
تأملی درباره مظلوم کوبانی، احمد الشرع، عبدالله اوجالان و آینده کردهای سوریه
ایوب دباغیان
۲۹ اوت ٢٠٢۶
تحولات شمال و شرق سوریه در ماههای اخیر به نقطهای رسیده است که بسیاری آن را پایان یک دوره تاریخی میدانند. در ۲۵ اوت ۲۰۲۶، مظلوم کوبانی، فرمانده نیروهای دموکراتیک سوریه (قسد)، پایان مأموریت این نیرو بهعنوان یک نیروی نظامی مستقل و تکمیل روند ادغام آن در ساختار نظامی دولت سوریه را اعلام کرد. این تحول، که در چارچوب توافق دمشق و قسد و پس از ماهها کشمکش سیاسی و نظامی شکل گرفت، عملاً پایانبخش بیش از یک دهه حیات یک ساختار نظامی ـ سیاسی مستقل در شمال و شرق سوریه است
ترکیه این تحول را گامی مهم در جهت تقویت وحدت سوریه دانسته و از آن استقبال کرده است. در مقابل، در میان کردها واکنشها یکسان نیست: گروهی آن را واقعگرایی سیاسی و راهی برای حفظ دستاوردهای کردها در شرایط نامساعد میدانند و گروهی دیگر آن را پایان یک پروژه تاریخی و از دست رفتن مهمترین دستاورد سیاسی ـ نظامی کردهای سوریه تلقی میکنند.
اما شاید هیچیک از این دو تعبیر بهتنهایی برای توصیف واقعیت کافی نباشد. پرسش اصلی این نیست که آیا مظلوم کوبانی «پیروز» شده یا «شکست خورده» است. پرسش اساسیتر این است که آیا کردهای سوریه توانستهاند قدرت نظامی و سرزمینی یک دهه گذشته را به حقوق سیاسی، فرهنگی و اجتماعی پایدار تبدیل کنند یا نه. از همین منظر، پایان قسد را باید نه پایان مسئله کردی در سوریه، بلکه پایان یک شکل خاص از پیگیری آن مسئله دانست.
از کوبانی تا دمشق؛ چگونه یک پروژه نظامی به پایان رسید؟
قسد در سال ۲۰۱۵ و در متن جنگ علیه داعش شکل گرفت. هسته اصلی آن نیروهای کردی بودند، اما از ابتدا خود را نیرویی چندقومیتی معرفی کرد و نیروهای عرب و دیگر جوامع سوری نیز در آن حضور داشتند. اهمیت واقعی قسد زمانی آشکار شد که با حمایت نظامی و اطلاعاتی ایالات متحده به مهمترین نیروی زمینی مبارزه با داعش در سوریه تبدیل شد.
این همکاری برای کردهای سوریه یک فرصت تاریخی ایجاد کرد. آنها نهتنها توانستند داعش را شکست دهند، بلکه در خلأ قدرت ناشی از جنگ داخلی، ساختارهای امنیتی، اداری و سیاسی خود را در بخشهایی از شمال و شرق کشور ایجاد کردند.
اما در اینجا یک نکته اساسی وجود دارد: موفقیت نظامی قسد در ائتلاف با آمریکا، الزاماً به معنای آن نبود که واشنگتن متعهد به تضمین آینده سیاسی این ساختار نیز باشد؛ مأموریت اصلی آمریکا مبارزه با داعش بود، نه تضمین ایجاد یا تداوم یک ساختار سیاسی ـ نظامی کردی در سوریه. واشنگتن قسد را بهعنوان شریکی مؤثر در جنگ علیه داعش میخواست، نه لزوماً بهعنوان پایهای برای شکلگیری یک دولت کردی یا حتی یک منطقه خودمختار دائمی. این تفاوت از همان ابتدا وجود داشت، اگرچه در سالهای قدرتگیری قسد ممکن بود کمتر دیده شود.
با تغییر وضعیت جنگ علیه داعش، اولویتهای آمریکا نیز تغییر کرد. در مقابل، ترکیه همچنان حضور یک نیروی کردی مسلح و قدرتمند در مرزهای جنوبی خود را تهدیدی امنیتی میدانست و دمشق نیز پس از تغییر موازنه قدرت، دیگر حاضر نبود وجود یک ساختار نظامی مستقل در داخل کشور را بپذیرد.
در ژانویه ۲۰۲۶، درگیریهای نظامی میان نیروهای دولت سوریه و قسد به تغییر جدی موازنه انجامید و توافقی برای آتشبس و ادغام تدریجی نظامی و اداری شکل گرفت. فرانسه از این توافق استقبال کرد و کشورهای اروپایی نیز بر ضرورت یک گذار سیاسی فراگیر و حفظ حقوق همه سوریها تأکید کردند.
سرانجام، در اوت ۲۰۲۶، قسد پایان نقش خود بهعنوان یک نیروی نظامی مستقل را اعلام کرد. از این منظر، نمیتوان واقعیتی مهم را نادیده گرفت: پروژه روژآوا در شکل نظامی ـ سرزمینی خود، با پایان قسد و انتقال ساختارهایش به دولت مرکزی، شکست خورده است. اما شکست یک پروژه سیاسی ـ نظامی، الزاماً به معنای شکست یک جامعه و مطالبات تاریخی آن نیست.
مظلوم کوبانی؛ واقعگرایی یا عقبنشینی؟
مظلوم کوبانی اکنون در برابر یکی از دشوارترین قضاوتهای تاریخی درباره یک رهبر کردی قرار گرفته است.
او فرمانده نیرویی بود که در اوج قدرت خود بخش بزرگی از شمال و شرق سوریه را کنترل میکرد، با آمریکا همکاری نزدیک داشت، داعش را شکست داده بود و توانسته بود ساختاری سیاسی ـ نظامی ایجاد کند که بیش از یک دهه دوام آورد.
اما امروز همان نیروی نظامی دیگر وجود مستقلی ندارد. آیا این به معنای شکست مظلوم کوبانی است؟ اگر معیار را قدرت نظامی و کنترل سرزمینی قرار دهیم، پاسخ تا حد زیادی مثبت است. اما سیاست را نمیتوان فقط با شمار نیروها و کیلومتر مربع سنجید
مظلوم کوبانی در برابر انتخابی دشوار قرار داشت: ادامه رویارویی با دمشق در شرایطی که حمایت آمریکا تضمینشده نبود، ترکیه با تداوم ساختار نظامی قسد مخالف بود و موازنه قدرت نیز بهتدریج تغییر کرده بود؛ یا پذیرش ادغام و تلاش برای انتقال بخشی از دستاوردهای نظامی و سیاسی قسد به حوزه حقوق سیاسی، فرهنگی و اجتماعی کردها. او در نهایت مسیر دوم را برگزید.
بنابراین، تصمیم او را میتوان نوعی واقعگرایی سیاسی در شرایطی نامساعد دانست؛ اما تنها گذر زمان و نحوه اجرای توافق میتواند نشان دهد که آیا این واقعگرایی به مصالحهای پایدار منجر خواهد شد یا به واگذاری تدریجی اهرمهای قدرت بدون دریافت تضمینهای کافی.
زیرا مسئله اصلی اکنون این است: کردها در برابر از دست دادن قسد، چه چیزی به دست آوردهاند؟
توافق میان دمشق و قسد، علاوه بر روند ادغام نیروهای نظامی، نهادهای اداری و ساختارهای شمال و شرق سوریه را نیز دربرمیگیرد و همزمان، درباره حقوق سیاسی، فرهنگی و زبانی کردها تعهدات و تفاهمهایی مطرح شده است. با این حال، ارزش واقعی این توافق نه صرفاً در متن آن، بلکه در نحوه اجرای آن، بهویژه در زمینه حقوق سیاسی و فرهنگی، مشخص خواهد شد.
اگر کردها بتوانند زبان، فرهنگ، آموزش، مشارکت سیاسی و امنیت اجتماعی خود را در چارچوب سوریه جدید تثبیت کنند، ممکن است تاریخ درباره تصمیم کوبانی داوری متفاوتی داشته باشد و آن را نه صرفاً عقبنشینی، بلکه مصالحهای واقعگرایانه برای حفظ بخشی از دستاوردهای سیاسی و اجتماعی کردها ارزیابی کند.
اما اگر ادغام صرفاً به معنای انحلال ساختارهای کردی و بازگشت به تمرکزگرایی گسترده باشد، آنگاه این تصمیم میتواند در آینده بهعنوان یک عقبنشینی تاریخی ارزیابی شود.
احمد الشرع؛ پیروزی امروز و سایه دیروز
برای احمد الشرع، ادغام قسد در ساختارهای دولت سوریه بدون تردید یک پیروزی مهم سیاسی و نظامی است. در ۲۵ اوت ۲۰۲۶، مظلوم عبدي پایان مأموریت قسد بهعنوان یک نیروی نظامی مستقل و تکمیل روند ادغام آن در ساختارهای دولت سوریه را اعلام کرد؛ چند روز بعد نیز الشرع او را بهعنوان مشاور ریاستجمهوری منصوب کرد و وزارت آموزش سوریه از امکان آموزش زبان کردی در مناطقی با جمعیت قابل توجه کرد خبر داد.
دمشق اکنون توانسته یکی از مهمترین مراکز قدرت نظامی خارج از کنترل مستقیم دولت مرکزی را به ساختار دولت منتقل کند و گام بزرگی در جهت بازگرداندن انحصار قدرت نظامی به مرکز بردارد. این دستاورد را نمیتوان به دلیل همدلی با کردها کوچک شمرد و نباید واقعیت میدان قدرت را قربانی موضع سیاسی کرد.
اما پیروزی در میدان قدرت، پایان مسئله نیست؛ آغاز آزمون است. مسئله احمد الشرع فقط این نیست که امروز در رأس دولت سوریه قرار دارد. پرسش مهمتر این است که این احمد الشرع چگونه از آن احمد الشرع دیروز به اینجا رسیده است؟
الشرع از دل جنگ داخلی سوریه و خلأ قدرت برخاست و بخش مهمی از مسیر خود را در جریانهای جهادی مسلح طی کرد. او با نام «ابومحمد الجولانی» رهبر جبهه النصره، شاخه القاعده در سوریه، بود؛ سازمانی که در چارچوب جهادگرایی سلفی فعالیت میکرد و با نظام سیاسی مبتنی بر تکثر و برابری شهروندی فاصلهای جدی داشت. در سال ۲۰۱۶، النصره از القاعده اعلام جدایی کرد و با نام جدید فعالیت خود را ادامه داد؛ سپس در سال ۲۰۱۷ هیئت تحریر الشام شکل گرفت و الشرع همچنان در رأس آن باقی ماند. بعدها همین بازیگر از یک فرمانده جهادی به رهبر یک پروژه سیاسی و سپس رئیس دولت سوریه تبدیل شد. این تحول را نمیتوان انکار کرد. اما نمیتوان گذشته را نیز با تغییر نام، لباس سیاسی و عنوان رسمی پاک کرد.
