روزهای جنگ؛ «مردم مانده‌اند چون پول ندارند جایی بروند»

دوشنبه, 25ام اسفند, 1404
اندازه قلم متن
ایران وایررقیه رضایی
 
از دو هفته پیش، شهرهای مختلف ایران زیر حملات گسترده جنگنده‌ها و حملات هوایی مشترک اسراییل و آمریکاست. حکومت اما از همان ساعات اولیه اینترنت را به روی مردم بسته و ارتباط آن‌ها با جهان بیرون را قطع کرده است؛ اتفاقی که چند هفته قبل از آن نیز با اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ تکرار شده بود. 

از همین روزنه کوچک اما، برخی صداها به بیرون درز می‌کنند، صداهایی از قلب ایران، زیر بمباران، ترس و امید به تغییر و نگرانی از آینده ایران و همزمان خوشحالی از تقاص‌ پس‌دادن سرکوب‌گران‌شان.

این گزارش، روایت دو شهروند ایرانی است که توانسته‌اند صدایشان را به گوش ما برسانند. دو روایتی که از تهران و بندرعباس به‌دست ایران‌وایر رسیده است.

***

بندرعباس زیر آتش؛ نگران حقوق این ماهیم

پرسنل یکی از اسکله‌های بندرعباس است. حرف‌هایش را با این شروع می‌کند که دارند پادگان ارتش را در بندرعباس می‌زنند و «لرزش خیلی شدیدی این‌جا هست. کارگرهای اسکله کار را ول کردند به آسمان شب دارند نگاه می‌کنند. شاید صدای سفیر موشکی را بشنوند.»

از این می‌گوید که اینترنت قطع است و بسیاری از آن‌هایی که این‌جا کار می‌کنند، خانواده‌هایشان جاهای مختلف ایران پراکنده‌اند و دل‌نگران. اما در میانه این دل‌نگرانی، دل‌نگرانی دیگری هم هست: «حقوق اسفندماه را کسی نمی‌داند کی قرار است بدهند. شاید اصلا ندهند و خانواده‌های بچه‌ها واقعا به این پول نیاز دارند. بچه‌هایشان هم این‌جا زیر حملات هوایی هستند و باز هم نگرانند که آیا سر سفره خانواده‌شان چیزی می‌رود یا نه.»

او با گفتن این‌که بلیط‌های اتوبوس خیلی گران شده و بلیط قطار هم اصلا نیست، می‌گوید: «نمی‌دانیم چطور به خانه برگردیم. چند روز است زمزمه‌اش هست که می‌خواهند اسکله‌ها را ببندند. امروز چند ساعت آزمایشی بندر رجایی را بستند و آماده‌اند که کامل قفلش کنند ولی کارگر و کارمند بیچاره نمی‌داند با کدام پول باید برگردد سر خانه و زندگی‌اش.»

او با اشاره به این‌که در مسیر رفت‌وآمد روزانه‌اش نیروهای انتظامی و نظامی را آواره در خیابان‌ها می‌بیند که برای مردم «خط‌ و نشان» می‌کشند مبادا کسی فیلم بگیرد، می‌گوید: «مسیر اسکله‌ای که ما هستیم تا مرکزشهر بندرعباس تمام تجهیزات نظامی و ساختمان‌های نظامی مورد هدف قرار گرفته‌اند. سایت راداری بندرعباس جزو اولین جاهایی بود که زدند. کنار پادگان ارتش، پرسنل به‌جای این که داخل ساختمان‌ها باشند توی سایه درخت‌ها و‌دیوار اطراف پادگان می‌نشینند.»

او در ادامه نیز توضیح می‌دهد: «پرسنل ارتش به جای این‌که ماشین‌هایشان را توی پارکینگ بگذارند توی حاشیه جاده می‌گذارند. از ترس‌شان است. چند روز پیش، پادگان سپاه را بغل اسکله باهنر زده بودند، بعد این سپاهی‌ها که فرار کرده بودند، ماشین‌هایشان را کنار جاده زده بودند کنار و مردم را می‌پاییدند. کافی بود کسی موبایلش را در بیاورد که فیلم بگیرد، چند نفری می‌ریختند سرش که مبادا فیلم و عکس بگیرد.»

این شهروند ایرانی در ادامه از این‌که از ساختمان نیروی دریایی ارتش «چیزی باقی نمانده» حرف می‌زند و می‌گوید: «ارتشی‌ها دم در توی دیوار کنار‌پادگان مخفی می‌شوند. یک روز دیدم، مرتب بدون هدف در راستای دیوار می‌دویدند. اما داخل شهر که مردم هستند زندگی در جریان است. انگار‌هیچ اتفاقی نیفتاده و بندر عباس دارد به زندگی خودش ادامه  می‌دهد.»

