آمریکا و سلطه او

Tuesday, 14th April, 2015
اندازه قلم متن

zia mesbah

با توجه به صحبت های اخیر رئیس جمهور آمریکا با برادر کاسترو، و اینکه دیگر آمریکا نمیتواند روش های تجاوز و اشغالگرایانه گذشته را ادامه دهد و زمان اینگونه مداخله جوئی ها پایان یافته و … این مطلب تهیه شده است.

بعنوان مقدمه:

فردریک جکسون ترنر(1893 (Frederick Jackson Turner  میگوید: برای مدت سه قرن، «گسترش سرزميني»، حقيقت غالب در زندگي آمريكايي به شمار مي‌آمده است.

با رسيدن به سواحل اقيانوس آرام از يك‌سو و اشغال سرزمين‌هاي آزاد از سوي ديگر، اين حركت رو به گسترش تا اندازه‌اي متوقف شده است.

پيش‌بيني اين امر كه حركت رو به گسترش آمريكا نيروي خود را از دست داده، عجولانه خواهد بود و فشار براي اتخاذ يك سياست خارجي قدرتمندانه، ايجاد كنترل بر يك آبراه اقيانوسي، احياي اقتدار ما در درياها و توسعه نفوذ آمريكا به سمت جزاير اطراف و كشور‌هاي مجاور، نشانه‌هايي است كه مي‌تواند تداوم اين حركت رو به گسترش را كماكان به اثبات برساند.

اما بعد:

استيون كينزر/ در جامعه ايران يك نويسنده شناخته شده به حساب مي‌آيد. كتاب وي با عنوان «همه مردان شاه» كه به توصيف كودتاي 1953 [1332] در ايران مي‌پردازد به يك رمان جاسوسي شباهت دارد و هم در ايران و هم در ايالات‌ متحده از آن تقدير شده است.

كينزر كه مدت زيادي به عنوان خبرنگار نيويورك ‌تايمز مشغول به كار بودبعد از ترک اين روزنامه، به تدريس روزنامه‌نگاري در دانشگاه ايالت ايلينويز اشتغال ورزید.

او زماني مدير دفتر تايمز در استانبول بوده و پوشش خبري جنگ‌هاي نيكاراگوئه، گواتمالا و صربستان را نيز برعهده داشته است.

 او میگو ید:

بركناري ملكه هاوايي، ملكه ليلوكالاني (Lilluokalani) در 1893 به دست عوامل دولت ايالات‌ متحده آغاز مي‌شود. ملكه ليلوكالاني كه نزد مبلغان مذهبي تحصيل كرده بود بانويي روشنفكر به حساب مي‌آمد كه تلاش كرد تا از نفوذ شركت‌هاي آمريكايي و اروپايي در هاوايي بكاهد و از همين‌رو تاج و تخت خود را از دست داد.

شرح مداخله مستقيم دولت ايالات‌متحده در تغيير حكومت‌هاي كوبا، پورتوريكو و فيليپين در اواخر قرن نوزدهم، ايران در سال 1953، گواتمالا در 1954، شيلي در 1978 و همچنين افغانستان، عراق و کشو رهای دیگر در سال‌هاي اخيرهر یک در زمان و مکان خودبه بحث گستر ده ای از هر لحاظ نیاز دارد.

همزمان بااظهار نظر آقای اوباما که در این ارتباط باور ها ومعیا رهای عا قلا نه ای راهمچون گفتار و کردارش طی سنوات گذشته اتخاذ نموده، مناسب میبیند حتی الامکان بطور خلاصه مروری بر رخدادهای ناشی از دخالت شیطان بزرگ که فجایعی عظیم را در پی اورده، بر اساس مطالعات اندیشمندان همان دیار که منصفانه و اصولی به ابعاد مختلف قضایا وارد شده اند، داشته باشیم:

كينزر درهاي جديدي را به سوي طرح اين پرسش گشوده كه آيا هر يك از اين اقدامات براي تغيير حكومت‌ها، در بلندمدت به نفع ايالات‌متحده تمام شده يا خير؟

وي مدعي است كه ايالات متحده با سرنگون كردن دولت‌هايي كه از طريق دموكراتيك انتخاب شده بودند مسير نارضايتي، بي‌اعتمادي و حتي تروريسم را در جهان و مشخصاً در خاورميانه هموار ساخته است.

او مي‌گويد:

سال‌هاي پيش من در آمريكاي جنوبي خبرنگار بودم و جنگ‌هاي نيكاراگوئه و گواتمالا را تحت پوشش قرار مي‌دادم؛ پس از مدتي از خودم سؤال كردم علت اين وقايع چيست؟ چرا نيكاراگوئه تا اين حد فقير است؟ براي چه گواتمالا گرفتار چنين جنگ داخلي وحشتناكي شده؟ من به شرح اين موضوع پرداختم كه چگونه ايالات‌متحده حكومت‌هاي پيشرو، ملي‌گرا و متجدد را سرنگون ساخت تا حكومت‌هاي ديكتاتوري را جايگزين آنها نمايد. به اين نتيجه رسيدم كه به جاي شرح روز به روز اين درگيري‌ها و حركت‌هاي سركوبگرانه، بايد عقب بايستم و اين وقايع را در كنار عوامل محيطي آن مورد بررسي قرار دهم و بيان كنم كه در پشت پرده چه وقايعي در جريان بوده است.

براي بررسي واقعه‌اي نظير كودتاي 28 مرداد در ايران، نه تنها بايد به درك وقايعي كه در اوايل دهه 1950 در كل جهان روي مي‌داد نايل شد، بلكه ضروري است اين موضوع را مورد مطالعه قرار دهيم كه عملكرد ايالات‌ متحده در آن زمان چگونه بوده است.

در طول يك دوران صدساله، دولت ايالات  ‌متحده قريب به 14 رژيم را كه اكثر آنها به استثناي حكومت نوريه‌گا و صدام به صورت دموكراتيك انتخاب شده بودند سرنگون ساخت كه البته اولي رژيمي بسيار فاسد و دومي ديكتاتوري خون‌آشام به حساب مي‌آمد.

علت اين روند چه بوده؟ آيا علت آن را بايد در عوامل اقتصادي جست‌وجو كرد يا عوامل سياسي؟

از مطالعه 14 كشور مختلف و 14 عرصه براي مداخله ايالات‌متحده، پاسخ به سه پرسش در خصوص هر يك از اين مقاطع ضرورت دارد.

پرسش اول: چه اتفاق افتاد؟ چرا ما چنين كرديم و از ديدگاه تاريخي، آثار بلندمدت اين اقدام چه بوده است؟ در اكثر موارد، آنچه در رفتار دولت‌هاي خارجي باعث جلب توجه دولت ايالات‌متحده شده عبارت بوده از آزار دادن، تحت فشار قرار دادن، مقابله كردن يا اقدام براي كنترل عملكرد يك شركت خارجي.