در عین حال، نباید این تحول را نیز از پیش دروغین فرض کرد. سیاستمداران میتوانند تغییر کنند؛ حتی ممکن است یک بازیگر مسلح واقعاً از ایدئولوژی و روشهای گذشته خود فاصله بگیرد. اما چنین تغییری با سخنرانی اثبات نمیشود؛ با رفتار، نهاد و شیوه حکمرانی اثبات میشود.
این نکته اهمیت بیشتری پیدا میکند زیرا تغییر موقعیت الشرع فقط یک تغییر شخصی نبوده است. سازمانی که او رهبری میکرد، یعنی هیئت تحریر الشام، سالها تحت عنوان یک سازمان تروریستی در فهرستهای مختلف قرار داشت و سابقه آن به جبهه النصره و القاعده بازمیگشت. در سال ۲۰۲۵ ایالات متحده نام HTS را از فهرست سازمانهای تروریستی خارجی خارج کرد و شورای امنیت نیز در نوامبر همان سال نام احمد الشرع را از فهرست تحریمهای مرتبط با داعش و القاعده حذف کرد. این تصمیمها نشاندهنده تغییر جدی در موقعیت سیاسی و حقوقی او هستند؛ اما حذف نام از فهرست تحریمها به معنای پاک شدن تاریخ سیاسی فرد نیست.
بنابراین، احمد الشرع امروز باید بیش از گذشته پاسخگوی گذشته خود باشد؛ نه به این معنا که برای همیشه در گذشته محکوم بماند، بلکه به این معنا که ادعای عبور از آن گذشته باید در عملکرد دولتش قابل مشاهده باشد. او امروز دیگر صرفاً فرمانده یک گروه مسلح نیست. مسئولیت او اداره کشوری است که جامعهای چندقومیتی، چندمذهبی و عمیقاً زخمی از جنگ دارد. در چنین جایگاهی، معیار مشروعیت دیگر پیروزی نظامی نیست؛ قانون، امنیت شهروندان، مشارکت سیاسی، پاسخگویی و تحمل تفاوتهاست.
از همینجا اهمیت ادغام قسد روشن میشود.
الشرع توانسته یکی از مهمترین مراکز قدرت نظامی مستقل در سوریه را به ساختار دولت نزدیک و در نهایت روند انحلال و ادغام آن را تکمیل کند. از منظر دولتسازی، این اتفاق مهم است. کشوری که چندین مرکز قدرت نظامی داشته باشد، بهسختی میتواند یک دولت پایدار و دارای انحصار مشروع استفاده از زور ایجاد کند.
اما دولت واحد با جامعه یکدست تفاوت دارد. اگر ادغام قسد به معنای پایان چندپارگی نظامی، بازگشت انحصار استفاده از زور به دولت و ایجاد ساختارهای ملی واحد باشد، این تحول میتواند گامی مثبت برای سوریه باشد. اما اگر معنای آن این باشد که پس از خلع سلاح قسد، مسئله کردها نیز باید از میان برود، آنگاه دمشق فقط یک مسئله نظامی را حل کرده و یک مسئله سیاسی را به آینده منتقل کرده است.
این تمایز درباره کردها اهمیت ویژهای دارد.
کردهای سوریه در بیش از یک دهه گذشته بیاشتباه نبودهاند. اختلافات داخلی، ضعف در ایجاد یک اجماع سیاسی پایدار، اتکای زیاد به حمایت آمریکا، دشواری در تبدیل دستاوردهای نظامی به توافق سیاسی و ناتوانی در ساختن رابطهای پایدار با دمشق و دیگر بازیگران منطقهای، بخشی از واقعیت کارنامه آنان است.
این اشتباهات باید نقد شود. اما نقد اشتباهات کردها نباید به انکار حقوق کردها تبدیل شود. قسد یک ساختار نظامی بود و درباره آینده آن میشد و میبایست مذاکره کرد. اما زبان، فرهنگ، هویت اجتماعی و حقوق سیاسی کردهای سوریه، مسئلهای جداگانه است. پایان یک نیروی نظامی به معنای پایان یک جامعه نیست.
اگر قسد دیگر نیروی نظامی مستقلی نباشد، دولت مرکزی حق دارد انحصار قدرت نظامی را مطالبه کند؛ اما این موضوع به خودی خود به دمشق حق نمیدهد که تفاوتهای قومی و فرهنگی کردها را حذف کند یا آنان را از مشارکت سیاسی برابر محروم سازد. سلاح یک مسئله است؛ حقوق شهروندان یک جامعه مسئلهای دیگر. از این منظر، کردها نیز نباید آینده خود را فقط به بقای یک ساختار نظامی گره بزنند.
قدرت نظامی ممکن است در یک مقطع تاریخی به یک جامعه امکان بقا و چانهزنی بدهد، اما هیچ جامعهای نمیتواند آینده سیاسی خود را برای همیشه فقط بر سلاح یا حمایت خارجی بنا کند. تجربه سوریه نشان داده است که تکیه بر قدرت خارجی، هرچقدر هم در یک مقطع مؤثر باشد، تضمین دائمی برای آینده نیست.
پس از ادغام قسد، میدان اصلی برای کردها بیش از گذشته از میدان نظامی به میدان سیاست، قانون و نهاد منتقل میشود. این الزاماً شکست تاریخی کردها نیست؛ میتواند آزمونی برای بلوغ سیاسی آنان نیز باشد. کردها باید بتوانند نشان دهند که مطالباتشان فقط زمانی جدی نیست که نیروی مسلح پشت آن ایستاده باشد. باید بتوانند حقوق زبانی، فرهنگی، سیاسی و اداری خود را به مطالباتی قانونی، عمومی و قابل دفاع در چارچوب سوریه تبدیل کنند. در مقابل، دمشق نیز باید بفهمد که ادغام قسد به معنای ادغام مسئله کردها در سکوت نیست.
اتفاقاً نخستین نشانههای مرحله جدید همین حالا ظاهر شدهاند: پس از اعلام انحلال قسد، مظلوم عبدي به سمت مشاور ریاستجمهوری منصوب شد و وزارت آموزش سوریه نیز امکان آموزش زبان کردی را در مناطقی با جمعیت قابل توجه کُرد اعلام کرد. این اقدامات مهماند، اما هنوز نمیتوان آنها را معادل حل کامل مسئله حقوق کردها دانست؛ زیرا مسئله اصلی، دوام و نهادینه شدن این حقوق است، نه صرفاً اعلام آنها.
اگر دولت مرکزی تصور کند که با گرفتن سلاح از قسد، مسئله کردها نیز برای همیشه حل شده است، مرتکب همان خطای تاریخی خواهد شد که بسیاری از حکومتهای پیشین سوریه مرتکب شدند: تلاش برای حل یک مسئله سیاسی با ابزار امنیتی. و اینجاست که احمد الشرع با آزمونی بسیار بزرگتر از قسد روبهرو میشود.
در دوران جنگ، دولت میتواند از امنیت، تهدید و ضرورت تمرکز قدرت سخن بگوید. اما وقتی رقیب مسلح اصلی وارد ساختار دولت شده و قدرت نظامی در مرکز متمرکز میشود، دیگر نمیتوان همه چیز را با منطق امنیت توضیح داد. بعد از پیروزی، نوبت حکمرانی است، و حکمرانی یعنی قانون، یعنی نهاد، یعنی پاسخگویی، یعنی تحمل مخالف، یعنی اینکه شهروند برای برخورداری از حقوق خود مجبور نباشد ثابت کند به اندازه کافی عرب، کرد، علوی، سنی، مسیحی یا سوری است.
اگر احمد الشرع واقعاً از گذشته جهادی خود عبور کرده باشد، مهمترین نشانه این عبور در نحوه برخورد دولت او با کسانی ظاهر خواهد شد که با او همقوم، هممذهب یا همفکر نیستند. این آزمون فقط نظری نیست. در سال ۲۰۲۵، خشونتهای فرقهای در ساحل سوریه و کشتهشدن شمار زیادی از علویان، پرسشهای جدی درباره توانایی دولت جدید در مهار نیروهای مسلح همسو با خود، پاسخگویی و جلوگیری از انتقامگیری فرقهای ایجاد کرد. گزارشهای تحقیقی و سازمان ملل نیز درباره نقش نیروهای همسو با دولت و ادامه نگرانیهای فرقهای هشدار دادهاند. بنابراین، ادعای دولت فراگیر باید در رفتار با اقلیتها و مخالفان نیز سنجیده شود، نه فقط در توافقهای سیاسی با قسد.
آزمون الشرع از روزی جدیتر میشود که دیگر رقیب مسلح قدرتمندی برای توجیه همهچیز وجود نداشته باشد. در آن روز، مسئله دیگر این نیست که چه کسی سلاح بیشتری دارد؛ مسئله این است که چه کسی قانون بهتری میسازد.
این همان نقطهای است که گذشته الشرع به آینده او وصل میشود. اگر منطق او امروز همچنان «پیروز جنگ، صاحب کشور» باشد، آنگاه شاید ابزار قدرت تغییر کرده باشد، اما منطق قدرت چندان تغییر نکرده است. اما اگر واقعاً از منطق گروه مسلح به منطق دولت عبور کرده باشد، باید بتواند دولتی بسازد که حتی مخالفان دیروزش نیز در آن احساس کنند حقوقشان از قانون میآید، نه از لطف حاکم.
اینجاست که قضاوت درباره احمد الشرع باید انجام شود. نه در گذشته متوقف بماند و نه در امروز فریب بخورد. گذشته او واقعیت است، تغییر او نیز یک واقعیت سیاسی است. اما عمق این تغییر هنوز باید در حکمرانی اثبات شود. ادغام قسد میتواند بخشی از این آزمون باشد، اما پایان آن نیست.
