دکتر حسین لاجوردی
پایان یک شیوه، نه پایان یک فرصت
امروز مسئله ایران دیگر صرفاً «جمهوری اسلامی پس از خامنهای» نیست. تجربه انتقال قدرت نشان داده است که حذف یا مرگ یک رهبر الزاماً به تغییر نظام منجر نمیشود.
ساختارهای امنیتی، سپاه پاسداران، بوروکراسی، شبکههای اقتصادی و مراکز متعدد قدرت میتوانند بدون مرکزیت پیشین نیز به حیات خود ادامه دهند و برای بازسازی اقتدار حکومت تلاش کنند.
واکنشهای سازمانیافته حکومتی نیز نشان داد که نباید فقدان مشروعیت اکثریتی جمهوری اسلامی را با فقدان کامل پایگاه اجتماعی، منابع قدرت یا توان سازمانی آن اشتباه گرفت.
حکومتهای نامشروع، تا زمانی که ابزار سرکوب، منابع مالی و شبکه اداری خود را حفظ کنند، میتوانند بسیار بیشتر از آنچه مخالفان تصور میکنند دوام بیاورند.
اما این واقعیت به معنای پایان فرصت نیست.
مردم ایران به آخر خط نرسیدهاند.
آنچه به پایان ظرفیت خود نزدیک شده، شیوهای از سیاستورزی است که بر انتظار فروپاشی ناگهانیِ حکومت، ظهور یک منجی، مداخله خارجی، انحصارطلبی و ادعای نمایندگی بدون سازوکار نمایندگی بنا شده است.
جامعه ایران در دهههای اخیر دگرگونی عمیقی را تجربه کرده است. خواست برابری، کرامت انسانی، آزادی انتخاب، حکومت پاسخگو و پایان سلطه ایدئولوژیک نه از میان رفته و نه قابل بازگرداندن به گذشته است.
اعتراضها ممکن است از حجاب، اقتصاد، آب، دستمزد، تبعیض قومی یا مذهبی آغاز شوند، اما بارها به نفی کلیت ساختار سیاسی رسیدهاند.
فرصت اپوزیسیون در خالیشدن یک صندلی و یا حذف یک فرد نیست.
فرصت در شکاف فزاینده میان جامعهای است که تغییر کرده و حکومتی که دیگر قادر نیست رضایت، ثبات، عدالت یا آیندهای قابل قبول ایجاد کند.
با این حال، نارضایتی از جمهوری اسلامی خود به خود به اعتماد به مخالفان تبدیل نمیشود.
امروز مسئله اپوزیسیون تنها میزان محبوبیت یک فرد نیست.
حتی با داشتن محبوبیتی مقطعی، بدون اعتمادی سیاسی – اجتماعی، سازمان، پاسخگویی و ظرفیت ادارهِ دوران گذار، به اثبات رسیده است که هیچگاه به یک بدیل سیاسی پایدار تبدیل نخواهد شد.
محبوبیت میتواند برای مدتی یک چهره را در مرکز توجه قرار دهد یا هواداران پرشوری گرد آورد، اما محبوبیت های مقطعی به تنهایی نمیتواند پاسخگوی مطالبات مردم باشد، از خشونت جلوگیری نماید، اقتصاد را تثبیت کند یا حقوق مخالفان را تضمین سازد.
بدیل سیاسی فقط نیرویی نیست که حکومت موجود را رد میکند؛ نیرویی است که بتواند خطر و هزینه تغییر را برای جامعه کاهش دهد.
دموکراسی بدون اختلاف معنا ندارد. مشکل آنجاست که اختلاف سیاسی به خصومت هویتی تبدیل میشود و هر جریان میکوشد خود را تنها نیروی مشروع و دیگران را خائن، وابسته، تجزیهطلب، فاشیست یا بیاهمیت معرفی کند.
چنین رفتاری به جامعه نشان میدهد که این نیروها هنوز تکثر سیاسی را نپذیرفتهاند و ممکن است اگر به قدرت برسند، مخالفان خود را تحمل نکنند.
اپوزیسیون نمیتواند از مردم بخواهد برای ساختن دموکراسی به آن اعتماد کنند، در حالی که خود قادر نیست اختلافاتش را به شیوهای دموکراتیک اداره نماید.
در عین حال، اپوزیسیون یک سازمان واحد نیست. حزب سیاسی، نهاد حقوق بشری، رسانه، شبکه کارشناسی و جنبش مدنی وظایف یکسانی ندارند.
نخستین گام در بازسازی اعتماد آن است که هر فرد و هر نهاد روشن کند چه نقشی برای خود قائل است و چگونه می تواند آن را به انجام برساند.
بحران زمانی آغاز میشود که یک سازمان همزمان خود را حزب، رسانه، دولت آینده، نماینده مردم و رهبر دوران گذار معرفی میکند.
هیچ فرد، حزب یا سازمانی نمیتواند بدون فرایندی آزاد و قابل راستیآزمایی ادعا کند مردم ایران را نمایندگی میکند. صادقانهترین موضع آن است که گفته شود:
ما مالک مردم نیستیم و به جای آنان تصمیم نمیگیریم؛
وظیفه ما ایجاد شرایطی است که مردم بتوانند آزادانه انتخاب کنند و هر قدرتی را که برمیگزینند، محدود کرده و نظارت نمایند
اعتماد نتیجه شعار یا محبوبیت نیست.
اعتماد زمانی شکل میگیرد که رفتار یک نیروی سیاسی قابل پیشبینی و قابل ارزیابی باشد؛ زمانی که منابع و روابط خود را شفاف سازد، به تعهداتش وفادار بماند، نقد را تحمل کند، اشتباه خود را بپذیرد، حقوق مخالفانش را به رسمیت بشناسد و قدرت خود را محدود نماید.
