پیک نت، گزارش روزنامه شرق در باره یکی از محلات مشهد، شهری که ۳۰ در صد جمعیت آن حاشیه نشین هستند و مدیر مسئول این روزنامه به بهانه انتشار این گزارش به مشهد احضار و زندانی شده است. قوه قضائیه اسب را رها کرده و زینش را چسبیده است. اصل ماجرا فاجعه ایست که با ویرانی و تخلیه روستاها و آواره شدن مردم و رسیدن به حاشیه شهر آغاز شده و این فاجعه ایست در حاشیه همه شهرهای بزرگ ایران. به جای فکری به حال این فاجعه می خواهند جلوی انتشار واقعیت های جاری در محلات حاشیه نشین را بگیرند. این گزارش را “شهرزاد همتی” در شرق نوشته که آن را در ادامه میخوانید:
«در خانه هایی که هنوز پلمب نشده اند نیمه باز است. یکی درمیان می شود قفس هایی به بزرگی یک اتاق را دید که خروس های قدبلند با چشمان خون گرفته در آن جا خوش کرده اند. می گویند زخم روی دست وبال بچه ها به خاطر همین خروس هاست که از توی قفس بچه ها را نوک زده اند. سالم، یکی از مردهای میلان ۶ است. می گوید مهم ترین خروس های جنگی لاری و افغانستانی هستند. خروس های افغانی گران تر هستند و بیشتر طرفدار دارند. جوان ها شغل اصلی شان جنگ بین خروس هاست. جمعه هم جنگ خروس ها بود، کمی بالاتر در محله بسکابادی بساط جنگ به راه بود، در زیرزمین هایی که کسی به آنها راه ندارد و برایش بلیت می فروشند. تلاشمان برای رفتن به محل مسابقه بی فایده بود، ترجیع بند حرف همه این بود: سالم برنمی گردید. اینجا محله قلعه ساختمان است، کوچه میلان ۶. حاشیه نشینی یکی از زخم های بزرگ مشهد است. وزارت راه و شهرسازی پیش از این گفته بود که در ایران ١٩ میلیون حاشیه نشین زندگی می کنند. حاشیه نشین ها گروهی از مردم هستند که برای زندگی بهتر ساکن کلان شهرها می شوند، اما به دلیل مسائل معیشتی و اقتصادی توانایی زندگی و سکنا گزیدن در سطح شهرها را ندارند و برای همین به سکونتگاه های غیررسمی در حاشیه شهرها پناه می برند.
چند خانه متحدالشکل با درهای سبزرنگ هم وجود دارند که مسئولان جمعیت امام علی می گویند اینها مسجدهای اهل تسنن محله است که خودشان درست کرده اند؛ یعنی خود اهالی بلوچ منطقه خانه هایی را به عنوان مسجد مشخص کرده اند تا امورات شرعی شان را در آنجا انجام بدهند. از اول تا انتهای کوچه خبری نیست و تقریبا خلوت است، تک وتوک بچه ها پابرهنه از خانه بیرون آمده اند و دوان دوان وارد خانه های دیگر می شوند، اینها فروشنده های کوچک محله هستند، مواد جابه جا می کنند، در می زنند، بسته را تحویل می دهند و در ازایش یا طلبی صاف می شود یا مواد دیگری به دست بچه داده می شود یا مبلغی که بتواند یک روز خانواده را بگذراند؛ بچه های بی شناسنامه، بچه های ازاینجامانده و ازآنجارانده بدون وطنی که غربتی صدایشان می زنند و وقتی در آغوشت جای می گیرند، شبیه همه بچه ها هستند، اما با دغدغه های متفاوت… یکی از آنها اسمش عباد است…، توی بغلم جابه جا می شود و می گوید: خاله شناسنامه میدی بهم؟ در جواب اینکه شناسنامه می خواهد چه کار، می گوید: شناسنامه می خوام که بابام یارانه بگیره… . در یک ساعت قدم زدن میان میلان ۶، مسئولان جمعیت امام علی متوجه می شوند که خیلی از دانش آموزانشان عروس شده اند و رفته اند. زهرا، آرزو و ستاره قبل از عید از شهر رفته اند. عباد می گوید: ستاره و آرزو رفتند شمال، زهرا هم نیشابور… . گلمکانی می گوید میانگین سنی بچه هایی که اینجا ازدواج می کنند، بین ١٠ تا ١۴ سال است. آنها وقتی به دنیا می آیند، نامزد می شوند و یک روز از مدرسه صدایشان می کنند تا به خانه بخت بروند.
خانه مهدی
عبد را صدا کرده اند تا برایمان تمپو بزند. اینجا خانه مهدی است؛ مرد ۴١ساله ای که با چهار فرزندش بیش از ١٢ سال است ساکن میلان۶ است. آنها خرده فروش های محله اند. مهدی عکس برادرش را نشانمان می دهد و می گوید: چهار ماه پیش در دماوند گم شده، اگر تهران می روید برایم پیدایش کنید. خانه مهدی برق ندارد؛ یک رشته سیم برق از داخل کوچه برای روشن نگه داشتن بخاری و تلویزیون داخل خانه کشیده اند. از او به آرامی سراغ همسرش را می گیریم، پک محکمی به سیگارش می زند و می گوید: رفته خانه مشتری… . مهدی یکی از معدود خانواده هایی است که توانسته به کمک جمعیت امام علی برای خانواده شناسنامه بگیرد؛ اما هنوز یارانه آنها وصل نشده است. او می گوید: خب اگر می دانستم که شناسنامه به درد نمی خورد، این همه منتظر نمی ماندم، شناسنامه را بفروشم که برایم سود بیشتری دارد، هی اصرار کردید شناسنامه بگیر به چه دردم خورد؟ بالای خانه مهدی کوچه میلان ۶ تمام می شود؛ همان جایی که دیوارهای زمین های آستان قدس شروع می شود و تا آخر محله ادامه دارد. از اول قلعه ساختمان تا بعد از قلعه خیابان، معتادها بالای دیوار ایستاده اند و از صدمتری نگاهمان می کنند، وقتی عکاس دوربینش را درمی آورد، یکی از کارتن خواب ها قبل از پریدن برایش ژست می گیرد و می گوید: از ما قاتل های جانی عکس بگیر تا اعداممان کنند، می رویم توی زمین های امام رضا، اینجا نه مال شماست نه مال کس دیگر، مال امام رضاست. اینجا مال امام است، عکسم را بگیر و توی کتابت چاپ کن. این آخرین عکسی است که در دوربین ثبت می شود و همان موقع زن مهدی از خانه مشتری برمی گردد و جلوی در سیگاری روشن می کند و منتظر مشتری بعدی می ماند
از: گویا
