رهبری، سازمان‌یابی و مشروعیت اپوزیسیون دموکراتیک در پرتو پژوهش‌های مغز (ترجمه از آلمانی) + متن آلمانی نوشته

Sunday, 1st November, 2026
اندازه قلم متن

پروفسور داود غلام آزاد(*)

ترجمه از آلمانی با کمک هوش مصنوعی

رهبری، سازمان‌یابی و مشروعیت اپوزیسیون دموکراتیک در پرتو پژوهش‌های مغز

هانوفر، ۱ نوامبر ۲۰۲۶

چکیده

سال‌هاست در اپوزیسیون ایران بر سر این بحث است که چه کسی باید رهبری‌اش را به دست بگیرد. در این بحث اغلب به تصویری کهنه متوسل می‌شوند: سری که تن را هدایت می‌کند. این جستار این تصویر را جدی می‌گیرد و آن را با آنچه پژوهش‌های تازهٔ مغز دربارهٔ کارکرد مغز می‌دانند، می‌سنجد. به گفتهٔ لیزا فلدمن بارت، روان‌شناس، مهم‌ترین وظیفهٔ مغز اندیشیدن نیست. وظیفهٔ اصلی‌اش این است که بودجهٔ بدن را پیش‌بینانه تنظیم کند. به گفتهٔ آنتونیو داماسیو، عصب‌پژوه، مغز در خدمت تنظیم زندگی است، و آگاهی فقط آن‌جا پدید می‌آید که بدنی آسیب‌پذیر چیزی برای از دست دادن دارد. در هر دو نظریه، مغز فرمانروای بدن نیست. اندامی است که در خدمت زندگیِ کل اندام‌واره است، به بازخوردهای پیوسته از بدن وابسته است و از خطاهایش می‌آموزد. این جستار نشان می‌دهد که روشنفکران منتقد، شخصیت‌های رهبری دموکراتیک، سازمان‌های سیاسی، سندیکاها و انجمن‌های حرفه‌ای چه کارکردهای مشابهی در جامعه‌ای دارند که می‌خواهد خود را از حکومت روحانیت رها کند. در همان حال به مرزهای این مقایسه اشاره می‌کند، چون جامعه اندام‌واره نیست. همهٔ این کارکردها در خدمت بصیرت به اجبارهایی‌اند که انسان‌ها زیر آن‌ها زندگی می‌کنند. و در خدمت سیاست‌اند، به معنای برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ درون‌دولتی و میان‌دولتیِ جامعه. سیاستی که مانند علم بر دانشِ آزموده تکیه کند و از خطاها بیاموزد نیز جزو همین است. جستار نشان می‌دهد که این در مرحلهٔ غلبه بر «جمهوری اسلامی»، در دوران گذار و در استقرار دموکراسی چه معنایی دارد. بر این پایه نقش رضا پهلوی را ارزیابی می‌کند و می‌پرسد اپوزیسیون دموکراتیک از آن چه می‌تواند بیاموزد.

۱. چرا این مقایسه

۱.۱ تصویر سر و تن

قرن‌هاست جامعه را با بدن مقایسه می‌کنند و رهبری‌اش را با سر. این تصویر کهنه و پرنفوذ است. القا می‌کند که سر فرمان می‌دهد و اندام‌ها فرمان می‌برند. کسی که چنین فکر می‌کند، برای هر جنبشی اول دنبال یک سر می‌گردد، یعنی شخصی که جنبش را در خود تجسم ببخشد و هدایتش کند. پرسش «آلترناتیوِ شما کیست؟» که بارها از اپوزیسیون ایران پرسیده می‌شود، از همین تصویر پیروی می‌کند.

پژوهش‌های تازهٔ مغز نشان می‌دهند که خودِ این تصویر نادرست است. مغز به بدن فرمان نمی‌دهد. به آن خدمت می‌کند. در هر لحظه به نشانه‌های بدن وابسته است و وظیفه‌ای جز تأمین زندگیِ آن ندارد. مغزی که از بدن بریده شود، آگاهی را از دست می‌دهد. اگر اصلاً بخواهیم مغز را با رهبری مقایسه کنیم، از این مقایسه تصویری از رهبری به دست می‌آید که با تصویر سنتی فرق دارد.

۱.۲ مرزهای مقایسه

اما چنین مقایسه‌ای مرزهایی دارد و باید از همان آغاز آن‌ها را گفت. جامعه اندام‌واره نیست. اعضایش انسان‌هایی‌اند با آگاهی، منافع و احساس‌های خودشان. در پیکربندی‌هایی که انسان‌ها با یکدیگر می‌سازند، توازن‌های قدرت، که کم‌وبیش پایدارند، جابه‌جا می‌شوند. و این انسان‌ها می‌توانند در برابر کسانی بایستند که رهبری‌شان می‌کنند. در تاریخ بارها از تصویر اندام‌واره سوءاستفاده شده است تا نابرابری طبیعی جلوه داده شود و مخالفت، بیماری. پس این مقایسه فقط به‌عنوان مقایسهٔ کارکردها به کار می‌آید. می‌تواند نشان دهد که در جامعه چه وظایفی باید انجام شود تا جامعه بتواند زندگیِ مشترکش را تنظیم کند. اما نمی‌تواند توجیه کند که کسی باید بر دیگران حکومت کند. با همین قید، در ادامه نخست می‌آوریم که پژوهش‌های تازهٔ مغز دربارهٔ کارکرد مغز چه می‌آموزند.

۲. کارکرد مغز

۲.۱ مغزِ پیش‌بینی‌کننده نزد لیزا فلدمن بارت

لیزا فلدمن بارت، روان‌شناس، در کتابش «هیجانات چگونه ساخته می‌شوند؟» برداشتی از مغز پرورانده است که بسیاری از تصورهای جاافتاده را وارونه می‌کند. به گفتهٔ او مهم‌ترین وظیفهٔ مغز نه اندیشیدن است و نه احساس کردن. مهم‌ترین وظیفه‌اش تنظیم دخل‌وخرج بدن است. او از بودجهٔ بدن سخن می‌گوید. هر حرکت، هر رشد و هر مقابله با بیماری، انرژی، آب، نمک و منابع دیگر مصرف می‌کند. مغز باید این خرج‌ها و دخل‌ها را چنان هدایت کند که بدن به تنگنا نیفتد.

برای این کار مغز صبر نمی‌کند تا تنگنا پیش بیاید. پیش‌بینی می‌کند که بدن در لحظهٔ بعد به چه نیاز خواهد داشت و آن را برایش آماده می‌کند. وقتی کسی صبح از خواب برمی‌خیزد، مغزش پیش از آن‌که او تکان بخورد، فشار خونش را بالا برده است. پس مغز بیش از همه اندامِ پیش‌بینی است. از تجربه‌های پیشین انتظارهایی دربارهٔ آنچه رخ خواهد داد می‌سازد. این انتظارها را پیوسته با نشانه‌هایی می‌سنجد که از بدن و از جهان می‌رسند. اگر انتظار و نشانه با هم جور نباشند، خطای پیش‌بینی پدید می‌آید. آن وقت مغز می‌تواند انتظارش را اصلاح کند، یعنی بیاموزد. یا می‌تواند نشانه‌ها را نادیده بگیرد و به انتظارش بچسبد. راه دوم در نیرو صرفه‌جویی می‌کند، اما می‌تواند به بیراهه ببرد.

مغز از درون بدن در آغاز فقط نشانه‌هایی بی‌شکل دریافت می‌کند. این نشانه‌ها می‌گویند که حال بدن خوشایند است یا ناخوشایند، و بدن برانگیخته است یا آرام. مغز تعیین می‌کند که از این نشانه‌ها چه چیزی همچون ترس، خشم، شرم یا شادی تجربه شود. مغز این نشانه‌ها را با مفهوم‌هایی تفسیر می‌کند که آدم از دیگران آموخته است. از همین رو به گفتهٔ بارت هیجان‌ها برنامه‌هایی مادرزادی نیستند که در هر انسانی یکسان اجرا شوند. از نشانه‌های بدن و مفهوم‌های آموخته ساخته می‌شوند. هرچه مفهوم‌هایی که آدم در اختیار دارد ظریف‌تر باشند، دقیق‌تر می‌تواند وضع خود را تفسیر کند و بهتر می‌تواند بودجهٔ بدنش را تنظیم کند. بارت این توانایی را دانه‌بندیِ هیجانی می‌نامد.

سرانجام تأکید می‌کند که انسان‌ها بودجهٔ بدنشان را به‌تنهایی تنظیم نمی‌کنند. این بودجه را به‌طور متقابل برای یکدیگر تنظیم می‌کنند. صدایی آشنا آدم را آرام می‌کند، حرفی خصمانه از آدم نیرو می‌گیرد و تنهایی در درازمدت بر بودجهٔ بدن بار می‌شود. افزون بر این، مفهوم‌هایی که انسان‌ها احساس‌هایشان را با آن‌ها تفسیر می‌کنند، واقعیتی اجتماعی‌اند. وجود دارند، چون انسان‌ها بر سرشان به توافق می‌رسند (بارت، How Emotions Are Made، ۲۰۱۷).

۲.۲ مغز در خدمت زندگی نزد آنتونیو داماسیو

آنتونیو داماسیو، عصب‌پژوه، از راهی دیگر به نتیجه‌ای نزدیک می‌رسد. او از نخستین کتابش، «خطای دکارت»، نشان داده است که کسانی که دیگر نشانه‌های بدنشان را دریافت نمی‌کنند، هرچند هوشمندانه حرف می‌زنند، در زندگی تصمیم‌های نابخردانه می‌گیرند. کنش خردمندانه به احساس‌ها وابسته است. تجربه‌ها در بدن نشانه‌هایی بر جا می‌گذارند که او آن‌ها را نشانگرهای پیکری نامیده است. این نشانگرها نشان می‌دهند که یک امکان پیش‌تر به خوبی انجامیده یا به بدی، و پیش از آن‌که فکری در کار باشد، انتخاب را هدایت می‌کنند.

او در کتاب‌های بعدی‌اش این اندیشه را به نظریه‌ای دربارهٔ آگاهی گسترش داده است. این نظریه را در کتاب تازه‌اش، «Natural Intelligence and the Logic of Consciousness»، که در ۲۰۲۶ منتشر شد، جمع‌بندی می‌کند. انگیزهٔ این نظریه هوش مصنوعی است. چرا سامانه‌هایی که از هر مغزی تندتر حساب می‌کنند، آگاهی ندارند؟ پاسخ او این است که بدن ندارند. سامانه‌ای که سوخت‌وساز ندارد، چیزی برای محافظت ندارد. برایش چیزی در گرو نیست. آگاهی فقط آن‌جا پدید می‌آید که اندام‌واره‌ای آسیب‌پذیر ناچار است زندگی‌اش را تنظیم کند.

به گفتهٔ داماسیو، وظیفهٔ مغز خدمت به همین تنظیم است. او می‌گوید: «ما مغز داریم، چون بدن داریم» (داماسیو در گفت‌وگو با مایکل شرمر، The Michael Shermer Show، سپتامبر ۲۰۲۶). از راه رشته‌های عصبی از سراسر بدن، پیوسته نشانه‌هایی دربارهٔ ضربان قلب، تنفس، دما و ترکیب خون به ساقهٔ مغز می‌رسند. از این نشانه‌ها احساس‌هایی مانند گرسنگی، تشنگی، درد و بهزیستی پدید می‌آیند. این احساس‌ها خودبه‌خود آگاهانه‌اند، چون بقا به این بستگی دارد که بی‌درنگ دریافته شوند. پس آگاهی از بالا، از قشر مخ، آغاز نمی‌شود، بلکه از پایین، از ساقهٔ مغز. اگر ناحیه‌ای کوچک در آن‌جا از میان برود، آدم به کما می‌رود، هرچند قشر مخش سالم است.

داماسیو سه فرایند را از هم جدا می‌کند که با هم کار می‌کنند. تجربه‌ای ادراکی جهانِ بیرون را درمی‌یابد. تجربه‌ای بازتابی و زبانی با حافظه، واژه‌ها و برنامه‌ریزی کار می‌کند. و تجربه‌ای احساسی بر دریافتِ درونِ بدنِ خود استوار است. این تجربهٔ احساسی همهٔ تجربه‌های دیگر را پیوسته ارزیابی می‌کند: برای زندگی خوب است، خنثی است یا بد. به گفتهٔ او، هوش در کارآمدی‌ای است که احساس‌ها با آن به اندیشه‌ها و خاطره‌ها پیوند می‌خورند. پس مغز رایانه‌ای نیست که بر فراز بدن نشسته باشد. بخشی از اندام‌وارهٔ زنده است که وضع آن را گزارش می‌دهد، ارزیابی می‌کند و تنظیمش را آماده می‌کند.

۲.۳ آنچه هر دو به ما می‌آموزند

بارت و داماسیو پرسش‌های متفاوتی طرح می‌کنند. بارت می‌پرسد هیجان‌ها چگونه پدید می‌آیند، داماسیو می‌پرسد آگاهی چگونه پدید می‌آید. اما در تصویری که از مغز دارند، در شش نکته هم‌داستان‌اند. همین نکته‌ها برای مقایسه با جایگاه‌های اجتماعی تعیین‌کننده‌اند.

نخست، مغز در خدمت زندگیِ کل اندام‌واره است. هدفی بیرون از این زندگی ندارد.

دوم، در هر لحظه به نشانه‌های بدن وابسته است. اگر از آن‌ها بریده شود، جهت‌یابی‌اش را از دست می‌دهد و در بدترین حالت، آگاهی‌اش را.

سوم، پیش‌بینی می‌کند و آماده می‌کند. صبر نمی‌کند تا تنگنا پیش بیاید.

چهارم، از خطاهایش می‌آموزد، به این شرط که نشانه‌هایی را جدی بگیرد که با انتظارهایش ناسازگارند. اگر به انتظارهای نادرست بچسبد، بدن را به بیراهه می‌برد.

پنجم، ارزیابی می‌کند که چه برای زندگی خوب است و چه بد. نشانه‌های بدن را هم با مفهوم‌هایی تفسیر می‌کند که از دیگران آموخته شده‌اند. هرچه این مفهوم‌ها دقیق‌تر باشند، تنظیم بهتر انجام می‌شود.

ششم، در مغز فرماندهِ یگانه‌ای وجود ندارد. آدمکی کوچک در سر نیست که همه‌چیز را هدایت کند. توانایی‌های مغز از همکاریِ ناحیه‌های بسیاری پدید می‌آیند که وظایف گوناگون دارند و به یکدیگر وابسته‌اند. این شش ویژگی معیاری‌اند که در ادامه جایگاه‌های جامعه با آن سنجیده می‌شوند.

۳. کارکردهای مشابه در جامعه

جامعه‌ای که می‌خواهد زندگیِ مشترکش را تنظیم کند، به جایگاه‌هایی نیاز دارد که کارکردهای مشابهی داشته باشند. باید وضع انسان‌ها را دریابد، تنگناهایشان را گزارش کند، پیش‌بینانه عمل کند، از خطاها بیاموزد، مفهوم‌هایی برای تفسیر وضعش فراهم کند و توانایی‌های بسیار را به هم پیوند دهد. در شیوهٔ اندیشه‌ای که این جستار بر آن تکیه دارد، هر جایگاه اجتماعی یک کارکردِ منی دارد، یعنی کارکردی که برای دارنده‌اش دارد. و یک کارکردِ آنانی دارد، یعنی کارکردی که دارنده‌اش با آن برای دیگران انجام می‌دهد. مقایسه با مغز روشن می‌کند که کارکردِ آنانیِ جایگاه‌های زیر در چیست. در همان حال روشن می‌کند که توازن کی به سود کارکردِ منی جابه‌جا می‌شود، تا آن‌جا که جایگاه دیگر در خدمت کل نیست، بلکه بر آن فرمان می‌راند.

۳.۱ روشنفکران منتقد به‌جای روحانیت

در ایران، روحانیت شیعه قرن‌ها کارکردی داشته است که به کار تفسیریِ مغز شباهت دارد. مفهوم‌هایی را فراهم می‌کرد که مردم وضعشان، رنجشان، امیدهایشان و تکلیف‌هایشان را با آن‌ها تفسیر می‌کردند. می‌گفت چه خوب است و چه بد، و در جهانی ناامن به مردم پشتوانه می‌داد. اما اقتدارش بر آزمودنِ این مفهوم‌ها با تجربه استوار نبود. بر این ادعا استوار بود که به نام خدا سخن می‌گوید. چنین انحصاری بر تفسیر تن به اصلاح نمی‌دهد. هر جا تجربهٔ مردم با تفسیرها ناسازگار باشد، تفسیر نادرست شمرده نمی‌شود، بلکه تجربه وسوسه یا گمراهی شمرده می‌شود. در ۱۹۷۹ روحانیت توانست این انحصار را به حکومت بدل کند. از آن پس پیداست که چه پیش می‌آید وقتی مرجعی تفسیری نشانه‌های جامعه را نادیده می‌گیرد و به انتظارهایش می‌چسبد. جامعه را به بیراهه می‌برد.

روشنفکران منتقد نباید این کارکرد را صرفاً به دست بگیرند. باید دگرگونش کنند. وظیفهٔ آنان به وظیفهٔ مغز می‌ماند که نشانه‌ها را با مفهوم‌های آموخته تفسیر می‌کند، اما تفسیرهایش را پیوسته با نشانه‌ها می‌سنجد. باید مفهوم‌هایی فراهم کنند که مردم با آن‌ها بتوانند تجربه‌هایشان را دقیق‌تر تفسیر کنند. برای نمونه، تمایز میان جامعهٔ سیاسی و حکومت، میان حق و مرحمت، و میان شهروندان و گروه‌های تباری. این مفهوم‌ها باید میزانِ واقع‌نماییِ بیشتری از مفهوم‌های کهنه داشته باشند. و باید چنان باشند که مردم خودشان بتوانند آن‌ها را با تجربه‌شان بیازمایند. به این ترتیب کار آنان به ظریف‌تر کردن مفهوم‌ها می‌ماند، همان که بارت دانه‌بندیِ هیجانی می‌نامد. کسی که وضعش را دقیق‌تر بازشناسد، بهتر از عهده‌اش برمی‌آید.

پس اقتدار آنان فقط می‌تواند بر قدرتِ اقناعِ دلایلشان استوار باشد. تنها تا وقتی منتقدند که تفسیرهای خودشان را در معرض اصلاح بگذارند. تاریخ ایران نشان می‌دهد که روشنفکران هم می‌توانند به روحانیتی تازه بدل شوند. برخی از آنان در دهه‌های پیش از انقلاب، خودشان بازگشت به خویشتنی به‌ظاهر اصیل را در برابر غرب‌زدگی موعظه کردند. با این کار راه را برای حکومت اسلام‌گرایان هموار ساختند. آنان نشانه‌های جامعه را تفسیر نکردند، بلکه انتظاری را بر آن تحمیل کردند. پس کارکرد روشنفکران منتقد این نیست که به مردم بگویند چه باید باور کنند. کارکردشان این است که ابزارهای جهت‌یابی به دستشان بدهند تا خودشان با آن‌ها راهشان را پیدا کنند.

۳.۲ شخصیت‌های رهبری دموکراتیک

شخصیت‌های رهبری دموکراتیک کارکردی دارند که به پیش‌بینی و آماده‌سازی در مغز شباهت دارد. باید وضعیت‌ها را پیش از آن‌که پیش بیایند ببینند، در شرایط نااطمینانی تصمیم بگیرند و نیروی انسان‌های بسیار را به سوی هدف‌های مشترک هم‌سو کنند. بی چنین هماهنگی‌ای، هر جنبشی به کنش‌هایی پراکنده از هم می‌پاشد که یکدیگر را خنثی می‌کنند.

اما کارکرد آنان به آن کلی بسته می‌ماند که در خدمتش هستند. همان‌طور که مغز به نشانه‌های بدن وابسته است، آنان هم به بازخورد انسان‌هایی وابسته‌اند که نمایندگی‌شان می‌کنند. باید بشنوند که این انسان‌ها به چه نیاز دارند و از چه می‌ترسند. و وقتی تجربه با انتظارهایشان ناسازگار است، باید این انتظارها را اصلاح کنند. رهبری‌ای که دیگر فقط تأیید انتظارهای خودش را می‌بیند و نشانه‌های ناسازگار را نادیده می‌گیرد، به مغزی می‌ماند که به پیش‌بینی‌های نادرست چسبیده است. چنین رهبری‌ای جنبش را به بیراهه می‌برد.

