به مناسبت صدمین سالگرد تولد محمدرضا شاه

چهارشنبه, ۱۵ام آبان, ۱۳۹۸
اندازه قلم متن

پروفسور داود غلام آزاد (*)

“کدام یک را باور کنم؟ دم خروس یا قسم حضرت عباس ات را؟” این سوال را باید از کسانی پرسید که هم از رژیم گذشته شاه تجلیل میکنند و هم ادعای دموکرات بودن دارند.

در ابتدا قصد داشتم به ناراستی و ریاکاری سلطنت طلبان “دموکرات” شده اشاره کنم که بنظر میرسد هنوز حاضر به انتقاد از رژیم شاه و غیرقانونی بودن حکومت فردی او نیستند و در عوض با اشاره به اقدامات مدرن سازی آمرانه ای که توسط وی به راه افتاد، دیکتاتوری وی را مشروعیت می بخشند و آن را به عنوان آلترناتیوی برای جایگزین کردن بربریت اسلامی کنونی تبلیغ می کنند.

اما چنین نقد یک جانبه‌ نمایشی است از خودمحق‌بینی معمول ایرانیان، که می توان آن را نتیجه عقب افتادگی نسبی عادات اجتماعی (فکری، احساسی و زبانی) اکثریت مردم دانست. این عدم آمادگی معمول برای برخورد منتقدانه به خود و نپذیرفتن مسئولیت نقش خود در وقایع و بویژه در پیدایش بربریت در ایرانِ معاصر به هیچ وجه منحصر به سلطنت طلبان نیست. همه ما که در حال حاضر در مخالفت با حکومت آخوندی هستیم، در ارزیابی انتقادی از سهم خودمان در این زمینه مشکل داریم. همه ما هنوز هم اعتقاد داریم که فقط قربانی حوادثی بوده ایم که منشاء آن دیگران بوده اند و کمابیش اعتقاد داریم که به پیدایش این وضع کمکی نکرده ایم. اما تا زمانی که ما خودمان را نه “شریک جرم” بلکه فقط قربانی بدانیم، “تاریخ” و با آن مشکلات نسل های بعد تکرار خواهد شد.

آنچه که به من مربوط میشود، اینست که من حداقل نمی توانستم برای دوران پس از سرنگونی رژیم شاه آنچه که بوجود آمده را حتی تصور کنم. در آن زمان، اعتقاد من به ثبات پیشرفت اجتماعی، مرا چنان نابینا کرده بود که نمی توانستم حتی احتمال عقب گشت فرآیندهای اجتماعی را در ذهنم جا دهم با وجود اینکه تجربه عقب گرایی، از زمان انقلاب فرانسه موجود بود. در ضمن کلیه نظریه پردازان مدرنیزاسیون در آن زمان نیز قائل به هدفمند بودن تاریخ و دترمینیسم فرآیندهای تکاملی جامعه به معنای پیشرفت اجتماعی بودند. با این سوء تفاهم در مورد تکامل اجتماعی از امکانات عقب‌گرد فرآیندهای اجتماعی کاملا غافل بودم و فقط انتظار دموکراتیک شدن کشور را پس از سرنگونی رژیم شاه داشتم؛ بدون آنکه بتوانم امکان دموکراتی زدایی و تمدن زدایی را به عنوان نتیجه عقب افتادگی نسبی عادات اجتماعی اکثریت حاملان انقلاب در نظر بگیرم.

با این تصور آرزومندانه از تاریخ، من از نقش نیروهای محافظه کار بومی غافل بودم که تحت رهبری روحانیت اسلامگرایی که پیش از آن همراه با کودتای C.I.A. در ۲۸ مرداد، دولت مصدق، یعنی تنها دولت دموکراتیک ایران را ساقط کرده و استمرار رژیم شاه را ممکن ساخته بودند. به سبب این بی توجهی به نقش نیروهای محافظه کار، که بعداً تحت رهبری خمینی هرگونه مدرن سازی کشور را مردود میدانستند، امید به دموکراتیک شدن کشور را به مبارزه ضد امپریالیستی علیه رژیم شاه پیوند دادم. بهمین جهت در آن دوران با شعار جبهه ملی ایران، “اصلاحات آری، دیکتاتوری نه”، با رژیم شاه برای استقرار دموکراسی مبارزه کردم.