الشرع امروز قدرت بیشتری دارد. اکنون سؤال مهمتر این است که با این قدرت چه خواهد کرد؟ اگر قدرت تازه او برای ساختن نهادهای ملی، تثبیت قانون، مشارکت دادن همه جوامع و ایجاد یک دولت فراگیر به کار گرفته شود، میتوان گفت او واقعاً از مرحله جهاد و جنگ وارد مرحله دولتسازی شده است. اما اگر این قدرت صرفاً برای تحکیم مرکز، حذف رقبا، محدود کردن مشارکت سیاسی و بازتولید یک نظم متمرکز به کار رود، آنگاه سایه گذشته همچنان بر سر او باقی خواهد ماند. در چنین شرایطی، تغییر عنوانها و جایگاهها نمیتواند مسئله اصلی را پنهان کند:
آیا الشرع واقعاً تغییر کرده، یا فقط ابزار رسیدن به قدرت را تغییر داده است؟ این پرسشی نیست که امروز بتوان با قطعیت به آن پاسخ داد. پاسخ آن را عملکرد سالهای آینده دولت او خواهد داد. برای کردها نیز همین منطق باید حاکم باشد. نه باید احمد الشرع را صرفاً به دلیل گذشتهاش دشمن ابدی دانست و نه باید به دلیل شکست قسد یا موفقیت سیاسی دمشق، او را ناجی سوریه تلقی کرد. کردها باید حقوق خود را مطالبه کنند، اما همزمان باید ضعفها و اشتباهات سیاسی خود را نیز بپذیرند.
دمشق باید حاکمیت واحد خود را حفظ کند، اما نباید وحدت را با یکسانسازی اشتباه بگیرد. سوریه میتواند یک ارتش داشته باشد، یک سیاست خارجی داشته باشد و یک دولت مرکزی داشته باشد، بدون اینکه برای حفظ وحدت خود، تفاوتهای قومی و فرهنگیاش را سرکوب کند.
وحدت سوریه ضروری است؛ یکسانسازی سوریه نه.
اگر الشرع بتواند این تفاوت را در عمل بفهمد و در ساختار دولت نهادینه کند، آنگاه ادغام قسد چیزی فراتر از یک پیروزی نظامی خواهد بود؛ میتواند نخستین نشانه یک گذار واقعی از منطق جنگ به منطق دولت باشد. اما اگر دولت جدید سوریه به همان الگوی قدیمی تمرکز قدرت، حذف تفاوتها و بیاعتمادی به جوامع غیرعرب بازگردد، پایان قسد پایان مسئله نخواهد بود، فقط شکل مسئله عوض شده است.
بنابراین، پیروزی احمد الشرع را باید پذیرفت؛ اما نباید آن را بیش از اندازه بزرگ کرد. او امروز در میدان قدرت پیروز شده است، اکنون نوبت میدان حکمرانی است. قسد ممکن است سلاح خود را در ساختار دولت گذاشته باشد؛ اما از همان لحظه، این دولت است که باید ثابت کند چرا باید به آن اعتماد کرد، و تاریخ درباره احمد الشرع نه فقط با این پرسش که چگونه به قدرت رسید، بلکه با پرسش مهمتری قضاوت خواهد کرد: با قدرتی که به دست آورد، چه کرد؟
اوجالان؛ حلقهای که از تاریخ روژآوا نمیتوان حذف کرد
هیچ تحلیل جدی درباره تجربه روژآوا و تحولات سیاسی شمال و شرق سوریه بدون پرداختن به عبدالله اوجالان و تحول فکری جنبشی که او بنیانگذاری و رهبری کرد، کامل نیست. تجربه سیاسی شمال و شرق سوریه صرفاً محصول جنگ داخلی سوریه و خلأ قدرت ایجاد شده در این کشور نبود؛ این تجربه ریشههایی عمیق در سنت سیاسی و سازمانی جنبشی داشت که طی چند دهه پیرامون حزب کارگران کردستان (PKK) شکل گرفته بود و بعدها، همزمان با تحول فکری اوجالان، از ایده تشکیل یک دولت مستقل کردی فاصله گرفت.
اوجالان در مسیر تحول فکری خود، بهتدریج بر مفاهیمی همچون خودمدیریتی دموکراتیک، سازمانیابی اجتماعی از پایین، برابری جنسیتی، همزیستی میان گروههای قومی و مذهبی و نوعی کنفدرالیسم دموکراتیک تأکید کرد. روژآوا یکی از مهمترین عرصههای آزمون عملی این ایدهها بود؛ تجربهای که تلاش کرد ساختارهای سیاسی، اجتماعی و امنیتی متفاوتی را در شرایط جنگ داخلی سوریه ایجاد کند.
اما اکنون تحول مهم دیگری نیز رخ داده است. در فوریه ۲۰۲۵، اوجالان از PKK خواست به مبارزه مسلحانه پایان دهد و سازمان را منحل کند؛ چند ماه بعد، در مه همان سال، PKK تصمیم خود برای پایان دادن به مبارزه مسلحانه و انحلال سازمان را اعلام کرد. این تحول برای آینده ساختارهای کردی در سوریه نیز اهمیت داشت، هر چند نباید رابطه PKK با قسد را به یک رابطه ساده و مستقیم سازمانی تقلیل داد. ترکیه سالها میان PKK و بخشهای اصلی ساختار نظامی کردی در سوریه پیوندی امنیتی و سیاسی قائل بوده و پایان دادن به حضور یک نیروی نظامی کردی مستقل در شمال سوریه یکی از مطالبات مهم آنکارا بوده است.
در اینجا یک پارادوکس تاریخی شکل میگیرد: جنبشی که اوجالان در دهههای گذشته رهبری کرد، در مسیر تحول فکری خود از ایده دولت ـ ملت کُردى فاصله گرفت و بر خودمدیریتی، سازمانیابی اجتماعی و اشکال غیرمتمرکز قدرت تأکید کرد؛ اما اکنون یکی از مهمترین ساختارهای نظامی شکلگرفته در بستر همین تحول تاریخی نیز در مسیر ادغام در یک دولت مرکزی قرار گرفته است.
آیا این به معنای شکست اندیشه اوجالان است؟
نه الزاماً.
اگر معیار، تشکیل یک دولت مستقل کردی باشد، چنین دولتی اساساً هدف نهایی اندیشه متأخر اوجالان نبود. اما اگر معیار را حفظ نهادهای خودمدیریتی، مشارکت واقعی جامعه در قدرت و امکان اداره بخشی از امور محلی در چارچوبی غیرمتمرکز قرار دهیم، پرسش دشوارتر میشود.
در این صورت، آزمون اندیشه اوجالان دیگر در درجه نخست در میدان جنگ نیست؛ بلکه در میدان سیاست، نهادسازی و جامعه است. پرسش اصلی این خواهد بود که آیا میتوان بخشی از اصولی را که روژآوا طی سالهای گذشته دنبال کرده بود، بدون وجود یک نیروی نظامی مستقل و در چارچوب یک دولت سوریه واحد حفظ کرد یا خیر.
اگر جامعه کرد سوریه بتواند درون سوریهای واحد، حقوق سیاسی و فرهنگی خود، زبان و آموزش کردی، مشارکت مؤثر در ساختارهای قدرت، برابری جنسیتی و بخشی از سازوکارهای خودمدیریتی محلی را حفظ کند، میتوان استدلال کرد که بخشی از فلسفه سیاسی اوجالان، هرچند در شکلی متفاوت، از مرحله نظامی به مرحله سیاسی و نهادی منتقل شده است.
اما اگر ادغام قسد در نهایت به حذف نهادهای مستقل محلی، محدود شدن حقوق فرهنگی و زبانی و بازگشت به تمرکزگرایی گسترده منجر شود، آنگاه مسئله فراتر از شکست یک سازمان نظامی خواهد بود؛ در چنین شرایطی، میتوان از شکست یک مدل سیاسی در تبدیل قدرت نظامی به یک دستاورد پایدار سیاسی و اجتماعی سخن گفت.
ترکیه؛ مهمترین برنده امنیتی
از منظر منافع ترکیه، تحول اخیر را میتوان یکی از مهمترین دستاوردهای امنیتی و ژئوپلیتیکی آنکارا در پرونده سوریه دانست. ترکیه طی سالهای گذشته، قسد و بهویژه یگانهای مدافع خلق (YPG) را بخشی از منظومهای مرتبط با حزب کارگران کردستان (PKK) تلقی کرده و شکلگیری یک ساختار نظامی ـ سیاسی کردی در امتداد مرزهای جنوبی خود را تهدیدی مستقیم برای امنیت ملیاش دانسته است. از همین رو، یکی از اهداف ثابت سیاست ترکیه در قبال شمال سوریه، جلوگیری از تثبیت یک ساختار مسلح کردیِ مستقل در مرزهای این کشور بوده است.
اکنون بخش مهمی از این هدف تحقق یافته است. پایان نقش قسد بهعنوان یک نیروی نظامی مستقل و ادغام آن در ساختارهای دولت سوریه، از نگاه آنکارا نهتنها به معنای کاهش یک تهدید امنیتی در مرزهای جنوبی، بلکه به معنای تضعیف مدلی از سازمانیابی سیاسی و نظامی کردی است که ترکیه سالها آن را امتداد یا بازتاب نفوذ PKK در سوریه میدانست.
این تحول را نمیتوان جدا از روندی دانست که از سال ۲۰۲۵ با ابتکار عبدالله اوجالان برای پایان دادن به مبارزه مسلحانه PKK آغاز شد. به این ترتیب، در برابر ترکیه دو تحول به یکدیگر نزدیک شدهاند: کاهش نقش یک سازمان مسلح کردی در داخل ترکیه و پایان یک ساختار نظامی کردی مستقل در شمال سوریه. از منظر امنیتی آنکارا، این همزمانی اهمیت زیادی دارد، زیرا یکی از نگرانیهای اصلی ترکیه طی سالهای گذشته، شکلگیری یک پیوند جغرافیایی، سازمانی و سیاسی میان تحولات کردی در دو سوی مرز بوده است.
اما اهمیت مسئله فقط به امنیت مرزی محدود نمیشود. سوریه برای ترکیه صرفاً یک همسایه ناامن نیست؛ بلکه عرصهای برای رقابت ژئوپلیتیکی، مدیریت مسئله پناهجویان، مقابله با نفوذ رقبای منطقهای و تعیین نظم سیاسی آینده خاورمیانه است. بنابراین، تضعیف یک ساختار مسلح کردی و تقویت حاکمیت دولت مرکزی سوریه، در محاسبات آنکارا میتواند همزمان چند هدف را تأمین کند: کاهش تهدید در مرز، محدود کردن فضای مانور PKK و نیروهای نزدیک به آن، و جلوگیری از تبدیل شمال سوریه به یک موجودیت سیاسی کردی تثبیتشده و بلندمدت.
