
«پارسا زندی»
حکایت مداحان دیروز و ملامتگران امروز
آدمی گاه قصد آن کند که قلم برگیرد و پرده از کار جماعتی برکشد؛ اما چون نیک بنگرد، بیند که آن جماعت خود پیش دستی کرده اند و پرده ها به دست خویش دریده اند. نه با حجت و برهان، که با دشنام و افترا و غوغای بازار. چنان که شغالان، چون از شکار بازمانند، به جای آنکه راه خویش گیرند، بر سر یکدیگر افتند و هر یک دیگری را سبب ناکامی شمارند.
اما بیش از آنکه درباره علی کریمی چیزی تازه دریابم، درباره جماعتی اندیشیدم که تا دیروز خود را پرچم دار نجات ایران می پنداشتند و امروز در برابر چشم خلق، به محاکمه یکدیگر نشسته اند.
علی کریمی و ایرج مصداقی، با همه اختلاف در سابقه و جایگاه، در برهه ای هر دو در سایه یک آرمان ایستاده بودند؛ آرمانی که نامش «گذار» بود و نشانش رضا پهلوی، شاهزاده ای که برای او چنان مدیحه می سرودند که گویی فردا صبح، دروازه های تهران گشوده خواهد شد.
این روزها کلیپی از سخنان ایرج مصداقی علیه علی کریمی در فضای مجازی دست به دست می شود؛ همان ایرج مصداقی که سالیان دراز از دوران انقلاب را در زندان گذراند و بعدها به عنوان یکی از «توابین» سازمان مجاهدین خلق شناخته شد و اکنون نیز در شمار اعضای «کمیته تدوین مقررات عدالت انتقالی» قرار دارد؛ کمیته ای که رضا پهلوی به تازگی از تاسیس آن سخن گفته و ریاستش را شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل، بر عهده دارد.
مصداقی در گفتگویی تلویزیونی با صدای آمریکا، در برنامه «صفحه آخر» با آقای مهدی فلاحتی، مجری برنامه، از فشار و فضای سنگین آن سال های سیاه سخن گفته و به انزجارنامه ای اشاره کرده است که ناگزیر به نوشتنش شده بود. به روایت بسیاری از توابین و کسانی که در دهه ۱۳۶۰ با دستگاه امنیتی همکاری کردند، چنین نوشته ها و اعترافاتی در بسیاری موارد نه انتخابی آزادانه، بلکه شرط بقا در زندان بود، راهی برای زنده ماندن در ساختاری که کوچک ترین سرپیچی می توانست هزینه ای سنگین داشته باشد.
علی کریمی، که روزگاری از پرشورترین حامیان میدانی همین جریان بود و صدایش را برای شاهزاده بلند می کرد، در این چند روز اخیر به یکی از منتقدان او بدل شده، ساز مخالف می زند و بی پروا بر همان آرمانی می تازد که دیروز خادمش بود. و ایرج مصداقی، که در کمیته ای زیر لوای همان شاهزاده نشسته، برای این ناسازگاری، خشمی بی امان نثار کریمی می کند. عجبا که اهل یک خانه، بر سر گذار خانه، به جان هم افتاده اند.
و این علی کریمی، خود حکایتی شگفت تر دارد. همان کسی است که روزگاری، در محرم، دیگ نذری به دوش می کشید و به دست خویش به مردم می داد؛ همان که در همین نظام، پایش تا کاندیداتوری ریاست فدراسیون فوتبال هم رسید، هرچند در آن میدان، نه با استقبال مردم، که با نه رای ناچیز از گردونه بیرون افتاد. پس از آن ایام، راه دگر کرد و از منتقدان تندروی همان نظام شد، تا آنجا که در بهمن ۱۴۰۴، در واکنش به اعدام معترضان، تهدید کرد که به ازای هر حکم اعدام، جلدی از قرآن را به آتش خواهد کشید؛ سخنی که خود بازتاب و جنجالی گسترده در پی داشت. اکنون همین مرد، در برابر مصداقی نشسته و متهم به یاوه گویی شده است. کسی که دیروز دیگ نذری بر دوش داشت و امروز کبریت تهدید بر کف، تصویری است رساتر از هزار سخن، از گونه دگرگونی هایی که در این میدان، کم نیستند.
پرده ای که خودشان کنار زدند
سال ها بود که من این سلطنت طلبان را جماعتی گرفتار توهم می دانستم؛ مردمانی که میان خاطره و خیال، فرق چندانی نمی نهادند و از گذشته، قصری می ساختند، بی آنکه بنیادش را به محک نقد بسپارند. بارها در این باره نوشته بودم و بارها نیز مورد توهین، فحاشی، تهدید و نکوهش قرار گرفتم. امروز اما دیگر نیازی به گواهی من و امثال من نیست؛ خودشان چنان پرده از خویش برداشته اند که اگر تاریخ نگاری هم بخواهد چیزی بر آن بیفزاید، بیم آن دارد که متهم به اغراق شود.
آن روزها، هر که اندکی در این رویا تردید می کرد، به هزار نام نکوهیده می شد: یکی او را بی خبر می خواند و دیگری دشمن و از عوامل حکومت ،سومی می گفت عقلش به زمانه نمی رسد. گویی تاریخ نه کتابی پر از عبرت، که دفترچه ای تبلیغاتی بود و هر کس می توانست با چند شعار و چند تصویر پرزرق و برق، آینده ملتی را به نام خویش سند بزند.
اکنون که سخن از عدالت انتقالی به میان آمده و کمیته ای رسمی برای آن بسته شده، این نزاع میان اعضا و مریدان یک جریان، پرسشی جدی تر پیش می نهد: جماعتی که هنوز به کرسی قدرت ننشسته، بر سر تفسیر عدالت با هم چنین درگیرند، فردا که خود داور و مدعی و قاضی یک جا باشند، عدالتشان به کدام سنجه سنجیده خواهد شد؟
آنگاه بود که مداحان دیروز، ملامت گران امروز شدند.!!! کسانی که تا چندی پیش در یک صف،نام «رضا پهلوی »را چون وردی مقدس تکرار می کردند، ناگهان دریافتند که هر یک دیگری را مانع نجات ایران می داند: آن که دیروز هم سنگر بود، امروز خائن است؛ آن که دیروز یار بود، امروز مزدور؛ و آن که دیروز در ستایشش غزل می خواندند، امروز باید پاسخگوی همه شکست ها باشد. گویی مشکل نه در بنیاد آرمان، که در این بوده است که هر کس سهم خویش از این کمیته و آن کرسی را چگونه می بیند.
اینجاست که جنگ شغالان آغاز می شود. شغال، تا هنگامی که شکار فراوان است، با هم کنار می آید؛ اما چون شکار از دست برود، هر یک دیگری را مقصر می شمارد. یکی پرونده ای رو می کند، دیگری خاطره ای به یاد می آورد، سومی دشنامی تازه می سازد و چهارمی با چهره ای حق به جانب می گوید: «من از همان روز نخست می دانستم!» عجبا که در این سرزمین، حافظه سیاسی بعضی ها چنان کوتاه است که دیروز خود را فراموش می کنند و امروز مدعی کشف حقیقت می شوند.
این حجم از توهین و افشاگری، بیش از آنکه درباره قربانیان این نزاع سخن بگوید، درباره مهاجمان خبر می دهد. جماعتی که هنوز به قدرت نرسیده، در برابر نخستین اختلاف چنین به جان هم افتاده اند، اگر روزی زمام امور را به دست گیرند، با مخالفان چه خواهند کرد؟!
چه طنز تلخی است که مدعیان آزادی و دموکراسی، پیش از رسیدن به قدرت، تمرین حذف و تحقیر را آغاز کرده اند. از قانون سخن می گویند، اما حکم را در محکمه های شخصی صادر می کنند؛ از گفتگو دم می زنند، اما زبانشان جز دشنام و برچسب نمی شناسد؛ از ایران آینده می گویند، اما در نخستین آزمون، بیش از ایران، به سهم خویش از قدرت می اندیشند.
و در میان این غوغا، مردم ایران مانده اند؛ مردمی که نه به مداحی های دیروز نیاز دارند و نه به جنگ شغالان امروز، که بیش از هر چیز، نان و امنیت و آزادی و کرامت می خواهند؛ نه نمایش های پرهزینه ای که در آن، وطن تنها نامی برای رسیدن به قدرت باشد. پس بگذار این جماعت سخن بگویند و یکدیگر را رسوا کنند؛ گاه حقیقت، هنگامی که آدمیان را به حال خود واگذاری، روشن تر از هر چراغی آشکار می شود.
