autors, der die Entstehungszusammenhänge der „islamischen Revolution“ ausführlisch erklärt)
Gholamasad, Dawud (1986): Irans Islamische Revolution: Beitrage zu ihrer Erklarung. Frankfurt: Verlag fur Interkulturelle Kommunikation. [A short work by the author]
Katouzian, Homa (2009): The Persians: Ancient, Mediaeval and Modern Iran. New Haven: Yale University Press. [On the long history of personalised domination as the historical background to the symbolic form of life]
Levitsky, Steven / Ziblatt, Daniel (2018): How Democracies Die. New York: Crown. [On the erosion of democratic institutions from within — structurally complementary to the theses of this essay]
Matin-Asgari, Afshin (2018): Both Eastern and Western: An Intellectual History of Iranian Modernity. Cambridge: Cambridge University Press. [On the symbolic torn quality of Iranian modernity and the Gharbzadegi problematic]
O’Donnell, Guillermo / Schmitter, Philippe C. (1986): Transitions from Authoritarian Rule: Tentative Conclusions about Uncertain Democracies. Baltimore: Johns Hopkins University Press. [Classic of transition research; for critical engagement with institution-centred approaches]
Winch, Peter (1958): The Idea of a Social Science and Its Relation to Philosophy. London: Routledge. [Direct development of Wittgenstein for social science; foundational for the methodological implications of the form-of-life concept]
