
چالشهای شکلگیری جنبشی مستقل برای صلح در رابطه با ایران و منطقه
مهرداد درویشپور
متن حاضر برگردان نسخه کامل و بازنویسی شده سخنرانی نگارنده در گردهمایی بین المللی «روز صلح» است که به دلیل کمبود وقت تنها به گوشه هایی ا ز آن اشاره شد. این کنفرانس در ۲۲ اوت ۲۰۲۶ در کلیسای بیتلحم و پارک صلح مِهدِبی در سوئد برگزار شد. مراسم با افتتاح ناقوس صلح آغاز شد و سپس با سخنرانی، گفتوگو و تبادلنظر همراه بود. ناقوس صلح، با عبارت «زمان صلح» و بهعنوان هدیهای از سوی سازمان صلح سوئدی-نروژی «سلاح هایت را بر زمین بگذار» ، نمادی از ضرورت مقابله با جنگ، خشونت و سرکوب بود. طراحی برج ناقوس را نیز علیرضا شهابیان، معمار ایرانی، بر عهده داشته است. در این گردهمایی، شماری از پژوهشگران، کنشگران صلح و چهرههای سیاسی و مدنی از کشورهای مختلف شرکت داشتند. از جمله سخنرانان برنامه میتوان به ارنه روت، سردبیر سابق معتبرترین روزنامه صبح سوئد، داگنز نی هتر که از مسئولان اصلی برگزاری این کنفرانس بود، عمر برغوثی، کنشگر جنبش بدون خشونت فلسطین؛ اوگموندور یوناسون، وزیر پیشین کشور ایسلند، روزنامهنگار و کنشگر صلح؛ توماس مگنوسون از سازمان «سلاح هایت را بر زمین بگذار» و کارزار مقابله با پایگاههای نظامی خارجی در کشورهای نوردیک؛ جان کیریاکو، کارشناس و مأمور پیشین سازمان سیا؛ اولا توناندر، استاد پیشین و پژوهشگر مؤسسه پژوهشهای صلح اسلو اشاره کرد.
صلح چیزی فراتر از خاموشی سلاحهاست
دوستان گرامی، کنشگران صلح،
از اینکه مرا برای سخنرانی در مراسم روز صلح در مِهدِبی دعوت کردهاید، صمیمانه سپاسگزارم. سخن گفتن در کنار ناقوس صلح، هم معنایی نمادین دارد و هم مسئولیتی اخلاقی. ناقوس صلح صرفاً شیئی آیینی نیست؛ بانگی است در وجدان عمومی که به ما یادآوری میکند باید پیش از آنکه خشونت عادی شود، پیش از آنکه مرگ به رقمی در آمارها فروکاسته شود و پیش از آنکه جنگ به سرنوشتی گریزناپذیر بدل گردد، دست به عمل بزنیم.
صلح تنها خاموشی سلاحها نیست. صلح یعنی پاسداری از زندگی، آزادی، امنیت، رفاه اجتماعی و کرامت انسانی. جامعهای که در آن صدای گلوله شنیده نمیشود، اما زندان، اعدام، فقر، تبعیض و سرکوب بر زندگی مردم سایه افکنده است، هنوز به صلح دست نیافته است. همانگونه که آزادی در میان ویرانههای جنگ شکوفا نمیشود، امنیتی که بر سکوت اجباری و سلب آزادی بنا شود نیز پایدار و انسانی نیست.
امروز میخواهم درباره چالشهای شکل دادن به جنبشی مستقل برای صلح و مقابله با جنگ علیه ایران و در منطقه سخن بگویم. همزمان، سخن من اعتراضی است به اعدام، زندان و سرکوبی که جمهوری اسلامی بر جامعه ایران تحمیل کرده است. پیام اصلی روشن است: مردم ایران نباید در برابر انتخابی تحمیلی میان جنگ خارجی و استبداد داخلی قرار گیرند. ما به صدایی سوم نیاز داریم: نه به جنگ، نه به دیکتاتوری و آری به زندگی.
