چرا ایران نه به جنگ نیاز دارد و نه به معامله با رژیم – و چرا مردم ایران نباید بار دیگر به موضوع بازیهای ژئوپلیتیک تبدیل شوند
نوشته: دکتر علی غلام آزاد
تشدید درگیریهای نظامی میان ایران و اسرائیل، بحثها درباره آتشبس، مذاکرات احتمالی و سناریوهای مختلف برای آینده جمهوری اسلامی، یک پرسش اساسی را پیش روی ما قرار داده است: اگر جنگ پایان یابد یا توافقی میان قدرتهای بینالمللی و حاکمان ایران شکل گیرد، چه خواهد شد؟ چه کسی درباره آینده ایران تصمیم خواهد گرفت و جایگاه مردم ایران در این میان کجاست؟
این پرسش تازهای نیست. تاریخ معاصر منطقه نمونهای روشن از چنین وضعیتی را پیش روی ما قرار میدهد: افغانستان.
بیست سال جنگ در افغانستان با شعار مبارزه با تروریسم، ایجاد امنیت و حمایت از دموکراسی توجیه شد. میلیاردها دلار هزینه شد، نهادهای دولتی جدید شکل گرفتند و نسل تازهای از فعالان مدنی، روزنامهنگاران، دانشگاهیان و زنان تحصیلکرده پا به عرصه عمومی گذاشتند. اما در نهایت، زمانی که تصمیمگیری درباره آینده کشور فرا رسید، بسیاری از همین نیروهای دموکراتیک در حاشیه قرار گرفتند. نتیجه آن شد که طالبان بار دیگر به قدرت بازگشتند و بخش بزرگی از دستاوردهای دو دهه گذشته از میان رفت.
درس اصلی افغانستان تنها شکست یک پروژه نظامی نیست؛ بلکه شکست الگویی است که در آن درباره سرنوشت یک ملت بدون مشارکت واقعی نیروهای دموکراتیک آن ملت تصمیم گرفته شد.
البته ایران افغانستان نیست. جامعه ایران از نظر تاریخی، فرهنگی، سطح آموزش، توسعه اجتماعی و تجربههای سیاسی تفاوتهای مهمی با افغانستان دارد. اما شباهت نگرانکننده در منطق سیاسی حاکم بر تحولات است. در هر دو مورد این خطر وجود دارد که آینده کشور نه توسط مردم، بلکه در نتیجه توافق میان بازیگران قدرت تعیین شود.
حملات اخیر ایران به اسرائیل نیز بار دیگر نشان داده است که امید بستن صرف به توافقهای سیاسی میان دولتها تا چه اندازه شکننده است. از یک سو، رفتار جمهوری اسلامی پرسشهای جدی درباره میزان پایبندی ساختارهای اقتدارگرا به قواعد مسئولیتپذیری و شفافیت سیاسی ایجاد میکند. از سوی دیگر، تجربه دهههای گذشته نشان داده است که مداخلات نظامی و سیاست قدرت از سوی آمریکا، اسرائیل یا دیگر بازیگران منطقهای نیز نه دموکراسی به ارمغان آوردهاند و نه صلحی پایدار.
مشکل اساسی آن است که بحثهای کنونی غالباً میان دو قطب در نوساناند: جمهوری اسلامی از یک سو و منافع ژئوپلیتیک قدرتهای منطقهای و جهانی از سوی دیگر. در این میان، مردم ایران اغلب تنها به موضوع این کشمکشها تبدیل میشوند، نه به بازیگر اصلی آن.
اما واقعیت ایران بسیار فراتر از جمهوری اسلامی است. جنبش «زن، زندگی، آزادی» نشان داد که در دل جامعه ایران ظرفیت عظیمی برای آزادی، برابری، کرامت انسانی و مشارکت سیاسی وجود دارد. افزون بر آن، فعالان حقوق بشر، روزنامهنگاران مستقل، جنبشهای دانشجویی، تشکلهای معلمان، فعالان صنفی و کارگری، خانوادههای دادخواه و شبکههای گسترده جامعه مدنی طی سالهای گذشته با وجود فشار و سرکوب، به مبارزه برای آزادی و عدالت ادامه دادهاند.
این نیروها سرمایه واقعی ایران برای یک آینده دموکراتیک هستند.