اگر رهبر يك حكومت به شركت‌هاي خارجي اجازه دهد كه هر كاري مايل هستند انجام بدهند و از آزادي عمل كامل برخوردار باشند، ايالات‌متحده علاقه چنداني به آن كشور نشان نمي‌دهد و حتي متوجه وجود آن هم نخواهد شد. از اين رو اولين مرحله‌اي كه ايالات متحده توجه خود را به يك كشور معطوف مي‌كند زماني است كه مديران و سردمداران يك تجارت خاص براي عرض شكايت به كاخ‌سفيد مراجعه كرده‌اند.

مرحله دوم: در داخل كاخ‌ سفيد و مجموعه سياستگذاري خارجي ايالات‌متحده به جريان مي‌افتد.

روساي جمهور ايالات‌متحده به صراحت براي دفاع از منافع شركت‌هاي آمريكايي تصميم به مداخله نمي‌گیر ند.

آنها انگيزه اقدام خود را از مسائل اقتصادي به عوامل ژئوپوليتيك تغيير شكل مي‌دهند.

واقعيت امر يكسان است ولي دولت ايالات‌متحده با اين شيوه به خود تلقين مي‌نمايد كه هدف از مداخله، انگيزه‌هاي اقتصادي نيست، بلكه اقدام آنها دلايل ژئوپوليتيك دارد. رهبران آمريكا معتقدند كه هرگاه رهبر يك كشور خارجي به مقابله يا ملي‌كردن يك شركت آمريكايي دست بزند، ضد آمريكايي، ضد سرمايه‌داري و احتمالاً‌ سركوبگر و آلت‌دست قدرتي است كه هدفش تضعيف آمريكاست.

مرحله سوم: چگونه مي‌توان اين موضع را به جهان و به مردم آمريكا عرضه كرد، در اين مرحله، توجيه كاملاً تازه‌اي پديدار مي‌شود، ما اين كار را فقط براي رهايي‌ بخشيدن به قربانيان حكومت ستمگر يك كشور خارجي انجام مي‌دهيم، ما صرفاً به دنبال منافع محدود خود نيستيم، بلكه هدفمان كمك به قربانيان ظلم و تعدي است.

اين دليل براي قانع ساختن ملت آمريكا بسيار مؤثر واقع مي‌‌شود، ما مردمان بسيار مهرباني هستيم و واقعاً‌ از تصور اينكه در نقطه‌اي از جهان ظلمي رخ بدهد نفرت داريم.

اين استدلال، در كنار ساده‌لوحي مردم ما درباره جهان خارج باعث مي‌شود به حمايت از هرگونه مداخله كه براي نجات ديگران به ما عرضه مي‌شود، مشتاق شويم و استدلال ها ئی بد ینگو نه…..

دخالت علنی در ایران ما:

كودتاي 28 مرداد از نگاه جان‌فاستر دالس و بسياري از آنچه كه وي در ذهن خود مي‌پرورده، به انديشه‌هاي جورج‌بوش شباهت دارد، عواملي نظير شخصيت جان‌فاستر دالس، باورهاي مذهبي وي و حمايت او از شركت‌هاي آمريكايي همگي يادآور بوش هستند.

دو شخصيت محوري این فا جعه با مفهوم واقعی عبارتند از مصدق و كرميت روزولت (Kermit Roosevelt مأمور سيا كه حكومت مصدق را سرنگون كرد)

دالس و بسياري از سردمداران امروزجمهوری خواه واشنگتن داراي نقاط مشترك زيادي هستند، برخي از اين مشتركات عبارتند از دفاع از منافع شركت‌هاي آمريكايي، حمايت از دسترسي آمريكا به منابع اقتصادي كشورهاي خارجي و دفاع از منافع استراتژيك ايالات‌متحد، پشتیبا نی بید ریغ از اسر ائیل و….

از اين رو در اين جهت نيز شباهت ميان دالس و جمهوری خو اهان آمريكا زياداست، هر دوي آنها اعتقاد دارند كه لازم نيست صبر كنيم تا فرآيندهاي سياسي كشورهاي خارجي به نتيجه نهايي خود برسد؛ بهترين روش آن است كه هم‌اينك ضربه خود را وارد سازیم، مورخان به اين ديدگاه، عنوان نگرش تاريخي به جهان را اطلاق مي‌نمايند.

براساس اين نگرش، جهان جاي بسيار خطرناكي است و همه جاي آن مملو از تهديدهاي گوناگون است، همه دشمن ما هستند و راه حفاظت ما از خودمان آن است كه به كساني كه ممكن است در آينده براي ما خطر به حساب آيند، از هم اينك ضربه وارد كنيم.

يك مثال: در دوران تصدي پست وزارت خارجه توسط دالس در دهه 1950، دو كشور از آمريكاي مركزي تلاش كردند دولت‌هايي اصلاح‌گرا و متجدد را در رأس حكومت خود مستقر سازند كه در تعقيب عدالت اجتماعي باشند.

اين دو كشور عبارت بودند از كاستاريكا و گواتمالا، كشور كاستاريكا در دوران استقرار دولت دالس و آيزنهاور در آمريکا توانست دموكراسي اجتماعي مورد نظر خود را توسعه دهد و به موفق‌ترين كشور در آن منطقه از جهان مبدل گردد. اما در مقابل، دموكراسي اجتماعي گواتمالا به طرز بي‌رحمانه‌اي سركوب شد و در جريان اين عمليات، با روي كارآمدن نظام ديكتاتوري، اين كشور به ورطه طو لا نی ناآرامي داخلي كشانده شد.

تفاوت اين دو كشور در كجا بود؟

در گواتمالا، شركت عظيم آمريكايي United Fruit حضور داشت كه پاي ايالات‌متحده را به دخالت در آن كشور باز كرد، ولی در كاستاريكا هيچ شركت آمريكايي بزرگي حضور نداشت. كاري كه مردم كاستاريكا در كشور خود انجام مي‌دادند، با آنچه مردم گواتمالا در پي اجراي آن بودند تفاوتي نداشت، تنها تفاوت در آنجا بود كه اصلاحات ارضي و ديگر اصلاحات در دست اجرا، مزاحم ايالات‌متحده نبود و در نتيجه هيچ مداخله‌اي در آن كشور به وقوع نپيوست.

ايالات‌متحده به طرز وحشتناكي در قضاوت خود نسبت به رهبران ملي‌گراي ديگر كشورها دچار اشتباه شد، اين رهبران تلاش مي‌كردند تا كشورهاي خود را در مسير توسعه قرار دهند.

اين كشورها از منابع طبيعي برخوردار بودند، ولي منابع آنها تحت سلطه شركت‌هاي خارجي قرار داشت، آنها قصد داشتند كنترل اين منابع را دوباره به دست بگيرند، ما اين حقيقت را درك نكرديم.

به تصور ما، تمامي اين حكومت‌ها به عنوان قسمتي از يك توطئه جهاني تحت كارگرداني نيروهاي ضد آمريكايي فعاليت مي‌كردند.

چرا ما در قضاوت خود نسبت به اين حكومت‌ها اشتباه كرديم؟ برخي مي‌گويند تنها دليل آن طمع بوده، اين كه ما به دنبال فرصت كسب پول بيشتر از محل اين كشورها بوده‌ايم. البته اين استدلال مسلماً به نوبه خود داراي منطق است، ولي مسئله وجه ديگري نيز دارد.

دولتمردان آمريكايي، ديپلمات‌ها و سياستگذاران عرصه خارجي اين كشور در زمينه تاريخ ديپلماسي آموزش ديده‌اند. اما از ديدگاه آمريكايي‌ها، تاريخ ديپلماسي معمولاً يعني تاريخ اروپا، آنچه آمريكايي‌ها مطالعه مي‌كنند همين است. به همين علت است كه برنامه‌ريزان سياست خارجي آمريكا با مفاهيمي نظير بلوك‌هاي قدرت، جنگ براي پيروزي و قدرت‌هاي بزرگ كه كشورهاي كوچك را تنها براي تأمين اهداف خود مورد بهره‌كشي قرار مي‌دهند آشنا هستند.

آمريكايي‌ها كاملاً با مفهوم ملي‌گرايي بيگانه بودند و هرگز در مورد آن به تفكر نمي‌پرداختند و نمي‌دانستند كه استعمار شدن يا زير سلطه يك قدرت غول‌آساي خارجي قرار گرفتن چه معنايي دارد.

به دلیل همين انديشه كه چنين كشورهايي جزء يك توطئه جهاني هستند، به نظر رهبران ما منطقي‌تر از انديشه ای بود كه: رهبران اين كشورها تنها نداي نيازمندي مردمان بي‌اميد كشور خود را بازتاب مي‌دهند.

حتي در كوبا، فيدل كاسترو پيش از متحد شدن با شوروي اميدوار بود بتواند روابط خوبي با همسايه شمالي خود برقرار كند. در واقع، كاسترو عضو خانواده‌اي از ملاكان بود و براي رسيدن به شغل وكالت تحصيل مي‌كرد. اما او به نحوي به سوي اردوگاه سوسياليسم كشانده شد.

اين مطلب در مورد آلنده در شيلي، آربنز در گواتمالا و بسياري ديگر هم صدق مي‌كند.

در حالیکه بسياري از اين رهبران رژيم‌هاي مختلف سرنگون شده توسط آمريكا، بيش از آنكه چپ‌گرا باشند، طرفدار غرب و تحصيلكرده اروپاي غربي و ايالات‌متحده بودند.

در سال 1898، ايالات‌متحده با وطن‌پرستان كوبايي در راه براندازي استعمار اسپانيا متحد شد.

ما اين كار را زماني انجام داديم كه پيش از آن به كوبا قول داده بوديم: پس از پيروزي در جنگ استقلال، نيروهاي خود را از آن كشور بيرون خواهيم برد، اما هنگامي كه جنگ به پايان رسيد، نظر خود را عوض كرديم.

ما خواهان وجود يك كوباي مستقل نبوديم، زيرا كوباي مستقل تلاش مي‌كرد تا مزارع بزرگ نيشكر را از دست آمريكايي‌ها خارج سازد، چنين حكومتي در خصوص حجم كالاهاي وارداتي از ايالات‌متحده محدوديت وضع مي‌كرد تا كارخانه‌هاي كوبايي بتوانند رشد كنند، ما چنين چيزي را نمي‌خواستيم و قول خود را مبني بر اينكه به كوبا اجازه مي‌دهيم مستقل شود، شكستيم. ما سال‌ها با انتصاب يك حاكم نظامي و تعدادي ديكتاتور ارتشي، حكومت كوبا را در دستان خود گرفتيم.

شصت سال پس از اين ماجرا، فيدل كاسترو در انقلاب خود به پيروزي رسيد، او در ژانويه 1959 از تپه‌ها پايين آمد و در اولين سخنراني خود به همين دوران اشاره كرد. او در خصوص عقايد سياسي يا برنامه خود براي حكومت جديد چيزي نگفت و در عوض اعلام كرد: من به مردم كوبا يك قول مي‌دهم. اين بار ديگر ماجراي سال 1898 تكرار نخواهد شد كه آمريكايي‌ها وارد كشور ما شدند و خود را ارباب ما كردند. ما اجازه اين كار را نخواهيم داد.

بيشتر آمريكايي‌ها در آن زمان متوجه معناي حرف كاسترو نمي‌شدند، ولي به اعتقاد من، سخنراني وي نشان‌دهنده مطلب بسيار مهمي بود… (که امروز اوبا ما به ان اشاره دارد و در صدد جبران ان روشها… )

اين سخنراني نشان مي‌دهد كه مردم كشورهاي خارجي تا چه حد از اقدامات آمريكا به هنگام مداخله در كشورشان سرخورده مي‌شوند به نحوي كه زخم‌هاي آن تا نسل‌ها و دهه‌هاي متمادي در قلب آنان باقي مي‌ماند. اين زخم‌ها بالاخره يك روز سر باز خواهد كرد و اين همان اتفاقي است كه در كوبا، ايران و بسياري از كشورهاي ديگر به وقوع پيوسته است.

افغانستان مثالي است كه نشان مي‌دهد ايالات‌متحده پس از مداخله در يك كشور آن را به حال خود رها مي‌سازد.

اين شيوه يك الگوي متداول در تاريخ آمريكا به حساب مي‌آمده است، آمريكايي‌ها اساساً امپرياليست‌هاي و استعمارگران بدي بشمار میر وند.

براي انگليسي‌ها، فرانسوي‌ها و هلندي‌ها، رفتن به يك كشور و صد سال ماندن در آنجا امري بسيار عادي تلقي مي‌شد. آمريكايي‌ها چنين احساسي ندارند.

به این دلیل که: ما خودمان در گذشته مستعمره بوده‌ايم و اصولاً قصد استعمار كردن نداريم، وقتي در افغانستان وارد شديم كه اتحاد شوروي قبلاً در آنجا مستقر گرديده بود.

در زمان استقرار يك حكومت مورد حمايت شوروي در كابل، ده‌ها هزار تن از نيروهاي متعصب جهادي مسلمان در زمينه شيوه‌هاي تروريسم و جنگ تعليم داده شدند.

به دنبال اجراي پرهزينه‌ترين عمليات سيا در طول تاريخ، اين جهادگران به پيروزي رسيدند و حكومت مورد حمايت شوروي در افغانستان را سرنگون ساختند، درست در همين زمان بود كه ايالات‌متحده تصور كرد مأموريتش در افغانستان به پايان رسيده است، همه به خانه برگشتيم و مثل هميشه تصور كرديم كه مداخله ما هيچ تأثير منفي به همراه نداشته است.