اما حکایت را بی آنکه به روزگار همین مردم بنگریم، ناتمام گذاشته ایم. نزدیک به یک سال و اندی است که ملت ایران، نه در جنگ آسوده است و نه در صلح آرام؛ در آن میانه ای مانده که نه نامش را می توان جنگ نهاد و نه صلح، و هر دو تلخی را یک جا بر دوش می کشد. نان از سفره کاسته، ارزش پول به هیچ بدل شده و در زیر سایه دیکتاتوری ای که هر روز تنگ تر می شود، هر خانه ای حکایتی از تنگدستی و بیم دارد.
در چنین روزگاری، از این جماعت که خود را «امید فردا» می نامند، چه بر می آید؟ نه نانی می رسانند و نه امنیتی می بخشند و نه حتی سخنی که دل ها را گرم کند؛ تنها نمایشی از نزاع، آن هم نه بر سر آرمانی بلند، که بر سر آنکه کدام یک از ایشان در چشم اربابان بیرونی، اعتمادی بیشتر و جایگاهی برتر یابد. سال هاست که این جماعت، به جای آنکه از دل مردم نیرو گیرد، آویخته به دامان قدرت های بیگانه اند؛ و هرچه بیشتر برای خشنودی آن اربابان می کوشند، از مردم خویش دورتر می افتند.
این است حال جماعتی که دیروز خود را ناجی خواندند و امروز، در اوج نیاز وطن، جز غوغای خویش چیزی به ارمغان نمی آورند. و این جاست که جنگ شغالان، دیگر نه نمایشی خنده آور، که تراژدی ای تلخ می شود؛ زیرا مردمی که در انتظار نجاتند، باید نظاره گر باشند که ناجیان خودخوانده، در حالی که خانه در آتش است، بر سر تقسیم خاکسترش دعوا می کنند.
چون نجات فروشان، خود محتاج نجات شدند
و اما سخن آخر…
آنچه در این یک سال و اندی بر سر این جماعت و بر سر وعده هایشان رفت، بیش از آنکه داستان یک جریان سیاسی باشد، حکایت بازار مکاره ای است که در آن، آینده ایران را به مردم می فروشند، بی آنکه کالایی در بساط داشته باشند.
مردمی که نزدیک به نیم قرن زیر بار حکومتی تمامیت خواه زیسته اند، طعم سرکوب و زندان و اعدام و فقر و تورم و جنگ و آوارگی را چشیده اند و امروز نیز در میانه دشواری های اقتصادی و هراس از فردایی نامعلوم روزگار می گذرانند، حق دارند از مدعیان نجات بپرسند: این وعده ای که می فروشید، کجاست؟ نقشه راهش چیست؟ و چرا هرچه به موعود نزدیک تر می شویم، به جای نشانی از راه، بیشتر صدای نزاع میان راهنمایان به گوش می رسد؟
یک سال تمام، برای مردم فردا را تصویر کردند؛ فردایی که گویی پشت همین پیچ تاریخ ایستاده بود. گفتند نظام در آستانه فروپاشی است، گفتند لحظه موعود نزدیک است، گفتند گذار و سازمان دهی و رهبری آماده است و تنها کافی است مردم به پا خیزند تا دروازه های نجات گشوده شود. اما زمان، این داور پیر و بی ملاحظه، از کنار همه این وعده ها گذشت و معلوم شد میان «فردای موعود» و «امروز موجود» فاصله ای است به درازای همان رویاهایی که به مردم فروخته بودند.
در این میان، عجیب تر از همه آن است که مدعی اصلی رهبری دوران گذار، هرگاه سخن می گوید، ناخواسته پرسش های تازه ای درباره همان ادعاهایی پدید می آورد که پیروانش با شور و هیجان از آنها سخن می گفتند. در گفت و گوی اخیر با رویترز نیز، رضا پهلوی خود را «مقصد» ندانسته، بلکه «پل» رسیدن به مقصد معرفی کرده و از رهبری یک گذار به حکومتی جدید سخن گفته است.
سخن، فی نفسه، سخن بدی نیست؛ چه، هیچ انسان عاقلی با «پل» بودن دشمنی ندارد. مشکل آنجاست که پل را پیش از آنکه رودخانه و دو سوی آن معلوم باشد، با پرچم و طبل و دسته موزیک افتتاح کنند و مردمان را به عبور از آن بخوانند؛ حال آنکه هنوز کسی نمی داند این پل بر کدام پایه استوار است، چه کسی مهندس آن است، چه کسی هزینه اش را می دهد و اگر در میانه راه فرو ریخت، چه کسی پاسخگو خواهد بود.