از این‌جا ویژگی‌های رهبری دموکراتیک روشن می‌شود. این رهبری بر وکالتی از سوی رهبری‌شوندگان استوار است، نه بر تبار یا رسالتی الهی. برای مدتی معین سپرده می‌شود و می‌توان آن را پس گرفت. حساب پس می‌دهد و به قاعده‌هایی پایبند است که خودش نمی‌تواند تغییرشان دهد. مهم‌تر از همه، کل را در خود تجسم نمی‌بخشد. همان‌طور که در مغز آدمکی نیست که همه‌چیز را هدایت کند، در جنبشی دموکراتیک هم کسی نیست که مردم در او تجسم یافته باشند. کسانی هستند که وظایفی معین را برای کل انجام می‌دهند، تا وقتی که کل این وظایف را به آنان می‌سپارد.

۳.۳ سازمان‌های سیاسی دموکراتیک

سازمان‌های سیاسی کارکردی دارند که به مسیرهای عصبی و مراکز پیونددهندهٔ مغز شباهت دارد. نشانه‌های پراکندهٔ بسیارِ جامعه را گرد می‌آورند، یعنی خواسته‌ها، شکایت‌ها و امیدهای گروه‌های گوناگون را، و آن‌ها را در برنامه‌هایی فشرده می‌کنند. این برنامه‌ها را به حوزهٔ عمومی و به تصمیم‌گیرندگان می‌رسانند و تصمیم‌های آنان را دوباره به مردم بازمی‌گردانند. انسان‌ها را برای وظایف عمومی پرورش می‌دهند و از میانشان کسانی را برمی‌گزینند که وظایف رهبری به آنان سپرده می‌شود. و نشان می‌دهند که بیش از یک راه وجود دارد.

جامعهٔ دموکراتیک به چند سازمان از این دست نیاز دارد. در مغز، ناحیه‌های گوناگون وظایف گوناگون دارند و یکدیگر را تکمیل و اصلاح می‌کنند. به همین ترتیب، حزب‌های گوناگون هم گروه‌ها و تجربه‌های گوناگون را نمایندگی می‌کنند. رقابتشان تفرقه نیست، بلکه وسیله‌ای است برای شناختن و اصلاح خطاها. اما سازمان فقط وقتی این کارکرد را دارد که خودش به روی نشانه‌های اعضایش باز باشد. سازمان‌هایی که در آن‌ها یک نفر یا گروهی کوچک تصمیم می‌گیرد، به مغزی می‌مانند که پیوندش را با بخش‌های بزرگی از بدن از دست داده است.

۳.۴ سندیکاها

سندیکاها کارکردی دارند که به دریافتِ درونِ بدن، یعنی درون‌حسی، شباهت دارد. وضع بخشِ کارکنِ جامعه را گزارش می‌دهند. گزارش می‌دهند که آیا دستمزدها کفاف زندگی را می‌دهد، آیا کار سلامت را نابود می‌کند و آیا انسان‌ها نگران معاششان‌اند. این نشانه‌ها همان‌قدر بنیادی‌اند که گرسنگی و درد برای اندام‌واره. جامعه‌ای که آن‌ها را دریافت نکند، نمی‌تواند زندگیِ مشترکش را تنظیم کند.

اما سندیکاها این نشانه‌ها را فقط گزارش نمی‌دهند. به آن‌ها وزن هم می‌بخشند. کارگران و کارکنان وقتی متشکل باشند، می‌توانند خواسته‌هایی را به کرسی بنشانند که به‌تنهایی نمی‌توانستند. به این ترتیب توازن‌های قدرت را به سود کم‌قدرت‌ترها جابه‌جا می‌کنند. در ایران، رانندگان اتوبوس تهران، کارگران نیشکر هفت‌تپه، معلمان با تشکل‌های صنفی‌شان، رانندگان کامیون و کارکنان صنعت نفت نشان داده‌اند که چنین سازمان‌هایی چه نیرویی دارند. درست به همین دلیل «جمهوری اسلامی» آن‌ها را سرکوب کرده و نمایندگانشان را به زندان انداخته است. حکومتی که نشانه‌های کارگران و کارکنان را سرکوب می‌کند، به مغزی می‌ماند که درد را خاموش کرده است. دیگر زخم را حس نمی‌کند، تا وقتی که دیگر دیر شده باشد.

۳.۵ انجمن‌های حرفه‌ای

انجمن‌های حرفه‌ایِ وکیلان، پزشکان، مهندسان، معلمان، روزنامه‌نگاران و نویسندگان کارکردی دارند که به ناحیه‌های تخصصیِ مغز شباهت دارد. هر یک از آن‌ها دانشی ویژه دارد که برای زندگیِ مشترک ضروری است. وکیلان می‌دانند حقوق چگونه پاس داشته می‌شود. پزشکان می‌دانند بیماری‌ها چگونه پدید می‌آیند و چگونه می‌توان از آن‌ها پیشگیری کرد. مهندسان می‌دانند آب، برق و رفت‌وآمد چگونه تأمین می‌شود. این دانش میزانِ واقع‌نماییِ بالایی دارد، چون هر روز با تجربه آزموده می‌شود.

انجمن‌های حرفه‌ای معیارهای این دانش را پاس می‌دارند و آن را از دست‌اندازیِ حاکمان در امان نگه می‌دارند. کانون وکلای مستقل می‌تواند از حقوق دفاع کند، حتی در برابر دولت. انجمن مستقل پزشکان می‌تواند حقیقت را دربارهٔ یک همه‌گیری بگوید، حتی اگر به زیان حکومت باشد. هر جا حاکمان این انجمن‌ها را زیر سلطه بگیرند، جامعه یکی از مهم‌ترین سرچشمه‌های جهت‌یابیِ دقیقش را از دست می‌دهد. «جمهوری اسلامی» بارها کوشیده است چنین کند، هم با کانون وکلا و هم با کانون نویسندگان، که آن را از همان ۱۹۸۱ ممنوع کرد.

۳.۶ همکاری

هیچ‌یک از این جایگاه‌ها به‌تنهایی نمی‌تواند کارکرد کل را انجام دهد. روشنفکران بی سازمان‌ها شنیده نمی‌شوند. شخصیت‌های رهبری بی سندیکاها و انجمن‌های حرفه‌ای، نشانه‌هایی را که به آن‌ها نیاز دارند، دریافت نمی‌کنند. سازمان‌ها بی روشنفکران منتقد، توانِ آزمودنِ تفسیرهای خودشان را از دست می‌دهند. در جامعه نیز، همانند مغز، کارایی تنها از همکاریِ بخش‌های بسیاری پدید می‌آید که به یکدیگر وابسته‌اند و یکدیگر را اصلاح می‌کنند.

این‌جا مرز مقایسه هم از همه‌جا آشکارتر است. در اندام‌واره، تکامل نوع این همکاری را تضمین کرده است. در جامعه، انسان‌ها باید این همکاری را برپا کنند و از آن در برابر این وسوسه دفاع کنند که جایگاه خود را بالاتر از کل بنشانند. توازن میان کارکردِ منی و کارکردِ آنانی هرگز تضمین‌شده نیست. باید با قاعده‌ها، با حساب‌پس‌دهی و با امکانِ برکنار کردنِ صاحبان منصب، بارها و بارها از نو برقرار شود.

۴. وظیفهٔ مشترک: بصیرت به اجبارها و سیاست دموکراتیک

۴.۱ آزادی همچون بصیرت به اجبارها

همهٔ این کارکردها به چه کار می‌آیند؟ مغز در خدمت تنظیم زندگی است. وقتی کامیاب است که نشانه‌های بدن و جهان را دقیق دریابد و درست تفسیر کند. وقتی ناکام است که آن‌ها را نادیده بگیرد یا به انتظارهای نادرست بچسبد. پس توانایی‌اش در این نیست که شرایط زندگی را نادیده بگیرد. توانایی‌اش در این است که این شرایط را بشناسد و با آن‌ها کنار بیاید.

دربارهٔ جامعه هم کم‌وبیش همین صادق است. آزادی به این معنا بصیرت به ضرورت است، یا دقیق‌تر بگوییم، بصیرت به اجبارهایی که انسان‌ها زیر آن‌ها زندگی می‌کنند. این اجبارها چهارتاست. نخست اجبارهای طبیعت بیرونی. در ایران این‌ها بیش از همه خشکسالی و کم‌آبی است، فرونشست زمین بر اثر تخلیهٔ آب‌های زیرزمینی، آلودگی هوا در شهرهای بزرگ و خطر زلزله. سپس اجبارهای طبیعت خود، یعنی نیاز انسان‌ها به غذا، آب، گرما، سلامت و امنیت، که با فقر و گرانی روزبه‌روز کمتر برآورده می‌شود. بعد دگرْاجبارها، یعنی اجبارهایی که انسان‌ها بر خود و بر یکدیگر اعمال می‌کنند. خشونت حاکمان، تهدید و حملهٔ دولت‌های بیگانه و تحریم‌ها از این دسته‌اند، و نیز انتظارهایی که انسان‌ها از یکدیگر دارند. و سرانجام خودْاجبارها. ساختار هنجاریِ جامعه، تا آن‌جا که انسان‌ها آن را درونی کرده‌اند، از این جمله است. این ساختار از انتظارهایی تشکیل می‌شود که انسان‌ها از خود و از یکدیگر دارند. انتظارهای الزامی در حقوق تثبیت شده‌اند، انتظارهای بایسته در اخلاق و انتظارهای رخصتی در آداب و رسوم. افزون بر این‌ها، اصول بنیادینِ ایمانی و ارزش‌هایی هست که به آنان می‌گویند چه خوب است و چه بد، چه پاک است و چه نجس، چه شرافتمندانه است و چه ننگین. در ایران تکلیف‌های دینی، تصورها دربارهٔ ناموس و آبروی خانواده، نظم میان زن و مرد و فرمان‌برداری از بزرگ‌ترها و بالادستان از این جمله‌اند. وقتی این انتظارها طبیعت دوم شده باشند، حتی وقتی کسی از بیرون مطالبه‌شان نکند، اثر می‌گذارند. خود را همچون وجدان، شرم و احساس گناه نشان می‌دهند. الگوهای تفسیر و احساس‌های درونی‌شده‌ای هم که انسان‌ها وضعشان را با آن‌ها تفسیر می‌کنند، جزو خودْاجبارها هستند. ترس و اعتماد به یک منجی از این جمله‌اند.

بخت‌های کنترل بر این چهار اجبار به‌طور نابرابر پخش شده است. کسی که بر هر چهار اجبار کنترل اندکی دارد، کم‌قدرت است. جامعه به همان اندازه آزاد می‌شود که اعضایش این اجبارها را بشناسند و با هم کنترل بیشتری بر آن‌ها به دست آورند. کارکردهایی که در این جستار شرح داده می‌شوند، درست در خدمت همین بصیرت و همین کنترل‌اند. سندیکاها و انجمن‌های حرفه‌ای اجبارهایی را گزارش می‌دهند که انسان‌ها زیر آن‌ها زندگی می‌کنند. روشنفکران منتقد مفهوم‌هایی فراهم می‌کنند که با آن‌ها می‌توان این اجبارها را دقیق از هم بازشناخت. سازمان‌ها و شخصیت‌های رهبری این بصیرت را در کنشی مشترک به هم پیوند می‌دهند.

۴.۲ سیاست همچون تنظیم زندگیِ مشترک

آنچه مغز برای بدن انجام می‌دهد، سیاست برای جامعه انجام می‌دهد. مغز بودجهٔ بدن را پیش‌بینانه تنظیم می‌کند تا اندام‌واره به تنگنا نیفتد. سیاست، در برداشتی که این جستار بر آن تکیه دارد، برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ درون‌دولتی و میان‌دولتیِ جامعه است. منظور همهٔ شرایطی است که انسان‌ها بی آن‌ها نمی‌توانند زندگیِ مشترکشان را ادامه دهند. نخست زیرساخت‌هایی از این جمله‌اند که بی آن‌ها فرایندهای مستقیمِ تولید و توزیع ممکن نبود. یعنی تأسیسات حمل‌ونقل مانند جاده‌ها، راه‌آهن، بندرها و فرودگاه‌ها، تأسیسات ارتباطی مانند پست، تلفن و اینترنت، شبکه‌های آب، برق و گاز، و انبارها و بازارهایی که کالاها از راه آن‌ها به دست مردم می‌رسند. سپس تأمین آب و انرژی، غذا و سلامت، آموزش و کار، امنیت در برابر خشونت و اعتبار قانون. همچنین تأمین در برابر خطرهای بزرگ زندگی، مانند بیماری، پیری و بیکاری، که دولت رفاه آن را همچون حق شهروندان تضمین می‌کند و نه همچون مرحمتِ حاکمان. و سرانجام شرایط میان‌دولتی، یعنی صلح با همسایگان، تجارت و همکاری بر سر منابع مشترک، مانند رودهایی که ایران با کشورهای همسایه‌اش در آن‌ها شریک است.

آنچه در اندام‌واره بودجهٔ بدن است، در جامعه پیش از همه بودجهٔ دولت است، یعنی مجموع درآمدها و هزینه‌های عمومی که شرایطِ بازتولید با آن‌ها برپا و مدیریت می‌شوند. اما بودجهٔ یک جامعه منابع طبیعی‌اش را هم دربرمی‌گیرد، یعنی آب، خاک، هوا و منابع زیرزمینی را. سلامت، دانش و نیروی کارِ انسان‌هایش و اعتمادی که به یکدیگر و به نهادهایشان دارند نیز جزو آن است. در ایران این از همه‌جا روشن‌تر در آب دیده می‌شود. دهه‌هاست بیش از آنچه جایگزین می‌شود، آب زیرزمینی برداشت می‌شود، زمین فرومی‌نشیند و شهرهایی مانند تهران در آستانهٔ ته کشیدنِ ذخایرشان‌اند. این به بدنی می‌ماند که پیوسته بیش از آنچه می‌گیرد، مصرف می‌کند.

برای پرسش از رهبری و مشروعیت، بیش از همه سمت درآمد تعیین‌کننده است. در اندام‌واره خودِ بدن مغز را تغذیه می‌کند، و از همین رو مغز به نشانه‌های بدن بسته می‌ماند. در شیوهٔ اندیشه‌ای که این جستار بر آن تکیه دارد، شکل‌گیری دولت بر انحصار خشونت و انحصار مالیات استوار است. دولتی که از مالیات شهروندانش زندگی می‌کند، به آنان وابسته است و باید به آنان حساب پس بدهد. اما «جمهوری اسلامی» تا اندازهٔ زیادی از درآمدهایی زندگی می‌کند که از کار شهروندان نمی‌آید. رانت نفت از این جمله است. انفال هم از این جمله است. این اصطلاح در فقه اسلامی به اموالی گفته می‌شود که از آنِ هیچ فردی نیست و از همین رو به امام تعلق دارد. قانون اساسی «جمهوری اسلامی» می‌گوید: «انفال و ثروت‌های عمومی از قبیل زمین‌های موات یا رها شده، معادن، دریاها، دریاچه‌ها، رودخانه‌ها و سایر آب‌های عمومی، کوه‌ها، دره‌ها، جنگل‌ها، نیزارها، بیشه‌های طبیعی، مراتعی که حریم نیست، ارث بدون وارث و اموال مجهول‌المالک و اموال عمومی که از غاصبین مسترد می‌شود در اختیار حکومت اسلامی است تا بر طبق مصالح عامه نسبت به آنها عمل نماید» (قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، اصل ۴۵). اصل‌های دیگری مصادرهٔ ثروت‌هایی را مجاز می‌شمارند که نامشروع به دست آمده شمرده می‌شوند (همان، اصل ۴۹). بخش بزرگی از این اموال در اختیار نهادهایی است که زیر نظر رهبر انقلاب‌اند و مجلس بر آن‌ها نظارتی ندارد، از جمله ستاد اجرایی فرمان امام و بنیادهای بزرگ. دارایی همین ستاد به‌تنهایی در ۲۰۱۳ حدود ۹۵ میلیارد دلار برآورد شد (Reuters، Assets of the Ayatollah، ۱۱ نوامبر ۲۰۱۳). به این ترتیب در کنار بودجهٔ دولت، بودجهٔ دومی برای حاکمیت پدید می‌آید. این بودجه از دارایی مشترکِ جامعه تغذیه می‌شود، اما فقط به خودِ حاکمیت حساب پس می‌دهد. چنین حکومتی به مغزی می‌ماند که از سرچشمه‌هایی تغذیه می‌کند که از بدن نمی‌گذرند، و از همین رو می‌تواند نشانه‌های بدن را نادیده بگیرد. از همین‌جا روشن می‌شود که چرا می‌تواند تأمین پایه را همچون صدقه و به نسبت سرسپردگی پخش کند، به‌جای آن‌که آن را همچون حق تضمین کند.

پس نظم دموکراتیک به یک بودجهٔ واحد و عمومی نیاز دارد که بیشترش از پرداخت‌های شهروندان تأمین شود و به مجلس حساب پس بدهد. انفال و درآمدهای نفت باید به این بودجه منتقل شوند، آشکار شوند و برای شرایطِ بازتولیدِ جامعه به کار روند. و منابع طبیعی باید چنان با ملاحظه به کار گرفته شوند که بودجهٔ جامعه برای همیشه در کسری نماند.

این سیاست وقتی دموکراتیک است که خودِ شهروندان دربارهٔ این شرایط تصمیم بگیرند، و کسانی که به نمایندگی از آنان این شرایط را برپا و مدیریت می‌کنند، به آنان حساب پس بدهند. همان‌طور که مغز به نشانه‌های بدن وابسته است، چنین سیاستی هم به نشانه‌های شهروندان وابسته است. سندیکاها، انجمن‌های حرفه‌ای، سازمان‌ها و حوزهٔ عمومیِ آزاد این نشانه‌ها را به آن می‌رسانند.

۴.۳ سیاست همچون علم

مغز بدن را به دلخواه تنظیم نمی‌کند. از تجربه انتظارهایی می‌سازد، آن‌ها را با نشانه‌های رسیده می‌آزماید و وقتی نادرست از آب درمی‌آیند، اصلاحشان می‌کند. در این کار به شیوهٔ کار علم می‌ماند. سیاست هم، به معنای برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ بازتولید، فقط وقتی کامیاب می‌شود که بر دانشی تکیه کند که به همین شیوه به دست آمده و آزموده شده است.

سیاست همچون علم دو معنا دارد. نخست، سیاست به دانشی دربارهٔ اجبارهایی نیاز دارد که انسان‌ها زیر آن‌ها زندگی می‌کنند، دانشی با بیشترین میزانِ واقع‌نمایی. به اندازه‌گیری‌هایی دربارهٔ آب‌های زیرزمینی، بارش و مصرف انرژی نیاز دارد، به آمارهایی دربارهٔ فقر، بیکاری و سلامت، و به شناختی از اثر قانون‌ها و اقدام‌ها. چنین دانشی در دانشگاه‌ها، در مؤسسه‌های پژوهشیِ مستقل، در اداره‌های عمومیِ آمار و در انجمن‌های حرفه‌ای پدید می‌آید. پیش‌شرطش فاصله‌گیری است، یعنی توانِ نگریستن به وضع خود از فاصله، به‌جای آن‌که آن را بر پایهٔ آرزو و ترس تفسیر کنیم. دوم، خودِ سیاست باید مانند یک روش علمی سامان یابد. تصمیم‌هایش بر فرض‌هایی دربارهٔ اثرهایشان استوارند. این فرض‌ها باید آشکار شوند، با پیامدها آزموده شوند و وقتی نادرست از آب درمی‌آیند، اصلاح شوند. این فقط وقتی شدنی است که نقد آزاد باشد، داده‌ها در دسترس همگان باشند و بتوان مسئولان را برکنار کرد.

