اسماعيل فتاحي: عاشقانه ای ديگر

Saturday, 25th July, 2015
اندازه قلم متن

esmaeil fattahi
فكري پر از دود، آلوده تر از هواي تهران و سرفه هاي خشك انديشه و خودكاري عقيم، عقيم تر از آسمان و جامعه نابارورمان، اميدي نااميد تر از همه انسانهايي كه زندگي را در احتضاری مطول باژگونه تجربتي ميكنند. دلي پراز تشويش حتي مضطرب تر از دختري كه بار نخستين براي نان شبش در آغوش و بسترش غريبه اي خزيده است كه هيچ حسي به آن ندارد. عرق شرم بر جبين خيس تر از جبين پدري كه سر سفره تهي شام نشسته است. عقايد و باوري تخريب شده به سان صورت زنان آزاده ميهنم كه با اسيد تخريب كرده اند .ترس از لحظه اي ديگربسان كودكي كه شكمش با كبريت و گل سير ميشود و انتظار چراغ قرمزي ديگر و شايد عابري كه زير چشمي نگاهش را دريابد با فكري كه با دستي تهي چگونه در خانه را خواهد كوفت. و شمارش نفس هاي ديگر انگار ريحانه و هر انساني ديگرميخواهد ايستاده بميرد و حس بهت و بغضي در گلو تنگتر از انفرادي اوين كه همه تنم را در هجمه سنگي خويش به حصار كشيده است مهربانم گله از چه ميكني نه لحظه اي ازتو و يادت فارغ نبوده ام ليك ديوارهاي قد علم كرده مناسبات و له شده گي روابط انساني كه انگار بلندتر از ديوار زندانهاي ايران است مرا اندكي از تو دور ساخته است حتي ياد چشمانت چه بگويم شهرداري تبريز است جا ميستاند و خانه ويران ميكند اينكه ديرزمانيست نامه اي ننوشته ام بر من خرده بگير (نه خلاف عهد كردم كه حديث جز تو گويم – همه بر سر زبانند و تودر ميان جاني) از عشق انحصاري تو چه بگويم وقتي بزرگ انسانهايي به جرم عشق به همنوعانشان به جرم دفاع از انسان بودن و برابري در دخمه هاي نم كشيده سنگي به حصار كشيده شده اند حقارتي ديگر است من عشق را فقط در تو خلاصه كنم همان اندازه اي به تو عشق ميورزم كه به همه كودكان كار و زنان بيحقوق اين سرزمين عشق ميورزم به سگ هايي كه در سرنگ ، اسيد به رگهايشان تزريق ميكنند چگونه از زيبايي چهره تو سرودي بسرايم وقتي صورت زنان آزاده ميهنم با اسيد تخريب ميشود آري مرا اندوه و ملال بسيار است اشكهاي نمكينم هم كه اروميه و كارون و زاينده رودي ديگر را نميزايد آري عشق تو نيز جانكاه است يادت آتش به جان ميزند تنم انگار كردستان است و به اندازه همه اينها كه قلبم براي دفاع از آنها ميتپد تو را نيز دوست دارم همانند كارگران پارس جنوبي كه خونشان آلوده است حتي ذره ذره اجزاي تنم ، خونم ،استخوانم با عشق تو عجين است آري به چشمانم نگاه كن دوستت دارم را از عمق چشمانم بخوان دروغ نميگويند جواسيس و قراميس چكمه ليس رژيم كه نيستند.

آري زيباي من نه هنوز شرايط و بسترها چشمه احساس من را بسان اروميه نخشكانده است و ميتوانم از عشق تو بنويسم و بنويسم و بخوانم و بگويم فراموشت نكرده ام غرق در هرچه ايسم وليسم ولوژي هست نشده ام و به تو عشق خواهم ورزيد. قدمي واپس بر نخواهم داشت و دست تهي را بر سر نخواهم كوفت از پاي نمينشينم ليك وقت حزن و سوگ و به عزا نشستن نيست آري من انسان وار زندگي خواهم كرد كه انسانيت خط و راه و رسمي به ابديت تاريخ است رو به آتيه فرداهاي روشن كه خشت خشت برج زمردينش به دست من و توست وقتي كه ما بشويم و سيل وار هر آنچه سد اين راه است ويران كنيم.

بگذريم به تو عشق ميورزم به اندازه همه زنان بي حقوق ميهنم واي همه تنم آتش ميگيرد وقتي واژه زن را به زبان مياورم و ياد شيرين و ندا و ريحانه ها ..و جنسيتي كه بيش از نيمي از جامعه است كه به حكم شريعت و اخلاقيات اوليه ترين و اساسي ترين حقوق انساني را از آنان گرفته اند و  زير تيغ آپارتايد، گوشواره جنس ثانوي را به گوشش آويخته اند زنان بي حق حضانت زنان اسيد، زنان نصف مرد، دختران استثمار جنسي، زن بي حق كار و هزار تحقير واژه و لجن كلمه اي ديگر كه پيش و پس اسمت نهاده اند و نگرشهاي مردسالارانه و بنياد گراي و ارتجاعي ديني و فرهنگي غريب كه تو را سوراخ رفع نياز جنسي مردان مي انگارد در جامعه اي كه آزادي در آن واژه اي ممنوعه است لبانت را ميدوزند دستت را قلم ميكنند غير آنچه ميگويند بگويي و بنويسي و بيانديشي در اين بهبهه بگير و ببند و بكش من چگونه قصه ليلي و مجنون و فرهاد شيرين بخوانم و بگويم ؟شايد اكنون عمق آنچه ميانديشم را درنيابي و همه اين را بهانه اي خود تراشيده و واهي قلمداد كني ولي درد من تو وهر آن كسي كه ميخواهد انسان وار زندگي كند بيش از اين چند سطري است كه خط خطي كرده ام اندكي تامل كن نياز به نگرشي ژرف و عميق نيست شرايط را خوب ببين و زنده بودن و بهاي آنرا . از درد كارگري بگويم كه سگدوي روز و شبش نان سفره اش نميتواند باشد. از درد و اندوه كودكان كار و خيابان ازكودكاني كه به اسم ازدواج به آنان تجاوز جنسي ميشود از ندا و سهراب و امير و ريحانه و آتنا و نرگس و شاهرخ و…از چوبه هاي دار بامدادان، درد سرزميني كه مبدل به خاوران بي انتها گشته است از دگر انديشان بگويم …ازاختناق و ممنوعه بودن گرايش دگرباشان جنسي بگويم كه حتي سلاخان هويتشان را به انكار گرفته اند از اقليت هاي فكري و اجتماعي و…از بحرانهاي اجتماعي و اقتصادي و دستگاه سركوب و شيعه گستري وهزارمعضلي ديگر كه خاطر هر انسان آزاده اي را حزين ميدارد كه بايد به پا خيزد و ما شود و چاره اي جز اين نيست كه انسان بودن را رعايت كند .
به تو عشق ورزيده ام و خواهم ورزيد

دوستدار كوچك و ريز نقش تو اسماعيل
اسماعيل فتاحي – تبريز 3/5/1394


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.