اکنون، سالها پس از سقوط رژیم شاه، ما روزانه با سلطنت طلبان دموکرات شده ای مواجه میشویم که هنوز هم غیرمنتقدانه از رژیم شاه تجلیل کرده و تجدید حکومت او را به عنوان جایگزین مطلوب حکومت آخوندی تبلیغ می کنند. به این منظور آنها نوستالژی نسل پس از انقلاب را با برنامه های مختلف تلویزیونی خارج از کشور تهییج کرده، آنها را از طریق “تونل زمان” به گذشته برده و یک جانبه جنبه های خوشایند جامعه همزمان رژیم شاه را برجسته میکنند. در حالیکه آنها هیچ فرصتی را برای تجلیل از محمدرضا شاه از دست نمیدهند، برای سرپوش گذاشتن بر جنبه های منفی رژیم گذشته، هر نوع قضاوت در باره آن را به “تاریخ” محول مینمایند. این در حالیست که “تاریخ” در واقع حکم خود را با سرنگون کردن انقلابی رژیم شاه صادر کرده است.

برای این بازی دوگانه یعنی تجلیل از رژیم گذشته از یک سو و واگذاری “حکم نهایی” به تاریخ، از سوی دیگر، آنها از دوگانگی مفهوم “تاریخ” بهره میگیرند تا به این ترتیب فقط “روایت” خویش از تاریخ را به نسل های بعد از انقلاب به مثابه واقعیت منتقل کنند. این امر به این دلیل ممکن است، زیرا که هم “رشته پژوهش تاریخ” و هم “واقعیت تاریخی” هر دو “تاریخ” نامیده و مفهوم میشوند.

آنچه سلطنت طلبان نمی خواهند بپذیرند، حکم تاریخ علیه رژیم شاه با “انقلاب اسلامی” به عنوان یک واقعیت تاریخی است. آنها برای اینکه اصالت این واقعیت را مورد سوال قرار دهند، روایت خود را از تاریخ میسازند و با تاکید بر “ناسیونالیسمی” که شاه تبلیغ میکرد، از او به عنوان “عامل مدرنیزاسیون سرزمین پرافتخار ایران”، کسی که ایران را به قدرت غیرقابل انکار منطقه تبدیل کرد و فردی که مورد ناسپاسی مردم کشورش قرار گرفت، تجلیل میکنند.

آنها این واقعیت را نادیده می گیرند که هر آنچه که آنها به عنوان دستاوردهای تاریخی رژیم شاه برجسته می کنند، در واقع اقداماتی خلاف قانون اساسی است که شاه را از هر مسئولیت حکومتی مبری میدانست. در رابطه با این اقدامات، آنها به ویژه بر آنچه که به عنوان “انقلاب سفید” معروف است، تأکید دارند. اما این واقعیت را نادیده میگیرند که در هر نظام مشروطه سلطنتی همه این اقدامات باید فقط توسط دولت منتخب مردم صورت بگیرد. در قانون اساسی وقت ایران هم شاه میباست فقط سلطنت میکرد و به هیچ وجه اجازه حکومت نداشت. چه رسد به اینکه کل قانون اساسی که بر مبنای دموکراسی پارلمانی تدوین شده بود را زیر پا بگذارد و دیکتاتوری خود را با تمام قوا تثبیت نماید. امری که مدافعان قانون اساسیِ میهن دوست که همواره تحت پیگرد رژیم بودند تا انقلاب ۵۷ بر آن تاکید داشتند و خواستار رعایت آن بودند.

به این دلیل ادامه مشروعیت بخشیدن به رژیم ضد قانونی شاه تحت عنوان دفاع از “مدرنیزاسیون” و کوشش برای بدنام کردن مشروطه خواهانی که اصلاحات را تأیید ولی دیکتاتوری را رد میکردند، نه تنها بر عدم درک آنها از حاکمیت قانون دلالت دارد، بلکه همچنین نشان دهنده عدم توانایی آنها از شناخت “انقلاب اسلامی” به عنوان یک پسآمد ناخواسته از “اقدامات مدرنیزاسیون” آمرانه متمرکز بر رشد اقتصادی خود آنها میباشد که بدون توجه به جنبه های اجتماعی و روانی صورت گرفت. آنها نمی خواهند درک کنند که با سرکوب همه سازمان های جامعه مدنی، مدرنیزاسیون ضروری هنجارهای اجتماعی یعنی تغییر عادات فکری، احساسی و زبانی جامعه ایرانی را غیر ممکن و به این ترتیب “اسلامی سازی” جامعه را امکان پذیر ساخت.