اعتماد با بیانیههای پرشور و عکسهای دستهجمعی ساخته نمیشود. اعتماد محصول تعهدات کوچک، انجامشده و قابل سنجش است.
دعوتهای کلی به اتحاد تاکنون نتیجهای نداشتهاند، زیرا بسیاری تصور کردهاند اتحاد یعنی کنارگذاشتن هویت، تاریخ و برنامه خود.
هدف نباید وحدت کامل باشد.
نیروهای مختلف میتوانند همکاری را از وظایفی محدود و روشن آغاز کنند: دفاع مشترک از زندانیان سیاسی، مقابله با اعدام، مستند سازی نقض حقوق بشر، تدوین اصول انتخابات آزاد و آمادهسازی برنامههایی برای حفظ خدمات عمومی در دوران بحران و …
ائتلاف پایدار باید نتیجه همکاری موفق باشد، نه شرط آغاز آن.
جامعه ایران حق دارد نگران باشد. دههها سرکوب، شکست سیاسی و اختلافات پایانناپذیر، بسیاری را به این نتیجه رسانده که راهحلهای معمول دیگر کارایی ندارند.
گرایش بخشی از جامعه به راهحلهایی چون حمله نظامی خارجی را نباید تنها با سرزنش اخلاقی پاسخ داد. این گرایش از خستگی، ناامیدی و احساس بیقدرتی نیز تغذیه میشود.
وقتی نیروهای سیاسی نتوانند مسیری قابل مشاهده برای تغییر ارائه دهند، راهحلهای پرخطر اما ظاهراً فوری جذابتر میشوند.
میان اقدام فوری و راهحل های فوری تفاوت های بسیار وجود دارد.
اقدام باید از امروز آغاز شود، اما حمله خارجی، ظهور یک رهبر نجاتبخش یا فروپاشی خودکارِ حکومت جای ظرفیت سیاسی، اعتماد عمومی و برنامه اداره کشور را نمیگیرد.
تشخیص بحران کافی نیست. جامعه ایران به نهادی نیاز دارد که بتواند این تشخیص را به راهحلهای عملی، قابل نقد و قابل اجرا تبدیل کند.
“پارلمان فکری” و یا یک ( نهاد اعتماد اجتماعی- سیاسی ) به دلیل همین ضرورت شکل پیدا می کند.
پارلمان فکری قرار نیست دولت در تبعید، رهبری خودخوانده یا مدعی نمایندگی مردم باشد.
یک “پارلمان فکری” باید فضایی غیر حزبی و مستقل برای حل مسئله باشد؛ فضایی که متخصصان، مدیران، پژوهشگران و کنشگران سه نسل بتوانند درباره مسائل مشخص ایران کار کنند و گزینههای واقعی در اختیار جامعه قرار دهند.
پارلمان فکری نباید اتاق انتظار سیاست یا محل تکرار سخنرانیهای آشنا باشد.
پارلمان فکری باید کارگاه حل مسئله باشد؛ نهادی که هم به پرسشهای فوری پاسخ دهد و هم ظرفیت لازم برای گذار و اداره آینده را از امروز ایجاد کند.
نخستین آزمون آن میتواند تهیه دو سند عمومی و زمانمند باشد:
- یکی درباره حفظ خدمات ضروری و جلوگیری از خشونت در دوران بحران،
- و دیگری درباره قواعد همکاری دموکراتیک و رقابت مسئولانه میان نیروهای مخالف.
هر سند باید مسئله، گزینهها، هزینهها، خطرها و اقدام قابل آغاز از امروز را روشن کند.
ایران امروز از مجموعه گروه های سنی و نسل های وابسته به هم شگل گرفته است، پیوند سه نسل نیز نمی تواند تشریفاتی باشد. نسلهای پیشین تجربه و حافظه تاریخی میآورند، نسل میانی توان اجرایی و شبکههای حرفهای، و نسلِ جوان با دانش تازه، زبان امروز و بیشترین سهم در آینده ایران را که مسوولیت اصلی خود است دارا خواهد بود.
اعتبار پارلمان فکری از نام یا بنیان گذاران آن ناشی نمیشود؛ پارلمان فکری باید از کیفیتِ خروجی، تنوع واقعی مشارکت کنندگان، استقلال، شفافیتِ راه و روش و توان پذیرش نقد به دست آید.
این پایان راه نیست. شاید پایان توهماتی باشد که سالها جای سازمان، برنامه و اعتماد را گرفتهاند:
توهمِِ فروپاشیِ بلافاصله، توهم ِمنجی سیاسی، توهمِِ حمله رهاییبخش، توهمِِ وحدت اجباری و محبوبیتی که خود را بینیاز از پاسخگویی میداند.
راه آینده نه از ادعای بیشتر، بلکه از توان حل مسئله، انجام تعهد و محدود کردن قدرت خود میگذرد.
اپوزیسیون لازم نیست یکصدا شود. باید بیاموزد با چند صدا، کار مشترک انجام دهد.
مسئله ایران فقط جانشینی رهبر جمهوری اسلامی نیست؛ مسئله جانشینی یک شیوه حکومت است.
مسئولیت مخالفان امروز تعیین حاکم آینده نیست. مسئولیت آنان ساختن قواعد و نهادهایی است که هیچ حاکمی نتواند بار دیگر بر جامعه مسلط شود و قدرتی تک یاخته ایجاد کند.
این پایان راه نیست؛
پایان انتظار برای نجات ایران و بچه های ایران از بی هویتی و حقارتِ حکومتِ ننگینِ جمهوری اسلامی است.
ایران فرزندانش را صدا کرده است، پاسخگویش باشیم.
حسین لاجوردی
پاریس – 24 تیر 1405
چهاردهم ژوئیه ۲۰۲۶
