
مارال فراهانی – من قبلاً نسخه ای از ترجمهُ مصاحبۀ خانم مهشید امیرشاهی را که با نشریۀ دی تسایت آلمان انجام شده بود، روی حساب توییترم پخش کرده ام. متأسفانه آن متن که با هوش مصنوعی ترجمه شده بود، هم افتادگی داشت و هم از بابت نگارشی معیوب بود.
حال این نسخه را که توسط خانم امیرشاهی تصحیح و تکمیل شده منتشر میکنم تا علاقمندان بتوانند به متن منقح مصاحبه دسترسی بیابند.
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ – ۲۴ فوریه ۲۰۲۶
مردم فریاد میزدند بگو تا خون بریزم
مصاحبه گر سارا معین
مهشید امیرشاهی یکی از برجسته ترین و مهمترین روشنفکران ایرانی ست. او در سال ۱۹۷۹ درباره خمینی هشدار داد و امروز در ۸۸ سالگی بار دیگر هشدار میدهد.
در جریان انقلاب ۱۹۷۹ در ایران، مهشید امیرشاهی با شهامت درباره خطر اسلامگرایان به رهبری روحالله خمینی هشدار داد و بهای سنگینی نیز برایش پرداخت: زندگی در تبعید. در فرانسه، محل تبعیدش، برای استقرار پارلمانتاریسم دموکراتیک در کشورش به مبارزه پرداخت و هم به دفاع از آزادی بیان از جمله از سلمان رشدی.
امروز این بانوی ۸۸ ساله و تنها، بهندرت در خانهاش در حومه پاریس مهمان میپذیرد، اما وقایع میهنش را بیوقفه و دقیق پی میگیرد. در پایان گفتگو و زمان صرف ناهار پلوی ایرانی دست پخت صاحبخانه، آماده و حاضر با ته دیگی بینقص بر میز است.
دی سایت: خانم امیرشاهی، وقتی به ایران فکر میکنید چه احساسی دارید؟
مهشید امیرشاهی: این سؤال خوبی برای شروع گفتگو نیست. حالم خوش نیست. خشمگینم.
دی سایت: چرا؟
امیرشاهی: اوضاع امروز ایران مرا به یاد روزهای انقلاب ۱۹۷۹ میاندازد. در آن زمان من از معدود کسانی بودم که آشکارا علیه انقلاب و علیه به قدرت رسیدن اسلامگرایان به رهبری روحالله خمینی صدایم را بلند کردم در نتیجه برای خودم فراوان دشمن تراشیدم – حتی از میان دوستان. البته بعدها بسیاری از این دشمنان از کرده پشیمان بودند.
من مطلقاً مذهبی نیستم، اما هرگز نمی گویم که جهان می بایست خالی از دین باشد. آنچه به آن اعتقاد راسخ دارم این است که مذهب نمیتواند کشوری را اداره کند؛ ذات مذهب مغایر حکومتگری ست. به همین دلیل انقلاب را به هیچ وجه نمیتوانستم بپذیرم.
اما مشکل اصلی، سلطنت پهلوی بود که پیش از انقلاب بر کشور حکم میراند و حکمرانیش ما را از آزادی بیان و بسیاری دیگر از حقوق انسانی محروم کرده بود. ایران دوران پهلویها سلطنتی مطلقه داشت و نظامی تکحزبی و مجلس عملاً بیقدرت بود.
دی سایت: شما خانواده پهلوی، یعنی خانواده شاه معزول را مسئول انقلاب میدانید. چرا؟
امیرشاهی: برای فهمیدن آنچه در سال ۱۹۷۹ رخ داد باید به گذشته برگردیم. من که کودک دهه چهل میلادی هستم، به یاد دارم بزرگترها هرگز نام شاه آن زمان، رضا شاه پهلوی، را به صدای بلند بر زبان نمیآوردند. به اشاره «پدر» یا «خان» می خواندنش و بسیار سریع موضوع صحبت را عوض میکردند. حتی بر زبان آوردن نامش خطرناک بود، خبرچینها همه جا میلولیند ترس همیشه حضور داشت. این وضع زندگی بسیاری از خانوادههای عادی بود.
