
ایران امروز – سعید پیوندی

تجربه کشورهایی که دوران پس از یک بحران بزرگ (جنگ خارجی یا داخلی، دیکتاتوری…) را به زمانی برای توسعه و پویایی جدید اجتماعی تبدیل کردند بسیار متفاوت است. در کنار چند و چون برخورد با گذشته، امر مشترک در میان بسیاری خلق روایتهایی است که زمینهساز شکلگیری انگاره جمعی جدیدی درباره سیاست و امید به روزهای بهتر و آینده میشوند.
توسعه و شکوفایی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در سکوت گفتمانی شکل نمیگیرد و کار روایت آیندهنگر ترسیم یک افق جدید و بازسازی اعتماد جمعی و امید اجتماعی است.
جنگ و بحران “افق زمانی” جامعه را بسیار کوتاه میکنند. جامعه در برابر جبر بقا ناچار به روانشناسی زیست در زمان کوتاه پناه میبرد. این امید به آینده است که زندگی و انگاره زمان بلند را شکل میدهد.
ارنست بلوخ فیلسوف آلمانی امید را نیرویی میدانست که انسان را به سوی امکانات هنوز تحققنیافته سوق میدهد. از این دیدگاه، امید به آینده تنها بازتاب واقعیت موجود نیست، بلکه توانایی تصور واقعیتی بهتر نیز هست. رورتی، فیلسوف مکتب پراگماتیسم معاصر نیز برآن بود که جامعه برای بقا نه به یک حقیقت مطلق که به امید اجتماعی وابسته است. از نظر او، امید اجتماعی یعنی این باور جمعی که میتوان با همکاری، آیندهای عادلانهتر و آزادتر از گذشته را ساخت.
ایران پس از جنگ و بحرانهای بزرگ داخلی در برابر معادله پیچیده ساخت و پرداخت آینده قرار دارد. گره اصلی بازتعریف رابطه حکومت و جامعه در پرتو تجربهها و دستاوردهای بشری دوران مدرن و رها کردن الگوی حکمرانی آمرانه، غیرشفاف، خودسرانه و بدون پاسخگویی است. بدون صلح داخلی و خارجی و چرخش معنادار در میدان سیاست ایران همان کشور بدون آینده باقی خواهد ماند.
این چالش اساسی هم به نظام حکمرانی کنونی مربوط میشود که نقش اصلی را در ایجاد وضعیت بحرانی کنونی بازی کرده است و هم به اپوزیسیون و یا نخبگان دانشگاهی، روشنفکری، مدنی و سیاسی. هر چند ادامه تنشها در داخل و خارج، نبودن دورنمای صلح پایدار و بازتولید رتوریک هویتی و پرخاشجویانه گذشته ویا روایتهای تکراری جای چندانی برای خوشبینی نمیگذارند. چندی پیش بطحایی رئیس سازمان امور اجتماعی کشور با اشاره به نتایج پیمایشهای سرمایه اجتماعی اعلام کرد که حدود ۶۰ درصد مردم امیدی به بهبود شرایط آینده ندارند (عصر ایران، ۳۰ خرداد ۱۴۰۵).
این نومیدی فراگیر پدیده جدیدی نیست. سالهاست جامعه ما نوعی زوال امید، نظام حکمرانی ناکارا و سرکوبگر و “فلج جمعی” سیاست، اقتصاد و چرخه بیپایان تنشهای داخلی و خارجی را زندگی میکند. همه شواهد نشان میدهند که برای جمهوری اسلامی که دیگر توانایی خلق روایتی قابل اعتنا برای آینده را ندارد نیز گاه معلق ماندن جامعه ایران و حالت نه جنگ و نه صلح در معنای گسترده آن به تنها گزینه ممکن برای بقای حداقلی، حفظ امتیازات سنتی و از دست ندادن قدرت انحصاری تبدیل شده است.
نشانه نومیدی به آینده فراگیر شدن میل مهاجرت و شمار بزرگ جوانان متخصصی است که از وطن میگریزند. نومیدی به آینده همین است که کسانی آرزو میکنند از آسمان نجاتدهنده خارجی با هواپیمای جنگی نظام سیاسی را تغییر دهد. نومیدی به آینده را میتوان در نوع رفتار سرمایه، بازار و کارآفرینان هم مشاهده کرد…
چگونه میتوان از آینده سخن گفت زمانی که برای اقتصاد بحرانزده، کاهش منظم ارزش پول ملی، فساد سیستمی، ویرانی محیطزیست راهحلی یافته نمیشود و تورم لگام گسیخته، سقوط قدرت خرید، فقیر شدن تهیداستان و حتا بخشی از طبقه متوسط به صورت مسیر یکطرفه درآمده است؟ چگونه میتوان به آینده امید داشت زمانی که پدیده قاچاق کالا و نفت، چه برای چپاول (نهادهای رسمی و افراد صاحب نفوذ) و چه برای گذران زندگی (کولبری، سوختبری…) به اموری هنجاری تبدیل شوند…
اندیشیدن درباره آینده ناممکن میشود وقتی دادگاههای خودسر و غیرشفاف هر هفته با خونسردی سر چند جوان معترض را بالای دار میفرستند و رئیس همین قوه قضایی به جای مجازات، پاداش میگیرد و در مقام خود باقی میماند؟ چگونه میتوان به آینده اندیشید زمانی که دانشگاهی و دانشجو، روشنفکر، معلم، روزنامهنگار، نویسنده و هنرمند به خاطر بیان نظرات خود مورد پیگیرد قرار میگیرند و “فیلسوف” حکومتی به همین اندازه زندان، برخورد امنیتی و اعدام بسنده نمیکند و خواهان استفاده از آرپیجی۷ برای مجازات روشنفکران مخالف میشود؟
چگونه میتوان به آینده فکر کرد وقتی کسی نیست پاسخ دهد چرا، چگونه و به دستور چه کسی هزاران نفر در دی ماه در خیابانها قتلعام شدند، و حتا یک گروه حقیقتیاب مستقل برای بررسی دقیق این کشتار هولناک و راستیآزمایی روایت رسمی تشکیل نمیشود؟
ایران از سال ۱۳۹۶ تا امروز چهار کنش بزرگ اعتراضی سراسری را تجربه کرده است. وجود این جنبشها در کنار کنشهای اعتراضی دیگر نشانههای آشکار همین بیآیندهگی، قهر عمومی و گسترش بیاعتمادی جمعی، نبودن قرارداد اجتماعی و فضاهای گفتگو میان نهادهای قدرت و جامعه است. سرکوب خشن هر چهار کنش نشان میدهد نظام سیاسی با وجود ناکارایی و نارضایتی گسترده اراده و پروژهای برای اصلاح رویه حکمرانی ندارد.
به این بنبست سیاسی میان حکومت و جامعه باید به بنبست دیگری اشاره کرد که به ناتوانی اپوزیسیون پراکنده داخل و خارج در شکلدادن به یک روایت امیدآفرین و دستیافتنی برای دگرگونی سیاسی برمیگردد. هر دو بنبست سبب میشوند که نه انگاره جمعی امید به آینده متفاوت شکل گیرد و نه تناسب نیروها در میدان سیاست به سود تغییر نظام حکمرانی دگرگون شود.
بخشی از حکومت سالهاست در حرف از اصلاح، تغییر و گاه حتا آشتی ملی سخن به میان میآورد بدون چرخش معنادار در سبک و سیاق حکمرانی و بدون نقد گرههای ساختاری و بنبستهای نهادی و یا دخالت نظامیان در امور سیاسی و اقتصادی. حتا هجوم نظامی به ایران هم سبب شکلگیری نوعی بازاندیشی سنجشگرانه درباره نظام حکمرانی و تداوم بحران میان جامعه و حکومت در میان صاحبان قدرت نشد. کسانی به جای آن که واکنش بخشی از مردم در برابر جنگ خارجی را فرصتی برای تغییر نظام حکمرانی ببینند آن را به حمایت از حکومت فرو میکاهند.
ساختار حکومت دینی و پروژه اصلاح نظام به سبک و سیاق گذشته به بنبست رسیده و اپوزیسیون هم در تغییر آن ناموفق مانده است. دخالت نظامیان در همه امور جامعه، قدرت مطلقه نهاد رهبری و ولایت فقیه، نبودن آزادی انتخابات و تفکیک قوا و یا ساختارهای میانجی مستقل مانند قوه قضایی و یا شورای نظارت بر اجرای قانون اساسی در عمل هر نوع اصلاح سیاسی را ناممکن میکنند. زایش یک روایت جدید برای آینده بدون گسست از گذشته و آنچه که در داخل کشور و یا در میدان سیاست خارجی ما را به میانه این باتلاق هولناک کشاند بسیار دشوار است.
همه شواهد نشان میدهند که حکومت مانند گذشته راه خودش را میرود، نیرویهای تغییر در داخل و خارج اما امروز در برابر آزمون دشوار خلق آینده قرار دارند. ظرفیت تغییر امروز شامل همه کسانی میشود که آمادهاند بدون انحصارطلبی و با به رسمیت شناختن تنوع جامعه کنونی ایران بر سر یک یک پروژه حداقلی برای نجات کشور و ساختن آینده متفاوت با یکدیگر گفتگو کنند. باید به این فهم مشترک رسید که درسهای تجربههای ناکام گذشته کدامند و چگونه میتوان شاهد ظهور پروژهای بود که با تفاهم فراگیر بر سر آن ایران ما به سرای امید تبدیل شود؟
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed