
به روایت از مصاحبه ایشان با ایندیپندنت فارسی
ما را به رندی افسانه کردند / پیرانِ جاهل، شیخانِ گمراه
در دیاری که صداقت را به سکه عیّاران فروختند و قلم را به جام باده قدرت آغشتند، ناگهان بانگی برخاست از حنجرهای دیرآشنا؛ بانگی آشنا به تعارفات بیثمر و تکرار مکررات، که گرچه به جامهی ژورنالیسم ملبّس بود، اما از حقیقت تهی، و از دقت و دوراندیشی، کمبهره.
مقالهی اخیر جناب علیرضا نوریزاده در ایندیپندنت فارسی را که خواندم، بیاختیار، قلمبهدست شدم که نه از سر رنج، که از احساسی نسبت به انصاف و خرد چیزی بنگارم. مقالهای که اگرچه در صدف ادبیات پوشیده شده، اما گوهرش تَکرار است و مضمونش بازماندن از قافله آیندهسازان این خاک. گویی نویسنده خواسته است دنبالهرو موجی شود که دیگران پیشتر بر آن سوارند، نه به نیّت روشنگری، که برای آنکه مبادا از کاروان نامها عقب ماند؛ کاروانی که این روزها نه در پایتختها که در قلوب نسلی به پا خاسته مأوا دارد.
نوریزاده، آن صدای قدیمی، که روزگاری با شور و حرارت، از “میرحسینِ مظلوم” میسرود و در توجیه سکوتش در فاجعهی ۶۷، واژگان را به عذرخواهی میکشاند، اکنون، همان چهره را “مار غاشیه” مینامد و دم از شناختِ تاریخ میزند. آیا این دگرگونی فکری است یا بازتابی از تغییر جریانات سیاسی؟ آیا اگر نسیم سیاست، از سویی دیگر میوزید، جناب نویسنده به صیغه ستایشنامهای برای اصلاحطلبان برنمیگشت؟
این نقد نه به نیت دفاع از موسویست، که موسوی را تاریخ داوری خواهد کرد، بلکه برای آن است که بپرسیم: شمایی که خود، همواره بر سفره تحلیل نشستهاید، با کدام میزان خرد و عدالت، به نسل امروز درس درایت میدهید؟ نسلی که نه مرعوب خاطرات شماست و نه دلبستهی رزومههای رنگپریدهتان. آنان که در خروش خیابانهای ۹۸ و ۱۴۰۱ از مرز توهمات جناحی گذشتند و دریافتند که شاه و شیخ، اگر هم در تقابلاند، اما اغلب در بهرهبرداری از خون یکسان میاندیشند.
آنچه در نوشته نوریزاده به چشم میآید، نه صدای تاریخ، بلکه پژواک گرایشهاییست که بیشتر به خواستگاههای خاص قدرتمحور نزدیکاند. تصویر ارائهشده، بیشتر به بازنمایی دغدغههای سیاسی طیفی خاص شباهت دارد تا یک تحلیل آیندهنگر برای مردم. در این مقاله، بیش از آنکه تحلیل ببینیم، نوعی تمایل به بازگشت به جایگاههای پیشین در فضای سیاسی به چشم میخورد؛ تلاشی برای آنکه در رنسانس سیاسی جدید ایران، نامی آشنا همچنان در مرکز توجه بماند.
سخن از جبهه دموکراسی میرود، اما گاه بهگونهای بیان میشود که گویی برخی صداهای برخاسته از دل مردم، در این روایت جایی ندارند؛ صداهایی که نه از آنتن لندن، که از گلوی دختران بیحجاب خیابان انقلاب بیرون آمده است.
و چه جای شگفتی دارد اگر مخاطب را دعوت به “طرحی نو” میکنند، اما خود همچنان در بند ساختارهای فرسوده و نگاههای برآمده از فضای گذشته باقی ماندهاند. ای کاش ایشان به جای نکوهش مخاطبان فعال در خط مقدم تغییر، نگاهی نیز به کارنامه خود میانداختند؛ آنگاه که در رسانههای سلطنتطلب، از اشخاصی تقدیر کردند که امروز نزد افکار عمومی جایگاه پرسشبرانگیزی دارند.
امروز، نسل Z ایران نه سر در پی “والرین نتانیاهو” دارد و نه دل در گرو “خواهرمریم”. این نسل، با همه آگاهی و زخم، چشم به آیندهای دارد که در آن نه نوریزاده تصمیمساز است، نه شریعتمداری، و نه آنانی که در سایه نام خانوادگی پهلوی، چشم به تختی دارند که دیگر در ضمیر این ملت جایی ندارد.
جریان سلطنتطلبی، اگرچه در ظاهر رنگوبوی اپوزیسیون به خود گرفته، اما در عمل همان شیفتگان قدرتاند، با گریم نوستالژی. رضا پهلوی، شاهزادهای که نه شاه است و نه اهل پادشاهی، همچنان در برزخ بلاتکلیفی میان “رهبر نشدن” و “رهبر ماندن” سرگردان است. حمایت محدود و بدون برنامهی او از اعتراضات، بیش از آنکه برنامهای ارائه دهد، به نوعی همراهی سطحی با موج نارضایتیها بدل شده؛ و افسوس که برخی از نزدیکان او، به جای تمرکز بر آزادی ملت، گاه رویکردی اتخاذ میکنند که بیشتر یادآور امتیازطلبیهای گذشته است.
سلطنتطلبان، با شتابی کودکانه، هر شعاری در خیابان را به نام خود مصادره میکنند و هر منتقدی را یا برچسبخورده میدانند یا مغرض. فراموش کردهاند که مردم ایران، آنان که رنج دیدهاند و عزیزان خود را در خیابان از دست دادهاند، دیگر در پی تاج و تخت نیستند؛ بلکه در جستجوی عدالت، آزادی، و کرامت انسانیاند.
و اگر جناب نوریزاده بر این باورند که با حمایتهای مقطعی از “شاهزاده” و رد سایر بدیلها، میتوانند جایگاهی در آینده داشته باشند، این نیز پنداری است ناپایدار. همچون بسیاری از مواضع گذشتهی دیگر چهرهها که امروز دیگر طنین چندانی ندارند.
مردم ایران دیگر فریب نمیخورند؛ نه با عمامه، نه با تاج.
و اینک، آنکه درکی درست از تحولات نداشته باشد، ناگزیر است که تحولات او را پشت سر بگذارند.
امروز سیاست ایران، راه خود را یافته، و از برخی چهرههای آشنا عبور کرده است.
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست…
در قضاوت تاریخ، آنکه با مردم بود، خواهد ماند؛
و آنکه تنها با قدرت بود، در حاشیه خواهد ماند.
پارسا زندی (مشاور حقوقی)