چرا باید از پایان هر چه زودترِ جنگ دفاع کرد؟

سه شنبه, 11ام فروردین, 1405
اندازه قلم متن

ایران امروز – علیرضا بهتویی

تجاوز نظامی اسرائیل و ایالات متحده به ایران، تا کنون جان بسیاری از هم‌وطنان غیر نظامی ما را گرفته و بسیاری از زیر ساخت‌ها، دانشگاه‌ها، مدارس و بیمارستان‌ها را در کشور هدف بمب و ویرانی قرار داده است.

بسیاری از حقوقدانان متخصص حقوق بین‌الملل (از جمله پروفسور سعید محمودی و همکارانش در دانشگاه‌های سوئد)، استدلال کرده‌اند که: این حمله نقض آشکار حقوق بین‌الملل و منشور سازمان ملل متحد محسوب می‌شود. گفته‌اند: ممنوعیت بنیادی استفاده از زور نظامی در منشور سازمان ملل تنها دو استثنا دارد؛ دفاع از خود و مجوز شورای امنیت سازمان ملل. هیچ‌یک از این دو مورد در این حملات نظامی وجود ندارد.

من در جای دیگری با انتشارِ مطلبی مفصل پیرامون بمباران هوایی برای سرنگونی یک رژیم، با تکیه بر تمامی شواهد تاریخی تا کنون موجود استدلال کرده‌ام که [۱]: در ادبیات مطالعات استراتژیک، از آثار کلاسیک تا پژوهش‌های جدید، یک اجماع نسبتاً پایدار وجود دارد که بمبارانِ هوایی به‌تنهایی نمی‌تواند به سرنگونی رژیم‌ها بیانجامد و موفقیت آن به حضورِ موثرِ نیروی زمینی وابسته است. قدرت هوایی می‌تواند زیرساخت‌ها را نابود کند، اما نمی‌تواند قلمرو را اشغال یا نظم سیاسی جدید ایجاد کند.

مطالعات تجربی در عین حال نشان می‌دهند که حتی زمانی که حملات هوایی به تضعیف یک رژیم کمک می‌کنند، این اثر معمولاً فقط در صورتی به سرنگونی یک حکومت منجر می‌شود که نیروهای زمینی محلی متحد بتوانند کنترل سرزمینی را در صحنه به دست بگیرند. نیروی پیاده نظام در این صورت یا به شکل سربازانِ نیروی مهاجم و یا نیروی شورشی مسلحِ مخالف رژیم در میدان باشد، تا سرنگونی ممکن شود. مثالِ مورد آخر، مجاهدینِ افغانستان یا کنتراها در نیکاراگوئه هستند. حتی در مواردی که حملات هوایی نقش مهمی در تضعیف رژیم داشته‌اند (مانند لیبی ۲۰۱۱)، این حملات بدون حضور نیروهای زمینی یا نیروهای محلی قادر به ایجاد تغییر رژیم نبوده‌اند. زیرا ، برخلاف نیروهای زمینی، قدرت هوایی نمی‌تواند قلمروی را کنترل کند، حاکمان تازه‌ای را جایگزین کند و در نهایت نظم سیاسی جدید ایجاد کند.

در مجموع، ادبیات کلاسیک و معاصر به یک نتیجه مشترک می‌رسد: قدرت هوایی ابزار مهمی برای فشار نظامی است. اما برای دستیابی به تغییر رژیم باید با حضور گسترده نیروهای زمینی ترکیب شود. گسترده به این معنا که حتی مثلا پیاده کردن سرباز در جزیره خارک هم، به فرض موفقیت، به سرنگونی نخواهد انجامید. جمع بندی، با تکیه به این پژوهش‌ها، این است که حملاتِ اخیر به ایران، به تغییر رژیم از طریق قدرت هوایی به‌تنهایی و در کوتاه مدت، نخواهد انجامید. این که ترامپ به لشگر کشی نظامی گسترده در ایران دست بزند (مثل کاری که جرج بوش در عراق ۲۰۰۳ کرد)، هم کاملا بعید است. در مطلبِ یاد شده در بالا، علاوه بر این، بر پیامدهای بمباران های هوایی را در عراق بعد از جنگ خلیج (۱۹۹۱) و صربستان بعد از جنگ کوزوو (۱۹۹۹)، توضیح داده‌ام.

علیرغم شواهد پیش‌گفته، دولت ترامپ، در همراهی با نتانیاهو، در ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶ (احتمالاً تحت تأثیر ویژگی‌های رهبری خودشیفته یا اطلاعات نادرست)، حملات گستردهٔ هوایی علیه ایران را آغاز کرد. در این اقدام نظامی، اگرچه مهاجمان در کشته شدن تعدادی از رهبران ارشد کشور (از جمله رهبر جمهوری اسلامی) و نیز شمار زیادی از غیرنظامیان «موفق» بودند و ویرانی‌های گسترده‌ای در بسیاری از شهرهای ایران بر جای گذاشتند، اما تصور ساده‌انگارانهٔ آغازگران این حملات و حامیان آن‌ها — مبنی بر فروپاشی سریع حکومت — تحقق نیافت.

شواهد تاریخی همچنین نشان می‌دهد که بمباران هوایی، حتی می‌تواند به تقویت انسجام داخلی رژیم مورد حمله، افزایش موجِ ملی‌گرایی و قدرت گرفتن نیروهای افراطی‌تر در درون همان رژیمی که هدفِ حملات بوده، منجر شود . این امر اکنون در ایران، در جانشینی مجتبی خامنه‌ای به جای علی خامنه‌ای، و محمّدباقر ذوالقدر به جای علی لاریجانی قابل مشاهده است.

جمع‌بندی کنم: این تصور که حملهٔ نظامی آمریکا و اسرائیل به سرنگونی رژیم می‌انجامد و نباید نگران خرابی‌ها بود چون «خودمان» بعداً آن را می‌سازیم، نوعی رؤیافروشی ارزان بود که اپوزیسیون افراطیِ پادشاهی‌خواه تلاش کرد به مردم ایران بفروشد. متأسفانه، مانند بسیاری از وعده‌های پوپولیستی دیگر، چون این «راه حل» هم ساده و هم میان‌بُر به نظر می‌رسید، خریدار های فراوان هم پیدا کرد. با این حال، به نظر می‌رسد پس از آن‌که غرش هواپیماهای جنگی و موشک‌ها خاموش شود، این رؤیافروشی با بحران جدی و ریزش قابل‌توجهی در میان طرفداران‌اش مواجه خواهند شد.

در زیر، می‌خواهم از منظر و چشم انداز دیگری، به این سوال بپردازم که چرا باید از پایانِ هر چه زودتر این جنگ دفاع کرد؟

***

در آن چه در زیر می خوانید بر اساس ایده های «لیبرالیسم ترس» اثر جودیت اشکلار (Judith N. Shklar)، نوشته شده است. اشکلار در ۱۹۲۸ در شهر ریگا (مرکز لتونی) در خانواده‌ای یهودی-لتونیایی به دنیا آمده بود که به دلیل آزار و پیگردهای یهودیان در دوران جنگ جهانی دوم، از اروپا گریختند و از طریق ژاپن به ایالات متحده و در نهایت در سال ۱۹۴۱، به کانادا رسیدند. به این لحاظ مواجههٔ او با نازیسم هیتلری و اقتدارگرایی استالینی، بخشی از تجربهٔ زیسته‌اش بود.

در نگاه او، در مواجهه با بسیاری از موقعیت‌های تراژیک تاریخی (مثل وضعیت جنگیِ امروز در ایران)، باید از یک پیش‌فرض اساسی آغاز کرد: ما با انتخاب میان «خوب» و «بد» مواجه نیستیم، بلکه ناگزیر به انتخاب میان «بد» و «بدتر» هستیم. در چارچوب اندیشه او، تلاش ما باید متوجه و متمرکز بر کاهش رنج، خشونت و بی‌رحمی‌ها باشد. به همین دلیل اشکلار توجه عمیقی به بی‌عدالتی و شرارت‌های سیاسی داشت. معتقد بود که فلسفه، «حقِ این شرارت‌ها و بی‌عدالتی ها را ادا نکرده است». به این معنا که بسیاری از فیلسوفان گذشته بر «عدالت» تمرکز کرده‌اند. اما بی‌عدالتی‌ها را نادیده گرفته‌اند. بر فضیلت‌ها تأکید کرده‌اند، اما رذالت‌ها را کنار گذاشته‌اند.

در یکی از معروف ترین آثارش «لیبرالیسمِ ترس»[۲]، می نویسد: ایده های من بی‌تردید روی یک (summum bonum) یا «بالاترین خیر» متمرکز نیست که همه‌ی کنشگرانِ سیاسی باید در راستایِ آن بکوشند. من از یک «بدترین شر» (summum malum) آغاز می‌کنم: چیزی که همه‌ی ما آن را می‌شناسیم و اگر بتوانیم، باید تلاش کنیم تا وجودِ آن را حداقل در زندگی بشری، کم‌تر کنیم. این «بدترین شرّ» همانا بی‌رحمی (cruelty) و ترسِ ناشی از آن است. منظور از بی‌رحمی در اینجا عبارت است از: وارد آوردن عمدیِ درد جسمانی و درد عاطفی، بر یک انسان و یا گروهی از انسان‌هاست که در موقعیت ضعیف‌تری قرار گرفته‌اند؛ توسط دیگرانی که قوی‌ترند و برای دستیابی به اهداف‌شان این بیرحمی‌ها را روا می‌دارند. این بی‌رحمی‌های عمومی، تمایلات فردی یک انسان، یک رهبر نیست؛ بلکه به‌واسطه‌ی تفاوت در توازنِ قدرت میانِ گروه های مختلف، ممکن می‌شود.

می‌نویسد: نزدیک‌ترین حافظه‌ی تاریخی ما، بعد از جنگ اول جهانی، شاید این امید بود که جنگ، ترس و شکنجه به‌تدریج از شیوه‌های حکمرانی حذف شود. امید می‌رفت که این‌ها سرانجام در همه‌جای جهان ناپدید شوند. اما چنین نشد، جنگ و شکنجه و ترس بازگشتند و از آن زمان تاکنون در مقیاسی عظیم، هم چنان رواج داشته‌اند. بعد از جنگ دوم، ما گفتیم «هرگز دوباره»! اما همین اکنون شاهدیم که در جایی از جهان، جنگی جریان دارد، کسی در حال شکنجه شدن است، و ترسِ فلج کننده بار دیگر به رایج‌ترین شکل کنترل اجتماعی تبدیل شده است. «لیبرالیسمِ ترس» پاسخی است به این واقعیت‌های انکارناپذیر، و از همین رو بر «کنترل آسیب» تمرکز می‌کند. ایده «لیبرالیسمِ ترس» اشکلار با هراسی یکسان به سوءاستفاده از قدرت عمومی در همه‌ی رژیم‌ها می‌نگرد. این رویکرد نگران بی‌عدالتی‌هایِ مأموران رسمی در تمامی سطوح حکومت‌ها است. بر آن است که بارِ این بی‌عدالتی ها بیش از همه بر دوش فقرا و ضعیفانِ جامعه سنگینی می‌کند. مقایسه‌ی تاریخ فقرا با تاریخ نخبگان، در جوامعِ گوناگون این نکته را به‌قدر کافی روشن می‌سازد. در نهایت، نگاهِ اشکلار، اخلاقی «پیشگیرانه» دارد که هدفش جلوگیری از کابوسِ بیرحمی‌ها است و از حافظه‌ی تاریخیِ جنگ، بیرحمی، خشونت و شکنجه حرکت می‌کند و سوال می کند: چگونه می‌توانیم از تکرار و دست کم به حداقل رساندنِ تاثیرات مخرب آن ها جلوگیری کنیم.

خوب با این تعریفِ کوتاه، در زیر، خوانش خودم را از اندیشه های طرح شده در «لیبرالیسمِ ترس» در یک موقعیتِ دشوار برای انتخابِ کمترین شر، ارائه می کنم. غرض از «موقعیتِ دشوار»، برای نمونه حمله نظامی به کشوری است که در آن یک حکومتِ «اقتدارگرا» حاکم است که با شهروندانش بی‌رحمانه برخورد می‌کند.

اجازه بدهید، برای پاسخ، ابتدا به سراغِ یک تجربه تاریخی برویم و به حمله آلمان نازی به اتحاد شوروی در جنگ دوم جهانی در دورانِ حاکمیت استالین، نگاه کنیم. یاسر میردامادی، در جریان جنگ ۱۲ روزه، با استفاده از همین مثال، استدلال کرده بود که: «میهن‌دوستی انتقادی» به ما می‌گوید که می‌توان هم منتقد وضع موجود بود و هم مدافع وطن؛ می‌توان به حکمرانی بد معترض بود و در عین حال تمام‌قامت در برابر تجاوز خارجی به وطن ایستاد[۳]. نقطه عزیمتِ من، نه مسئله میهن دوستیِ طرح شده در آن مطلب، بلکه الزامات اخلاقیِ انتخاب، در یک «لحظه دشوار» است.

استالین در این دوره با بیرحمی‌ها وسرکوب‌های گسترده (پاکسازی‌ها، گولاگ‌ها، اعدام‌ها)، فضای ترس وحشتناکی را در جامعه شوروی در آستانه حمله هیتلر، به وجود آورده بود. حال اگر از منظرِ حکمِ «انتخابِ کمترین شر» در «موقعیتِ دشوار»، حرکت کنیم؛ پس باید بر تلاش برایِ کاهشِ بدترین اشکال رنج، خشونت و بیرحمیِ جنگ، یعنی کشتار وسیع انسان ها و نابودی کامل آزادی در صورت پیروزی هیتلر، در مقایسه با بیرحمی های حکومتِ استالین متمرکز باشیم. این جا انتخابِ اخلاقی ، نه مطلق، بلکه مقایسه‌ای است. بسیاری از شهروندانِ منتقد، در این لحظه دشوار، در مقابل تهاجمِ خارجی سربازان هیتلری ایستادند. نمونه های بارز در این زمینه؛ کنستانتی روکوسوفسکی (Konstanty Rokossowski)، از فرماندهان ارتش سرخ، که در جریان پاکسازی‌های استالینی دهه ۱۹۳۰ زندانی و شکنجه شد. اما در میانه جنگ، به دلیل نیازِ مبرم به فرماندهانِ مجرب آزاد شد، به جبهه جنگ رفت و یکی از فرماندهان مؤثر در شکست آلمان نازی‌ها بود. در کنار او، مارشال ژوکوف (مهم‌ترین فرمانده پیروزی‌ها) را هم داریم که پس از پایان جنگ، مورد غضبِ استالین قرار گرفت و به حاشیه رانده شد.

خوب دو استدلالی که شهروندان روسیه بر پایه فلسفهء «انتخابِ کمترین شر» در «موقعیتِ دشوار» می‌توانستند به آن‌ها استناد کنند، احتمالا این‌ها بودند:

اول- اهداف آلمان نازی (چنان‌که در «طرح جامع برای شرق» هیتلری بازتاب یافته بود[۴])، نشان می‌دهد که قصدِ این لشگر کشی و تهاجم نظامی، نه صرفاً شکست ارتش شوروی، بلکه بازسازی نژادی و استعماریِ تمام اروپای شرقی (به شمولِ شوروی) از طریق کشتار، تبعید و تبدیل کردن میلیون‌ها اسلاو به انسان های درجه دومی بود — که «نژاد پست» تلقی می شدند — و سرزمین‌هایشان برای اسکان آریایی‌ها باید تصاحب می شد.

دوم- درست است که رژیم استالین بی شبهه با شهروندان کشورش، سرکوبگر، خشن و بی رحم بود. اما این شقاوت‌ها در مرزهای این کشور باقی مانده بود و تا آن تاریخ، استالین برای تسخیر جهان، گامِ عملی برنداشته بود. در مقابل، رژیم مهاجمِ هیتلری پروژه‌ای ایدئولوژیک و عملی برای تسخیرِ تمامِ جهان و تسلط نازیسم در آن داشت.

پس از مثال تاریخی پیرامونِ «انتخابِ کمترین شر»، حالا به ایران و «موقعیتِ دشوار» کنونی (تجاوز نظامی و بمباران های بی وقفه) بازگردیم . این جا هم باز ، در چارچوب اندیشه جودیت اشکلار، هر موضعگیری و کنش سیاسی، باید با یک معیار سنجیده شود: آیا این کنش یا موضعگیری، بیرحمی‌ها و رنج انسان ها را کاهش می‌دهد یا افزایش؟

قبل از طرحٍ استدلال ها پیرامونِ انتخاب، باید به یک تفاوت مهم میان «وضعیت دشوار» در اتحاد شوروی و بمباران های هوایی در ایران توجه کنیم. در عملیات «عملیات بارباروسا» (Operation Barbarossa) نازی‌ها در شوروی، سرباز آلمانی در خاک این کشور و در میدان جنگ حضور داشت، کشتار مستقیم انجام می‌داد، و لذا امکان مقاومت فردی شهروندان، به اشکالِ گوناگون وجود داشت. در چنین شرایطی، مقاوت مسلحانه و اشکال دیگر مقاومت، هم ممکن بود و هم مؤثر. اما در سناریوی بمباران‌های آمریکا و اسرائیل، خشونت دارد از راه دور اعمال می‌شود، شهروند عادی کنترل عملی بر میدان جنگ ندارد. این تفاوت به این معنا نیست که مسئله ساده‌تر شده، بلکه نوعِ کنشِ اخلاقی مناسب تغییر کرده است: معیار، هم چنان ثابت است (کاهشِ بیرحمی‌ها و رنج)، اما ابزارهای کُنش، متفاوت‌اند.

نکته دوم هم این که حکومت استالین در آستانهٔ حملهٔ آلمان، با وجود سرکوب های گسترده، از نوعی پذیرش یا حتی حمایت در بخش‌هایی از جامعه برخوردار بود. اگر چه این وضعیت را نمی‌توان به‌سادگی «محبوبیت عمومی» نامید، زیرا در بستر ترس، تبلیغات و فقدان امکان بیان آزاد شکل گرفته بود. در حالی که حکومت در ایران، به ویژه پس از کشتارهای اخیر مردمِ معترض، از حمایتِ قاطعِ اقلیتی بسیار محدود (در بهترین حالت، ۱۰ تا ۱۵ درصد) از شهروندان برخودار است. نهایت این که، شرایطِ تصمیم گیری شهروندِ اتحاد شوروی در آن دوران را شاید بیشتر بتوان با انتخابِ شهروندِ ایرانی در جریان جنگ با عراق در سال های بعد از اعدام ها و سرکوب های سالِ ۱۳۶۰، مقایسه کرد.

اما استدلال من آن است که در شرائطِ امروزِ ایران ، «انتخابِ کمترین شر» در «موقعیتِ دشوار» کنونی، همانا تلاش‌های همه جانبه برایِ پایان هر چه زودتر به این جنگ است. آن چه که جوانبِ این پاسخ را روشن تر می‌کند، استدلال‌های زیر است:

اول- این حمله نقض آشکار حقوق بین‌الملل و منشور سازمان ملل متحد است.

دوم- این حملات به هیچ روی در قالبِ مفهومِ «مداخلهٔ بشردوستانه» نمی‌گنجد. زیرا دونالد ترامپ و وزیر دفاع او صراحتاً اعلام کرده‌اند که هدفشان استقرار دموکراسی در ایران نیست. ترامپ حتی تصریح کرده که راه‌حل مطلوب او مشابه وضعیتی است که ایالات متحده در ونزوئلا دنبال کرده است: باقی ماندن رژیم، با تغییراتی محدود در چهره‌ها، در همان ساختار. از این رو، ادعاهایی نظیر «هدف ما تنها حکومت ایران است»، «ما فقط اهداف نظامی را نقطه‌زنی می‌کنیم» یا «ما دوست مردم ایران هستیم» با اهداف اعلام‌شده و نیز با پیامدهای واقعی و قابلِ مشاهده این حملات — از جمله کشته شدن شمار زیادی از شهروندان غیرمسلح ایران و تخریب زیرساخت‌های غیرنظامی مانند دانشگاه‌ها، مدارس، بیمارستان‌ها و منازل مسکونی — هیچ‌گونه همخوانی ندارد و بیش از آن‌که بیانگر دغدغه‌ای انسانی و دمکراتیک باشد، تلاشی برای مشروعیت‌بخشی سیاسی به حملاتِ نظامی در راستای منافعِ سیاسی-اقتصادی کشورهای مهاجم است تا تا دغدغه برای مشکلاتِ مردم ایران با یک حکومتِ اقتدارگرا.

سوم- زیان‌های مادی خرابی‌هایی که این بمباران‌ها برای آینده اقتصادی ایران خواهد داشت، ایران را با یک دوره طولانی از فقر، بیکاری، فروپاشی طبقه متوسط، تورم لجام گسیخته، فساد و ناامنی روبرو خواهد کرد. هر چه این جنگ طولانی‌تر شود، این رنج ها فزون‌تر و جبران آن ها دشوارتر خواهند شد.

چهارم- چنان که شواهد تاریخی تاکنونی در تاریخِ معاصر دنیا نشان داده، این بمباران هوایی، به تغییر رژیم در ایران منجر نخواهد شد. حتی در صورت ورودِ محدودِ سربازان امریکایی، باز هم سرنگونیِ حکومت، امری کاملا نا‌محتمل است. نتیجه این جنگ، چنان که تا به حال هم نشان داده شده، نه بهبود اوضاع سیاسی بلکه قدرت گرفتن نیروهای افراطی‌تر (دستِ کم در دوره‌ای معین) در حاکمیت ایران است.

پنجم- رئیس‌جمهور آمریکا، گفته است که پس از حملاتِ ما، این وظیفهٔ مردم ایران است که آزادی را در کشور خود ایجاد کنند. اما در این قصهٔ ترامپ روشن نیست که مردم بی‌دفاع و بی‌سلاح چگونه می توانند علیه نیروهای تا دندان مسلحِ امنیتی-نظامی و شبه نظامیان طرفدارِ حکومت، «قیام کنند»؟

ششم- کشتار انسان‌های بی دفاع و تخریب‌های اقتصادیِ این جنگ تنها به ایران محدود نشده و رنج و مشکلات فراوان، برای بسیاری از مردم منطقه خاورمیانه و همسایه های ایران نیز آفریده است. علاوه بر آن که بسیاری از زیر ساخت‌های اساسی در ایران نابود شده‌اند، همین مشکلات همراه با تلفات غیرنظامیان در کشورهای همجوار ایران نیز، به وجود آمده است. بروز فجایع زیست محیطی برای تمام منطقه، در چشم انداز است. بسیاری از کارگران کشورهای فقیرتر آسیایی (پاکستان، بنگلادش و هند) که در منطقه به کار مشغول بوده‌اند، در خطرِ بیکاری و فقر بیشتر هستند. دشمنی و نفرت، به جای دوستی و همکاری میان همسایگان در آینده در انتظار است. هر چه این جنگ بیشتر ادامه پیدا کند این دشمنی های در منطقه، عمیق تر می شوند.

  ***

در بالا با اشاره به نمونه اتحاد شوروی و ایران در دوره جنگ با عراق، نوشتم که آن جا شهروندان با سربازان مهاجم در خاک خودشان مواجه بودند و می‌توانستند در مقابله با مهاجمان عاملیت موثر داشته باشند. در حالی که در تهاجم نظامی و بمباران‌های آمریکا و اسرائیل، خشونت از راه دور اعمال می‌شود، شهروند عادی کنترل عملی بر میدان جنگ ندارد. آیا این بدان معنا است که شهروندان غیر نظامی، اکنون به طور کلی فاقدِ عاملیت هستند؟

جواب کلی به سوالِ «چه می توان کرد» در این شرایط، اگر به چارچوب نظری طرح شده در این مطلب، وفادار بمانیم باید چنین باشد: هر اقدامِ کم‌هزینه‌تر اما مؤثرتری که مستقیماً بیرحمی و رنج انسان‌ها را کاهش می‌دهد و احتمال تشدید جنگ را پایین می‌آورد. بنابراین وظیفه‌ی اخلاقی در چنین شرایطی این نیست که به دنبال پاسخ‌های بزرگ، مطلق یا قهرمانانه باشیم، بلکه این است که در هر لحظه، آن گزینه‌ای را انتخاب کنیم که به‌طور واقعی و قابل‌سنجش بی‌رحمی و رنج را کمتر می‌کند.

باید علیه ادامهٔ بمباران‌ها و علیه گسترشِ جنگ موضعِ فعال گرفت، حتی ‌زمانی که به حق منتقد سرسخت سرکوب و کشتارهای رژیم اقتدار گرایِ جمهوری اسلامی هستیم. چون در این چارچوب، اولویت با متوقف کردنِ شرّی است که الان به‌صورت فوری، انبوه، و فزاینده جان انسان‌های هم وطن ما را می‌گیرد و ظرفیت بی‌رحمی ها را بیشتر می‌کند، بی آن که اقتدار گرایان را از مسند به زیر کشد. مخالفت با بمباران، در این منطق، به هیچ روی مساویِ با تأیید حکومت و دیکتاتوری آن نیست؛ همان‌طور که نقد جمهوری اسلامی هم مجوزِ بی‌تفاوتی نسبت به بمباران‌ها و حمله نظامی نمی‌شود.

در این «لحظات دشوار»، می‌توان مجموعه‌ای از کنش‌های مشخص و واقع‌بینانه را نیز تصور کرد که هدف مشترک آن‌ها کاهش رنج انسانی، مهار خشونت و تقویت امکان‌های صلح است. نخست، مراجعه به نهادهای بین‌المللی و افکار عمومی جهانی، از طریق بیانیه‌ها، کارزارها و شبکه‌های حرفه‌ای، برای درخواست توقف حملات متجاوزان به غیرنظامیان و زیرساخت‌های حیاتی — در چارچوب اصول حقوق بین‌الملل بشردوستانه، همچنین، برقراری ارتباط فعال با احزابِ مترقی، سازمان‌های جامعهٔ مدنی، رسانه‌ها و نهادهای حقوق بشری در سطح جهانی، به‌منظور افزایش فشارِ بر مهاجمان برای پایان دادن به جنگ و حرکت به‌سوی راه‌حل‌های سیاسی، اهمیت جدی دارند.

در همین راستا مطالبهٔ تلاش‌های بیشتر برای پیشبرد مذاکرات دیپلماتیک به‌منظور پایان جنگ، یا دست‌کم برقراری آتش‌بس از سوی تصمیم گیران داخلی هم مهم است. تجربهٔ جنگ هشت‌سالهٔ ایران و عراق نشان می‌دهد که تداوم شعارهایی از جنس « جنگ، جنگ تا پیروزی»، یا «تا آخرش می‌جنگیم»، تنها به طولانی‌شدن جنگ و افزایش سهمگینِ هزینه‌های انسانی و مادی می‌انجامد.

در حوزهٔ اطلاعات، راستی‌آزمایی اخبار و پرهیز از بازنشر شایعات و اطلاعات تأییدنشده و ترجمه و انتقال اطلاعات معتبر از میزان کشتارها و خرابی‌ها به افکار عمومی جهانی می‌تواند در شکل‌گیری فشار بین‌المللی برای فعال شدن دیپلماسی مؤثر باشد.

ائتلاف‌سازی فرا-ایدئولوژیک میان همهٔ کسانی که خواهان پایان جنگ‌اند، اهمیت ویژه‌ای دارد. با تمرکز بر نقاط توافق، مانند کاهش بیرحمی‌ها و رنج انسان‌ها، حتی در شرایطی که اختلاف‌نظرهای عمیق در سایر حوزه‌ها وجود دارد، مدد رسان است. در این میان، باید از خشونت‌های زبانی‌ای که کسانی را که از بغض سال‌ها ستمِ حکومت، فکر می‌کنند که این جنگ خلاص‌شان می‌کند، «جنگ طلب» و «خائن» نامیدن آن‌ها، پرهیز کرد. زیرا که فقط شکاف میان هم وطنان را عمیق‌تر می‌کند. در کنار این‌ها، حفظ اعتماد، همدلی و همکاری در سطح روابط روزمره — با هم‌محله‌ای‌ها، همکلاسی‌ها و دوستان — حفظِ سرمایه‌ای اجتماعی است که در چنین شرایطی بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز است.

حمایت‌های عملی از آسیب‌دیدگان جنگ، از طریق جمع‌آوری کمک‌های مالی و تدارک پشتیبانی لجستیکی برای شبکه‌های امدادی، درمانی؛ ارائه خدماتِ داوطلبانهٔ تخصصی (در حوزه‌هایی مانند پزشکی، روان‌درمانی، حقوقی و …) و سرانجام، توجه ویژه به گروه‌های آسیب‌پذیر (کودکان، سالخوردگان و بیماران) و اقلیت‌هایی که می توانند هدف سرکوب نیروهای امنیتی باشند (مثل بهایی‌ها) و هم چنین زندانیان سیاسی و عقیدتی، که در شرایط جنگی بیشتر در معرض خطر قرار دارند، می‌تواند از شدت پیامدهای انسانی این جنگ بکاهد. هم‌زمان، تلاش برای حفظ کارکردهای زندگی روزمره، از جمله آموزش در سطوح گوناگون، اهمیت جدی دارد، زیرا این فعالیت ها در دوره‌های جنگ به‌سرعت دچار اختلال می‌شوند.

***

امروز شاید مشکل اصلی دیگر تنها «جنگ» نیست، بلکه از کار افتادن خودِ منطق مذاکره است. وقتی هر دو سوی ماجرا، مطالبات حداکثری مطرح می‌کنند (یعنی خواست‌هایی که عملاً خواستارِ تسلیم کاملِ طرف مقابل یا تغییر بنیادین رفتار اوست)، وقتی که شروطِ مذاکره دیگر ابزار حل اختلاف نیست بلکه به ابزار فشار تبدیل شده است. در این وضعیت، گفت‌وگو دیگر برای رسیدن به نقطه‌ی میانی، برای سازش، توافق و مصالحه نیست، بلکه بخشی از همان جنگِ قدرت است که ادامه خشونت را تغذیه می‌کند. به بیان دیگر، حتی اگر میز مذاکره هم ظاهراً برقرار باشد، وقتی هیچ «حالت میانی» قابل تصور نیست. در این شرایط، در واقع وارد وضعیت «غیرسیاسی» شده‌ایم.

خودِ «خواست‌های حداکثری» بخشی از مشکل اخلاقی تمایل به ادامه بیرحمی‌ها هستند، نه صرفاً چانه‌زنی برای رسیدن به مصالحه. مسئله، دیگر این نیست که «چه کسی حق دارد». بلکه این است که هیچ خروجی کم‌هزینه‌ای باقی نمی‌نماند. اکنون آنچه لازم است، بازسازی «امکان توافق» است. این یعنی شکستن منطق حداکثری و تغییر معیار موفقیت در این منازعه: از «پیروزی کامل» به «کاهش خسارات». چنین تغییری مستلزم پذیرش یک واقعیت تلخ است — اینکه بهترین نتیجه در این وضعیت، شاید نه عادلانه است و نه رضایت‌بخش، بلکه فقط «آسیب کم‌تری» را به دنبال دارد.

اما چه موقع به چنین جایی می‌توان رسید؟ وقتی هیچ طرفی نمی‌تواند پیروزی قاطع به دست آورد و جنگ از ابزار «بُرد» به وضعیت «فرسایش» تبدیل می‌شود؟ وقتی که هزینه‌های انسانی، اقتصادی یا حتی سیاسیِ ادامه‌ی جنگ مشروعیت داخلی یا ثبات اجتماعی طرفین را تهدید کند؟ وقتی که سرانجام، تغییری در تعریف از «پیروزی» پیش می‌آید؟ وقتی که میانجی‌گری مؤثر و مورد اعتمادِ طرفین بتوانند چارچوبی ایجاد کنند که در آن عقب‌نشینی برای طرف‌ها «قابل تحمل» شود.

در مجموع، آنچه تجاربِ تاریخی نشان می‌دهد این است که شکستن گره «مطالبات حداکثری» معمولاً نه از طریق اقناع اخلاقی، بلکه از طریق تغییر در شرایط واقعی رخ می‌دهد: وقتی ادامه‌ی وضعیت موجود برای هر دو طرف بدتر از عقب‌نشینی نسبی شود. بنابراین، پرسش اصلی نباید این باشد که چرا طرف‌های منازعه از خواست‌های حداکثری «کوتاه نمی‌آیند»، بلکه این باشد که چه چیزی باید تغییر کند تا کوتاه آمدن برایشان ممکن و قابل‌تحمل شود. این همان نقطه‌ای است که تحلیل اخلاقی، سیاسی و واقع‌گرایانه به هم می‌رسند.

—————————-
[۱] نگاه کنید به سایت «زمانه» در لینک های زیر

[۲] نگاه کنید به فصل اول این کتاب. خواننده آشنا با مکتبِِ پراگماتیست امریکایی، به شباهت های برخی از ایده های اشکلار با ریچارد رورتی و دیگر همفکرانش، پیرامون مبارزه با بیرحمی و کاهش رنج انسان ها می بیند.
Rosenblum, N. L. (Ed.). (1998). Liberalism and the moral life. Harvard University Press.
[۳] نگاه کنید به «مشق نو» در این لینک

mashghenow.com/?p=6285
[۴] Kay, A. J. (2022). Exploitation, resettlement, mass murder: Political and economic planning for German occupation policy in the Soviet Union, 1940-1941. Berghahn Books.
A no war sign with a missile
AI-generated content may be incorrect.


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

برچسب‌ها: , , ,

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.