اما آن جهادگراني كه با آن همه جديت توسط ما آموزش ديده بودند، پس از رفتن ماچه كردند؟ آنها به روستاهاي خود بازنگشتند تا به كسب و كار مشغول شوند، بلكه همان‌طور جهادي باقي ماندند و سپس به نيروهاي طالبان مبدل شدند، يعني همان حكومتي كه اسامه‌بن‌لادن را در خاك خود پناه داد.

با نگاه به گذشته مشخص مي‌شود آنچه تراژدي 11 سپتامبر را بر سر ما آورد، مداخله آمريكا در افغانستان و ناتواني در تداوم فعاليت در آن كشور بوده است.

وضعيت صدام كمي متفاوت است، صدام ساليان سال دوست ايالات‌متحده محسوب مي‌شد، او يك ديكتاتور سركوبگر بود و اين موضوع در مورد بسياري از ديكتاتورهاي مورد حمايت صدق مي‌كرد.

مداخله آمريكا در عراق مبتني بر يك تصور رويايي بود كه محور نگرش ما به جهان خارج به حساب مي‌آيد، براساس اين رويا، مردم سراسر جهان واقعاً تمايل دارند تحت همان نظام سياسي و اقتصادي ايالات‌متحده زندگي كنند. چرا نبايد چنين باشد؟

مطابق اين نظريه، علت امر تنها آن است كه يك عده معدود افراد ناباب و گانگستر در رأس حكومت آن كشورها مانع از اين امر هستند كه مردمشان آزاد، دموكراتيك و طرفدار آمريكا باشند.

ما فرض مي‌كنيم كه تمام مردم جهان دوست دارند مثل ما باشند، زيرا خود را موفق‌ترين نظام حاكم در طول تاريخ قلمداد مي‌كنيم. فرض ما بر اين است كه در مسير سرنگون ساختن حكومت ديگر كشورها فقط در حال كمك به ديگران هستيم.

2- يك كشور قوي، چرا به جان يك كشور ضعيف مي‌افتد؟! معمولاً به دليل تحميل عقيده و مرام، يا به انگيزه افزايش قدرت خود يا دستيابي به منابع ارزشمند آن كشور ضعيف و كنترل آن.

تركيبي از سه عامل ياد شده موجب شده، ايالات‌متحده ترتيبي اتخاذ كند كه بتواند قلمرو خود را گسترش دهد و اين هنوز هم ادامه دارد.

در واقع هجوم به كشور عراق در سال 2003 از اين روند جدا نبود. اين تهاجم، در پي يك دوره 110 ساله بود كه طي آن آمريكا رژيم 14 كشور را سرنگون كرد؛ حال يا به دليل تحميل مرام و روش يا به دلايل سياسي و اقتصادي. به هر دليل رژيم اين كشورها مورد تأييد آمريكا نبود.

تهاجم به عراق نيز درست مانند يكي از همين عمليات براندازي بود كه در زماني كوتاه ظاهراً به نتيجه رسيد، در حالي كه اكنون روشن شده كه آثار و پيامدهاي ناخواسته‌اي به بار آورده است.

البته در گذشته نيز ساير براندازي‌ها در مورد رژيم‌هايي كه آمريكا به آنها بي‌اعتماد بوده و يا از آنها ترس داشته، پيامدهايي ناخواسته در پي داشته است.

آمريكا به روش‌هاي گوناگون تلاش داشته ديگر كشورها را مجبور كند دنباله‌روي سياست و منافع آنها باشند، از روش ديپلماسي در مقاطع گوناگون بهره‌ گرفته كه يا از راه تطميع حكومت‌هاي حافظ منافع آمريكا بوده يا تهديد حكومت‌هايي كه به خواسته آنها تن نداده‌اند.

گاهي از رژيم‌هاي ديكتاتور در برابر خشم ملت آنها و احتمال سقوط آن رژيم‌ها جانبداري كرده و در موارد متعددي از شورش‌ها، انقلاب‌ها و كودتاهايي كه ديگران اجرا كرده‌اند

در دو مورد هم، در شرايط جنگ‌هاي جهاني، نظام‌هاي خاصي را با نظام جديد دلخواه خود، جايگزين كرده است.

در تاريخ معاصر هيچ كشور ديگري، نمونه‌هايي اين چنين پيدا نمي‌شود كه تا اين حد حتي در جاهايي كه با مرزهاي خودش بسيار فاصله داشته، مرتكب اين دخالت‌ها شده باشد. برشمردن اسامي كشورهايي كه توسط آمريكا نظامشان سرنگون شده گرچه ظاهراً ساده به نظر مي‌رسد، ولي در واقع آسان نيست.

براي نمونه شيلي در اين فهرست قرار دارد، گرچه عوامل بسياري در كودتاي 1973 شيلي تأثير داشت، ولي نقش آمريكا در آن تعيين كننده بود. اما كشورهاي اندونزي، برزيل و كنگو در اين فهرست قرار ندارند، زيرا سوبسيدها و حمايت‌هاي پنهان و آشكار آمريكا كودتاهاي دهه 1960 آنها تأثير جانبي داشتند.

به همين روش كشورهاي مكزيك، هاييتي و دومينيكن كه پس از تهاجم ايالات‌متحده، رهبران آنها ابقا شده‌اند در اين فهرست قرار ندارند.

سياست تغيير رژيم كشورها توسط آمريكا، به سال‌هاي آخر قرن 19 و آغازين قرن 20 برمي‌گردد. (1893 هاوايي) براندازي در هاوايي كاري بود شبيه يك تراژدي فرهگني يا اپراي كميك كه با تهاجم نظامي همراه نبود، ولي بدون ورود نظاميان آمريكا احتمال پيروزي نداشت اين عمليات توسط رئيس‌جمهور وقت تأييد و توسط رئيس‌جمهور بعدي تقبيح شد. در واقع آمريكايي‌ها اين ترديد را داشتند كه اصولاً سرنگوني نظام ديگر كشورها پسنديده است يا خير؟

براندازي ملكه كشور هاوايي موجب داغ شدن بحث و مشاجره‌اي در آمريكا شد كه نيم قرن پيش و در جنگ داخلي مكزيك آغاز شده بود و جوهره اصلي بحث اين بود كه نقش آمریکا در حوادث جهاني و گزينه‌هاي نظامي بايد بر چه روال و روشي باشد و اين همان بحثي بود كه در تهاجم نظامي به عراق مجدداً در صفحات اول روزنامه‌ها منعكس شد.

