
حمید آصفی
10 اوت، 2026
حمیدرضا رجبزاده، بنا بر گزارشهای منتشرشده، مداح حکومتی بود؛ چهرهای شناختهشده در فضای سیاسی ـ مذهبی جمهوری اسلامی که برای بخشی از جامعه، بهواسطه همین جایگاه، میتوانست نمادی از ساختار قدرت تلقی شود. اما خبر ربایش و قتل فجیع او و ارسال ویدئوی جنایت برای خانوادهاش، پرسشی بزرگتر از نام و جایگاه مقتول پیش روی ما میگذارد: آیا مخالفت سیاسی، نفرت اجتماعی یا حتی اتهام مشارکت در سرکوب، میتواند انسان را از ابتداییترین حقوق انسانیاش محروم کند؟
پاسخ باید روشن باشد: نه.
اگر رجبزاده مرتکب جرمی شده بود، باید درباره آن تحقیق میشد؛ اگر در سرکوب شهروندان نقشی داشته، باید پاسخگو میبود؛ اگر از قدرت دفاع کرده، میتوانست و باید نقد میشد. اما هیچیک از اینها مجوز ربایش، شکنجه و قتل نیست. عدالت، انتقام نیست؛ و پاسخگویی، نام محترمانهی حذف فیزیکی نیست.
مسئله دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ از جایی که جامعه بهجای پرسیدنِ «چه جنایتی رخ داده؟» میپرسد: «قربانی چه کسی بوده است؟» و این پرسش، اگر تبدیل به معیار داوری شود، ما را وارد منطقهای خطرناک میکند؛ جایی که مرگِ خودی جنایت است و مرگِ غیرخودی قابل توجیه.
این همان لحظهای است که حقوق بشر، پیش از انسان، کشته میشود.
ما نمیتوانیم سالها سرکوب، شکنجه، اعدام، حبس، حصر و کشتار معترضان را محکوم کنیم و بعد، وقتی قربانی در سوی دیگر ایستاده است، برای خشونت تبصره بنویسیم. اگر معیار ما انسان است، باید در سختترین لحظه هم انسان بماند؛ نه فقط وقتی قربانی شبیه ماست.
حقوق بشرِ گزینشی، حقوق بشر نیست؛ امتیازِ قبیلهای است.
ممکن است از رجبزاده بیزار باشیم. ممکن است از جایگاه سیاسی و اجتماعی او متنفر باشیم. ممکن است عملکردش را نادرست، زیانبار یا حتی مجرمانه بدانیم. اما دقیقاً در همین نقطه است که باید یک خط قرمز بکشیم: مخالفت با یک انسان، مجوز انسانزدایی از او نیست.
اگر امروز بگوییم «چون او حکومتی بود، پس…» فردا دیگری خواهد گفت «چون او مخالف حکومت بود، پس…» و پسفردا هر دو طرف برای مرگ دیگری استدلال خواهند ساخت. این همان چرخهای است که سیاست را از گفتوگو به انتقامگردانی و جامعه را از قانون به جنگِ همه علیه همه میبرد.
خشونت، خاصیت عجیبی دارد: هرکس آن را برای خود مجاز بداند، دیر یا زود قربانی همان مجوز خواهد شد.
برای همین، مسئله فقط این قتل نیست؛ مسئله، آیندهای است که قرار است بعد از این قتل بسازیم.
آیا جامعهای میخواهیم که در آن مخالف را شکست میدهند، یا جامعهای که در آن مخالف را پاسخگو میکنند؟
آیا میخواهیم پرونده را با قانون ببندیم یا بدن را با گلوله؟
آیا میخواهیم انتقام را جای عدالت بنشانیم، یا عدالت را از چنگ انتقام بیرون بکشیم؟
اینها انتخابهای کوچک نیستند؛ انتخاب میان دو نوع آیندهاند.
در یک سوی این دو راه، سیاستِ حذف ایستاده است: حذف مخالف، حذف صدا، حذف بدن، حذف خاطره.
در سوی دیگر، سیاستِ پاسخگویی قرار دارد: تحقیق، دادگاه، حقیقت، مجازات قانونی و حق دفاع.
اولی جامعه را به میدان انتقام تبدیل میکند؛ دومی جامعه را دوباره به خانه قانون برمیگرداند.
ما به یک رادیکالیسمِ ضدخشونت نیاز داریم؛ رادیکالیسمی که نه در نفرت، بلکه در اصل رادیکال باشد. یعنی همانقدر که شکنجهی معترض را محکوم میکند، شکنجهی حکومتی را نیز محکوم کند؛ همانقدر که قتل یک مخالف حکومت را جنایت میداند، قتل یک طرفدار حکومت را هم جنایت بداند.
این دیگر همدلیِ سیاسی نیست؛ دفاع از یک اصل است.
من میتوانم با تو مخالف باشم، از تو خشمگین باشم، عملکردت را محکوم کنم و حتی خواهان محاکمهات باشم؛ اما همزمان بگویم: حق ندارم تو را بکشم.
