
پارسا زندی
در دفتر احوال اين سرزمين، هر برگ که ورق میخورد، نام زن بر آن به هزار نقش نشسته است؛ گاه به زينت حرمت و گاه به داغ محروميت. و شگفت آنکه در هر دو سوی تاريخ، چه آن زمان که بانگ تجدد بر بام قدرت برخاست و چه امروز که حکومتهای تماميتخواه ايدئولوژی را بر آزادی مردمان سنگين کردهاند، زن نخستين قربانی سوداهای مردانه بوده است؛ چنان که نه او را انسان مختار، بل آيينهای برای جلوهگری اقتدار دانستهاند.
از تجدد شتابان تا جزم ايدئولوژی
در روزگار رضاشاه، هنگامی که علم نوسازی برافراشتند، زنان را به نام تجدد از حق پوشش خويش محروم ساختند. چادر را به جبر ستاندند تا نشان دهند ايران به سوی نو شدن میرود، بیآنکه اراده زن را پاس دارند يا شخصيت او را در ميزان حقوق انسان بسنجند. پوشش زن، نه زاده انتخاب او، که فرمان حکومت بود؛ همچون نگارهای که به قهر بر ديوار مینهند.
سالها گذشت و ورق زمان برگشت. اين بار، حکومتی ديگر، با داعيه دين، همان زن را در تنگنای اجبار نشاند؛ نه به نام تجدد، که به نام شريعت. تن زن را پرچم حکومت کردند و پوشش او را نه حق فرد، که حکم نظام شمردند.
چنين شد که زن ميان دو اجبار ماند:
يکی اجبار به بیحجابی،
ديگری اجبار به حجاب.
و در هر دو دوران، حقيقتی يکسان برجا ماند: زن آزاد نبود.
زن، ميان گذشته و امروز، گرفتار قانون نابرابر
در اين سرزمين، زنان بهای سنگينی پرداختهاند. قانون هنوز جان زن را نيمارزش جان مرد میشمارد؛ گواهیاش را سبک میبيند؛ ارثش را نيمه میکند؛ و اختيارش را به امضای مرد گره میزند. سفر، کار، طلاق، حضانت و بسيار حقوق ديگر، امتيازی است که بايد در عقدنامه ثبت شود، نه حقی که از سر انسان بودن به زن تعلق داشته باشد.
خشونت خانگی که بايد فريادرس داشته باشد، محتاج شاهد است تا قانون آن را به حقيقت بشناسد؛ و چه بسيار زنانی که پيش از رسيدن به گواهی پزشکی، جان يا سلامت خويش را از دست دادهاند.
زنان آزادانديش؛ آيينه روشنی در تاريکخانه قدرت
شیرزنانی شجاع،دلآورو
فرهيختهای چون فاطمه سپهری، که سخن آزادی بر زبان میآورند، به بند کشيده میشوند؛ و نرگس محمدی که در ميان حصار زندان، بانوی صلح جهان شد و نامش از ديوارهای سرد اوين گذشت و بر بلندای جايزه نوبل نشست؛ و نسرين ستوده که به پاس دفاع از کرامت انسان، سالها رنج زندان و فشار را بر جان خويش هموار کرده است؛ و هزاران زن بینام و نامدار، که يا در بندند يا زير سايه سنگين تهديد و ارعاب روزگار میگذرانند.
گويی آزادانديشی زن در اين کشور، خطری بزرگتر از ستم و فقر شمرده میشود و حکومتها آزادی او را چنان هراسناک میبينند که وجودش را سزاوار زندان میدانند.
مدرنيتۀ راستين؛ زمانی که زن از دايره خواست حکومتها رها شود
رنج زنان اين ديار نه از سنت سرچشمه گرفت و نه از تجدد؛ بلکه از آن رو بود که هر حکومت، به سود خود، زن را يا نماد تمدن خواند يا نشانۀ تقوا.
مدرنيتۀ راستين آنگاه است که زن، بینياز از فرمان قدرت، صاحب اراده باشد؛ نه آنکه تن او دستاويز نمايش سيادت گردد.
زن، زندگی، آزادی؛ فريادی برخاسته از يک قرن اجبار
اين شعار نه از غرب آمد و نه از شرق؛ بلکه از خاک همين سرزمين روييد، از رنج يک قرن اجبار.
زن، زندگی، آزادی ترجمان خواستی ديرينه است:
زن، تا از بند جسمانگاری رها شود؛
زندگی، تا شادی و امنيت و کرامت از او دريغ نگردد؛
آزادی، تا حکومتها اراده او را آيينه اقتدار نپندارند.
روز زن؛ نه جشن که آيينه زخم
تا روزی که عدالت زن را در اندازه انسان کامل بشناسد؛
تا زمانی که اختيار او بر ميل حکومتها پيشی گيرد؛
تا هنگام که پوشش و تن و زندگیاش گروگان سياست نباشد؛
و تا وقتی که آزادی زن، دشمن قدرت دانسته نشود؛
آنگاه است که روز زن، روز شادی خواهد بود.
اما امروز، روز زن نه جشن است و نه شادباش؛
آيينهای است که يک قرن رنج را بازمیگويد.
و از همين رنج بود که فرياد برخاست:
زن، زندگی، آزادی.
پارسا زندی (مشاور حقوقی)