دی سایت: روحانیان پیش از انقلاب چه وعدههایی به مردم ایران دادند؟
امیرشاهی: فضای ملک پر بود از تناقض. در زمان سلطنت جانشین رضا شاه، محمدرضا پهلوی، مخالفان اعم از چپ روان و سیاسیون و نویسندگان و مترجمان و حتی خوانندگان «کتب ضاله» با سخگیری سرکوب می شدند، اما در برخورد با روحانیان مخالف دولت و شاه رفتاری ملایمتر مرسوم بود (نه به دلیل وابستگی و حرمت محمد رضا پهلوی به دین، چون مذهبی نبود، خرافی بود) برای محفوظ نگهداشتن خودش از «بلایای دنیوی» بعضی امکانات و آزادیهایی را که از اکثریت ایرانیان دریغ کرده بود در اختیار مذهبیون می گذاشت. این مراحم شاهانه نسبت به گروه های مذهبی (از جمله آزادی گرد همایی و ایراد سخنرانی و انتشار و پخش کتابها و مقالات) که در واقع از حقوق اولیۀ همه شهروندان بود، غنیمت و مفری شد برای روحانیون که بی ترس و وحشت از سانسور سخت دولتی، از طریق مساجد و شبکههای طلاب و بلندگوهای پخش اذان … یعنی از همۀ امکاناتشان برای تبلیغات به نفع خمینی استفاده کنند (یکی از شعارهای تبلیغاتی وعدۀ بهشت برین کردن ایران بود به دست او). این مراکز و وسائل به تدریج در میان گروه قابل ملاحظه ای از ایرانیان محروم از آزادی نفوذ کرد که برای باور این نوع تبلیغات مستعد بود.
دی سایت: سپس چه شد؟
امیرشاهی: فضای سیاسی سال ۱۹۷۹ آن چنان خفقانآور و فاسد بود که مردم دیگر به اصلاح نظام فکر نمیکردند؛ بلکه میخواستند آن را از بیخ و بن برکنند و با همین نیت به راهپیمایی به خیابانها ریختند.
دی سایت: شما هم؟
امیرشاهی: در آغاز و فقط یک بار- آن هم تا نیمه راه – یعنی به محض آنکه شنیدم مردم به فریاد شعار میدهند: «خمینی عزیزم، بگو تا خون بریزیم» با احساس شرمندگی و سر در گمی از صف راهپیمایان بیرون رفتم.
این اولین و آخرین باری بود که در تظاهرات شرکت داشتم. نمیتوانم بگویم مردم واقعاً چه میخواستند یا چه فکر میکردند، فقط میدانستم که خون میطلبند.
تظاهرکنندگان آن زمان چندان مقصر نبودند؛ چون از اوضاع به جان آمده بودند و تقریباً انتخابی نداشتند.
به هر حال هر سخنی پیامدی دارد، حتی اگر فقط ناشی از احساسات باشد. تم محوری رمان در حضر من نفس انقلاب است و همین مسئله.
در فوریه ۱۹۷۹، مهشید امیرشاهی مقالهای نوشت که انتشارش بسیار سر و صدا برانگیخت در دفاع از شاپور بختیار یعنی کسی که از مخالفان سرسخت محمد رضا پهلوی بود و شاه در آخرین تلاش و به امید جلب اعتماد مردم ، او را به نخستوزیری منصوب کرد. بختیار که تربیت شده در مکتب محمد مصدق بود مقام را پذیرفت چون آرزوی اصلاح اوضاع را داشت ولی متاسفانه “روشنفکران» و «نخبگان سیاسی” بختیار را تنها گذاشتند.
خانم امیرشاهی در آن مقاله روشنفکران و سیاستمدارانی را مورد حمله قرار داده است که به نظر او راه را برای حاکمیت اسلامگرایان هموار میکردند. این مقاله با این سطور به پایان رسیده است: «من از تنها ماندن هرگز هراسی به دل راه نداده ام ولی این بار میترسم ــ نه به خاطر خودم، بلکه به خاطر آیندۀ این ملک و سرنوشت همه آنها که دوستشان دارم ».