از این منظر، حمایت ترکیه از یک سوریه یکپارچه نیز صرفاً یک موضع حقوقی یا ایدئولوژیک نیست؛ این سیاست با تعریف امنیت ملی آنکارا ارتباط مستقیم دارد. ترکیه ترجیح میدهد در جنوب مرزهای خود با یک دولت مرکزی سوریه مواجه باشد تا مجموعهای از مناطق خودگردان یا ساختارهای مسلحی که بتوانند در آینده به بازیگران مستقل تبدیل شوند. با این حال، در اینجا باید میان پیروزی امنیتی ترکیه و حل مسئله کردی تفاوت گذاشت.
پایان یک ساختار نظامی کردی در سوریه، لزوماً به معنای پایان مطالبات سیاسی کردها نیست. حتی ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد: اگر کردهای سوریه احساس کنند که در ازای واگذاری قدرت نظامی، حقوق سیاسی و فرهنگی مشخص و قابل اجرا دریافت نکردهاند، مسئله از شکل نظامی به شکل سیاسی منتقل خواهد شد. در چنین شرایطی، ترکیه ممکن است یک تهدید امنیتی فوری را کاهش داده باشد، اما با مسئلهای سیاسی مواجه شود که حل آن به مراتب پیچیدهتر است.
از سوی دیگر، تجربه چند دهه گذشته ترکیه نیز نشان میدهد که مسئله کردی را نمیتوان صرفاً از طریق ابزار امنیتی حل کرد. پایان یا تضعیف یک سازمان مسلح میتواند موازنه قدرت را تغییر دهد، اما اگر عوامل سیاسی، هویتی، اقتصادی و اجتماعیِ تولیدکننده منازعه همچنان باقی بمانند، امکان بازتولید تنش در قالبهای جدید وجود دارد.
به همین دلیل، پیروزی ترکیه در مرحله کنونی را باید یک پیروزی عمدتاً امنیتی و ژئوپلیتیکی دانست؛ پیروزیای که هنوز نمیتوان آن را حل نهایی مسئله کردی تلقی کرد. موفقیت پایدار آنکارا زمانی قابل ارزیابی خواهد بود که کاهش تهدید نظامی در مرزهایش با ثبات سیاسی در سوریه و پیشرفت در حل مسئله کردی، هم در سوریه و هم در داخل ترکیه، همراه شود.
در نهایت، تناقض مهم اینجاست: آنکارا ممکن است در سوریه به یکی از اهداف دیرینه امنیتی خود دست یافته باشد، اما موفقیت واقعی این سیاست به این بستگی دارد که خلأ ناشی از پایان ساختار نظامی قسد با چه نظمی پر شود. اگر جای آن را دولتی سوری، فراگیر و متعهد به حقوق همه شهروندان بگیرد، ترکیه میتواند از یک دستاورد امنیتی به یک ثبات ژئوپلیتیکی پایدار برسد. اما اگر تمرکزگرایی، حذف حقوق کردی یا بیاعتمادی سیاسی جایگزین ساختار پیشین شود، ممکن است مسئله صرفاً شکل خود را تغییر داده باشد.
بنابراین، ترکیه در این مرحله برنده است؛ اما هنوز نمیتوان گفت مسئله را برده است.
آمریکا؛ متحدی که تضمین دائمی نبود
تجربه قسد یکی از روشنترین نمونههای معاصر درباره محدودیت اتکا به قدرتهای بزرگ است. آمریکا بدون تردید نقشی اساسی در شکلگیری و قدرت گرفتن قسد ایفا کرد. حمایت نظامی، تسلیحاتی، اطلاعاتی و هوایی واشنگتن، بهویژه در جنگ علیه داعش، به قسد امکان داد به یکی از مهمترین نیروهای نظامی سوریه تبدیل شود و کنترل بخش بزرگی از شمال و شرق کشور را در اختیار بگیرد.
اما این حمایت، هرگز به معنای تعهد آمریکا به ایجاد یا حفظ یک دولت مستقل کردی در سوریه نبود. حتی در دورهای که همکاری واشنگتن با قسد به بالاترین سطح خود رسید، اولویت اصلی آمریکا مبارزه با داعش، جلوگیری از بازگشت آن و تأمین منافع امنیتی خود و متحدانش در منطقه بود. آمریکا از ترتیبات سیاسی و اداری موجود در شمال و شرق سوریه در حدی حمایت کرد که با اهداف امنیتی و منطقهایاش سازگار بود، اما این حمایت را نمیتوان معادل تضمین سیاسی برای تداوم دائمی آن ساختار دانست.
این واقعیت باید بدون تعارف پذیرفته شود: آمریکا قسد را بهعنوان شریکی مؤثر در جنگ علیه داعش میخواست، نه لزوماً بهعنوان پایهای برای تشکیل یک دولت کردی یا تضمین یک منطقه خودمختار دائمی در سوریه.
همین تفاوت، یکی از مهمترین درسهای تجربه قسد است. یک قدرت بزرگ ممکن است در یک مقطع تاریخی، به دلیل منافع مشترک، در کنار یک جنبش یا نیروی محلی قرار گیرد؛ اما این رابطه تا زمانی پایدار است که منافع دو طرف همپوشانی داشته باشد. هنگامی که تهدید اصلی، اولویتهای منطقهای یا محاسبات ژئوپلیتیکی تغییر کند، میزان و شکل حمایت نیز میتواند تغییر کند.
از این منظر، یکی از ضعفهای استراتژیک پروژه روژآوا این بود که قدرت نظامی و سیاسی بهدستآمده در سایه حمایت آمریکا، نتوانست به یک تضمین سیاسی مستقل و پایدار تبدیل شود. قسد در میدان جنگ توانست خود را به شریکی ضروری برای واشنگتن تبدیل کند، اما ضرورت نظامی الزاماً به معنای برخورداری از قدرت چانهزنی سیاسی نامحدود نبود.
با این حال، نباید این موضوع را نیز بهگونهای ساده تفسیر کرد که گویا آمریکا «به قسد خیانت کرد». در سیاست بینالملل، دولتها اساساً بر مبنای منافع خود تصمیم میگیرند و رابطه واشنگتن و قسد نیز از ابتدا رابطهای مبتنی بر منافع مشترک بود، نه یک پیمان برای تأسیس کشور یا تضمین آینده سیاسی کردها.
بنابراین، مسئله اصلی شاید نه این باشد که آیا آمریکا قابل اعتماد بود یا نه، بلکه این باشد که آیا یک نیروی محلی میتواند حمایت یک قدرت بزرگ را به ترتیبات سیاسی پایدار و مستقل تبدیل کند یا خیر. تجربه قسد نشان میدهد که پاسخ به این پرسش تا حد زیادی به توانایی آن نیرو برای ایجاد ائتلافهای چندجانبه، کسب مشروعیت داخلی و بینالمللی و تبدیل دستاوردهای نظامی به توافقهای سیاسی وابسته است.
در نهایت، تجربه قسد یک واقعیت تلخ اما مهم را یادآوری میکند: قدرت بزرگ میتواند به یک نیروی محلی کمک کند تا در یک جنگ پیروز شود، اما تضمینی وجود ندارد که همان قدرت، آینده سیاسی آن نیرو را نیز تضمین کند.
اروپا؛ حامی سیاسی، اما نه ضامن امنیتی
نقش اروپا در تحولات شمال و شرق سوریه را باید از نقش آمریکا متمایز کرد. کشورهای اروپایی، بهویژه فرانسه و بریتانیا، در ائتلاف بینالمللی علیه داعش با نیروهای محلی شمال و شرق سوریه همکاری داشتند و در سالهای گذشته نیز از گفتوگو با نمایندگان سیاسی کردهای سوریه و مشارکت آنان در روند سیاسی سوریه حمایت کردند. در کنار این نقش امنیتی و دیپلماتیک، اروپا از طریق کمکهای انسانی، حمایت از جامعه مدنی و تأکید بر حقوق اقلیتها، در شکلگیری محیط سیاسی پیرامون مسئله کردهای سوریه نیز اثرگذار بوده است.
با این حال، میان حمایت سیاسی و توانایی تضمین امنیتی فاصلهای جدی وجود داشت. دولتهای اروپایی، برخلاف آمریکا، نه حضور نظامی مستقلی در مقیاس و سطح تعهد آمریکا در شمال و شرق سوریه داشتند و نه آمادگی آن را نشان دادند که برای حفظ ساختار نظامی قسد وارد رویارویی مستقیم با ترکیه یا دولت مرکزی سوریه شوند. حتی کشورهایی که روابط نزدیکتری با نیروهای کردی داشتند، در نهایت منافع گستردهتر خود در روابط با ترکیه، ناتو و نظم امنیتی منطقه را نیز در محاسباتشان در نظر میگرفتند.
از این رو، اروپا برای کردهای سوریه شریکی مهم در عرصه سیاسی، دیپلماتیک و انسانی بود، اما ضامن بقای ساختار نظامی و سرزمینی آنان نبود. این محدودیت اهمیت ویژهای دارد، زیرا نشان میدهد که حمایت سیاسی اروپا، هرچند میتواند در به رسمیت شناخته شدن حقوق کردها و حضور آنان در روند سیاسی مؤثر باشد، الزاماً قادر نیست در لحظه بحران، موازنه نظامی موجود را حفظ کند.
در واقع، تجربه اروپا نیز همان مسئلهای را برجسته میکند که در مورد آمریکا دیده شد: قدرتهای خارجی ممکن است از حقوق سیاسی و فرهنگی کردها حمایت کنند، اما این حمایت لزوماً به معنای تعهد برای حفظ یک ساختار سیاسی یا نظامی مستقل نیست. اروپا در بهترین حالت میتواند برای حقوق کردها در سوریه نقش یک حامی و میانجی داشته باشد؛ اما تصمیم نهایی درباره جایگاه آنان به میزان زیادی به توازن قدرت میان دمشق، کردها، ترکیه و دیگر بازیگران منطقهای وابسته خواهد بود.
بنابراین، نقش اروپا را نباید دستکم گرفت، اما نباید آن را نیز بیش از اندازه بزرگ کرد. اروپا میتوانست به کردها کمک کند تا دستاوردهای خود را به زبان دیپلماسی، حقوق و مشارکت سیاسی ترجمه کنند؛ اما نمیتوانست و نمیخواست بهتنهایی از ساختار نظامی آنان دفاع کند.
و شاید مهمترین درس این بخش همان باشد که در مورد آمریکا نیز مطرح شد: حمایت خارجی زمانی به دستاورد پایدار تبدیل میشود که یک نیروی سیاسی بتواند آن حمایت را به نهادهای داخلی، مشروعیت سیاسی و تضمینهای حقوقی تبدیل کند.
