منطقِ طرد (ترجمه از آلمانی) + متن آلمانی + متن انگلیسی نوشته

Thursday, 10th September, 2026
اندازه قلم متن

 

 

منطقِ طرد

سخنوریِ ضدِ مهاجرتِ آ.اف.د. در آینهٔ نظریهٔ جامعه‌شناختی

داود غلام آزاد

چکیده

این جستار سخنرانیِ آلیس وایدل را در مناظرهٔ کلیِ مجلسِ آلمان در ۹ سپتامبرِ ۲۰۲۶ دستاویزی می‌کند برای بررسیِ نظام‌مندِ سخنوریِ ضدِ مهاجرتِ حزبِ آ.اف.د. تزِ آن این است: این سخنوری واقعیت را وارونه می‌کند. آنچه را که بار می‌نامد، ستونِ نگاه‌دارندهٔ اقتصاد و وارداتِ سرمایهٔ انسانی‌ای است که جایِ دیگر بهایش پرداخته شده؛ و آنچه را که تهدید جلوه می‌دهد، حاصلِ ترفندی است که جزء را به‌جای کل می‌نشاند. از نظرِ روش، جستار سه کار را به هم می‌پیوندد. نخست، راستی‌آزمایی‌ای که ادعاهای اصلی را با داده‌های رسمیِ ادارهٔ آمارِ فدرال و ادارهٔ فدرالِ پلیسِ جنایی می‌سنجد. دوم، تحلیلی برپایهٔ جامعه‌شناسیِ فرایندی که با الگوی «خودی‌ها و غیرخودی‌ها» از الیاس و اسکاتسون و با تحریفِ «جزء به‌جای کل» نشان می‌دهد که طرد چگونه پدید می‌آید و چرا کار می‌کند — نه همچون دروغی ساده، بلکه همچون الگویی از ادراک و احساس که به‌طورِ اجتماعی تولید شده است، در صورت‌بندی‌هایی که زیرِ فشارند. سوم، نگاهی به زمینهٔ پیدایشِ اجتماعی و روانیِ خودِ جنبش‌های پناهندگی، از ریشه‌های استعماری و ژئوپلیتیک تا ناسازگاریِ حقوقِ پناهندگی‌ای که برای موردِ فردی ساخته شده است. ارزشِ افزودهٔ این جستار برای خوانندهٔ دموکرات در آن است که این سخنوری را نه صرفاً از نظرِ اخلاقی محکوم کند، بلکه آن را بشکافد: هرکه دریابد منطقِ طرد چگونه پدید می‌آید، می‌تواند در برابرش دموکراتیزاسیونِ آگاهی را بگذارد — جابه‌جاییِ موازنه‌های قدرت به سودِ کم‌قدرت‌ترها، و آن آموزشِ سیاسی که کل را همان‌جا نمایان می‌کند که سخنوری تنها جزئی را نشان می‌دهد.

بخشِ یکم — سخنوریِ مهاجرت و واقعیت

کسی که، مانندِ نگارندهٔ این سطرها، روزگاری خود همچون بیگانه به این کشور آمده است، سخنرانی‌ای مانندِ آنچه آلیس وایدل در ۹ سپتامبرِ ۲۰۲۶ مناظرهٔ کلیِ مجلس را با آن گشود، با گوشی دوگانه می‌شنود. او واژه‌هایی را می‌شنود که بر زبان می‌آیند؛ و می‌شنود که آماجِ سخن بودن چه حالی دارد. چند روز پس از پیروزیِ آ.اف.د. در انتخاباتِ ایالتیِ زاکسن-آنهالت، او مهاجرت را به اهرمِ نقدِ بنیادینِ خود بدل کرد، و تالار به جوش آمد. اما این نمایش — بلندیِ صدا، فریادهای میان‌کلام، تذکرهای هیئت‌رئیسه — زود گفته می‌شود و زودتر از یاد می‌رود. آنچه می‌ماند و بازمی‌گردد، مناظره پس از مناظره، کارزار پس از کارزار، نه هیاهو بلکه همان جدلی است که هیاهو آن را حمل می‌کرد. این جدل سزاوارِ آن است که نه با خشم پس زده، بلکه با آرامش در برابرِ واقعیت سنجیده شود. سخنرانی اینجا تنها دستاویز است؛ موضوع، سخنوریِ ضدِ مهاجرت است.

این سخنوری بر دو ادعای بزرگ استوار است، پیچیده در حال‌وهوایی از جنگِ فرهنگی. ادعای نخست از مهاجرت خطری برای جان و تن می‌سازد: جرم‌های خشونت‌بار، بزهکاریِ نوجوانان و جرایمِ جنسی همچون میوهٔ مستقیمِ سیاستِ مهاجرتی و پناهندگیِ دولت جلوه می‌کنند. ادعای دوم از آن باری بر کیسهٔ عمومی می‌سازد: زیرِ شعارِ «پولمان را پس می‌خواهیم»، میلیاردهایی که خرجِ پناهجویان می‌شود در برابرِ رفاهِ روبه‌کاهشِ بومیان گذاشته می‌شود. این دو با هم مهاجرت را در نیم‌روشناییِ زوالی همگانی فرومی‌برند — زوالِ فضاهای عمومی، آموزش، اخلاق. ادعاها هرچند گوناگون به‌گوش آیند، از یک پیکرهٔ واحد زنده‌اند: مهاجر همچون آن‌که می‌گیرد و آن‌که تهدید می‌کند. همین پیکره را چون در برابرِ روشناییِ ارقام بگیریم، فرومی‌پاشد.

از بارِ ادعاشده آغاز کنیم. بنا بر ارقامِ ادارهٔ آمارِ فدرال، حدودِ یک‌چهارمِ همهٔ شاغلانِ مزدبگیر در آلمان پیشینهٔ مهاجرت دارند. اما میانگین آنچه را که مهم است پنهان می‌کند، و تنها نگاه به تک‌تکِ حرفه‌ها آن را آشکار می‌سازد: شاخه‌های کاملی از اقتصاد بی این آدمیان از کار می‌ایستادند. در رستوران‌داری و در تولیدِ موادِ غذایی، بیش از نیمی از نیروی کار پیشینهٔ مهاجرت دارد؛ در فنِ جوشکاری و اتصال نزدیک به شش از هر ده؛ در نگه‌داریِ ساختمان‌ها حدودِ نیمی؛ در حملِ اتوبوس تقریباً نیمی؛ در پرستاریِ سالمندان یک‌سوم. این آن پدیدهٔ حاشیه‌ای نیست که سخنوری تصویرش می‌کند، بلکه ستونی نگاه‌دارنده در میانهٔ خانه است. هرکه مهاجران را بار بنامد، از همان دست‌هایی سخن می‌گوید که برایش می‌پزند، پرستاری می‌کنند، می‌رانند، می‌سازند و نظافت می‌کنند — و با این‌همه به آنان گوش نمی‌سپارد.

بیش از این: با مهاجران ثروتی به کشور می‌آید که کشور بهایش را نپرداخته است. جامعه‌شناسی آن را سرمایهٔ فرهنگی می‌نامد — همهٔ آن دانش، مهارت، مدرک و تجربهٔ آموزشی که آدمی در خود دارد. هرکه همچون کارگرِ ماهرِ آموزش‌دیده، همچون پزشک، همچون مهندس از مرز بگذرد، آموزشی را با خود می‌آورد که دولتی دیگر و مالیات‌دهندگانش تأمینش کرده‌اند. از نظرِ اقتصادِ ملی این وارداتی مستقیم از سرمایهٔ انسانی است — ثروتی پیش‌کش‌شده. اینکه چه اندازه بزرگ است، محاسبهٔ زیر نشان می‌دهد.

سرمایهٔ انسانیِ واردشده — یک برآوردِ مدل‌وار

پایه، هزینه‌ای است که یک دولت برای هر تن صرف می‌کند تا او همچون نیرویی آموزش‌دیده آماده شود. آموزشِ مدرسه‌ای و پایه تا آغازِ دانشگاه به‌طورِ میانگین میانِ ۱۲۰٬۰۰۰ تا ۱۵۰٬۰۰۰ یورو برای بودجهٔ عمومی هزینه دارد. تحصیلِ دانشگاهیِ پس از آن ۳۵٬۰۰۰ تا ۵۰٬۰۰۰ یورو دیگر می‌افزاید، و در رشته‌های پرهزینه مانندِ پزشکی میانِ ۲۰۰٬۰۰۰ تا ۲۵۰٬۰۰۰ یورو برای هر کرسیِ تحصیل.

هرکه همچون دانش‌آموختهٔ دانشگاهیِ آماده مهاجرت کند، این آموزش را که یکسره یا تا حدی در خارج تأمین شده با خود می‌آورد — مبلغی پیش‌کش به آلمان. اگر یک‌ونیم تا دو میلیون از چنین دانش‌آموختگانِ مهاجر را پایه بگیریم و محتاطانه تنها با سرمایه‌گذاریِ آموزشی تا آغازِ دانشگاه حساب کنیم، نتیجه چنین است: یک‌ونیم میلیون ضربدرِ حدودِ ۱۳۰٬۰۰۰ یورو می‌شود نزدیک به ۲۰۰ میلیارد یورو؛ دو میلیون ضربدرِ ۱۵۰٬۰۰۰ یورو می‌شود ۳۰۰ میلیارد یورو.

چنین است که بزرگیِ ۲۰۰ تا ۳۰۰ میلیارد یورو هزینهٔ آموزشیِ عمومیِ صرفه‌جویی‌شده پدید می‌آید. هزینه‌های تحصیل، و به‌ویژه رشته‌های گران، این رقم را باز بالاتر می‌برند؛ و در مقابل، «هدررفتِ مغزها» — یعنی به‌کارگماریِ بخشی از این آدمیان پایین‌تر از صلاحیتشان — از سودِ واقعاً برده‌شده می‌کاهد. این رقم یک اندازهٔ رسمی نیست، بلکه برآوردی مستدل از بزرگیِ آن است — اما همین هم شعارِ «پولمان را پس می‌خواهیم» را وارونه می‌کند.

و با این‌همه زیانِ راستین آنجا نیست که سخنوری در پیِ آن می‌گردد. بخشی چشمگیر از دانش‌آموختگانِ مهاجر — به برآوردی، یک از هر چهار یا پنج — پایین‌تر از آموزشِ خود کار می‌کند، چون به‌رسمیت‌شناختنِ مدارکِ خارجی به‌درازا می‌کشد و زبان مانعی می‌ماند. کارشناسان آن را «هدررفتِ مغزها» می‌نامند، تباه‌کردنِ توانایی. اینجا، و تنها اینجا، جامعه بخشی از آن ثروتِ پیش‌کش‌شده را — با دستِ خود — بی‌ارزش می‌کند. رسوایی این نیست که مهاجران چه هزینه‌ای دارند، بلکه این است که چه چیزی از استعدادهاشان بی‌استفاده تباه می‌شود. من پزشکانی را دیده‌ام که تاکسی می‌رانند و مهندسانی را که قفسه می‌چینند؛ این مسئلهٔ هزینه نیست، این اتلاف است.

می‌ماند تهدیدِ ادعاشده. نخست باید آنچه را که آمارِ پلیسی به‌راستی نشان می‌دهد پذیرفت: به نسبتِ سهمشان از جمعیت، مهاجران در میانِ مظنونان بیش از اندازه نمایان‌اند. اما رقمِ خام گمراه می‌کند، و آن هم به دلایلی که با خاستگاه هیچ نسبتی ندارند و با موقعیت همه‌چیز. جرم همه‌جا پیش از هر چیز کارِ مردانِ جوان است — و مردانِ جوان در میانِ پناهجویان به‌شدت بیش از اندازه‌اند؛ همین ساختارِ سنی و جنسی به‌تنهایی رقم را بالا می‌برد، بی‌اعتنا به اینکه آدمیان از کجا آمده‌اند. بر این بیفزایید تراکم در شهرها، زندگیِ فشرده در خوابگاه‌های جمعی را که هر نزاعی در آن‌ها زیرِ چشمِ نظارت است، آمادگیِ بیشتر برای شکایت از بیگانه، و سرانجام جرایمِ مربوط به اقامت را که تنها کسی می‌تواند مرتکبشان شود که گذرنامهٔ آلمانی ندارد و آمار را باز هم می‌آماسانند. چون این شرایط را از محاسبه بیرون بکشیم، آن پرتگاهی که سخنوری می‌گشاید به نواری باریک فرومی‌کاهد. اما سخنوری وارونهٔ این می‌کند: اقلیتِ بزهکاران را به‌جای کل می‌گیرد و اکثریتِ میلیونی را که کار می‌کند، مالیات می‌دهد و قانون را پاس می‌دارد، در تاریکی ناپدید می‌سازد. تبهکارِ منفرد چهرهٔ همگان می‌شود — جزء به‌جای کل می‌نشیند.

چنین است که الگوی مشترکِ هر دو ادعا رخ می‌نماید. بارِ ادعاشده ستونی نگاه‌دارنده و ثروتی پیش‌کش‌شده است؛ تهدیدِ ادعاشده کارِ ترفندی که جزء را به‌جای کل می‌گیرد. سخنوریِ ضدِ مهاجرت در برابرِ واقعیت تاب نمی‌آورد. اما با این تازه نیمی از سخن گفته شده است. زیرا ادعایی که چنین آسان رد می‌شود و با این‌همه میلیون‌ها را در چنگ می‌گیرد، با ارقام به‌تنهایی از میان نمی‌رود. چرا چیزی باور می‌شود که چنین آشکارا با واقعیت در تناقض است؟ این پرسش از واقعیت به خاستگاهش راه می‌برد — به جامعه‌زایی و روان‌زایی، یعنی زمینهٔ پیدایشِ اجتماعی و روانیِ این تحریف، که بخشِ دوم بدان می‌پردازد.

بخشِ دوم — تحریف چگونه پدید می‌آید: خودی‌ها و غیرخودی‌ها

ادعایی که راستی‌آزمایی چنین آسان از هم می‌پاشدش و با این‌همه رشد می‌کند، پرسشی دیگر می‌طلبد: نه اینکه آیا راست است، بلکه اینکه چگونه پدید می‌آید و چرا پا برجا می‌ماند. ظریف‌ترین ابزار برای این را نوربرت الیاس و جان اسکاتسون در ۱۹۶۵ ساختند، در پژوهشی با عنوانِ «خودی‌ها و غیرخودی‌ها». آنان جامعه‌ای کوچک در انگلستان را بررسیدند که در آن دو گروه با بدگمانی روبه‌روی هم ایستاده بودند، هرچند در خاستگاه، زبان و طبقه تفاوتی چندان نداشتند. تنها تفاوت، زمان بود: یک گروه دیرزمانی آنجا می‌زیست و همبستگی و جایگاه‌های خوب را در دست داشت؛ گروهِ دیگر دیرتر آمده بود. و با این‌همه دیرباشان، یعنی خودی‌ها، به تازه‌واردان، یعنی غیرخودی‌ها، بی‌نظمی، خویشتن‌داریِ کمتر و بی‌بندوباری نسبت می‌دادند. نه یک تفاوتِ واقعی این تصویر را می‌ساخت، بلکه شیبِ قدرت میانِ آنان.

الیاس هستهٔ این الگو را در یک جمله گرفت. خودی‌ها خود را با بهترین‌هاشان می‌سنجند، غیرخودی‌ها را با بدترین‌هاشان. گروهِ خودی در پرتوِ نمونه‌وارترین اعضایش پدیدار می‌شود، گروهِ بیگانه در سایهٔ بدترین‌هایش. جزء به‌جای کل می‌نشیند — نزدِ خودی‌ها بهترین جزء، نزدِ بیگانگان بدترین. درست همین است تحریفِ «جزء به‌جای کل»، همان ترفندی که جزء را به‌جای کل می‌گذارد و ما پیش‌تر آن را در سخنوری در کار دیدیم. این تحریف دروغی ساده نیست که با دانستنِ بهتر بتوان کنارش گذاشت، بلکه دیدنی است که به‌طورِ اجتماعی تولید شده: خودی‌ها غیرخودی‌ها را به‌راستی از پشتِ بدترین اعضاشان می‌بینند. برای همین است که ارقامِ درست راه نمی‌یابند — آن‌ها به احساسی برمی‌خورند که از خودِ رابطهٔ قدرت برمی‌خیزد.

چون این ترفند را بر سخنوریِ مهاجرت بگردانیم، با دو دست کار می‌کند. یک دست جرم را تعمیم می‌دهد: تبهکارِ منفرد نمادِ کلِ مهاجرت می‌شود. دستِ دیگر اکثریتِ آرام را نادیدنی می‌کند: میلیون‌هایی که درمان می‌کنند، پرستاری می‌کنند، می‌سازند و آموزش می‌دهند، در تصویرِ بحران محو می‌شوند یا همچون «بارِ نظام» ثبت می‌گردند. بهترین جزءِ خودی‌ها به‌جای کلِ آلمانی‌ها می‌نشیند، بدترین جزءِ بیگانگان به‌جای کلِ مهاجران.

اکنون چرخشی شگفت افزوده می‌شود. آ.اف.د. خود را به صدای «خودی‌های راستین» برمی‌کشد: جمعیتِ دیرباشِ بومی را — که اغلب بر پایهٔ خون و نژاد فهمیده می‌شود — همچون اصیلانِ راستین می‌نمایاند که جایگاه، امنیت و پولِ مالیاتشان را مهاجران تهدید می‌کنند؛ و دولتِ فدرال را همدستِ سقوط می‌خواند، زیرا گویا کارِ غیرخودی‌ها را بر کارِ خودی‌ها مقدم می‌دارد. حزبی که خود را شورشی بر ضدِ «آن‌ها که بالایند» می‌نمایاند، بدین‌سان هم‌زمان جایگاهِ بالایانِ راستین را نیز از آنِ خود می‌کند — تناقضی که نیرویش را درست از همان می‌گیرد.