دی سایت: در اعتراضات اخیر ایران نامی که در مرکز توجه قرار گرفته، رضا پهلوی، پسر آخرین شاه است. چگونه میتوان تغییر شعار «زن، زندگی، آزادی» در اعتراضات ۲۰۲۲ به «رضاشاه روحت شاد» یا «پهلوی برگرد» را توضیح داد؟
امیرشاهی: ما به نوعی مسافر زمان شدهایم. به عقب رانده ایم و در وضعیتی مشابه ۱۹۷۹ به سر می بریم: دیروز خمینی بود، امروز پهلوی که برای من هم غمانگیز است و هم نگرانکننده.
از بعضی از ایرانیان گاه میشنویم: رضا شاه کشف حجاب کرد – با لحنی که گویی این عمل دستاوردی خجسته برای زنان بوده است چون متاسفانه نمیگویند یا نمیدانند که آژان ها و سربازان رضا شاه دستور داشتند جادر هر زنی را که با حجاب به خیابان بیاید با خشونت و جبر از سرش بکشند و بردارند و متأسفانه نمیگویند یا نمیدانند که این عمل لا اقل همانقدر شرمآور است و بیحرمتی به زن که اجباری کردن حجاب در رژیم فعلی.
دی سایت: اما رضا پهلوی برای بسیاری از ایرانیان امید بزرگی است. مردم اعتراض کردند و حتی جانشان را به خطر انداختند. کشتار رخ داد.
امیرشاهی: البته مردم دلایل موجهی برای اعتراض دارند. اما در بارۀ کشتار اخیر در ایران باید همینجا اضافه کنم که آنقدر ضد و نقیص گویی در اخبار بوده است که تشخیص سره از ناسره مشکل است. این تعداد آدم با پوششهای یکسان و مسلح به تفنگ از کجا ناگهان سبز شدند؟ ایران آمریکا نیست که تفنگ و فشنگ سر هر خیابانی در معرض خرید و فروش باشد. برای من هنوز ماحرا روشن نیست – برگردم به کشته شدگان فقط برای اینکه بگویم تعداد حتی اگر بسیار هم کم باشد در گلویم بغض می نشاند و زبانم را بند می آورد برای توجیه و توضیحش کمتر واژهای در اختیار ندارم.
اما مایلم کسی به من توضیح بدهد و برایم توجیه کند که رضا پهلوی که طی شصت و پنج سال عمرش حتی یک روز یک کار برای یک ایرانی نکرده است، چطور ناگهان می تواند برای ۹۰ میلیون جمعیت قدمی بردارد؟ رضا پهلوی که تمام عمر یک کتاب ادبی یا تاریخی به فارسی نخوانده است، به کدام زبان قادر است نیاز و درد این ۹۰ میلیون را دریابد؟ رضا پهلوی یک دیوان شعر از هزاران شاعر قدیم و جدید ایران را تا امروز حتی ورق نزده است تا بداند نمی بایست مدام دست گداییش پیش بیگانگان دراز باشد چون در دیوانی از اشعار فارسی نیست که لفظ «گدا» نقطۀ مقابل «شاه» نیامده باشد! حقیقتا گستاخی بی حد و حصر لازم است تا کسی یا گروهی شاه – گدا، یا گدا – شاه را «امید ایران» بخواند یا بداند! این موچودی که نه ایران میشناسد و نه ایرانی همان بهتر که پرچم دو رنگ به دست بگیرد و همچنان سر بر دیوار ندبه بگذارد و به زبان عبری حرف بزند و دست از سر پرچم سه رنگ و زبان چند هزار ساله و نود میلیون ایرانی وطندوست با مذاهب و اعتقادهای جورا جورشان بر دارد و به همانهایی دل خوش کند که به او مقرری مختصری میدهند، گدا می دانندش و شاه می خوانندش.
دی سایت: به نظر شما چه باید بشود؟
امیرشاهی: باز می بایست به تاریخ مان رجوع کنیم. ما در ایران یک انقلاب قابل توجه داشته ایم: انقلاب مشروطه که از ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۱ از نتایجش که نمونه انتقال موفق قدرت بود از شاه به مجلس بهره مند شدیم.
پهلویها نتایج و دستاوردهای مشروطه را نابود کردند. نظام تکحزبی آنها در نهایت راه را برای انقلاب ۱۹۷۹ هموار کرد. ما میبایست به آن ریشه های دموکراتیک یعنی پایان دادن به حکومت استبدادی و بازگرداندن مجلس به عنوان مرکز قدرت سیاسی بازگردیم.