روسیه؛ از بازیگر اصلی سوریه تا نقش ثانویه
روسیه در سالهای جنگ سوریه یکی از مهمترین بازیگران خارجی این کشور بود و با مداخله نظامی خود در سال ۲۰۱۵ نقشی تعیینکننده در حفظ حکومت بشار اسد و تغییر موازنه جنگ ایفا کرد. مسکو در تمام این سالها بر تمامیت ارضی سوریه و حفظ حاکمیت دولت مرکزی تأکید داشت و با شکلگیری هرگونه تجزیه رسمی یا ایجاد دولتهای مستقل در خاک سوریه مخالفت میکرد.
با این حال، جایگاه روسیه پس از سقوط حکومت بشار اسد و ورود سوریه به مرحلهای جدید از بازسازی سیاسی، دستخوش تغییر اساسی شده است. مسکو دیگر همان قدرت تعیینکنندهای نیست که در سالهای جنگ میتوانست بهطور مستقیم بر موازنه نظامی و سیاسی سوریه اثر بگذارد. در معادله جدید، نقش ترکیه، آمریکا، دولت مرکزی سوریه و بازیگران محلی، بهویژه نیروهای کردی، پررنگتر شده است.
از منظر اصول سیاست روسیه، پایان ساختارهای مسلح مستقل و بازگشت مناطق مختلف به حاکمیت دولت مرکزی سوریه، در ظاهر با تأکید سنتی مسکو بر تمامیت ارضی این کشور سازگار است. از این منظر، ادغام قسد در ساختارهای دولتی میتواند با موضعی که روسیه طی سالهای گذشته درباره وحدت سرزمینی سوریه اتخاذ کرده بود، همخوانی داشته باشد.
اما رابطه روسیه با مسئله کردی هیچگاه صرفاً بر پایه مخالفت با خودمختاری یا حمایت از دمشق تعریف نشده بود. مسکو در مقاطع مختلف تلاش کرده است از روابط خود با کردهای سوریه بهعنوان یکی از ابزارهای چانهزنی در برابر دمشق، آنکارا و واشنگتن استفاده کند. از همین رو، روسیه همزمان میتوانست بر تمامیت ارضی سوریه تأکید کند و در عین حال با نمایندگان کردها گفتوگو داشته باشد.
این ویژگی، بخشی از منطق سنتی سیاست خارجی روسیه در خاورمیانه است: حفظ ارتباط با طیفهای مختلف بازیگران و جلوگیری از حذف شدن از معادله، حتی زمانی که موضع رسمی مسکو از یک طرف درگیر حمایت میکند.
با این حال، نباید در نقش روسیه در تحولات اخیر اغراق کرد. پایان ساختار نظامی مستقل قسد را نمیتوان عمدتاً نتیجه ابتکار مسکو دانست. تحولات جدید بیشتر حاصل تغییر موازنه قدرت در سوریه و تعامل میان دمشق، آنکارا، واشنگتن و بازیگران کردی بوده است؛ در حالی که روسیه، در مقایسه با دوره جنگ، ظرفیت کمتری برای تعیین مستقیم نتیجه این روند دارد.
با وجود این، کاهش وزن روسیه به معنای حذف آن از معادله سوریه نیست. مسکو همچنان میتواند از روابط خود با دمشق و دیگر بازیگران منطقهای برای حفظ بخشی از نفوذ خود استفاده کند و در صورت تثبیت نظم سیاسی جدید، تلاش خواهد کرد جایگاهی در ساختار امنیتی و ژئوپلیتیکی سوریه برای خود حفظ کند.
از این منظر، روسیه در تحولات اخیر نه برنده اصلی است و نه بازنده اصلی. پایان ساختار نظامی مستقل قسد با اصل تمامیت ارضی مورد حمایت مسکو سازگار است، اما کاهش نفوذ روسیه در سوریه باعث شده این تحول بیش از آنکه محصول سیاست روسیه باشد، نتیجه موازنه جدیدی باشد که پس از پایان دوره اسد شکل گرفته است.
روسیه شاید نفوذ سابق خود را در سوریه از دست داده باشد، اما هنوز آنقدر قدرتمند است که نتوان آن را از معادله آینده این کشور حذف کرد.
ایران؛ نگرانی از پیامدهای کردی
ایران نیز نمیتواند نسبت به تحولات سوریه بیتفاوت باشد. سوریه برای تهران تنها یک پرونده خارجی نیست؛ بلکه بخشی از معادله امنیتی و ژئوپلیتیکی گستردهتری است که در آن روابط ایران با ترکیه، جایگاه بازیگران کردی و آینده نفوذ منطقهای تهران به یکدیگر پیوند میخورند.
ایران بهطور سنتی با تجزیه سوریه و شکلگیری ساختارهای مسلح مستقل در این کشور مخالف بوده و اصل تمامیت ارضی سوریه را مورد تأکید قرار داده است. از این منظر، پایان یک ساختار نظامی مستقل کردی در شمال و شرق سوریه، در سطح رسمی، با نگرانی تهران درباره تجزیه و چندپارگی دولتهای منطقه سازگار است.
اما مسئله برای ایران یک بعد داخلی نیز دارد. هر تحول مهم در یکی از بخشهای کردستان میتواند در میان کردهای ایران بازتاب پیدا کند؛ بهویژه زمانی که این تحول با مفاهیمی مانند خودمدیریتی، حقوق زبانی و فرهنگی، مشارکت سیاسی و سازمانیابی اجتماعی پیوند خورده باشد. از این رو، تهران تحولات کردی در سوریه را صرفاً از زاویه روابط خارجی خود با دمشق دنبال نمیکند، بلکه پیامدهای احتمالی آن بر محیط سیاسی و امنیتی داخل ایران را نیز در نظر میگیرد.
با این حال، نباید تجربه کردهای سوریه را با کردهای ایران یکسان دانست. تاریخ شکلگیری هویت سیاسی، ساختار جمعیتی، نظام حکمرانی، جغرافیا، روابط خارجی، تجربه سازمانهای سیاسی و شرایط اجتماعی کردهای دو کشور تفاوتهای اساسی دارد. حتی میان جریانهای سیاسی کردی در خود ایران نیز درباره تجربه روژآوا، اهداف سیاسی و شیوه دستیابی به حقوق کردی اتفاق نظر وجود ندارد.
از این رو، تأثیر روژآوا بر کردهای ایران را نباید صرفاً به معنای «سرایت یک مدل سیاسی» تفسیر کرد. آنچه احتمالاً اهمیت بیشتری دارد، تأثیر گفتمانی و تجربی آن است: اینکه آیا میتوان بدون تشکیل دولت مستقل، حقوق فرهنگی و زبانی، مشارکت سیاسی و اشکال مختلف خودمدیریتی را در چارچوب یک کشور چندقومیتی تثبیت کرد.
در این معنا، پایان ساختار نظامی قسد نیز برای کردهای ایران یک پیام دوگانه دارد. از یک سو نشان میدهد که تکیه بر یک قدرت خارجی و اتکا به برتری نظامی، لزوماً تضمینکننده دستاورد سیاسی بلندمدت نیست؛ از سوی دیگر، نشان میدهد که بخشی از مطالبات یک جامعه میتواند پس از پایان یک ساختار نظامی، به عرصه سیاست، قانون و نهادهای مدنی منتقل شود.
بنابراین، تجربه روژآوا برای کردهای ایران بیش از آنکه نسخهای قابل کپی باشد، تجربهای قابل مطالعه و نقد است. درس اصلی آن شاید نه در مدل نظامی قسد، بلکه در این پرسش نهفته باشد که یک جنبش کردی چگونه میتواند میان هویت، حقوق شهروندی، مطالبات جمعی، واقعیتهای ژئوپلیتیکی و ضرورتهای دولتسازی تعادل برقرار کند.
و از این منظر، آنچه در سوریه رخ داده است، برای کردهای ایران نه یک «پیروزی» یا «شکست» قابل انتقال، بلکه یک تجربه تاریخی برای بازاندیشی در رابطه میان قدرت نظامی، حمایت خارجی و مبارزه سیاسی و مدنی است.
اقلیم کردستان؛ میان آرمان کردی و واقعگرایی منطقهای
اقلیم کردستان عراق در این میان موقعیتی متفاوت دارد. اربیل از یک سو با مسئله کردهای سوریه پیوندی سیاسی، تاریخی و عاطفی دارد و از سوی دیگر، محدودیتهای ژئوپلیتیکی منطقه را بهخوبی میشناسد. تجربه اقلیم طی چند دهه گذشته نشان داده است که دستیابی به یک موقعیت سیاسی پایدار برای کردها، تنها به قدرت نظامی یا حمایت اجتماعی وابسته نیست؛ بلکه به میزان زیادی به رابطه با دولت مرکزی، کشورهای همسایه و قدرتهای بزرگ نیز بستگی دارد.
از همین منظر، اقلیم کردستان در قبال تحولات شمال و شرق سوریه تلاش کرده است میان حمایت از حقوق کردهای سوریه و واقعیتهای سیاسی و امنیتی منطقه تعادل برقرار کند. نقش اربیل در گفتوگوهای میان جریانهای کردی و تلاش برای نزدیک کردن مواضع آنان با دمشق نشان داده است که اقلیم میتواند، دستکم در مقاطعی، نقش میانجی و تسهیلکننده داشته باشد. تأکید مقامات اقلیم بر ضرورت هماهنگی و وحدت جریانهای کردی و تماسهای سیاسی آنان با طرفهای سوری نیز بخشی از همین رویکرد بوده است.
اما ظرفیت اربیل نیز محدود است. اقلیم کردستان عراق، با وجود برخورداری از جایگاه فدرال و نهادهای سیاسی و اجرایی تثبیتشده، خود در محیطی ژئوپلیتیکی قرار دارد که امنیت، اقتصاد و آزادی عمل سیاسی آن به روابط پیچیده با بغداد، آنکارا، تهران و واشنگتن وابسته است. از این رو، اقلیم نمیتواند در قبال مسئله کردهای سوریه صرفاً بر اساس همبستگی قومی عمل کند؛ بلکه ناچار است ملاحظات امنیتی، اقتصادی و دیپلماتیک خود را نیز در نظر بگیرد.
این واقعیت، تجربه اقلیم را برای کردهای سوریه همزمان به یک نمونه و یک هشدار تبدیل میکند. نمونه از آن جهت که نشان میدهد یک ساختار سیاسی کردی میتواند در چارچوب یک کشور موجود و بر اساس ترتیبات فدرال، نهادهای سیاسی و حقوقی خود را ایجاد و تثبیت کند؛ و هشدار از آن جهت که حتی برخورداری از جایگاهی فدرال و نهادهای سیاسی تثبیتشده نیز به معنای برخورداری از آزادی عمل نامحدود نیست.
