سخن هفته: انتقاد و تفاوت آن با بنیادگرائی در جامه انتقاد

سه شنبه, ۱۹ام اردیبهشت, ۱۳۹۱
اندازه قلم متن

انتقاد به یک گروه سیاسی که پروژه و برنامه ای دیگر را دنبال میکند برای کسانی که به دمکراسی اعتقاد دارند، امری طبیعی است. رقابت بین نظریات مختلف هم امری طبیعی است. مردم حق دارند برای بهبود وضع خود برنامه های مختلف پیشنهادی را بسنجند و از میان آنها بهترین ها کار آنها را درسنجش و انتخاب بهترین ها ساده میکند. گروهها، احزاب و سازمانهای سیاسی نیز نظرات خود را به مردم پیشنهاد می کنند تا اکثریت بتواند با رای خود الویت یک طرح را بر پیشنهادهای دیگرنشان بدهد و زمام امور را در دوره ای معین به رهبری کسی یا جریانی بسپرد که میخواهد چنین طرح یا برنامه را اجرا کند. حتی پس از چنین انتخابی منتقدین حق دارند به نحوه اجرای برنامه خرده بگیرند و حتی با برخوردی ایدئولژیکی و ماهیتی نظر خود را برحق جلوه دهند.
پس اصولا حکایت بر سر انتقاد نیست که لازمه دمکراسی میباشد. بحث بر سر برخوردی است که در لباس انتقاد ظاهر میشود تا بنیاد گرایانه سواربرموج نفرتی سیاه مخالف را ابتدا به دشمن تبدیل کند تا بتواند او را حذف و نابود سازد. چنین انتقادی با فحش و ناسزا به احساسات کور و لجام گسیخته دامن میزند تا گروه اجتماعی را که دشمن فرض میکند از بین ببرد. او انتقاد نمی کند بلکه حمله مینماید تا بنیان «رقیب» را بر بیاندازد و تا زمانیکه حذف فیزیکی گروه مربور بطور کامل صورت انجام نداده آرام نمی نشیند.
کسی که با اسم مستعار «فرامرز ایرانی» خود را «سرباز آرتش شاهنشاهی ایران» مینامد، نمونه بارز طرز فکر بنیاد گرایانه است. مینویسد: «تبهکار ترین، پلید ترین، هولناک ترین دشمن ایران، خود فروختگان هرزه بد سرشتی هستند بنام ملی گرایان (ملا گرایان مصدقی) که ملیون ها بار نشان دادند که پفیوز تر، بی آبروتر و بی ناموس تر از آنها در جهان نیست…» (…) «…همین ها هستند که در سی و سه سال با تمام نیرو به آخوند ها کمک می کنند، مبارزان را لو می دهند، ایران پرستان را به کشتن می دهند، همه جا کار شکنی و سنگ اندازی می کنند، خوب را بد و بد را خوب جلوه مید هند، دلالی، تیغ کشی و جاکشی میکنند و همه اینها برای هزار دلار بی ارزش است…» و سپس همه را فرا می خواند که:«آنها را رسوا کنید، پوزه اشان را به خاک بمالید و…» تا عاقبت این فحش نامه نفرت انگیز را با شعار:«مرگ بر مصدقی های فرومایه که ایران را نابود کردند.» تمام کند.
روش دیگری هم برای نقد بنیان گرایانه وجود دارد که از فحش و ناسزا خود داری میکند و به علت معذورات میخواهد با پنبه سر ببرد. شخصی بنام «ناصر ایرانپور» در دفاع از حزب دمکرات کردستان ایران در بیان نظر خود به توهین و فحاشی نمی پردازد ولی از نظر برخورد بنیان گرا و برانداز هیچ دستکمی ازآن «سرباز آرتش شاهنشاهی» ندارد. وی در حمله به جبهه ملی تیشه را بر میدارد تا آن را ریشه کن کند! البته با کمی احتیاط و زبانی روشنفکرانه چون میداند که درمیان چپ ها هستند کسانی که که به مصدق و مبارزات او احترام میگذارند.
وی مینویسد:
«.. نام “جبهه‌ ملی ایران” /”نهضت آزادی ایران” پیش و بیش از همه‌ با نام سیاستمدار پیشکسوت محمد مصدق عجین گشته‌ است. دکتر محمد مصدق را شخصیتی شریف می‌دانم و احترام به‌ او را واجب. اما آن نقش برجسته‌ای که‌ طرفداران اش به‌ وی می‌دهند را بسیار غیرواقعی و اغراق‌آمیز می‌دانم. آیا ایشان غیر از مورد بخشاً شکست‌خورده‌ی “ملی‌کردن صنعت نفت” نقشی اثربخش در سیاست ایران داشته‌ است؟ بیلان این رهبر نامی “جبهه‌ی ملی” چیست؟ مشارکت در انقلاب مشروطه‌ است؟! مبارزه‌ با استبداد است؟! ایجاد جمهوری بجای پادشاهی است؟ پاسخ همه‌ی این پرسش ها منفی است.»
برخورد بنیاد گرایانه یعنی اینکه حمله خود را روی موضوعی متمرکز کنی که اساس یک نهضت فکری بزرگ را در جامعه ما تشکیل می دهد. نهضتی که بعد از انقلاب مشروطه دستاورد مهم دیگری در مبازات آزادیخواهانه و استقلال طلبانه محسوب میشود. وی ادامه میدهد:
«نام وی (منظور مصدق است) همواره‌ با “ملی‌کردن صنعت نفت” آورده‌ می‌شود. وی می‌خواست ثروت نفت خارج از ماهیت حکومت “ملی”، بخوان دولتی، شود. نه‌ اینکه‌ در نفس این کار ایرادی باشد. خیر. مقصود این است که‌ گفته‌ شود که‌ “ملی” به‌ مفهوم “مردمی” نیست و “ملی کردن” چیزی جز دولتی ‌کردن نیست. این ثروت زمانی با “ملی‌کردن” و “دولتی ‌کردن” مردمی می‌شود که‌ دولت مردمی باشد. آیا حکومت وقت ایران که‌ دوبار از طریق کودتای بیگانگان سرکار آمد، می‌توانست “ملی” و مردمی باشد؟! هنر واقعی در این می‌بود که‌ وی خواهان تأسیس حکومتی “ملی” (مردمی) و لغو استعمار می‌بود مانند گاندی. اما مصدق چنین درک و افقی نداشت. خوب، با چنین کارنامه‌ای چه‌ چیز برجسته‌ای برای این شخصیت می‌ماند؟ کیفیت عنوان آکادمیک “دکترای حقوق در سویس” هم بهتر از آنچه‌ شرح اش رفت نیست. به‌ یقین ۹۹ درصد کسانی که‌ نام دکتر محمد مصدق را بر زبان می‌آورند، نمی‌دانند که‌ وی در موضوع “وصیت در اسلام”(!) تز دکترایش را نوشت، آن هم نه‌ به‌ تنهایی، بلکه‌ به‌ یاری‌ عده‌ی از علما و نه‌ به‌ یک زبان خارجی، بلکه‌ به‌ زبان فارسی که‌ به‌ قول خودش بعدها در خود سویس ترجمه‌ کرد و تحویل داد! اخذ مدرک دکترا به‌ چنین شیوه‌ای ما را در این روزگار یاد چه‌ می‌اندازد؟ جداً مردم ایران در آن روزگار پرتلاطم مشکلی جز وصیت اسلامی نداشتند که‌ آقای مصدق، فخر “ملیون”، وقت و تلاش خود را وقف آن ‌ساخت؟! آیا آن زمان در فقیه‌ و علمای شیعه‌ کم و کسری داشتیم که‌ آقای مصدق بخواهد آن را پرکند؟!»
دوبینش در ظاهر متفاوت ولی از اساس بنیاد گرایانه. سوالی که مطرح میشود این است که آیا با وجود چنین عناصری میتوان ادعا نمود که جامعه ما میتواند به راحتی به آن فرهنگ سیاسی دست پیدا کند که نوید بخش استقراریک دمکراسی پارلمانی در ایران باشد؟
حمید صدر
۸ ماه مه ۲۰۱۲


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.