با این، فرایندی درهم‌می‌تند که روان‌شناسیِ اجتماعی آن را فرافکنی و وارونه‌سازیِ قربانی و مجرم می‌نامد. به‌جای آنکه خصومتِ خود را با بیگانه بپذیرند، به مهاجران و به دولت نسبت می‌دهند که «از آنچه خودی است نفرت» دارند، از آلمانی‌ها نفرت دارند. نه آ.اف.د. است که طرد می‌کند — چنین است این چرخش — بلکه مهاجران و حاکمان‌اند که مردمِ خود را خوار می‌شمارند. در ژوئنِ ۲۰۲۶ چنین گفته شد: «هرکه این‌گونه سخن بگوید، از آنچه خودی است و از خویشتنِ خود نفرت دارد و جایش در دولت نیست.» و پیش‌تر، در ۲۰۱۸، با تذکرِ رئیسِ مجلس، این واژه‌ها بر زبان آمد: «برقع‌ها، دخترکانِ روسری‌به‌سر و مردانِ چاقوکشِ جیره‌خوار و دیگر بی‌سروپاها.» هر دو بار همان پیکره: میلیون‌ها زندگیِ فردی در یک واژهٔ جمعیِ تحقیرآمیز فشرده می‌شوند، و گروهِ خودی به جامعه‌ای قربانی و تهدیدشده برکشیده می‌شود. معنای این وارونگی همین است — از واپس‌زدنِ بیگانه، از طرد و اخراج، صرفاً «دفاعِ مشروع» می‌سازد. نفرتِ خود از بیگانه آبرومند می‌شود، به این ترفند که نفرت از خودی را به بیگانه نسبت می‌دهند. و اعتراف می‌کنم: تجربه‌ای غریب است که تو را همچون کسی وصف کنند که از آنان نفرت دارد، حال آنکه این کشور را دیرزمانی است از آنِ خود کرده‌ای.

اما چرا این میلیون‌ها را در چنگ می‌گیرد؟ اینجا باید از روان‌زایی پرسید، از زمینهٔ پیدایشِ روانیِ این الگو در تکِ آدمی. تصویرِ دشمن برای آن‌که در آن سهیم است کاری انجام می‌دهد: خودارزشی را به او بازمی‌گرداند که موقعیتش از او دریغ می‌کند. کسی که خود را واپس‌مانده و بی‌ارزش‌شده حس می‌کند، در تعلق به «خودی‌های راستین» برتری‌ای را بازمی‌یابد — من شاید اندک باشم، اما به مردمِ اصیل تعلق دارم، و بر غیرخودی به‌هرروی برترم. تصویرِ دشمن در این میان داوری‌ای سرد نیست، بلکه تصویری است آکنده از احساس، و دشمنیِ مشترک «ما» را محکم‌تر از هر توافقِ سرِ خودِ موضوع به هم می‌بندد. چون چنین احساس‌هایی، آن‌گونه که پژوهشِ نوینِ عواطف نشان می‌دهد، از مفاهیمِ آموخته ساخته می‌شوند، در اصل می‌شد بازآموخت‌شان — اما تا زمانی که خودارزش را حمل می‌کنند، در برابرِ صرفِ استدلالِ مقابل چون سنگ سخت‌اند.

و چرا درست حالا، و چرا به‌ویژه در شرق؟ اینجا جامعه‌زایی دست به کار می‌شود، زمینهٔ پیدایشِ اجتماعیِ این الگو. آن شیوهٔ ژرف‌جاافتاده، شیوه‌ای که گویی به طبیعتِ ثانویه بدل شده است، شیوه‌ای که آدمیان بدان می‌بینند، احساس می‌کنند و رفتار می‌کنند — جامعه‌شناسی آن را عادات اجتماعی می‌نامد. این عادات کندتر از شرایطِ بیرونی دگرگون می‌شوند؛ و اینکه از دگرگونیِ آن شرایط واپس می‌مانند، همان نتیجهٔ واپس‌ماندگیِ نسبیِ عادات اجتماعی است. دگرگونیِ بزرگِ ۱۹۸۹ و ۱۹۹۰ برای بسیاری موازنه‌های آشنای قدرت را در هم شکست و احساسی از بی‌ارزش‌شدن بر جای گذاشت — این احساس که در کشورِ خود به غیرخودی بدل شده‌اند، پیش از آنکه نخستین بیگانه از راه برسد. در این وضعِ زخم‌خورده، جابه‌جاییِ آستانه‌های شرم و معذب‌شدن فرود می‌آید: آنچه دیرزمانی ناگفتنی بود، دوباره گفتنی می‌شود؛ خوارکردنِ ناتوان‌تر که همین دیروز شرم‌آور بود، اکنون با غرور حمل می‌شود. پس تحریفِ «جزء به‌جای کل» بدجنسیِ دل‌های منفرد نیست، بلکه دیدنی است که به‌طورِ اجتماعی در صورت‌بندی‌هایی تولید می‌شود که زیرِ فشار رفته‌اند. هرکه بخواهد بر آن چیره شود، باید فشار را بفهمد، نه اینکه صرفاً آن دیدن را نکوهش کند.

در کشاکشِ قدرت، این تحریف هم‌زمان سه خدمت می‌کند. ساده می‌سازد، چون رخدادی چندلایه — مهاجرت، بازارِ کار، جمعیت‌شناسی، هم‌زیستی — را به تقابلِ یگانهٔ امنیت و تهدید فرومی‌کاهد. داغِ ننگ می‌زند، چون فشار می‌آورد که داغِ چند تن به همه گسترانده شود. و قدرت می‌آفریند، چون ترس‌ها را — بر سرِ جایگاه، امنیت و رفاه — یک‌جا می‌بندد و به مأموریتی بدل می‌کند: مرزها بسته، حقوقِ پناهندگی سخت‌تر. این است منطقِ طرد — نه خطایی که ردش کنند، بلکه چرخ‌دنده‌ای که قدرت تولید می‌کند.

بخشِ سوم — مهاجرت از کجا می‌آید

سخنوری با مهاجرت چنان رفتار می‌کند که گویی توفانی است که بی‌سبب بر کشور می‌بارد. هرکه بخواهد آن را دریابد، باید اینجا نیز از خاستگاهش بپرسد. جنبش‌های بزرگِ پناهندگیِ امروز ریشه‌هایی دارند که دور بازمی‌گردند. از آن‌جمله‌اند میراث‌های استعماری — بهره‌کشی از منابعِ زیرزمینی، مرزهایی که بی‌اعتنا به بافت‌های دیرینه کشیده شدند، و وابستگی‌های اقتصادیِ بازمانده. از آن‌جمله‌اند مداخله‌های ژئوپلیتیک — جنگ‌های نیابتی، کودتاهای نظامی، تغییرهای اجباریِ رژیم به دستِ غرب چون شرق، که در کشورهایی مانندِ عراق، لیبی یا افغانستان ساختارِ دولت را فروریختند. پس مهاجرت دیگریِ جهانِ مرفه نیست، بلکه تا حدِ زیادی فراوردهٔ خودِ آن است: از همان صورت‌بندی‌های جهانی — همان شبکه‌های وابستگیِ متقابل — برمی‌خیزد که دولت‌های ثروتمند در بافتنشان دست دارند. بیگانه‌ای که بر در می‌کوبد، اغلب از خانه‌ای می‌آید که ساکنانِ خانهٔ ما در ویرانی‌اش دست داشته‌اند.

تازگیِ جنبشِ پناهندگیِ امروز در انبوهیِ آن است و در ناسازگاریِ حقوق. آنگاه که بنیادهای زندگی نه یکایک، بلکه میلیون‌ها بار هم‌زمان نابود می‌شوند — با جنگ، با تغییرِ اقلیم، با فروپاشیِ اقتصادهای کامل — این با حقوقِ پناهندگی‌ای روبه‌رو می‌شود که برای موردی دیگر ساخته شده است. حقوقِ کلاسیکِ پناهندگی در قانونِ اساسی، همچون کنوانسیونِ ژنو، بر آزارِ سیاسیِ فردی بریده شده بود، بر فردِ آزاردیده‌ای که پرونده‌اش را می‌توان بررسید. در برابرِ نابودیِ انبوهِ بنیادهای زندگی، این حقوقِ موردِ فردی از نظرِ ساختاری کوتاه می‌آید؛ و آن سربارشدنی که سخنوری «هرج‌ومرج» می‌نامدش، تا حدی درست همین است — ناسازگاریِ میانِ یک رخدادِ انبوه و ابزاری که برای فرد ساخته شده.

انصاف را، طرفِ دیگر را نیز باید سنجید. همه‌چیز را نمی‌توان به گردنِ غرب و شرق انداخت. در ویرانی، دردهای خانگی نیز سهم دارند — بدمدیریتی، فساد، دیکتاتوری، کشمکش‌های قومیِ درونی در کشورهای مبدأ. هرکه تنها به بیرون اشاره کند، مسئولیتِ فرمانروایانِ محلی را نادیده می‌گیرد. و دوراهه‌ای واقعی در سیاست هست: کاستن از علت‌های فرار — با صلح، با روابطِ تجاریِ عادلانه، با توسعهٔ اقتصادی — دهه‌ها می‌طلبد، حال آنکه مدیریت و مرز همچون کارهای همین لحظه فشار می‌آورند. نگاهی جدی هر دو را با هم نگاه می‌دارد: علت‌های دور و مسئولیتِ نزدیک، مهلتِ بلند و مهلتِ کوتاه — به‌جای آنکه یکی را در برابرِ دیگری بازی دهد.

خودِ مهاجران نیز زندگی‌نامه و زندگیِ عاطفی‌ای دارند که سخنوری هرگز از آن سخن نمی‌گوید. انسانِ گریزان نه بار است و نه تهدید، بلکه کسی است که از زندگی‌اش کنده شده و اکنون به دو جهان هم‌زمان تعلق دارد — به آن‌که ناچار ترکش کرده و به آن‌که در آن فرود می‌آید. من این تعلقِ دوگانه را از درون می‌شناسم: آدمی آنچه را واگذاشته چون ضربانِ قلبی دوم با خود می‌برد، و با این‌همه می‌آموزد که در جهانِ نو خانه کند. آنچه از او خواسته می‌شود، تعیین می‌کند که آیا این در کنارِ هم بودن به با هم بودن بدل می‌شود یا نه.