و در مواردی موجب طرح اين پرسش ريشه‌اي شد كه آمريكا در راه طراحي توسعه و جاه‌طلبي گام برمي‌دارد و حق خود مي‌داند كه نه از طريق سياسي و فرهنگي، بلكه از راه براندازي، در كشورهاي جهان دخالت نمايد.

در هاوايي و بعدها به سال 1898 در چند كشور كه داعيه استقلال در مقابل اسپانيا داشتند رؤساي جمهوري آمريكا ديپلماسي دخالت‌هاي تهاجمي را آزمودند، ولي غالباً به صورت بهره‌گيري از موقعيت‌ها استفاده مي‌شد.

آمريكا معتقد بود حق دارد رژيم دلخواه خود را به كشورها تحميل كند.

در اين دوره تاريخي بود كه قدرت گرفتن‌ آمريكا با حضور گسترده و پرتوان شركت‌‌هاي بزرگ همراه شد. لذا اين شركت‌ها انتظار داشتند كه دولت آمريكا از منافع آنها دفاع كند، ولو به قيمت سرنگوني رژيم‌های مر دمی.

اين حمايت و دخالت مورد تأييد رؤساي جمهور بعدي نيز قرار گرفت.

شدت تأثير شركت‌ها بر حكومت‌هاي آمريكا و سياست خارجي زماني در اوج قرار گرفت كه كشاورزان آمريكا در خاك هاوايي متوجه شدند چنانچه هاوايي به خاك آمريكا ضميمه شود آنها براي فروش محصولات خود به سرزمين آمريكا از ماليات و تعرفه معاف خواهند بود. آنها به تدريج در سال‌هاي اوليه قرن 20 نخستين فعاليت‌هاي سياسي خود را در واشنگتن شروع كردند بخصوص كه خود آنها يا عمالشان سياستگذار هم شده بودند كه نماد اين تركيب در وجود جان فاستر دالس متجلي بود، وي پس از سال‌ها مشاوره در شركت‌هاي بزرگ، وزير خارجه شد. او كودتاي 28 مرداد سال 1332 را در ايران به سرانجام رساندو به اين ترتيب بود كه حضور شركت‌هاي نفتي آمريكايي در خاورميانه تثبيت شد. دالس در سال بعد كودتاي سياسي ديگري در گواتمالا ترتيب داد كه در آن حكومت ملي دكتر آربنز با كمپاني يونايتد فروت سرشاخ شده بود.

قاطبه ملت آمريكا نوعاً آرمان‌گرا بودند و حاضر نبودند بپذيرند دولتشان به خاطر دفاع از منافع كارتل‌ها، در ديگر كشورها مداخله كند. از اين‌رو معمولاً دولت‌هاي وقت به دو نوع دستاويز متوسل مي‌شدند كه با حداقل اعتراض مردمشان روبه‌رو شوند، اين ترفند و بهانه‌ها يا حفاظت از امنيت و تماميت كشور بود و يا مي‌گفتند قصد دارند براي مردم آنجا دموكراسي به ارمغان ببرند. پاره‌اي اوقات نيز اصولاً هر نوع مداخله نظامي و سياسي را انكار مي‌كردند.

پس از جنگ دوم جهاني و ظهور قدرت جديد شوروي، اوضاع پيچيدگي خاصي پيدا كرد و آمريكايي‌ها بايستي به دستاويز ديگري متوسل مي‌شدند. دولت آمريكا نمي‌توانست به سادگي بگويد رژيم‌هاي مقاوم در مقابل منافع آمريكا، بايد كنار روند، از اين‌رو در دوران جنگ سرد هرگونه براندازي آشكار آمريكا واكنش شوروي را به دنبال داشت كه مي‌توانست فاجعه‌بار باشد.

بنابراين تمامي سرنگوني‌ها با كودتاهاي پنهاني و غيرمستقيم صورت مي‌گرفت؛ نمونه‌هاي آن ايران، گواتمالا و شيلي بود كه معمولاً برنامه‌ريزي توسط عوامل سيا و ژنرال‌هاي وابسته انجام مي‌شد و رژيم مقاوم جاي خود را به نظامي وابسته مي‌داد.

با آغاز قرن 21، كشورهاي آسيب‌پذير راه‌هاي مقاومت و خنثي‌سازي را دريافتند، سقوط و سرنگوني‌ها دشوارتر شد و كودتا كمتر كاربرد داشت.

تاريخ نشان دادکه اينگونه براندازي‌ها نه تنها امنيت و تماميت آمريكا را افزايش نداد، بلكه كشورهاي ديگر را در گردابي از ناآرامي و بي‌ثباتي فرو برد كه سال‌هاي بعد پيامدهاي آن ظاهر شد.

3- گریزی دیگر:

زماني كه آيزنهاور و دالس مسئوليت گرفتند، يعني اوايل سال 1953، بزرگترين معضل دنيا، گسترش و تسلط كمونيسم بود. ارتش كمونيستي بر كشور پهناور چين مسلط شده بود، در يونان هم همين برنامه بود. احزاب كمونيستي فرانسه و ايتاليا در حال رشد و كسب قدرت بودند. هزارها سرباز آمريكايي در نبردهاي كره كشته شده بودند. سناتور ايالت ويس‌كن‌سين (Wisconsin) آقاي مك كارتي (McCarthy)، مردم آمريكا را از گسترش وسيع كمونيسم به وحشت انداخته بود و مي‌گفت آنها حتي در ارتش و وزارت خارجه نفوذ كرده‌اندو آمريكا در اين نگراني بود كه گويا پس از جنگ جهاني جنگ ايدئولوژي را به دشمن باخته است.

بريتانيا در همين زمان با مشكل نفت و مبارزه با ايران درگير بود. آنها براي سوخت صنايع و نيروهاي نظامي و همچنين جهت استمرار سطح بالاي زندگي مردم شديداً به درآمد عظيم نفتي متكي بودند كه از ايران مي‌بردند. از اوايل قرن 20 شركتي به نام شركت نفت ايران و انگليس كه عمدتاً به دولت انگليس تعلق داشت، امتياز انحصاري بهره‌برداري و تصفيه و فروش نفت كشور ايران را در دست داشت. شركت، اين امتياز را 50 سال پيش از يك نظام سلطنتي فاسد و رشوه‌خوار گرفته بود و به موجب آن فقط 16 درصد درآمد حاصله را به ايران مي‌پرداخت، چه بسا عملاً كمتر هم مي‌پرداخت، زيرا حسابرسي در كار نبود و هيچ سازمان حسابرسي حق ورود و رسيدگي به حساب‌هاي كمپاني را نداشت.

در سال‌هاي متعاقب جنگ دوم جهاني، موج وطن‌خواهي و استعمارستيزي سراسر آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين را فرا گرفت. پيامد همين امواج، ظهور شخصيتي بود مردانه، سخنور و آرمانگرا در كشور ايران به نام محمد مصدق كه در بهار سال 1951، نخست‌وزير كشور شد. او اساسي‌ترين مشكل كشور را كه موجب فغان و استغاثه دائمي ملت بود به چالش كشيد. او تصميم گرفت شركت نفت ايران و انگليس را ملي كرده و با خلع يد از شركت و بسط مديريت داخلي بر صنعت نفت، درآمد حاصله را صرف توسعه و تعالي كشورش كند.