«جمهوری اسلامی» عکس این را انجام داده است. سیاستش را بر اصول بنیادینِ ایمانی و بر حفظ قدرت بنا کرده و دانشی را که با آن‌ها ناسازگار بود، سرکوب کرده است. دانشمندانی که دربارهٔ ته کشیدن آب هشدار دادند، مظنون شمرده و تعقیب شدند. کاوه مدنی، پژوهشگر آب و معاون سازمان حفاظت محیط زیست، در ۲۰۱۸ بازجویی شد، آشکارا آماج دشمنی قرار گرفت و ناچار شد کشور را ترک کند (Center for Human Rights in Iran، آوریل ۲۰۱۸). در همان سال چند تن از کنشگران حفاظت از طبیعت که دربارهٔ گونه‌های جانوریِ در خطر پژوهش می‌کردند، به اتهام جاسوسی بازداشت شدند. یکی از آنان در بازداشت جان باخت. چنین حکومتی به مغزی می‌ماند که نشانه‌های ناسازگار با انتظارهایش را خاموش می‌کند. نمی‌تواند از خطاهایش بیاموزد، و جامعه بار پیامدها را به دوش می‌کشد. پس اپوزیسیون دموکراتیک باید آزادی علم، استقلال پژوهش و دسترسی همگانی به داده‌ها را از اصول سیاستش قرار دهد.

۴.۴ وظیفه در سه مرحله

این وظیفه در هر یک از سه مرحله به گونه‌ای دیگر پیش می‌آید.

در مرحلهٔ غلبه بر «جمهوری اسلامی»، اپوزیسیون باید نشان دهد که این حکومت شرایطِ بازتولیدِ جامعه را تأمین نمی‌کند، بلکه نابودشان می‌کند. آب کشور را هدر داده، درآمدهای نفت را صرف حکومت خود و جنگ‌هایش کرده و دارایی مشترک جامعه را به بودجهٔ حاکمیت بدل کرده است. اما اپوزیسیون باید این را هم نشان دهد که خودش می‌تواند این شرایط را بهتر تأمین کند. برای این کار به پیشنهادهایی آزمودنی برای تأمین آب و انرژی، برای تأمین اجتماعی و برای صلح با همسایگان نیاز دارد. و باید اندام‌هایی را نیرومند کند که بی آن‌ها این شرایط برپا نمی‌شوند. کارکنان تأسیسات آب، نیروگاه‌ها، صنعت نفت، بیمارستان‌ها و مدرسه‌ها همان بدنی‌اند که بی آن هیچ حکومتی و هیچ آلترناتیوی دوام نمی‌آورد. از همین رو متشکل شدنِ آنان هم مؤثرترین فشار بی‌خشونت بر حکومت است و هم پایهٔ نظمی در آینده. سرانجام اپوزیسیون باید از همین حالا بگوید که انفال و درآمدهای نفت در آینده چگونه آشکار و به بودجه‌ای عمومی منتقل خواهند شد.

در مرحلهٔ گذار، پیش از همه باید جلوی فروپاشیِ شرایطِ بازتولید را گرفت. آب و برق باید همچنان برقرار بماند، دستمزدها و مستمری‌ها باید همچنان پرداخت شوند و نظم عمومی باید تأمین باشد. تجربهٔ کشورهای دیگر نشان می‌دهد که جابه‌جاییِ قدرتی که دستگاه اداری را درهم بشکند و کارکنانش را یکجا کنار بگذارد، می‌تواند مردم را به تنگدستی و خشونت بکشاند. پس یک نهاد گذار باید کاری کند که دستگاه اداری به کارش ادامه دهد. در همان حال باید مسئولان جنایت‌های سنگین را به دادگاه‌های مستقل بسپارد، بی آن‌که از همهٔ کسانی که به دولت پیشین خدمت کرده‌اند، انتقام بگیرد. این نهاد باید برای مدتی معین برپا شود، حساب پس بدهد و راه را برای انتخابات آزاد و مجلس مؤسسان باز کند. در این مرحله روشن می‌شود که مردم نظم تازه را همچون افزایش امنیت تجربه می‌کنند یا همچون از دست دادنِ آن.

در مرحلهٔ استقرار دموکراسی، کارکردهایی که امروز در اپوزیسیون شکل می‌گیرند، باید به نهادهایی پایدار بدل شوند. قانون اساسی باید حقوق شهروندان و قاعده‌های سیاست را تعیین کند. دولت رفاه باید تأمین پایه را همچون حق تضمین کند. شهرها، روستاها و استان‌ها باید بتوانند امور خود را بر پایهٔ اصل اولویت سطح پایین‌تر خودشان اداره کنند. سندیکاها و انجمن‌های حرفه‌ای باید مستقل باشند، و حوزهٔ عمومیِ آزاد باید نشانه‌های شهروندان را شنیدنی کند. تنها آن وقت جامعه می‌تواند شرایطِ بازتولیدش را همان‌گونه تنظیم کند که مغزی سالم بدن را تنظیم می‌کند: پیش‌بینانه، یادگیرنده و در خدمت کل.

۵. نقش رضا پهلوی

بر این پایه می‌توان نقش رضا پهلوی را ارزیابی کرد. او بی‌گمان یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های اپوزیسیون ایران است. بسیاری به او امید بسته‌اند، و او بارها از انتخابات دموکراتیک و از همه‌پرسی دربارهٔ شکل آیندهٔ نظام سیاسی دفاع کرده است. پرسش این است که او در واقع کدام کارکرد را ادعا می‌کند و انجام می‌دهد. پاسخ این پرسش را می‌توان با ویژگی‌هایی داد که کارکرد مغز را مشخص می‌کنند.

۵.۱ تبار به‌جای وکالت

ادعای او نه بر وکالت، بلکه بر تبارش استوار است. رهبری دوران گذار را همچون وارث یک دودمان از آنِ خود می‌داند. دو هفته پس از آغاز دور دوم جنگ اعلام کرد که نظام گذار «زیر رهبری من» آمادهٔ به دست گرفتن دولت خواهد بود (پست در شبکه‌های اجتماعی، ۱۴ مارس ۲۰۲۶؛ Fox News، ۱۵ مارس ۲۰۲۶). وکالتی از سوی کسانی که می‌خواهد رهبری‌شان کند، پشتوانهٔ این ادعا نیست. در تصویر مغز، این به مرکزی می‌ماند که جایگاهش را نه از کارکردش برای بدن، بلکه از تبارش می‌گیرد.

در همان حال ادعا می‌کند که کل را در خود تجسم می‌بخشد. در گردهمایی‌های هوادارانش شعار «یک ملت، یک رهبر، یک پرچم» سر داده می‌شود. این همان تصویر سری است که تن را هدایت می‌کند، و همان آدمکی در سر که همه‌چیز را می‌گرداند. با هر آنچه دربارهٔ کارکرد مغز می‌دانیم، و با هر آنچه نظمی دموکراتیک را می‌سازد، ناسازگار است.

۵.۲ نشانه‌های بیگانه به‌جای نشانه‌های جامعه

او حمله‌هایی را خوشامد گفته است که خودِ بدن را زخمی می‌کنند. هنوز در ژانویهٔ ۲۰۲۶ درخواست‌ها برای تغییر رژیم به رهبری ایالات متحده را رد کرده بود (Jerusalem Post، ۶ ژانویهٔ ۲۰۲۶). اما در نخستین روز دور دوم جنگ، حمله‌ها را «مداخلهٔ بشردوستانه» خواند و اعلام کرد که کمکِ وعده‌داده‌شده «اکنون رسیده است» (Fox News، ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶). از سر انصاف باید گفت که در همان حال خواستار پرهیز از آسیب به غیرنظامیان شد. اما بعدها کشته‌های بمباران‌ها را «خسارت جانبی» توجیه کرد و گفت بسیاری از آنان به دستگاه حکومت تعلق داشتند (Minute Mirror، ۲۵ آوریل ۲۰۲۶). ولی بمب‌ها واحد بقایی را هدف گرفتند که همهٔ شهروندان به آن وابسته‌اند. مغزی که زخمی شدنِ بدنِ خودش را همچون کمک خوشامد می‌گوید، پیوندش را با نشانه‌های آن بدن از دست داده است.

امید او بیشتر به تأیید دولت‌های بیگانه بسته است تا به نشانه‌های جامعه. پیش‌بینی کرد که ایرانِ آینده با نام «پیمان کوروش» به توافق‌های اسرائیل با کشورهای عربی خواهد پیوست (Jerusalem Post، ۶ ژانویهٔ ۲۰۲۶). در کنفرانسی از محافظه‌کاران آمریکایی هم وعده داد که ایران را دوباره بزرگ کند (Al Jazeera، ۲۸ مارس ۲۰۲۶). سندیکاها، انجمن‌های حرفه‌ای و سازمان‌های سیاسیِ درون کشور در راهبرد او نقشی محوری ندارند. به این ترتیب درست همان پیوندی را با بدنِ جامعه ندارد که مقایسه با مغز آن را ضروری نشان می‌دهد.

۵.۳ نه امکان اصلاح و نه تأمین شرایطِ بازتولید

نقش او امکان اصلاح ندارد. هیچ نهادی نیست که او به آن حساب پس بدهد. هیچ دورهٔ مسئولیتی نیست که پس از آن بتوان برکنارش کرد. و هیچ قاعده‌ای نیست که خودش نتواند وضع یا لغوش کند. هوادارانش اغلب نقد او را خیانت می‌شمارند. رهبری‌ای که هیچ نشانهٔ ناسازگاری را نمی‌پذیرد، نمی‌تواند از خطاهایش بیاموزد.

این هم روشن نیست که شرایطِ بازتولیدِ جامعه در دوران گذار چگونه باید تأمین شود. راهبردی که بر حملهٔ بیگانه تکیه می‌کند، درست تأسیسات آب، نیروگاه‌ها و پل‌هایی را به خطر می‌اندازد که زندگیِ مشترک بی آن‌ها ادامه نمی‌یابد. و راهبردی که به‌جای متشکل کردنِ کارکنان این بخش‌ها بر یک شخص تکیه می‌کند، اندام‌هایی را که این شرایط را بر دوش می‌کشند، نیرومند نمی‌کند.

۵.۴ داوری

اگر با کارکرد مغز بسنجیم، رضا پهلوی نقش اندامی را ادعا نمی‌کند که در خدمت زندگیِ کل است. نقش سری را ادعا می‌کند که بر تن فرمان می‌راند. به زبان شیوهٔ اندیشه‌ای که این جستار بر آن تکیه دارد، در جایگاهی که او ادعا می‌کند، کارکردِ منی بر کارکردِ آنانی می‌چربد. این بدان معنا نیست که او نتواند در جنبشی دموکراتیک وظیفه‌ای سودمند انجام دهد. آن وقت صدایی می‌بود در میان صداهای بسیار، بی ادعای تجسم کل، با وکالتی برای مدتی معین و با حساب‌پس‌دهی. اما نقشی که او در واقع ادعا می‌کند، نقش دیگری است.

۶. آنچه اپوزیسیون دموکراتیک می‌تواند بیاموزد

از مقایسه با مغز و از ارزیابیِ آلترناتیوی که رضا پهلوی تجسم آن است، درس‌هایی برای اپوزیسیون دموکراتیک به دست می‌آید. این درس‌ها به شکل رهبری‌اش، پیوندش با جامعه، برخوردش با دانش و خطا و محتوای سیاستش مربوط‌اند.

۶.۱ شبکه‌ای از کارکردها به‌جای یک سر

اپوزیسیون به یک سر نیاز ندارد، بلکه به شبکه‌ای از کارکردها. پرسش «آلترناتیوِ شما کیست؟» فرض را بر این می‌گذارد که هر جنبشی به شخصی نیاز دارد که آن را در خود تجسم ببخشد. کارکرد مغز نشان می‌دهد که حتی در اندام‌واره هم کل را یک مرکز یگانه هدایت نمی‌کند. کل از همکاریِ بخش‌های بسیار پدید می‌آید. پس اپوزیسیون باید روشنفکران منتقد، شخصیت‌های رهبری دموکراتیک، سازمان‌های سیاسی، سندیکاها و انجمن‌های حرفه‌ای را چنان به هم پیوند دهد که یکدیگر را تکمیل و اصلاح کنند.

اپوزیسیون باید مشروعیتش را از کارکردش برای کل بگیرد. رهبری بر وکالت استوار است، برای مدتی معین سپرده می‌شود، حساب پس می‌دهد و به قاعده‌ها پایبند است. این قرار نیست تازه پس از سقوط حکومت معتبر شود. کسی که امروز ادعای رهبری دارد، باید همین امروز بگوید به چه کسی حساب پس می‌دهد و چگونه می‌توان برکنارش کرد.

۶.۲ پیوند با بدنِ جامعه

اپوزیسیون باید پیوندش را با بدنِ جامعه گسترش دهد. مهم‌ترین نشانه‌ها از خودِ کشور می‌آیند: از کارگران و کارکنان، از معلمان، پرستاران، بازنشستگان و دانشجویان، و از مردم همهٔ استان‌ها و همهٔ زبان‌ها. سندیکاها و انجمن‌های حرفه‌ای اندام‌هایی‌اند که این نشانه‌ها را دریافت می‌کنند و به آن‌ها وزن می‌بخشند. اپوزیسیونی که بیشتر در تبعید و در رسانه‌ها فعال است، به مغزی می‌ماند که بیشتر به خودش گوش می‌دهد تا به بدن.

برای این کار اپوزیسیون باید ترس را کاهش دهد. بدنی که پیوسته در تنگناست، نیرویش را صرف دفاع می‌کند و دیگر نیرویی برای آموختن ندارد. جامعه‌ای که در ترس زندگی می‌کند، به تفسیرهای آشنا و به یک منجی پناه می‌برد. بی‌خشونتی، امنیت حقوقی برای همه، حتی برای هواداران حکومت کنونی، و کنار گذاشتنِ هر امیدی به بمب‌های بیگانه، این شرط را فراهم می‌کنند که انسان‌ها بتوانند شکل دیگری از رهبری را بپذیرند، جز آنچه می‌شناسند.

۶.۳ دانش، مفهوم‌ها و آموختن از خطا

اپوزیسیون باید از خطاهایش بیاموزد. مغزی که به پیش‌بینی‌های نادرست می‌چسبد، بدن را به بیراهه می‌برد. پس اپوزیسیون باید نهادهایی بسازد که در آن‌ها نشانه‌های ناسازگار شنیده شوند و بتوان خطاها را آشکارا گفت، بی آن‌که منتقدان خائن شمرده شوند. رقابت گروه‌های اپوزیسیون با یکدیگر نشانهٔ ضعف نیست، بلکه وسیله‌ای برای شناختن خطاهاست. اپوزیسیون باید سیاستش را بر دانشِ آزموده استوار کند و آزادی علم را اصل خود قرار دهد.

افزون بر این باید مفهوم‌هایی فراهم کند که مردم با آن‌ها بتوانند وضعشان را دقیق‌تر تفسیر کنند. ظرافت مفهوم‌ها تعیین می‌کند که آدم تا چه اندازه می‌تواند بودجهٔ بدنش را تنظیم کند. به همین ترتیب، دقت مفهوم‌های اجتماعی هم تعیین می‌کند که جامعه تا چه اندازه می‌تواند زندگیِ مشترکش را تنظیم کند. روشنفکران منتقد در این‌جا وظیفه‌ای ویژه دارند. اما نباید به روحانیتی تازه بدل شوند که به مردم می‌گوید چه باید باور کنند.

۶.۴ سیاستِ شرایطِ بازتولید

سرانجام اپوزیسیون باید سیاستش را همچون تأمین شرایطِ بازتولیدِ جامعه بفهمد. اعتماد را نه با شعار، بلکه با پاسخ‌هایی آزمودنی به اجبارهایی به دست می‌آورد که انسان‌ها زیر آن‌ها زندگی می‌کنند: به کم‌آبی، فقر، بیماری، خشونت و جنگ. این پاسخ‌ها را باید برای هر سه مرحله بدهد: برای غلبه بر حکومت، برای دوران گذار و برای استقرار دموکراسی. تعهد به این‌که انفال و درآمدهای نفت به یک بودجهٔ واحد و عمومی منتقل شوند که به شهروندان حساب پس می‌دهد، جزو همین پاسخ‌هاست.

۷. سخن پایانی: رهبری یعنی خدمت

تصویر کهنهٔ سری که بر تن فرمان می‌راند، در آزمون پژوهش‌های تازهٔ مغز تاب نمی‌آورد. مغز فرمان نمی‌دهد. در خدمت زندگیِ کل اندام‌واره است، به نشانه‌های آن وابسته است، پیش‌بینی می‌کند، از خطاها می‌آموزد و وضعش را با مفهوم‌های آموخته تفسیر می‌کند. توانایی‌هایش از همکاریِ بخش‌های بسیار پدید می‌آیند، نه در یک مرکز یگانه.

اگر این را، با همهٔ قیدهایی که بر تصویر اندام‌واره وارد است، به جامعه برگردانیم، برداشتی از رهبری به دست می‌آید که درست در برابر برداشت از سلطه قرار دارد. رهبری کارکردی برای دیگران است. جایگاه‌های بسیاری آن را بر دوش می‌کشند: روشنفکران منتقد، شخصیت‌های رهبری دموکراتیک، سازمان‌های سیاسی، سندیکاها و انجمن‌های حرفه‌ای. رهبری در خدمت بصیرت به اجبارهایی است که انسان‌ها زیر آن‌ها زندگی می‌کنند، و در خدمت برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ بازتولیدِ جامعه. بر دانشِ آزموده تکیه دارد و پذیرای نقد و اصلاح می‌ماند.

«جمهوری اسلامی» این رابطه را وارونه کرده است. دارایی مشترک جامعه را به بودجهٔ حاکمیت بدل کرده، دانشی را که با اصول بنیادینِ ایمانی‌اش ناسازگار بود سرکوب کرده و نشانه‌های جامعه را با خشونت خاموش کرده است. آلترناتیوی که باز هم بر سری تکیه کند که جایگاهش را از تبارش می‌گیرد و بمب‌های بیگانه را همچون کمک خوشامد می‌گوید، این رابطه را از میان نمی‌برد. فقط شکلش را تغییر می‌دهد.

اپوزیسیون دموکراتیک می‌تواند از این‌جا درسی ساده بگیرد. هر که می‌خواهد رهبری کند، باید خدمت کند. و رهبری‌ای را که خدمت می‌کند، هیچ شخصی به‌تنهایی نمی‌تواند تجسم ببخشد. این رهبری باید بر دوش بسیاری باشد که به یکدیگر حساب پس می‌دهند.

واژه‌نامه

ارزش‌گذاریِ عاطفی (والانس) یعنی ارزیابیِ یک حالت همچون خوشایند یا ناخوشایند، و همچون خوب یا بد برای زندگی.

اصل اولویت سطح پایین‌تر می‌گوید که هر وظیفهٔ عمومی باید در سطحی انجام شود که به شهروندان نزدیک‌تر از همه است و از عهدهٔ آن وظیفه برمی‌آید.

انتظارهای الزامی، بایسته و رخصتی انتظارهایی‌اند که انسان‌ها از خود و از یکدیگر دارند. انتظارهای الزامی در حقوق تثبیت شده‌اند، انتظارهای بایسته در اخلاق و انتظارهای رخصتی در آداب و رسوم.

انفال در فقه اسلامی به اموالی گفته می‌شود که از آنِ هیچ فردی نیست و به امام تعلق دارد. قانون اساسی «جمهوری اسلامی» این اموال را در اختیار «حکومت اسلامی» می‌گذارد، و بخش بزرگی از آن‌ها را نهادهایی اداره می‌کنند که زیر نظر رهبر انقلاب‌اند.

بودجهٔ بدن دخل‌وخرج بدن در انرژی، آب، نمک و منابع دیگر است که مغز آن را پیش‌بینانه تنظیم می‌کند.

پیکربندی‌هایی که انسان‌ها با یکدیگر می‌سازند، شبکه‌هایی از نیازمندی‌ها و وابستگی‌های متقابل‌اند. انسان‌ها با شناختن و احساس کردنشان بخشی از پیکربندی‌هایی‌اند که با یکدیگر می‌سازند.

توازن‌های قدرت مناسباتِ کم‌وبیش پایدار اما دگرگون‌شوندهٔ وابستگی‌های متقابلِ انسان‌ها در مقام فرد و گروه‌اند. قدرت دارایی نیست، بلکه ویژگیِ رابطه‌هاست.

چهار اجبار عبارت‌اند از اجبارهای طبیعت بیرونی، اجبارهای طبیعت خود، دگرْاجبارها، یعنی اجبارهایی که انسان‌ها بر خود و بر یکدیگر اعمال می‌کنند، و خودْاجبارها. کسی که بر هر چهار اجبار کنترل اندکی دارد، کم‌قدرت است.

خطای پیش‌بینی وقتی پدید می‌آید که انتظار مغز با نشانه‌های رسیده جور نباشد. آن وقت مغز می‌تواند انتظارش را اصلاح کند یا به آن بچسبد.

دانه‌بندیِ هیجانی توانایی بازشناختنِ احساس‌ها با مفهوم‌های ظریف است. هرچه این توانایی بیشتر باشد، آدم وضعش را دقیق‌تر تفسیر می‌کند و بهتر از عهدهٔ آن برمی‌آید.

درون‌حسی دریافتِ درونِ بدنِ خود است، مثلاً دریافتِ ضربان قلب، تنفس، دما و گرسنگی.

سیاست برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ درون‌دولتی و میان‌دولتیِ جامعه است.

شرایطِ بازتولید همهٔ شرایطی است که انسان‌ها بی آن‌ها نمی‌توانند زندگیِ مشترکشان را ادامه دهند. زیرساخت‌ها، تأمین آب، انرژی، غذا و سلامت، آموزش و کار، امنیت و قانون، تأمین اجتماعی و صلح با دولت‌های دیگر از این جمله‌اند.

فاصله‌گیری توانِ نگریستن به وضع خود و احساس‌های خود از فاصله است، به‌جای آن‌که آن‌ها را بر پایهٔ آرزو و ترس تفسیر کنیم. این توان در رابطه با انسان‌های دیگر شکل می‌گیرد و پیش‌شرط دانشی با میزانِ واقع‌نماییِ بالاست.

کارکردِ منی و کارکردِ آنانی: کارکردِ منیِ یک جایگاه کارکردی است که آن جایگاه برای دارنده‌اش دارد. کارکردِ آنانی کارکردی است که دارنده‌اش با آن برای دیگران انجام می‌دهد. اگر توازن به سود کارکردِ منی جابه‌جا شود، جایگاه به ابزار سلطه یا سودجویی بدل می‌شود.

میزانِ واقع‌نماییِ یک دانش اندازه‌ای است که آن دانش پیوندهایی را که به آن‌ها مربوط است، درست بازمی‌نماید. در برابرش سهم تصویرهای برآمده از آرزو و ترس قرار دارد. این سهم هرچه خطری که انسان‌ها در آن زندگی می‌کنند بزرگ‌تر باشد، بیشتر است.

نشانگرهای پیکری نشانه‌هایی‌اند که تجربه‌ها در بدن بر جا می‌گذارند. نشان می‌دهند که یک امکان پیش‌تر به خوبی انجامیده یا به بدی، و پیش از آن‌که فکری در کار باشد، انتخاب را هدایت می‌کنند.

هم‌ایستایی (هومئوستاز) تنظیم پیوستهٔ زندگی است که اندام‌واره با آن اندازه‌هایی مانند دما و میزان آب و نمک را در مرزهایی تنگ نگه می‌دارد. احساس‌هایی که وضع این اندازه‌ها را گزارش می‌دهند، احساس‌های هم‌ایستایی نام دارند.

منابع

Lisa Feldman Barrett: How Emotions Are Made. The Secret Life of the Brain, Boston: Houghton Mifflin Harcourt 2017; deutsch: Wie Gefühle entstehen. Eine neue Sicht auf unsere Emotionen, übersetzt von Elisabeth Liebl, Hamburg: Rowohlt 2023. — ترجمهٔ فارسی: لیزا فلدمن بارت، هیجانات چگونه ساخته می‌شوند؟، ترجمهٔ میرجواد سیدحسینی، انتشارات تمدن علمی.

Antonio Damasio: Natural Intelligence & the Logic of Consciousness, New York: Pantheon 2026; London: Robinson / Little, Brown 2026.

آنتونیو داماسیو در گفت‌وگو با مایکل شرمر، The Michael Shermer Show، سپتامبر ۲۰۲۶.

Antonio Damasio: Descartes’ Error. Emotion, Reason, and the Human Brain, New York: Putnam 1994; deutsch: Descartes’ Irrtum. Fühlen, Denken und das menschliche Gehirn, München: List 1995. — ترجمهٔ فارسی: آنتونیو داماسیو، خطای دکارت، ترجمهٔ رضا اردلان، شنیدار نگار نوین.

Antonio Damasio: The Feeling of What Happens. Body and Emotion in the Making of Consciousness, New York: Harcourt 1999; deutsch: Ich fühle, also bin ich. Die Entschlüsselung des Bewusstseins, München: List 2000.

Antonio Damasio: The Strange Order of Things. Life, Feeling, and the Making of Cultures, New York: Pantheon 2018; deutsch: Im Anfang war das Gefühl. Der biologische Ursprung menschlicher Kultur, München: Siedler 2017.

Antonio Damasio: Feeling and Knowing. Making Minds Conscious, New York: Pantheon 2021; deutsch: Wie wir denken, wie wir fühlen. Die Ursprünge unseres Bewusstseins, München: Hanser 2021.

David Eagleman: “I feel, therefore I am” (نقد کتاب Natural Intelligence اثر داماسیو)، Business Standard، اکتبر ۲۰۲۶.

Norbert Elias: Was ist Soziologie?, München: Juventa 1970.

Norbert Elias: Die Gesellschaft der Individuen, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1987.

Norbert Elias: Engagement und Distanzierung, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1983.

Jerusalem Post: Pahlavi dismisses calls for US-led regime change in Iran, predicts ‘Cyrus Accord’ with Israel، ۶ ژانویهٔ ۲۰۲۶.

Fox News: Exiled crown prince calls on Iranian people to ‘finish the job,’ cheers Trump’s ‘humanitarian intervention’، ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶.

رضا پهلوی: پست در شبکه‌های اجتماعی، ۱۴ مارس ۲۰۲۶؛ Fox News، ۱۵ مارس ۲۰۲۶.

“Reza Pahlavi sparks controversy over Iran strike casualties”, Minute Mirror، ۲۵ آوریل ۲۰۲۶.

Al Jazeera، ۲۸ مارس ۲۰۲۶ (سخنرانی رضا پهلوی در کنفرانسی از محافظه‌کاران آمریکایی).

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران (۱۳۵۸/۱۹۷۹، بازنگری ۱۳۶۸/۱۹۸۹)، اصل‌های ۴۴، ۴۵ و ۴۹.

Reuters: Assets of the Ayatollah (Steve Stecklow, Babak Dehghanpisheh, Yeganeh Torbati), 11 November 2013.

داود غلام آزاد: آلترناتیوِ شما کیست؟ پاسخِ جمهوری‌خواهانه به پرسشی که نادرست طرح شده است، هانوفر، اکتبر ۲۰۲۶.

داود غلام آزاد: آنچه احساس‌ها می‌دانند و آنچه درنمی‌یابند، هانوفر، اکتبر ۲۰۲۶.

داود غلام آزاد: میهن‌دوستی به‌جای جنون ملی، هانوفر، اکتبر ۲۰۲۶.

Center for Human Rights in Iran: Iranians Lament Loss of Top Environmentalist From Governmental Post (Kaveh Madani), April 2018, https://iranhumanrights.org/2018/04/iranians-lament-loss-of-top-environmentalist-from-governmental-post-kaveh-madani

 

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

 

 

 

(*) داود غلام آزاد پروفسور باز نشسته رشته جامعه شناسی در دانشگاه هانوفر آلمان است. از ایشان نوشته ها و کتب متعددی در زمینه مشکلات دموکراسی در ایران موجود میباشد.

 

متن آلمانی نوشته: 

Führung, Organisation und Legitimität der demokratischen Opposition im Licht der Hirnforschung

Dawud Gholamasad

Abstract

In der iranischen Opposition wird seit Jahren darüber gestritten, wer sie führen soll. Oft wird dabei das alte Bild vom Kopf bemüht, der den Körper lenkt. Dieses Grundsatzpapier nimmt das Bild ernst und prüft es an dem, was die neuere Hirnforschung über die Funktion des Gehirns weiß. Nach der Psychologin Lisa Feldman Barrett besteht die wichtigste Aufgabe des Gehirns nicht im Denken, sondern darin, den Haushalt des Körpers vorausschauend zu regulieren. Nach dem Neurowissenschaftler Antonio Damasio dient das Gehirn der Regulierung des Lebens, und Bewusstsein entsteht nur dort, wo ein verletzlicher Körper etwas zu verlieren hat. In beiden Theorien ist das Gehirn kein Herrscher über den Körper. Es ist ein Organ, das dem Leben des ganzen Organismus dient, auf ständige Rückmeldungen aus dem Körper angewiesen ist und aus seinen Fehlern lernt. Das Papier zeigt, welche ähnlichen Funktionen kritische Intellektuelle, demokratische Führungspersönlichkeiten, politische Organisationen, Gewerkschaften und Berufsverbände in einer Gesellschaft erfüllen, die sich von der Herrschaft der Geistlichkeit befreien will. Es weist zugleich auf die Grenzen dieses Vergleichs hin, denn eine Gesellschaft ist kein Organismus. Alle diese Funktionen dienen der Einsicht in die Zwänge, unter denen die Menschen leben, und der Politik als demokratischer Herstellung und demokratischem Betrieb der allgemeinen inner- und zwischenstaatlichen Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft. Dazu gehört eine Politik, die sich wie die Wissenschaft auf geprüftes Wissen stützt und aus Fehlern lernt. Das Papier zeigt, was das in der Phase der Überwindung der „Islamischen Republik“, im Übergang und bei der demokratischen Etablierung bedeutet. Auf dieser Grundlage beurteilt es die Rolle Reza Pahlavis und fragt, was die demokratische Opposition daraus lernen kann.

1. Warum dieser Vergleich

1.1 Das Bild vom Kopf und vom Körper

Seit Jahrhunderten wird die Gesellschaft mit einem Körper verglichen und ihre Führung mit dem Kopf. Das Bild ist alt und wirkungsmächtig. Es legt nahe, dass der Kopf befiehlt und die Glieder gehorchen. Wer so denkt, sucht für eine Bewegung zuerst einen Kopf, eine Person, die sie verkörpert und lenkt. Die Frage „Wer ist eure Alternative?“, die der iranischen Opposition immer wieder gestellt wird, folgt diesem Bild.

Die neuere Hirnforschung zeigt, dass schon das Bild selbst falsch ist. Das Gehirn befiehlt dem Körper nicht. Es dient ihm. Es hängt in jedem Augenblick von seinen Signalen ab und hat keine andere Aufgabe als die, sein Leben zu sichern. Ein Gehirn, das vom Körper abgeschnitten ist, verliert das Bewusstsein. Wenn man den Vergleich zwischen Gehirn und Führung überhaupt ziehen will, dann ergibt er ein anderes Bild von Führung als das überlieferte.

1.2 Die Grenzen des Vergleichs

Ein solcher Vergleich hat aber Grenzen, und sie müssen von Anfang an benannt werden. Eine Gesellschaft ist kein Organismus. Ihre Glieder sind Menschen mit eigenem Bewusstsein, eigenen Interessen und eigenen Gefühlen. Sie bilden Figurationen, in denen sich die mehr oder weniger stabilen Machtbalancen verschieben, und sie können sich gegen die wenden, die sie führen. Das Bild vom Organismus ist in der Geschichte oft missbraucht worden, um Ungleichheit als natürlich darzustellen und Widerspruch als Krankheit. Der Vergleich darf deshalb nur als Vergleich von Funktionen dienen. Er kann zeigen, welche Aufgaben in einer Gesellschaft erfüllt werden müssen, damit sie ihr gemeinsames Leben regulieren kann. Er kann nicht begründen, dass irgendjemand über andere herrschen soll. Mit diesem Vorbehalt wird im Folgenden zunächst dargestellt, was die neuere Hirnforschung über die Funktion des Gehirns lehrt.

2. Die Funktion des Gehirns

2.1 Das vorhersagende Gehirn bei Lisa Feldman Barrett

Die Psychologin Lisa Feldman Barrett hat in ihrem Buch „How Emotions Are Made“ eine Auffassung vom Gehirn entwickelt, die viele überkommene Vorstellungen umkehrt. Nach ihr ist die wichtigste Aufgabe des Gehirns nicht das Denken und auch nicht das Fühlen. Seine wichtigste Aufgabe ist es, den Haushalt des Körpers zu regulieren. Sie spricht von einem Körperbudget. Jede Bewegung, jedes Wachstum, jede Abwehr einer Krankheit verbraucht Energie, Wasser, Salz und andere Mittel. Das Gehirn muss diese Ausgaben und Einnahmen so steuern, dass der Körper nicht in Not gerät.

Dafür wartet das Gehirn nicht ab, bis eine Not eingetreten ist. Es sagt voraus, was der Körper im nächsten Augenblick brauchen wird, und bereitet ihn darauf vor. Wer morgens aufsteht, dessen Gehirn hat den Blutdruck schon erhöht, bevor er sich bewegt. Das Gehirn ist danach vor allem ein Organ der Vorhersage. Aus früheren Erfahrungen bildet es Erwartungen darüber, was geschehen wird, und vergleicht sie fortlaufend mit den Signalen, die aus dem Körper und aus der Welt eintreffen. Stimmen Erwartung und Signal nicht überein, entsteht ein Vorhersagefehler. Das Gehirn kann dann seine Erwartung berichtigen, also lernen. Oder es kann die Signale übergehen und an seiner Erwartung festhalten. Das zweite spart Kraft, kann aber in die Irre führen.

Aus dem Körperinneren erhält das Gehirn zunächst nur ungeformte Signale. Sie sagen, ob der Zustand angenehm oder unangenehm ist und ob der Körper erregt oder ruhig ist. Was daraus als Angst, Zorn, Scham oder Freude erlebt wird, entscheidet das Gehirn, indem es diese Signale mit Begriffen deutet, die ein Mensch von anderen gelernt hat. Emotionen sind deshalb nach Barrett keine angeborenen Programme, die bei jedem Menschen gleich ablaufen. Sie werden aus Signalen des Körpers und gelernten Begriffen gebildet. Je feiner die Begriffe sind, über die ein Mensch verfügt, desto genauer kann er seine Lage deuten und desto besser kann er seinen Haushalt regulieren. Sie nennt diese Fähigkeit emotionale Körnung.

Schließlich betont sie, dass Menschen ihre Körperbudgets nicht allein regulieren. Sie regulieren sie gegenseitig. Eine vertraute Stimme beruhigt, ein feindseliges Wort kostet Kraft, Einsamkeit belastet den Haushalt des Körpers auf Dauer. Die Begriffe, mit denen Menschen ihre Gefühle deuten, sind zudem gesellschaftliche Wirklichkeit. Sie bestehen, weil Menschen sich auf sie verständigen (Barrett, How Emotions Are Made, 2017).

2.2 Das Gehirn im Dienst des Lebens bei Antonio Damasio

Der Neurowissenschaftler Antonio Damasio kommt auf einem anderen Weg zu einem verwandten Ergebnis. Seit seinem ersten Buch „Descartes’ Irrtum“ hat er gezeigt, dass Menschen, die die Signale ihres Körpers nicht mehr empfangen, zwar klug reden, aber im Leben unvernünftig entscheiden. Vernünftiges Handeln ist auf Gefühle angewiesen. Erfahrungen hinterlassen im Körper Signale, die er somatische Marker nannte. Sie zeigen an, ob eine Möglichkeit früher gut oder schlecht ausgegangen ist, und lenken die Wahl, bevor nachgedacht wird.

In seinen späteren Büchern hat er diesen Gedanken zu einer Theorie des Bewusstseins ausgebaut, die er in seinem neuen Buch „Natural Intelligence and the Logic of Consciousness“ von 2026 zusammenfasst. Ihr Anlass ist die künstliche Intelligenz. Warum haben Systeme, die schneller rechnen als jedes Gehirn, kein Bewusstsein? Seine Antwort lautet, dass ihnen der Körper fehlt. Ein System ohne Stoffwechsel hat nichts zu schützen. Für es steht nichts auf dem Spiel. Bewusstsein entsteht nur dort, wo ein verletzlicher Organismus sein Leben regulieren muss.

Das Gehirn hat nach Damasio die Aufgabe, dieser Regulierung zu dienen. „Wir haben Gehirne, weil wir Körper haben“, sagt er (Damasio im Gespräch mit Michael Shermer, The Michael Shermer Show, September 2026). Über Nervenfasern aus dem ganzen Körper erreichen den Hirnstamm ständig Signale über Herzschlag, Atmung, Temperatur und die Zusammensetzung des Blutes. Aus ihnen entstehen Gefühle wie Hunger, Durst, Schmerz und Wohlbefinden. Diese Gefühle sind von selbst bewusst, weil das Überleben davon abhängt, dass sie sofort bemerkt werden. Das Bewusstsein beginnt deshalb nicht oben in der Großhirnrinde, sondern unten, im Hirnstamm. Wird dort ein kleiner Bereich zerstört, fällt der Mensch ins Koma, obwohl seine Großhirnrinde unversehrt ist.

Damasio unterscheidet drei Vorgänge, die zusammenarbeiten. Ein wahrnehmendes Erleben erfasst die Welt draußen. Ein reflektierendes, sprachliches Erleben arbeitet mit Erinnerung, Worten und Planung. Und ein fühlendes Erleben beruht auf der Wahrnehmung des eigenen Körperinneren. Dieses fühlende Erleben bewertet alles andere fortlaufend als gut, neutral oder schlecht für das Leben. Intelligenz besteht nach ihm in der Wirksamkeit, mit der Gefühle mit Gedanken und Erinnerungen verbunden werden. Das Gehirn ist danach kein Rechner, der über dem Körper thront. Es ist ein Teil des lebenden Organismus, der dessen Zustand meldet, bewertet und seine Regulierung vorbereitet.

2.3 Was beide gemeinsam lehren

Barrett und Damasio stellen verschiedene Fragen. Barrett fragt, wie Emotionen entstehen, Damasio fragt, wie Bewusstsein entsteht. In ihrem Bild vom Gehirn stimmen sie aber in sechs Punkten überein, und diese Punkte sind für den Vergleich mit gesellschaftlichen Positionen entscheidend.

Erstens dient das Gehirn dem Leben des ganzen Organismus. Es hat keinen Zweck außerhalb dieses Lebens.

Zweitens hängt es in jedem Augenblick von den Signalen aus dem Körper ab. Abgeschnitten von ihnen, verliert es seine Orientierung und im äußersten Fall das Bewusstsein.

Drittens sagt es voraus und bereitet vor. Es wartet nicht, bis die Not eingetreten ist.

Viertens lernt es aus seinen Fehlern, wenn es die Signale ernst nimmt, die seinen Erwartungen widersprechen. Hält es an falschen Erwartungen fest, führt es den Körper in die Irre.

Fünftens bewertet es, was gut und was schlecht für das Leben ist, und es deutet die Signale des Körpers mit Begriffen, die von anderen gelernt sind. Je genauer diese Begriffe sind, desto besser gelingt die Regulierung.

Sechstens gibt es im Gehirn keinen einzelnen Befehlshaber. Es gibt kein kleines Männchen im Kopf, das alles lenkt. Die Leistungen des Gehirns entstehen im Zusammenspiel vieler Bereiche, die verschiedene Aufgaben haben und aufeinander angewiesen sind. Diese sechs Merkmale bilden den Maßstab, an dem im Folgenden die Positionen in der Gesellschaft gemessen werden.