اینجا تمایزی مهم است که سخنِ روزمره اغلب مخدوشش می‌کند. جذب‌شدنِ یک‌سویه (آسیمیلاسیون) می‌طلبد که تازه‌وارد آنچه از آنِ اوست فروگذارد و تا حدِ ممکن بی‌ردِ پا در نظمی دگرگون‌ناشده حل شود — تسلیمی یک‌جانبه. اما هم‌گراییِ راستین (اینتگراسیون) چیزِ دیگری است: فرایندی دوسویه که در آن هر دو طرف دگرگون می‌شوند. زیرا آن عادت‌هایی که به طبیعتِ ثانویه بدل شده‌اند — یعنی عادات اجتماعی — نه به فرمان، بلکه آهسته و در هم‌زیستی دگرگون می‌شوند، نزدِ دیرباشان همان‌قدر که نزدِ مهاجران. هر دو به زمان و تمرین نیاز دارند، هر دو می‌دهند و می‌گیرند. هرکه تنها از مهاجر دگرگونی بخواهد، نه هم‌گرایی، بلکه تسلیم می‌طلبد — و از یاد می‌برد که جامعهٔ میزبان نیز دیگر می‌شود، همین‌که آدمیانی از سراسرِ جهان بدان تعلق گیرند. کشوری که از دیرباز مهاجرت را از سر گذرانده، هرگز دیروزِ ناب نیست، بلکه همواره از پیش فردای خویش است.

با این، دایره به آغاز بازمی‌گردد. خودی‌ها و مهاجران دو مقولهٔ جدا از هم نیستند که بتوان یکی را در برابرِ دیگری گذاشت، بلکه بخشی از همان صورت‌بندی‌هایی‌اند که با یکدیگر می‌سازند. در جمعیت‌شناسیِ جامعه‌ای که سالخورده می‌شود، در بازارِ کار با شاخه‌هایی که مهاجران نگاهشان می‌دارند، در پرستاری‌ای که بی آنان فرومی‌پاشد، دیگر نمی‌توان یک گروه را بی گروهِ دیگر اندیشید. سخنوری‌ای که این دو را در برابرِ هم صف می‌کشد، درست همان وابستگیِ متقابل را انکار می‌کند که کل بر آن استوار است — شاخه‌ای را می‌بُرد که همه بر آن نشسته‌اند.

فرجام — فراسوی طرد

سه بخش را که کنارِ هم بگذاریم، تصویر روشن در برابرِ چشم می‌ایستد. سخنوریِ ضدِ مهاجرت واقعیت را وارونه می‌کند: بارِ ادعاشده ستونی نگاه‌دارنده و ثروتی پیش‌کش‌شده است، تهدیدِ ادعاشده کارِ تحریفی که جزء را به‌جای کل می‌گیرد. این تحریف دروغی ساده نیست، بلکه دیدن و احساسی است که به‌طورِ اجتماعی تولید می‌شود و به آن‌که خود را کم‌قدرت حس می‌کند خودارزشی وام می‌دهد که موقعیتش از او دریغ می‌کند. و هم‌زمان پنهان می‌کند که مهاجرت از کجا می‌آید و خودی‌ها و مهاجران چه اندازه به هم نیازمندند. قدرتش نه در حقیقتش، بلکه در آن چیزی است که به احساس می‌بخشد.

از این برمی‌آید که چه می‌ماند برای کردن — و چه نمی‌ماند. نه محکومیتِ اخلاقیِ رأی‌دهندگان راه به جایی می‌برد؛ آن تنها این حس را به آنان تأیید می‌کند که به غیرخودی بدل شده‌اند، و ژرف‌تر به درونِ منطقِ طرد می‌راندشان. تنها فهمِ زمینهٔ پیدایشِ اجتماعی و روانیِ ترسِ آنان راه به‌پیش می‌برد. در برابرِ بسیجِ عاطفی باید دموکراتیزاسیونِ آگاهی را گذاشت: جابه‌جاییِ آستانه‌های شرم و معذب‌شدن، چنان‌که دیگر نه ناتوانی شرم‌آور باشد، بلکه خوارکردنِ ناتوان‌تر؛ جابه‌جاییِ موازنه‌های قدرت به سودِ کم‌قدرت‌ترها؛ و آن آموزشِ سیاسی که ترفندِ نشاندنِ جزء به‌جای کل را شفاف می‌کند. زیرا آزادی را باید آموخت — از جمله آزادیِ دیدنِ کل را، همان‌جا که سخنوری تنها جزئی را نشان می‌دهد. هرکه، چون من، همچون بیگانه آمد و شهروند شد، می‌داند که این دیدن ممکن است؛ این کارِ راستینِ دموکراسی است.

هانوفر،9  سپتامبر ۲۰۲۶

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

 

 

 

(*) داود غلام آزاد پروفسور بازنشسته رشته جامعه شناسی در دانشگاه هانوفر آلمان است. از ایشان نوشته ها و کتب متعددی در زمینه مشکلات دموکراسی در ایران موجود میباشد.

 

متن آلمانی نوشته:

 

متن انگلیسی نوشته:

 

Die Logik der Ausgrenzung:

Die Migrationsrhetorik der AfD im Spiegel soziologischer Theorie

Prof. (AD) Dr. Dr. Dawud Gholamasad

 

Abstract

Der Beitrag nimmt den Auftritt Alice Weidels in der Generaldebatte des Bundestages vom 9. September 2026 zum Anlass, um die Migrationspolemik der AfD systematisch zu prüfen. Seine These lautet: Diese Polemik kehrt die Wirklichkeit um. Was sie als Last darstellt, ist eine tragende Säule der Wirtschaft und ein anderswo bezahlter Import von Humankapital; was sie als Bedrohung inszeniert, ist das Ergebnis eines Kunstgriffs, der einen Teil für das Ganze setzt. Methodisch verbindet der Beitrag dreierlei. Erstens einen Faktencheck, der die zentralen Behauptungen an den amtlichen Daten des Statistischen Bundesamtes und des Bundeskriminalamtes misst. Zweitens eine prozesssoziologische Analyse, die mit dem Modell der „Etablierten und Außenseiter” von Elias und Scotson und der pars-pro-toto-Verzerrung erklärt, wie die Ausgrenzung entsteht und warum sie wirkt — nicht als bloße Lüge, sondern als sozial erzeugtes Wahrnehmungs- und Gefühlsmuster in Figurationen unter Druck. Drittens eine Betrachtung des gesellschaftlichen und seelischen Entstehungszusammenhangs der Fluchtbewegungen selbst, von den kolonialen und geopolitischen Ursachen bis zur Unpassform eines Asylrechts, das für den Einzelfall gemacht ist. Der Mehrwert für die demokratischen Leserschaft liegt darin, die Polemik nicht bloß moralisch zu verurteilen, sondern sie zu durchschauen: Wer die Entstehung der Ausgrenzungslogik begreift, kann ihr die Demokratisierung des Bewusstseins entgegensetzen — die Verschiebung der Machtbalancen zugunsten der Machtschwächeren und jene politische Bildung, die das Ganze dort sichtbar macht, wo die Polemik nur einen Teil zeigt.

Teil I — Die Migrationspolemik und die Wirklichkeit

Wer, wie der Verfasser dieser Zeilen, einst selbst als Fremder in dieses Land gekommen ist, hört eine Rede wie jene, mit der Alice Weidel am 9. September 2026 die Generaldebatte des Bundestages eröffnete, mit einem doppelten Ohr. Er hört die Worte, die fallen; und er hört, wie es ist, gemeint zu sein. Wenige Tage nach dem Wahlsieg der AfD in Sachsen-Anhalt machte sie die Migration zum Hebel ihrer Fundamentalkritik, und der Saal tobte. Doch das Schauspiel — die Lautstärke, die Zwischenrufe, die Ordnungsrufe vom Präsidium — ist rasch erzählt und rascher vergessen. Was bleibt und wiederkehrt, Debatte um Debatte, Wahlkampf um Wahlkampf, ist nicht der Lärm, sondern die Polemik, die er trug. Sie verdient es, nicht bloß empört zurückgewiesen, sondern ruhig an der Wirklichkeit gemessen zu werden. Der Auftritt ist hier nur der Anlass; der Gegenstand ist die Migrationspolemik.

Diese Polemik ruht auf zwei großen Behauptungen, umgeben von einer Stimmung des Kulturkampfes. Die erste macht aus der Zuwanderung eine Gefahr für Leib und Leben: Gewalt-, Jugend- und Sexualdelikte erscheinen als unmittelbare Frucht der Einwanderungs- und Asylpolitik. Die zweite macht aus ihr eine Last für den Geldbeutel: Unter dem Ruf „Wir wollen unser Geld zurück” werden Milliarden für Geflüchtete gegen den schwindenden Wohlstand der Einheimischen gestellt. Beides zusammen taucht sie in das Zwielicht eines allgemeinen Verfalls — der öffentlichen Räume, der Bildung, der Sitten. So verschieden die Behauptungen klingen, sie leben von einer einzigen Gestalt: dem Zugewanderten als dem, der nimmt, und dem, der bedroht. Hält man diese Gestalt gegen das Licht der Zahlen, so zerfällt sie.

Beginnen wir mit der behaupteten Last. Nach den Zahlen des Statistischen Bundesamtes hat rund ein Viertel aller abhängig Beschäftigten in Deutschland eine Einwanderungsgeschichte. Doch der Durchschnitt verbirgt das Entscheidende, und erst der Blick in die einzelnen Gewerke macht es sichtbar: Ganze Zweige der Wirtschaft kämen ohne diese Menschen zum Stillstand. In der Gastronomie und in der Lebensmittelherstellung trägt gut jede zweite Hand eine Einwanderungsgeschichte; in der Schweiß- und Verbindungstechnik sind es fast sechs von zehn; in der Gebäudebetreuung etwa die Hälfte; im Busverkehr beinahe die Hälfte; in der Altenpflege jede dritte. Das ist nicht die Randerscheinung, als die die Polemik sie zeichnet, sondern eine tragende Säule mitten im Haus. Wer die Zugewanderten zum Ballast erklärt, spricht über die Hände, die ihn kochen, pflegen, fahren, bauen und reinigen — und hört ihnen doch nicht zu.

Mehr noch: Mit den Zugewanderten kommt ein Reichtum ins Land, den das Land nicht bezahlt hat. Die Soziologie nennt ihn das Kulturkapital — all das an Wissen, Können, Abschlüssen und Bildung, das ein Mensch in sich trägt. Wer als ausgebildeter Facharbeiter, als Ärztin, als Ingenieur über die Grenze kommt, bringt eine Ausbildung mit, die ein anderer Staat und dessen Steuerzahler bezahlt haben. Volkswirtschaftlich ist das ein unmittelbarer Import von Humankapital — ein geschenktes Vermögen. Wie groß es ist, zeigt die folgende Rechnung.

Das importierte Humankapital — eine Modellrechnung

Grundlage sind die Kostenwerte dafür, was ein Staat pro Person aufwendet, bis sie als ausgebildete Fachkraft bereitsteht. Die Schul- und Grundbildung bis zum Studienbeginn kostet die öffentliche Hand im Schnitt 120.000 bis 150.000 Euro. Das anschließende Hochschulstudium kommt mit 35.000 bis 50.000 Euro hinzu, in kostspieligen Fächern wie der Humanmedizin mit 200.000 bis 250.000 Euro je Studienplatz.

Wer als bereits ausgebildeter Akademiker zuwandert, bringt diese ganz oder teilweise im Ausland finanzierte Bildung mit — ein für Deutschland geschenkter Betrag. Legt man anderthalb bis zwei Millionen solcher zugewanderten Akademiker zugrunde und rechnet vorsichtig nur mit der Bildungsinvestition bis zum Studienbeginn, so ergibt sich: anderthalb Millionen mal rund 130.000 Euro sind etwa 200 Milliarden Euro; zwei Millionen mal 150.000 Euro sind 300 Milliarden Euro.

So entsteht die Größenordnung von 200 bis 300 Milliarden Euro eingesparter öffentlicher Bildungsausgaben. Die Studienkosten und erst recht die teuren Fächer treiben den Wert weiter hinauf; der „Brain Waste”, die unterwertige Beschäftigung eines Teils dieser Menschen, mindert dagegen den tatsächlich genutzten Nutzen. Die Zahl ist keine amtliche Größe, sondern eine begründete Schätzung ihrer Größenordnung — aber schon diese stellt den Ruf „Wir wollen unser Geld zurück” auf den Kopf.

Und doch liegt der eigentliche Verlust nicht dort, wo die Polemik ihn sucht. Ein erheblicher Teil der zugewanderten Akademiker — schätzungsweise jeder vierte bis fünfte — arbeitet unter seiner Ausbildung, weil die Anerkennung ausländischer Abschlüsse sich hinzieht und die Sprache eine Hürde bleibt. Die Fachleute nennen es „Brain Waste”, die Verschwendung von Können. Hier, und nur hier, entwertet die Gesellschaft einen Teil des geschenkten Reichtums — mit eigener Hand. Der Skandal ist nicht, was die Zugewanderten kosten, sondern was an ihren Gaben ungenutzt verdirbt. Ich habe Ärzte Taxi fahren und Ingenieurinnen Regale einräumen sehen; das ist kein Kostenproblem, das ist eine Vergeudung.

Bleibt die behauptete Bedrohung. Zuzugeben ist zunächst, was die polizeiliche Statistik wirklich zeigt: Gemessen an ihrem Anteil an der Bevölkerung sind Zugewanderte unter den Tatverdächtigen überrepräsentiert. Doch die nackte Zahl führt in die Irre, und zwar aus Gründen, die mit der Herkunft nichts, mit der Lage aber alles zu tun haben. Kriminalität ist überall zuerst eine Sache junger Männer — und junge Männer sind unter den Geflüchteten weit überrepräsentiert; schon diese Alters- und Geschlechtsstruktur treibt die Zahl empor, ganz gleich, woher die Menschen kommen. Hinzu kommen die Ballung in den Städten, das enge Leben in Sammelunterkünften, wo jeder Streit unter den Augen der Kontrolle steht, die größere Bereitschaft, den Fremden anzuzeigen, und schließlich die aufenthaltsrechtlichen Vergehen, die nur begehen kann, wer keinen deutschen Pass besitzt, und die die Statistik zusätzlich blähen. Rechnet man diese Umstände heraus, so schrumpft der Abstand, den die Polemik zum Abgrund aufreißt, zu einem schmalen Streifen zusammen. Die Rhetorik aber tut das Gegenteil: Sie nimmt die Minderheit der Straffälligen für das Ganze und lässt die millionenfache Mehrheit, die arbeitet, zahlt und das Gesetz achtet, im Dunkeln verschwinden. Der eine Täter wird zum Gesicht aller — ein Teil steht für das Ganze.

So tritt das gemeinsame Muster beider Behauptungen hervor. Die angebliche Last ist eine tragende Stütze und ein geschenkter Reichtum; die angebliche Bedrohung das Werk eines Kunstgriffs, der einen Teil für das Ganze nimmt. Die Migrationspolemik hält der Wirklichkeit nicht stand. Damit aber ist erst die Hälfte gesagt. Denn eine Behauptung, die sich so leicht widerlegen lässt und dennoch Millionen ergreift, ist mit Zahlen allein nicht erledigt. Warum wird geglaubt, was der Wirklichkeit so offen widerspricht? Diese Frage führt von der Wirklichkeit zu ihrem Ursprung — zur Sozio- und Psychogenese, dem gesellschaftlichen und seelischen Entstehungszusammenhang dieser Verzerrung, dem sich der zweite Teil zuwendet.

Teil II — Wie die Verzerrung entsteht: Etablierte und Außenseiter

Eine Behauptung, die der Faktencheck so leicht zerlegt und die dennoch wächst, verlangt eine andere Frage: nicht ob sie wahr ist, sondern wie sie entsteht und warum sie trägt. Das feinste Werkzeug dafür haben Norbert Elias und John Scotson 1965 geschaffen, in einer Studie mit dem Titel „Etablierte und Außenseiter”. Sie untersuchten eine kleine englische Gemeinde, in der zwei Gruppen einander mit Argwohn begegneten, obwohl sie sich in Herkunft, Sprache und Schicht kaum unterschieden. Der ganze Unterschied war die Zeit: Die einen wohnten länger dort, hielten den Zusammenhalt und die guten Stellungen in Händen; die anderen waren später gekommen. Und doch schrieben die Alteingesessenen, die Etablierten, den Zugezogenen, den Außenseitern, Unordnung, geringere Selbstbeherrschung und Sittenlosigkeit zu. Nicht ein wirklicher Unterschied schuf dieses Bild, sondern das Gefälle der Macht zwischen ihnen.

Elias hat den Kern dieses Musters mit einem Satz getroffen. Die Etablierten messen sich an ihren Besten, die Außenseiter an deren Schlechtesten. Die eigene Gruppe erscheint im Licht ihrer vorbildlichsten Glieder, die fremde im Schatten ihrer schlimmsten. Ein Teil steht für das Ganze — bei den Eigenen der beste, bei den Fremden der schlechteste. Genau dies ist die pars-pro-toto-Verzerrung, jener Kunstgriff, der einen Teil an die Stelle des Ganzen setzt, den wir schon in der Rhetorik am Werk sahen. Sie ist keine bloße Lüge, die man mit besserem Wissen ablegte, sondern ein sozial erzeugtes Sehen: Die Etablierten erblicken die Außenseiter wirklich durch deren schlimmste Glieder. Darum dringen die richtigen Zahlen nicht durch — sie stoßen gegen ein Gefühl, das aus dem Machtverhältnis selbst stammt.

Auf die Migrationsrhetorik gewendet, arbeitet dieser Kunstgriff mit zwei Händen. Die eine verallgemeinert die Straftat: Der einzelne Täter wird zum Sinnbild der ganzen Zuwanderung. Die andere macht die friedliche Mehrheit unsichtbar: Die Millionen, die heilen, pflegen, bauen und lehren, verschwinden im Bild der Krise oder werden als „Systembelastung” verbucht. Der beste Teil der Eigenen steht für das Ganze der Deutschen, der schlechteste der Anderen für das Ganze der Zugewanderten.

Nun tritt eine merkwürdige Drehung hinzu. Die AfD erhebt sich zur Stimme der „wahren Etablierten”: Sie stellt die alteingesessene, oft im Blute gedachte Bevölkerung als die eigentlich Angestammten dar, deren Rang, Sicherheit und Steuergeld die Zuwanderer bedrohten; und die Bundesregierung erklärt sie zum Helfershelfer des Abstiegs, weil diese die Sache der Außenseiter über die der Etablierten stelle. Eine Partei, die sich als Aufstand gegen die da oben gebärdet, beansprucht so zugleich den Rang der wahren Oberen — ein Widerspruch, aus dem sie gerade ihre Kraft zieht.

Damit verschränkt sich ein Vorgang, den die Sozialpsychologie Projektion und Opfer-Täter-Umkehr nennt. Statt die eigene Feindseligkeit gegen das Fremde einzugestehen, unterstellt man den Zugewanderten und der Regierung einen „Hass auf das Eigene”, einen Hass auf die Deutschen. Nicht die AfD grenzt aus — so die Kehre —, sondern die Einwanderer und die Regierenden verachten das eigene Volk. „Wer so spricht”, hieß es im Juni 2026, „der hasst das Eigene und sich selbst und hat in einer Regierung nichts zu suchen.” Und schon 2018, vom Bundestagspräsidenten mit einem Ordnungsruf bedacht, fielen die Worte von „Burkas, Kopftuchmädchen und alimentierten Messermännern und sonstigen Taugenichtsen”. Beide Male dieselbe Figur: Millionen einzelner Leben werden in ein abschätziges Sammelwort gepresst, und die eigene Gruppe wird zur bedrohten Opfergemeinschaft erhoben. Das ist der Sinn der Umkehr — sie macht aus der Abwehr, aus Ausgrenzung und Abschiebung, eine bloße „Notwehr”. Der eigene Fremdenhass wird ehrbar, indem man dem Fremden den Hass auf das Eigene andichtet. Und ich gestehe: Es ist eine eigentümliche Erfahrung, als der beschrieben zu werden, der einen hasst, während man dieses Land längst zu seinem gemacht hat.

Warum aber ergreift dies Millionen? Hier ist nach der Psychogenese zu fragen, nach dem seelischen Entstehungszusammenhang dieses Musters im einzelnen Menschen. Das Feindbild leistet etwas für den, der es teilt: Es gibt ihm einen Selbstwert zurück, den seine Lage ihm verweigert. Wer sich abgehängt und entwertet fühlt, gewinnt in der Zugehörigkeit zu den „wahren” Etablierten eine Überlegenheit wieder — ich mag wenig sein, aber ich gehöre zum eigentlichen Volk, und über dem Außenseiter stehe ich allemal. Das Feindbild ist dabei kein kühler Gedanke, sondern ein von Gefühl durchtränktes Bild, und die geteilte Feindschaft bindet das Wir fester als jede sachliche Übereinkunft. Weil solche Gefühle, wie die neuere Emotionsforschung zeigt, aus erlernten Begriffen gebaut sind, ließen sie sich grundsätzlich umlernen — doch solange sie den Selbstwert tragen, sind sie gegen bloße Gegenrede hart wie Stein.

Und warum gerade jetzt, und warum besonders im Osten? Hier greift die Soziogenese, der gesellschaftliche Entstehungszusammenhang dieses Musters. Die tief eingeschliffene, gleichsam zur zweiten Natur gewordene Weise, wie Menschen wahrnehmen, fühlen und sich verhalten, nennt die Soziologie den sozialen Habitus. Er wandelt sich langsamer als die äußeren Verhältnisse; dass er hinter deren Wandel zurückbleibt, ist der Nachhinkeffekt des sozialen Habitus. Der Umbruch von 1989 und 1990 hat vielen die vertrauten Machtbalancen zerbrochen und ein Gefühl der Entwertung hinterlassen — das Gefühl, im eigenen Land zum Außenseiter gemacht worden zu sein, ehe der erste Fremde kam. In diese wunde Lage trifft die Verschiebung der Scham- und Peinlichkeitsschwellen: Was lange unsagbar war, wird wieder sagbar; die Herabsetzung des Schwächeren, die eben noch beschämte, wird nun mit Stolz getragen. Die pars-pro-toto-Verzerrung ist deshalb nicht die Bosheit einzelner Herzen, sondern ein sozial erzeugtes Sehen in Figurationen, die unter Druck geraten sind. Wer sie überwinden will, muss den Druck verstehen, nicht bloß das Sehen tadeln.

Im Machtkampf erfüllt diese Verzerrung drei Dienste zugleich. Sie vereinfacht, indem sie ein vielschichtiges Geschehen — Wanderung, Arbeitsmarkt, Demografie, Zusammenleben — auf die eine Entgegensetzung von Sicherheit und Bedrohung verengt. Sie stigmatisiert, indem sie drängt, das Brandmal weniger auf alle auszudehnen. Und sie erzeugt Macht, indem sie die Ängste um Rang, Sicherheit und Wohlstand bündelt und in ein Mandat verwandelt: Grenzen zu, Asylrecht verschärft. Das ist die Logik der Ausgrenzung — kein Irrtum, den man widerlegt, sondern ein Getriebe, das Macht erzeugt.

Teil III — Woher die Wanderung kommt

Die Polemik behandelt die Wanderung wie ein Unwetter, das grundlos über das Land hereinbricht. Wer sie begreifen will, muss auch hier nach ihrem Ursprung fragen. Die großen Fluchtbewegungen der Gegenwart haben Wurzeln, die weit zurückreichen. Zu ihnen gehören die kolonialen Altlasten — die Ausbeutung der Bodenschätze, die ohne Rücksicht auf gewachsene Gefüge gezogenen Grenzen, die zurückgelassenen wirtschaftlichen Abhängigkeiten. Zu ihnen gehören die geopolitischen Eingriffe — Stellvertreterkriege, Militärputsche, erzwungene Regimewechsel von westlicher wie von östlicher Hand, die in Ländern wie dem Irak, Libyen oder Afghanistan die staatliche Ordnung einstürzen ließen. Die Wanderung ist also nicht das Andere der wohlhabenden Welt, sondern zu gutem Teil ihr eigenes Erzeugnis: Sie entspringt denselben weltweiten Figurationen — den Geflechten gegenseitiger Abhängigkeiten —, die die reichen Staaten mitweben. Der Fremde, der an die Tür klopft, kommt oft aus einem Haus, an dessen Einsturz die Bewohner des unsrigen mitgebaut haben.

Das Neue der heutigen Fluchtbewegung liegt in ihrer Masse und in einer Unpassform des Rechts. Wenn Lebensgrundlagen nicht einzeln, sondern millionenfach zugleich vernichtet werden — durch Krieg, durch den Klimawandel, durch den Zusammenbruch ganzer Volkswirtschaften —, dann trifft dies auf ein Asylrecht, das für einen anderen Fall geschaffen wurde. Das klassische Asylrecht des Grundgesetzes wie die Genfer Flüchtlingskonvention waren auf die einzelne politische Verfolgung zugeschnitten, auf den Verfolgten, dessen Fall man prüfen kann. Vor der massenhaften Zerstörung von Lebensgrundlagen greift dieses Recht des Einzelfalls strukturell zu kurz; und die Überlastung, die die Polemik als „Chaos” anprangert, ist zu einem Teil eben dies — das Missverhältnis zwischen einem Massengeschehen und einem Werkzeug, das für den Einzelnen gemacht ist.

Redlicherweise ist auch die Gegenseite zu wägen. Nicht alles lässt sich auf West und Ost schieben. Zur Zerrüttung tragen hausgemachte Übel bei — Misswirtschaft, Korruption, Diktatur, innere ethnische Kämpfe in den Herkunftsländern. Wer nur nach außen zeigt, verschweigt die Verantwortung der Herrschenden vor Ort. Und es besteht ein wirklicher Zwiespalt der Politik: Die Ursachen der Flucht zu mindern — durch Frieden, faire Handelsbeziehungen, wirtschaftliche Entwicklung — braucht Jahrzehnte, während Steuerung und Grenze als Aufgaben des Augenblicks drängen. Eine ernsthafte Betrachtung hält beides zusammen: die fernen Ursachen und die nahe Verantwortung, die lange Frist und die kurze — statt das eine gegen das andere auszuspielen.

Auch die Wandernden selbst haben eine Lebensgeschichte und ein Gefühlsleben, von denen die Polemik nie spricht. Der flüchtende Mensch ist weder Ballast noch Bedrohung, sondern einer, den man aus seinem Leben gerissen hat und der nun zu zwei Welten zugleich gehört — zu der, die er verlassen musste, und zu der, in der er ankommt. Ich kenne diese doppelte Zugehörigkeit von innen: Man trägt das Zurückgelassene wie einen zweiten Herzschlag und lernt doch, im Neuen zu Hause zu sein. Was von einem verlangt wird, entscheidet darüber, ob aus dem Nebeneinander ein Miteinander wird.

Hier ist ein Unterschied wichtig, den die alltägliche Rede gern verwischt. Assimilation verlangt, dass der Ankommende sein Eigenes ablegt und möglichst spurlos in eine unveränderte Ordnung eingeht — eine einseitige Unterwerfung. Wirkliche Integration ist etwas anderes: ein zweiseitiger Vorgang, in dem sich beide Seiten wandeln. Denn die zur zweiten Natur gewordenen Gewohnheiten — der soziale Habitus — ändern sich nicht auf Befehl, sondern langsam, im Zusammenleben, bei den Alteingesessenen so gut wie bei den Zugewanderten. Beide brauchen Zeit und Übung, beide geben und nehmen. Wer nur vom Zugewanderten Wandlung verlangt, fordert nicht Integration, sondern Unterwerfung — und übersieht, dass auch die aufnehmende Gesellschaft eine andere wird, sobald Menschen aus aller Welt zu ihr gehören. Ein Land, das seit je Zuwanderung erfährt, ist nie das reine Gestern, sondern immer schon sein eigenes Morgen.

Damit schließt sich der Kreis zum Anfang. Etablierte und Zugewanderte sind nicht zwei getrennte Größen, die man gegeneinanderstellen könnte, sondern Teil derselben Figurationen, die sie miteinander bilden. In der Demografie einer alternden Gesellschaft, im Arbeitsmarkt mit seinen von Zugewanderten getragenen Zweigen, in der Pflege, die ohne sie zusammenbräche, ist die eine Gruppe ohne die andere nicht mehr zu denken. Die Polemik, die beide gegeneinander in Stellung bringt, verleugnet eben die gegenseitige Angewiesenheit, auf der das Ganze ruht — sie sägt an dem Ast, auf dem alle sitzen.

Schluss — Jenseits der Ausgrenzung

Fügt man die drei Teile zusammen, so steht das Bild klar vor Augen. Die Migrationspolemik kehrt die Wirklichkeit um: Die angebliche Last ist eine tragende Stütze und ein geschenkter Reichtum, die angebliche Bedrohung das Werk einer Verzerrung, die einen Teil für das Ganze setzt. Diese Verzerrung ist keine bloße Lüge, sondern ein sozial erzeugtes Sehen und Fühlen, das dem sich machtschwach Fühlenden einen Selbstwert leiht, den seine Lage ihm versagt. Und sie verdeckt zugleich, woher die Wanderung kommt und wie sehr Etablierte und Zugewanderte einander brauchen. Ihre Macht liegt nicht in ihrer Wahrheit, sondern in dem, was sie dem Gefühl gibt.

Daraus folgt, was zu tun bleibt — und was nicht. Nicht die moralische Verurteilung der Wähler führt weiter; sie bestätigt ihnen nur, zu Außenseitern gemacht zu sein, und treibt sie tiefer in die Logik der Ausgrenzung. Weiter führt allein das Begreifen des gesellschaftlichen und seelischen Entstehungszusammenhangs ihrer Angst. Der emotionalen Mobilisierung ist die Demokratisierung des Bewusstseins entgegenzuhalten: die Verschiebung der Scham- und Peinlichkeitsschwellen, sodass nicht mehr die Schwäche beschämt, sondern die Herabsetzung des Schwächeren; die Verschiebung der Machtbalancen zugunsten der Machtschwächeren; und jene politische Bildung, die den Kunstgriff durchschaubar macht, der einen Teil für das Ganze ausgibt. Denn die Freiheit muss gelernt werden — auch die Freiheit, das Ganze dort zu sehen, wo die Polemik nur einen Teil zeigt. Wer wie ich als Fremder kam und Bürger wurde, weiß, dass dieses Sehen möglich ist; es ist die eigentliche Arbeit der Demokratie.

Hannover, 0.09.2026

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

 

.

 

 

The Logic of Exclusion

The AfD’s Migration Rhetoric in the Mirror of Sociological Theory

Prof. (ret.) Dr. Dr. Dawud Gholamasad

 

Abstract

This essay takes the appearance of Alice Weidel in the general debate of the German Bundestag on 9 September 2026 as its occasion for a systematic examination of the AfD’s migration rhetoric. Its thesis is that this rhetoric turns reality upside down. What it portrays as a burden is a load-bearing pillar of the economy and an import of human capital paid for elsewhere; what it stages as a threat is the product of a sleight of hand that takes a part for the whole. Methodologically the essay joins three things. First, a fact check that measures the central claims against the official data of the Federal Statistical Office and the Federal Criminal Police Office. Second, a process-sociological analysis that draws on Elias and Scotson’s model of “The Established and the Outsiders” and on the pars pro toto distortion to explain how exclusion arises and why it works — not as a mere lie, but as a socially produced pattern of perception and feeling in figurations under pressure. Third, a look at the social and psychic genesis of the migratory movements themselves, from their colonial and geopolitical causes to the ill fit of an asylum law made for the individual case. The value for a democratic readership lies in not merely condemning the rhetoric morally but in seeing through it: whoever grasps how the logic of exclusion comes about can set against it the democratization of consciousness — the shift of the balances of power in favour of the less powerful, and the political education that makes the whole visible where the rhetoric shows only a part.

Part I — The Migration Rhetoric and Reality

Anyone who, like the author of these lines, once came to this country as a stranger listens to a speech such as the one with which Alice Weidel opened the general debate of the Bundestag on 9 September 2026 with a double ear. He hears the words that fall; and he hears what it is to be the one meant. A few days after the AfD’s electoral victory in Saxony-Anhalt she made migration the lever of her root-and-branch critique, and the chamber roared. Yet the spectacle — the volume, the heckling, the calls to order from the chair — is quickly told and more quickly forgotten. What remains and recurs, debate after debate, campaign after campaign, is not the noise but the polemic it carried. It deserves not to be dismissed in indignation but to be measured, calmly, against reality. The appearance is only the occasion here; the subject is the migration rhetoric.

This rhetoric rests on two great claims, wrapped in the mood of a culture war. The first turns immigration into a danger to life and limb: violent, juvenile and sexual offences appear as the direct fruit of the government’s immigration and asylum policy. The second turns it into a burden on the public purse: under the slogan “We want our money back”, billions spent on refugees are set against the dwindling prosperity of the native population. Together they steep it in the half-light of a general decay — of public spaces, of education, of morals. However different the claims may sound, they live off a single figure: the immigrant as the one who takes, and the one who threatens. Held up to the light of the numbers, that figure falls apart.

Let us begin with the alleged burden. According to the figures of the Federal Statistical Office, roughly a quarter of all employees in Germany have an immigration background. But the average conceals what matters, and only a look into the individual trades makes it visible: whole branches of the economy would come to a standstill without these people. In hospitality and in food production, a good half of the workforce carries an immigration background; in welding and joining technology it is nearly six in ten; in building services about half; in bus transport almost half; in elderly care one in three. This is not the marginal phenomenon the rhetoric depicts, but a load-bearing pillar in the middle of the house. Whoever declares the immigrants a burden is speaking of the hands that cook, care, drive, build and clean for him — and yet does not listen to them.

More than that: with the immigrants a wealth enters the country that the country did not pay for. Sociology calls it cultural capital — all the knowledge, skill, qualifications and education that a person carries within. Whoever crosses the border as a trained skilled worker, as a physician, as an engineer brings with him a training that another state and its taxpayers financed. In economic terms this is a direct import of human capital — a gifted fortune. How large it is, the following calculation shows.

The Imported Human Capital — a Model Calculation

The basis is the cost of what a state spends per person until they stand ready as a trained professional. Schooling and basic education up to the start of university costs the public purse, on average, between 120,000 and 150,000 euros. The subsequent university studies add a further 35,000 to 50,000 euros, and in costly subjects such as human medicine between 200,000 and 250,000 euros per study place.

Whoever immigrates as an already trained academic brings this education, financed wholly or in part abroad, with him — a sum gifted to Germany. Taking one and a half to two million such immigrant academics as a basis, and reckoning cautiously with only the educational investment up to the start of university, the result is this: one and a half million times about 130,000 euros is roughly 200 billion euros; two million times 150,000 euros is 300 billion euros.

This yields the order of magnitude of 200 to 300 billion euros in saved public spending on education. The costs of study, and all the more the expensive subjects, drive the figure still higher; the “brain waste”, the employment of a portion of these people below their qualifications, diminishes on the other hand the benefit actually drawn. The number is not an official figure but a reasoned estimate of its order of magnitude — yet even this turns the cry “We want our money back” on its head.

And yet the real loss lies not where the rhetoric looks for it. A considerable portion of the immigrant academics — an estimated one in four or five — works below their training, because the recognition of foreign qualifications drags on and language remains a hurdle. The experts call it “brain waste”, the squandering of ability. Here, and only here, does society devalue a part of the gifted wealth — with its own hand. The scandal is not what the immigrants cost, but what of their gifts spoils unused. I have seen doctors drive taxis and engineers stack shelves; that is not a cost problem, it is a waste.

That leaves the alleged threat. One must concede at the outset what the police statistics really show: measured against their share of the population, immigrants are over-represented among crime suspects. But the bare number misleads, and for reasons that have nothing to do with origin and everything to do with circumstance. Crime is everywhere first of all a matter of young men — and young men are heavily over-represented among refugees; this age and sex structure alone drives the figure up, no matter where the people come from. Add to this the concentration in the cities, the cramped life in collective accommodation, where every quarrel stands under the eye of control, the greater readiness to report the stranger, and finally the residence-law offences that only someone without a German passport can commit at all, and which further inflate the statistics. Adjust the comparison for these circumstances, and the gulf the rhetoric tears open shrinks to a narrow strip. The rhetoric, however, does the opposite: it takes the minority of offenders for the whole and lets the millionfold majority — who work, pay and keep the law — vanish into the dark. The single perpetrator becomes the face of all — a part stands for the whole.

Thus the common pattern of both claims comes into view. The alleged burden is a load-bearing pillar and a gifted wealth; the alleged threat the work of a sleight of hand that takes a part for the whole. The migration rhetoric does not withstand reality. But with that only half is said. For a claim so easily refuted and yet gripping millions is not disposed of by numbers alone. Why is something believed that so openly contradicts reality? This question leads from reality to its origin — to the sociogenesis and psychogenesis, the social and psychic context of emergence of this distortion, to which the second part turns.

Part II — How the Distortion Arises: The Established and the Outsiders

A claim that the fact check dismantles so easily and that nonetheless grows demands a different question: not whether it is true, but how it arises and why it holds. The finest instrument for this was created by Norbert Elias and John Scotson in 1965, in a study entitled “The Established and the Outsiders”. They examined a small English community in which two groups faced each other with suspicion, although they scarcely differed in origin, language or class. The whole difference was time: the one group had lived there longer and held cohesion and the good positions in their hands; the others had come later. And yet the long-settled — the established — ascribed to the newcomers — the outsiders — disorder, less self-control and moral laxity. It was not a real difference that created this image, but the gradient of power between them.

Elias captured the core of this pattern in a single sentence. The established measure themselves by their best, the outsiders by their worst. One’s own group appears in the light of its most exemplary members, the foreign group in the shadow of its worst. A part stands for the whole — among one’s own the best part, among the strangers the worst. This is precisely the pars pro toto distortion, that sleight of hand which puts a part in the place of the whole, which we already saw at work in the rhetoric. It is not a mere lie that one could lay aside with better knowledge, but a socially produced way of seeing: the established really do behold the outsiders through their worst members. This is why the right numbers do not get through — they strike against a feeling that springs from the relation of power itself.

Turned upon the migration rhetoric, this sleight of hand works with two hands. The one generalizes the crime: the single offender becomes the emblem of all immigration. The other makes the peaceful majority invisible: the millions who heal, care, build and teach vanish into the image of crisis or are booked as a “burden on the system”. The best part of one’s own stands for the whole of the Germans, the worst part of the others for the whole of the immigrants.

Now a curious twist is added. The AfD raises itself to be the voice of the “true established”: it presents the long-settled population, often conceived in terms of blood, as the truly native, whose rank, security and tax money the immigrants supposedly threaten; and it declares the federal government an accomplice of decline, because it allegedly places the cause of the outsiders above that of the established. A party that poses as a revolt against those at the top thus claims at the same time the rank of the true top — a contradiction from which it draws its very strength.

With this is interwoven a process that social psychology calls projection and the reversal of victim and perpetrator. Instead of admitting one’s own hostility toward the foreign, one imputes to the immigrants and to the government a “hatred of one’s own”, a hatred of the Germans. It is not the AfD that excludes — so the turn goes — but the immigrants and those in power who despise their own people. “Whoever speaks like that,” it was said in June 2026, “hates his own and himself, and has no business being in a government.” And already in 2018, met with a call to order from the President of the Bundestag, came the words about “burqas, headscarf girls and knife-wielding men on welfare and other good-for-nothings”. Both times the same figure: millions of individual lives are pressed into a disparaging collective word, and one’s own group is elevated to a threatened community of victims. That is the sense of the reversal — it makes of the defence, of exclusion and deportation, a mere “self-defence”. One’s own hatred of the stranger becomes respectable by imputing to the stranger the hatred of one’s own. And I confess: it is a peculiar experience to be described as the one who hates you, when one has long since made this country one’s own.

But why does this grip millions? Here one must ask after the psychogenesis, the psychic context of emergence of this pattern in the individual. The image of the enemy accomplishes something for the one who shares it: it gives him back a self-worth that his situation denies him. Whoever feels left behind and devalued regains, in belonging to the “true” established, a superiority — I may be little, but I belong to the real people, and above the outsider I stand in any case. The enemy image is not a cool judgement but an image steeped in feeling, and the shared enmity binds the “we” more firmly than any agreement on the matter itself. Because such feelings, as recent emotion research shows, are built from learned concepts, they could in principle be unlearned — yet so long as they carry the self-worth, they are hard as stone against mere counter-argument.

And why now, and why especially in the East? Here the sociogenesis takes hold, the social context of emergence of this pattern. The deeply ingrained way, become as it were a second nature, in which people perceive, feel and behave, sociology calls the social habitus. It changes more slowly than the outward circumstances; that it lags behind their change is the lag-effect of the social habitus. The upheaval of 1989 and 1990 shattered for many the familiar balances of power and left behind a feeling of devaluation — the feeling of having been made an outsider in one’s own country before the first stranger arrived. Into this raw condition falls the shift of the thresholds of shame and embarrassment: what was long unsayable becomes sayable again; the humiliation of the weaker, which until recently brought shame, is now worn with pride. The pars pro toto distortion is therefore not the malice of individual hearts, but a socially produced way of seeing in figurations that have come under pressure. Whoever wants to overcome it must understand the pressure, not merely reproach the seeing.

In the struggle for power this distortion renders three services at once. It simplifies, by narrowing a many-layered process — migration, the labour market, demography, living together — to the single opposition of security and threat. It stigmatizes, by pressing to extend the brand of a few to all. And it generates power, by bundling the fears for rank, security and prosperity and turning them into a mandate: close the borders, tighten the asylum law. That is the logic of exclusion — not an error one refutes, but a mechanism that produces power.

Part III — Where the Migration Comes From

The rhetoric treats migration like a storm that breaks over the country without cause. Whoever would grasp it must here too ask after its origin. The great refugee movements of the present have roots that reach far back. Among them are the colonial legacies — the exploitation of mineral wealth, the borders drawn without regard to grown structures, the economic dependencies left behind. Among them are the geopolitical interventions — proxy wars, military coups, enforced regime changes by Western as by Eastern hands, which in countries such as Iraq, Libya or Afghanistan brought the structures of the state crashing down. Migration is therefore not the other of the wealthy world, but to a good part its own product: it springs from the same worldwide figurations — the webs of mutual dependence — that the rich states help to weave. The stranger who knocks at the door often comes from a house whose collapse the inhabitants of ours helped to build.

What is new in today’s refugee movement lies in its mass and in an ill fit of the law. When livelihoods are destroyed not one by one but by the million at once — by war, by climate change, by the collapse of whole economies — this meets an asylum law made for a different case. The classical right of asylum in the Basic Law, like the Geneva Refugee Convention, was cut to fit individual political persecution, the single persecuted person whose case can be examined. Before the mass destruction of livelihoods this law of the individual case falls structurally short; and the overload that the rhetoric denounces as “chaos” is in part just this — the mismatch between a mass event and an instrument built for the individual.

In fairness the other side must be weighed as well. Not everything can be laid at the door of West and East. Home-made ills contribute to the ruin — mismanagement, corruption, dictatorship, internal ethnic strife in the countries of origin. Whoever points only outward keeps silent about the responsibility of the rulers on the ground. And there is a real dilemma of policy: to reduce the causes of flight — through peace, fair trade, economic development — takes decades, while control and the border press as tasks of the moment. A serious consideration holds both together: the distant causes and the near responsibility, the long term and the short — instead of playing the one against the other.

The migrants themselves, too, have a life story and an emotional life of which the rhetoric never speaks. The fleeing human being is neither ballast nor threat, but someone torn from his life who now belongs to two worlds at once — to the one he had to leave and to the one in which he arrives. I know this double belonging from within: one carries what was left behind like a second heartbeat, and yet one learns to be at home in the new. What is demanded of him decides whether out of the side-by-side a life together can grow.

Here a distinction matters that everyday talk likes to blur. Assimilation demands that the newcomer lay aside his own and merge as tracelessly as possible into an unchanged order — a one-sided submission. Real integration is something else: a two-sided process in which both sides change. For the habits that have become second nature — the social habitus — do not change on command, but slowly, in living together, among the long-settled just as among the immigrants. Both need time and practice, both give and take. Whoever demands change of the immigrant alone is asking not for integration but for submission — and overlooks that the receiving society, too, becomes another once people from all over the world belong to it. A country that has always known immigration is never the pure yesterday, but always already its own tomorrow.

With this the circle closes back to the beginning. The established and the immigrants are not two separate magnitudes that one could set against each other, but part of the same figurations that they form with one another. In the demography of an ageing society, in a labour market whose branches are carried by immigrants, in the care that would collapse without them, the one group is no longer to be thought without the other. The rhetoric that pits the two against each other denies the very mutual dependence on which the whole rests — it saws at the branch on which all are sitting.

Conclusion — Beyond Exclusion

Put the three parts together, and the picture stands clear before the eyes. The migration rhetoric turns reality upside down: the alleged burden is a load-bearing pillar and a gifted wealth, the alleged threat the work of a distortion that takes a part for the whole. This distortion is not a mere lie but a socially produced seeing and feeling that lends the one who feels powerless a self-worth his situation denies him. And it conceals at once where the migration comes from and how much the established and the immigrants need each other. Its power lies not in its truth, but in what it gives to feeling.

From this follows what remains to be done — and what does not. It is not the moral condemnation of the voters that leads further; it only confirms to them that they have been made outsiders, and drives them deeper into the logic of exclusion. What leads further is solely the grasping of the social and psychic context of emergence of their fear. Against the emotional mobilization must be set the democratization of consciousness: the shift of the thresholds of shame and embarrassment, so that it is no longer weakness that shames, but the humiliation of the weaker; the shift of the balances of power in favour of the less powerful; and the political education that makes transparent the sleight of hand which passes off a part for the whole. For freedom must be learned — including the freedom to see the whole where the rhetoric shows only a part. Whoever, like me, came as a stranger and became a citizen knows that this seeing is possible; it is the true work of democracy.

Hanover, 9.September 2026

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

 


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.