تجربه اقلیم نشان داده است که قدرت سیاسی کردها زمانی پایدارتر میشود که از صرف قدرت نظامی فراتر رود و به نهادهای سیاسی، حقوقی، اقتصادی و دیپلماتیک تبدیل شود. نیروی نظامی میتواند امنیت ایجاد کند و از یک جغرافیا دفاع کند، اما تبدیل این قدرت به یک دستاورد سیاسی پایدار نیازمند نهادهای مشروع، منابع اقتصادی، توافقات حقوقی و توانایی برقراری روابط متوازن با بازیگران منطقهای و بینالمللی است.
در عین حال، تجربه اقلیم نشان میدهد که حتی یک ساختار فدرالِ بهرسمیتشناختهشده نیز برای حفظ موقعیت خود ناچار است دائماً میان منافع و فشارهای بازیگران مختلف موازنه برقرار کند. رابطه اقلیم با بغداد، اختلافات بر سر اختیارات، منابع و مناطق مورد مناقشه و همچنین وابستگیهای اقتصادی و امنیتی به همسایگان، همگی نشان میدهند که بهرسمیتشناختهشدن حقوق سیاسی در قانون، پایان چالشهای قدرت نیست.
از این منظر، اقلیم کردستان نه میتواند الگوی کاملی برای روژآوا باشد و نه تجربه آن را میتوان عیناً به سوریه منتقل کرد. ساختار سیاسی عراق، قانون اساسی آن، تاریخ روابط بغداد و اربیل و شرایط ژئوپلیتیکی اقلیم با وضعیت سوریه تفاوتهای اساسی دارد. با این حال، تجربه اقلیم یک درس مهم برای کردهای سوریه دارد: قدرت سیاسی پایدار زمانی شکل میگیرد که دستاوردهای یک جامعه در قالب نهاد، قانون و توافق سیاسی تثبیت شوند و بتوانند در برابر تغییر موازنههای منطقهای دوام بیاورند.
از همین رو، نقش اقلیم در پرونده سوریه را نباید صرفاً با میزان حمایت آن از قسد سنجید. اهمیت واقعی اربیل در این است که میتواند میان تجربه تاریخی کردها و الزامات واقعگرایی منطقهای پل بزند و در تبدیل یک عقبنشینی نظامی به یک توافق سیاسی، در حد ظرفیت خود، نقش تسهیلکننده ایفا کند.
اقلیم کردستان شاید نتواند سرنوشت کردهای سوریه را تعیین کند، اما تجربه آن نشان میدهد که بقای یک دستاورد کردی بیش از آنکه فقط به قدرت نظامی وابسته باشد، به توانایی تبدیل آن قدرت به نهاد، قانون، مشروعیت و دیپلماسی وابسته است.
کردها؛ میان دستاوردهای بزرگ و خطاهای راهبردی
تحلیل منصفانه تحولات شمال و شرق سوریه نباید تمام مسئولیت پایان ساختار نظامی مستقل قسد را متوجه دمشق، ترکیه، ایران یا آمریکا کند. همانگونه که باید نقش فشارهای خارجی و تغییر موازنه منطقهای را دید، لازم است خود جریان کردی نیز سهمی از مسئولیت در قبال نتیجهای که امروز با آن روبهروست بپذیرد.
قسد طی بیش از یک دهه توانست در شرایطی استثنایی، نیروی نظامی قدرتمندی ایجاد کند، بخش بزرگی از شمال و شرق سوریه را اداره کند و به بازیگری مهم در معادلات داخلی و بینالمللی سوریه تبدیل شود. بنابراین، مسئله این نیست که تجربه روژآوا را یک شکست کامل بدانیم؛ مسئله این است که چرا این قدرت نظامی و سیاسی نتوانست به همان اندازه به یک توافق سیاسی پایدار و تضمینشده تبدیل شود.
یکی از مهمترین ضعفها، نبود یک اجماع کردی پایدار بود. جریانهای سیاسی کردی سوریه در بسیاری از مسائل با یکدیگر اختلاف داشتند و شکاف میان PYD و احزاب نزدیک به اقلیم کردستان، در کنار رقابتهای داخلی بر سر نمایندگی سیاسی کردها، موجب شد کردهای سوریه همیشه نتوانند با یک صدای واحد در برابر دمشق و بازیگران خارجی ظاهر شوند.
این اختلافات فقط یک مسئله داخلی نبود. در سیاست، توانایی مذاکره تا حد زیادی به این بستگی دارد که یک جامعه تا چه اندازه بتواند بر سر حداقل مطالبات مشترک به توافق برسد. هرچه شکاف در میان نیروهای کردی بیشتر باشد، قدرت چانهزنی آنان در برابر بازیگران قدرتمندتر نیز محدودتر میشود.
مسئله دوم، رابطه پیچیده میان قسد، PYD و PKK بود. از نظر سازمانی و حقوقی، نمیتوان این سه ساختار را بهسادگی یکی دانست و هرگونه تحلیل دقیق باید تفاوتهای آنها را در نظر بگیرد. اما از سوی دیگر، نمیتوان واقعیت سیاسی و امنیتی را نیز نادیده گرفت: ترکیه میان PKK و ساختارهای اصلی نظامی کردی در سوریه پیوندی عمیق میدید و همین برداشت، تأثیر مهمی بر سیاست آنکارا داشت. این مسئله در نهایت بر محاسبات آمریکا و دیگر کشورهای غربی نیز بیتأثیر نبود.
مشکل سوم، دشواری تبدیل قدرت نظامی به مشروعیت سیاسی فراگیر بود. قسد توانست در میدان جنگ پیروز شود و سرزمین وسیعی را تحت کنترل خود قرار دهد، اما کنترل سرزمین با داشتن یک قرارداد سیاسی پایدار با دولت مرکزی، همسایگان و جامعه بینالمللی یکسان نیست. قدرت نظامی میتواند زمان و فضای لازم برای مذاکره ایجاد کند، اما اگر این قدرت در زمان مناسب به توافق سیاسی و حقوقی تبدیل نشود، ممکن است با تغییر موازنه قدرت، بخش مهمی از آن دستاوردها از میان برود.
در اینجا یکی از مهمترین پرسشهای تاریخی درباره تجربه روژآوا مطرح میشود: آیا جنبش کردی برای «روز بعد از داعش» به اندازه کافی آماده بود؟
جنگ با داعش، هرچقدر هم طولانی و خونین، نمیتوانست برای همیشه ادامه پیدا کند. شکست داعش، با توجه به روند جنگ، دیر یا زود محتمل بود و پس از آن، پرسش اصلی دیگر این نبود که چه کسی میتواند داعش را شکست دهد؛ بلکه این بود که چه کسی و با چه ترتیباتی قرار است نظم سیاسی و امنیتی پس از داعش را تعیین کند.
قسد در مرحله جنگ توانست اهمیت خود را به آمریکا و ائتلاف بینالمللی ثابت کند؛ اما مرحله پس از جنگ نیازمند چیزی متفاوت بود: اجماع کردی، توافق با دمشق، مدیریت رابطه با ترکیه، ایجاد مشروعیت سیاسی گستردهتر و تبدیل ساختارهای موجود به ترتیباتی که بتوانند در برابر تغییر سیاست قدرتهای خارجی دوام بیاورند.
از این منظر، یکی از خطاهای راهبردی احتمالی جنبش کردی این بود که موفقیت در میدان نظامی را تا اندازهای معادل افزایش قدرت سیاسی پایدار تصور کرد. در حالی که این دو الزاماً یکی نیستند. قدرت نظامی میتواند یک فرصت تاریخی ایجاد کند، اما تنها نهادسازی، دیپلماسی، اجماع داخلی و توافق سیاسی میتوانند آن فرصت را به یک دستاورد ماندگار تبدیل کنند.
با این همه، مسئولیتپذیری داخلی نباید به سرزنش سادهانگارانه کردها تبدیل شود. تصمیمهای آنان در خلأ گرفته نمیشد. آنها همزمان با داعش، ترکیه، دولت سوریه، اختلافات کردی، رقابت قدرتهای منطقهای و تغییر مواضع متحدان خارجی مواجه بودند. بنابراین، مسئولیتپذیری به معنای نادیده گرفتن فشارهای خارجی نیست؛ به معنای پذیرفتن این واقعیت است که بخشی از نتیجه نیز حاصل انتخابهای خود بازیگران کردی بوده است.
تجربه روژآوا از این منظر شاید بیش از آنکه داستان یک شکست یا پیروزی مطلق باشد، داستان فرصتی تاریخی باشد که بخشی از آن به دست آمد و بخشی از آن از دست رفت.
و اکنون پرسش اصلی دیگر این نیست که چرا قسد نتوانست برای همیشه مستقل بماند؛ بلکه این است که آیا کردهای سوریه میتوانند از قدرت و تجربهای که طی بیش از یک دهه به دست آوردهاند، برای تثبیت حقوق سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خود در نظم جدید سوریه استفاده کنند؟
این پرسش، در نهایت، تعیین خواهد کرد که تاریخ درباره تجربه روژآوا از آن بهعنوان یک شکست یاد خواهد کرد، دستاوردی ناقص و ناتمام، یا مرحلهای تاریخی که بخشی از دستاوردهایش در قالبی متفاوت ادامه پیدا کرد.
کردستان ایران؛ روژآوا چه درسی برای جنبش کردی دارد؟
تجربه روژآوا برای جریانهای سیاسی کردستان ایران نیز قابل توجه است؛ نه بهعنوان الگویی که بتوان آن را عیناً تکرار کرد، بلکه بهعنوان تجربهای که میتوان از دستاوردها، محدودیتها و خطاهای آن درس گرفت. تفاوتهای تاریخی، سیاسی، اجتماعی و ژئوپلیتیکی میان سوریه و ایران به اندازهای جدی است که هرگونه مقایسه مستقیم یا تلاش برای انتقال مکانیکی مدل روژآوا میتواند گمراهکننده باشد.
با این حال، یکی از مهمترین درسهای این تجربه آن است که قدرت نظامی، بهتنهایی تضمینکننده دستاورد سیاسی پایدار نیست. روژآوا نشان داد که یک جنبش کردی میتواند در شرایط تاریخی مناسب به قدرت نظامی، سرزمینی و سیاسی قابل توجهی دست یابد؛ اما همچنین نشان داد که این قدرت، اگر بیش از اندازه به حمایت یک قدرت خارجی، شرایط جنگی و یک موازنه ژئوپلیتیکی خاص وابسته باشد، ممکن است با تغییر شرایط بهسرعت محدود شود.
از این منظر، شاید مهمترین درس برای جریانهای سیاسی کردستان ایران نه تجربه نظامی قسد، بلکه تجربه نهادسازی، مشارکت اجتماعی، ایجاد مشروعیت، دیپلماسی و تلاش برای دستیابی به حداقلی از اجماع سیاسی باشد. تجربه سوریه نشان داد که قدرت یک جنبش فقط در توانایی آن برای مقاومت یا کنترل سرزمین خلاصه نمیشود؛ بلکه در توانایی آن برای تبدیل قدرت اجتماعی و سیاسی به نهادهایی پایدار و قابل دفاع نیز سنجیده میشود.
این تجربه همچنین میتواند به بحث دیرینه میان جریانهای مختلف کردی درباره نسبت میان مبارزه مسلحانه و فعالیت سیاسی و مدنی، رقابت و همکاری میان احزاب، وحدت در عین حفظ تفاوتهای سیاسی، و میزان اتکا به قدرتهای خارجی ابعاد تازهای بدهد.
در این میان، شاید یکی از مهمترین پرسشها برای جنبش کردی در ایران این نباشد که «چگونه میتوان روژآوا را تکرار کرد؟»، بلکه این باشد که کدام بخش از تجربه روژآوا قابل انتقال است و کدام بخش محصول شرایط استثنایی جنگ سوریه بود و دیگر قابل تکرار نیست.
پاسخ به این پرسش اهمیت زیادی دارد. زیرا تجربه روژآوا همزمان دو پیام متفاوت دارد: از یک سو نشان میدهد که یک جنبش کردی میتواند در شرایط مناسب به سطحی قابل توجه از سازمانیابی، نهادسازی و قدرت سیاسی برسد؛ و از سوی دیگر هشدار میدهد که هیچ دستاوردی، تا زمانی که پشتوانه اجتماعی، سیاسی، حقوقی و نهادی کافی پیدا نکرده باشد، از تغییر موازنه قدرت مصون نیست.
از این منظر، شاید مهمترین میراث روژآوا برای کردهای ایران نه یک مدل حکمرانی، نه یک الگوی نظامی و نه یک نسخه آماده سیاسی باشد؛ بلکه یک تجربه تاریخی درباره فرصتها و محدودیتهای قدرت کردی در خاورمیانه معاصر است.
و شاید همینجا یکی از تفاوتهای مهم میان «آرمان سیاسی» و «استراتژی سیاسی» آشکار میشود: آرمان میتواند افق یک جنبش را تعیین کند، اما استراتژی باید بتواند آن آرمان را با واقعیتهای قدرت، جامعه، جغرافیا و موازنههای منطقهای پیوند دهد.
آیا روژآوا شکست خورد؟
پاسخ به این پرسش بیش از آنکه ساده باشد، به این بستگی دارد که «روژآوا» را چگونه تعریف کنیم.
اگر روژآوا را پروژهای برای ایجاد و حفظ یک ساختار مستقل سیاسی، نظامی و اداری در شمال و شرق سوریه بدانیم، آنگاه میتوان گفت این پروژه در شکل اولیه خود با شکست جدی روبهرو شده است. قسد دیگر آن نیروی مستقلی نیست که بتواند مانند گذشته خارج از چارچوب دولت مرکزی عمل کند؛ روند ادغام نیروها و نهادهای اداری در ساختار دولت سوریه در حال پیش رفتن است و دمشق نیز در مقایسه با گذشته کنترل بیشتری بر مناطق و منابع استراتژیک به دست آورده است. در همین حال، ترکیه نیز به یکی از مهمترین اهداف امنیتی خود، یعنی پایان دادن به وجود یک نیروی مسلح کردی مستقل در امتداد مرزهایش، نزدیکتر شده است.
از این منظر، پنهان کردن واقعیت به سود هیچ تحلیلی نیست: روژآوا در قالبی که طی بیش از یک دهه شکل گرفته بود، دیگر وجود ندارد. اما آیا از این واقعیت میتوان نتیجه گرفت که «روژآوا شکست خورده است»؟
اگر روژآوا را نه صرفاً مجموعهای از نیروها و نهادهای سیاسی، بلکه تجربهای سیاسی و اجتماعی بدانیم، پاسخ دیگر به این سادگی نیست.
جامعهای که طی بیش از یک دهه تجربهای متفاوت از اداره محلی، سازمانیابی اجتماعی، مشارکت سیاسی، آموزش، روابط میان گروههای قومی و مذهبی و نقش زنان در ساختارهای اجتماعی و سیاسی را تجربه کرده است، با انحلال یا ادغام یک سازمان نظامی از تاریخ حذف نمیشود.
قسد میتواند منحل یا در ساختاری دیگر ادغام شود، اما مسئله کردی همچنان پابرجا بماند. ساختار نظامی میتواند تغییر کند، اما مطالبات سیاسی و فرهنگی یک جامعه میتواند ادامه پیدا کند. نهادهای موجود ممکن است شکل خود را از دست بدهند، اما بخشی از تجربه و سرمایه اجتماعی ایجاد شده طی این سالها میتواند در قالبهای دیگری بازتولید شود.
از این منظر، شکست یک سازمان الزاماً شکست یک جامعه نیست.
اما روی دیگر این گزاره نیز اهمیت دارد: بقای مطالبات اجتماعی و هویتی کردها بهخودیخود به معنای موفقیت پروژه سیاسی روژآوا نیز نیست. اگر نهادهای خودمدیریتی، حقوق زبانی و فرهنگی، مشارکت سیاسی و بخش مهمی از دستاوردهای اجتماعی این تجربه در نظم جدید سوریه از میان برود، نمیتوان صرفاً با استناد به تداوم مطالبات این جامعه، از موفقیت روژآوا سخن گفت.
بنابراین، داوری تاریخی درباره روژآوا هنوز بهطور کامل ممکن نیست. آنچه امروز میتوان با اطمینان بیشتری گفت این است که یک مرحله از تجربه روژآوا پایان یافته است؛ اما اینکه این پایان، شکست کامل یک پروژه سیاسی باشد یا انتقال بخشی از دستاوردهای آن به شکل و چارچوبی جدید، هنوز به چگونگی اجرای توافقها و آینده رابطه کردها با دولت سوریه بستگی دارد.
به همین دلیل، شاید دقیقترین توصیف در مقطع کنونی نه «پیروزی» باشد و نه «شکست کامل»، بلکه پایان یک شکل از قدرت و آغاز آزمونی جدید برای حفظ دستاوردهای آن باشد.
اکنون میدان اصلی مبارزه دیگر لزوماً میدان جنگ نیست؛ میدان قانون، سیاست، نهادسازی، آموزش، فرهنگ و مشارکت در ساختار دولت سوریه است.
و اینجاست که سرنوشت واقعی تجربه روژآوا مشخص خواهد شد: آیا کردهای سوریه میتوانند بدون داشتن یک ساختار نظامی مستقل، بخشی از دستاوردهای سیاسی و اجتماعی بیش از یک دهه گذشته را حفظ و تثبیت کنند؟
پاسخ به همین پرسش در نهایت تعیین خواهد کرد که تاریخ از روژآوا چگونه یاد خواهد کرد: بهعنوان یک شکست، یک دستاورد ناقص، یا تجربهای تاریخی که بخشی از دستاوردهایش در قالبی جدید ادامه یافت.
مظلوم کوبانی؛ میان میراث نظامی و انتخاب سیاسی
شاید منصفانهترین قضاوت درباره مظلوم کوبانی این باشد که او را نه قهرمانی بیخطا بدانیم و نه شکستخوردهای مطلق. او رهبری بود که در یکی از پیچیدهترین و پرآشوبترین دورههای تاریخ معاصر سوریه توانست قسد را به مهمترین نیروی نظامی کردی در این کشور تبدیل کند و برای کردهای سوریه موقعیتی سیاسی و نظامی ایجاد کند که تا پیش از آن سابقه نداشت.
اما همین رهبر، در مرحلهای دیگر از این مسیر، ناگزیر شد بخشی از قدرت نظامی و ساختار مستقلی را که طی سالها شکل گرفته بود، در چارچوب توافق با دمشق واگذار کند. این تناقض بخشی جداییناپذیر از کارنامه اوست و نمیتوان آن را از تاریخ حذف کرد؛ همانگونه که نمیتوان دستاوردهای دوره رهبری او را نیز نادیده گرفت.
اکنون مسئله اصلی دیگر این نیست که مظلوم کوبانی در گذشته چه میزان قدرت نظامی ایجاد کرد؛ بلکه این است که آیا میتواند در مرحله جدید، بخشی از آن قدرت و سرمایه سیاسی را به دستاوردهایی پایدار در حوزه حقوق، مشارکت سیاسی، فرهنگ، آموزش و جایگاه کردها در ساختار جدید سوریه تبدیل کند.
اگر چنین شود، تصمیم او برای ادغام قسد میتواند در آینده بهعنوان یک عقبنشینی تاکتیکی برای حفظ بخشی از دستاوردهای استراتژیک ارزیابی شود؛ تصمیمی دشوار که در شرایط تغییر موازنه قدرت، امکان حفظ بخشی از سرمایه سیاسی و اجتماعی کردها را فراهم کرده است.
اما اگر این ادغام در عمل به از دست رفتن تدریجی حقوق، نهادها و قدرت چانهزنی کردها منجر شود، همین تصمیم ممکن است در نگاه تاریخی بهعنوان پایان یک فرصت مهم سیاسی ارزیابی شود.
از این رو، قضاوت نهایی درباره مظلوم کوبانی هنوز زود است. بخش مهمی از کارنامه او اکنون در گذشته ثبت شده، اما نتیجه تعیینکننده تصمیم امروز او در سالهای آینده روشن خواهد شد؛ زمانی که مشخص شود آیا توانسته است قدرت و سرمایهای را که طی بیش از یک دهه مبارزه و اداره مناطق شمال و شرق سوریه به دست آمده بود، به دستاوردهای سیاسی، نهادی و حقوقی پایدار تبدیل کند یا نه.
در نهایت، کارنامه کوبانی نه فقط با سرنوشت قسد، بلکه با سرنوشت دستاوردهایی سنجیده خواهد شد که این نیرو طی بیش از یک دهه برای کردهای سوریه ایجاد کرد. اگر این دستاوردها در نظم سیاسی جدید سوریه حفظ و تثبیت شوند، تصمیم عبدی میتواند بهعنوان انتخابی واقعگرایانه در شرایطی دشوار تفسیر شود؛ اما اگر این دستاوردها نیز همراه با ساختار نظامی قسد از میان بروند، ارزیابی تاریخی از این تصمیم بسیار سختتر خواهد بود.
از این منظر، قضاوت درباره مظلوم کوبانی هنوز پایان نیافته است؛ زیرا بخشی از کارنامه او دیگر در میدان جنگ نوشته نمیشود، بلکه در میدان سیاست، نهادسازی و حقوق تعیین خواهد شد.