اینجاست که باید میان «نماد» و «رهبری» فرق گذاشت. محبوبیت رسانه ای، شهرت خانوادگی، حمایت بخشی از مخالفان یا دیده شدن در رسانه های بزرگ جهان، هیچ کدام به خودی خود مشروعیت سیاسی تولید نمی کند. رهبری سیاسی، اگر قرار باشد معنایی داشته باشد، نه با تعداد پرچم ها در خیابان و نه با شمار دنبال کنندگان در شبکه های اجتماعی، بلکه با توان سازمان دهی، پاسخگویی، شفافیت، پذیرش نقد، تحمل مخالف و مهم تر از همه، با اعتماد واقعی مردم سنجیده می شود.
اگر قرار است کسی «رهبر دوران گذار» باشد، نخستین پرسش این نیست که چه کسی او را رهبر خوانده است؛ پرسش این است که چه کسانی، با چه سازوکاری و بر اساس کدام اختیار، چنین اختیاری به او داده اند؟
اگر پاسخ این است که مردم ایران چنین خواسته اند، پس باید پرسید: کدام مردم؟ با کدام رای؟ در کدام فرایند؟ با چه امکان انتخابی میان گزینه های دیگر؟
و اگر پاسخ آن است که «در شرایط گذار، انتخابات ممکن نیست»، این سخن را می توان فهمید؛ اما آنگاه باید پذیرفت که چنین جایگاهی موقتی، مشروط و پاسخ گوست، نه اینکه از عنوان «گذار» نردبانی ساخته شود برای رسیدن به قدرتی که بعدا معلوم نیست چه کسی باید درباره آن تصمیم بگیرد.
تاریخ ایران از این «موقت های دائمی» کم ندیده است. بسیاری آمده اند و گفته اند: «فعلا من، تا بعد.» و آن «بعد» چنان دیر رسیده که نسل ها در انتظارش پیر شده اند.
طنز روزگار آنجاست که جماعتی که خود را مخالف استبداد می خوانند، گاه چنان با مفهوم «رهبری» رفتار می کنند که گویی تنها تفاوتشان با نظامی که از آن بیزارند، در نام صاحب «تاج و عمامه»است. در آن سو، یک نفر خود را «ولی امر» می داند و در این سو، عده ای بی آنکه صندوقی دیده باشند، برای یک نفر نقش «رهبر دوران گذار» تعیین می کنند؛ یکی حکم را از آسمان می آورد و دیگری از شبکه های اجتماعی. فقط ابزار تغییر کرده است؛ پرسش درباره منشأ اختیار همچنان بی پاسخ مانده است.
این جماعت باید بداند که مردم ایران دیگر کودک نیستند که با قصه «فردای روشن» خوابشان کنند. مردمی که ۴۷ سال با واقعیت حکومت تمامیت خواه زندگی کرده اند، بیش از هر چیز به برنامه نیاز دارند، نه پیشگویی؛ به نهاد نیاز دارند، نه منجی؛ به تضمین حقوق نیاز دارند، نه تصویر مردی بر فراز صحنه؛ به پاسخ روشن درباره اقتصاد، امنیت، ارتش، دستگاه قضایی، تمامیت ارضی، حقوق اقوام و زنان و اقلیت ها و آزادی احزاب و مطبوعات نیاز دارند، نه صرفا وعده ای کلی که «پس از گذار، مردم خودشان تصمیم خواهند گرفت».
مردم حق دارند بپرسند: اگر قرار است مردم تصمیم بگیرند، چرا امروز همه چیز باید از یک نفر آغاز شود؟
و اگر قرار است همه چیز به مردم واگذار شود، چرا این همه کوشش برای ساختن یک مرکز ثقل سیاسی پیرامون یک خاندان؟
این پرسش ها دشنام نیست؛ پرسش های ابتدایی سیاست مدرن است.
اما شاید بزرگ ترین مشکل این جریان، نه شخص رضا پهلوی، که جماعتی باشد که پیرامون او شکل گرفته است؛ جماعتی که هر نقدی را توطئه می پندارد و هر پرسش را خیانت. اینان گاه چنان به شخص وفادارند که گویی سیاست را با آیین مریدی اشتباه گرفته اند. اگر کسی دیروز در ستایش او سخن گفته باشد و امروز پرسشی مطرح کند، ناگهان از «خودی» به «خائن» بدل می شود. اگر کسی از روش رهبری انتقاد کند، متهم می شود که آب به آسیاب جمهوری اسلامی می ریزد؛ و اگر کسی درباره ارتباط با قدرت های خارجی سوال کند، انگار مرتکب گناهی نابخشودنی شده است.