دی سایت: چرا ایران را ترک کردید؟
امیرشاهی: راستش قصد ترک وطنم را ابداٌ نداشتم. چون معتقد بودم اگر بخواهم بر علیه دخالت روحانیون در امر ملکداری مبارزه کنم باید در کشورم باشم. اما در سطح بینالمللی شایعاتی درباره من پخش شد دال بر اینکه رژیم مرا بازداشت کرده، مورد ضرب و شتم قرار داده و حتی با اسید سوزانده است. هیچکدام از اینها در مورد من صدق نمی کرد. میدانم برای بسیاری دیگر چنین شد. جواب اعتراضات من از طرف مخالفان توهین و تعرض بود و از طرف دوستان متلک و تمسخر – اما چیز دیگری خیر. من عازم فرانسه شدم چون افراد خانواده: (مادر، خواهر، دختر و خواهرزاده) همگی در فرانسه بودند و از شنیدن این شایعات بسیار نگران – آن زمان گرفتن تماس تلفنی هم به آسانی ممکن نبود. تصمیم گرفتم از دوران مرخصیم استفاده کنم و بروم پیش خویشان تا همه از نزدیک ببینند من جسما سالمم و در پایان مرخصی – یعنی یک ماه – به وطن برگردم – متاسفانه آغاز حملۀ عراق به ایران مانع بازگشتم شد.
دی سایت: اکنون هم نقش شما بیشتر نقش ناظر از دور است. این برای شما چگونه است؟
امیرشاهی: پس از انقلاب ۱۹۷۹ دو نسل در ایران به دنیا آمده است؛ افرادی که شاهد انقلاب نبوده اند و آن را نمی شناسند. اگر در وطنم بودم، با این هموطنان آشنا میشدم و از آن زمان برایشان میگفتم.
در این دوران غم غربت گاه از سر خشم گفتهام: تا وقتی ملاها در قدرتند هرگز پا به ایران نمیگذارم. اما این فقط حرفی ست از سر خشم و نومیدی. یکی از بزرگترین غمهایی که طی این نیم قرن بر دلم سنگینی کرده است دوری از سرزمینم است.
مهشید امیرشاهی در سالهای دور از وطن در دانشگاه سوربن پاریس مدرس زبان انگلیسی بوده است و همچنان به نویسندگی ادامه داده است و تا روزی که دکتر بختیار به دست مأموران جمهوری اسلامی ترور نشده بود با نخستوزیر پیشین شاه، همکاری داشته است.
دی سایت: اگر به ایران بازگردید چه اتفاقی میافتد؟
امیرشاهی: من داستان نویسم، اما فعلاً قصد نوشتن داستان بازگشتم را ندارم. بدترین صحنهها را هم نمیخواهم مجسم کنم. تهران امروز را نمی توانم در ذهن ببینم. فکر نمیکنم در روز ورود بتوانم شهری را که در آن بزرگ شدهام بشناسم – این هم از دردهایی ست که درمانی ندارد. من همیشه علاقمند بودهام که با زبانهای مختلف آشنا شوم و هر زبانی که یاد گرفته ام با عشق به آن زبان بوده است. همیشه رابطهای شیرین با نوشتن و سخن گفتن داشتهام. اما نشنیدن زبان مادری در کوچه و بازار اینجا، از دهان اطرافیان در کلاس درس و در اتوبوس و… نشنیدن آهنگ فارسی را بیش از دیگر کمبودها در این سال ها حس کرده ام. جایش خالی بوده است و هیچ چیز جایش را نتوانسته است پر کند. در بازگشتم: هر کس از کنارم بگذرد یا در کنارم بنشیند فارسی حرف می زند.