این جمله ساده است، اما شاید یکی از دشوارترین جملات در سیاست امروز ما باشد.
چون انسانگرایی واقعی زمانی سنجیده میشود که پای «دیگری» وسط باشد؛ همان کسی که دوستش نداریم، با او مخالفیم و هیچ احساس نزدیکی به او نداریم.
و شاید معنای حقیقی آزادی همین باشد: من از حق تو برای زندهبودن دفاع میکنم، حتی وقتی از تو دفاع سیاسی نمیکنم.
درباره پرونده رجبزاده باید حقیقت روشن شود: چه کسی ربوده؟ چه کسی کشته؟ انگیزه چه بوده؟ چه کسانی آمر یا مباشر بودهاند؟ و آیا همه ابعاد پرونده، بدون ملاحظات سیاسی و امنیتی، روشن خواهد شد؟
این پرسشها باید پاسخ بگیرند؛ اما پیش از تمام پاسخها، یک اصل روشن است:
مرگ، استدلال نیست. شکنجه، عدالت نیست. ربایش، مبارزه نیست. انتقام، آزادی نیست.
اگر قرار است فردای ایران از امروز متفاوت باشد، باید از همینجا شروع کنیم: خشونت را از انحصار هیچ اردوگاهی خارج کنیم و اصلِ خشونت را نفی کنیم.
نه خشونتِ حکومت.
نه خشونتِ مخالف حکومت.
بلکه خشونت، بهعنوان ابزار سیاست.
زیرا جامعه فقط زمانی از چرخه خشونت بیرون میآید که حقِ زیستنِ دشمن را نیز به رسمیت بشناسد. آسان است از حقِ دوست دفاع کنیم؛ دشوار آن است که وقتی پای دشمن به میان میآید، همان اصل را حفظ کنیم.
اینجاست که باید یک گام فراتر برویم:
ما نباید فقط علیه «قاتل» باشیم؛ باید علیه «منطقِ کشتن» باشیم.
قاتل را میتوان مجازات کرد؛ اما اگر منطق او را در ذهن خود بازتولید کنیم، چیزی را تغییر ندادهایم؛ فقط صاحبِ خشونت را عوض کردهایم.
و این شاید بزرگترین خطای تاریخ سیاسی ما باشد: حکومت عوض شود، اما منطقِ حذف باقی بماند؛ قدرت جابهجا شود، اما حقِ کشتنِ دیگری همچنان مقدس بماند؛ پرچم تغییر کند، اما گلوله همان گلوله باشد.
این دیگر تغییر نیست؛ تعویضِ دستِ خشونت است.
ایرانِ فردا اگر قرار است واقعاً متفاوت باشد، نباید فقط حکومت متفاوتی داشته باشد؛ باید اخلاقِ متفاوتی در مواجهه با مخالف داشته باشد.
باید بتواند بگوید: من با تو مخالفم، اما تو را حذف نمیکنم. عملکردت را محکوم میکنم، اما انسانبودنت را انکار نمیکنم. خواهان پاسخگویی تو هستم، اما انتقام را عدالت نمینامم.
من میخواهم تو شکست بخوری؛ اما نه به قیمت مرگ انسانیت.
اینجاست که سیاست از انتقام عبور میکند و به مدنیت میرسد.
و شاید آخرین پرسش، از همه مهمتر باشد:
اگر روزی قدرت به دست ما افتاد، با دشمنانمان چه خواهیم کرد؟
پاسخ این پرسش، بیشتر از هر شعار و پرچمی، نشان خواهد داد که آیا واقعاً تغییر کردهایم یا فقط نوبتِ ما برای اعمال همان خشونت رسیده است.
اگر برای دشمن خود همان چیزی را بخواهیم که از دشمن خود برای خودمان نمیپذیریم، هنوز از استبداد عبور نکردهایم؛ فقط استبداد را از صاحبش گرفته و به خود سپردهایم.
پس خط قرمز ما نباید «خودی و غیرخودی» باشد.
خط قرمز باید انسان باشد.
اینجا دیگر بحث فقط رجبزاده نیست. بحثِ ما هستیم؛ جامعهای که میخواهد از تاریخ خشونت عبور کند.
و عبور از خشونت یعنی یک تصمیم سخت:
من حاضر نیستم برای ساختن آزادی، انسان را قربانی کنم.
چون اگر آزادی با کشتن آغاز شود، اولین قربانیِ آزادی، خودِ آزادی است.
و اگر برای حفظ انسانیت خود، فقط انسانهای شبیه خودمان را انسان بدانیم، هنوز از گذشته عبور نکردهایم.
آزادی، آنجا آغاز میشود که حتی برای دشمن هم «حقِ انسانبودن» باقی بماند.
ما برای پیروزی بر خشونت، نباید شبیه خشونت شویم؛
وگرنه فردای ما، فقط دیروزِ دیگری خواهد بود.
https://t.me/hamidasefichannel2