این دیگر سیاست نیست؛ این همان چیزی است که در زبان قدیم «تعصب» می خواندند.
و تعصب، هر جا که خانه کند، نخست عقل را از در بیرون می کند و سپس حقیقت را.
حکایت این جماعت، حکایت مردی است که هنوز خانه ای نساخته، بر سر پرده های اتاق پذیرایی با اهل خانه نزاع می کند. یکی جای تخت پادشاهی را تعیین می کند، دیگری محل میز وزارت را، سومی سهم خود را از سفره فردا می سنجد و چهارمی بر سر این نزاع دارد که کلید خانه نزد چه کسی باشد؛ حال آنکه هنوز خانه ای در کار نیست و صاحبان واقعی خانه، یعنی مردم، بیرون در ایستاده اند و از سرما می لرزند.
اینجا است که پرسش اصلی دوباره خود را نشان می دهد: آیا این جماعت واقعا برای نجات ایران گرد آمده اند یا ایران را فرصتی برای نجات خویش یافته اند؟
مرز این دو، اگرچه باریک به نظر می رسد، در سیاست مرزی حیاتی است.
آن کس که برای نجات کشور آمده، باید حاضر باشد از سهم خویش بگذرد؛ اما آن کس که کشور را نردبان صعود خود می بیند، دیر یا زود بر سر پله ها با همراهان خویش درگیر خواهد شد.
و شاید این همه جنگ و جدال، پیش درآمد همان لحظه ای باشد که پرده کنار می رود و معلوم می شود بسیاری از آنچه «اتحاد برای ایران» خوانده می شد، بیش از آنکه اتحاد باشد، ائتلافی موقت بر سر یک تصویر مشترک بوده است.
تصویر که ترک بردارد، اتحاد نیز ترک بر می دارد.
در این میان، باید از یک مغالطه بزرگ نیز پرهیز کرد: مخالفت با جمهوری اسلامی، به هیچ جریان دیگری حق حکومت نمی دهد. نفی یک استبداد، اثبات مشروعیت مدعی بعدی نیست. اگر فردا حکومتی سقوط کرد، جای خالی آن با هر کس که زودتر خود را صاحب کرسی معرفی کند، پر نمی شود. حکومت آینده ایران باید از رضایت مردم و سازوکارهای روشن قانونی مشروعیت بگیرد، نه از سابقه خانوادگی، نه از حمایت خارجی و نه از هیاهوی رسانه ای.
ایران، ملک مشاع مردم ایران است؛ نه ارثیه خاندان ها، نه غنیمت احزاب و نه ملک شخصی رهبران خودخوانده.
از این رو، اگر رضا پهلوی خود را «پل» می داند، باید نخست نشان دهد این پل چگونه ساخته شده، پایه هایش کجاست، چه نهادی بر آن نظارت می کند و عابر آن چه کسی است. اگر مردم قرار است مقصد را تعیین کنند، باید در ساختن مسیر نیز سهم داشته باشند. و اگر کسی می خواهد موقتا سکان کشتی را در دست گیرد، نخست باید معلوم کند که مسافران چه زمانی و چگونه می توانند ناخدا را تغییر دهند.
کشتی ایران، قایق تفریحی نیست که یک نفر سکانش را بگیرد و دیگران برایش کف بزنند. کشتی ای است که بر دریایی پرآشوب حرکت می کند و سرنوشت میلیون ها انسان در آن بسته است.
پس سخن از مسئولیت است، نه شهرت.
سخن از پاسخگویی است، نه کاریزما.
سخن از نهاد است، نه نام.
سخن از آینده ایران است، نه آینده یک خاندان.
و این همان جایی است که مدعیان گذار باید بیش از همه پاسخ گو باشند.
اگر آنان واقعا برای ایران آمده اند، باید از نقد استقبال کنند؛ اگر واقعا به دمکراسی باور دارند، باید از پرسش نترسند؛ اگر واقعا خواهان آزادی اند، باید آزادی مخالف خود را پیش از رسیدن به قدرت تحمل کنند؛ و اگر واقعا خود را موقت می دانند، باید سازوکاری روشن برای موقتی بودن خویش ارائه دهند.
وگرنه «گذار» تنها نامی خوش آهنگ برای یک انتقال قدرت خواهد بود؛ انتقالی که ممکن است فقط جامه حکومت را عوض کند، بی آنکه ماهیت رابطه حاکم و محکوم تغییر کرده باشد.