3. Ähnliche Funktionen in der Gesellschaft

Eine Gesellschaft, die ihr gemeinsames Leben regulieren will, braucht Positionen, die ähnliche Funktionen erfüllen. Sie muss die Lage der Menschen wahrnehmen, ihre Nöte melden, vorausschauend handeln, aus Fehlern lernen, Begriffe zur Deutung ihrer Lage bereitstellen und die vielen Leistungen miteinander verbinden. In der hier zugrunde gelegten Denkweise hat jede gesellschaftliche Position eine Ich-Funktion, also die Funktion, die sie für ihren Inhaber hat, und eine Sie-Funktion, also die Funktion, die er mit ihr für die anderen erfüllt. Der Vergleich mit dem Gehirn macht deutlich, worin die Sie-Funktion der folgenden Positionen besteht. Er macht zugleich deutlich, wann sich die Balance zugunsten der Ich-Funktion verschiebt, bis die Position dem Ganzen nicht mehr dient, sondern es beherrscht.

3.1 Kritische Intellektuelle anstelle der Geistlichkeit

In Iran hat die schiitische Geistlichkeit über Jahrhunderte eine Funktion erfüllt, die der Deutungsarbeit des Gehirns ähnelt. Sie stellte die Begriffe bereit, mit denen die Menschen ihre Lage, ihr Leid, ihre Hoffnungen und ihre Pflichten deuteten. Sie sagte, was gut und was schlecht ist, und gab den Menschen Halt in einer unsicheren Welt. Ihre Autorität beruhte aber nicht auf der Prüfung dieser Begriffe an der Erfahrung. Sie beruhte auf dem Anspruch, im Namen Gottes zu sprechen. Ein solches Deutungsmonopol entzieht sich der Berichtigung. Wo die Erfahrung der Menschen den Deutungen widerspricht, gilt nicht die Deutung als falsch, sondern die Erfahrung als Versuchung oder Verirrung. 1979 konnte die Geistlichkeit dieses Monopol in Herrschaft verwandeln. Seitdem zeigt sich, was geschieht, wenn eine Instanz der Deutung die Signale der Gesellschaft übergeht und an ihren Erwartungen festhält. Sie führt die Gesellschaft in die Irre.

Kritische Intellektuelle sollen diese Funktion nicht einfach übernehmen, sondern verändern. Ihre Aufgabe gleicht der des Gehirns, das Signale mit gelernten Begriffen deutet, aber seine Deutungen fortlaufend an den Signalen prüft. Sie sollen Begriffe bereitstellen, mit denen die Menschen ihre Erfahrungen genauer deuten können, etwa die Unterscheidung zwischen dem Gemeinwesen und der Herrschaft, zwischen Rechten und Gnaden, zwischen Bürgern und Herkunftsgruppen. Diese Begriffe sollen einen höheren Realitätsgehalt haben als die alten. Und sie sollen so beschaffen sein, dass die Menschen sie selbst an ihrer Erfahrung prüfen können. Damit gleicht ihre Arbeit der Verfeinerung der Begriffe, die Barrett emotionale Körnung nennt. Wer seine Lage genauer unterscheiden kann, kann sie besser bewältigen.

Ihre Autorität darf deshalb nur auf der Überzeugungskraft ihrer Gründe beruhen. Kritisch sind sie nur, solange sie ihre eigenen Deutungen der Berichtigung aussetzen. Die iranische Geschichte zeigt, dass auch Intellektuelle zu einer neuen Geistlichkeit werden können. Manche haben in den Jahrzehnten vor der Revolution selbst die Rückkehr zu einem vermeintlich ursprünglichen, eigenen Selbst gegen die Verwestlichung gepredigt und damit der islamistischen Herrschaft den Weg bereitet. Sie haben die Signale der Gesellschaft nicht gedeutet, sondern ihr eine Erwartung aufgezwungen. Die Funktion der kritischen Intellektuellen besteht also nicht darin, den Menschen zu sagen, was sie zu glauben haben. Sie besteht darin, ihnen Orientierungsmittel zu geben, mit denen sie sich selbst orientieren können.

3.2 Demokratische Führungspersönlichkeiten

Demokratische Führungspersönlichkeiten erfüllen eine Funktion, die der Vorhersage und Vorbereitung durch das Gehirn ähnelt. Sie müssen Lagen voraussehen, bevor sie eintreten, Entscheidungen unter Unsicherheit treffen und die Kräfte vieler Menschen auf gemeinsame Ziele ausrichten. Ohne solche Koordination zerfällt jede Bewegung in vereinzelte Handlungen, die sich gegenseitig aufheben.

Ihre Funktion bleibt aber an das Ganze gebunden, dem sie dient. Wie das Gehirn auf die Signale des Körpers angewiesen ist, so sind sie auf die Rückmeldungen der Menschen angewiesen, die sie vertreten. Sie müssen hören, was diese Menschen brauchen und fürchten, und sie müssen ihre Erwartungen berichtigen, wenn die Erfahrung ihnen widerspricht. Eine Führung, die nur noch ihre eigenen Erwartungen bestätigt sieht und widersprechende Signale übergeht, gleicht einem Gehirn, das an falschen Vorhersagen festhält. Sie führt die Bewegung in die Irre.

Daraus ergeben sich die Merkmale demokratischer Führung. Sie beruht auf einem Auftrag derer, die geführt werden, und nicht auf Abstammung oder göttlicher Berufung. Sie ist auf Zeit verliehen und kann entzogen werden. Sie legt Rechenschaft ab, und sie ist an Regeln gebunden, die sie nicht selbst ändern kann. Vor allem verkörpert sie das Ganze nicht. Wie es im Gehirn kein Männchen gibt, das alles lenkt, so gibt es in einer demokratischen Bewegung keine Person, in der sich das Volk verkörpert. Es gibt Personen, die bestimmte Aufgaben für das Ganze erfüllen, solange das Ganze ihnen diese Aufgaben anvertraut.

3.3 Demokratische politische Organisationen

Politische Organisationen erfüllen eine Funktion, die den Nervenbahnen und den verbindenden Zentren des Gehirns ähnelt. Sie sammeln die vielen verstreuten Signale der Gesellschaft, die Forderungen, Klagen und Hoffnungen einzelner Gruppen, und verdichten sie zu Programmen. Sie übermitteln diese Programme in die Öffentlichkeit und zu den Entscheidungsträgern, und sie tragen deren Entscheidungen zurück zu den Menschen. Sie bilden Menschen für öffentliche Aufgaben aus und wählen unter ihnen diejenigen aus, denen Führungsaufgaben anvertraut werden. Und sie machen sichtbar, dass es mehr als einen Weg gibt.

Eine demokratische Gesellschaft braucht mehrere solcher Organisationen. Wie im Gehirn verschiedene Bereiche verschiedene Aufgaben erfüllen und sich gegenseitig ergänzen und berichtigen, so vertreten verschiedene Parteien verschiedene Gruppen und Erfahrungen. Ihr Wettbewerb ist keine Spaltung, sondern ein Mittel, Fehler zu erkennen und zu berichtigen. Eine Organisation erfüllt diese Funktion aber nur, wenn sie selbst offen für die Signale ihrer Mitglieder ist. Organisationen, in denen eine Person oder eine kleine Gruppe bestimmt, gleichen einem Gehirn, das die Verbindung zu großen Teilen des Körpers verloren hat.

3.4 Gewerkschaften

Gewerkschaften erfüllen eine Funktion, die der Wahrnehmung des Körperinneren ähnelt, also der Interozeption. Sie melden den Zustand des arbeitenden Teils der Gesellschaft. Sie melden, ob die Löhne zum Leben reichen, ob die Arbeit die Gesundheit zerstört und ob Menschen um ihre Existenz fürchten. Diese Signale sind so grundlegend wie Hunger und Schmerz für den Organismus. Eine Gesellschaft, die sie nicht empfängt, kann ihr gemeinsames Leben nicht regulieren.

Gewerkschaften melden diese Signale aber nicht nur. Sie verleihen ihnen auch Gewicht. Organisiert können Arbeitende ihre Forderungen durchsetzen, die sie allein nicht durchsetzen könnten. Damit verschieben sie die Machtbalancen zugunsten der Machtschwächeren. In Iran haben die Busfahrer in Teheran, die Arbeiter der Zuckerrohrfabrik Haft Tappeh, die Lehrer mit ihren Berufsverbänden, die Lastwagenfahrer und die Beschäftigten der Ölindustrie gezeigt, welche Kraft solche Organisationen haben. Gerade deshalb hat die „Islamische Republik“ sie verfolgt und ihre Vertreter eingesperrt. Eine Herrschaft, die die Signale der Arbeitenden unterdrückt, gleicht einem Gehirn, das den Schmerz abschaltet. Sie spürt die Verletzung nicht mehr, bis es zu spät ist.

3.5 Berufsverbände

Berufsverbände von Anwälten, Ärzten, Ingenieuren, Lehrern, Journalisten und Schriftstellern erfüllen eine Funktion, die den spezialisierten Bereichen des Gehirns ähnelt. Jeder von ihnen verfügt über ein besonderes Wissen, das für das gemeinsame Leben unentbehrlich ist. Anwälte wissen, wie Rechte geschützt werden. Ärzte wissen, wie Krankheiten entstehen und wie man ihnen vorbeugt. Ingenieure wissen, wie Wasser, Strom und Verkehr gesichert werden. Dieses Wissen hat einen hohen Realitätsgehalt, weil es täglich an der Erfahrung geprüft wird.

Berufsverbände sichern die Maßstäbe dieses Wissens und schützen es vor dem Zugriff der Herrschenden. Ein unabhängiger Anwaltsverband kann Rechte verteidigen, auch gegen den Staat. Ein unabhängiger Ärzteverband kann die Wahrheit über eine Seuche sagen, auch wenn sie der Herrschaft schadet. Wo die Herrschenden diese Verbände unterwerfen, verliert die Gesellschaft eine ihrer wichtigsten Quellen genauer Orientierung. Die „Islamische Republik“ hat das immer wieder versucht, beim Anwaltsverband ebenso wie beim Schriftstellerverband, den sie schon 1981 verboten hat.

3.6 Das Zusammenspiel

Keine dieser Positionen kann die Funktion des Ganzen allein erfüllen. Intellektuelle ohne Organisationen bleiben ungehört. Führungspersönlichkeiten ohne Gewerkschaften und Berufsverbände empfangen nicht die Signale, die sie brauchen. Organisationen ohne kritische Intellektuelle verlieren die Fähigkeit, ihre eigenen Deutungen zu prüfen. Wie im Gehirn entsteht die Leistung erst im Zusammenspiel vieler Teile, die aufeinander angewiesen sind und sich gegenseitig berichtigen.

Hier zeigt sich auch die Grenze des Vergleichs am deutlichsten. Im Organismus ist das Zusammenspiel durch die Entwicklung der Gattung gesichert. In einer Gesellschaft muss es von Menschen hergestellt und gegen die Versuchung verteidigt werden, die eigene Position über das Ganze zu stellen. Die Balance zwischen Ich-Funktion und Sie-Funktion ist nie gesichert. Sie muss durch Regeln, Rechenschaft und die Möglichkeit, Amtsinhaber abzulösen, immer wieder hergestellt werden.

4. Die gemeinsame Aufgabe: Einsicht in die Zwänge und demokratische Politik

4.1 Freiheit als Einsicht in die Zwänge

Wozu dienen alle diese Funktionen? Das Gehirn dient der Regulierung des Lebens. Es gelingt ihm, wenn es die Signale aus dem Körper und aus der Welt genau erfasst und richtig deutet. Es scheitert, wenn es sie übergeht oder an falschen Erwartungen festhält. Seine Leistung besteht also nicht darin, sich über die Bedingungen des Lebens hinwegzusetzen, sondern darin, sie zu erkennen und mit ihnen umzugehen.

Für eine Gesellschaft gilt Ähnliches. Freiheit ist in diesem Sinne Einsicht in die Notwendigkeit, genauer in die Zwänge, unter denen die Menschen leben. Es sind vier Zwänge. Da sind zunächst die Zwänge der äußeren Natur. In Iran sind das vor allem Dürre und Wassermangel, das Absinken des Bodens durch ausgepumptes Grundwasser, die Verschmutzung der Luft in den großen Städten und die Gefahr von Erdbeben. Dazu kommen die Zwänge der eigenen Natur, also die Bedürfnisse der Menschen nach Nahrung, Wasser, Wärme, Gesundheit und Sicherheit, die durch Armut und Teuerung immer weniger befriedigt werden. Hinzu treten die Fremdzwänge, die die Menschen auf sich selbst und aufeinander ausüben. Dazu gehören die Gewalt der Herrschenden, die Drohung und der Angriff fremder Staaten, die Sanktionen, aber auch die Erwartungen, die Menschen aneinander richten. Und schließlich wirken die Selbstzwänge. Zu ihnen gehört die normative Struktur der Gesellschaft, soweit die Menschen sie verinnerlicht haben. Diese Struktur besteht aus den Erwartungen, die die Menschen an sich selbst und aneinander richten. Muss-Erwartungen sind im Recht festgelegt, Soll-Erwartungen in der Moral und Kann-Erwartungen in der Sitte. Hinzu kommen die Glaubensaxiome und Werthaltungen, die ihnen sagen, was gut und böse, rein und unrein, ehrenhaft und schändlich ist. In Iran gehören dazu die religiösen Pflichten, die Vorstellungen von Familienehre und Ansehen, die Ordnung zwischen den Geschlechtern und der Gehorsam gegenüber Älteren und Höhergestellten. Sind diese Erwartungen zur zweiten Natur geworden, wirken sie auch dann, wenn niemand sie von außen einfordert. Sie melden sich als Gewissen, als Scham und als Schuld. Zu den Selbstzwängen gehören auch die verinnerlichten Deutungsmuster und Gefühle, mit denen die Menschen ihre Lage deuten, darunter die Furcht und das Vertrauen auf einen Retter.

Die Kontrollchancen über diese vier Zwänge sind ungleich verteilt. Wer über alle vier wenig Kontrolle hat, ist machtschwach. Eine Gesellschaft wird in dem Maße frei, in dem ihre Mitglieder diese Zwänge erkennen und gemeinsam eine größere Kontrolle über sie gewinnen. Die Funktionen, die in diesem Papier beschrieben werden, dienen genau dieser Einsicht und dieser Kontrolle. Gewerkschaften und Berufsverbände melden die Zwänge, unter denen die Menschen leben. Kritische Intellektuelle stellen die Begriffe bereit, mit denen sie sich genau unterscheiden lassen. Organisationen und Führungspersönlichkeiten verbinden diese Einsicht zu gemeinsamem Handeln.

4.2 Politik als Regulierung des gemeinsamen Lebens

Was das Gehirn für den Körper leistet, leistet die Politik für die Gesellschaft. Das Gehirn reguliert das Körperbudget vorausschauend, damit der Organismus nicht in Not gerät. Politik ist in dem hier zugrunde gelegten Verständnis die demokratische Herstellung und der Betrieb der allgemeinen inner- und zwischenstaatlichen Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft. Gemeint sind alle Bedingungen, ohne die die Menschen ihr gemeinsames Leben nicht fortführen können. Dazu gehören zunächst die Infrastrukturen, ohne die die unmittelbaren Produktions- und Verteilungsprozesse nicht möglich wären. Das sind die Verkehrseinrichtungen wie Straßen, Schienen, Häfen und Flughäfen, die Kommunikationseinrichtungen wie Post, Telefon und Internet, die Netze für Wasser, Strom und Gas sowie die Lager und Märkte, über die Güter zu den Menschen gelangen. Dazu gehören weiter die Versorgung mit Wasser und Energie, Nahrung und Gesundheit, Bildung und Arbeit, die Sicherheit vor Gewalt und die Geltung des Rechts. Dazu gehört auch die Sicherung gegen die großen Lebensrisiken wie Krankheit, Alter und Arbeitslosigkeit, die ein Sozialstaat als Recht der Bürger gewährleistet und nicht als Gnade der Herrschenden. Und dazu gehören die zwischenstaatlichen Bedingungen, also der Frieden mit den Nachbarn, der Handel und die Zusammenarbeit über gemeinsame Ressourcen wie die Flüsse, die Iran mit seinen Nachbarstaaten teilt.

Was im Organismus das Körperbudget ist, ist in der Gesellschaft zunächst der Staatshaushalt, also die Gesamtheit der öffentlichen Einnahmen und Ausgaben, aus denen die Reproduktionsbedingungen hergestellt und betrieben werden. Zum Haushalt einer Gesellschaft gehören aber auch ihre natürlichen Ressourcen, also Wasser, Boden, Luft und Bodenschätze, dazu die Gesundheit, das Wissen und die Arbeitskraft ihrer Menschen und das Vertrauen, das sie einander und ihren Einrichtungen entgegenbringen. Am deutlichsten zeigt sich das in Iran am Wasser. Seit Jahrzehnten wird mehr Grundwasser entnommen, als nachfließt, der Boden sinkt ab, und Städte wie Teheran stehen vor der Erschöpfung ihrer Vorräte. Das gleicht einem Körper, der dauerhaft mehr verbraucht, als er aufnimmt.

Für die Frage nach Führung und Legitimität ist vor allem die Einnahmeseite entscheidend. Im Organismus speist der Körper selbst das Gehirn, und deshalb bleibt das Gehirn an seine Signale gebunden. In der hier zugrunde gelegten Denkweise beruht die Staatsbildung auf dem Gewalt- und dem Steuermonopol. Ein Staat, der von den Steuern seiner Bürger lebt, ist auf sie angewiesen und muss ihnen Rechenschaft geben. Die „Islamische Republik“ dagegen lebt zu einem großen Teil von Einnahmen, die nicht aus der Arbeit der Bürger stammen. Dazu gehört die Rente aus dem Öl. Dazu gehören aber auch die Anfal. In der islamischen Rechtslehre bezeichnet dieser Begriff Güter, die keinem Einzelnen gehören und deshalb dem Imam zustehen. Die Verfassung der „Islamischen Republik“ stellt Ödland und herrenloses Land, Bodenschätze, Meere, Seen, Flüsse, Wälder, Weiden, Erbschaften ohne Erben, Vermögen ungeklärten Eigentums und das Vermögen, das „Usurpatoren“ abgenommen wurde, der „islamischen Regierung“ zur Verfügung (Verfassung der Islamischen Republik Iran, Artikel 45). Weitere Artikel erlauben die Einziehung von Vermögen, das als unrechtmäßig erworben gilt (ebd., Artikel 49). Über einen großen Teil dieser Güter verfügen Einrichtungen, die dem Revolutionsführer unterstehen und keiner Kontrolle durch das Parlament unterliegen, darunter das Hauptquartier zur Ausführung des Befehls des Imams und die großen Stiftungen. Allein das Vermögen dieses Hauptquartiers wurde 2013 auf rund 95 Milliarden Dollar geschätzt (Reuters, Assets of the Ayatollah, 11. November 2013). So entsteht neben dem Staatshaushalt ein zweiter Haushalt der Herrschaft, der aus dem Gemeinbesitz der Gesellschaft gespeist wird, aber nur der Herrschaft Rechenschaft schuldet. Eine solche Herrschaft gleicht einem Gehirn, das sich aus Quellen ernährt, die nicht durch den Körper gehen, und deshalb dessen Signale übergehen kann. Daraus erklärt sich auch, warum sie die Grundsicherung als Almosen nach Gefolgschaft verteilen kann, statt sie als Recht zu gewährleisten.

Eine demokratische Ordnung braucht deshalb einen einzigen, öffentlichen Haushalt, der überwiegend aus den Beiträgen der Bürger gespeist wird und dem Parlament Rechenschaft schuldet. Die Anfal und die Einnahmen aus dem Öl müssen in diesen Haushalt überführt, offengelegt und für die Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft verwendet werden. Und die natürlichen Ressourcen müssen so schonend genutzt werden, dass der Haushalt der Gesellschaft nicht dauerhaft im Defizit bleibt.

Demokratisch ist diese Politik, wenn die Bürger selbst über diese Bedingungen bestimmen und die, die sie in ihrem Auftrag herstellen und betreiben, ihnen Rechenschaft schulden. Wie das Gehirn auf die Signale des Körpers angewiesen ist, so ist eine solche Politik auf die Signale der Bürger angewiesen, die ihr Gewerkschaften, Berufsverbände, Organisationen und eine freie Öffentlichkeit übermitteln.

4.3 Politik als Wissenschaft

Das Gehirn reguliert den Körper nicht nach Belieben. Es bildet Erwartungen aus Erfahrung, prüft sie an den eintreffenden Signalen und berichtigt sie, wenn sie sich als falsch erweisen. Darin gleicht es dem Vorgehen der Wissenschaft. Auch Politik als demokratische Herstellung und demokratischer Betrieb der Reproduktionsbedingungen kann nur gelingen, wenn sie sich auf Wissen stützt, das auf diese Weise gewonnen und geprüft wird.

Politik als Wissenschaft heißt zweierlei. Erstens braucht die Politik ein Wissen mit möglichst hohem Realitätsgehalt über die Zwänge, unter denen die Menschen leben. Sie braucht Messungen über Grundwasser, Niederschläge und Energieverbrauch, Zahlen über Armut, Arbeitslosigkeit und Gesundheit und Kenntnisse über die Wirkung von Gesetzen und Maßnahmen. Solches Wissen entsteht in Hochschulen, in unabhängigen Forschungseinrichtungen, in öffentlichen Ämtern für Statistik und in den Berufsverbänden. Es setzt Distanzierung voraus, also die Fähigkeit, die eigene Lage mit Abstand zu betrachten, statt sie nach Wunsch und Angst zu deuten. Zweitens muss die Politik selbst wie ein wissenschaftliches Verfahren angelegt sein. Ihre Entscheidungen beruhen auf Annahmen darüber, was sie bewirken werden. Diese Annahmen müssen offengelegt, an den Folgen geprüft und berichtigt werden, wenn sie sich als falsch erweisen. Das gelingt nur, wenn Kritik erlaubt ist, wenn die Daten öffentlich sind und wenn die Verantwortlichen abgelöst werden können.

Die „Islamische Republik“ hat das Gegenteil getan. Sie hat ihre Politik auf Glaubensaxiome und auf den Machterhalt gegründet und Wissen, das ihnen widersprach, unterdrückt. Wissenschaftler, die vor der Erschöpfung des Wassers warnten, wurden verdächtigt und verfolgt. Der stellvertretende Leiter der Umweltbehörde, der Wasserforscher Kaveh Madani, wurde 2018 verhört, öffentlich angefeindet und musste das Land verlassen (Center for Human Rights in Iran, April 2018). Mehrere Umweltschützer, die bedrohte Tierarten erforschten, wurden im selben Jahr als Spione verhaftet, einer von ihnen starb in der Haft. Eine solche Herrschaft gleicht einem Gehirn, das die Signale abschaltet, die seinen Erwartungen widersprechen. Sie kann aus ihren Fehlern nicht lernen, und die Gesellschaft trägt die Folgen. Die demokratische Opposition muss deshalb die Freiheit der Wissenschaft, die Unabhängigkeit der Forschung und die Öffentlichkeit der Daten zu Grundsätzen ihrer Politik machen.

4.4 Die Aufgabe in drei Phasen

Diese Aufgabe stellt sich in drei Phasen jeweils anders.

In der Phase der Überwindung der „Islamischen Republik“ muss die Opposition zeigen, dass diese Herrschaft die Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft nicht sichert, sondern zerstört. Sie hat das Wasser des Landes verschwendet, die Einnahmen aus dem Öl für ihre Herrschaft und ihre Kriege verwendet und den Gemeinbesitz der Gesellschaft in einen Haushalt der Herrschaft verwandelt. Die Opposition muss aber auch zeigen, dass sie selbst diese Bedingungen besser sichern kann. Dazu braucht sie überprüfbare Vorschläge für die Versorgung mit Wasser und Energie, für die soziale Sicherung und für den Frieden mit den Nachbarn. Und sie muss die Organe stärken, ohne die diese Bedingungen nicht hergestellt werden können. Die Beschäftigten der Wasserwerke, der Kraftwerke, der Ölindustrie, der Krankenhäuser und der Schulen sind der Körper, ohne den keine Herrschaft und keine Alternative bestehen kann. Ihre Organisierung ist deshalb zugleich der wirksamste gewaltfreie Druck auf die Herrschaft und die Grundlage einer künftigen Ordnung. Schließlich muss die Opposition schon jetzt sagen, wie die Anfal und die Einnahmen aus dem Öl künftig offengelegt und in einen öffentlichen Haushalt überführt werden sollen.

In der Übergangsphase muss vor allem verhindert werden, dass die Reproduktionsbedingungen zusammenbrechen. Wasser und Strom müssen weiter fließen, Löhne und Renten müssen weiter gezahlt werden, die öffentliche Ordnung muss gesichert sein. Die Erfahrungen anderer Länder zeigen, dass ein Machtwechsel, der die Verwaltung zerschlägt und ihre Beschäftigten pauschal ausschließt, die Menschen in Not und Gewalt stürzen kann. Ein Übergangsgremium muss deshalb dafür sorgen, dass die Verwaltung weiterarbeitet, und zugleich die Verantwortlichen für schwere Verbrechen vor unabhängige Gerichte bringen, ohne Rache an allen zu üben, die dem alten Staat gedient haben. Es muss auf Zeit eingesetzt sein, Rechenschaft ablegen und den Weg zu freien Wahlen und einer verfassungsgebenden Versammlung öffnen. In dieser Phase entscheidet sich, ob die Menschen die neue Ordnung als Gewinn an Sicherheit erleben oder als Verlust.

In der Phase der demokratischen Etablierung müssen die Funktionen, die heute in der Opposition entstehen, zu dauerhaften Einrichtungen werden. Eine Verfassung muss die Rechte der Bürger und die Regeln der Politik festlegen. Ein Sozialstaat muss die Grundsicherung als Recht gewährleisten. Gemeinden und Provinzen müssen ihre Angelegenheiten nach dem Subsidiaritätsprinzip selbst verwalten können. Gewerkschaften und Berufsverbände müssen unabhängig sein, und eine freie Öffentlichkeit muss die Signale der Bürger hörbar machen. Erst dann kann die Gesellschaft ihre Reproduktionsbedingungen so regulieren, wie ein gesundes Gehirn den Körper reguliert, vorausschauend, lernfähig und im Dienst des Ganzen.

5. Die Rolle Reza Pahlavis

Auf dieser Grundlage lässt sich die Rolle Reza Pahlavis beurteilen. Er ist zweifellos eine der bekanntesten Persönlichkeiten der iranischen Opposition. Viele Menschen setzen Hoffnungen auf ihn, und er hat sich wiederholt zu demokratischen Wahlen und zu einer Volksabstimmung über die künftige Staatsform bekannt. Die Frage ist, welche Funktion er tatsächlich beansprucht und erfüllt. Sie lässt sich an den Merkmalen beantworten, die die Funktion des Gehirns kennzeichnen.

5.1 Herkunft statt Auftrag

Sein Anspruch beruht nicht auf einem Auftrag, sondern auf seiner Herkunft. Er beansprucht die Führung des Übergangs als Erbe einer Dynastie. Zwei Wochen nach Beginn der zweiten Kriegsrunde erklärte er, das Übergangssystem werde „unter meiner Führung“ bereit sein, die Regierung zu übernehmen (Beitrag in den sozialen Medien, 14. März 2026; Fox News, 15. März 2026). Ein Auftrag derer, die er führen will, liegt dem nicht zugrunde. Im Bild des Gehirns gleicht das einem Zentrum, das seinen Rang nicht aus seiner Funktion für den Körper ableitet, sondern aus seiner Abstammung.

Zugleich beansprucht er, das Ganze zu verkörpern. Auf Kundgebungen seiner Anhänger wird die Losung „ein Volk, ein Führer, eine Fahne“ gerufen. Das ist das Bild vom Kopf, der den Körper lenkt, und vom Männchen im Kopf, das alles steuert. Es widerspricht allem, was über die Funktion des Gehirns bekannt ist, und allem, was eine demokratische Ordnung ausmacht.

5.2 Fremde Signale statt der Signale der Gesellschaft

Er hat Angriffe begrüßt, die den Körper selbst verletzen. Noch im Januar 2026 hatte er Forderungen nach einem von den Vereinigten Staaten geführten Regimewechsel zurückgewiesen (Jerusalem Post, 6. Januar 2026). Am ersten Tag der zweiten Kriegsrunde aber nannte er die Angriffe eine „humanitäre Intervention“ und erklärte, die versprochene Hilfe sei „nun eingetroffen“ (Fox News, 28. Februar 2026). Dass er dabei zur Schonung der Zivilisten mahnte, sei der Gerechtigkeit halber erwähnt. Später aber rechtfertigte er die Toten der Bombardierungen als „Kollateralschaden“ und erklärte, viele von ihnen hätten dem Herrschaftsapparat angehört (Minute Mirror, 25. April 2026). Die Bomben trafen aber die Einheit des Überlebens, auf die alle Bürger angewiesen sind. Ein Gehirn, das die Verletzung des eigenen Körpers als Hilfe begrüßt, hat die Verbindung zu dessen Signalen verloren.

Seine Hoffnung richtet sich mehr auf die Zustimmung fremder Regierungen als auf die Signale der Gesellschaft. Er sagte voraus, ein künftiges Iran werde den Abkommen Israels mit arabischen Staaten als „Kyros-Abkommen“ beitreten (Jerusalem Post, 6. Januar 2026), und er versprach auf einer Konferenz amerikanischer Konservativer, Iran wieder groß zu machen (Al Jazeera, 28. März 2026). Gewerkschaften, Berufsverbände und politische Organisationen im Land spielen in seiner Strategie keine tragende Rolle. Ihm fehlt damit gerade jene Verbindung zum Körper der Gesellschaft, die der Vergleich mit dem Gehirn als unentbehrlich ausweist.

5.3 Keine Berichtigung und keine Sicherung der Reproduktionsbedingungen

Seiner Rolle fehlt die Möglichkeit der Berichtigung. Es gibt kein Gremium, dem er Rechenschaft schuldet, keine Amtszeit, nach der er abgelöst werden könnte, und keine Regel, die er nicht selbst setzen oder aufheben könnte. Seine Anhänger behandeln Kritik an ihm oft als Verrat. Eine Führung, die keine widersprechenden Signale zulässt, kann aus ihren Fehlern nicht lernen.

Offen bleibt auch, wie die Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft im Übergang gesichert werden sollen. Eine Strategie, die auf fremde Angriffe setzt, gefährdet gerade die Wasserwerke, Kraftwerke und Brücken, ohne die das gemeinsame Leben nicht weitergehen kann. Und eine Strategie, die auf eine Person setzt statt auf die Organisierung der Beschäftigten in diesen Bereichen, stärkt nicht die Organe, die diese Bedingungen tragen.

5.4 Das Urteil

Gemessen an der Funktion des Gehirns beansprucht Reza Pahlavi nicht die Rolle eines Organs, das dem Leben des Ganzen dient. Er beansprucht die Rolle eines Kopfes, der über den Körper herrscht. In der Sprache der hier zugrunde gelegten Denkweise überwiegt in der Position, die er beansprucht, die Ich-Funktion die Sie-Funktion. Das schließt nicht aus, dass er in einer demokratischen Bewegung eine nützliche Aufgabe erfüllen könnte. Er wäre dann eine Stimme unter vielen, ohne Anspruch auf Verkörperung des Ganzen, mit einem Auftrag auf Zeit und unter Rechenschaft. Die Rolle, die er tatsächlich beansprucht, ist eine andere.

6. Was die demokratische Opposition lernen kann

Aus dem Vergleich mit dem Gehirn und aus der Beurteilung der Alternative, die Reza Pahlavi verkörpert, ergeben sich Lehren für die demokratische Opposition. Sie betreffen die Form ihrer Führung, ihre Verbindung zur Gesellschaft, ihren Umgang mit Wissen und Fehlern und den Inhalt ihrer Politik.

6.1 Ein Netz von Funktionen statt eines Kopfes

Die Opposition braucht keinen Kopf, sondern ein Netz von Funktionen. Die Frage „Wer ist eure Alternative?“ setzt voraus, dass eine Bewegung eine Person braucht, die sie verkörpert. Die Funktion des Gehirns zeigt, dass das Ganze auch im Organismus nicht von einem einzelnen Zentrum gelenkt wird, sondern aus dem Zusammenspiel vieler Teile entsteht. Die Opposition muss deshalb kritische Intellektuelle, demokratische Führungspersönlichkeiten, politische Organisationen, Gewerkschaften und Berufsverbände so miteinander verbinden, dass sie sich gegenseitig ergänzen und berichtigen.

Ihre Legitimität muss sie aus ihrer Funktion für das Ganze ableiten. Führung beruht auf einem Auftrag, ist auf Zeit verliehen, legt Rechenschaft ab und ist an Regeln gebunden. Das muss nicht erst nach dem Sturz der Herrschaft gelten. Wer heute Führung beansprucht, muss heute sagen, wem er Rechenschaft schuldet und wie er abgelöst werden kann.

6.2 Die Verbindung zum Körper der Gesellschaft

Die Opposition muss ihre Verbindung zum Körper der Gesellschaft ausbauen. Die wichtigsten Signale kommen aus dem Land selbst, von den Arbeitenden, den Lehrern, den Pflegekräften, den Rentnern, den Studierenden und von den Menschen in allen Provinzen und in allen Sprachen. Gewerkschaften und Berufsverbände sind die Organe, die diese Signale empfangen und ihnen Gewicht verleihen. Eine Opposition, die vor allem im Exil und in den Medien wirkt, gleicht einem Gehirn, das mehr auf sich selbst hört als auf den Körper.

Dazu muss sie die Furcht verringern. Ein Körper in ständiger Not verbraucht seine Kräfte für die Abwehr und hat keine mehr für das Lernen. Eine Gesellschaft, die in Furcht lebt, greift auf vertraute Deutungen und auf einen Retter zurück. Gewaltfreiheit, Rechtssicherheit für alle, auch für die Anhänger der heutigen Herrschaft, und die Absage an jede Hoffnung auf fremde Bomben schaffen die Bedingung dafür, dass Menschen eine andere Form der Führung annehmen können als die, die sie kennen.

6.3 Wissen, Begriffe und das Lernen aus Fehlern

Die Opposition muss aus ihren Fehlern lernen. Ein Gehirn, das an falschen Vorhersagen festhält, führt den Körper in die Irre. Sie muss deshalb Einrichtungen schaffen, in denen widersprechende Signale gehört und Fehler offen benannt werden können, ohne dass Kritiker als Verräter gelten. Ihr Wettbewerb untereinander ist kein Zeichen der Schwäche, sondern ein Mittel, Fehler zu erkennen. Ihre Politik muss sie auf geprüftes Wissen stützen und die Freiheit der Wissenschaft zu ihrem Grundsatz machen.

Sie muss außerdem Begriffe bereitstellen, mit denen die Menschen ihre Lage genauer deuten können. Wie die Feinheit der Begriffe über die Fähigkeit eines Menschen entscheidet, seinen Haushalt zu regulieren, so entscheidet die Genauigkeit der gesellschaftlichen Begriffe über die Fähigkeit einer Gesellschaft, ihr gemeinsames Leben zu regulieren. Kritische Intellektuelle haben hier eine besondere Aufgabe. Sie dürfen aber nicht zu einer neuen Geistlichkeit werden, die den Menschen sagt, was sie zu glauben haben.

6.4 Eine Politik der Reproduktionsbedingungen

Schließlich muss die Opposition ihre Politik als Sicherung der Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft verstehen. Sie gewinnt Vertrauen nicht durch Parolen, sondern durch überprüfbare Antworten auf die Zwänge, unter denen die Menschen leben, auf Wassermangel, Armut, Krankheit, Gewalt und Krieg. Diese Antworten muss sie für alle drei Phasen geben, für die Überwindung der Herrschaft, für den Übergang und für die demokratische Etablierung. Dazu gehört die Zusage, die Anfal und die Einnahmen aus dem Öl in einen einzigen, öffentlichen Haushalt zu überführen, der den Bürgern Rechenschaft schuldet.

7. Schluss: Führen heißt dienen

Das alte Bild vom Kopf, der den Körper beherrscht, hält der Prüfung durch die neuere Hirnforschung nicht stand. Das Gehirn befiehlt nicht. Es dient dem Leben des ganzen Organismus, hängt von dessen Signalen ab, sagt voraus, lernt aus Fehlern und deutet seine Lage mit gelernten Begriffen. Seine Leistungen entstehen im Zusammenspiel vieler Teile, nicht in einem einzelnen Zentrum.

Übertragen auf die Gesellschaft, mit allen Vorbehalten gegenüber dem Bild vom Organismus, ergibt sich daraus ein Begriff von Führung, der dem Begriff von Herrschaft entgegengesetzt ist. Führung ist eine Funktion für andere. Sie wird von vielen Positionen getragen, von kritischen Intellektuellen, demokratischen Führungspersönlichkeiten, politischen Organisationen, Gewerkschaften und Berufsverbänden. Sie dient der Einsicht in die Zwänge, unter denen die Menschen leben, und der demokratischen Herstellung und dem Betrieb der Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft. Sie stützt sich auf geprüftes Wissen und bleibt offen für Kritik und Korrektur.

Die „Islamische Republik“ hat dieses Verhältnis umgekehrt. Sie hat den Gemeinbesitz der Gesellschaft in einen Haushalt der Herrschaft verwandelt, das Wissen unterdrückt, das ihren Glaubensaxiomen widersprach, und die Signale der Gesellschaft mit Gewalt zum Schweigen gebracht. Eine Alternative, die sich wiederum auf einen Kopf stützt, der seinen Rang aus seiner Herkunft ableitet und fremde Bomben als Hilfe begrüßt, würde dieses Verhältnis nicht aufheben, sondern nur seine Gestalt verändern.

Die demokratische Opposition kann daraus eine einfache Lehre ziehen. Wer führen will, muss dienen. Und eine Führung, die dient, kann keine Person allein verkörpern. Sie muss von vielen getragen werden, die einander Rechenschaft schulden.

Glossar

Anfal heißen in der islamischen Rechtslehre Güter, die keinem Einzelnen gehören und dem Imam zustehen. Die Verfassung der „Islamischen Republik“ stellt sie der „islamischen Regierung“ zur Verfügung, und ein großer Teil von ihnen wird von Einrichtungen verwaltet, die dem Revolutionsführer unterstehen.

Distanzierung ist die Fähigkeit, die eigene Lage und die eigenen Gefühle mit Abstand zu betrachten, statt sie nach Wunsch und Angst zu deuten. Sie bildet sich im Umgang mit anderen Menschen heraus und ist eine Voraussetzung für Wissen mit hohem Realitätsgehalt.

Emotionale Körnung ist die Fähigkeit, Gefühle mit feinen Begriffen zu unterscheiden. Je größer sie ist, desto genauer kann ein Mensch seine Lage deuten und desto besser kann er sie bewältigen.

Figurationen sind die Geflechte gegenseitiger Angewiesenheiten und Abhängigkeiten, die die Menschen miteinander bilden. Die Menschen sind mit ihrem Erkennen und Fühlen Teil der Figurationen, die sie miteinander bilden.

Homöostase ist die ständige Regulierung des Lebens, durch die ein Organismus Größen wie Temperatur, Wasser- und Salzgehalt in engen Grenzen hält. Die Gefühle, die ihren Stand melden, heißen homöostatische Gefühle.

Ich-Funktion und Sie-Funktion: Die Ich-Funktion einer Position ist die Funktion, die sie für ihren Inhaber hat. Die Sie-Funktion ist die Funktion, die er mit ihr für die anderen erfüllt. Verschiebt sich die Balance zugunsten der Ich-Funktion, wird die Position zum Mittel der Herrschaft oder des Eigennutzes.

Interozeption ist die Wahrnehmung des eigenen Körperinneren, etwa von Herzschlag, Atmung, Temperatur und Hunger.

Körperbudget: Das Körperbudget ist der Haushalt des Körpers an Energie, Wasser, Salz und anderen Mitteln, den das Gehirn vorausschauend reguliert.

Machtbalancen sind die mehr oder weniger stabilen, aber wandelbaren Verhältnisse gegenseitiger Abhängigkeiten der Menschen als Einzelne und Gruppen. Macht ist kein Besitz, sondern eine Eigenschaft von Beziehungen.

Muss-, Soll- und Kann-Erwartungen sind die Erwartungen, die die Menschen an sich und aneinander richten. Muss-Erwartungen sind im Recht festgelegt, Soll-Erwartungen in der Moral und Kann-Erwartungen in der Sitte.

Politik ist die demokratische Herstellung und der Betrieb der allgemeinen inner- und zwischenstaatlichen Reproduktionsbedingungen der Gesellschaft.

Realitätsgehalt: Der Realitätsgehalt eines Wissens ist das Maß, in dem es die Zusammenhänge trifft, auf die es sich bezieht. Ihm steht der Gehalt an Wunsch- und Angstbildern gegenüber, der umso größer ist, je größer die Gefahr ist, in der Menschen leben.

Reproduktionsbedingungen sind alle Bedingungen, ohne die die Menschen ihr gemeinsames Leben nicht fortführen können. Dazu gehören Infrastrukturen, die Versorgung mit Wasser, Energie, Nahrung und Gesundheit, Bildung und Arbeit, Sicherheit und Recht, die soziale Sicherung und der Frieden mit anderen Staaten.

Somatische Marker sind Signale, die Erfahrungen im Körper hinterlassen. Sie zeigen an, ob eine Möglichkeit früher gut oder schlecht ausgegangen ist, und lenken die Wahl, bevor nachgedacht wird.

Subsidiaritätsprinzip: Nach dem Subsidiaritätsprinzip wird jede öffentliche Aufgabe auf der Ebene erledigt, die den Bürgern am nächsten ist und sie bewältigen kann.

Valenz ist die Bewertung eines Zustands als angenehm oder unangenehm, als gut oder schlecht für das Leben.

Vier Zwänge: Die vier Zwänge sind die Zwänge der äußeren Natur, die Zwänge der eigenen Natur, die Fremdzwänge, die die Menschen auf sich selbst und aufeinander ausüben, und die Selbstzwänge. Machtschwach ist, wer über alle vier wenig Kontrolle hat.

Vorhersagefehler: Ein Vorhersagefehler entsteht, wenn die Erwartung des Gehirns nicht mit den eintreffenden Signalen übereinstimmt. Das Gehirn kann dann seine Erwartung berichtigen oder an ihr festhalten.

Quellenhinweise

Lisa Feldman Barrett: How Emotions Are Made. The Secret Life of the Brain, Boston: Houghton Mifflin Harcourt 2017; deutsch: Wie Gefühle entstehen. Eine neue Sicht auf unsere Emotionen, übersetzt von Elisabeth Liebl, Hamburg: Rowohlt 2023.

Antonio Damasio: Natural Intelligence & the Logic of Consciousness, New York: Pantheon 2026; London: Robinson / Little, Brown 2026.

Antonio Damasio im Gespräch mit Michael Shermer, The Michael Shermer Show, September 2026.

Antonio Damasio: Descartes’ Error. Emotion, Reason, and the Human Brain, New York: Putnam 1994; deutsch: Descartes’ Irrtum. Fühlen, Denken und das menschliche Gehirn, München: List 1995.

Antonio Damasio: The Feeling of What Happens. Body and Emotion in the Making of Consciousness, New York: Harcourt 1999; deutsch: Ich fühle, also bin ich. Die Entschlüsselung des Bewusstseins, München: List 2000.

Antonio Damasio: The Strange Order of Things. Life, Feeling, and the Making of Cultures, New York: Pantheon 2018; deutsch: Im Anfang war das Gefühl. Der biologische Ursprung menschlicher Kultur, München: Siedler 2017.

Antonio Damasio: Feeling and Knowing. Making Minds Conscious, New York: Pantheon 2021; deutsch: Wie wir denken, wie wir fühlen. Die Ursprünge unseres Bewusstseins, München: Hanser 2021.

David Eagleman: „I feel, therefore I am“ (Rezension von Damasio, Natural Intelligence), Business Standard, Oktober 2026.

Norbert Elias: Was ist Soziologie? München: Juventa 1970.

Norbert Elias: Die Gesellschaft der Individuen, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1987.

Norbert Elias: Engagement und Distanzierung, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1983.

Jerusalem Post: Pahlavi dismisses calls for US-led regime change in Iran, predicts ‘Cyrus Accord’ with Israel, 6. Januar 2026.

Fox News: Exiled crown prince calls on Iranian people to ‘finish the job,’ cheers Trump’s ‘humanitarian intervention’, 28. Februar 2026.

Reza Pahlavi: Beitrag in den sozialen Medien, 14. März 2026; Fox News, 15. März 2026.

„Reza Pahlavi sparks controversy over Iran strike casualties“, Minute Mirror, 25. April 2026.

Al Jazeera, 28. März 2026 (Rede Reza Pahlavis auf einer Konferenz amerikanischer Konservativer).

Verfassung der Islamischen Republik Iran (1979, geändert 1989), Artikel 44, 45 und 49.

Reuters: Assets of the Ayatollah (Steve Stecklow, Babak Dehghanpisheh, Yeganeh Torbati), 11. November 2013.

Dawud Gholamasad: Wer ist eure Alternative? Die republikanische Antwort auf eine falsch gestellte Frage, Hannover, Oktober 2026.

Dawud Gholamasad: Was die Gefühle wissen und was sie verkennen, Hannover, Oktober 2026.

Dawud Gholamasad: Patriotismus statt Nationalwahn, Hannover, Oktober 2026.

Center for Human Rights in Iran: Iranians Lament Loss of Top Environmentalist From Governmental Post (Kaveh Madani), April 2018, https://iranhumanrights.org/2018/04/iranians-lament-loss-of-top-environmentalist-from-governmental-post-kaveh-madani

 

Hannover, 1. November 2026

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

 

متن انگلیسی نوشته: 

Leadership, Organisation and Legitimacy of the Democratic Opposition in the Light of Brain Research

Dawud Gholamasad

Abstract

For years the Iranian opposition has argued about who should lead it. In these arguments the old image of the head that steers the body is often invoked. This position paper takes the image seriously and tests it against what recent brain research knows about the function of the brain. According to the psychologist Lisa Feldman Barrett, the most important task of the brain is not thinking but regulating the body’s household with foresight. According to the neuroscientist Antonio Damasio, the brain serves the regulation of life, and consciousness arises only where a vulnerable body has something to lose. In both theories the brain is not a ruler over the body. It is an organ that serves the life of the whole organism, depends on constant feedback from the body and learns from its errors. The paper shows which similar functions critical intellectuals, democratic leaders, political organisations, trade unions and professional associations fulfil in a society that wants to free itself from the rule of the clergy. At the same time it points to the limits of this comparison, for a society is not an organism. All these functions serve insight into the constraints under which people live. They also serve politics as the democratic establishment and operation of the general domestic and inter-state conditions of reproduction of society. This includes a politics that, like science, relies on tested knowledge and learns from errors. The paper shows what this means in the phase of overcoming the “Islamic Republic”, in the transition and in the establishment of democracy. On this basis it assesses the role of Reza Pahlavi and asks what the democratic opposition can learn from it.

1. Why this comparison

1.1 The image of the head and the body

For centuries society has been compared with a body and its leadership with the head. The image is old and powerful. It suggests that the head commands and the limbs obey. Those who think this way first look for a head for a movement, a person who embodies and steers it. The question “Who is your alternative?”, which is put to the Iranian opposition again and again, follows this image.

Recent brain research shows that the image itself is already wrong. The brain does not command the body. It serves it. It depends on the body’s signals at every moment and has no other task than to secure its life. A brain cut off from the body loses consciousness. If one wants to draw the comparison between the brain and leadership at all, it yields a different image of leadership from the traditional one.

1.2 The limits of the comparison

Such a comparison has limits, however, and they must be named from the outset. A society is not an organism. Its members are people with their own consciousness, their own interests and their own feelings. They form figurations in which the more or less stable balances of power shift, and they can turn against those who lead them. In history the image of the organism has often been misused to present inequality as natural and dissent as disease. The comparison may therefore serve only as a comparison of functions. It can show which tasks must be fulfilled in a society so that it can regulate its common life. It cannot justify anyone’s rule over others. With this reservation, what follows first sets out what recent brain research teaches about the function of the brain.

2. The function of the brain

2.1 The predicting brain in Lisa Feldman Barrett

In her book “How Emotions Are Made”, the psychologist Lisa Feldman Barrett has developed a view of the brain that reverses many inherited ideas. According to her, the most important task of the brain is neither thinking nor feeling. Its most important task is to regulate the household of the body. She speaks of a body budget. Every movement, all growth, every defence against an illness uses up energy, water, salt and other resources. The brain must manage this expenditure and income so that the body does not fall into distress.

To do this, the brain does not wait until distress has arisen. It predicts what the body will need in the next moment and prepares it for that. When someone gets up in the morning, their brain has already raised their blood pressure before they move. The brain is thus above all an organ of prediction. From earlier experiences it forms expectations about what will happen. It compares them continuously with the signals that arrive from the body and from the world. If expectation and signal do not match, a prediction error arises. The brain can then correct its expectation, that is, learn. Or it can ignore the signals and hold on to its expectation. The second option saves effort, but it can lead astray.

From inside the body the brain at first receives only unformed signals. They say whether the state is pleasant or unpleasant and whether the body is aroused or calm. Whether this is experienced as fear, anger, shame or joy is decided by the brain. It interprets these signals with concepts that a person has learned from others. According to Barrett, emotions are therefore not innate programmes that run the same way in every person. They are formed from signals of the body and learned concepts. The finer the concepts a person has at their disposal, the more precisely they can interpret their situation and the better they can regulate their household. She calls this ability emotional granularity.

Finally, she stresses that people do not regulate their body budgets alone. They regulate them for one another. A familiar voice calms, a hostile word costs strength, and loneliness burdens the body’s household in the long run. The concepts with which people interpret their feelings are, moreover, social reality. They exist because people agree on them (Barrett, How Emotions Are Made, 2017).

2.2 The brain in the service of life in Antonio Damasio

The neuroscientist Antonio Damasio reaches a related result by another route. Since his first book, “Descartes’ Error”, he has shown that people who no longer receive the signals of their body may talk cleverly but make unreasonable decisions in their lives. Reasonable action depends on feelings. Experiences leave signals in the body, which he called somatic markers. They indicate whether an option turned out well or badly in the past, and they guide the choice before any reflection takes place.

In his later books he expanded this idea into a theory of consciousness, which he sums up in his new book “Natural Intelligence and the Logic of Consciousness” of 2026. Its occasion is artificial intelligence. Why do systems that calculate faster than any brain have no consciousness? His answer is that they lack a body. A system without metabolism has nothing to protect. For it nothing is at stake. Consciousness arises only where a vulnerable organism must regulate its life.

According to Damasio, the task of the brain is to serve this regulation. “We have brains because we have bodies,” he says (Damasio in conversation with Michael Shermer, The Michael Shermer Show, September 2026). Through nerve fibres from the whole body, signals about heartbeat, breathing, temperature and the composition of the blood constantly reach the brainstem. From them arise feelings such as hunger, thirst, pain and well-being. These feelings are conscious of their own accord, because survival depends on their being noticed at once. Consciousness therefore does not begin at the top in the cerebral cortex but down below, in the brainstem. If a small area there is destroyed, the person falls into a coma, even though the cerebral cortex is intact.

Damasio distinguishes three processes that work together. A perceptual experience grasps the world outside. A reflective, verbal experience works with memory, words and planning. And a feeling experience rests on the perception of one’s own bodily interior. This feeling experience continuously evaluates everything else as good, neutral or bad for life. According to him, intelligence consists in the effectiveness with which feelings are connected with thoughts and memories. The brain is thus not a computer enthroned above the body. It is a part of the living organism that reports the organism’s state, evaluates it and prepares its regulation.

2.3 What both teach together

Barrett and Damasio ask different questions. Barrett asks how emotions arise, Damasio asks how consciousness arises. In their image of the brain, however, they agree on six points, and these points are decisive for the comparison with social positions.

First, the brain serves the life of the whole organism. It has no purpose outside this life.

Second, it depends at every moment on the signals from the body. Cut off from them, it loses its orientation and, in the extreme case, consciousness.

Third, it predicts and prepares. It does not wait until distress has arisen.

Fourth, it learns from its errors if it takes seriously the signals that contradict its expectations. If it holds on to false expectations, it leads the body astray.

Fifth, it evaluates what is good and what is bad for life, and it interprets the body’s signals with concepts learned from others. The more precise these concepts are, the better the regulation succeeds.

Sixth, there is no single commander in the brain. There is no little man in the head who steers everything. The achievements of the brain arise from the interplay of many areas that have different tasks and depend on one another. These six features form the yardstick against which the positions in society are measured in what follows.

3. Similar functions in society

A society that wants to regulate its common life needs positions that fulfil similar functions. It must perceive people’s situation, report their needs, act with foresight, learn from errors, provide concepts for interpreting its situation and connect the many achievements with one another. In the way of thinking adopted here, every social position has an I-function, that is, the function it has for its holder, and a they-function, that is, the function the holder fulfils with it for the others. The comparison with the brain makes clear what the they-function of the following positions consists in. At the same time it makes clear when the balance shifts in favour of the I-function, until the position no longer serves the whole but dominates it.

3.1 Critical intellectuals in place of the clergy

In Iran the Shiite clergy fulfilled for centuries a function that resembles the interpretive work of the brain. It provided the concepts with which people interpreted their situation, their suffering, their hopes and their duties. It said what is good and what is bad, and it gave people something to hold on to in an uncertain world. Its authority, however, did not rest on testing these concepts against experience. It rested on the claim to speak in the name of God. Such a monopoly of interpretation escapes correction. Where people’s experience contradicts the interpretations, it is not the interpretation that counts as false. Instead the experience counts as temptation or error. In 1979 the clergy was able to turn this monopoly into rule. Since then it has become clear what happens when an interpretive authority ignores the signals of society and holds on to its expectations. It leads society astray.

Critical intellectuals should not simply take over this function but change it. Their task resembles that of the brain, which interprets signals with learned concepts but continuously tests its interpretations against the signals. They should provide concepts with which people can interpret their experiences more precisely. Examples are the distinction between the commonwealth and rule, between rights and favours, between citizens and groups of origin. These concepts should have a higher reality-congruence than the old ones. And they should be such that people can test them against their own experience. Their work thus resembles the refinement of concepts that Barrett calls emotional granularity. Those who can distinguish their situation more precisely can cope with it better.

Their authority may therefore rest only on the persuasive force of their reasons. They are critical only as long as they expose their own interpretations to correction. Iranian history shows that intellectuals, too, can become a new clergy. In the decades before the revolution, some intellectuals themselves preached the return to a supposedly original, authentic self against Westernisation, and thereby prepared the way for Islamist rule. They did not interpret the signals of society but forced an expectation upon it. The function of critical intellectuals therefore does not consist in telling people what they have to believe. It consists in giving them means of orientation with which they can orient themselves.

3.2 Democratic leaders

Democratic leaders fulfil a function that resembles prediction and preparation by the brain. They must foresee situations before they arise, make decisions under uncertainty and direct the energies of many people towards common goals. Without such coordination every movement falls apart into isolated actions that cancel each other out.

Their function, however, remains bound to the whole that it serves. Just as the brain depends on the signals of the body, they depend on the feedback of the people they represent. They must hear what these people need and fear, and they must correct their expectations when experience contradicts them. A leadership that sees only its own expectations confirmed and ignores contradicting signals resembles a brain that holds on to false predictions. It leads the movement astray.

From this follow the features of democratic leadership. It rests on a mandate from those who are led, and not on descent or divine calling. It is granted for a limited time and can be withdrawn. It gives account of itself, and it is bound to rules that it cannot change by itself. Above all, it does not embody the whole. Just as there is no little man in the brain who steers everything, there is no person in a democratic movement in whom the people is embodied. There are persons who fulfil certain tasks for the whole, as long as the whole entrusts them with these tasks.

3.3 Democratic political organisations

Political organisations fulfil a function that resembles the nerve pathways and the connecting centres of the brain. They collect the many scattered signals of society, the demands, complaints and hopes of individual groups, and condense them into programmes. They convey these programmes to the public and to the decision-makers, and they carry the decisions of the latter back to the people. They train people for public tasks and choose among them those to whom leadership tasks are entrusted. And they make visible that there is more than one way.

A democratic society needs several such organisations. In the brain different areas fulfil different tasks and complement and correct one another. In the same way different parties represent different groups and experiences. Their competition is not division but a means of recognising and correcting errors. An organisation fulfils this function, however, only if it is itself open to the signals of its members. Organisations in which one person or a small group decides resemble a brain that has lost the connection to large parts of the body.

3.4 Trade unions

Trade unions fulfil a function that resembles the perception of the body’s interior, that is, interoception. They report the state of the working part of society. They report whether wages are enough to live on, whether work destroys health and whether people fear for their livelihood. These signals are as fundamental as hunger and pain are for the organism. A society that does not receive them cannot regulate its common life.

Trade unions, however, do not only report these signals. They also give them weight. When they are organised, working people can push through demands that they could not push through alone. In this way they shift the balances of power in favour of those with less power. In Iran the bus drivers in Tehran, the workers of the Haft Tappeh sugar cane factory, the teachers with their professional associations, the lorry drivers and the employees of the oil industry have shown what strength such organisations have. Precisely for this reason the “Islamic Republic” has persecuted them and imprisoned their representatives. A ruling power that suppresses the signals of working people resembles a brain that switches off pain. It no longer feels the injury until it is too late.

3.5 Professional associations

Professional associations of lawyers, doctors, engineers, teachers, journalists and writers fulfil a function that resembles the specialised areas of the brain. Each of them has special knowledge that is indispensable for common life. Lawyers know how rights are protected. Doctors know how diseases arise and how to prevent them. Engineers know how water, electricity and transport are secured. This knowledge has a high reality-congruence, because it is tested against experience every day.

Professional associations safeguard the standards of this knowledge and protect it from the grip of the rulers. An independent bar association can defend rights, even against the state. An independent medical association can tell the truth about an epidemic, even when it harms the rulers. Where the rulers subjugate these associations, society loses one of its most important sources of precise orientation. The “Islamic Republic” has tried this again and again, with the bar association as well as with the Writers’ Association, which it banned as early as 1981.

3.6 The interplay

None of these positions can fulfil the function of the whole alone. Intellectuals without organisations remain unheard. Leaders without trade unions and professional associations do not receive the signals they need. Organisations without critical intellectuals lose the ability to test their own interpretations. As in the brain, the achievement arises only from the interplay of many parts that depend on one another and correct one another.

Here the limit of the comparison also shows most clearly. In the organism the interplay is secured by the evolution of the species. In a society it must be established by people and defended against the temptation to place one’s own position above the whole. The balance between I-function and they-function is never secured. It must be restored again and again through rules, accountability and the possibility of removing office-holders.

4. The common task: insight into the constraints and democratic politics

4.1 Freedom as insight into the constraints

What do all these functions serve? The brain serves the regulation of life. It succeeds when it grasps the signals from the body and from the world precisely and interprets them correctly. It fails when it ignores them or holds on to false expectations. Its achievement therefore does not consist in disregarding the conditions of life, but in recognising them and dealing with them.

Something similar holds for a society. In this sense freedom is insight into necessity, more precisely into the constraints under which people live. There are four constraints. First there are the constraints of external nature. In Iran these are above all drought and water shortage, land subsidence caused by pumped-out groundwater, air pollution in the big cities and the danger of earthquakes. Then there are the constraints of their own nature, that is, people’s needs for food, water, warmth, health and security, which are satisfied less and less because of poverty and rising prices. In addition there are the external constraints, which people exert on themselves and on one another. These include the violence of the rulers, threats and attacks by foreign states and the sanctions, but also the expectations that people direct at one another. And finally the self-constraints are at work. They include the normative structure of society, insofar as people have internalised it. This structure consists of the expectations that people direct at themselves and at one another. Must-expectations are laid down in law, ought-expectations in morality and may-expectations in custom. In addition there are the axioms of faith and value attitudes that tell people what is good and evil, pure and impure, honourable and shameful. In Iran these include religious duties, ideas of family honour and reputation, the order between the sexes and obedience towards elders and superiors. When these expectations have become second nature, they work even when nobody demands them from outside. They make themselves felt as conscience, as shame and as guilt. The self-constraints also include the internalised patterns of interpretation and feelings with which people interpret their situation, among them fear and trust in a saviour.

The chances of control over these four constraints are unequally distributed. Those who have little control over all four are weak in power. A society becomes free to the extent that its members recognise these constraints and together gain greater control over them. The functions described in this paper serve precisely this insight and this control. Trade unions and professional associations report the constraints under which people live. Critical intellectuals provide the concepts with which these constraints can be precisely distinguished. Organisations and leaders bind this insight together into common action.

4.2 Politics as the regulation of common life

What the brain does for the body, politics does for society. The brain regulates the body budget with foresight, so that the organism does not fall into distress. In the understanding adopted here, politics is the democratic establishment and operation of the general domestic and inter-state conditions of reproduction of society. This means all the conditions without which people cannot continue their common life. These include first the infrastructures without which the immediate processes of production and distribution would not be possible. These are the transport facilities such as roads, railways, ports and airports, the communication facilities such as post, telephone and internet, the networks for water, electricity and gas, and the warehouses and markets through which goods reach people. They further include the supply of water and energy, food and health, education and work, security from violence and the rule of law. They also include protection against the great risks of life such as illness, old age and unemployment, which a welfare state guarantees as a right of citizens and not as a favour of the rulers. And they include the inter-state conditions, that is, peace with the neighbours, trade and cooperation over shared resources such as the rivers that Iran shares with its neighbouring states.

What the body budget is in the organism is, in society, first of all the state budget. This is the totality of public revenue and expenditure from which the conditions of reproduction are established and operated. A society’s household, however, also includes its natural resources, that is, water, soil, air and mineral resources. It also includes the health, the knowledge and the labour power of its people and the trust they place in one another and in their institutions. In Iran this shows most clearly with water. For decades more groundwater has been extracted than flows back. The ground is sinking, and cities such as Tehran face the exhaustion of their reserves. This resembles a body that permanently uses up more than it takes in.

For the question of leadership and legitimacy, the revenue side above all is decisive. In the organism the body itself feeds the brain, and that is why the brain remains bound to its signals. In the way of thinking adopted here, state formation rests on the monopoly of violence and the monopoly of taxation. A state that lives on the taxes of its citizens depends on them and must give them account. The “Islamic Republic”, by contrast, lives to a large extent on revenue that does not come from the work of its citizens. This includes the rent from oil. But it also includes the Anfal. In Islamic jurisprudence this term refers to goods that belong to no individual and therefore fall to the Imam. The Constitution of the “Islamic Republic” places “uncultivated or abandoned land, mineral deposits, seas, lakes, rivers”, forests, pastures, “legacies without heirs, property of undetermined ownership, and public property recovered from usurpers” at the disposal of the “Islamic government” (Constitution of the Islamic Republic of Iran, Article 45). Further articles permit the confiscation of wealth regarded as unlawfully acquired (ibid., Article 49). A large part of these goods is controlled by institutions that are subordinate to the Leader of the Revolution and are not subject to any control by parliament. Among them are the Headquarters for Executing the Order of the Imam and the large foundations. The assets of this Headquarters alone were estimated in 2013 at around 95 billion dollars (Reuters, Assets of the Ayatollah, 11 November 2013). In this way, alongside the state budget, a second budget of the ruling power arises. It is fed from the common property of society but is accountable only to the ruling power. Such a ruling power resembles a brain that feeds itself from sources that do not pass through the body, and can therefore ignore the body’s signals. This also explains why it can distribute basic provision as alms according to loyalty, instead of guaranteeing it as a right.

A democratic order therefore needs a single, public budget that is fed mainly by the contributions of citizens and is accountable to parliament. The Anfal and the revenue from oil must be transferred into this budget, disclosed and used for the conditions of reproduction of society. And the natural resources must be used so carefully that society’s household does not remain permanently in deficit.

This politics is democratic when the citizens themselves decide on these conditions and those who establish and operate them on their behalf are accountable to them. Just as the brain depends on the signals of the body, such a politics depends on the signals of the citizens. Trade unions, professional associations, organisations and a free public sphere convey these signals to it.

4.3 Politics as science

The brain does not regulate the body at will. It forms expectations from experience, tests them against the incoming signals and corrects them when they prove false. In this it resembles the procedure of science. Politics as the democratic establishment and democratic operation of the conditions of reproduction can likewise succeed only if it relies on knowledge that is gained and tested in this way.

Politics as science has two meanings. First, politics needs knowledge with the highest possible reality-congruence about the constraints under which people live. It needs measurements of groundwater, rainfall and energy consumption, figures on poverty, unemployment and health, and knowledge about the effects of laws and measures. Such knowledge arises in universities, in independent research institutes, in public statistical offices and in the professional associations. It presupposes detachment, that is, the ability to look at one’s own situation from a distance instead of interpreting it according to wishes and fears. Second, politics itself must be designed like a scientific procedure. Its decisions rest on assumptions about what they will bring about. These assumptions must be disclosed, tested against the consequences and corrected when they prove false. This succeeds only if criticism is permitted, if the data are public and if those responsible can be removed.

The “Islamic Republic” has done the opposite. It has based its politics on axioms of faith and on the preservation of power, and it has suppressed knowledge that contradicted them. Scientists who warned of the exhaustion of water were suspected and persecuted. The deputy head of the Department of Environment, the water researcher Kaveh Madani, was interrogated in 2018, publicly attacked and had to leave the country (Center for Human Rights in Iran, April 2018). In the same year several conservationists who were researching endangered animal species were arrested as spies, and one of them died in custody. Such a ruling power resembles a brain that switches off the signals that contradict its expectations. It cannot learn from its errors, and society bears the consequences. The democratic opposition must therefore make the freedom of science, the independence of research and the public availability of data principles of its politics.

4.4 The task in three phases

This task presents itself differently in each of three phases.

In the phase of overcoming the “Islamic Republic”, the opposition must show that this form of rule does not secure the conditions of reproduction of society but destroys them. It has wasted the country’s water, used the revenue from oil for its rule and its wars, and turned the common property of society into a budget of the ruling power. But the opposition must also show that it can itself secure these conditions better. For this it needs verifiable proposals for the supply of water and energy, for social security and for peace with the neighbours. And it must strengthen the organs without which these conditions cannot be established. The employees of the waterworks, the power stations, the oil industry, the hospitals and the schools are the body without which no rule and no alternative can exist. Their organisation is therefore at the same time the most effective non-violent pressure on the rulers and the foundation of a future order. Finally, the opposition must already say now how the Anfal and the revenue from oil are in future to be disclosed and transferred into a public budget.

In the transition phase the main thing is to prevent the conditions of reproduction from collapsing. Water and electricity must keep flowing, wages and pensions must continue to be paid, and public order must be secured. The experiences of other countries show that a change of power that smashes the administration and excludes its employees wholesale can plunge people into hardship and violence. A transitional body must therefore ensure that the administration keeps working. At the same time it must bring those responsible for serious crimes before independent courts, without taking revenge on all who served the old state. It must be appointed for a limited time, give account of itself and open the way to free elections and a constituent assembly. In this phase it is decided whether people experience the new order as a gain in security or as a loss.

In the phase of establishing democracy, the functions that are forming in the opposition today must become lasting institutions. A constitution must lay down the rights of citizens and the rules of politics. A welfare state must guarantee basic provision as a right. Municipalities and provinces must be able to administer their own affairs according to the principle of subsidiarity. Trade unions and professional associations must be independent, and a free public sphere must make the signals of the citizens audible. Only then can society regulate its conditions of reproduction in the way a healthy brain regulates the body, with foresight, able to learn and in the service of the whole.

5. The role of Reza Pahlavi

On this basis the role of Reza Pahlavi can be assessed. He is undoubtedly one of the best-known figures of the Iranian opposition. Many people place their hopes in him, and he has repeatedly committed himself to democratic elections and to a referendum on the future form of state. The question is which function he actually claims and fulfils. It can be answered by the features that characterise the function of the brain.

5.1 Descent instead of mandate

His claim rests not on a mandate but on his descent. He claims the leadership of the transition as the heir of a dynasty. Two weeks after the start of the second round of the war, he declared that the transitional system would be ready to take over the government “under my leadership” (social media post, 14 March 2026; Fox News, 15 March 2026). No mandate from those he wants to lead underlies this. In the image of the brain, this resembles a centre that derives its rank not from its function for the body but from its descent.

At the same time he claims to embody the whole. At rallies of his supporters the slogan “one people, one leader, one flag” is chanted. This is the image of the head that steers the body, and of the little man in the head who controls everything. It contradicts everything that is known about the function of the brain and everything that makes up a democratic order.

5.2 Foreign signals instead of the signals of society

He has welcomed attacks that injure the body itself. As late as January 2026 he had rejected calls for a regime change led by the United States (Jerusalem Post, 6 January 2026). On the first day of the second round of the war, however, he called the attacks a “humanitarian intervention” and declared that the promised help “has now arrived” (Fox News, 28 February 2026). In fairness it should be mentioned that he urged that civilians be spared. Later, however, he justified those killed in the bombings as “collateral damage” and declared that many of them had belonged to the apparatus of rule (Minute Mirror, 25 April 2026). But the bombs struck the survival unit on which all citizens depend. A brain that welcomes the injury of its own body as help has lost the connection to the body’s signals.

His hope is directed more at the approval of foreign governments than at the signals of society. He predicted that a future Iran would join Israel’s agreements with Arab states as a “Cyrus Accord” (Jerusalem Post, 6 January 2026). And at a conference of American conservatives he promised to make Iran great again (Al Jazeera, 28 March 2026). Trade unions, professional associations and political organisations inside the country play no central role in his strategy. He thus lacks precisely that connection to the body of society which the comparison with the brain shows to be indispensable.

5.3 No correction and no securing of the conditions of reproduction

His role lacks the possibility of correction. There is no body to which he is accountable, no term of office after which he could be replaced, and no rule that he could not set or abolish himself. His supporters often treat criticism of him as treason. A leadership that permits no contradicting signals cannot learn from its errors.

It also remains open how the conditions of reproduction of society are to be secured in the transition. A strategy that relies on foreign attacks endangers precisely the waterworks, power stations and bridges without which common life cannot go on. And a strategy that relies on one person, instead of on the organisation of the employees in these sectors, does not strengthen the organs that carry these conditions.

5.4 The verdict

Measured against the function of the brain, Reza Pahlavi does not claim the role of an organ that serves the life of the whole. He claims the role of a head that rules over the body. In the language of the way of thinking adopted here, the I-function outweighs the they-function in the position he claims. This does not rule out that he could fulfil a useful task in a democratic movement. He would then be one voice among many, without a claim to embody the whole, with a mandate for a limited time and under accountability. The role he actually claims is a different one.

6. What the democratic opposition can learn

From the comparison with the brain and from the assessment of the alternative that Reza Pahlavi embodies, lessons follow for the democratic opposition. They concern the form of its leadership, its connection to society, its handling of knowledge and errors and the content of its politics.

6.1 A network of functions instead of a head

The opposition does not need a head but a network of functions. The question “Who is your alternative?” assumes that a movement needs a person who embodies it. The function of the brain shows that even in the organism the whole is not steered by a single centre but arises from the interplay of many parts. The opposition must therefore connect critical intellectuals, democratic leaders, political organisations, trade unions and professional associations in such a way that they complement and correct one another.

It must derive its legitimacy from its function for the whole. Leadership rests on a mandate, is granted for a limited time, gives account of itself and is bound to rules. This need not apply only after the fall of the regime. Whoever claims leadership today must say today to whom they are accountable and how they can be replaced.

6.2 The connection to the body of society

The opposition must extend its connection to the body of society. The most important signals come from the country itself. They come from working people, teachers, nurses, pensioners and students, and from the people in all provinces and in all languages. Trade unions and professional associations are the organs that receive these signals and give them weight. An opposition that works mainly in exile and in the media resembles a brain that listens more to itself than to the body.

To this end it must reduce fear. A body in constant distress uses up its strength for defence and has none left for learning. A society that lives in fear falls back on familiar interpretations and on a saviour. Non-violence, legal security for all, including the supporters of today’s rulers, and the renunciation of any hope placed in foreign bombs create the condition for people to be able to accept a different form of leadership from the one they know.

6.3 Knowledge, concepts and learning from errors

The opposition must learn from its errors. A brain that holds on to false predictions leads the body astray. The opposition must therefore create institutions in which contradicting signals are heard and errors can be named openly, without critics being regarded as traitors. Competition among its groups is not a sign of weakness but a means of recognising errors. It must base its politics on tested knowledge and make the freedom of science its principle.

It must also provide concepts with which people can interpret their situation more precisely. The fineness of concepts decides a person’s ability to regulate their household. In the same way the precision of social concepts decides a society’s ability to regulate its common life. Critical intellectuals have a special task here. But they must not become a new clergy that tells people what they have to believe.

6.4 A politics of the conditions of reproduction

Finally, the opposition must understand its politics as securing the conditions of reproduction of society. It gains trust not through slogans but through verifiable answers to the constraints under which people live, to water shortage, poverty, illness, violence and war. It must give these answers for all three phases, for overcoming the regime, for the transition and for the establishment of democracy. This includes the commitment to transfer the Anfal and the revenue from oil into a single, public budget that is accountable to the citizens.

7. Conclusion: to lead is to serve

The old image of the head that rules the body does not stand up to examination by recent brain research. The brain does not command. It serves the life of the whole organism, depends on its signals, predicts, learns from errors and interprets its situation with learned concepts. Its achievements arise from the interplay of many parts, not in a single centre.

Applied to society, with all reservations about the image of the organism, this yields a concept of leadership that is opposed to the concept of rule. Leadership is a function for others. It is carried by many positions, by critical intellectuals, democratic leaders, political organisations, trade unions and professional associations. It serves insight into the constraints under which people live, and the democratic establishment and operation of the conditions of reproduction of society. It relies on tested knowledge and remains open to criticism and correction.

The “Islamic Republic” has reversed this relationship. It has turned the common property of society into a budget of the ruling power, suppressed knowledge that contradicted its axioms of faith and silenced the signals of society by force. An alternative that again relies on a head that derives its rank from its descent and welcomes foreign bombs as help would not abolish this relationship. It would only change its shape.

The democratic opposition can draw a simple lesson from this. Whoever wants to lead must serve. And no single person can embody a leadership that serves. It must be carried by many who are accountable to one another.

Glossary

Anfal: In Islamic jurisprudence, Anfal are goods that belong to no individual and fall to the Imam. The Constitution of the “Islamic Republic” places them at the disposal of the “Islamic government”, and a large part of them is administered by institutions that are subordinate to the Leader of the Revolution.

Balances of power are the more or less stable but changeable relations of mutual dependencies among people as individuals and as groups. Power is not a possession but a property of relationships.

Body budget: The body budget is the body’s household of energy, water, salt and other resources, which the brain regulates with foresight.

Conditions of reproduction are all the conditions without which people cannot continue their common life. They include infrastructures, the supply of water, energy, food and health, education and work, security and law, social security and peace with other states.

Detachment is the ability to look at one’s own situation and one’s own feelings from a distance, instead of interpreting them according to wishes and fears. It develops in dealings with other people and is a precondition for knowledge with high reality-congruence.

Emotional granularity is the ability to distinguish feelings with fine concepts. The greater it is, the more precisely a person can interpret their situation and the better they can cope with it.

Figurations are the networks of mutual reliances and dependencies which people form with one another. People, with their knowing and feeling, are part of the figurations which they form with one another.

Four constraints: The four constraints are the constraints of external nature, the constraints of their own nature, the external constraints (which people exert on themselves and on one another), and the self-constraints. Those who have little control over all four are weak in power.

Homeostasis is the constant regulation of life through which an organism keeps quantities such as temperature, water and salt content within narrow limits. The feelings that report their level are called homeostatic feelings.

I-function and they-function: The I-function of a position is the function it has for its holder. The they-function is the function the holder fulfils with it for the others. If the balance shifts in favour of the I-function, the position becomes a means of rule or of self-interest.

Interoception is the perception of one’s own bodily interior, for example of heartbeat, breathing, temperature and hunger.

Must-, ought- and may-expectations are the expectations that people direct at themselves and at one another. Must-expectations are laid down in law, ought-expectations in morality and may-expectations in custom.

Politics is the democratic establishment and operation of the general domestic and inter-state conditions of reproduction of society.

Prediction error: A prediction error arises when the brain’s expectation does not match the incoming signals. The brain can then correct its expectation or hold on to it.

Principle of subsidiarity: The principle of subsidiarity holds that every public task is carried out at the level that is closest to the citizens and able to cope with it.

Reality-congruence is the degree to which knowledge captures the connections to which it refers. It stands against the share of wishful and fearful images, which grows the greater the danger in which people live.

Somatic markers are signals that experiences leave in the body. They indicate whether an option turned out well or badly in the past, and they guide the choice before any reflection takes place.

Valence is the evaluation of a state as pleasant or unpleasant, as good or bad for life.

Sources

Lisa Feldman Barrett: How Emotions Are Made. The Secret Life of the Brain, Boston: Houghton Mifflin Harcourt 2017; German edition: Wie Gefühle entstehen. Eine neue Sicht auf unsere Emotionen, translated by Elisabeth Liebl, Hamburg: Rowohlt 2023.

Antonio Damasio: Natural Intelligence & the Logic of Consciousness, New York: Pantheon 2026; London: Robinson / Little, Brown 2026.

Antonio Damasio in conversation with Michael Shermer, The Michael Shermer Show, September 2026.

Antonio Damasio: Descartes’ Error. Emotion, Reason, and the Human Brain, New York: Putnam 1994; German edition: Descartes’ Irrtum. Fühlen, Denken und das menschliche Gehirn, Munich: List 1995.

Antonio Damasio: The Feeling of What Happens. Body and Emotion in the Making of Consciousness, New York: Harcourt 1999; German edition: Ich fühle, also bin ich. Die Entschlüsselung des Bewusstseins, Munich: List 2000.

Antonio Damasio: The Strange Order of Things. Life, Feeling, and the Making of Cultures, New York: Pantheon 2018; German edition: Im Anfang war das Gefühl. Der biologische Ursprung menschlicher Kultur, Munich: Siedler 2017.

Antonio Damasio: Feeling and Knowing. Making Minds Conscious, New York: Pantheon 2021; German edition: Wie wir denken, wie wir fühlen. Die Ursprünge unseres Bewusstseins, Munich: Hanser 2021.

David Eagleman: “I feel, therefore I am” (review of Damasio, Natural Intelligence), Business Standard, October 2026.

Norbert Elias: Was ist Soziologie?, Munich: Juventa 1970; English edition: What is Sociology?, translated by Stephen Mennell and Grace Morrissey, London: Hutchinson 1978.

Norbert Elias: Die Gesellschaft der Individuen, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1987; English edition: The Society of Individuals, edited by Michael Schröter, translated by Edmund Jephcott, Oxford: Blackwell 1991.

Norbert Elias: Engagement und Distanzierung, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1983; English edition: Involvement and Detachment, edited by Michael Schröter, Oxford: Blackwell 1987.

Jerusalem Post: Pahlavi dismisses calls for US-led regime change in Iran, predicts ‘Cyrus Accord’ with Israel, 6 January 2026.

Fox News: Exiled crown prince calls on Iranian people to ‘finish the job,’ cheers Trump’s ‘humanitarian intervention’, 28 February 2026.

Reza Pahlavi: social media post, 14 March 2026; Fox News, 15 March 2026.

“Reza Pahlavi sparks controversy over Iran strike casualties”, Minute Mirror, 25 April 2026.

Al Jazeera, 28 March 2026 (speech by Reza Pahlavi at a conference of American conservatives).

Constitution of the Islamic Republic of Iran (1979, amended 1989), Articles 44, 45 and 49.

Reuters: Assets of the Ayatollah (Steve Stecklow, Babak Dehghanpisheh, Yeganeh Torbati), 11 November 2013.

Dawud Gholamasad: Who Is Your Alternative? The Republican Answer to a Wrongly Posed Question, Hanover, October 2026.

Dawud Gholamasad: What Feelings Know and What They Misjudge, Hanover, October 2026.

Dawud Gholamasad: Patriotism Instead of National Delusion, Hanover, October 2026.

Center for Human Rights in Iran: Iranians Lament Loss of Top Environmentalist From Governmental Post (Kaveh Madani), April 2018, https://iranhumanrights.org/2018/04/iranians-lament-loss-of-top-environmentalist-from-governmental-post-kaveh-madani

 

Hanover, 1 November 2026

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

 


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.