پس از ادغام؛ پنج سناریو برای آینده کردهای سوریه
اکنون که روند ادغام قسد در ساختار دولت سوریه وارد مرحله اجرایی شده و با انتصاب مظلوم کوبانی بهعنوان مشاور ریاست جمهوری و مطرح شدن ترتیبات جدید درباره حقوق فرهنگی و آموزش زبان کردی، مسئله دیگر این نیست که آیا ادغام انجام خواهد شد یا نه. ادغام، دستکم در سطح ساختار نظامی، آغاز شده است. پرسش اصلی اکنون این است که این ادغام در نهایت چه نوع رابطهای میان کردهای سوریه و دولت مرکزی ایجاد خواهد کرد و چه میزان از دستاوردهای سیاسی و اجتماعی سالهای گذشته حفظ خواهد شد.
بر این اساس، میتوان پنج سناریوی اصلی را برای مرحله پس از ادغام تصور کرد؛ سناریوهایی که الزاماً از یکدیگر جدا نیستند و حتی ممکن است در طول زمان به یکدیگر تبدیل شوند.
سناریوی نخست؛ ادغام موفق و تثبیت حقوق کردها.
در این سناریو، پایان ساختار نظامی مستقل قسد با حذف سیاسی کردها همراه نمیشود. نیروهای کردی در ساختارهای نظامی جدید حضور مؤثر پیدا میکنند و شخصیتها و جریانهای سیاسی کرد نیز در نهادهای تصمیمگیری سوریه سهم واقعی به دست میآورند. در کنار آن، حقوق فرهنگی و زبانی کردها، از جمله آموزش زبان کردی، در چارچوب قانون تثبیت میشود. در چنین وضعیتی، ادغام قسد میتواند نه پایان دستاوردهای کردها، بلکه انتقال آنها از یک ساختار مستقل نظامی ـ اداری به ترتیبات سیاسی و حقوقی جدید در چارچوب سوریه واحد تلقی شود.
سناریوی دوم؛ ادغام نظامی، بدون ادغام سیاسی واقعی.
در این حالت، قسد بهعنوان نیرویی مستقل پایان مییابد و نیروهای آن در ساختارهای دولتی ادغام میشوند، اما این تحول با مشارکت واقعی و متناسب کردها در ساختار سیاسی همراه نمیشود. ممکن است برخی حقوق فرهنگی به رسمیت شناخته شوند، اما کردها در تصمیمگیریهای کلان سیاسی و امنیتی نقش محدودی داشته باشند. در چنین شرایطی، بخش نظامی مسئله حل شده است، اما مسئله سیاسی همچنان باقی میماند و مطالبات کردی از میدان نظامی به عرصه سیاست، جامعه و حقوق منتقل خواهد شد.
سناریوی سوم؛ بازگشت تمرکزگرایی و فرسایش تدریجی دستاوردها.
ممکن است در مرحله نخست، دمشق برخی امتیازات سیاسی و فرهنگی را بپذیرد، اما پس از تثبیت حاکمیت مرکزی، روندی تدریجی به سوی تمرکزگرایی شکل بگیرد. اگر وعدههای مربوط به حقوق کردها، مشارکت سیاسی و اداره محلی در عمل محدود شوند، بیاعتمادی میتواند دوباره افزایش یابد. در این حالت، شاید در کوتاهمدت جنگی رخ ندهد، اما شکاف میان مرکز و شمال و شرق سوریه میتواند به بحرانی سیاسی و اجتماعی در بلندمدت تبدیل شود. تجربه سوریه نشان داده است که پایان یک ساختار نظامی لزوماً به معنای پایان مسئلهای نیست که ریشههای اجتماعی و سیاسی دارد.
سناریوی چهارم؛ سوریه واحد اما غیرمتمرکز.
یکی از گزینههای مهم میتواند شکلگیری سوریهای واحد با ساختاری غیرمتمرکز باشد؛ کشوری با ارتش و سیاست خارجی واحد، اما با اختیارات گستردهتر برای مناطق و جوامع محلی در حوزههایی مانند اداره محلی، فرهنگ، آموزش و توسعه اقتصادی. چنین مدلی میتواند میان خواست دمشق برای حفظ حاکمیت ملی و خواست کردها برای حفظ بخشی از دستاوردهای خودمدیریتی نوعی مصالحه ایجاد کند. البته تحقق آن نیازمند توافقی روشن درباره حدود اختیارات مرکز و مناطق و مهمتر از آن، تضمینهای حقوقی قابل اتکا خواهد بود.
سناریوی پنجم؛ شکست در اجرای توافق و بازگشت تنش.
بدترین حالت آن است که توافق در مرحله اجرا با شکست جدی مواجه شود. اگر یکی از طرفین احساس کند که تعهدات طرف مقابل عملی نشده یا توازن موجود دیگر منافع او را تأمین نمیکند، ممکن است تنشهای سیاسی و حتی نظامی دوباره افزایش یابد. چنین وضعیتی نهتنها دستاوردهای کردها را تهدید خواهد کرد، بلکه روند دولتسازی در سوریه را نیز با بحران تازهای مواجه میکند و میتواند بار دیگر زمینه دخالت یا مداخله فعالتر بازیگران منطقهای و بینالمللی را فراهم سازد.
در میان این سناریوها، هیچکدام را نمیتوان از پیش قطعی دانست. حتی ممکن است مرحله جدید ترکیبی از چند سناریو باشد؛ برای مثال، ادغام نظامی میتواند موفق باشد، اما اگر مشارکت سیاسی و حقوق فرهنگی همزمان تثبیت نشود، روندی که با ادغام آغاز شده است ممکن است به تمرکزگرایی و فرسایش تدریجی دستاوردها منجر شود. برعکس، اگر دمشق به تعهدات خود عمل کند و ترتیبات سیاسی و حقوقی جدید را تثبیت نماید، پایان ساختار مستقل قسد میتواند به آغاز مرحلهای متفاوت از حضور کردها در سوریه تبدیل شود.
از این منظر، مسئله اصلی پس از ادغام دیگر بقای نام «قسد» نیست. پرسش تعیینکننده این است که چه چیزی از قدرت، تجربه و دستاوردهای بیش از یک دهه گذشته به نظم سیاسی جدید سوریه منتقل خواهد شد؟
اگر پاسخ این پرسش، حقوق تثبیتشده، مشارکت سیاسی واقعی، حفظ زبان و فرهنگ، نهادهای مدنی و اختیارات محلی باشد، آنگاه میتوان گفت بخشی از میراث روژآوا بدون حفظ ساختار نظامی آن ادامه یافته است. اما اگر ادغام تنها به معنای انتقال نیروها به ارتش و بازگشت کامل قدرت به مرکز باشد، آنگاه پایان قسد میتواند پایان بخش مهمی از پروژه سیاسی روژآوا نیز تلقی شود.
بنابراین، تاریخ روژآوا در روز انحلال قسد به پایان نمیرسد؛ بلکه وارد مرحلهای میشود که در آن، موفقیت یا شکست سیاسی آن باید در میزان حفظ و تثبیت دستاوردهایش در سوریه جدید سنجیده شود.
پایان یک مرحله، آغاز آزمونی تازه
تحولات اوت ۲۰۲۶ را نه میتوان صرفاً شکست کردها و پایان روژآوا دانست و نه پیروزی کامل دمشق و پایان مسئله کردها. آنچه پایان یافته، شکل پیشین یک تجربه سیاسی ـ نظامی است؛ نه جامعهای که بیش از یک دهه برای ساختن امنیت، اداره محلی و حفظ هویت خود هزینه داده است.
قسد دیگر نیرویی مستقل نخواهد بود و روژآوا نیز در شکل پیشین خود ادامه نخواهد یافت. این واقعیت را نباید انکار یا کوچک کرد. اما از دست رفتن یک ساختار نظامی، بهمعنای از میان رفتن مطالبات سیاسی و حقوقی کردهای سوریه نیست. از این پس، مسئله اصلی این است که چه میزان از دستاوردهای این دوره میتواند از میدان نظامی به عرصه قانون، سیاست و نهاد منتقل شود.
برای احمد الشرع، ادغام قسد یک پیروزی مهم در میدان قدرت است؛ اما این پیروزی زمانی ارزش تاریخی پیدا میکند که به ساختن دولتی فراگیر منجر شود. گذشته جهادی او نیز همچنان بخشی از کارنامه اوست و با تغییر عنوان سیاسی از میان نمیرود. اگر واقعاً از منطق گروه مسلح به منطق دولت عبور کرده باشد، باید آن را نه در سخنرانی، بلکه در رفتار دولتش با کردها و دیگر جوامع سوری نشان دهد.
برای کردها نیز دوران تازهای آغاز شده است. آنان نمیتوانند آینده خود را تنها بر نیروی مسلح یا حمایت خارجی بنا کنند؛ اما نباید اجازه دهند پایان قسد به معنای پایان حقوق آنان تعبیر شود. زبان، فرهنگ، مشارکت سیاسی، امنیت و حق برخورداری از اداره محلی، امتیازهایی موقت نیستند که با تغییر موازنه نظامی از میان بروند؛ اینها مطالباتی سیاسی و حقوقیاند که باید در ساختار سوریه جدید تثبیت شوند.
بنابراین، پایان روژآوا را نباید پایان کردها دانست؛ همانگونه که ادغام قسد را نیز نباید پایان مسئله سوریه تلقی کرد. اکنون میدان عوض شده است. کردها باید نشان دهند که میتوانند بخشی از قدرتی را که در میدان نظامی از دست دادهاند، در میدان سیاست و نهاد حفظ کنند. دمشق نیز باید نشان دهد که «وحدت سوریه» را با «یکسانسازی سوریه» اشتباه نمیگیرد، و احمد الشرع، بیش از همه، باید پاسخ این پرسش را در عمل بدهد:
آیا او فقط شیوه رسیدن به قدرت را تغییر داده است، یا واقعاً منطق حکومتکردن را نیز تغییر داده است؟
پاسخ این پرسش را نه توافق امروز، بلکه عملکرد سالهای آینده خواهد داد. از این رو، آنچه در اوت ۲۰۲۶ رخ داد را باید پایان یک مرحله و آغاز آزمونی تازه دانست؛ آزمونی برای دمشق، برای احمد الشرع و برای کردهای سوریه.
و شاید مهمترین پرسش این مرحله دیگر این نباشد که چه کسی در میدان پیروز شد؛ بلکه این باشد: پس از پیروزی، چه نوع سوریهای ساخته خواهد شد؟