سعدی اگر امروز زنده بود، شاید در باب این جماعت می نوشت: جماعتی را دیدم که از ظلم پادشاه به تنگ آمده بودند و چون فرصت یافتند، نخست بر سر اینکه چه کسی جای پادشاه بنشیند، به جان یکدیگر افتادند. یکی گفت من شایسته ترم، دیگری گفت من محبوب ترم و سومی گفت من از همه قدیمی ترم. پیرمردی از میان مردم برخاست و گفت: «ای دوستان، ما پادشاه را برای آن نمی خواهیم که تختش خالی بماند؛ می خواهیم که دیگر کسی صاحب تخت ما نباشد.»
این شاید خلاصه همه سخن باشد.
مردم ایران از استبداد خسته اند، نه از شکل استبداد.
از حکومت بی پاسخ خسته اند، نه از نام حکومت.
از تحقیر خسته اند، نه از عنوان حاکم.
از این رو، هر کس که وعده آزادی می دهد، باید نخست در برابر این پرسش ساده بایستد: اگر روزی مردم ایران مرا نخواستند، آیا حاضر خواهم بود بی هیچ گلایه ای کنار بروم؟
اگر پاسخ روشن است، می توان از دمکراسی سخن گفت.
اگر پاسخ مبهم است، هرچه نامش را «گذار» بگذاریم، هنوز بوی قدرت می دهد.
و سرانجام، پاسخ بر دیوار زمان نوشته شده است؛ با خطی درشت، چنان که هیچ چشم بیداری نتواند آن را نبیند:
ملتی که از استبداد رنج برده، نباید برای رهایی از یک منجی، به منجی دیگری پناه ببرد. آزادی آن روز آغاز می شود که مردم، نه رعیت یک حکومت باشند و نه مرید یک شخص؛ بلکه شهروندانی باشند که حق دارند حاکمان خود را انتخاب کنند، بر آنان نظارت کنند و هرگاه از راه عدالت و قانون بیرون رفتند، بی هراس کنارشان بگذارند.
و اگر کسانی خود را رهبران دوران گذار می دانند، نخستین آزمونشان همین جاست: آیا می توانند از خود عبور کنند؟
زیرا گذار ایران، پیش از آنکه گذار از یک حکومت باشد، باید گذار از فرهنگ «منجی» باشد؛ گذار از این عادت دیرینه که ملتی بزرگ را محتاج یک نفر بدانیم تا دستش را بگیرد و از تاریکی بیرون ببرد.
ایران اگر روزی از این شب عبور کند، نه به این سبب خواهد بود که یک شاهزاده از غرب فرمان داد و نه به این سبب که یک جماعت در شبکه های اجتماعی او را رهبر خواندند؛ به این سبب خواهد بود که میلیون ها ایرانی، خود، تاریخ خویش را به دست گرفته اند.
و آن روز، شاید بزرگ ترین طنز تاریخ این باشد که مدعیان نجات، تازه بفهمند مردم سال هاست منتظر نجات دهنده نبوده اند؛ منتظر فرصتی بوده اند تا خودشان سرنوشت خویش را تعیین کنند.
پس بگذارید شغالان همچنان بر سر پوست شکار نرسیده بجنگند. تاریخ عجله ای ندارد. آنان که امروز خود را مالک فردای ایران می پندارند، فردا باید در برابر همان مردمی پاسخ دهند که امروز برایشان «نجات» می فروشند.
چه بسیار تاج هایی که پیش از آنکه بر سر نهاده شوند، در بازار خیال شکسته اند.
چه بسیار «رهبرانی» که پیش از رسیدن به قدرت، در آیینه وعده های خویش سقوط کرده اند.
و چه بسیار پل هایی که پیش از رسیدن مسافر به آن سوی رودخانه، معلوم شده اند که بیش از آنکه راه عبور باشند، دکوری بر ساحل بوده اند.
و شاید تاریخ، در پایان این حکایت، تنها یک جمله برای آیندگان باقی بگذارد:
در روزگاری که خانه ایران در آتش بود، گروهی بر سر تقسیم خاکسترش جنگیدند؛ اما مردم، سرانجام فهمیدند که خانه را باید خود از نو بسازند…
وگرنه حکایت همان حکایت است؛ فقط نام شغالان عوض شده است.
پارسا زندی ( مشاور حقوقی )