دی سایت: هنوز با کسانی که در ایران زندگی میکنند در تماس هستید؟
امیرشاهی: خیر. فعالیت سیاسیم در خارج مانع تماس با داخل بود، چون همیشه این احتمال میرفت که در ایران اسباب دردسر آشنایان شود. زمانی که وزارت ارشاد اخطاریه ای صادر کرد شامل اسم تعدادی از نویسندگان و شاعران که در آن نه فقط انتشار آثارشان که ذکر نامشان را هم ممنوع اعلام کرد – اسم من هم چون با الف شروع می شد در صفحات نخستین «پروندههای امنیتی» به چشم می خورد و تماسها را کاهش داد. (جملۀ معترضه:از آن پس هیچیک از کتابهایم در کتابفروشیها و کتابخانههای ایران دیده نمی شد. در عوض انتشار «زیر میزی» و فروش آثار در “بازار سیاه”، بدون اجازه و اطلاع نویسنده بالا گرفت و البته در آمدش رفت توی جیب چند ناشر بی اخلاق!) برگردیم به موضوع صحبت :انتقادهای علنی من از رژیم، در تجمعات و سخنرانی ها انزوا را به اوج رساند. برای اینکه کسی را در معرض خطر قرار ندهم به دوستان و نزدیکان در ایران هم توصیه کردم که با من تماس نگیرند. این وضعیت با ماجرای سلمان رشدی به قله رسید.
دی سایت: چگونه؟
امیرشاهی: با آن فتوا، ملاها آموزه انقلاب اسلامی را به خارج صادر کردند و روشنفکران منتقدی مانند من،فارغ از ملیت یا محل زندگیشان، ناگهان هدف قرار گرفتند. ماجرای رشدی بحرانی جهانی شد و برای من انگیزه ای تا حرفم را روشن و به صدای بلند بزنم.
از من دعوت شد ریاست کمیته دفاع از سلمان رشدی را در فرانسه بر عهده بگیرم، نپذیرفتم – به دلایل مختلف – اولی اینکه نمیتوانستم نقش رهبر گروهی را بازی کنم که حتی نمی تواند «امیرشاهی» را درست تلفظ کند !
خانم امیرشاهی فتوای خمینی را علیه سلمان رشدی – نویسنده بریتانیایی هندی – که به مناسبت انتشار کتاب آیات شیطانی در سال ۱۹۸۹ صادر شد، حملهای به آزادی بیان میدانست و از نویسندگان و روشنفکران ایرانی و فرانسوی خواست با رشدی اعلام همبستگی کنند و پایه گزار کمیتۀ سلمان رشدی در فرانسه شد.
دی سایت: آینده ایران را چگونه میبینید؟
امیرشاهی: پیشبینی آن سخت است به ویژه با این همه اخبار متناقض و تبلیغات دروغی که از همه طرف پخش میشود، نمیتوان با قاطعیت حرفی زد. آنچه در این روزها حس میکنم نگرانی عمیق است – نگرانی برای مردمان ایران و حکومت آیندۀ سرزمین پدریمان.
دی سایت: منظور شما از حکومت چیست؟
امیرشاهی: بدون شک منظور آن حکومتی نیست که ادارهاش بر عهدۀ وطن فروشی جون رضا پهلوی باشد -که آشکارا مطیع و مجری دستورات یک مشت اجنبی بد نام و دشمن ایران است و با وقاحت از راه دور دستور تغییر رژیم ایران را صادر میکند. چنین حکومتی هیچ نیست جز توهینی نابخشودنی به ایرانیان که دخالت هیچ دولت اجنبی را در ادارۀ کشورشان نه فقط تاب نمی آورند بلکه تصور این که بیگانه ای ــ هر که میخواهد باشد و از هر منطقه ای ــ به خود اجازه دهد در امور ایران فضولی و دخالت کند، برایشان غیرقابل تحمل و تصور است.
در پایان گفتوگو، مهشید امیرشاهی ما را به اطاق کار روشن و پر نورش برد. دستنوشتههای خاطراتی را نشانمان داد که چندی ست سرگرم نگارش آنهاست. سپس به آشپزخانه بردمان – جایی که عطر «پلو» پیش از صاحبخانه به خوردن دعوتمان می کرد – و با خنده تعریف کرد: دایه ام همیشه میگفت «خانم» نباید وقتش را در آشپزخانه بگذراند. من ناگزیر آشپزی را هنگام تحصیل در انگلستان پیش خود و به کمک حافظۀ ذائقه ام یاد گرفتم.
به نقل از هفتهنامه دی سایت (Die Zeit)
از: فیس بوک مارال فراهانی