در عین حال، تجربه خود ایران نیز حامل هشداری مهم است. انقلاب ۱۳۵۷ نشان داد که سرنگونی یک نظام سیاسی بهتنهایی تضمینکننده آزادی و دموکراسی نیست. بسیاری از نیروهایی که در شکلگیری انقلاب نقش داشتند، بعدها از عرصه تصمیمگیری حذف شدند و قدرت به تدریج در دست یک ساختار ایدئولوژیک متمرکز شد. از این رو، مسئله امروز تنها تغییر حکومت نیست، بلکه چگونگی مدیریت یک گذار دموکراتیک و جلوگیری از بازتولید انحصار قدرت است.
در این میان، ایرانیان خارج از کشور نیز میتوانند نقشی مهم ایفا کنند. میلیونها ایرانی در اروپا، آمریکای شمالی و دیگر کشورهای دموکراتیک زندگی میکنند. بسیاری از آنان در عرصههای علمی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی تجربههای ارزشمندی اندوختهاند. این ظرفیت میتواند در آینده ایران نقشی سازنده داشته باشد؛ مشروط بر آنکه فرهنگ گفتوگو، همکاری و احترام متقابل جایگزین حذف، تخریب و دشمنیهای سیاسی شود.
همزمان، نیروهای اپوزیسیون نیز با مسئولیتی جدی روبرو هستند. از اپوزیسیون ایران اغلب انتظار وحدتی وجود دارد که در شرایط استبدادی چندان واقعبینانه نیست. تنوع دیدگاهها، رقابت برنامهها و اختلاف نظرهای سیاسی لزوماً نشانه ضعف نیست؛ بلکه بخشی طبیعی از حیات دموکراتیک است. با این حال، نیروهای سیاسی باید نشان دهند که تا چه اندازه به اصول دموکراسی، شفافیت، پاسخگویی، تحمل مخالف و رقابت مسالمتآمیز پایبند هستند. دموکراسی تنها یک هدف نیست؛ بلکه باید در رفتار و فرهنگ سیاسی مدعیان آن نیز دیده شود.
پرسش اصلی این نیست که آینده ایران جمهوریخواهانه، مشروطهخواهانه، فدرال یا متمرکز خواهد بود. این تصمیم را در نهایت مردم ایران باید بگیرند. مسئله اساسی آن است که قواعد این رقابت سیاسی آینده دموکراتیک، مبتنی بر حاکمیت قانون و مسالمتآمیز باشد و همه نیروها در برابر جامعه پاسخگو باشند.
از همین رو، درس افغانستان این نیست که جامعه جهانی هیچ نقشی نداشته باشد. درس اصلی آن است که هیچ راهحل پایداری بدون مشارکت نیروهای دموکراتیک، جامعه مدنی و مردم یک کشورامکانپذیر نیست.
اروپا و دیگر دموکراسیهای جهان نیز در این میان مسئولیتی مهم دارند. آنها نباید تنها میان جنگ و معامله با رژیم یکی را انتخاب کنند. همچنین نباید تصور کنند که دموکراسی از طریق بمباران یا توافقهای پشت درهای بسته صادر میشود. آنچه ضروری است، حمایت از جامعه مدنی، رسانههای مستقل، مدافعان حقوق بشر، نیروهای دموکراتیک و ایجاد کانالهای پایدار گفتوگو میان این نیروها و نهادهای دموکراتیک جهان است.
پرسش اصلی این است: آیا دولتهای دموکراتیک آمادهاند نیروهای دموکراتیک ایرانی را بهعنوان شریک سیاسی به رسمیت بشناسند و آنان را در هر فرآیند گذار آینده بهطور فعال مشارکت دهند؟
پرسش اصلی «جنگ یا معامله» نیست.
پرسش اصلی این است: چگونه میتوان مردم ایران را در موقعیتی قرار داد که آزادانه، آگاهانه و دموکراتیک درباره آینده سیاسی خود تصمیم بگیرند؟
اگر افغانستان درسی برای ما داشته باشد، آن درس این است: صلح زمانی به وجود نمیآید که درباره مردم تصمیم گرفته شود؛ صلح زمانی شکل میگیرد که مردم بتوانند خود درباره سرنوشتشان تصمیم بگیرند.
ایران نه به جنگ نیاز دارد و نه به معاملهای که بر فراز سر مردم انجام شود. ایران به فرصتی برای یک گذار دموکراتیک و مسالمتآمیز نیاز دارد؛ گذاری که از دل جامعه، با مشارکت همه نیروهای دموکراتیک و به دست خود مردم شکل بگیرد.