آنها هنوز نمی خواهند درک کنند که با سرکوب کلیه سازمان های خودمختار جامعه مدنی، مطبوعات آزاد و سازمان های سیاسی به عنوان نمایندگان منافع گروههای مختلف جامعه، که ضمنا عوامل نظم جامعه نیز هستند، زمینه را برای انقلاب فراهم کرد. نهادهای دموکراتیکی که نه فقط نماینده گروههای مختلف هستند، بلکه همزمان عوامل حفظ نظم جامعه قانونمند و به این سبب اصلاح پذیر میباشند. در اثر سرکوب این نهادها، خلائی بوجود آمد که اسلامگرایان تقویت شده به مثابه نیروهای ضد کمونیست، امکان سازماندهی خویش بدون هیچ گونه مانعی را داشته باشند. نتیجه این شد که آنها تنها نیروی سازمان یافته اجتماعی و سیاسی بودند که توانستند نقش هژمونیک انقلاب را به دست گیرند و به این ترتیب دمکراسی زدایی و تمدن زدایی سازمان یافته کشور را پس از انقلاب با اعمال قهر به اجرا درآورند.

انکار این نقش خویش و سلب مسئولیت از خود در وقوع انقلاب و عواقب آن و قلمداد کردن خویش به عنوان قربانیان انقلاب با آرزوی بازگشت به گذشته و معرفی خود به عنوان تنها گزینه جایگزین بربریت موجود، نه فقط گستاخی، بلکه خطری است که نباید آن را برای آینده حاکمیت دموکراتیک قانون در ایران دست کم گرفت.

برای پیگیری بیشتر موضوع، خواندن کتاب “ایران – ظهور انقلاب اسلامی” (به آلمانی) که قابل دانلود رایگان است را توصیه می کنم:

https://gholamasad.jimdo.com/iran-die-entstehung-der-islamischen-revolution/

Hannover, 29.10.2019: https://gholamasad.jimdo.com/kontakt/

داود غلام آزاد

(*) استاد بازنشسته علوم اجتماعی در آلمان

ترجمه از آلمانی


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

۲ نظر

  1. خجالت بکشید… عقب گرا مگر این خاندان خائن بوطن به ملت چه دسته گلی بر سر این ملت زدند؟ شما کی میخواهید بفهمید مسلط شدن استبداد آخوند ها عامل اصلی آن خود این مردک بود شما به شادروان دکتر مصدق ناسزا میگوئید که یک آزادی خواه و وطن دوست که حتی برای معالجه بیماریش حاظر نشد به غرب برود ، در حالیکه این آلت دست امریکا که با کودتا و کمک بیگانه همان ها که اورا آوردند وبعد بقول خودش مثل یک موش مورده از کشور بیرونش کردند ؟ شهامت نداشت به سفیران ارباب خود امریکا و انگلیس بگوید من از ایران بیرون نمی روم اینجا کشور من است و من میخواهم در کشورم بمیرم ، همانند پدر خائنش مجبور بترک ایران شد. میبینید چقدر فرق است بین یک آزادی خواه وطن دوست ، با یک خائن ترسو؟ صدمین سال یک مرده را جشن میگیرید؟ چقدر بد بخت نادان هستید ، آنوفت شما منتظر هستید اوضاع ایران عوض شود؟ با این مذخرفات چی را میخواهید ثابت کنید؟ برای ربع پهلوی و بقدرت رساندن او بر سر مغز خود میگوبید؟ چه بسی نادانی ….

لینک از سایتهای دیگر به این مطلب

  1. پاسخی به یک نامه پر از حرفهای تکراری؛ چرا در همه سناریوها حرف آخر را باید «ملت ایران» بزند!؟ - مشروطه