
حمید آصفی
گفتوگویی صریح و دردناک با شما مخاطبان کانال، پس از دیماه خونین
نوشتن برای من همیشه یک کار نبود؛ یک نفس بود. راهی برای دوام آوردن، برای فهمیدن، برای کنار آمدن با واقعیت. اما دیماه امسال، بهویژه روزهای هجدهم و نوزدهمش، نفس را برید. نه فقط از خیابانها، که از سینهها. از دلها. از قلم من.
من، مثل میلیونها ایرانی، هنوز در شوکم. نه شوکی گذرا، بلکه شوکی ماندگار؛ شوکی که انگار قصد رفتن ندارد. آنچه در آن دو روز خونین بر این سرزمین گذشت، برای من «خبر» نبود؛ فروپاشی بود. فروپاشیِ حس امنیت، فروپاشیِ خیال بازگشت به زندگی عادی، فروپاشیِ این تصور ساده که میشود نوشت و سالم عبور کرد.
دل من تکهتکه است. این یک تعبیر ادبی نیست؛ یک وضعیت واقعی است. دل شکست. روح دچار کوفتگیِ عمیق شد. واژهها از نفس افتادهاند. انگار زبان هم عزادار است. انگار حروف، سیاهپوش شدهاند. نوشتن دیگر روان نیست؛ میلنگد، مکث میکند، فرو میریزد.
بعضی روزها حتی نمیتوانم خبرها را تا آخر بخوانم. نه بهخاطر ترس، بلکه چون ناگهان یادم میافتد آنهایی که در خبر از آنها مینویسند، صبحی داشتهاند، مادری داشتهاند، کفشی کنار در گذاشتهاند، شاید گوشیشان را شارژ کردهاند، شاید گفتهاند زود برمیگردم. همین فکر، نوشتن را از من میگیرد. همین جزئیات ساده، قلم را میشکند.
بعد از هجدهم دی ۱۴۰۴، من دیگر آدمِ قبل نیستم. صادقانه بگویم، باور ندارم بتوان به پیش از آن تاریخ بازگشت؛ نه ذهنی، نه روحی، نه اخلاقی. چیزی شکسته که به این سادگیها بند نمیآید. چیزی فرو ریخته که با چند یادداشت و تحلیل و تیتر، دوباره سرِ پا نمیشود.
گاهی از خودم خجالت میکشم که زندهام و میتوانم بنویسم، اما آنها دیگر نه. این خجالت، قلم را سنگین میکند. انگار هر جمله، بدهکارِ خونی است که من ندادهام. انگار هر کلمه باید از خودش بپرسد: حق داری نوشته شوی؟
از سوی دیگر، نوشتن وقتی واقعیت در محاصره است، کاری فرساینده است. وقتی حقیقت پشت دیوارهای خفقان خفه میشود، وقتی خبر پیش از انتشار دفن میشود، وقتی امکان روایتِ واقعی وجود ندارد، قلم هم دچار لکنت میشود. ناتوانی من فقط از اندوه نیست؛ از انسداد است. از نرسیدن صدا. از ناتمامماندن روایت.
کاهش فعالیت من قهر نیست. بیتفاوتی نیست. اتفاقاً از زیادیِ احساس است. از سنگینیِ غم است. از اینکه تصویر هزاران جوان رعنا، هزاران جانِ بیگناهِ پرپرشده، هنوز از ذهنم کنار نرفته است. هنوز صدای افتادنشان در گوشم زنگ میزند. هنوز خیابانها برایم بوی خون میدهند.
اگر یکی از شما که رفتید، این متن را میخواندید، شاید میگفتید بنویس. شاید میگفتید نگذار سکوت همهچیز را بپوشاند. اما من هنوز بلد نیستم چطور دربارهی نبودنِ شما، درست بنویسم. هنوز فاصلهی میان جمله و زخم، خیلی کم است.
این روزها بیش از آنکه ننویسم، عزاداری میکنم؛ عزاداریِ خاموش. عزاداریِ کسی که میداند بعضی دردها را نمیشود تبدیل به جمله کرد، چون هنوز گرماند، هنوز تازهاند، هنوز اگر به آنها دست بزنی، میسوزی.
اگر توانستم اندکی از این ماتمِ ممتد فاصله بگیرم، اگر روحم ذرهای ترمیم شد، اگر قلم دوباره جرأت راه رفتن پیدا کرد، باز هم بنویسم؛ پررنگتر، پیگیرتر. اما صادقانه بگویم: آن روز نزدیک نیست. هنوز زود است. هنوز خیلی زود است.
در پایان، نه ادعایی دارم و نه توجیهی. فقط با تمام احترام، سر تعظیم فرود میآورم در برابر همهی جاویدنامانِ دیماه؛ در برابر خانوادههایی که زندگیشان برای همیشه دوپاره شد. به روان همهی آن عزیزان درود میفرستم و این را صریح مینویسم: اگر این روزها کمتر نوشتهام، از بیدردی نبوده است؛ از زیادیِ درد بوده است.
#حمیدآصفی
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo