منوچهر برومند: مْکْرُم سخنور جهل ستیز

Wednesday, 8th May, 2013
اندازه قلم متن

mokaram

جاي تعجب است كه در شهر اصفهان
باشد هميشه صحبت عمامه در ميان
آخوند بي‌سواد هنوزش به سر كلم
با آن سه چاك يلمق و آن كهنه طيلسان
بر سر يكي عمامه نهاد است ترك ترك
همچون سر ستون گج از زير طركان
منديل او بزرگ و مدوّر كه در مثل
چتري به سر گرفته به عنوان سايبان
دستار او احاطه نموده به هيكلش
چون خيمه‌اي كه هست عمودي در آن ميان
يا همچو لكة ابر سپيدي كه حايل است
مابين كهكشان و زمين زير آسمان
يا مثل آنكه زخم به فرقش رسيده است
بر بسته‌اند بر سر او پنبه و كتان
يا همچو ماست‌بند كه لرزد به فرق وي
طشتي ز مهلبيه به انظار اين و آن
يا همچو قاصدي كه سر و گوش بسته است
برفش به سر نشسته و رويش شده نهان
نعلين سبز ساغري اندر دو پاي وي
مانند لاش طوطي معكوس بي‌زبان
آن يك ز فرط حيله و تدليس كرده است
بر پاي نعل زرد و خرامد عصا زنان
تا گاو و خر به واهمة جلد خربزه
پوزش همي نمايد و پوزي زند بر آن
او در خيال خوردن آن جلد ليك وي
گويد به پاي بوس من اين خر شده روان
آن يك زد است پينه به پيشانيش ولي
گويا كه داغ باطله اين است در جهان
او گويد اين برآمدگي هست در سجود
يعني سجود واجب و موجب به تو اَمان
من گويم از سجود حرامست اين وَرَمْ
ما بين واجب است و حرام اين ورم نشان
هر جا شوند جمع كه تا آب گِلْ كند
گُل كرده است مزرع ترياك اصفهان

سرايندة قصيدة فوق ميرزا محمِد علي مْكْرُم حبيب‌آبادي است. سخنور طنز‌پرداز سدة اخير كه در سال 1304 هجري قمري در روستاي حبيب‌آباد از توابع شهرستان برخوار اصفهان به دنيا آمد در 24 ذي‌قعدة سال 1384 هـ ق هشتم فروردين ماه 1344 خ در اصفهان درگذشت در گورستان تاريخي تخت فولاد به خاك سپرده شد. وي گوينده‌اي شوخ طبع بود با شيوة سخني به سبك سهل و ممتنع عراقي كه طيبت نفس و ذوق ادبي را در راه ترقي فهم و ادراك عمومي به كار گرفت. با اينكه به سنت مرسوم گويندگان پيشين تحت تأثير سختي حيات و مشكل معاش از آلايش چاپلوسي منظوم و مزاج‌گوئي ادبي نَرُست، ولي به لحاظ آنكه در مبارزه با خرافات صداقت و صميميت داشت، آنچه ميانديشيد بي‌پروا بازگو مي‌كرد، از تكفير و غوغاي عوام نمي‌هراسيد و به ارشاد عقول و افهام مي‌پرداخت، در عرصة ادب معاصر ايران جايگاهي ويژه يافت.

مكرم را مردم اصفهان كم و بيش مي‌شناختند. علاوه بر آنكه در شهرداري رئيس كتابخانه بود و به اين مناسبت با جوانان و كتاب‌خوانان شهر حشر و نشر داشت. از مطالعة كتب سودمند سخن مي‌گفت و با خواندن اشعار طنز زواياي پنهان وقايع را به آنان مي‌‌نمود. در دادگستري‌ نيز وكيل دعاوي زيركي به حساب مي‌آمد كه بيشتر از شم لطيفه‌گوئي و ترفند شوخ طبعيش در پيش‌برد محاكمات قضائي مدد مي‌گرفت. غالباً وكلاي طرف دعوي را خشم‌گين مي‌كرد. آنچنان اظهاراتشان را خنده‌دار جلوه مي‌داد كه ديگر نمي‌توانستند با ارائه دلايلي محكمه‌پسند به نحوي مؤثر در دفاع از موكلين خود توفيق يابند.

بين صاحبان جرايد نيز سابقة طويل روزنامه‌نگاري و مبارزات قلمي مكرم مورد توجـّه بود. به واسطة همين سوابق مبارزات روشنفكرانه بود كه در بين مردم ظاهربين شايعه لامذهبي‌اش رواج داشت. برخي از دستاربندان وي را كافر مهدورالدمي مي‌دانستند كه بي‌جهت زنده است. افراد بند و بست‌چي زورگو و پرنفوذ هم كه نيش تند قلمش در رگشان خليده بود، چشم ديدنش را نداشتند. از روزنامه‌اش كه به سنگ مي‌بست و از ديوار خانه‌ها به داخل پرتاب ميكرد به قدري بدشان مي‌‌آمد كه سر شكستن احتمالي ناشي از اصابت سنگ را به جان مي‌خريدند، تن نمي‌دادند روزنامه را از دست موزعي كه معقول در ميزد و محترمانه مطالبة حق اشتراك مي‌كرد بگيرند. ولي مردم بي‌آزاري كه در پي جاه و جلالي نبودند، يا آنان كه ناقه و جملي نداشتند و از آبشخور تحميق مردم آب نمي‌خوردند و نيز متمكنان بي‌غرضي كه شاهباز افكارشان به افق دوردست نظر داشت، بذله‌نويسي‌هاي مكرم را به جان مي‌خريدند. با نقل شوخي‌هاي او نقش موزّع شفاهي مطالب روزنامه‌ را بازي مي‌كردند. همين دوستداران روزنامه و علاقه‌مندان دورادور او بودند كه وقتي صحبت از مكرم به ميان مي‌آمد مواضع روشنفكرانه‌اش را مي‌ستودند، از مبارزات پي‌گير وي در سال‌هاي سياهي سخن مي‌گفتند كه داعيه‌داران شريعت‌مداري و دست‌اندركاران حكومتي با همة اختلاف‌نظرهايي كه با هم داشتند، در سر كيسه كردن مردم و نگاه داشتنشان در جهل و بي‌خبري متفق‌النّظر بودند. چنانكه در اصفهان از يك سو شيخ علي يزدي، ميرزا هاشم امام جمعه، آقا شيخ محمِد تقي نجفي و از سوي ديگر مسعود ميرزا ظل‌السلطان، اكبر ميرزا صارم‌الدوله، سردار اشجع، اقبال‌الدوله، سردار ظفر، امير اقتدار و سالار اقبال هركدام در حيطة اقتدار فردي محلي يا در حوزة منافع مشترك جمعي هر روز براي مردم كيسه‌اي مي‌دوختند جهت پر كردن آن كيسة نو دوخته دسيسة پنهاني تازه‌اي مي‌ساختند كه با همه پنهاني‌اش چشم تيزبين مكرم مي‌ديد. با افشاگري‌هاي شيرينش دست دسيسه‌پردازان را رو مي‌كرد. يكي از اين دسيسه‌ها شايعة ظهور معجزات پياپي از هارون‌ ولايت اصفهان و شفاي بيماران كر و كور و لال و معلولي بود كه به نحوي غيرمترقبه و بي‌سابقه در سال 1329 هجري قمري با تمهيد ايادي دولت به اصطلاح فخيمه انگليس و تأييد آقا شيخ محمِد تقي نجفي صورت گرفت!

جريان قضيه از اين قرار بود كه در آن ايام كارخانه‌اي كه در اصفهان شمع‌سازي مي‌كرد و از مؤسسات توليدي تجاري كمپاني هند شرقي بود، به واسطة باب شدن چراغ‌هاي نفتي و استعمال نفت سفيد كه از باكو در دلّه‌هاي كوچك فلزي به ايران حمل مي‌شد رونق سابق را از دست داده بود. در مواجهه با ركود و بيم ورشكستگي كارخانه، اولياي كمپاني درصدد برآمدند بازار مصرف شمع را به صورت مصنوعي گرم كنند. بهترين كار براي حصول مقصود ظهور معجزات از اماكن مقدسه محلي بود كه زائران متعددي را براي زيارت و روشن كردن شمع و نذورات راهي اماكن مذكور مي‌كرد.

به اين منظور مباشران محلي كمپاني با تباني متولّي‌باشي و گرفتن گواهي‌نامه‌هايي از آقا نجفي مشعر بر صحت ظهور معجزات منتسب به هارون ولايت شايعة شفاي بيماران را در گوشه و كنار شهر و روستاهاي اطراف منتشر ساختند، روزانه هزاران نفر از مردم سادة دل خوش‌باور را به قصد زيارت و روشن كردن شمع به هارون ولايت كشاندند. در نتيجه كارخانه شمع‌سازي در شرف ورشكستگي كمپاني هند شرقي به ترفند معجزات ساختگي هارون ولايت در آن سال علاوه بر رهائي از ورشكستگي، مقادير قابل توجهي نيز سود كرد. به ويژه آنكه اهالي محلات در روشن كردن شمع و گرم كردن بازار سقاخانه‌ها و امام‌زاده‌ها بر هم سبقت جستند. براي چشم هم‌چشمي كردن با يكديگر به اختراع خوارق عادات پرداختند. بر شمار شفايافتگان محله‌ها و مصرف شمع امام‌زاده‌ها افزوده شد.

در اين ميان محمد علي مْكرُم حبيب‌آبادي به ميدان آمد. وي در آن زمان طالبي بيست و پنج ساله بود كه از مدتي قبل به اصفهان آمده بود. در مدارس ديني شهر درس مي‌خواند. به واسطة مواضع روشن‌فكرانه‌اش غالباً با اولياي مرتجع مدارس اختلاف و مشاجره داشت. گاه مجبور به ترك مدرسه و اقامت چند روزه در كوچه‌ها ميشد. سه سال پيش از اين واقعه نيز حين شكست ميرزا محمِدخان اقبال‌الدولة غفاري حاكم سابق اصفهان از مجاهدين و غارت شهر توسط قواي زير فرمان او با سرودن اشعار طنزي اقبال‌الدوله حاكم و معدِل شيرازي نايب‌الحكومة مستبد حامي محمِد علي شاه را به ضربه‌هاي كاري شعر ستم‌ستيز خويش نواخته بود. مكرم با چنين سابقه‌اي درصدد برآمد با افروختن چراغي فرا راه تاريكي‌ها از چهرة سودجوياني پرده برگيرد كه از ساده‌انگاري مردم سوء‌استفاده مي‌كردند. از اين رو قدرت طبع شاعرانه و طيبت نفس زيركانه را به كار گرفت، اشعاري سرود كه ضرباتش بر پيكر ارتجاع مذهبي خادم سياست استعماري به قدري دردآور بود كه تكفير و زخم زبان و كتك خوردن مكرم را در پي داشت. عاقبت مبارزات روشن‌فكرانه و ستم‌ستيزي او كه با انتشار نشرية صداي اصفهان در سال 1339 هـ ق و درج مقالات و اشعار افشاگرانه ابعاد وسيع‌تري يافته بود به حدي عناصر مرتجع محلّي، سرمايه‌داران و بانيان رواج اوهام و خرافات را كلافه كرد كه به ترور مكرم مصمم شدند.

در يازدهم ذي‌حجة سال 1341 هـ ق شعبان پينه‌دوز نامي از اشرار و اوباش زمان به دستور محمد كريم‌خان سالار اقبال حاكم برخوار كه وي نيز از محمودخان انصاري امير اقتدار حاكم اصفهان فرمان ترور و جواز تحريك به ارتكاب جنايت يافته بود، مكرم را هدف گلوله قرار داد. ولي با اصابت گلوله به پهلوي راست و خروج از پهلوي چپ مضروب سوء قصد نافرجام ماند. مكرم از حادثه ترور جان به در برد. مدتي در بيمارستان مسيحي اصفهان به هزينة محمِد كريم خان سالار اقبال بستري شد. پس از معالجه و مداوا در حبس خانگي صادق خان انصاري تحت نظر قرار گرفت. مي‌گويند روزي كه براي حفظ ظاهر محمدكريم خان سالار اقبال و امير اقتدار در بيمارستان از او ديدن كردند به محض ورود آنها مكرم در تخت نشست اظهار داشت: ديدي كه نمردم سر از قبر درآوردم؟! يك سال بعد از آن واقعه شعبان پينه‌دوز عامل ترور مكرم در آبادان حين سانحه مشكوك تصادف با اتوموبيل كشته شد . آمران ترور مكرم محمِد كريم خان سالار اقبال و محمودخان انصاري امير اقتدار حاكم اصفهان و سرتيپ حيدرقليخان پسيان رئيس قواي انتظامي كه در دوران خدمتش در اصفهان همواره مكرم را مي‌آزرد نيز قبل از مكرم روي در نقاب خاك كشيدند. معاصي‌شان به صلابت مرگ و پردة زمان پوشيده شد. غفرالله ذنبوبهم. ولي نام مكرم و رشحات قلم سركشش همچنان در خاطرة روزگار باقي است تا ديدة عبرت بين بنگرد و پند گيرد. فا عتبروا يا اولي الابصار.

برخلاف آن چه شايع بود مكرم مرد بي‌ديني نبود. بل كه سنخ ايمان او از نوع ايمان يقيني بود. اعتقاد داشت قوانين طبيعي مولود ارادة غيرقابل نقض الهي است. نظام عالم هستي براي موجبات ناچيز دگرگوني نمي‌پذيرد. انسان بالغ هوشمند نبايد اسير تلقيناتي شود كه ريشه در اسطوره‌هاي تاريخي ناداني دارد. نمونة بارز كرامت و اعجاز را كَفّ نفس و رهائي از اسارت غرايز مي‌دانست، ملاحسن نائيني از معاصران آقا نجفي را مثال مي‌زد كه بيش از شصت سال در مدرسة نيم‌آورد اصفهان به سادگي زيسته بود، بضاعت مالي‌اش اعم از لباس و اثاث دو قران نمي‌ارزيد. طي عمر از هيچ كس پيشكش و تحفه‌اي نگرفته بود. راه گذرانش چند روز خوشه‌چيني در سال بود. شبانه روز چند سير گندم را نيم‌كوب مي‌كرد با آب و نمك مي‌پخت و مي‌خورد. در همة علوم به ويژه حكمت الهي و رياضي استادي فريد بود. طلاب علوم از همه سو به محضرش مي‌شتافتند.