من نهفقط بهعنوان دانشگاهی و کنشگر صلح، بلکه بهعنوان یکی از مخالفان دیرینه جمهوری اسلامی سخن میگویم. از نخستین روزهای استقرار این حکومت با آن مخالفت کردهام، اما هرگز جنگ و مداخله نظامی خارجی را راهی برای رهایی مردم یا برچیدن این نظام ندانستهام. از جنبشهای مترقی و رهاییبخش جامعه ایران، بهویژه جنبش «زن، زندگی، آزادی»، پشتیبانی میکنم و باور دارم این خود مردم ایراناند که باید از رهگذر مبارزات مستقل، جمعی و مدنی خویش به استبداد پایان دهند و چنین نیز خواهند کرد. آزادیای که همراه با بمب از آسمان فرود آید، آزادی نیست؛ رهایی پایدار زمانی ممکن میشود که مردم به سوژه تغییر بدل شوند، نه موضوع تصمیمگیری قدرتهای خارجی.
دو شکل سیاست مرگ
مردم ایران در میان دو صورت سیاست گرفتار آمدهاند. مراد من از سیاست مرگ، همان مفهومی است که میشل اممبه متفکر کامرونی تبار پیش تر به آن در شرایط دیگری به آن اشاره کرده است. منظور سیاست و قدرتی است که تعیین میکند زندگی چه کسانی شایسته حفاظت است، چه کسانی باید در معرض مرگ قرار گیرند و مرگ چه کسانی از نظر سیاسی پذیرفتنی یا کماهمیت شمرده شود.
از یک سو، بمباران و تهدید نظامی جان انسانها، خانهها، بیمارستانها، شبکههای آب و برق و افق آینده جامعه را ویران میکند. از سوی دیگر، جمهوری اسلامی برای کنترل جامعه و مقابله با خیزش ها از اعدام، زندان و سرکوب بهره میگیرد. جنگ و اعدام یکی نیستند، اما از منطقی مشترک پیروی میکنند: تبدیل زندگی و مرگ انسان به ابزار اعمال قدرت.
جنبش راستین صلح نمیتواند از قربانیان بمباران دفاع کند و در برابر محکومان به اعدام خاموش بماند. همانگونه که نمیتواند با اعدام مخالفت ورزد، اما بمباران کشور را موجه بداند. حق زندگی تقسیمناپذیر است. ایستادگی همزمان در برابر این دو صورت مرگسیاست دشوار است، اما ضرورت دارد. نادیده گرفتن هر یک از آنها، اعتماد مردمی را از میان میبرد که هم امنیت ملی میخواهند و هم آزادی سیاسی.
سلسلهمراتب نژادی پرستانه در تعیین ارزش جان انسانها
سیاست مرگ همچنین صورتی نژادپرستانه به خود گرفته است. در نظم نابرابر جهانی، مرگ انسانهای غیرسفیدپوست، مردم خاورمیانه، مهاجران و ساکنان جنوب جهانی اغلب کماهمیتتر تلقی میشود. جانباختن آنان آسانتر به آمار تقلیل مییابد یا زیر عنوان خونسردانه «خسارت جانبی» پنهان میشود.
این سخن بدان معنا نیست که همه دولتها و جوامع دراین زمینه یکسان میاندیشند؛ بلکه نشان میدهد ساختارهای سیاسی و رسانهای جهانی غالباً با نگاهی سلسلهمراتبی به مرگ و سوگواری میپردازند. جنبش صلح باید این سلسلهمراتب و تبعیض در برابر مرگ نیز را به چالش بکشد و بر ارزش برابر هر جان انسانی پای بفشارد. مقصود، مقایسه رنجها نیست؛ مطالبه معیاری اخلاقی و یکسان برای حفاظت از همه غیرنظامیان است.
ترامپیسم و گانگستریسم سیاسی
این جنگ را باید در متن گستردهتر تحولات جهانی فهمید. ما در دورهای به سر میبریم که راست افراطی، ناسیونالیسم تهاجمی و پوپولیسم اقتدارگرا رو به گسترشاند. در عصر ترامپیسم، زبان دیپلماسی بیش از پیش جای خود را به تهدید، تحقیر و زور میدهد. اوون جونز نویسنده بریتانیایی تبار این وضعیت را گانگستریسمی درآمیخته با استعمار توصیف کرده است: جهانی که در آن دولتهای قدرتمند میکوشند با تهدید به ویرانی، اراده خویش را بر دیگران تحمیل کنند.
چنین سیاستی حقوق بینالملل و اصل برابری ملتها را فرسوده میسازد. ازاینرو، جنبش صلح تنها مخالف یک جنگ مشخص نیست؛ بخشی از دفاع از دموکراسی و نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد نیز هست. سیاست گانگسترمآبانه سازش را ضعف و سلطه را قدرت مینمایاند. جنبش صلح باید این منطق را وارونه کند: جلوگیری از مرگ، نشانه رهبری مسئولانه است و مذاکره شکلی از درایت سیاسی.
پساحقیقت: جنگها چگونه به مردم فروخته میشوند؟
سیاست پساحقیقت در گسترش جنگ نقشی محوری دارد. در عصر پساحقیقت، ادعاهای هیجانی، هراسآفرینی و تکرار، از شواهد راستیآزماییشده نیرومندتر میشوند. واقعیتهای پیچیده به روایتی ساده فروکاسته میشوند: یک طرف شر مطلق است، اقدام نظامی یگانه پاسخ ممکن است و هرکس این منطق را زیر سئوال ببرد، سادهلوح یا خائن خوانده میشود.
برخی جنگ علیه ایران را مداخلهای بشردوستانه معرفی میکنند که گویا مردم ایران را آزاد خواهد کرد. برخی دیگر آن را اقدامی پیشگیرانه مینامند که باید پیش از قریبالوقوع شدن تهدید ایران صورت گیرد. این ادعاها نیازمند سنجش دقیقاند. سرکوب جمهوری اسلامی واقعیتی انکارناپذیر است، اما این واقعیت بمباران خارجی را خودبهخود بشردوستانه نمیکند. تهدیدی محتمل در آینده نیز با حملهای واقعی یا قریبالوقوع یکسان نیست.
تبلیغات پساحقیقت، واقعیتها، هراسها و فرضهای اثباتنشده را به هم میآمیزد و حاصل را یقین جلوه میدهد. در این زمینه تجربه عراق عبرت آموز است: سناریوهای فاجعهبار میتوانند آنقدر تکرار شوند تا در جامه حقیقتی تثبیتشده ظاهر شوند. جنبش صلح باید دروغ را افشا کند، میان شاهد و گمانه تمایز گذارد و هم تبلیغات حکومتی و هم تبلیغات جنگطلبانه قدرت ها و اپوزیسیون را پس بزند.
عقبنشینی دموکراسی
وضعیت دموکراسی در جهان بر فوریت این مبارزه میافزاید. بر پایه گزارش دموکراسی ویدم در سال ۲۰۲۶، حدود هفتاد و چهار درصد جمعیت جهان زیر سلطه حکومتهای خودکامه زندگی میکنند و تنها حدود هفت درصد در دموکراسیهای لیبرال به سر میبرند. گزارشی تکان دهنده و نگران کننده که نشانگر رشد اقتدارگرایی در زمانه ما است.
جنگ و اقتدارگرایی یکدیگر را تغذیه میکنند. جنگ نقض آزادی، پنهانکاری، سانسور و نظامیگری را گسترش میدهد؛ سیاست اقتدارگرا نیز آغاز جنگ را آسانتر میکند. جنبشی نیرومند برای صلح میتواند از فضای مساعدتری برای چالشگری و پرسشگری از حاکمان سود جوید. دموکراسی به گفتوگوی عمومی، نهادهای مستقل و اعتماد اجتماعی نیاز دارد و جنگ هر سه را فرسوده میکند.
چرا جنبش صلح ضعیف است؟
چرا با وجود چنین خطر عظیمی، جنبشی فراگیر برای صلح پدید نیامده است؟ نخستین دلیل، فرسودگی جنبش صلح است. پیش از جنگ عراق میلیونها نفر در سراسر جهان به خیابان آمدند. در استکهلم نیز نزدیک به هفتاد هزار نفر در یکی از بزرگترین تظاهرات ضد جنگ سوئد پس از جنگ ویتنام شرکت کردند و من در سازماندهی آن سهیم بودم. بااینهمه، حمله رخ داد و احساس سرخوردگی و ناتوانی برجای گذاشت.
دلیل دوم، تضعیف جنبشهای مترقی، از جمله جنبشهای صلح، فمینیستی، کارگری و محیطزیستی است که نقش موثری در بسیج علیه جنگ ها داشته و دارند. دلیل سوم، قطبیشدن فضای سیاسی امروز است. بسیاری تصور میکنند ناگزیرند میان قدرت نظامی غرب و اسرائیل و جمهوری اسلامی یکی را برگزینند. این دوگانه کاذب، مجال اندکی برای صدایی مستقل باقی میگذارد.
عادی سازی پنهان و آشکار رسانهای را نیز نباید نادیده گرفت. مردم پیوسته در معرض سیلی از بحرانها و تصاویر خشونت قرار دارند. مواجهه مکرر، بهویژه هنگامی که راهی روشن برای کنش جمعی عرضه نمیشود، میتواند بهجای بسیج اجتماعی، درماندگی بیافریند.
چرا اعتراض همچنان اهمیت دارد؟
جنبش اجتماعی را نباید تنها با این معیار سنجید که آیا همان روز مانع جنگ میشود یا نه. جنبشهای صلح میتوانند مشروعیت جنگ را به پرسش بکشند، ادعاهای دروغین را افشا کنند، افکار عمومی را دگرگون سازند و هزینه سیاسی نظامیگری را بالا ببرند. آنان همچنین میتوانند شبکههایی پایدار میان اتحادیهها، سازمانهای جامعه مدنی، دانشگاهها، گروههای فمینیستی و نهادهای بینالمللی صلح بنا کنند؛ شبکههایی که در بحران بعدی سریعتر و مؤثرتر واکنش نشان دهند.
اعتراض صرفاً از آن رو که به پیروزی فوری نمیانجامد، بیهوده نیست. این سکوت است که دست جنگافروزان را باز میگذارد. کار جنبش صلح هم سیاسی است و هم آموزشی: باید هزینه انسانی جنگ را آشکار سازد، مطالباتی روشن طرح کند و راههای عملی مشارکت را در اختیار مردم بگذارد، بیآنکه توافق بر سر همه اختلافهای ایدئولوژیک را پیششرط همکاری قرار دهد.
ایران و معضلی ویژه
وضعیت ایران ما را با معضلی ویژه، هم سیاسی و هم اخلاقی، روبهرو میکند. جمهوری اسلامی حکومتی سرکوبگر و ماجراجو است و ازاینرو برخی بیم دارند که مخالفت با جنگ، حمایت از حکومت تعبیر شود. در سوی دیگر، شماری از مخالفان، هر قدرت خارجی تضعیفکننده جمهوری اسلامی را متحد خود میپندارند و جنگ را فرصتی برای تغییر رژیم معرفی میکنند. حاصل، وضعیتی فلجکننده است.
باید با صراحت گفت: مخالفت با جنگ به معنای حمایت از جمهوری اسلامی نیست و مخالفت با جمهوری اسلامی نیز پشتیبانی از جنگ را توجیه نمیکند. ایران و جمهوری اسلامی یکی نیستند. کشور ایران گستردهتر و ماندگارتر از حاکمان آن است. اول ایران باید بماند تا بتوان با حاکمان مستبد آن نیز مبارزه کرد. دفاع از جان غیرنظامیان، زیرساختها و یکپارچگی سرزمینی ایران، تأیید دولت حاکم نیست.
استیصال و برآمد راست افراطی
حمایت برخی ایرانیان از جنگ را نمیتوان صرفاً با برچسبزنی یا محکومیت اخلاقی توضیح داد. این گرایش از استیصالی واقعی مایه میگیرد. بیش از چهار دهه سرکوب، فساد، تبعیض، اعدام و بحران اقتصادی، امید بسیاری را فرسوده است. هنگامی که راههای داخلی تغییر مسدود میشوند، مداخله خارجی ممکن است آخرین گزینه به نظر آید.
باید این استیصال را فهمید، اما نتیجهگیری جنگطلبانه از آن را نپذیرفت. بمباران آزادی به ارمغان نمیآورد. استیصال میتواند راست افراطی، وعده ظهور منجی و باور به یک رهبر مقتدر یا قدرت خارجی را تقویت کند. پاسخ به نومیدی، برتریجویی اخلاقی نیست؛ ارائه راهبردی معتبر و دموکراتیک است که امید بیافریند، از جنبشهای داخلی پشتیبانی کند و نشان دهد همبستگی بینالمللی بدون مداخله نظامی نیز ممکن است.
جنگ راهی بهسوی دموکراسی نیست
دموکراسی را نمیتوان با بمب به ارمغان آورد. بمب میان دولت و جامعه تمایزی نمیگذارد؛ جان انسان ها، زیرساخت، شغل، مدرسه، بیمارستان و اعتماد اجتماعی را ویران میکند. تجربه عراق، افغانستان و لیبی نشان داده است که سرنگونی یک حکومت از بیرون، خودبهخود دموکراسی، ثبات یا عدالت نمیآفریند.
جنگ جنبشهای اجتماعی را نیز به عقب میراند. فضای امنیتی میآفریند که در آن انتقاد خیانت خوانده میشود و منابع از رفاه، بهداشت، مسکن و آموزش به سوی نظامیگری سرازیر میشوند. مردم ایران برای آزاد شدن به کشوری ویران نیاز ندارند. هنگامی که آب، برق و امنیت جانی به دغدغه روزمره بدل شوند، سازماندهی مطالبات دموکراتیک دشوارتر میشود؛ تلاش برای حفظ بقا جای مشارکت در اعتراضات و مطالبه محوری را میگیرد و نهادهای نظامی نفوذ بیشتری مییابند.
اهداف جنگی اسرائیل و آمریکا و مخاطرات آن برای ایران
سیاست های جنگی ترامپ و دولت نتانیاهو گرچه همواره به روشنی بیان نمی شوند و پی در پی تغییر می یابند، اما روشن است که تنها به برنامه هستهای یا توان نظامی ایران محدود نمیشود، بلکه خطر تضعیف بلندمدت کشور را نیز در پی دارد. ویرانی زیرساختها، گسترش بی ثباتی و افزایش خطر چندپارگی و گسترش جنگ در منطقه میتواند از پیامدهای آن باشد.
هرچند شواهد کافی در دست نیست که همه تصمیمگیرندگان اسرائیلی را صاحب طرحی برای تجزیه ایران بدانیم. بااینحال، خطر عملی تضعیف و چندپاره شدن کشور در صورت تدوام و گسترش جنگ دور از ذهن نیست. چندپارگی حتی بدون تغییر رسمی مرزها میتواند سیاسی، اجتماعی و اقتصادی باشد و کشوری تضعیفشده را به جنگ داخلی سوق دهد.
خطر پایین آمدن آستانه استفاده از سلاح هستهای
خطر جدی دیگری نیز در پیش است: پایین آمدن آستانه استفاده از سلاح هستهای «تاکتیکی». پیش تر چند بار در روسیه از آن برای تهدید اوکراین سخن گفته شد و اکنون در جنگ آمریکا علیه ایران این سخنان تکرار می شود. در سال ۲۰۲۵ گزارش شد که بر پایه برخی ارزیابیهای دفاعی آمریکا، سلاحهای متعارف شاید برای نابودی کامل تأسیسات بسیار عمیق زیرزمینی، همچون فردو، کافی نباشند و از نظر فنی استفاده از سلاح هستهای تاکتیکی لازم تلقی شود. در اوت ۲۰۲۶، مارجوری تیلور گرین، نماینده پیشین کنگره، مدعی شد استفاده هستهای علیه ایران در نشستهای راهبردی مطرح شده است. این ادعا مستقلانه تأیید نشده است اما در همین حد نیز باید آن را هشداری تأییدنشده دانست.
بااینحال، حتی احتمال طرح چنین گزینهای عمیقاً هراسانگیز است. صفت «تاکتیکی»، سلاح هستهای را انسانی یا محدود نمیکند. هر کاربرد هستهای، دولتهای دیگر را به جستوجوی بازدارندگی هستهای برمیانگیزد. امری که منع گسترش سلاح هسته ای را دشوارتر میکند و از رهگذر تشدید منازعه، می تواند جان مردمانی بسیار فراتر از مرزهای ایران را به خطر اندازد.
خطر گسترش جغرافیای جنگ
جغرافیای منازعه نیز رو به گسترش است. به تارگی اسرائیل پایگاه هوایی ابوالظهور در سوریه را مورد حمله قرار داد و هدف را جلوگیری از استقرار احتمالی نیروهای ترکیه دانست که آن را تهدیدی امنیتی میخواند. ترکیه و سوریه وجود برنامهای برای پایگاه دائمی را تکذیب کردند. گرچه ادعای وجود پایگاهی قطعی همچنان محل اختلاف است اما اصل حمله و هشدار اسرائیل به ترکیه و پیام آن روشن است.
هیچ مدرک قابل اعتمادی نیز نشان نمیدهد که ترکیه هدف بعدی حمله اسرائیل خواهد بود. بااینهمه، این رویداد و خط و نشان های این دو کشور برای یکدیگر، خطر تنش میان اسرائیل و ترکیه را افزایش میدهد. امنیت را نمیتوان بر حقی دائمی موهوم یا واقعی برای توجیه حملات پیشگیرانه به همسایگان بنا کرد. تعریف بیحدومرز یک دولت از دفاع مشروع میتواند حاکمیت دولتهای دیگر را انکار کند و امنیت پیشگیرانه را به مجوزی پایانناپذیر برای حمله و تجاوز و توسعه طلبی بدل سازد.
راست افراطی و تریبونهای اروپایی
در آوریل ۲۰۲۶، پهلوی به دعوت دموکراتهای سوئد و دموکراتمسیحیها در پارلمان سوئد سخن گفت و سپس در رم با سیاستمداران راست میانه و راست افراطی دیدار کرد و در آلمان هم دیداری با نمایندگانی از برخی احزاب پارلمانی آلمان داشت. دعوت از رضا پهلوی توسط راست افراطی و برخی احزاب پارلمانی اروپا صرفاً رخدادی تشریفاتی نیست. همچنین هنگامی که تریبون رسمی در اختیار کسانی قرار میگیرد که اقدام نظامی خارجی را آزادیبخشی مینامند، گفتمان جنگ مشروعیت مییابد.
انتقاد از این دعوتها محدود کردن آزادی بیان نیست؛ درخواست از نهادهای دموکراتیک برای اندیشیدن به مسئولیت خویش در عادیسازی جنگ است. نهادهای اروپایی باید صداهای متکثر ایرانی، بهویژه جامعه مدنی، فعالان حقوق زنان، گروههای کارگری و مدافعان حقوق بشر را بشنوند. هیچ چهره منفردی در تبعید نباید صدای طبیعی و یگانه یک جامعه معرفی شود.
صدای سوم
صدای سوم موضعی میانه میان دو دولت نیست؛ بدیلی مستقل در برابر دو شکل از سیاست مرگ است. این صدا بر جامعه مدنی ایران تکیه دارد: جنبش زنان و میراث «زن، زندگی، آزادی»، کارگران، دانشجویان، معلمان، بازنشستگان، کنشگران محیط زیست، خانوادههای دادخواه و جنبش علیه اعدام.