مصدق يك نجيب‌زاده 69 ساله و تحصيلكرده اروپا بود. وقتي نخست‌وزير شد، به دو موضوع اولويت داد؛ حاكميت ملي و دموكراسي. معني حاكميت ملي را ملي كردن صنعت نفت و معني دموكراسي را آزادي انتخابات و قدرت پارلمان و نخست‌وزير مورد اعتماد پارلمان، بدون تمركز قدرت در دستان پادشاه، يعني محمدرضا شاه مي‌دانست. با طرح اولويت يكم دشمني بريتانيا را برانگيخت و با طرح اولويت دوم شاه را دشمن خود كرد.

در آستانه بهار سال 1951 به اتفاق مجلس شورا و سنا به ملي شدن نفت رأي دادند. لحظات شادي‌بخشي بود و مردم را در جشن سرور غرق كرد. اينك نظر يك مفسر راديو تهران را بشنويم: «بدبختي‌ها و ناكامي‌ها، بي‌قانوني‌ها و رشوه‌خواري‌هاي نيم قرن ايران زير سر شركت نفت بوده كه ثروت اصلي كشور را غصب كرده بودند. »

مصدق در جهت تأييد ملي كردن به عنوان شاهد خود، بريتانيا را مثال مي‌زد كه به تازگي صنايع فولاد و زغال‌سنگ كشورشان را ملي كرده بودند. او مي‌گفت: «ما همان كار را انجام داديم، يعني ثروت كشور را به مردم بازگردانديم و با انجام اصلاحات از انقلاب و خونريزي‌های احتمالي جلوگيري كرديم كه البته مورد قبول ديپلماسي‌ بريتانيا نبود. »

ملي كردن نفت همانقدر كه ايراني‌ها را خوشحال كرد، موجب خشم رهبران بريتانيا شد. ضربه سياسي وارده از سوي يك كشور جهان سوم عقب‌مانده مانند ايران براي آنها مبهوت كننده و غيرقابل درك بود. آنها نمي‌خواستند از شرايطي كه در كشورهاي همسايه از سوي آمريكا به صورت تقسيم پنجاه، پنجاه در حال اجرا بود درس بگيرند.

هربرت موريسون وزير خارجه انگليس اعلام مي‌كرد: «اهميت نفت ايران در اقتصاد ما حياتي است. ما دست به هر اقدامي خواهيم زد كه ايراني‌ها نتوانند قرارداد ما را فسخ كنند.»

سال بعد واقعاً دست به هر اقدامي كه ممكن بود زدند، سعي كردند به مصدق استعمارستيز رشوه بدهند، او را بكشند، حتي ايران را مورد حمله نظامي قرار دهند. اگر خشم و عصبانيت آمريكا از دخالت نظامي انگليسي‌ها نبود چه‌بسا دست به تهاجم هم مي‌زدند. آنها در صنعت نفت ايران و پالايشگاه تا توانستند دست به خرابكاري زدند. منظورشان اين بود كه به مصدق بفهمانند ايران بدون حضور آنها قادر به اداره كردن صنعت نفت خود نيست. بنادر ايران را به روش نفتكش‌ها بستند، به شوراي امنيت و ديوان داوري لاهه شكايت بردند، ولي فايده‌اي براي آنها نداشت و بالاخره طرح يك كودتا را عليه مصدق محبوب ملت سازماندهي كردند.

تا آن وقت كشور ايران شخصيت معتبري چون مصدق نديده بود. او تحصيلكرده كشور فرانسه و سوئيس و نخستين فرد ايراني كه به دريافت دكتراي حقوق نايل شده بود. زماني كه به نخست‌وزيري انتخاب شد، يك عمر تجربه سياسي در چنته داشت.

ژانويه سال 1952، تايم او را به عنوان مرد سال برگزيد و لذا بر شخصيت‌هاي بزرگي چون چرچيل، ترومن، آيزنهاور و مك آرتور ترجيح داده شد. مجله تايم او را چنين ستود: «فرصت‌طلب، يكدنده و لجوج شبيه جورج واشنگتن و نامدارترين شخصيتي كه پس از قرن‌ها در كشورش ظهور كرده است. »

در كشور ايران يك حزب كمونيست غيرقانوني به نام توده فعاليت داشت كه مانند بقيه احزاب مدافع ملي كردن نفت بودند (البته ابتدا مخالف بود، ولي پس از 30 تير 1331 موافق شد) و مصدق دموكرات‌منش جلوي فعاليت آن را نمي‌گرفت، ولي صريحاً دكترين آنها را رد مي‌كرد و حتي يك وزير كمونيست در دولت خود نداشت. اين حقيقت را ديپلمات‌هاي آمريكا در تهران نيز بارها به واشنگتن اعلام كرده بودند كه حزب توده ايران سازمان يافته است، ولي به قدر كافي قوي نيست.

ودهاوس اين تفكر را به دالس القا كرد كه سقوط مصدق مي‌تواند نمادي از شكست كمونيسم باشد.

دو فاكتور يا عامل وجود داشت كه جهت طرح و اقدام كودتا عوامل سيا درگير شوند؛ نخست آنكه راهكار ديگري در ذهن نبود و ديگر اينكه دوران اعزام نيرو و انجام براندازي و اشغال كشورهاي دوردست گذشته بودکه آقای اوباما امروز به آن اشاره کرده.

وزير خارجه معتقد بود مصدق يك كمونيست نيست، «ولي در صورت ترور يا خلع از قدرت، كشور ايران با يك خلأ سياسي روبه‌رو خواهد شد كه احتمالاً ‌توده‌اي‌ها به سادگي بتوانند قدرت را به دست بگيرند و در اين صورت دنياي آزاد از منابع عظيم نفتي آن كشور محروم خواهد شد…، و سراسر منطقه خاورميانه با 60 درصد ذخاير نفت جهان به دست كمونيست‌ها خواهد افتاد.

«ترديدي نيست كه اقدام آمريكا در براندازي حكومت قانوني مصدق با مسئله نفت به هم پيچيده بود… و اگرچه باور بعضي‌ها اين است كه آمريكا به علت فراواني نفتي كه در اختيار داشت علاقه‌اي به نفت ايران اظهار نمي‌كرد، ولي تاريخ خاورميانه و نفت گوياست كه آمريكا همواره چشم به اين ثروت عظيم داشته، چه نفت زيادي داشته يا نداشته باشد. »

در این مسیر به دقت يك جراح كوشيدند دست به كارهايي بزنند كه مصدق را از مردم بگيرند. [بين ملت و رهبرشان فاصله بيندازند. ]

در عين حال از سوي آقاي مك‌گي (G. Mcghee) معاون وزارت‌خارجه اين اعتقاد وجود داشت كه: «مصدق مردي ميهن‌پرست، محافظه‌كار، مخالف با سوسياليسم و كمونيسم است»، ولي هيچ‌كدام از اين نظرات و توجيهات روي تصميم دالس اثر نكرد.

واعظان منبري حقوق‌بگير بزرگ مرد ازاده و میهن دوست را ملحد، يهودي و خيانتكار معرفي كردند. مصدق دريافت دست خارجي در كار است، ولي سرشت دموكرات‌منش او مانع شد كه جلوي آنها را بگيرد.

مصدق عاشقانه متعهد بود كه روند دموكراسي را ادامه دهد و به آزادي و حقوق بشر احترام بگذارد و ادامه اين روش در ان روزهاي بحراني به سود دشمنان او تمام شد.

به زودي توفاني از اغتشاش و خرابكاري تهران را فرا گرفت. روزولت مي‌خواست با اين صحنه‌سازي‌ها نشان دهد كه كشور در حال هرج‌ومرج كامل قرار دارد و در اين پروژه موفق هم بود.

ياران مصدق سعي كردند با تظاهرات و تجهيز مردم، با آشوب‌طلبان مزدور مقابله كنند، ولي يكبار ديگر خصلت دموكراتيك مصدق دخالت كرد و به احزاب پشتيبان خود توصيه كرد از درگيري خياباني با اوباش مزدور خودداري كنند. سرشت مصدق با غوغاسالاري سازگار نبود و فقط دستور داد نيروي انتظامي، آشوب‌طلبان و خرابكاران را منكوب و نظم را اعاده كنند، ولي [حيف و صد حيف] نمي‌دانست كه بخشي از رؤسا و فرماندهان نيروها، خود حقوق بگير روزولت بودند و به جاي مبارزه با خرابكاران به جمع آنها پيوستند.

رهبران حزب توده كه گروه قابل ملاحظه‌اي افراد شبه‌نظامي در اختيار داشتند در آخرين پيشنهاد خود از او خواستند آنها را مسلح كند تا آشوب‌طلبان را نابود كنند، ولي پيرمرد استعمارستيز برآشفت كه: «اگر دست راستم را هم قطع كنند من هيچ حزبي را مسلح نخواهم كرد. »

آن روز، مصدق هم محاصره شد. نيروهاي مهاجم با گلوله‌هاي نيروهاي وفادار به مصدق روبه‌رو شدند و بالاخره تلاش آنها جهت ورود و تصرف اقامتگاه به نتیجه رسید.

چند روز بعد شاه به كشور بازگشت و به نوه روزولت گفت: «آقاي روزولت من سلطنت خود را هديه خداوند، ملت ايران، ارتش و شخص شما مي‌دانم. »

4- برگی دیگر:

روچينو خبرنگار لوس‌آنجلس تايمز كه با اشغا لگران امریکا ئی همراه بود مي‌گفت كه: «گرفتن عراق به معناي بليطي براي بازگشت به خانه خواهد بود. » او مي‌گفت: «وقتي بغداد سقوط كند جنگ خاتمه خواهد يافت. مأموريت آنها به پايان خواهد رسيد. » در واقع هيچ صحبتي از بازسازي پس از جنگ و ملت‌سازي به ميان نيامده بود. به اين گروه هيچ توصيه‌اي براي دوران پس از جنگ داده نشده بود و نه دستوري براي اينكه پس از تصرف عراق توسط آمريكايي‌ها با آن چه بايد كنند.

بعدها وزير خزانه‌داري آمريكا، پل اوُنيل (Paul Oneill) اينگونه به خاطر آورد: «هيچ وقت صحبت جدي راجع‌به اين ايده كلي انجام نشد. از ابتدا تلاش ما تنها متوجه مخالفت با صدام بود و به اين فكر مي‌كرديم كه چگونه مي‌توانيم او را برانداخته و عراق را به كشور جديدي تبديل كنيم و چنانچه عملي مي‌شد، همه مشكلات از ميان مي‌رفت. تنها مي‌بايست راهي براي آن پيدا مي‌كرديم.

سیاستمداری آمریکائی که از نزد یک شاهد دخالت های آمریکا در هزاران کیلومتر دور تر از مرز هایش بودمیگوید: شما به بن‌لادن خيلي اعتبار داده‌ايد. او بدون حمايت يك كشور كارهايي از قبيل حمله سال 1993 به نيويورك [بمب‌گذاري يك كاميون] را هم نمي‌توانست انجام دهد!؟. تنها به خاطر اينكه FBI و CIA موفق به كشف رابطه‌هاي اين ماجرا نشدند، به معناي عدم وجود آن نيست.

ريشه اين اقدامات را بايد در دهه 1980 پيدا کرد، وقتي عراق در جنگ وحشتناك 8 ساله با ايران درگير بود، به تازگي مبارزان ضد آمريكايي در ايران قدرتمند شده‌اند و رئيس‌جمهور ريگان مايل بود كه ايراني‌ها در اين جنگ پيروز نشوند و اين موضوع به معناي كمك به صدام بود، كه ريگان به طرق مختلف به انجام آن مبادرت کرد.

و بالاخره سالها بعد: وقتي فكر حمله به عراق براي بار اول پس از حملات تروريستي 11 سپتامبر 2001 به بوش رسيد، نتوانست از آن بگذرد.

چند روز پس از حمله 11 سپتامبر، بوش تنها در اتاق ويژه كاخ سفيد ايستاده بود كه كلارك و چندي از دستيارانش از آنجا رد شدند. كلارك بعدها به خاطر آورد كه رئيس‌جمهور آنها را صدا كرد و در را بست و به آن دستور غيرمعمول داد.

بوش گفت: «عراق را بررسي كنيد، صدام را. »

طي ماه‌هاي بعدي، بوش و دستيارانش سياستي را دنبال مي‌كردند كه برگرفته از عقده روحي آنها بود. به جاي استفاده از قدرت بي‌حدشان براي در هم شكستن يك گروه تروريستي كه مسئول حملات ويران‌گر در ايالات‌متحده بود، از آن بر ضد ديكتاتوري كه او را نفرت‌انگيز و وحشي مي‌دانستند استفاده كردند كه هيچگاه به آمريكايي‌ها حمله نكرده و آن را تهديد نكرده بود.

هيچ كس از نزديكان رئيس‌جمهور بوش، آن زمان مسئله اجتناب از جنگ عراق را مطرح نكرده بود. رايس در هنرِ گفتن چيزهايي كه او مايل به شنيدنش بود، استاد بود. پاول به مقامات رسمي پنتاگون اعلام كرد كه پروژه عراق را «ديوانگي» مي‌داند، ولي هنگام صحبت با بوش خيلي با ملاحظه‌تر عمل مي‌كرد و تنها مي‌گفت كه حمله به عراق «به آن سادگي كه مطرح شده نيست.» اين مسئله در وال استريت ژورنال نیز چاپ شد.

اتفاقات بعدي ثابت كرد كه جنگ عليه صدام به هديه‌اي پرارزش براي راديكال‌هاي اسلامي مانند بن‌لادن تبدیل كرد.

اصرار رامسفلد اين بود كه جنگ عراق، هيچگونه ارتباطي با نفت ندارد، البته در حد كلام هيچ ارتباطي ندارد.

با بودن ايران در دست دشمنان آمريكا و كاهش ثبات دولت‌هاي ديگر كشورهاي خاورميانه، كنترل منابع عظيم نفتي عراق، كه 10 درصد ذخاير جهان است، دسترسي مداوم ايالات‌متحده به نفت را تضمين مي‌كرد.

شركت‌هاي آمريكايي بزرگ خود را آماده بهره‌جويي‌هاي بي‌حد خود از جنگ و پيامد آن كردند. در ميان ذي‌نفعان عمده هاليبرتون، شركت نفتي و زير ساختي بود كه چني پيشتر رئيس آن بود و در پروژه‌هاي مناقصه‌اي از بازسازي پالايشگاه‌هاي نفت عراق گرفت تا ساخت زندان براي اسراي جنگي، ميلياردها دلار به دست آورد. دو شركت بسيار بزرگ ديگري كه رابطه نزديكي با حزب جمهو‌ري‌خواه داشتند، بكتل (Bechtel) و گروه كارليل (Carlyle Group) بودند كه سود خوبي در اين ميان بردند، همچنين شركت‌‌هاي آمريكايي كه موشك، جت‌هاي جنگنده و ديگر جنگ‌افزارهاي جنگي مي‌ساختند نيز بي‌نصيب نبودند، بخصوص سه شركت بويينگ (Boeing)، لاك‌هيد مارتين (Lockheed Martin) و مك‌دونل‌ـ‌داگلاس (Mc Donnell – Douglas) كه بزرگترين‌ها بودند و تنها در سال 2002، 41 ميليارد دلار در قرارداد پنتاگون نصيبشان شد.

اين شركت‌ها، بزرگترين حاميان در مبارزات انتخاباتي بوش بودند و او، سران آنها را در پست‌هاي مهم پنتاگون و ديگر جاها منصوب كرد. در افكار اين مردان منافع شركتي و منافع ملي به خوبي با هم آميخته بودند.

حفاظت از خاندان سعودی:

افراطي‌هاي عربستان سعودي، بخصوص اسامه بن‌لادن، از حضور سربازان آمريكا در قلمرو سلطنتي خشمگين بودند. اين سربازان از عربستان سعودي به عنوان پايگاهي در طول جنگ خليج‌فارس سال 1991 استفاده كرده بودند و هيچ‌وقت آنجا را ترك نكرده بودند و مسلمانان زيادي را خشمگين كرده بودند كه ارتش كافر به سرزمين ظهور اسلام بي‌حرمتي مي‌كند. ولفوويتز فهميد كه حضور آنها «كانون مشكلات بزرگي براي يك دولت دوست» بود، ولي باور داشت كه بركناري آنها بدون خونريزي تا پيش از اينكه آمريكا پايگاه ديگري در نقطه ديگري از خاورميانه به وجود آورد ممكن نيست. او اين موضوع را به عنوان «موضوعي ناديده، ولي پراهميت» توصيف كرد، تا دليلي براي ايالات‌متحده باشد كه صدام را بركنار كرده و رژيم آمريكايي جايگزين آن كنند.

همچنين بوش و مشاوران او عراق را راهي مي‌دانستند به دنيا نشان دهند كه چقدر قدرتمند شده‌اند. آنها باور داشتند يك پيروزي سريع و مقاومت‌ناپذير در عراق، به عنوان هشدار بزرگي براي دشمنان بالقوه واقعي آمريكا خواهد بود.

تركيب بسیاری انگيزه‌ها، دولت بوش را به سوي جنگ عراق سوق داد، بنابراين اين مسئله كه چرا ايالات‌متحده جنگ عراق را شروع كرد، جواب‌هاي متعددي دارد و هم شايد هيچ جوابي ندارد. وقتي كه از ريچارد هاس ـ كه در طول پيشروي جنگ رئيس هيئت سياستگذاري وزارت امور خارجه بود و بهتر از هر كس ديگري به حقيقت آگاه بود ـ دليل آغاز جنگ سؤال شد، او با رك‌گويي دلپذيري گفت: «بدون اينكه از اين موضوع چيزي بفهمم از دنيا خواهم رفت. نمي‌توانم پاسخي بدهم. نمي‌توانم وسواس‌هاي استراتژيك در ارتباط با عراق را توجيه كنم و اينكه چرا در صدر فهرست اولويت‌هاي مردم قرار گرفت. نمي‌توانم توضيح دهم، همچنانکه:

دهها سال قبل جان فاستر دالس اعتراف كرد كه هيچ گواه مستدلي در دست ندارد كه دولت گواتمالا تحت اختيار كرملين بوده، ولي گفت كه «به دليل اعتقاد سخت ما چنين ارتباطي بايد وجود داشته باشد. » بوش نيز طبق همين اصول عمل مي‌كرد.

ريچارد كلارك، پس از بيرون رفتن از دولت بوش اين‌گونه نوشت: «شك دارم كه كسي تا به حال شانس اين را داشته كه به او بگويد حمله به عراق در واقع آمريكا را ناامن‌تر خواهد كرد و جنبش تروريستي افراطي‌هاي اسلامي را در مناطق مرزي قوت خواهد بخشيد.

در ظهر نوزدهم مارس، نخستين واحدهاي پيشرو آمريكايي به عراق وارد شدند.

در همان روزها صدام حسين فرار و رژيم او سقوط كرد. عراقي سي‌ونه‌ ساله‌اي به نام كيفا، كه براي وزارت اطلاعات كار مي‌كرد، با گرمي و شوق، دست خبرنگار آمريكايي را فشرد و سعي مي‌كرد باور كند كه ديگر آن مستبد ظالم رفته است. او به خبرنگار گفت: «مرا تكان دهيد و بگوييد كه اين واقعيت دارد، بگوييد كه آن كابوس ديگر به پايان رسيده. »

واقعاً به پايان رسيده بود، ژنرال فرانكس شروع به برنامه‌ريزي عقب‌نشيني ارتش آمريكا كرد و رئيس‌ جمهور بوش به خاطر سرعت انجام كار و كامل شدن پيروزي در سخنراني کو تاهی گفت: «مأموريت انجام شد. » (Misson Accomplished)


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید