
پارسا زندی
از بند برآمد ندا، و کاخ در خواب ماند.
نامهای از بند به کاخ رویا
یا: حکایت آن که از درون زندان، پند بیرون داد.
(تحلیل یک نامه در میان بند و تبعید)
پیام «منوچهر بختیاری(1)، پدرجاوید نام پویا بختیاری» ، از زندان هرمزگان، روایتی است از شکاف میان رنج زیسته و سیاست دور از میدان؛ و خطاب او به رضا پهلوی در مریلند، بیش از آنکه یک جدل شخصی باشد، طرح پرسشی است درباره نسبت وعده، مسئولیت و واقعیت در سیاست امروز ایران.
به قلم ناچیزی که خاک پای سعدی و بیهقی را نیز نمیارزد، اما طمع نوشتن دارد…
فصل اول: در آغاز سخن و معرفی احوال
شنیدهام که روزگاری، فیلسوفی را در بند گران نشانده بودند. شاگردانش از پس دیوار پرسیدند: «استاد! در این تنگنا چه میکنی؟» گفت: «میاندیشم.» گفتند: «به چه؟» گفت: «به آنان که آزادند و نمیاندیشند.»
این حکایت را از بهر آن آوردم که منوچهر بختیاری — آن مرد گرفتار در بند هرمزگان، پدر شهیدی که خونش هنوز بر سنگفرش آبان نودوهشت خشک نشده — از میان آهن و زنجیر، قلم برگرفته و نامهای نوشته به شاهزادهای که در کاخ آرزوهای دیگران نشسته و از فاصله چند هزار فرسنگی، ایران را «رهبری» میفرماید.
و این خود از عجایب روزگار ماست: آن که زندانی است، آزادانه مینویسد، و آن که آزاد است، در قفس اطرافیان خود محبوس است و صدایی نمیشنود.
فصل دوم: در باب سوگند و آنچه از سوگند ماند
گویند که در روزگار کهن، پادشاهی را پرسیدند: «سوگندت را چه کردی؟» گفت: «نگه داشتم.» گفتند: «کجاست؟» گفت: «در همانجا که خوردم — در هوا!»
بختیاری در نامهاش با لحن آن استادی که شاگرد فراموشکار را به یاد درس دیروز میاندازد، به رضا پهلوی یادآور میشود که ایشان روزی به قانون اساسی مشروطه سوگند خوردهاند. اما اکنون خود را «پدر» مینامند!
و این البته نکتهای ظریف است که از قلم بختیاری تراوش کرده: پدر بودن یعنی فرزندان داشتن، و فرزندان یعنی کسانی که اطاعت کنند، نه رای بدهند. پس «پدر ملت» لقبی است که بوی خودکامگی از آن به مشام میرسد، هرچند عطرش را «دموکراسی» بنامند.
اری، از دموکراسی سخن گفتن هنری است که هر کس اموخته؛ اما منتقد را «نفوذی» خواندن، هنر دیگری است که ظاهرا این مکتب نیز از ان بیبهره نیست. گویی دموکراسیخواهی چون ان بازاری ظریف است که میگوید: «هر چه خواهی بگو، اما انچه نمیخواهم نشنوم!»
فصل سوم: در صفت اطرافیان و دفترچهنویسان قدرتطلب
حکیمی گفته است: «هر کس را که میخواهی بشناسی، بنگر که با چه کسانی نشسته است.»
بختیاری در نامهاش انگشت اتهام را نه تنها به سوی شاهزاده، که به سوی «اطرافیان» نشانه رفته؛ ان گروه گرامی که «دفترچه گذار» نوشتهاند — برنامهای برای فردایی که هنوز نیامده، برای کشوری که هنوز ازاد نشده، برای قدرتی که هنوز کسب نگشته.
و این البته هنر کمنظیری است: پیش از انکه خانه بسازند، اتاقهایش را بین خود تقسیم کردهاند! پیش از انکه دشمن را برانند، غنایم را بخش کردهاند! پیش از انکه ایران ازاد شود، کرسیهای وزارت را گرم کردهاند!
به تعبیر کلیله و دمنه، این همان حکایت ان صیاد است که هنوز دامش را پهن نکرده، در ذهن میگفت: «این اهو را که بگیرم، میفروشم و ان پول را سرمایه میکنم و…» تا انجا که در رویای ثروت موهوم، پایش لغزید و دامش بر باد رفت.
و در همین میان، از نکات درخور تامل ان است که چون این نامه از پس دیوارها به بیرون رسید، به جای انکه پاسخی درخور تامل و گفت و گو برانگیزد، روایت ان شد که شاهزاده راه خاموشی پیش گرفت و نویسنده را از دایره خطاب خود بیرون نهاد، و ان که خود را در خیال منصب نخست وزیری ایشان میدید، به جای استدلال، زبان به تندی و توهین گشود! و این خود شاهدی دیگر است بر انچه پیشتر رفت: که حلقه اطرافیان، گاه بیش از انکه پل باشد، دیوار میشود.
فصل چهارم: در باب وعده و انچه وعده را معنا میبخشد
در تاریخ بیهقی امده که سلطان مسعود به وزیرش گفت: «وعده دادی.» وزیر گفت: «وعده دادم، اما روزگار وفا نکرد.» سلطان گفت: «تو وعده دادی، نه روزگار!»
بختیاری در همین باب سخنی گفته که گوش جان باید بدان داد: «رهبر یا وعده نمیدهد، یا اگر بدهد، عمل میکند.»
و شاهزاده گرامی وعده داده بودند که به ایران خواهند امد. و مردم نشستند و منتظر ماندند. و هنوز مینشینند و هنوز منتظرند. و شاهزاده همچنان در تدارک تدارکاند!
گویی «تدارک امدن» خود سفری است بیپایان، که هر روز در ان مقدماتی تازه پیدا میشود و هر بار دلیلی نو برای تاخیر. این یاداور ان مسافری است که صبح از خواب برخاست و گفت: «امروز راه میافتم»، و شب با همان کفشهای نپوشیده خوابید — نه از سستی، بلکه از بسیاری «تدارک»!
فصل پنجم: در باب گارد جاویدان و ارتش خیالی
یکی از شیرینترین بخشهای نامه بختیاری انجاست که از «۱۵۰ هزار نیروی ریزشی» و «ارتش گارد جاویدان» سخن میگوید.
حال باید دید که این سپاه عظیم کجاست؟ در کدام پادگان اموزش میبینند؟ با کدام سلاح مجهزند؟ فرماندهشان کیست؟
پاسخ، چنان که بختیاری به درستی اشاره میکند، در هیچ میدان نبردی نیست — بلکه در همان فضایی است که این وعدهها متولد شدهاند: فضای مجازی!
این ارتش را نه چکمهای است، نه خیمهای، نه اذوقهای — اما «لایک» فراوان دارد و «ریتوییت» بسیار! و البته این سپاه در میدان توییتر و یوتیوب بیشک شکستناپذیر است، اما بختیاری با تلخی کسی که گلوله را از نزدیک دیده مینویسد که «امید کاذب مردم را به مقابله با گلوله میفرستد.»
و این، ای خواننده هوشمند، فرق میان ان که از پشت شیشه جنگ را تماشا میکند و ان که در میدان ایستاده است.
فصل ششم: در باب تصویر جانباختگان که جایشان خالی بود
گفتهاند که در ایین بزرگان قدیم، هرگاه جشن میگرفتند، جای خالی رفتگان را با شمعی نشان میدادند تا فراموش نشوند.
بختیاری پرسیده است: «چرا در تجمعات خارج از کشور جای تصاویر جانباختگان خالی است؟»
این سوال را بخوانید و بنشینید و بیندیشید.
در یک سو، پدری که پسرش را در ابان نودوهشت از دست داده و خودش هفت سال پشت میلههای زندان مانده؛ در سوی دیگر، تجمعات پر زرق و برق در پایتختهای اروپایی که در انها از «ازادی ایران» سخن میرود اما چهره انان که برایش جان دادند، دیده نمیشود.
گویی این ازادی را میخواهند بدون یاد انان که بهایش را پرداختند. گویی انقلاب باید تمیز و مرتب باشد، بدون خون واقعی و زندان واقعی و اعدام واقعی — چیزی شبیه به انقلاب پاورپوینتی!
————————————————
و ما را کلام اخر این است که:
ان که در زنجیر است و مینویسد، به حقیقت ازادتر است از ان که در ظاهر ازاد است و به اختیار خویش لب فروبسته. چه، ازادی نه در گشایش دست و پا، که در گشایش اندیشه و جرات گفتار است؛ و ان که زبان در کام کشد از بیم یا مصلحت، اگرچه در باغ و بستان خرامد، اسیرتر از ان است که در تنگنای زندان، سخن حق بر قلم راند.
و نیز بدان که تاریخ، این داور دیرسال و بیرشوه و بیملاحظه، نه فریفته هیاهو گردد و نه مرعوب نام و نشان؛ بلکه هر سخن را به ترازوی کردار سنجد و هر دعوی را به محک عمل ازماید. چه بسیار وعدهها که چون نقش بر اب شدند، و چه اندک سخنان که چون سنگ، بر جای ماندند.
پس روزی اید که پردهها فرو افتد و انچه در نهان بوده، عیان گردد؛ و انگاه نه لایک به کار اید و نه خطابه، نه عنوان و نه ادعا — بلکه انچه ماند، همان است که به راستی کردهاند، نه انچه به زبان گفتهاند.
و در ان روز، هر که را نامهای باشد، نه از گفتار، که از کردار، ان نامه گشوده شود؛ و هر که را دعوی رهبری بود، به میزان رنجی که بر دوش کشیده و صدقی که در گفتار داشته، سنجیده گردد.
پایان این رساله، و اغاز تامل…
پارسا زندی (مشاور حقوقی)
1) نامهی منوچهر بختیاری به شاهزاده رضا پهلوی
به نام خاک پاک ایران
و ملت دربند ایران
اینجانب در سال ۹۸، در اوج خیزش مردم، هنگامی که فرزند برومندم پویا را برای آزادی ایران از دست دادم، در گفتگو با شما سوگند خوردم؛ سوگندی که بهعنوان کاوه آهنگر تا آزادی جان، برای آزادی ایران، بازگشت نهاد شاهنشاهی و حاکمیت به مردم بجنگم.
با بیشترین هزینهها و تاوانها، در طی سالها حتی یک قدم به عقب برنداشتم. این سوگند را با هفت سال زندان، شکنجه، انفرادی و از دست دادن زندگی و خانوادهام عمل کردم؛ بهایش را با گوشت و خون و جان پرداختم.
اما امروز، با گذشت زمان، حقیقتی روشنتر از همیشه پیش روی ماست. در میان مدعیان پادشاهیخواهی، این شما هستید که بیش از همه به آنچه سوگند خوردید و به نهاد شاهنشاهی پشت کردهاید.
ما از حاکمیت مردم دفاع میکنیم، بر پایه قانون اساسی مشروطه؛ قانونی که نیاکان ما، همچون سردار اسعد بختیاریها، تا پای جان برای آن ایستادند. اما شما همان قانونی را که به آن سوگند خوردید نادیده گرفتید و خود را «پدر» نامیدید.
دموکراسی نوین همان حاکمیت مردم است؛ یعنی خواست و اراده مردم بر هر چیز مقدم است. ما جنگیدیم، هزاران کشته دادیم تا تصمیمگیرنده مردم باشند، نه تحمیل اراده فردی. نمیتوان از دموکراسی سخن گفت، اما صدای منتقدان را با برچسب «نفوذی» خاموش کرد.
شما بهعنوان رهبر انقلاب ملی، پیش از هر چیز باید با مردم صادق باشید. اما متأسفانه تنها صدای اطرافیانتان را میشنوید؛ کسانی که به دنبال سهمخواهی و قدرتطلبی هستند و اهداف خود را در قالب «دفترچه گذار» با استفاده از نام و جایگاه شما به مردم تحمیل میکنند، در حالی که کمترین هزینهای برای آزادی ایران نپرداختهاند.
رهبری مردمی که زیر سلطه رژیمی مسلح هستند، با نشستهای خارجی، عکس گرفتن و دیدار با سرمایهداران محقق نمیشود. مردمی که مقابل اسلحه و تیربار نفس میکشند، مطالباتشان سرمایهگذاری فردای ایران نیست.
آزادی با برنامههای کلی و مبهم به دست نمیآید. من بهعنوان کسی که فرزندش را برای آزادی ایران از دست داده، و سالها با جان، خون و مال خود و خانوادهاش هزینه داده، از درون زندانها و میان زندانیان سیاسی، از شما میپرسم: برنامهتان برای سرنگونی رژیم چیست؟
آیا برنامه عملی و سازوکاری برای این کار وجود دارد؟ اگر هست، اکنون که رژیم در ضعیفترین وضعیت است، چرا اجرا نمیشود؟
در خیزشها، مردم به میدان آمدند، گلوله خوردند، کشته شدند، زندانی و شکنجه شدند و اعدام شدند. دهها هزار خانواده داغدار شدند و صدها هزار نفر بازداشت شدند. چه حمایتی از این مردم شد؟ چرا پیامهای نیروهای داخل بیپاسخ ماند؟
مردم همهچیزشان را دادند. آیا فقط آن باقی مانده بود که شما نیز پا به میدان بگذارید؟ وعده دادید که در تدارک آمدن به ایران هستید. رهبر یا وعده نمیدهد، یا اگر بدهد، عمل میکند.
آیا میتوان برای آزادی به بیگانه تکیه کرد؟ به کسانی که یک روز مردم ایران را تهدید میکنند و روز دیگر با همان حکومت مذاکره میکنند؟ هر بیگانهای منافع خود را در اولویت دارد. ما باید بر خود تکیه کنیم.
چرا از ضعف رژیم که زیر فشار خارجی است استفاده نمیکنید و وارد عمل نمیشوید؟ آزادی بدون هزینه به دست نمیآید، اما این هزینه نمیتواند همیشه از جیب مردم پرداخت شود.
چرا طی این سالها هیچ سازماندهی واقعی شکل نگرفت؟ چرا حمایت مؤثری از زندانیان سیاسی و خانوادههایشان نشد؟ چرا ارتباط پایداری با داخل برقرار نشد؟
و بدتر از همه، صدای مبارزان داخل—زندانیان سیاسی و دادخواهان—نهتنها توسط رژیم، بلکه توسط اطرافیان شما نیز خاموش شد. صدایی که زندان و شکنجه نتوانست خاموش کند، با بایکوت و حذف رسانهای خاموش شد.
ما حمایت نکردیم که همان ساختار سرکوب در خارج بازتولید شود. حمایت نکردیم که نیروهای مستقل و میهنپرست حذف و تخریب شوند. حتی خانوادههایی که بیشترین هزینه را دادهاند، از این تخریبها در امان نماندهاند.
چرا در تجمعات خارج از کشور جای تصاویر جانباختگان خالی است؟ حمایت از زندانیان سیاسی کجاست؟ اگر هدف آزادی ایران است، این مسیر از مردم میگذرد، نه از پروژههای رسانهای بیرونی.
این یک هشدار است، نه یک درخواست. وعدههای بیپشتوانه و عملیات فریب، مانند ادعای «۱۵۰ هزار نیروی ریزشی» یا «ارتش گارد جاویدان»، فقط جان مردم را به خطر میاندازد. امید کاذب مردم را به مقابله با گلوله میفرستد و ناامیدی پس از آن سرمایه اجتماعی را نابود میکند.
ایران با پروژههای مصنوعی آزاد نمیشود. اینجا گلوله واقعی است، زندان واقعی است، اعدام واقعی است. مردان و زنانی که ایستادهاند واقعیاند و هزینههایی که میدهند واقعی است.
همانطور که خود گفتید: اگر امروز نه، پس کی؟ اگر ما نه، پس چه کسی؟ امروز زمان عمل است، نه وعدههای توخالی.
خواست ملت ایران و نیروهای از جانگذشته، آزادی ایران، حاکمیت ملت، حاکمیت قانون، و آبادی و شکوفایی فردای ایران است.
پاینده ایران
منوچهر بختیاری
۲۸ فروردین ۲۵۸۵ شاهنشاهی ایران