متحدان بینالمللی آن، جنبشهای صلح و دموکراسی، سازمانهای فمینیستی، اتحادیههای کارگری، گروههای حقوق بشری و جنبشهای ضدنژادپرستیاند. ما از جنگ آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی حمایت نمی کنیم و جمهوری اسلامی را نیز به دلیل سیاست های ضد آمریکایی و اسرائیلی اش علیه آمریکا و اسرائیل انتخاب نمیکنیم. انتخاب ما قدرت مردم، کنش مدنی و همبستگی بینالمللی برای صلح ودمکراسی است. صدای سوم به شجاعت اخلاقی نیاز دارد، زیرا از هر دو سو آماج حمله قرار میگیرد. نیروی آن از یکپارچگی اصولش سرچشمه میگیرد: معیارهای صلح و قوانین بین الملل و حقوق بشری یکسان باید درباره قدرتهای خارجی و ایران به کار روند.
یک جنبش مستقل صلح چه باید بکند؟
جنبش مستقل صلح به چند اصل نیاز دارد. نخست، استقلال سیاسی از همه دولتها. دوم، شفافیت اخلاقی: نه به حمله به ایران، نه به اعدام و سرکوب، آری به دیپلماسی، دموکراسی و عدالت. سوم، ائتلافی گسترده. چپ و راست، سوسیالیستها، لیبرالها، فمینیستها، فعالان حقوق اتنیکی، اتحادیهها و گروههای صلح لازم نیست درباره نظام آینده ایران همنظر باشند؛ کافی است توافق کنند که مردم نباید قربانی بمباران خارجی یا سرکوب داخلی شوند. این پیام مرکزی صدای سوم است.
اصل چهارم، همکاری بینالمللی و اصل پنجم، عمل است: نشست عمومی، فعالیت دانشگاهی و رسانهای، فشار بر نمایندگان منتخب به ویژه در غرب و تظاهرات خیابانی در همه جا. باید پیش از افزایش شمار قربانیان دست به کار شد. مطالبات فوری باید روشن باشند: توقف حملات، حفاظت از غیرنظامیان، بازگشت به دیپلماسی، پایان اعدامها و گشودن فضا برای جامعه مدنی وسیاسی. مطالبات روشن میتوانند امروز کسانی را متحد کنند که درباره آینده اختلاف دارند.
پس از منازعه: صلح نقطه آغاز است
جنبش صلح باید از فردای جنگ نیز سخن بگوید. آتشبس یا توافق، حتی اگر ناقص باشد، میتواند از مرگ و ویرانی بیشتر جلوگیری کند و زندگی روزمره را بازگرداند. هرچند صلح بهتنهایی آزادی و عدالت نمیآفریند، اما شرط ضروری هر دو است.
بااینهمه، پایان درگیری الزاماً به صلح پایدار یا گذار دموکراتیک نمیانجامد. نظمی شکننده ممکن است میان تنشزدایی و بحران تازه در نوسان باشد. تندروهای درون ایران، دولت اسرائیل، نیروهایی در آمریکا و گروههای جنگطلب اپوزیسیون شاید بکوشند توافق را تخریب کنند. ما به امید نیاز داریم، اما نه به توهم.
توافق صلح میتواند به مردم فرصت خروج از ترومای سرکوی دی ماه و جنگ، ترمیم زندگی خانوادگی و بازسازی پیوندهای اجتماعی دهد. اما توافق میان دولتها نباید بهانهای برای فراموش کردن سرکوب داخلی یا خاموش ساختن مطالبات دموکراتیک شود.
سه سناریوی پس از منازعه
میتوان سه سناریوی کلی را تصور کرد. نخست، بازگشت سریع به جنگ، اگر توافق فاقد تضمین و سازوکار مدیریت منازعه باشد. دوم، ثبات اقتدارگرایانه به این معنا که کاهش تنش خارجی حتی در صورت بهبود محدود اقتصادی، همراه با تداوم سرکوب سیاسی، قدرت نظامی و اعدامها همراه خواهد بود. حکومت ممکن است حتی آزادیهای اجتماعی محدودی بدهد، بیآنکه نظام سیاسی را بگشاید.
سناریوی سوم، گشایش تدریجی برای جامعه مدنی است. کاهش فشار خارجی میتواند مردم را از اسارت مبارزه برای بقا رها کند تا پیرامون خواست های مطالباتی همچون مقابله با گرانی و تورم، دستمزد، آزادی های مدنی، مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی و علیه اعدام و برای بهبود شرایط آموزشی، برابری جنسیتی، محیط زیست و دگرگونی دموکراتیک سازمان یابند. این سناریو خودبهخود تحقق نمییابد؛ به سازمانیابی، همبستگی و فشار پیگیر جامعه مدنی، کنشگران و جنبش های اجتماعی نیاز دارد.
این سناریوها ممکن است با یکدیگر همپوشانی یابند. آزادیهای اجتماعی محدود میتواند در دل نظامی اقتدارگرا پدیدار شود و جامعه مدنی بکوشد از هر روزنه بهره گیرد. فرجام کار به توازن میان قدرت دولت و فشار سازمانیافته جامعه بستگی دارد. آنچه روشن است مردمی که از این نظام بیزارند، در شرایط جنگی بخت چندانی برای چالش آن ندارند.
بازسازی، عدالت و امنیت مشترک
بازسازی پس از جنگ تنها ساختن پل، جاده و نیروگاه نیست. جامعه به ترمیم روانی و اجتماعی، حمایت از قربانیان، احیای خدمات عمومی و بازسازی اعتماد نیاز دارد. منابع بازسازی نباید به تصرف نهادهای نظامی یا شبکههای فساد درآید. زنان، اقلیتها، گروههای کمدرآمد و مناطق آسیبدیده باید در تصمیمگیری شریک باشند.
همچنین به کمیته های حقیقتیاب و پاسخگویی درباره جنایتهای جنگی ار هر سو، اعدامها و سرکوب نیاز داریم، بیآنکه چرخهای تازه از انتقام پدید آوریم. امنیت ایران با امنیت مردم فلسطین، اسرائیل، لبنان، سوریه، ترکیه، عراق و کشورهای خلیج فارس گره خورده است. هیچ کشوری نمیتواند امنیت پایدار خود را بر ناامنی دائمی همسایگان بنا کند.
اصل «هرچه بدتر، بهتر» باید یکسره رد شود. فقر و فروپاشی خودبهخود دموکراسی نمیآفرینند؛ اغلب شهروندان را ناتوانتر، وابستگی را بیشتر و وعده اقتدارگرایانه نظم را جذابتر میکنند.
از سیاست مرگ تا سیاست زندگی
سیاست زندگی یعنی تقدم جان انسانها بر خودکامگی و جاهطلبی دولتها. یعنی آب، غذا، دارو، مسکن، آموزش، کار و امنیت. یعنی حق اعتراض، برابری جنسیتی، حقوق اقلیتها، آزادی زندانیان سیاسی و پایان اعدام و استبداد.
در عرصه بینالمللی، سیاست زندگی یعنی آتشبس، دیپلماسی، رفع تدریجی تحریمهایی که بر دوش مردم عادی سنگینی میکنند و تضمینهایی برای جلوگیری از حملات دوباره ار هر سو. معیار موفقیت ما پیروزی یک دولت بر دولت دیگر نیست؛ گسترش قلمرو زندگی آزاد، امن و کرامتمند برای انسانهاست. امنیت بدون آزادی کافی نیست. آزادی بدون امنیت دوام نمیآورد. صلح بدون عدالت شکننده است. بگذارید طنین ناقوس صلح به پیمانی همگانی بدل شود: پیمان پاسداری از زندگی پیش از منازعه، در میانه آن و پس از آن؛ و پیمان ساختن صلحی که بهجای فربهتر کردن قدرت دولتها، صدای جامعه را رساتر سازد. نه به جنگ. نه به اعدام. نه به دیکتاتوری. آری به آزادی. آری به صلح. آری به زندگی. سپاسگزارم.