او درباره شنیده‌هایش از شهرهای دیگر ایران نیز می‌گوید: «از خیلی از دوستان شنیدم توی شهرهای مختلف اکثر کلانتری‌ها تخلیه شدن و دیگر توی شهرها پلیس اسلحه به‌دست توی خیابان‌ها دور می‌زند بیشتر شبیه راهزن و اراذل اوباش هستند تا پلیس.»

به گفته او، «وقتی صدای انفجار می‌آید، مردم با خنده به هم می‌گویند چهارشنبه‌سوری هفته دیگر است. با این‌که توی شهر نیروهای سرکوب همه‌جا هستند و با باتوم و اسلحه. مردم با اشاره به هم می‌گویند که به این‌ها نزدیک نشوید، چون هدف‌هایی هستند که ممکن است زده شوند.»

او در پاسخ به این سوال ایران‌وایر که آیا مردم را امیدوار به تغییر می‌داند یا نه، می‌گوید: «اوایل امیدوارتر بودند. پروپاگاندای رژیم خیلی قوی دارد عمل می‌کند و یک‌سری از مردم هنوز طرفدارش هستند، فقط قشرمذهبی و به‌خاطر قطعی اینترنت و نبود خبررسانی هر چیزی که تلویزیون ایران می‌گوید را باور می‌کنند. اگر همین‌جور پیش برود، مردم حتی توی همین درگیری‌ها به زندگی عادی‌شان برمی‌گردند.»

مردم مانده‌اند نه از روی قهرمان بودن، پول ندارند جایی بروند 

«پریسا»، شهروند ساکن شمال تهران است، محدوده میدان تجریش، به زحمت روزنه‌ای از اینترنت پیدا کرده و صدای خودش و دور و بری‌هایش را به بیرون ایران می‌رساند. می‌گوید که از اواخر پاییز که اوضاع اقتصادی نگران‌کننده‌تر شده بود. مردم تهران «پیر» شده بودند: «وضعیت خیلی نگران‌کننده بود و مردم حتی قشر متوسط بالا دنبال کوپن بودند تا این‌که تظاهرات دی‌ماه اتفاق افتاد و با شوک آن همه کشته روبه‌رو شدیم.»

به گفته او در تظاهرات دو شب ۱۸ و ۱۹‌دی همه‌جور مردم بودند و حداقل در شمال تهران جمعیت زیادی حضور داشته و شعارها متنوع بوده: «در این اواخر اضطراب جنگ فلج‌کننده شده بود. هر شب می‌گفتند امشب می‌زند، امشب می‌زند. هم بیزنس‌ها را فلج کرده بود و هم مردم خیلی مضطرب بودند. چهره آدم‌ها تو شهر انگار پیر شده بودند.»

او درباره مواجهه خود و خانواده‌اش با جنگ نیز می‌گوید: «جمعه رفتیم مرکز تهران گشتیم، هوا عالی بود،. مردم تو بازار تهران بودند. رفتیم شیرینی شب عید خریدیم تا گران‌تر نشده. شب دیروقت خوابیدیم و صبح هنوز بیدار نشده بودیم که یک‌دفعه صدای خیلی وحشتناک جت آمد و صدای انفجار مهیب. خانه ما سمت تجریش، خواهرم مرکز تهران است. بیچاره نمی‌توانست اصلا حرف بزند. کلمه‌ها اصلا به‌دهانش نمی‌آمد. از شدت انفجار پرت شده بود توی اتاق و خیلی حالش بد شده بود. ما هم به‌سرعت همه چیزمان را جمع کردیم. جایی هم برای رفتن نداریم، جز یکی از اقوام که محبت کرده و مثل جنگ ۱۲روزه به ما پناه داده.»

او به تجربه‌اش از جنگ ۱۲روزه در خردادماه و حمله اسراییل به «دفتر مرکز رسیدگی به امور مساجد» در میدان قدس در شمال تهران اشاره کرده و می‌گوید: «تجربه ۱۲روزه نشان داد که فقط حکومت را نمی‌زند، ما را هم می‌زند. یک عده‌ای هم فکر می‌کنند ملتی که مانده‌اند از روی قهرمان‌بازی ماندند ولی واقعیت این است که پول ندارند بروند جای دیگری بمانند. نمی‌دانم سایت «جاباما» برایتان باز می‌شود یا نه، هر شب کلی باید پول بدهی برای این‌که خانه خودت نمانی. مواد غذایی هم خیلی گران است و اگر جایی مجانی نمانی نمی‌شود اصلا. به سختی می‌شود تاکسی پیدا کرد. ترس وحشتناکی هست که همه جای ایران را می‌زند و اینترنت هم که اصلا نیست. خیلی اعصاب را خرد می‌کند چون صدای مردم را داخل قطع می‌کند. از طرفی هم خودشان بی‌خیال مردم نمی‌شوند. امروز اس‌ام‌اس داده بودند که هرکس فیلم بگیرد و از بمب‌ها و خرابی‌ها بفرستد برای شبکه‌های خارجی، فلان می‌کنیم و دستگیرش می‌کنیم و تهدیدهای همیشگی.»

او به نگرانی خود و اطرافیانش از تخریب پایگاه هوانیروز تهران در حملات روزهای اخیر اشاره کرده و می‌گوید: «ما بغل‌مان طالبان است، داعش است. این‌ها حمله کنند ما چطوری می‌توانیم زندگی کنیم؟ برای یک زن، همین‌طوری جامعه امنیت نداشت، راه می‌رفتی موبایلت را می‌زدند. همین چند وقت اخیر در حاشیه تهران دو تا دختر را کشتند. الان هم انبار نفت را می‌زند و هیچ کشوری هم حتی تقاضای آتش‌بس نمی‌کند، در عین‌حال به شدت از حکومت می‌ترسیم. الان فکر می‌کنم وحشی‌ترین‌هایشان حکومت را دست گرفته‌اند. یا آن‌ور زیر بمب باید بمیریم یا این‌ها بزنند ما را بکشند. کما این‌که کشتند.»

پریسا اما درباره ایست‌های بازرسی در تهران و شهر کوچکی که حالا در آن اقامت دارد نیز می‌گوید: «بعد از دی‌ماه، سر تجریش و اول شریعتی همیشه ایست بازرسی می‌گذاشتند با اسلحه‌های سنگین. این‌طوری که ماشین‌هایشان را افقی توی خیابون پارک می‌کنند، مثلا یک لاین را باز می‌گذارند که مجبور شوی از بین‌شان رد شوی با اسلحه‌های سنگین آدم را نگاه می‌کنند. از آن شب که اعلام کردند که خامنه‌ای کشته شد و کل محله رفت هوا، همه شادی می‌کردند و البته من از دور صدای تیراندازی هم شنیدم، فکر می‌کنم داشتند تیر هوایی می‌زدند، دیگر تعداد کمتری می‌ایستادند. سری آخر صورت‌شان را پوشانده بودند. سه چهار تا می‌ایستند. شبی که ما داشتیم می‌رفتیم، خب ماه رمضان است دیگر همه‌شان نشسته بودند یک کناری سحری می‌خوردند.»

این زن ساکن تهران با تاکید بر این‌که مواد خوراکی فعلا در مغازه‌ها هست ولی به‌شدت گران شده، می‌گوید: «از لحاظ مواد غذایی چیزی کم نیست ولی خب وقتی قیمت خیلی بالاست و با جنگ بالاتر هم رفته، تقریبا می‌توانم بگویم ما از اواخر آذر دیگر مواد غذایی اندوخته می‌کردیم. چون حقوق ما که تغییری نکرده!»

او با گفتن این‌که یکی از آشناهای خانوادگی‌شان، خانوادگی در جریان حملات هوایی روز اول، شنبه نُه اسفند به محله هفت‌حوض نارمک کشته شده‌اند، می‌گوید: «هم دی‌ماه، هم بمباران، مدام فکر می‌کنی بالاخره یکی از عزیزانت توی این‌ها کشته می‌شود. بس‌که گسترده بود و هست. یکی از آشناهای دورمان خانه‌شان نارمک بوده و دایی‌شان می‌رود برشان دارد و ببرد جای امنی که متاسفانه همه خانواده با هم کشته شدند و هیچ‌چیز از آن‌ها باقی نمانده. سر کوچه خواهرم این‌ها هم یک آپارتمان بود آن را زده بودند و تمام شیشه‌های خانه خواهرم آمده پایین. ولی کوچه را بستند. بنزین با هر کارت ۲۵ لیتر می‌توانی بزنی. مغازه‌ها تماما بسته‌اند و خیابان‌خواب‌ها و مامورها توی بازار تجریش پلاسند. سوپرمارکت و نانوایی‌ها بازند فقط. شنبه‌شب برای کشتن خامنه‌ای دنبال شیرینی‌فروشی باز می‌گشتیم، با ترس یک شیرینی‌فروشی پیدا کردیم و یک جعبه شیرینی خریدیم که به دوستان‌مان بدهیم. چون خانه روحانی سمت زعفرانیه است، می‌ترسیدیم همان‌وقتی که ما آن‌جا هستیم بزنند.»


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.