خلاصه مكرم اعجاز و كرامت و خرق عادت منسوب به اماكن مقدسه را نشر اباطيل و كوتاه‌بيني افرادي مي‌دانست كه با توسل به آرامگاه مردگان مرتكب نوعي شرك مي‌شوند. با اين همه سوابق آخوندي و روستائي مكرم يا شايد احتياط و ترفند پيش‌گيري‌اش از واكنش مردمان متعصب عامي و رخ‌دادهاي ناگوار پيش‌بيني نشده موجب شده بود اعجازهاي افسانه‌اي منسوب به انبياء پيشين را كه مستند به روايات تاريخي قرآني است منكر نشود. فراموش كند كه در صدر اسلام به هنگام بهانه مشركين و مطالبة اعجازشان از نبي اكرم (ص) آن حضرت در تلو آيات كريمه الهي پاسخ مي فرمود قل سبحان ربي هل كنت الا بشراً رسولا يا ان هو الا بشر يوحي اليه. به هر روي مكرم قصد تبليغ مرام و ترويج مسلك خاصي را نداشت، از مكتب فكري ويژه‌اي نيز پيروي نمي‌كرد. آگاهي او محدود به اطلاعات روستازاده‌اي بود، كه يكصد و اندي سال پيش از ناحيه‌اي دور افتاده در مجاورت كوير به اصفهان آمده بود در مدارس شهر با مقدمات ادب فارسي و عربي آشنائي يافته بود، در كشمكش ميان ادراكات بشر عاقل متفكّر با انسان اسير خرافات و موهومات به پوچي تخيلات اغراق‌آميز پي برده بود. مي‌خواست مكنونات ضمير خود را به نحوي مؤثر به ديگران انتقال دهد. به اين منظور طبع شاعرانه و لهجة اصفهاني را به كار گرفت، به سرودن تصنيف‌هائي پرداخت كه به سرعت در جامعه ايراني و تودة مردم نفوذ كرد و بر سر زبان‌ها افتاد. ترانه‌هاي مكرم با آنكه در مورد وقايعي است كه گذشت زمان آن وقايع را گاه كم‌رنگ كرده و گاه كلاً از ياد برده و در حقيقت، تاريخ مصرف‌شان گذشته است، مع‌ذلك چون از مبتلابهاتي سخن مي‌گويد كه كم و بيش دامن‌گير مردم ماست و نيز به واسطة كاربرد مصطلحات لهجة اصفهاني و جنبة مطايبه آميزش هنوز جالب توجه و حائز جنبة ماندگاري است.
مهم‌ترين سروده طنزآميز و ضدخرافي مكرم كه باعث معروفيت او شد منظومه‌اي است كه همانطور كه پيش از اين گفته شد بر ضد معجزات منتسب به هارون ولايت اصفهان ساخته است.

هارون ولايت آرامگاهي است كه در محلة ميدان كهنة اصفهان مجاور خيابان هاتف واقع است. برخي از علماء اماميه آنرا مدفن يكي از اعقاب حضرت هادي عليه‌السلام و عده‌اي آنجا را مرقد احدي از اولاد حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام دانسته‌اند. بعضي نيز آرامگاه روات و محدثين و گروهي مقبرة اخيار يهود معرفي كرده‌اند. بقعة هارونيه و رواق مجاورش و نيز مسجدي كه در مقابلش قرار دارد از ابنية زمان شاه اسماعيل اول است. به واسطة آنكه جماعت يهودي ساكن اصفهان نيز آن مكان را مقدس و مدفن هارون نامي از اجلّة اقطاب بني‌اسرائيل مي‌دانند، به منظور تسهيل زيارت آنان ميان يكي از ديوارهاي بيروني عمارت‌ هارونيه كه در مقابل مسجد علي واقع است، از قديم پنجره‌هائي آهنين نهاده‌اند، تا كليميان نيز بتوانند بدون آنكه وارد زيارتگاه شوند از پشت پنجره به زيارت و ذكر اوراد مبادرت ورزند!

با چنين موقعيت و پيشينه‌اي است كه در سال 1329 هـ ق به هنگام بروز شايعة ظهور معجزات از آن زيارتگاه و شفاي بيماران مستشفي‌اش مكرم به سرودن قطعات منظوم هارون ولايت پرداخت. از آن پس نيز آن واقعه براي او به صورت نقطة عطفي درآمد به نحوي كه بيشتر ترانه‌ها و تصنيف‌هاي بعدي او نيز دربردارندة اشاراتي شيرين به آن دسيسة تاريخي است.
منظومه‌هائي كه مكرم اختصاصاً در باره هارون ولايت سروده است مشتمل است بر:

1 ـ قصيده‌اي پانزده بيتي با عنوان اشعار سينه‌زني.

2 ـ قطعه‌اي هشت بيتي با عنوان نوحه‌خواني يك نفر عزيز بي‌جهت بالاي سر مريض بستري در حرم هارون ولايت.

3 ـ نمايش‌نامه منظومي با عنوان تعزيه هارون ولايت كه در زير به نقل ملخّصي از آن سه سروده و شرح مختصري در باره هر يك مبادرت مي‌شود. سپس از ترانه‌ها و تصنيف‌هاي ديگر و پاره‌اي از وقايع زندگي مكرم و حوادثي كه منجر به سرودن اشعار او شده است، سخن به ميان خواهد آمد. جهت حضور ذهن خواننده برخلاف شيوة معمول زيرنويسي پاره‌اي از توضيحات و اشارات و معاني لغات در متن مقال قبل از نقل سروده‌ها از مد نظر خواهد گذشت.

اشعار سينه‌زني هارون ولايت

قصيده‌ايست طنزگونه با پاره‌اي اصطلاحات ملفوظ در لهجه اصفهاني حاوي لغات مستهجن و اشارات به افراد معاصر و وقايع مرتبت با صحنه‌سازي معجزات منسوب به هارون ولايت كه به نحوي مؤثر خواننده را متوجه عواقب پاره‌اي اعتقادات تقليدي بي‌تعقّل و سوء‌استفاده‌ها و حقه‌بازي‌هاي برخي از مدعيان توليت ديني مي‌كند. منظور از صدر كه در اين قصيده به او اشاره شده است صدرالاسلام متولي‌باشي هارون ولايت است و ملانصير كه در رواق زيارتگاه مدفون است پدر اوست كه به ترتيب پدر و پدربزرگ شادروان دكتر محمِد نصيري‌اند.

منظور از بْز پا قلعه بزي است كه در محلة پا قلعة اصفهان روزي از شدت تشنگي از ميان گوسفندان گله‌اي در حال عبور جدا شده به طرف سقاخانة پا قلعه مي‌رود. با قرار دادن دست‌ها بر ديوار سقاخانه و دراز كردن گردن از آب حوضچه قدري مي‌آشامد. مردم چنين واقعه‌اي را معجزه مي‌انگارند. شاخ بُز را نقره مي‌گيرند، در كنار سقاخانه كه از موقوفات حاج محمِد حسين خان صدر اصفهاني است در جايگاهي از بُز به عزت و احترام نگهداري مي‌كنند، هر كس آرزوئي داشته به قصد اجابت نياز، شكر پنير و نقل و شيريني به بز مي‌دهد. علاقه‌مندان و معتقدان ثروتمند با پيش‌كش كردن جامه‌هاي ترمه و زري و زيورآلات، و انداختن طوق و خلخال و زنگولة نقره و طلا در مخزن مجاور اقامتگاه بُز، بر يك ديگر سبقت تقرب مي‌جويند. تيمناً و تبركاً پشم و موي و پشگلش را به قيمت‌هاي گزاف مي‌خرند. اشتهار حديث مستجاب‌الدعوگي وي كه توسط متولّي سقاخانه و متمتعان هداياي خزانه بيش از پيش نقل و نشر مي‌يابد، روز به روز بر شايبة كرامت باطني و حادثة وزن ظاهري‌اش مي‌افزايد تا عاقبت با جثه‌اي به قدر يك شتر به اصطلاح مُكْرَم مُكَرّم از دنيا رحلت مي‌كند.

خليفه پا در: يكي از كشيشان مسيحي معاصر مكرم است كه به مقام خليفه‌گري ارامنة اصفهان مي‌رسد.

اصلاح گُرُّ و گُرً: بر وزن قُلُّ و قُلْ به معني متعدد و پي‌در‌پي است.

قُرً: بر وزن پُرْ فتق را گويند.

چْرً: بر وزن پُرْ و چْچْرً بر وزن دُبُرْ: آلت رجوليت است.

كُپ‎ْ: بر وزن لُپْ: ظرف بزرگ شيشه‌اي پوشال بافته‌اي است كه براي نگهداري مايعات به كار رود.

كنار آب: بر وزن چراغ خواب به مبال گفته مي‌شود.

كُرً: بر وزن دُرْ حوضچة شست و شوي شرعي مجاور كنار آب است.

يا هارون ولات معجزه را گُرُّ و گرش كون
خشت لحد ملا نصير را آجرش كون
آن بز كه به پا قلعه بسي معجزه‌ها كرد
يا هارون ولات آن بزي چي را شترش كون
صد بار قُر تخم حلال از تو شفا يافت
يك بار تو يك تخم حرومي را قُرش كون
هر كس به رواق تو زند لاس به زنها
يا هارون ولات چُرتا برم بي چُچُرِش كون
هر زن كه به اطراف ضريحت به طواف است
از پنجره يك مشت نخودچي پَري چادرش كون

آرند مريضي به پناهت كه كند قي
يا هارون ولات رحم تو بر عر و عرش كون
هر كس كه بود دزد بده ره به پناهت
در خوردن اموال خلايق نُنرش كون
چون بره نذري ز براي تو بيارند
كن قسمت سادات و به شب جنده خورش كون
هر كس كه كند سجده به دور حرم تو
يا هارون ولات شمع گچي در دُبُرش كون
در خارجه تكميل معادن عجبي نيست
اين رودخونه يك معدن ريگ است تو دُرِش كون
بر گنبد تو صدر كند اين همه تعظيم
اعلاني بچسبان و خليفه پا درش كون
گر حاكم اين شهر سر از حكم تو پيچد
از شورش و از معجزه كردن پا بُرش كون
خادم چو بريزد كپ مي را به پياله
با خادم زن قحبه بفرما كه پرش كون
حيف است رواقت نشود آينه‌كاري
آنجا حاجي الماس ما را شيشه برش كون
اي آنكه كني نذر به آمرزش اموات
نذري پي تعمير كنار آب و كُرِش كون

نوحه خواندن يك نفر عزيز بي‌جهت
بالاي سر مريض بستري در حرم هارون ولايت
يا هارون ولات تو بِهْتِرِشْ كون
هر قدر كه كم مياد سرش كون
يك كُنْدُلِة شكسته‌اي را
يا هارون ولات سماورش كون
سنگي كه بَر خري بيفتد
يا هارون ولات چغندرش كون
در بازاري مسگرا گذر كون
مس را تو طلاي احمرش كون
هر كس به كرامت تو خر شد
يا هارون ولات تو خرترش كون
ماده كه بتو پناه آرد
يا هارون ولات خودت نَرٍش كون
خادم كه دهان او شود خشك
يا هارون ولات خودت ترش كون
يك معجــزة دروغ خـــود را
يا هارون ولات مكررش كون

بنا به اظهار مكرم در سال 1329 قمري نامه‌اي با مهر و امضاي آقا نجفي منتشر ميشود مبني بر اينكه نورچشمي بنده‌زادة ايشان پس از ابتلا يك ماهه به چند مرض و ناتواني اطباء از معالجه بيماريش در اثر توسّل آقا و همراهان به هارون ولايت و استشفا از آن زيارتگاه در آخرين شب جمعة ماه مبارك رمضان شفا مي‌يابد. از آن تاريخ كرامت هارون ولايت به مرتبة عين‌اليقيني بر آقا نجفي به ثبوت مي‌رسد پس از انتشار مرقومة آقا مبني بر تأييد كرامت هارون ولايت و ثبوت مراتب عين‌اليقيني‌اش بر آقا نجفي مردم اصفهان باور مي‌كنند كه هارون ولايت كور و شل و چلاق و باد فتقي و صاحب هر دردي را شفا مي‌دهد. شهر اصفهان را مدت شش ماه شبانه روز چراغاني مي‌كنند. مريض‌ها پيش دكترها نمي‌روند. بيمارستان‌ها تعطيل مي‌گردد.

همه از هارون ولايت حاجت مي‌طلبند. طناب و ريسمان كلفت و باريك به يكديگر مي‌بندند تا به كسيكه به ضريح بسته شده بود وصل شوند. ولي آنچه بر آقا نجفي ثابت مي شود بر مكرم ثابت نمي‌شود. بل كه بر خلاف معلوم مي‌شود كه الكل يا فسفر را سادات شبانه بالاي گنبد هارون ولايت مي‌برند. روشن مي‌كنند. با ديدن نور صداي ضجة زن و مرد بلند مي‌شود. كه نور آمد! نور باران شد! مكرم به سرودن اشعار ضد معجزة هارون ولايت مي‌پردازد. منكر معجزه و كرامت هارون ولايت مي‌شود. مي‌گويد:

دين و آيين بدعت و اوهام نيست
حجت الاسلام هم اسلام نيست
دين بود احكام و دستور خدا
هر كه جز اين گفت هست از دين جدا
حق ندارد عامي بي‌اطلاع
در ديانت اشترا و ابتياع
هر چه ميگويند در مذهب عوام
من درآري هست و بدعت و السلام
شرع احمد عاري از شرك و رياست
بت‌پرستي سجده بر غير خداست
هر كجا كردي در اين كشور عبور
هست يك سو زنده‌ها يك سو قبور
آنكه خود محتاج بوده در حيات
كي دهد حاجت مرا بعد از وفات
احترام قبر اگر داري بدان
چون نشستي بر سرش حمدي بخوان
همچنين حاجت ز هر قبري مخواه
حاجت ار داري تو خود دار از اله
آنكه بر مخلوق عالم خالق است
هم مجيب‌الدعوه و هم رازق است

به نظر مكرم «اين معجزه يا كرامت نبود، يك اشتباه كاري محض بود كه از اركان مُسلّمة اسلاميت نبود ولي نفوذ كلمه آقا نجفي به حدي بود كه به محض نشر تمام مردم قبول كردند.» ولي مكرم قبول نكرد و گفت: «اينكه مرقوم فرموده‌اند بنده‌زاده الآن در كمال صحت و سلامت است. به نظر مكرم مي‌رسد كه قبلاً هم در كمال صحت و سلامت بوده است.»

مكرم معتقد بود: «آقا نجفي براي طرفيت با حكام بختياري اصفهان را منقلب كرد. هر چه حاكم وقت مرحوم سردار اشجع مي‌خواست حكومت كند، شهرت معجزه زيادتر مي‌شد و حكومت قادر به هيچ كاري نبود.» مكرم به تعريض اظهار مي‌داشت: «هشت ماه بعد از آن انقلاب و چراغاني كه مخارج آن معادل قيمت كارخانه‌هاي اصفهان بود، در ماه جمادي‌الاولي 1329 مرحوم حاج محمِد جعفر خوانساري به تحريك فرزند ذي مقبره مقتول شد! و جنازة آن شهيد را بالاي سر در قيصريه وارونه به دار آويختند! اين بود نتيجة عمل مرحوم محمِد جعفر خوانساري كه گندم‌هاي عمدة‌ المحتكرين را از نه گنبد يزد به سوي اصفهان برگرداند! به كيفر آن كار جنازه آن مرحوم در ميدان شاه آويخته شد! به طور مسلم آقا نجفي از قتل مرحوم حاجي محمِد جعفر اطلاعي نداشتند!!! و ليكن معجزه كردن مسري گرديد! و سپس آرچي درب امام و سنگ چلمان و آب‌دوني دروازه دولت يعني سقاخانه و امثال آن بزرگواران شروع به كرامت كردند! از اين به اصطلاح كرامات لطمة بزرگ به عالم اسلام وارد آمد. علّت اين امر نيز اين بود كه برخي از مردمان ساده هميشه خمار معجزه هستند و اگر معجزه‌اي ظاهر نشود هميشه پريشان خيال مي‌باشند. حال چه شد كه اين همه كرامت يا معجزه كه مدت شش ماه دوام داشت به كلي از ميان رفت؟! همينكه حاج خسروخان سردار ظفر به حكومت اصفهان منصوب گرديد، متولي‌باشي هارون ولايت را احضار كرد و گفت بعد از اين هارون ولايت، اگر بخواهد معجزه يا كرامت كند اول بايد كور و فالح را بياوريد من ببينم و بعد آنها را ببريد براي شفا يافتن اگر شفا يافتند من هم معتقد مي‌شوم و اگر به همان حالت كه هستند، باقي ماندند، جل و پوست تو را از اين شهر بيرون مي‌ريزم. از اين رو هارون ولايت ديگر به كلي معجزه نكرد.»

مكرم در توضيح عقايد خود مي‌گفت: «بزرگان ما يا عوام‌فريبند يا از عوام مي‌ترسند، يا شغل آنها بستگي به عوام دارد. عوام هم از توحيد بي‌خبرند و بدعت‌ها را دين مي‌دانند. عقيده من اين است كه جميع موجودات خالق دارد. و خالق دنيا و آخرت فقط ذات پاك خداي واجب‌الوجود است و عقيده دارم كه خداي عالم هر كاري را مصلحت بداند در انجام [دادن] آن قادر است. و مصلحت خداوند با آرزوها و توقعات ما وفق نمي‌دهد. خدا شريك و رفيق و معاون و مشاور و وزير ندارد. هميشه بوده، هميشه هست، پير نمي‌شود، خسته نمي‌شود، استعفا نمي‌دهد، خواب نمي‌رود، غفلت ندارد، ضريح و گنبد ندارد. از اين جهت عوام كمتر به ياد او هستند.خدا در آن واحد به تمام جزئيات و كليات و هر چه واقع شود و هر نيتي كه در دل‌ها شود مسلط است. ارادة خدا تعلق گرفته كه هر ذي روحي يك بار به دنيا بيايد و يك بار از دنيا برود. و در اين دنيا ديگر مرده زنده نمي‌شود و هر كس را خدا كور كند يا كور مادرزاد باشد در اين دنيا ديگر بينا نمي‌شود. خدا در ارادة خود ترديد ندارد، هر چه بخواهد همان مي‌شود. پس هر كس بگويد مرده زنده شد يا كور بينا شد، او مي‌تواند بگويد. مكرم هم مي‌تواند قبول نكند! در باره هارون ولايت هم مكرم فقط در باب معجزه و كرامت هارون ولايت حرف دارد. در باب شخصيت او مداخله ندارد. و به مكرم مربوط نيست. مكرم اگر خود حاجتي داشته باشد، حاجت خود را از آن مي‌خواهد كه او را خلق كرده است .»

روايت مكرم داير بر اختلاف سردار اشجع بختياري و آقا شيخ محمِد تقي نجفي با آنچه در ابتداي مقال در بارة علّت معجزه‌تراشي‌ها گفته شد، اندكي تفاوت دارد. مطالب نخستين مبني بر قلّت مصرف شمع و نابساماني اقتصادي كارخانة شمع‌سازي كمپاني هند شرقي ياد مانده‌ايست از بيانات شاعر شيرين سخن اصفهاني شادروان منوچهر قدسي كه در شهريور ماه سال 1352 خورشيدي به مناسبت سردبيري‌اش بر روزنامه مكرم كه در آن زمان به صاحب امتيازي بانو فروغ‌الزمان مكرم انتشار مي‌يافت، در مجلسي در حضور زنده‌ياد استاد جلال‌الدين همائي و به نقل از مرحوم ميرزا عبدالحسين قدسي ايراد مي‌كرد. هر چند استاد همائي كه آن روز به تأييد روايت منقول از مرحوم قدسي مي‌پرداختند، در مقدمه ديوان طرب روايت منقول مكرم را ملحوظ نظر داشته، نقشه معجزتراشي را ناشي از قصد آقا نجفي در ممانعت از حكومت سردار اشجع و مرعوب ساختن وي دانسته‌اند! صرف نظر از اينكه مرحوم ميرزا عبدالحسين قدسي كه يكي از مروّجان فرهنگ نوين در اصفهان به شمار مي‌رود در جايگاه باني مدرسه قدسيه اصفهان در سال 1326 ه‍ ق بر استاد همائي كه در مدرسة وي به تحصيل مي‌پرداخته‌اند سمت معلمي داشته به لحاظ كبر سن و موقعيت شغلي و اجتماعي منطقاً مي‌توانسته بر چگونگي ماجرا اشراف بيشتري داشته باشد، اندكي دقت در بررسي موضوع نيز صحت روايت ميرزا عبدالحسين قدسي را محتمل مي‌سازد. چه بعيد به نظر مي‌رسد، راه‌حل سردار ظفر به نظر سردار اشجع نرسيده باشد. اگر اختلاف نظر حاكم بختياري و آقا نجفي علّت اصلي ماجرا بود، با احضار متولي‌باشي توسط حاكم و تعيين تكليف براي ارئه بيماران، ماجراي ظهور كرامات هارون ولايت خاتمه مي‌يافت، با توجه به يكساني امكانات حكومتي دو حاكم و تداوم اقتدار آقا نجفي اين راه‌ حل توسط سردار اشجع نيز به كار گرفته مي‌شد. حال آنكه در فاصلة هشت ماهة حكومت آن دو حاكم نغمه همان نغمه بود و ساز همان ساز، نه قدرت آقا نجفي كاستي گرفته بود، نه سردار ظفر از حاكم پيشين امكانات حكومتي بيشتري در اختيار داشت و نه ملتزم ساختن متولي‌باشي به نشان دادن بيماران معلول قبل از شفا يافتنشان ابتكار عمل فوق‌العاده‌اي بود كه به مغز سردار اشجع خطور نكند. با اين همه قدرت‌نمائي آقا نجفي و فرزندان او در آن دوره به حدي است كه مكرم دست‌هاي پنهاني ديگر را در اين ماجرا نمي‌بيند يا مي‌بيند و بنا به دلايلي چشم‌پوشي مي‌كند. شايد يكي از دلايل امر اين باشد كه در آن سال‌هاي جواني و مبارزات قلمي مكرم كه ناامني و هرج و مرج و قحطي و گرسنگي بيداد مي‌كرد، و ممر معاش مردم بيشتر از طريق اقتصاد زراعي و امكانات محدود كشاورزي سنتي تأمين ميشد، آقا نجفي و فرزندان او با اموال و روستاها و مزارع و باغ‌هاي متعددي كه در تملك داشتند، از مهم‌ترين ثروتمندان ايران به شمار مي‌آمدند كه با پوشيدن جامة روحاني و داشتن ادعاي رهبري معنوي و ديني، در تحصيل اموال و تملك اراضي از توسل به دسيسه‌پردازي و زمينه‌چيني و اِعمال قدرت و سوء‌استفاده از ناداني و بي‌خبري مردم امتناع نداشتند. در نيل به مقاصد مادي و رياست‌طلبي مذهبي از هيچ كار و هيچ امري روي‌گردان نبودند. مكرم روستائي محصل علوم ديني به واسطة نزديكي مَدْرَسي و هم‌جواري مكاني اين جمله را مي‌ديد، از فقر و فاقه‌اي كه گريبانگير مردم بود و ساده‌انديشي و اسباب دست شدنشان متأثر مي‌شد. مغايرت تعليمات ديني با اعمال مدعيان رهبري ديني را برنمي‌تافت. درصدد برمي‌آمد براي رهائي مردم از پيامد زيان‌بار عقايد خرافي كه همانا عقب‌ماندگي فكري و فقر و مسكنت مادي است، منادي نداي رهائي شود. از اين روست كه مي‌بينيم غالباً لبة تيز حملات مكرم متوجه آقا نجفي و فرزندان و نوادگان و دامادهاي اوست! به ويژه پس از مرگشان با مشاهدة ابراز احساسات عوام در تشييع جنازة آنها و عزاداري مردم ساده‌دل و نوحه‌خواني مداحان و بستن بازارها توسط بازاريان و ديدن حركات شخصي به نام رضا زغالي كه شاگرد علافي نوحه‌خواني بود و در اين موارد به مناسبت نوحه‌خواني و سردمداري مي‌كرد، مكرم نيز به سياق عوامانة او، و ديگر عزاداران محزون ساده‌دل به سرودن ترانه‌هاي طنز‌آميز جالبي مي‌پرداخت كه حاوي نكات روشنگرانه بود ناپسندي رفتار جان باخته و ناداني عزاداران را با كنايه‌هاي بسيار رساي گويا يادآور مي‌شد.

اشعاري كه مكرم زير عنوان مراثي سنگ‌‌زن‌ها در فاتحة آقا نجفي، سينه‌زني در وفات عمدة‌ المحتكرين و عزاداري حمل آقا جلال سروده از اين دست است. پيش از نقل مراثي شرح مختصري در بارة آقا نجفي و فرزندان وي شريعت‌مدار و شيخ‌العراقين در تسهيل درك انگيزة مكرم لازم به نظر مي‌رسد.

مبارزات مكرم با آقا نجفي و فرزندان او

شيخ محمِد تقي مسجد شاهي اصفهاني معروف به آقا نجفي متولد 1262 هـ ق در اصفهان و متوفي به سال 1332 هـ ق در همان شهر از روحانيان مشهور و ثروتمند و پر قدرت اواخر دورة قاجار بود كه در جواني جهت تحصيل علوم اسلامي به نجف اشرف رفت. پس از بازگشت به نشانة انتساب به آن شهر معروف به آقا نجفي شد. وي مردي حاضر جواب، باهوش و سياستمدار بود. علاوه بر تحصيل مباني شريعت در صدد طي مدارج طريقت برآمد. برحسب اقوال مشهور مدتي با گوشه‌نشيني و رياضت و تزكية نفس به كسب فيض از محضر حاج سيدعلي شوشتري مشغول بود. تا آنكه بنا به اظهار خودش در عوالم جذبه و خلسه اوامر حضرت مهدي (ع) مشعر بر مراجعت به اصفهان جهت پاسداري از مبادي اسلامي و اجراي حدود شرعي به وي ابلاغ شد. در مراجعت به اصفهان در مسجد شاه واقع در ضلع جنوبي ميدان نقش جهان به اقامه نماز و عهده‌داري امامت پرداخت . مساعي خود را مصروف استحكام پايه‌هاي رياست مذهبي، اجراي حدود شرعي، تدوين تأليفات و تربيت شاگردان كرد. آقا نجفي داراي سه زن عقدي، چند زن صيغه‌اي، شش پسر، هفت دختر و تعداد زيادي نوه و نبيره بود. از پسران وي آقا كمال مسجد شاهي ملقب به شريعت‌مدار و آقا جلال مسجد شاهي معروف به شيخ‌العراقين مانند پدر به ما‌ل‌اندوزي و قدرت‌مداري و غوغاسالاري و كم‌سوادي شهرت داشتند ولي برخلاف آنها پسر ديگرش آقا محمّد باقر مسجد شاهي متخلّص به الفت عارفي وارسته و شاعر و دانشمندي برجسته و نيك‌نام، مردي زبان‌آور و زبان‌دادن و نيك محضر و خوش پوش بود!

اشعار سنگ زن‌ها در فاتحة سيار مرحوم آقا نجفي

مكرم در توضيح اشعار فاتحه سيار چنين مي‌گويد: «در تير ماه سال 1332 قمري سحرگاهان صداي رعد و برق شديدي در فضا و هواي اصفهان بلند شد كه توليد وحشت بسياري از آن شد. بعضي از زن‌ها بچه انداختند و بعضي اشخاص كه در خواب بودند از تخت‌خواب پريدند. صداي توبه و استغاثه مردم بلند شد. روز بعد آقا نجفي مرحوم گرديد. و مدت يك هفته تمام بازارها تعطيل شد. مردم علاوه بر آنكه نوحه مي‌خواندند، سينه هم مي‌زدند، زنجير هم مي‌زدند، سنگ هم مي‌زدند، قمه هم مي‌زدند. دو نفر قمه‌زن خود را كشتند. دو نفر در چاه افتادند. اما سنگ‌ زدن عبارت بود از دو قطعه چوب تراشيدة گرد درست به قدر چوب مدوري كه روي آن قند مي‌‌شكستند و پشت آن چوب تسمة چرمي است كه دست‌ها را در آن جا مي‌‌دادند و بهم مي‌زدند. اين اشعار در دستگاه سه‌گاه يادگار آن زمان است .

ديدي كه فلك به ما چها كرد
شوريده ملايك در ماتم آقا
آن دَرق و دُروق كه در هوا شد
ناگاه يك منادي
از بالا و پائين
او داد خبر كه آقا مرده‌
با آن بدن و تن بولوري
آسمان صدا كرد
گوريده خلايق در فاتحة آقا
هر كس كه شنيد زابرا شد
بادي به بوق كرد
هي شلوغ و پولوغ كرد
در قصر بهشت جان سپرده
امشب مي‌خوابد تو لنگ حوري

مرثية وفات عمدة‌ المحتكرين

آقا كمال مسجد شاهي معروف به شريعت‌مدار پسر آقا نجفي كه مكرم با عناوين عمدة ‌المحتكرين و كمال‌المتمولين از او ياد مي‌كرد از مالكان و ثروتمندان بزرگ ايران بود كه در جريان وقوع قحطي بزرگي كه در سال‌هاي مقارن و سنوات قبل و بعد از جنگ جهاني اول رخ‌ داد در شمار محتكران سرشناس ظاهر شد. محصول غلّه املاك وسيعش واقع در نواحي رو دشتين و خاتون‌آباد اصفهان را در نه گنبد يزد پنهان ساخت. تا آنكه در پي اقدامات حاج ميرزا محمِد جعفر خوانساري انبار غلّه شريعت‌مدار كشف شد. محتوياتش به اصفهان انتقال يافت. چندي بعد از اين واقعه مردمي كه عازم بازار بودند، در صبح‌گاهي پيكر مقتول حاج ميرزا محمد جعفر خوانساري را وارونه بر سر در قيصريه كه مدخل بازار شاهي است آويزان ديدند. مكرم چنانكه پيش از اين نقل شد با كنايات ابلغ از تصريح ارتكاب اين جنايت هولناك را ناشي از تحريك و تدارك آقا نجفي و شريعت‌مدار مي‌دانست. به غير از اين واقعه در سال 1332 قمري مقارن با حكومت صمصام‌السلطنه بختياري نيز كه حاكمي محبوب و مورد علاقه مردم بود، آقا كمال شريعت‌مدار كه با مشروطه‌خواهان و تجددطلبان طرفيت داشت و پس از مرگ آقا نجفي درصدد تقويت مباني قدرت خود بود، در پي اقدامات قدرت‌مدارانة پيشين، داشتن موي بلند براي مردان را ممنوع كرد. از اين رو هر كس موي بلند داشت سرش را مي‌تراشيدند، به اصطلاح مكرم «سادات هر كس زلف داشت يا موي سرش بلند بود يا خوشگل بود مي‌كشيدند مي‌بردند سلمانيِ متشرع خبر مي‌كردند زلف‌ها را پائين مي‌ريختند، صيغه توبه ياد مي‌دادند و مرخص مي‌كردند.» مكرم كه در قطعه‌اي تحت عنوان در منقبت عمدة‌ المحتكرين و كمال‌‌المتمولين از شريعت‌مدار در حين حيات وي با عناوين «ملانتر بوق بد افت و خفت» و «مفتي بي‌علم و تقواي مفت‌خوار» و «عزيز بي‌جهت گردن كلفت» ياد مي‌كند پس از مرگ وي مرثية زير را مي‌سرايد:

اي آيـــت ما سرور ما جاي تو خالي
اي آيـــــت حق مثل تو آيات زياده در آش و پلو در بر ما جاي تو خالي
هــر كس كه بود منكر تو ابــن زياده
تو آيت حقي رفتي شترقي
قربـــــان تو و مال تو و ملكِ زيادت قربان رودشتين تـــو و خاتون آبادت
اي صاحب انبار عن بار تو بسيار
دست تو ز درهم و ز دينار تهــي بود اما پس عمامــــــة تو نوت خفي بود
صد بيجك صراف در ليف تو لفاف
گفتي بتراشد تــــو زلف بچـــه‌ها را باقي نگذارند به صورت كچـــــه‌ها را
اي دشمن عشاق اندر همه آفاق
ميكال كه بد قاسم ارزاق به مـــردم در عهد تو شد منفصل از شعبة گندم
شد قاسم مسئول در عهد تو معزول
من بعد شود جوجه در اين شهر فراوان آقا به جنان رفت خوشا حالـت مرغان
جوجه ز كتونه آيد پي دونه
اين آقا كه بلعندة انواع دوتك بــود
هم رتبة موقوفه خود مرغ ملك بــود دور قدِ او تسمه و قلاب و سه يك بود
دل رحم‌تر از نره خر اصفوهونك بود
كتونه: به لانه ساخته شده براي پرندگان و ماكيان خانگي گفته مي‌شود.
دوتك: مرغ كوچك چند ماهه است.

اصفوهونك: (اصفهانك) ناحيه‌اي است روستائي در نزديكي اصفهان كه خرهاي چموش لگدزن دارد .

يكي ديگر از افرادي كه مكرم از وي به طنز ياد مي‌كند آقا جلال مسجد شاهي معروف به شيخ‌العراقين فرزند آقا نجفي است. مكرم در باره وي ميگويد: «آقا جلال يكي از محتكرين درجه اول بود. در سال قحطي گندم خرواري سيصد تومان فروخت وقتي كه گندم‌ها تمام شد، آقا به درجة رفيعه مرگ رسيد! يكي دو سال امانت بود، بعد او را نبش قبر و جابجا كردند.

استخوان‌ها را به عتبات بردند عده زيادي عقب استخوان آن مرحوم با تجمل زياد بودند. منجمله داماد استخوان با يك قافله مكاري از الاغ و قاطر .

مرثيه حمل استخوان آقا جلال كه در سال قحطي بعد از منافع زياد از گندم فوت كرد!

قشو: بر وزن درو به معني قشاول است. قاطمه: بر وزن يارْمه نخ موئي است. سـُكْمه: بر وزن لُكه به ضم لام چوبي است كه در سر تير مي‌گذارند. يو: بر وزن تو به معني يوغ است. گور به گوري: بر وزن جور به جوري به معني نبش قبر شده است. پريشو: به معني پريشب است. چل و چو، چل: بر وزن گِلْ به كسر اول و سكون دوم به معني بي‌عقل است. و چـُو: بر وزن جُو به معني شهرت مصنوعي است. ناكش: نهري است كه براي گرفتن رطوبت در اراضي مردابي حفر كنند. گوركن: به معني قبركن است. سوز موني: بر وزن سول دوني، هيكل غيرمنتظره را گويند. همبوني: بر وزن نم‌دوني: در اصل به معني خيگ و مشگ خشك است و در اينجا منظور شكم متوفي است. گورتوني: بر وزن سول دوني، منسوب به گورت و گورتون است كه ناحيه‌اي است خارج اصفهان كه محصول بـِه آن مطلوب و بسيار خوش بوست. چش: بر وزن كش، مخفف چشم است. مادي: به نهرهاي منشعب از رودخانه زاينده‌رود گفته مي‌شود.

اين شيخ‌الاغين كه خر را با قشو برد
با قاطْمه و با زنجير و با سْكمه و يْو برد
از زير زمين گور به گوري را پريشو برد
اين آقاي چِل استخونا را با چلُ و چُو برد
اين مرده جـــاكش دم كرده تــو ناكش
گوركن چون برون هيكل آن سوزموني ميداد
يك باد بدي بوي وي از همبوني ميداد
گفتا پسرش بويِ بِهِ گورتوني ميداد
يا رايحة كار خونة صابوني ميداد
رفت از چش مردوم اين انبــــار گندوم
اين آقاي ما از اثر گوشت زيادي
از زور نفس تنگي و از فرط گشادي
چون مردة اشتر كه بيفتد به تو مادي
غلتيد و ور افتاد و حالا وادي به وادي
با جمال مي‌بـرندش با حمال ميكشندش

از وقايع ديگري كه در زمان مكرم رخ داد، خراب كردن مدرسه‌اي بود از مدارس جديد دولتي در سده اصفهان كه برنامه آموزشي نوين داشت. به محض داير شدن مدرسه اهالي معترض محل در منزل حاج آقا نورالله مسجد شاهي برادر آقا نجفي متحصن شدند و در پي تحصن به تخريب مدرسه دست يازيدند. مكرم در اين باره مي‌گويد: «تمام مردم دنيا اصرار به دولت خود دارند كه ما مدرسه لازم داريم. اهالي اين سرزمين سده كه همه تابع آقايان مسجد شاهي بودند جمع مي‌شدند به تحريك همان آقايان مي‌گفتند ما مدرسه لازم نداريم .»

اشعار سينه‌زني در بارة تخريب مدرسه سده

سوسه موسه: بر وزن بوسه بوسه: در اصل به معني كارشكني است و در شعر زير به معني شك و ترديد است. شٍد: به كسر اول و سكون دوم، فعل مستقبل محقق‌الوقوع و به معني بشود است. دستي كمش: به معني دست كم است. (كسرة اضافه در لهجه اصفهاني بدل به ياء مي‌شود) گرنب و گرنب: بر وزن قرمب قرمب صدائي است كه از نواختن دهل شنيده مي‌شود. آلا كلنگي: بر وزن آقا تفنگي: دولا و راست شدن است و منظور اين است كه ما با كسي كه كلاه شاپو فرنگي بر سر دارد معاشرت و اظهار احترام نمي‌كنيم.

اي آقاي ما سرور ما مدرسه حرومس
اي رهبر ما در بر ما مدرسه حرومس
وادار درشا ببنـــدنـــد بوگو تو رو ما نخـندند
اين مدرسه از علم بود ريش دار و كوسه
هر كس بره توش بابي ميشه بي‌سوسه موسه
حــروم است اين زبانها خصوصاً بر جـــــوانها
در دالون اين مدرسه هر كس سرازير شِدْ
چار پنج تا لغت ياد مي‌گيرد و ميخاد وزير شِدْ
يا آنكه به قسطنطنيه بِرِد سفير شِدْ
يا دستي كمش در همدان ميخاد دبير شِدْ
وادار درشا ببنـــدنـــد بوگو تو رو ما نخندند
اي آقايِ ما، غير تو ما كسي نداريم
مستأجر ديني تو و ما اجاره كاريم
گر حكم بفرمائي ميريم دهل مياريم
تا گرنب و گرنبش نباشد بي‌كس و كاريم
بــــوگو دهل بسازيم به دورت بنوازيـــــم
هر مدرسه‌اي كو ديوارش كاشي ندارد
هر مدرسه‌اي گنبد نقّاشي ندارد
هم خادم و موقوفه خور ناشي ندارد
هر مدرسه‌اي چند تا فضول‌باشي ندارد
اون مدرسه شومــس ببندش كه حرومـــس
ما جازم و لازم نداريم زبون فرنگي
با كلا لگني ما نداريم آلاكلنگي
جيم‌ناستيك و ورزش چي ميخاد بچه مافنگي
بهتر كه باشد وافوري و چرسي و بنگي
وادار درشا ببنـــدنــد بوگو تو رو ما نخندند

در ماه صفر سال 1351 قمري اطلاعيه‌اي با چاپ سنگي منشر مي‌شود مبني بر اينكه سيدي به نام محمِدرضا مازندراني كه نابينا بود در هشتم صفر كه مصادف با وفات حضرت امام حسن مجتبي عليه‌السلام است به قصد شفاي چشم به زيارت امام‌زاده داوود (ع) مي‌رود. عرض مي‌كند: اي آقاي امام‌زاده داوود خدمت شما رسيدم كه شفاي چشم بگيرم. به صداقت شروع به گريه و زاري مي‌كند، در عالم خواب و بيداري امام‌زاده را در خواب مي‌بيند. كاسة آبي مي‌دهد دست سيد مي‌فرمايد: بزن صورتت. سيد كاسة آب را مي‌گيرد و مي‌زند به صورتش. فوراً از بركت آن امام‌زادة محترم چشم آسيد محمدرضا شفا مي‌يابد. مردمي كه آنجا بودند خبردار مي‌شوند، مي‌ريزند لباس سيد را پاره پاره مي‌كنند. مكرم پس از خواندن ورقه چاپي اظهار مي‌دارد: بايد كور بودن سيدمحمدرضا مازندراني قبلاً معلوم باشد تا بتوان گفت حضرت او را بعداً شفا داده است. از آنجا كه مكرم مي‌پندارد سيدمحمدرضا كور نبوده، «تعقيب اين قضايا را در صلاحيت خود مي‌داند ولو اينكه در خارج اصفهان رخ داده باشد» به سرودن اشعار زير مي‌پردازد .

نوحه سينه‌زني امام زاده داوود
از بسكه امومزاده در اين معركه كم بود
قوز بالا قوز شد برامون امومزاده داوود
يك كوري را چاق كرد اعجاز قاچـــــاق كرد
يكدسته زمخلوق خدا شبكوري هستند
يك فرقه ديگر به جهان بابا قوري هستند
از فيض تـــو دورند يعني همـــه كـــورند
تو دكتر چشم همه‌اي يا همه اعضاء
يستقبح ذكره نشود كاش مجزي
در ديــدة ناقـــص هستــي متخصــــص
سيد حمزة تبريزي مگر آنجا گوروخته
يا هارون ولات سهم خودشا آنجا فروخته
اين دوز و كلك بود يا سنگ محــــك بود
اون سمتا مگر هارون ولات شعبه وا كرده
يا امومزاده قاسم اومده اونجا جا كرده
مشت تو شده بـاز اي پشــــت هم انداز
نهصد تا امومزاده به اصل تو ظنين است
سيد حاجي غريب هم يكي از معترضين است
كـويند كـه داوود قبلاً به كجــــــا بود
از سيد حي هيچ كسي بهره نبرده
ديگر چه شفائي بدهد سيد مرده
در معجـزه وا شد هنگام شفا شـــــــد
اي آقاي پر تخمه اگر معجزه‌داري
صد ليره كرم كن تو به مكرم اگه مردي
يك معجزه كن سهل در حق ابــــوجهل

در بازار گرمي كرامات ناگهان شايع ميشود «آواك» نامي ارمني نيز در تهران صاحب كشف و كرامات شده است. مكرم در اين باره اظهار مي‌دارد: «همه جا شهرت يافت آواك ارمني در چشمش اثر و در دستش شفاست و غيب مي‌گويد و هشت تا را نه مي‌كند مردم دور او را گرفتند. براي حصول حوايج جسماني و روحاني و علاج عاشقي و اداي ديون و هر كار ديگر به او مراجعه كردند.از هر خيابان كه آواك مي‌گذشت گروه كثيري به دنبال او بودند. حتي استيفن ارمني كه راننده بود مردة پسر خود را به تلگراف‌خانه برد از عبدالعلي حكمت رئيس تلگراف خانة اصفهان خواست به آواك تلگراف كنند تا او پسرش را تلگرافي زنده كند! اشعار زير در توجيه و تنبيه آن قضيه است.

اعجاز آواك ارمني در تهران و اجتماع حاجت‌مندان

در مغز بشر مرد و زن و عالم و جاهل
يك مايه‌اي از اصل خرافت شده داخل
در خلق خدا فارغ از اين مايه كسي نيست
از علم و عمل تا به خرافات بسي نيست
زين مايه موهــوم ايران شده معدوم
در مركز ايران كه بود خطه تهران
آنجا هم از اين مايه زياد است و فراوان
اكنون كه در معجزه‌ها مهر و پلاك شد
در مركز ما نوبتِ اعجاز آواك شد
يك ارمني افتاد در آنجا به تقلا
مردم همه دادند باو دست تولا
دادند همه درد دل خويش تسلا
آن پيكر و آن هيكل و آن جسم و هيولا
چون ديد جهالت شد اهل ضلالت
اون تهرونيها توي خط منحني رفتند
اين مرتبه دنبال يكي ارمني رفتند
افتــاد در آن بند فارغ ز خـداوند
گفتند كه دارد اثري دست كثيفش
يك مبلغ بسيار تپوندند به تو كيفش
دادند مخــــارج منهاي حـوايج
در شهر صفاهان خبر معجزه پر شد
اطراف اواك پر ز شل و فالج و قُر شد
رفتند به تهـرون سرگشته و ويلون
آقاي اواك فكر كرامت به سرش زد
هر كس كاري داشت يك تيكه كهنه به درش زد
گفتند كه عيساي مسيح ارمني بوده
در معجزه بي‌شغل و دغل جازني بوده
آنها كه همه ديپلمة مدرسه بودند
با معرفت از تاريخ و از هندسه بودند
در شيطنت و ملعنت و وسوسه بودند
سرگرم زير كاسه به يك نيم كاسه بودند
استيفن شوفر پسرش زير موتور رفت
دنبال آواك نعره‌زنان مثل شتر رفت
بسيار ز خود راضي و بسيار ننر رفت
با جيب پر از خالي و با معده پر رفت
دنبـــال آواك رفت با سينه چاك رفت
گفتا كه بيا رحم به حال پكرم كون
جون منا بستون و تو جون پسرم كون
جون را جابجا كون يعني پا به پا كون
اين ارمني‌ها يكسره با ليويرآونگون
رفتند و تلگراف نمودند به تهرون
كاي سر كاري آقاي آواك دست بجنبون
زنده بوكون اين تازه جوان را به صفاهون
ما خويش تو هستيم هم كيش تو هستيم
گر خشك شده پيكر اين مرده ترش كون
از روز ازل تازه‌تر و زنده‌ترش كون
رحمي تو بر احوال ننش يا پدرش كون
گر پاره شده رشته عمرش تو سرش كون
ماندند معطــــــل سرگشته و خون دل
استيفن مأيوس پسر را لا خاكش كرد
چار روز معطل به اميد آواكش كرد
يكدل شد و بردش در خاك سپـردش
آقاي آواك بي‌خبر از مكرم نقاد
زد دست به شيادي و يك مرتبه وا داد
غافـل كه در اين راه مكرم بـــود آگاه
آنكس كه به حكم علما، ستون ولات بود
در ميدوني كهنه لقبش هارون ولات بود
مكرم چكارش كرد به توبه وادارش كرد
هر كس كه كند معجزه امروز دكونِسْ
اين‌ها همه از بهر يكي لقمة نونِسْ
اي ارمنـي بو گندي كي دوكونا مي‌بندي

محلة جوي‌باره، يا جهان‌بارة اصفهان از محلات تاريخي شهر و از مراكز قديمي سكونت كليميان است. در زمان رضاشاه، مصادف با اجراي قانون نظام وظيفه كه جمعي از آخوندهاي اصفهان براي جلوگيري از اجراي آن قانون در قم متحصن مي‌شوند، حسب اتفاق ملانيسان خاخام كليميان شهر بنا بر نقش نظارتي كه بر تغذيه هم‌كيشان خود داشته كليميان را از خوردن مرغ منع مي‌كند. مكرم كه در غيبت دستارمندان مسلمان مورد انتقادي ديگري نمي‌يابد در تقابل با منع ملانيسان كليمي به سرودن اشعار زير مي‌پردازد:

نوشته در كتاب ملانيسان
كتاب مستطاب ملانيسان
كه هر كس در جهانباره خورد مرغ
بود اهل عذاب ملانيسان
شنيدم كه كليم الله آمد
در اين شبها به خواب ملانيسان
كه اي نيسان مزن شلاق بر خلق
مكن ظلم اي جناب ملانيسان
پس آنگه حضرت موسي شنيدي
بسي واضح جواب ملا نيسان
كه اي موسي بود از بهر دنيا
گه و بيگه شتاب ملا نسيان
بود از بهر موقوفات تورات
دمادم اضطراب ملانيسان
نبايد از كليمي كس خورد مرغ
ولي دنيا كباب ملانيسان
به هر صورت مرا رمزيست در كار
ز قدوسي نصاب ملانيسان
نميدانم چرا از خون مردم
نباشد اجتناب ملانيسان
ولي هر كس خورد خوني ز مرغي
فتد اندر عقاب ملانيسان

سابقاً كه قمه‌زني در ايام عزاداري محرم مرسوم بود و منع قانوني نداشت علاوه بر آنكه قمه‌زني غالباً با تعبات بعدي همراه بود و قمه‌زنان را به بيماريهاي صعب‌العلاج مبتلا مي‌ساخت گاه منجر به حوادث پيش‌بيني نشده و مرگ و ميرهاي فوري نيز مي‌شد. شرح منثور زير و قطعه منظوم پيوستش كه به قلم طنز مكرم نگارش يافته يادگار مرگ قمه‌زني است كه در حين قمه‌زني جان باخت.

خودكشي رضا قمه‌زن در ايام محرم در اصفهان

«المقتول في شهوات‌النفساني رضا قمه‌زن [اصفهاني] در يكي از روزهاي عاشورا در اصفهان در رديف قمه‌زنان، قمه مي‌زد و در مقابل او محبوبه يا معشوقه و به هر صورت مدخوله او در حركت بود. قمه‌زن‌ها يك نفر [بيل دسته‌دار به همراه] دارند كه پهلوي آنها راه مي‌رود و يك بيل دسته جلو پيشاني قمه‌زن مي‌گيرد كه ضربت سخت بر سر رفيقشان وارد نشود. در ميان اين غوغا بيل دسته‌دار كه رقيب قمه‌زن [بود] و مدخوله او را دوست مي‌داشت كار خود را كرد و همين كه محبوبة مدخولة هر دو يعني قمه‌زن و بيل دسته‌دار پيدا شد و شروع به گريه و جلوه كرد، بيل دسته‌دار، بيل دسته را از مقابل سر قمه‌زن عقب برد و ضربت شديدي از دست رضا به فرق خود وارد [آمد] و با فرق شكافته درغلتيد و همان لحظه جان داد. [به اين ترتيب بيل دسته‌دار] رقيب خود را از بين ببرد. همين كه مردم اين وضع را ديدند با علم به اينكه كشته شدن رضا براي فاحشه بوده همگي گفتند رضا شهيد شد و در راه سيدالشهداء هر كس هر كاري بكند، در اين راه نمي‌شود حرف زد. به اين مناسبت خطاب به جنازة رضا قمه‌زن اين اشعار گفته شد.

كفش خود را چو رسيدي دم فردوس بكن!
سرعت سير تو باشد به جنان مثل تـــرن!
كي به تو گفت كه شمشير بفرقت بـزني؟!‌
خون ز فرق تو برون آمده مانند لجــــن!
ميل داري كه بيائي تو دوبــاره به جهان!
بعد از اين گر به سرِ خويش زدي سفت مــزن!
اي رضاي قمه‌زن!
اي رضاي قمه‌زن!
كفشهايت بكني؟!
اي رضاي قمه‌زن!
در صف قمه‌زدگان!
اي رضاي قمه‌زن !

در گذشته حجاران هندي در بمبئي نقش جاي پائي بزرگتر و متفاوت‌ از پاهاي معمولي را بر سنگ‌ها مي‌تراشيدند، به ايراني‌هاي تاجر مسلكي كه به هند مي‌رفتند مي‌فروختند. آنان نيز در شمار امتعه از هند آمده، سنگ‌هاي دست‌تراش هندي را به كساني مي‌فروختند كه ابائي از سوء‌استفاده نداشتند، با بهره‌گيري از سادگي و عقايد خرافي مردم به ساختن قدم‌گاه‌ها و كسب درآمد از راه باورهاي ساده‌انگارانه مي‌پرداختند. به اين ترتيب در شهر اصفهان و حواليش قدم‌گاههاي متعددي ساخته شده بود. مردم نيازمند گرفتار با توسل و نذر و نياز از قدم‌گاه‌ها حاجت مي‌طلبيدند و انتظار گشايش داشتند.

مكرم كه در صدد امحاء خرافات بود در اين باره چنين مي‌گويد: «روبروي ادارة پستخانه سابق كه واقع در بازار مسگرهاست يك سكوئي بود. دور آن سكو يك پنجره چوبي داشت. اين موضع را قدم‌گاه مي‌ناميدند. همه شب چراغان بود. در نجف‌آباد نيز قدمگاهي بود كه مورد تأييد آقايان مسجد شاهي بود. در شهرضاي اصفهان هم چشمه‌اي است كه مي‌گويند قدمگاه دُلدْل است به كرامت جاي پايش از سنگ آن چشمه آب مي‌آيد.» ولي مكرم كه پديدة قدمگاه را معقول نمي‌داند چنين استدلال مي‌كند: «در تمام دنيا شهري براي حقيقت قدمگاه واقعي بهتر از مكة معظمه و مدينة منوره نيست. [چون] در اين شهر قدمگاهي به چشم نمي‌خورد، [بنابراين] به طريق اولي در نقاط ديگر هم نبايد قدمگاهي باشد. بنابراين آنچه هست ساختگي است.»

در مكه و يثرب كه بود شهر قدمگاه
از جاي قدمگاه كسي، كس نشد آگاه!
انگشت و يا مهر به كاغذ همه ديديم
اما اثر پاي به كاغذ نشنيديم!
بر سنگ چرا خلق خدا پاي گذارند
مفهوم چه مي‌باشد و مقصود چه دارند؟!
بر روي زمين جاي قدم بود مگر تنگ
كاين پاي گرانمايه علامت زده بر سنگ؟!
بر جاي قدم گنبد و صحن و حرم از چيست
اين قاعده جز كشور ما هيچ كجا نيست؟!
اين راه معاشِسْ! از سنگ تراشِسْ!
در باره قدمگاه دُلدْل در شهرضا (قمشه) نيز ميگويد:
در شاهرضا از يك سوراخ آب ميكونه غلغل
از مقدم جاي لقط آقاي دُلدُل!
مولاي جهان كي به صفاهون سر و كار داشت
كي ميل بلوك گردي و كي قصد شكار داشت؟!
مولا ز خود از بيخ نه يابو نه حمار داشت
بر فرض كه تا اينجا اومد قمشه چكار داشت؟!

از ويژگيهاي مكرم در طنز اين است كه از مواضع و اماكني كه با گزافه‌گوئي مردم محل اعجاز و مظهر كرامات تلقي مي‌شود، با عناوين آقا و مرحوم ياد مي‌كند تا به اين وسيله نشان دهد، انتساب كرامت و خواستن حاجت از آن امكنه همان قدر خنده‌دار و نادرست است كه آدمي به مكاني آقا يا مرحوم خطاب كند. مرثيه زير كه با آقاي قدمگاه شروع شده از اين دست است.

مرثية سينه‌زني آقاي قدمگاه

چپه: كف دست را گويند. فرفره: اسباب‌بازي چرخاني است كه با كاغذ درست كنند. اسبابي دست: به معني اسباب دست است.

آقاي قدمگاه تو گلوش قرقره دارد
از معجزه كردن تو چپش فرفره دارد!
وا ميكونه از دندوناش هر كس گره دارد
اين حرف اگه راست نيست چرا پنجره دارد؟!
آقاي قدمگاه فرزند حرمگاه
اي سر كاري آقاي جا پا جاي تو خالي
آقاي قدمگاه همه جا جاي تو خالي!
از قعر زمين تا به هوا جاي تو خالي
اي اسبابي دست علما جاي تو خالي!
فضل و كرمت كو؟! جاي قدمت كو؟!
اي پا كه در اين سكو جا دس پاي كه بودي
وي سكو اگر بي‌جا پا بودي تو چه بودي؟!
يك چيزي بودي يا ز ازل چيزي نبودي
اي صاحب پا خود تو بيان كن كه كه بودي ؟!

قريب‌خان پيشكار اكبر ميرزا مسعود صارم‌الدوله بود. بنا بر برخي از اقوال روزي همدم‌السلطنه دختر امير كبير مادر صارم‌الدوله در پي اختلاف با شوهرش مسعود ميرزا ظل‌السلطان در منزل آقا نجفي متحصن مي‌شود. صارم‌الدوله كه اين عمل مادر را توهين به پدر تلقي مي‌كند، ظاهراً به قصد ديدار مادر و باطناً به منظور كشتنش به در منزل آقا نجفي مي‌رود، وي را از داخل اندروني آقا نجفي به دالان هشتي ورودي فرا مي‌خواند، قريب‌خان هم طبق برنامة قبلي با اسلحه كمري همدم‌السلطنه را به قتل مي‌رساند. در پي اين واقعه قريب خان براي خَلْطِ مبحث و سوق اذهان به موضوعي تازه، در مجاورت منزلش در محله احمدآباد مبادرت به ساختن منبري گلي مي‌كند، با فراهم ساختن مقدمات عامه‌پسند آن منبر خلق‌الساعه محل طلب حاجات اهالي شهر مي‌شود. جمعي معتقد بر پله‌هايش شمع روشن مي‌كنند، افراد محلات دسته دسته به زيارت منبر مي‌روند و حاجت مي‌طلبند تا اينكه به اشارة رقيبان شبي عوامل ناشناس منبر را درهم مي‌كوبند. فرداي آن روز علاقه‌مندان منبر با روشن كردن شمع بر خرابه‌هاي منبر عزاداري مي‌‌كنند. نوحة منبر گلي را مكرم به طنز از زبان منبردوستان به شرح زير مي‌سرايد.

نوحه منبر گلي
اي منبر گلي عرشة تو عرش برين است
پس از چه ديگه پله كونت روي زمين است!
اين منبر نون است و يا منبر دين است
اين منبر بي‌ پير نه اون است و نه اين است!
آن منبر عالي اي جاي تو خال
صد لعن به آنها كه چه كردند به روزت
بشكسته شد از تيشة اعدا پك و پوزت!
اي منبر خشتي تو دالان بهشتي
اي منبر ما سرور ما زينت انجم
اي خاك كف پاي تو در ديدة مردم!
چه كردند به روزت چه شد آن پك و پوزت
قربان تو و حلم تو و دندة باريك
شكاك كلنگ زد تو سرت در شب تاريك!
تو گر معجزه داشتي براي كي گذاشتي

حاج ميرزا سليمان‌خان شيرازي ملقب به ركن‌الملك متخلّص به خلف (1254-1331) هجري قمري نايب‌الحكومة اصفهان در دوران حكومت شاهزاده مسعود ميرزا ظل‌السلطان شاعري فحل و نويسنده‌اي شيرين قلم بود. علاوه بر آنكه طي دوران بيست و پنج سالة خدمات ديواني‌اش تا حدي از سوء رفتار مسعود ميرزا ظل‌السلطان كاست، شخصاً نيز باني آثار خير، احداث ابنيه و عمران مزارع شد. به ترويج شعر و ادب و فرهنگ و هنر كمر بست. با داير كردن انجمن ادبي اصفهان و صرف اوقات در مصاحبت اهل فضل و ادب در عداد ممدوحان دهقان ساماني و طرب‌بن هماي شيرازي به نيك‌نامي و بلندنظري شهرت يافت. وي از حيث مباني فكري و منظر اجتماعي اعتقادات مذهبي و رفتار سنتي داشت. شلوار گشاد سياه از جنس دبيت شيرازي مي‌پوشيد. به سياق مردان متشرع ريش بلند داشت. محاسنش را رنگ و حنا مي‌گذاشت. علاوه بر باقيات و صالحات و موقوفات متعددي كه به يادگار نهاد، چندين بار با چاپ سنگي به انتشار رايگان قرآن مجيد و زاد‌المعاد مجلسي مبادرت كرد. حسين دودي شاعر بذله‌گوي اصفهاني و مكرم كه هر دو از سخنوران معترض هم‌عصر او بودند، تظاهرات مذهبي ركن‌الملك را مغاير با همكاري‌هاي حكومتي‌اش با مسعود ميرزا ظل‌السلطان مي‌ديدند، احياناً با خاطرجمعي از سلامت نفس ركن‌الملك و اطمينان قلبي از عدم مخاطرات بعدي روزي در منزل امين‌التجار اصفهاني با حضور شخص ركن‌الملك اشعاري في‌البداهه در مدحش سرودند كه در واقع هجو او بود. اشعار مكرم كه با همة تساهل روحي و ادب‌پروري ركن‌الملك به اختفاي چند ماهة شاعر منجر شد به قرار زير است.

لخشك: بر وزن پشمك: معلق زدن در آب و با كف پا فرود آمدن است. گزلك: بر وزن سرچك: كارد كوچك دسته‌دار است.

موج دريا و مشبك شدن لجة نيل
همه از يك زدن لخشك ركن‌الملك است!
گر حماقت بود از آنكه بود ريش بلند
از حماقت بز نر صد يك ركن‌الملك است!
اينكه اندر دل شب برق ببيني لامع
زير و بالا شدن عينك ركن‌الملك است!
اينكه شلوار خلايق نشده پاچه تنگ
احترامي است كه از خشتك ركن‌الملك است!
اينكه فواره صفت آب فتلحم بچكد
حسن راه علم دستك ركن‌الملك است!
اينكه ريح همه گاهي نكند هيچ صدا
محض نم داشتن فندك ركن‌الملك است!
اينكه گاهي به افق قوس و قزح مي‌نگري
عكسي از جلد سر گزلك ركن‌الملك است!
آنچه سوراخ به اجسام نبات است و جماد
همگي از اثر يك لك ركن‌الملك است!
رنگ اگر هيچ نباشد به محاسن پس از اين
رايج اندر رمضان پشمك ركن‌الملك است !

مبارزة قلمي مكرم با يمين‌السلطنه

محمود ميرزا يمين‌السلطنه فرزند مسعود ميرزا ظل‌السلطان حاكم منصوب روسيه تزاري در اصفهان بود در ميان فكاهيات مكرم تصنيف‌ها و اشعاري است كه در تمسخر وي سروده شده حاوي اشاراتي است كه از سوابق حكومتي يمين‌السلطنه در وقايع جنگ جهاني اول پرده برمي‌گيرد، سوداي نامزدي شاهزاده براي رفتن به مجلس را با داشتن پيشينة نامطلوب در جريان رخ‌دادهاي تاريخي نه چندان دور مورد نكوهش قرار مي‌دهد. قبل از نقل فكاهيات مكرم در بارة يمين‌السلطنه لازم است در شرح اجمالي ماجرا با مرور برگي از تاريخ بي‌شرمي وطن‌فروشانه و شهامت ايران‌دوستانه عنصر ايراني را در كشاكش حوادث روزگار بنگريم. شرافت واقعي افراد را در وراي ضوابط ظاهري در جهت‌گيري‌هاي اجتماعيشان جويا شويم.

مقارن جنگ جهاني اول برخلاف اعلان رسمي دولت ايران مشعر بر بي‌طرفي در جنگ و ابراز تمايل به داشتن روابط دوستانه با كلية ملل، سپاهيان روس و انگليس و عثماني كه در عداد دول درگير جنگ سوداي جهانگيري داشتند، بي‌توجه به موضع رسمي ايران شهرهاي شمالي و نواحي غربي كشور را دستخوش تهاجم و تاراج ساختند. درگيري نيروهاي روسية تزاري و قواي عثماني كه در نواحي شمال غربي ايران رخ داد با همة حمايت‌هاي مردمي از تركان عثماني به شكست ترك‌ها منجر شد. روسيه تزاري را بر آذربايجان مسلط كرد. ناتواني دولت مستوفي در مقابله با تسلط بيگانگان بر آذربايجان، ناپايداري حكومت مشيرالدوله كه پس از دولت مستعفي مستوفي روي كار آمدو ناكارآيي سياسي كج‌دار و مريزانة كابينة مجدد مستوفي در روياروئي با سلطة خارجي جمعي از آزاديخواهان و نمايندگان دموكرات مجلس شوراي ملي را به تقابل با دولت مركزي و تعارض با نيروهاي متجاوز روسي و انگليسي برانگيخت. با عنوان مهاجرت نخست راهي قم و پس از تكميل قوا به قصد تشكيل دولت موقت عازم كرمانشاه كرد. در فترت مجلس كه به واسطة نبودن تعداد كافي نمايندگان در تهران رخ داد، حكومت موقت به رياست نظام‌السلطنه مآفي در كرمانشاه تشكيل شد. با حمايت مردم در نواحي جنوب و مركز و مغرب ايران كه متأذي از مظالم روسيه و انگليس و متمايل به آلمان و عثماني بودند، حكومت موقت بي‌اعتنا به دولت مركزي و سياست رسمي كشور به جانب‌داري از آلمان و عثماني در جنگ شركت جست، در شهرهاي اصفهان، شيراز، اراك و سلطان‌آباد نيروهاي وابسته و هوادارانش به اتفاق قواي ژاندارمري، كنسول‌هاي روس و انگليس و رؤساي بانك شاهي را توقيف كردند. ادارة امور را به دست گرفتند. ولي ديري نپاييد كه با شكست عثماني از انگليس و روسيه و بروز جنگ‌هاي شمال و مغرب و خرابي مزارع و روستاها و غارت محصولات كشاورزي در سراسر ايران كم‌ ناني و قحطي به وجود آمد. مستوفي به نشانة اعتراض به اعمال فشارهاي روسيه و انگليس و عدم همكاري دولتين در تقليل مصائب از كار كناره جست. فرمانفرما مأمور تشكيل كابينه شد. در كابينة فرمانفرما اكثر وزراء مورد تأييد روسيه و انگليس بودند. روس‌ها و انگليس‌ها موفق به اختناق شدند. جنبش‌هاي ملي و پايوران استقلال و حاكميت كشور را سركوب كردند. چنانكه با اعزام هشت هزار سرباز تحت فرماندهي افسران روسي كه مجهز به تجهيزات رزمي سوار و پياده و توپخانه و برخوردار از راهنمايي نظاميان انگليسي بودند، از راه كرمان و يزد به اصفهان تاختند. مهاجران و آن دسته از وكلاي دموكرات مجلس كه نتوانسته بودند خود را به كرمانشاه برسانند و در اصفهان به سر مي‌بردند با كمك سران بختياري نظير نجف قلي‌خان صمصام‌السلطنه، سردار فاتح، سردار جنگ و مقامات مبارز مذهبي چون حاج آقا نورالله مسجد شاهي و حاج شيخ علي اكبر شيخ‌الاسلام به تأمين قوا و جمع‌آوري اسلحه و مهمات همت گماردند، براي مبارزه با روس و انگليس آماده شدند. طي جنگ سختي كه درگرفت تلفات سنگيني به نيروهاي ملي وارد آمد. بختياري‌ها به كوه‌هاي بختياري عقب نشستند، روس‌ها به محض ورود به شهر به غارت منازل و آتش زدن مزارع و كشتن مخالفان و تبعيد علماء و آزاديخواهان پرداختند. با انتصاب شاهزاده محمود ميرزا يمين‌السلطنه پسر ظل‌السلطان به ادارة امور حكومت و تصدي امنيت مغرور قدرت و مشغول غارت شدند . غافل از آنكه مجاهدان و مليون به اتفاق لرهاي محلات بيدآباد و شمس‌آباد در باغ‌ها و قلمستان‌ها و بيشه‌هاي شهر و كشاورزان روستاهاي سده و گز و مورچه خورت و ميمه در باغ‌‌ها و مزارع حومه ديري نپاييد كه هر روز ده‌ها نفر از قواي اشغالگر را با تير و چوب و قمه و بيل و داس كشتند و در جوي‌ها و آب‌راه‌ها انداختند!

حال در اوضاعي كه جمع كثيري از مردم اصفهان و ايلات و عشاير اطراف داغدار شهداي جانباز وطن‌اند، دشمن خارجي علاوه بر تصرف شهرهاي شمالي بر مركز ايران نيز تسلط يافته با بر پا كردن چوبه‌‌هاي دار و اعدام ‌آزاديخواهان، تماميت ارضي و استقلال و آزادي كشور را خدشه‌دار ساخته است. هر روز افسران روسي درگير و دار كمي ارزاق با تصرف انبارهاي خصوصي و مخازن مايحتاج عمومي به بهانة تأمين تغذية ارتش تزاري بر سختي معيشت مردم مي‌افزايند.

تهيدستان از بي‌ناني و گرسنگي دسته دسته مي‌ميرند. نفرت عمومي بر عليه سلطه خارجي كه در همه افراد و آحاد مردم ديده مي‌شود، در بالاترين حد خود به مخالفت و معارضة يك پارچة قاطبة ملّت بدل شده است. از وضيع و شريف گرفته تا شهري و روستائي و از زن و مرد گرفته تا پير و جوان هر يك به نحوي درگير پيكاري نابرابر براي رهائي و سربلندي‌اند. به صورتي غيرمنتظره محمود ميرزا يمين‌السلطنه نوادة ناصرالدين شاه قاجار با داشتن سابقة چند پشت پدر شاهي خرسند از انتصابش به حكمراني زودگذر دست‌اندركار ضيافتي مي‌شود كه به شكرانة سلطة بيگانه برگذار مي‌كند. به منظور خوش خدمتي و اتمام اكرام و تكميل مهمان‌‌نوازي چند تن از روسپيان شهر را نيز بدون آنكه مسبوق برنامه ضيافت و پذيرائي از مشتريان روسي باشند دعوت به كار مي‌كند. ولي برخلاف انتظار حضرت والا آن بانوان با شهامت از درخواست شاهزادة دشمن‌نواز سر باز مي‌زنند. با به جان خريدن تهديد و فحاشي و ضرب و جرح بدني ننگ هم‌آغوشي با بيگانة متجاوز را نمي‌پذيرند. مضروب و مجروح ولي سرافراز از عز وطن‌دوستي و پيروزمند از مقاومت دسته‌جمعي، ضيافت شاهزاده را ترك مي‌كنند. با شرح بي‌شرمي محمود ميرزا يمين‌السلطنه در محافل و مجالس افكار عمومي را بر عليه وي بيش از پيش مي‌شورانند. چنانكه مكرم از آن پس در تقبيح آن صحنة ننگين همواره زشتي كردار شاهزاده و اصرار و اعجاب و استدلالش را به مناسبت‌هاي مختلف يادآور مي‌شود. رباعي زير را در تعريض به آن ماجرا و اظهارات حضرت والا مي‌سرايد:
آن كيست كه در ضيافت عسكر روس
چون گشت ز تسليم فواحش مأيوس!
گفتا كه اگر نبوده جلدي به رئوس
امشب نه بريده پوست باشيد عروس ؟!

چند سال پس از وقايع ياد شده يمين‌السلطنه پس از جلب نظر قبلاً نامساعد سردار سپه، در صدد برمي‌آيد در انتخابات مجلس شوراي ملي شركت كند. وكيل اصفهان شود! طبق معمول آن زمان سفارش نامه‌اي از مركز براي حاكم وقت محمود آقا خان انصاري امير اقتدار مي‌برد. تعدادي لوطي و چاقوكش و پادو جمع و جور مي‌كند! كشاورزان دو روستاي سين و گرگاب را كه درآن نواحي به اتفاق برادرش صارم‌الدوله تعلّقات ملكي داشتند براي ترتيب دادن صورت ظاهر قضايا راهي صندوق‌هاي رأي مي‌كند.

مكرم به ميدان مي‌آيد با يادآوري پيشينة فراموش شده يمين‌السلطنه در روزنامة صداي اصفهان به درج تصنيف‌هاي ميخاد وكيل شٍد، شازده جون، بيا اي وكيل حزينم و شعله به ايران زده‌اي به به مي‌پردازد، در تلوِ ابياتي افشاگري‌هاي شيرين شاعرانه مي‌كند:

اي يمين شعله به ايران زده‌اي به به و به
پا به ميدان دليران زده‌اي به به و به!
تو هماني كه به اين صفحه زدي آتش ظلم
حاليا طعنه به رندان زده‌اي به به و به!
كجا كجا آمده‌اي؟! چرا چرا آمده‌اي؟!
غلط غلط گر نكنـم خطـا خطـا آمده‌اي!
تو هماني كه به سر دستگي عسكر روس
يك كلاه لگني بر سر تو مثل عروس!
به تو خنديد و به بيشرمي تو گبر و مجوس
به خدا لطمه به ايران زده‌اي به به و به!
كجا كجا آمده‌اي؟! چرا چرا آمده‌اي؟!
غلط غلط گر نـكنم خطـا خطـا آمده‌اي!
بارك الله كه تو با يك دو سه جا مؤتلفي
اندر آن نقطة معهود شبان معتكفي!
مطمئني كه ز قانون همه دم منحرفي
دزد بلهي كه به كادان زده‌اي به به و به!
كجا كجا آمده‌اي؟! چرا چرا آمده‌اي؟!
غلط غلط گر نـكنم خطـا خطـا آمده‌اي!
آن كسانيكه ز بيداد تو گشتند قتيل
و آن گروهي كه ز آشوب تو بودند ذليل!
حاليا خواهي از ايشان شوي امروز وكيل
تكيه بر جاي بزرگان زده‌اي به به و به!
كجا كجا آمده‌اي؟! چرا چرا آمده‌اي؟!
غلط غلط گر نـكنم خطـا خطـا آمده‌اي!

مكرم در تصنيف ديگري كه در نكوهش سوابق حكومتي يمين‌السلطنه سروده از تبعيد ملايان مبارز اصفهان و همكاري محمود ميرزا با روس‌ها چنين شكايت مي‌كند:

تو ز سلطان روس تمجيد كردي يمين
و ز سپاه حق تنقيد‌كردي يمين!
آيت الله را تبعيد كردي يمين
هم ز احكام تقليد كردي يمين!
روز جزايت رسيد! صبح سعادت دميد! باد زوالت رسيد!
اي ظالم بي‌حيا! اي بي‌خبر از خدا! آمدي اينجا چرا؟!

در توضيح اين سروده اظهار ميدارد «[مكرم] اگر به ملانماها ارادت نداشت راضي نبود به دست اجنبي تبعيد شوند. اين عمل ضرر اسلام بود .» تذكار مكرم نشان مي‌دهد، صرف نظر از عدم مخالفت‌ وي بامباني ديني، اساساً وي فاقد عرق مذهبي نيست. اعمال شرك‌آميز مردمان خرافي وي را به مبارزه با ناداني وامي‌دارد. داشتن عقايد خرافي را مغاير شأن و شرافت انساني مانع ترقي و منافي تعالي قوم ايراني مي‌داند. در اين مبارزه به قدري زنداني انديشه‌هاي ضد خرافي است، كه از توجه به جوانب ديگر قضايا باز مي‌ماند. چنانكه از خراب كردن يك سقاخانة مزيّن به ديوارنگاره‌هاي صفوي ملالي به خاطر نمي‌دهد. اين سقاخانه مستقر در چهار سوق شيرازي‌هاي اصفهان در زمان رضاشاه در تغيير و تحولات شهرسازي و كشيدن خيابان‌هاي جديد بي‌توجه به بافت سنتي و اهميت ابنية تاريخي خراب مي‌شود. براي خراب كردنش در مواجهه با مخالفت مردم كه بقاي سقاخانه را مرجح بر تعريض خيابان مي‌دانستند، شاهزاده محمد حسين ميرزا فيروز رئيس اركان حرب جنوب (ستاد ارتش) با آنكه افسري تحصيل كرده و علاقه‌مند به حفظ مواريث فرهنگي است شايد برخلاف ميل باطني‌اش مأمور به دخالت و مجبور به اعمال قدرت مي‌گردد. ولي مكرم كه از رفت و آمدهاي مشكوك خانم سكنجبين در حول و حوش آن سقاخانه باخبر است در تمسخر به اعتراض مردم و بي‌توجه به اهميت تاريخيش با آنكه مي‌داند ديوارنگاره‌هايش طالبان برون‌مرزي دارد چنين مي‌گويد:

اي شيعه جلدي دم بگير كه دين رفت
سقاخونه از دست مسلمين رفت!
آب قدح يك باره بر زمين رفت
اين دفعه ديگر دين ما يقين رفت!
خلوتگه خانم سنكجبين رفت
نقش و نگار ديوارش به چين رفت !

از وقايع شگفتي كه در زمان مكرم روي داد آمدن سيدي مفلوج در آبان ماه 1313 به اصفهان بود كه مكرم از آن واقعه با عنوان آخرين حقه سيد تف كار ياد مي‌كند. در شرح ماجرا چنين مي‌نويسد: «از عجايب ناداني مردم آنكه يك نفر سيد فالج كه بدنش رعشه دارد بنام منسوبين مرحوم آيت‌‌الله مديثه‌اي اعلي الله مقامه وارد اين شهر شده و به نام اينكه آب دهان او شفاست مردم او را در تاكسي نشانده به خانه خود مي‌برند و آب دهان خود را به مريض مي‌اندازد و من‌جمله بعضي از زن‌ها كه از شوهر خود اولاد پيدا نكرده‌اند به او اعتقاد پيدا كرده و سيد را برده‌اند به خانه و با حضور شوهرشان آب دهن سيد را به اطراف ناف خود مي‌مالند. همچنين سيد زبان خود را به بدن آنها مالش مي‌دهد. تمام اين اعمال خلاف شرع و قانون، خلاف انسانيت و غيرت است. اين اشعار در تنقيد از اعمال ناشايست سيد ساخته شده.»

يك سيد معروف به اولاد مديثه
آب دهن انداخت به گودال خبيثه
سيد كه حالا آب دهانش شده اكسير
آب دهنش را به فشانده به بواسير
اين آب لعابدار آنجاست سزاوار
خلق گاگولي تا كي و تا چند خرفتند
در اصل حقيقت شل و در مغلطه سفتند

گاگولي: بر وزن فاطولي به معني نادان و احمق است. شُل: بر وزن گُل به معني نامستحكم و سفت: بر وزن زفت و به معني محكم است.

گاگولي از مصطلحات لهجة اصفهاني است و خلق گاگولي معادل لغت عامي است كه عمل كردش به بياني بليغ در شعر سنائي منعكس است:

از پي ردّ و قبول عامه خود را خر مكن
ز آنكه كار عامه نبود جز خري يا خرخري!

همين مردم عامي هم زمان مكرم هستند كه از عالي و داني وضيع و شريف و متدين و بي‌دين در چهارشنبه آخر صفر به حمام شيخ واقع در محلة ميدان كهنه اصفهان مي‌روند. آب خزانة حمام شيخ را با ظرفي كه اطراف آن دعا نوشته‌اند بر سر مي‌ريزند. براي تحقق آمال و آرزوهايشان قدري از آب منجلاب حمام را هم مي‌خورند و به سر مي‌ريزند. مكرم در باره‌شان مي‌گويد:

هر آنكس را خوراك از منجلابِسْ
اميدش هر چه باشِدْ مستجابِسْ

يا آنكه صفة تدريس صاحب‌بن عبـاد در مسجد جامع را از آن حضرت صاحب‌الامر (ع) مي‌دانند. زنان بي‌شوهرشان از آن آرزوي شوهر مي‌كنند. مكرم دعاي توسلشان را به صورت زير به شعر برمي‌گرداند:

ما بي‌كس و كاريم همه يا صفة صاحب
ما خسته و زاريم همه يا صفة صاحب
ما مرد نداريم همه يا صفة صاحب
ره سوي تو داريم همه يا صفة صاحب
اي صاحب و سرور ما را بده شوهر
اي حضرت آقاي صفه مركز حاجات
از سوي تو برخاست كرامات و فيوضات
اين مرمر و كاشي است به عزّ تو علامات
رحمت به تو اي سرور دين‌ در همه ساعات
اي مركز حاجات اي حل مهمات
بر جانب زن‌ها نظري يا صفه صاحب
يك شوهر محكم كمري يا صفه صاحب
بخـــت ما را وا كون ما را همه جا كون

همين افراد خرافه‌‌پسندند كه كوشش‌هاي پي‌گير مكرم در مبارزه با شرك و ناداني را حمل بر بي‌ايماني او مي‌كنند به حربة تكفير و بهتان وي را مي‌آزارند به سرودن ابيات زير وامي‌دارند.

دوغ و دوشاب ز بس در بر ما يكسان است
ميتوان گفت بلا شك كه الاغ انسان است!
اين چه شهريست كه احمق شده در وي شاخص
وانكه با فهم بود بابي بي‌ايمان است!
اين چه شهريست كه بابي شدن دينداران
بسته بر ميل فلان جاهل بي‌وجدان است!
اين چه شهريست كه خواهند سند در هر كار
ليك محتاج سند نيست اگر بهتان است!
اين چه شهريست كه هر گوشه سري مي‌جنبد
چون به دقت نگري فتنه ز سر جنبان است!
اين چه شهريست كه منزلگه دجّال بود
خر دجّال در اين سوق دواب ارزان است !

با اين همه در اين شهر كه مردم خرافه پسندش مكرم را مي‌آزارند و سر جنبانشان به بهتان‌ها و تهمت‌هاي مستمر دمي وي را آرام نمي‌گذارند مكرم دوستداران و حامياني نيز دارد. اينان يا مردان بي‌آرزوي متمكني هستند كه ديگر خار خار علائق غيرممكن راهي بازار كرامتشان نمي‌كند. نداشتن آمال محال به در يوزگي قبور و مَراقد و مَشاهدشان نمي‌نشاند. يا آن دسته از ناكامان آرزو نايافته‌اند كه پس از پرسه‌زني‌هاي بسيار در كوچه پس‌كوچه‌هاي حاجات، دست دكانداران دست‌اندركار فروش كرامات را خوانده‌اند به صرافت طبع دريافته‌اند از نوشيدن منجلاب حمام شيخ آرزوي كسي برآورده نمي‌شود. نهال مراد سترون از توسل به سنگ و آجر و كاشي به برگ و بار نمي‌نشيند. همين افرادند كه به شراره‌هاي گرمي‌بخش محبتشان شوق و ذوق مبارزه با خرافات در مكرم جان مي‌گيرد. ولي آن كس كه بيش از همه وي را به دم گرمي‌هاي بي‌دريغ مي‌نوازد و گرامي مي‌دارد امين‌التجار اصفهاني است.

حاج سيد حبيب‌الله امين‌التجار كه چند دوره در عداد وكلاي واقعي مردم به مجلس شوراي ملي راه يافت از بازرگانان تحصيل كرده اروپا ديده و از آزاديخواهان به نام صدر مشروطه بود كه در ايام جنگ جهاني اول به اتفاق برادرش اعتمادالتجار اصفهاني كه وي نيز مردي دلير و مبارز و استوار و اصولي بود به مهاجرين پيوستند. طي جنگ اسير انگليسي‌ها شدند.

مدتي هر دو برادر در زندان انگليسي‌ها به سر بردند. اينان كه به فاصله‌اي اندك از عمارات صفوي در محله‌اي معروف به پشت مطبخ سكني داشتند برادران متمكن بافرهنگ و گشاده‌دستي بودند كه در مجاورت منازل خويش باغ بزرگي از اراضي شهري خود را به محمد كريم‌خان سالار اقبال بخشيده بودند. همواره وي را از خصومت با مكرم باز مي‌داشتند. به رعايت احوال شاعر كه به لحاظ آزادانديشي از مظالم سالار اقبال شاكي بود ملزم مي‌ساختند. پس از ترور مكرم نيز همان‌ها بودند كه با پرداخت هزينة معالجه مكرم به سالار اقبال وي را به صورت ظاهر باني اين كار خير ساختند. زشتي ترور و حادثه‌آفريني براي شاعري مبارز و نويسنده‌اي آزاده را به وي يادآور شدند. اشارة مكرم در تصنيف يمين‌السلطنه (به حب امين در دلم جا گرفته) نيز ناظر به همين حاج سيد حبيب‌الله امين‌التجار است كه در آن زمان نامزد نمايندگي اصفهان در مجلس شوراي ملي بود. در جريان محاكمة فرمايشي تيمورتاش و اتهام واهي رشوه‌خواري او دست‌اندركاران نظمية رضاشاهي پاي اخوان امين،‌ امين‌التجار و برادرش اعتماد‌التجار را هم به ميان كشيدند. امين‌التجار با آنكه مردي پاك‌دامن و وطن‌خواه بود در جريان محاكمه از خود مقاومتي نشان نداد و به علت آشنائي‌اش با رمز و رازهاي سياسي كه يادگار ادوار نمايندگي‌اش بود با پذيرفتن موارد اتهام اقرار نابجا كرد. به پاداش ضعفي كه ظاهر ساخت مورد عفو شاه واقع شد. ولي برادرش زنده‌ياد اعتماد‌التجار كه هرگز حاضر به همكاري و پذيرفتن اتهام نبود پيش از دستگيري از طريق بندر بوشهر از ايران خارج شد. تا حملة متفقين به ايران و خروج رضا شاه در خارج از كشور به سر برد. با ارسال نامه‌هائي عاقبت ناگوار اعمال و افعال استبدادي و سرنوشت محمدعلي شاه را كه به چشم خويش ديده بود يادآور گشت!

در تير ماه 1312 كه دادستان ديوان كيفر ادعانامه‌اي بر عليه تيمورتاش مبني بر رشوه‌ گرفتن وي از اخوان امين‌ در مقابل واگذاري انحصار سه سالة صدور ترياك تمام ايران صادر كرد امين‌التجار نيز تحت نظر قرار گرفت.

نظميه كه به قول حاج مخبر‌السلطنه هدايت آلت تدارك پروندة جنايت بود مكرم را كه با اخوان امين مراوده داشت از رفت و آمد به خانه امين‌التجار منع كرد. ولي مكرم كه دوري گزيدن از دوست باوفاي خود را آن هم در چنين لحظه‌اي خلاف مروّت مي‌ديد، بي‌توجه به دستور مقامات انتظامي به معاشرت خود ادامه داد. پس از آنكه مورد بازخواست قرار گرفت اظهار داشت: من كه نوكر و كلفت ندارم مجبور شدم خودم بروم بگويم حاج‌امين من ديگر به منزلتان نمي‌آيم! وقتي رفتم ديدم اين حرف درست نيست ممكن است بفهمد شما گفته‌ايد! بگوييد چرا فهميده ما گفته‌ايم! سعي كردم بهانه‌اي براي قهر كردن پيدا كنم! امين‌التجار هم بهانه‌اي به دستم نمي‌داد! اجباراً مراوده براي جستن بهانه ادامه يافت! وگرنه قصد نافرماني در كار نبود!
امروز هفتاد و چهار سال از آن تاريخ مي‌گذرد ولي مجاري امور كم و بيش بر همان شيوة سابق است. بازار خرافات گرم است. جمعي به قول مكرم در خماري اعجاز و كرامات خميازه مي‌كشند. گروهي مانند اعتماد‌التجار در آرزوي بازگشت روزشماري مي‌كنند. تعدادي سرگرم پرونده‌سازي و اعمال قدرت و جنايت‌اند. افرادي نيز به سان مكرم لطيفه مي‌گويند و به طيبت و لطف طنز روشنگرانه مي‌كوشند تلخي زهر زيستن در بزرخ بيم و اميد را به شيرين‌كلامي‌هاي خويش كاستي بخشند و در عوالم محسوس راهگشاي ديدن واقعيات ملموس شوند.

گفتني است: شادروان استاد نصرالله سيف پور فاطمي مؤلف كتاب آيينة عبرت (شركت كتاب لندن خرداد ماه 1386) در جلد اول صص 613 و 614 ضمن شرح خاطرات خود از مسافرت رضا شاه به اصفهان و ملاقات با روزنامه‌نگاران محلي كه ظاهراً در آذر ماه 1307 خورشيدي رخ داده است، به نقل روايتي از مذاكرة مكرم با رضا شاه پرداخته‌اند كه حادثة ترور مكرم را به نحوي مغاير با واقعيات تاريخي و منافي اظهارات صريح مكرم كه مندرج در ديوان اوست، جلوه مي‌دهد. احياناً كبر سن، بعد زمان و نداشتن دسترسي به مآخذ و منابع در خارج كشور موجب سهو قلم و خَلْط مبحث شده است.

توضيحاً جهت تصحيح مطلب لازم به يادآوري است واقعة معجزتراشي هارون ولايت و مصاف شاعرانة مكرم با آن دسيسة عوام‌فريبانه و جريان تكفيرش مربوط به سال 1329 هجري قمري 1290 خورشيدي و مقارن با حكومت سردار اشجع بختياري است. حال آنكه حادثه ترور مكرم در شب يازدهم ذي‌الحجة سال 1341 هجري قمري يعني دوازده سال بعد در دروة حكومت امير اقتدار رخ مي‌دهد. برخلاف خاطرات منقول مرحوم فاطمي كه امير اقتدار را حامي و پشتيبان مكرم معرفي كرده‌اند و به ترور جنبة تكفير مذهبي داده‌اند، مكرم صريحاً در ديوانش كه در سال 1340 خورشيدي در اصفهان به طبع رسيده است مي‌نويسد: «بنا به دستور محرمانة امير اقتدار حاكم اصفهان هدف گلولة هفت‌تير واقع شدم. گلوله به پهلوي راست من اصابت نمود و از پهلوي چپ خارج گرديد. مدتها در بيمارستان مسيحي بستري بودم. قدرت احقاق حق و تظلم به دادگستري نداشتم.» جريان گفت و گو و پرسش و پاسخ مكرم با شيخ محمِد اسمعيل پشمي نيز ارتباطي با جريان ترور و تكفير او ندارد. قضيه از اين قرار است كه روزي در محضر آخوند ملا محمِد حسين فشاركي كه مكرم با او مراوده داشته است، بر حسب تصادف شيخ محمد اسمعيل پشمي متوفي به سال 1363 هجري قمري كه از شاگردان برجستة آخوند ملا محمد كاظم خراساني است با مكرم مواجه مي‌شود. مرحوم پشمي كه تا آن روز مكرم را از نزديك نمي‌شناخته با ديدن او مي‌پرسد: «سگ نجسي كه به مقدسات ما توهين ميكند همين ملعون است؟!» مكرم نيز بلادرنگ پاسخ ميدهد: «اگر سگ بودم مدفوعم پشم داشت» اين دو پهلوگوئي‌ها را مكرم غالباً داشته است. در ايام تحصيل و سكونت در امام‌زاده اسمعيل نيز شبي شيخ علي يزدي متولي امام‌زاده به او تكليف مي‌كند براي گرفتن شراب فروش دوره‌گردي به اتفاق طلاب عازم نواحي تردد شرابي شوند. مكرم از اجراي دستور متولي سر باز مي‌زند. در توضيح علّت سرپيچي‌اش مي‌گويد شنيده است كه ماهي را با قلاّب مي‌گيرند. از آنجا كه شراب فروش ماهي نيست براي گرفتنش قلاب به كار نمي‌آيد احياناً بايد پاچه‌اش را گرفت. چنين كاري از سگ ساخته است، نه از او. شنيدن اين اظهارات از مكرم موجب پس‌گردني خوردن و اخراجش از امام‌زاده مي‌شود. ولي جريان ترور مكرم به اين صورت است كه در سال 1341 هجري قمري آذر ماه 1301 خورشيدي كه احمد شاه از سفر فرنگستان مراجعت مي‌كند و از طريق بندر بوشهر عازم تهران مي‌شود، پس از ورود به اصفهان به رسم معمول آن اوقات با گرفتن مبالغي پيشكش و دم جا به عده‌اي از معاريف شهر لقب مي‌دهد. از جمله كساني كه لقب مي‌گيرند، محمد كريم خان حاكم برخوار است، كه لقب سالار اقبال مي‌گيرد. مكرم كه به واسطه محلي بودن با مظالم وي از نزديك آشناست، در

قطعه مستزادگونه‌اي با مطلع:
معمار لب قصر مرا دندونه كـــــرده پيازم كونه كرده
آتش به دل دشمن مكرم خونه كرده پيازم كونه كرده

به نكوهش و تمسخر او مي‌پردازد. اين ايام در عين حال مصادف است با فراهم ساختن مقدمات انتخابات مجلس شوراي ملي و نامزدي محمود ميرزا يمين‌السلطنه براي رفتن به مجلس پنجم و مبارزات انتخاباتي او از فروردين 1302 و اقدامات سالار اقبال متحدش در بسيج كشاورزان سين و گرگاب و ديگر روستاهاي برخوار براي پر كردن صندوق‌هاي رأي، اقدامي كه ضمناً همآهنگي دارد با منويات سياسي و آمال حكومتي امير اقتدار حاكم اصفهان كه افسر قزاقي است با كودتاي 1299 به صحنة سياست آمده، وظيفه‌اي جز اين ندارد كه مهره‌هاي سياسي ويژه‌اي را جهت مقاصد آتي سياسي راهي مجلس كند. مآلاً افشاگري‌هاي مكرم بر عليه عناصر مورد نظرش را برنمي‌تابد. به منظور تحديد آزاديهاي فردي و مطبوعاتي مكرم را امر به سكوت مي‌كند. با مشاهدة مداومت مكرم در سرپيچي از فرامين حكومتي براي زهر چشم گرفتن و تثبيت اقتداري كه لقب اميري‌اش را به دوش مي‌كشد درصدد تأديب مكرم برمي‌آيد. محمد كريم خان سالار اقبال را مأمور خاموش ساختن شاعرِ معترضِ مزاحم مي‌كند. وي نيز كه دشمن ديرين و زخم خوردة مكرم است با دادن دستمزدي كه يمين‌السلطنه پرداخته بود، شعبان پينه‌دوز را به ترور مكرم وامي‌دارد. احياناً جهت تشويق و ترغيب ضارب و خنثي كردن نداي باطني وجدان وي از احساس گناه ناشي از ارتكاب جنايت، احساسات عوامانه و خرافه‌پسند عامل ترور را به بازي مي‌گيرد. به قصد آمادگي روحي‌اش نويد اجر اخروي اقامت در گلشن مينو را به گوش او مي‌خواند! ولي عدم توفيق در حصول مقصود موجب مي‌شود به جاي آنكه شعبان پينه‌دوز حاشيه‌نشين خلد برين گردد با برملا شدن توطئه و از پرده برون افتادن آن راز، مكرم همه ساله چنانكه خود مي‌گفت مبلغي به عنوان حق گلوله طلب كند و محمد كريم خان سالار اقبال به اضعاف مضاعف متضرر شود!

خدمات مطبوعاتي مكرم

مكرم روزنامة صداي اصفهان را در سال 1339 هجري قمري در اصفهان تأسيس كرد. شماره اول آن در جمادي‌الثاني آن سال منتشر شد. انتشار اين روزنامه نامرتب گاهي در هفته و گاهي در ماه بود. سپس در سال 1340 هجري قمري به انتشار مجله سپاهان پرداخت كه در چهار صفحه به قطع وزيري و با چاپ سربي در چاپخانه بامداد انتشار مي‌يافت. در سال 1309 خورشيدي سردبيري مجلة بلدية اصفهان را به عهده گرفت كه حاوي 20 صفحه به قطع خشتي بود.

مشي و منش سياسي مكرم

با آنكه مكرم مردي ظلم‌ستيز بود و با جهل و خرافه و ريا مخالفت اصولي داشت، دكان‌داران ريائي را برنمي‌تافت و در تعارض مستمر با بيدادگران محلي به سر مي‌برد؛ از حيث منش سياسي در ردة اهل قلمِ خواهانِ مردم سالاري قرار نمي‌‌گرفت! سياست‌مدار نيك‌انديشِ خوش نامي مانند مصدق را كه در راه رهائي ملت و تحصيل حقوق حقة ملّي جان‌فشاني‌‌ها مي‌كرد، و كلية پيامدهاي سخت مبارزه با استعمار خارجي و استبداد داخلي را در راه استيفاي سعادت جمعي با همه سختي‌ها به جان مي‌خريد، آماج حملات قلمي خود مي‌ساخت! و از بدگوئي و بدزباني نسبت به او كوتاهي نداشت! ولي، عليرغم اقداماتِ آزادي‌براندازِ رضاشاه، در تحميل سانسور به مطبوعات و ايجاد جّو اختناق و تحديد آزادي بيان، رضاشاه را با مهري بي‌پايان مي‌ستود! علت اين امر اين بود كه از سال 1307 كه رضاشاه هنگام مسافرت به اصفهان در صف مخبران جرايد مكرم را مورد تفقّد و توجه قرار مي‌داد و با عنايت خاصة شاه، او از آزار عوامل مستكبر محلي و دستگاه‌هاي زورگوي دولتي و نيروهاي انتظامي و امنيتي، آسوده مي‌شد، علاوه بر احساس راحتي ظاهري و آرامش نسبي مكرم به زعم خويش به اعزاز و احترامي دشمن‌كوب دست مي‌يافت و در عداد عوامل تثبيت رژيم به استخدام ادارة تأمينات نظمية رضاشاهي درمي‌آمد. لامحاله ديگر با همة تمايلات قدرت‌ستيزي و خرافه گريزي نه تنها در مسيري مغاير با آرمان‌هاي آزادي‌خواهانه گام برمي‌داشت، بل كه از تملّق نسبت به رضاشاه و مزاج‌گوئي و انكار حقيقت نيز بركنار نمي‌ماند.
واقعيت امر اين است كه روستا و ضوابط روستائي و ضد ارزش‌‌‌‌هاي آن كه مولوي مي‌گويد:

ده مرو، ده مرد را احمق كند مرد حق را كافر مطلق كند

مجموعاً موجد آنچنان جوي مي‌شد كه مكرم روستائي عذاب ديده از دست خان و آخوند زورگوي متفرعن مادي و شاهزادة بي‌حياي هرزه، در معادله قدرت و محاسبة ستم‌ستيزي‌اش، سردار سپه به سلطنت رسيده را در زمرة مستثنيات قلمداد مي‌كرد! و همين كه به دست وي ديگران سركوب مي‌شدند و ناني هم به مكرم مي‌رسيد، از نظر او مشروعيت كامل مي‌يافت كه هر كاري كه مي‌خواهد انجام دهد و هر زوري كه مي‌خواهد به مصداق «صلاح مملكت خويش خسروان دانند»، بگويد! و مكرم نه تنها زبان به دست مريزاد بگشايد، بل به مخالفان راه و روش او بتازد و به روي آنها قلم‌كشي كند!

به ياد دارم روزي مكرم به پدرم گفت: «چون شاه بيش از همه از مزاياي مملكت برخوردار است، هيچ كس بيش از او نمي‌تواند ايران را دوست داشته باشد. اگر مصدق چنين ادعائي كند، داية مهربان‌تر از مادر است.»

از لحاظ فكري مكرم گوينده‌اي تجددخواه بود. دورة تجدد را عهد تكامل مي‌دانست. با كهنه‌پرستي مخالفت جدي اصولي داشت و در پي آن بود كه خواب تغافل را از چشم‌ها بزدايد و هادي گذر در مسير آينده‌اي سعادت‌ساز شود. مي‌گفت:

دور تجدد رسيد و عهد تكامل
پاي برون زد ز چشم خواب تغافل
چند كني گفتگو ز كهنه پرستي
كهنه ‌پرستان به تو كنند تَوَسّل
دورة بگذشته چون گذشت هدر شد
دورة آينده را ببين به تأمّل

همين تجدّدطلبي او بود كه موجب شده بود از عبا و عمامه كه جامة ايام جواني‌اش بود به در آيد. لباس اروپائي بپوشد. كراوات بزند و كلاه شاپوي فرنگي بر سر نهد. و به اصطلاح مكلاّ شود. ولي در عين حال به معتقدات اسلام شيعي پاي‌بند بود و در مدح ائمه اطهار اشعاري مي‌سرود كه حاكي از ايمان و علاقه و اعتقاد قلبي او بود.

مكرم سخنوري بود درويش صفت ولي در عين درويش‌خوئي، نترس و بي‌باك و به اصطلاح هميشگي خود «بي‌واهمه». غالباً مي‌گفت: «مكرم ندارد واهمه از قيل و قال و همهمه» تكه كلامي كه در چكامة آذربايجان او نيز به كار رفته است. چكامه‌اي كه در سال 1324 سروده و از وقايع پيچيده‌اي كه گريبان‌گير آذربايجان شده بود و بيم آن مي‌رفت كه آن خطة ارجمند از پيكر مام ميهن جدا شود سخن گفته است.

مكرم ندارد واهمه از قيل و قال و همهمه
گويد شود جان همه قربان آذربايجان !

جايگاه ادبي مكرم

ديوان مكرم در سال 1340 خورشيدي در اصفهان به وسيلة كتابفروشي شهسواري به چاپ رسيده است.بيش از پانصد صفحه دارد. و حاوي قطعات منظوم گوناگوني است كه در قالب شعرهاي سنتي فارسي به صورت غزل و قصيده و رباعي و مثنوي و مسمط و مستزاد، جلوه‌گر است. علاوه بر آن فكاهياتي را شامل است كه به لهجه اصفهاني است و در مبارزه با خرافات و اوهام به شيوة مؤثر طنز ناگفتني‌‌ها را مي‌گويد و نابجائي گفتارهاي نابخردانه و رفتارهاي ريائي عوام‌پسندانه را با كلام آهنگين هنرمندانه‌اي بيان مي‌كند. هر چند گاه و بي‌گاه در پيچ و تاب‌هاي تأمل‌برانگيز اين بيان هنرمندانه گرفتار پيچ و خم ميدان‌داري‌هاي بي‌واهمه مي‌شود و از طنز پردازي به هزل‌گوئي گرايش مي‌يابد!

سبك سخن مكرم در قصايد و غزليات و اشعار سنتي‌اش سبك عراقي و شيوة سهل و ممتنع سعدي است. با اين تفاوت كه در عين رواني لفظ و پختگي كلام و شيريني مضامين شاعرانه پاره‌اي غث و سمين‌ها و ضعف تأليف‌ها و فراز و فرودهاي كلامي نيز در سروده‌هاي او نمايان است. به نحوي كه در مجموع مي‌توان مكرم را در ردة سخنوراني جاي داد كه صادق سرمد در باره آنها مي‌گويد:

شاعر البته زياد است كه در نظم سخن
قافيه سنجد و پندارد، معنا دارد
يا چو نقّاش و چو عكاس و چو حكّاك بليد
كپيه سازد و الفاظ به جا وا دارد
ليكن استاد هنرمند از آن جمله جداست
كه به ابداع سخن طبع توانا دارد

مصداق بارز اين سخن غزل زير است، كه مكرم در تعريض به محمد كريم خان سالار اقبال گزي حاكم برخوار سروده است. غزلي كه با همه تأثيراتي كه از شيوه سخن سعدي يافته چيزكي كم دارد و آن همان ابداع سخن از سرچشمه طبع تواناي شاعرانه است!

جهان برابر آنان كه نيك كردارند
نيرزد آن كه دلي از كسي بيازارند
تو اي گدا، ره تسليم رو، كه سالاران
نه قادرند كه اين ماه را به سال آرند
گروهي از پي مالند و غافل‌اند از آن
كه چون كه جمع شود بگذرند و بگذارند
به رايگان دل خود را كسان كه اهل دلند
پسند نيست به هر ناپسند بسپارند
در اين دو روزه بود زر وبال خويش مبال
كه عاقلان به ره پر خطر سبك بارند.
به عمر خويش بزن در ره صفا قدمي
كه عمر چون بسر آيد دگر نه باز آرند
مسوزدت دل اگر سفلگان به چاه افتند
كه آن چه دهر سزاشان دهد سزاوارند
به صدق و راستي از مردمان كج رفتار
كناره گير كه چون كژدمان جرّارند
به روز معركه گر دوست دست دوست گرفت
مده ز دست كه در عيش و نوش بسيارند
اگر حسود نخواهد نصيحت مْكْرم
گروه ديگري از جان و دل خريدارند
مكن گمان كه رود نام شهرگان ز ميان
كه تا جهان همه باقي است نام بردارند

پاريس، 15/ماه مه/ 2007 ميلادي

ضميمه
گواهي آقا نجفي در ظهور معجزات
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم

از جمله كرامات با هرات كه از بركات حضرت باب‌الحوائج موسي‌بن جعفر صلوات‌الله و سلامه عليهما از مرقد منور حضرت هارون ولايت عليه‌السلام ظهور يافته نورچشمي بنده‌زاده قريب يك ماه مبتلا به سه مرض بود يكي مرض حسبه مطبقه [به جاي حصبه مطبقه] و يكي قولنج و يكي نوبه ضعف‌دار و دو نفر از اطبا او را جواب دادند و مأيوس از شفا شدم تا آنكه شب جمعه آخر شهر رمضان‌المبارك سال 1329 كه به زيارت حضرت امام‌زاده مشرف شدم، اين طفل همراه اين بنده بود. استشفا نمودم و حاضرين در حرم مطهر كه اطراف ضريح بودند دعا نمودند آثار شفا ظاهر شد و الآن در كمال صحت و سلامت است و اين كرامت به مرتبة عين‌اليقين رسيده است من اقل‌الطلاب محمدتقي عفي‌الله عن جرائمه محمد تقي‌بن محمد باقر.

اين مقاله با عنوان مكرم اصفهاني سخنور جهل‌ستيز در پائيز و زمستان سال 1386 در شمارة 80 و 81 فصل‌نامة وزين ره‌آورد چاپ لوس‌آنجلس به صورتي مغشوش و مغلوط و درهم و برهم انتشار يافت. با اين وصف گويا مورد توجه دوستداران مكرم واقع شده و مطالب برگرفته از فصل‌نامة ره‌آورد بدون اطلاع و بازبيني نگارنده در ايران نيز به طبع رسيده است.


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.