سخن هفته 6

دوشنبه, ۲۲ام خرداد, ۱۳۹۱
اندازه قلم متن

حدس و گمان من این است که ما ایرانی جماعت اصولا با دنیای واقعی مشکل داریم. احتمالا آخرین نفری بوده ام که در جریان لوگوی «پپسی کولا بر روی کره ماه» قرار گرفته‌است و آن را مدیون وبلاگ نویسی هستم که در یادداشتی تحت عنوان «کلکسیونی از حرفهای مفت اینترنتی» این اتفاق را تشریح کرده است. در توضیح وی آمده که چگونه یک خبر جعلی، ایمیل به ایمیل می چرخد و سایت به سایت درج میشود و موجب میشود مردمی در شهرهای بزرگ و کوچک به بام و بالکن خانه بروند تا لوگوی پپسی‌کولا را بر ماه ببینند.
بنا به حدس و گمان وی عده ی زیادی روی پشت بام ها رفته اند تا این بار بجای رخ امام تصویر لوگوی پپسی را روی ماه ببینند. در ادامه مطلب نوشته: «این موضوع موجب نوعی شرم‌ساری گروهی و ملی شده است و زودباوری و ساده‌اندیشی و خرافات ‌پذیری جمع کثیری از مردم در طبقات اجتماعی و سطوح مختلف تحصیلی را تداعی می‌کند».
همانطور که عرض کردم، ما با دنیای واقعیت مسئله داریم. معتقدم که گرفتاری ما (رفتن روی پشت بام برای رویت «چیزی» روی کره ماه) ریشه دارتر از آن باشد که با توصیفات بر شمرده شده ایشان قابل توضیح و توجیه باشد. نادیده گرفتن واقعیتی ملموس که جلو چشم ماست (تبلیغات نوشابه پپسی کولا) و رفتن به پشت بام و گشتن به دنبال آن درکره ماه حکایتی است که نباید به سادگی از کنار آن بگذریم. سوال این است که چرا باید ملت باهوش و با درایت واقعیتی را اول در کره ماه ببینند تا وجود آنرا روی کره زمین باور کنند؟
این نادیده گرفتن واقعیت زمانی که «ابژه» جلو چشم ماست و پذیرفتن و کشف آن در جایی بعید از کششی حکایت میکند که گریز از واقعیت است، امری است که طی قرون و اعصار در ما درونی شده و رابطه ما را با واقعیت مختل نموده است. اگر رابطه درستی را با واقعیت بر قرار نکنیم، مجددا از کره ماه به ته چاه جمکران سقوط خواهیم کرد واین یعنی تکرار فاجعه. دلبر جانان من برده دل و جان من، برده دل و جان من دلبر جانان من!
احتیاجی به این نیست که در توضیح این «آگاهی معیوب» به کنکاش در نظریات کانت و هگل بپردازیم و برای مثال با تحلیل «شعر و واقعیت» (ولفگانگ گوته) و مقایسه ایده آلیسم آلمانی با نوع ایرانی آن وارد بحثی بشوم که ما را از واقعیت دورتر کند. همکارانی که در مورد دین خوئی ایرانیان (آرامش دوستدار) ویا در باره «رسانتیمان» (داریوش آشوری) نوشته اند، بطور حتم بحث فلسفی را در مورد «ایده آلیسم ایرانی» ادامه خواهند داد.
جواب به چرائی این معضل ساده تر از اینهاست. از خود سوال کنیم چرا میل داریم واقعیت هائی زمینی را اول در کره ماه ببینیم تا بعد آنرا در روی زمین باور کنیم؟ این سوالی اساسی است. چون اگر جامعه ای واقعیت را فقط بشکل هپروتی آن ببیند، قادر نخواهد بود آن را تغییر بدهد.
اشکال در درجه اول از گروهی ناشی میشود که اسم فرهیخته را بر خود گذاشته اند درحالیکه عاجز از دیدن واقعیت ها هستند. بخاطر می آورم که این جماعت در چند ماهه قبل از انقلاب چگونه رنگ عوض کردند. از غرب زده ی دو آتشه ناگهان تبدیل شدند به کسانی که برای «بازگشت به خویش» آقای شایگان سر و دست می شکستند. ریشها را بلند کردند، به جای فندک های مارک دار سابق تسبیح به دست داشتند و با آن کت های برزنتی سربازان آمریکائی که جای کراوات و کت و شلوار سابق را گرفته بود احساس میکردند دارند مشت محکمی بر دهان آمریکا میکوبند!
تاثیر این جمع بود که انقلاب اسلامی به سرعت اکثریت بزرگی را در بر گرفت، اکثریتی که همه «ایده آلهای» خود را در وجود یک آخوند پیدا کرده بود وی را ابتدا در کره ماه رویت کرده و سپس بر روی زمین تبدیل به امام و رهبر انقلاب نمود. در توضیح اینکه چرا این جمع به جای اینکه به آدمی مانند دکترشاپور بختیار با آن گذشته شفاف، صراحت کلام و سر و وضع متمدنانه اعتماد کند، یک آخوند را ترجیح میدهد، مسئله است. باید از خود بپرسیم چرا؟
به نظر من جاذبه کشف چهره امام در ماه و خلسه «چو دیو برون رود فرشته در آید» و باور کردن و پذیرفتن افسانه یافتن موی آیت الله در لای قرآن برای این جمع بیشتر بوده تا درک یک واقعیت ملموس مانند نخست وزیری فردی چون دکتر بختیار. باور کردن اینکه خمینی میخواهد آب و برق و تلفن را مجانی کند، برای این جمع ساده تر بوده تا قبول برنامه یک دولت عقل گرا. این جمع حتی با دولت انقلابی موقت مهندس بازرگان مسئله داشت، چون میگفت باید «گام به گام» جلو رفت.
دوست وبلاگ نویس در توضیح اینکه چرا عده ای روی پشت بام رفته اند تا لوگوی پپسی را روی ماه ببینند، آنرا از زودباوری و ساده‌اندیشی و خرافات‌پذیری مردم میداند. بنظر من وضعیت آگاهی اجتماعی در ایران خراب تر از این حرفهاست. هنوز که هنوز است احساسات در آن مملکت خراب شده حرف اول را میزند و متاسفانه نخبگان جامعه نیز بر موج احساسات سوار میشوند تا از مردم سواری بگیرند.
مثالی بزنم از کشور اتریش تا متوجه ریشه این گرفتاری بشویم. «سیاست متکی بر احساسات»
(Politik der Gefühle) نام مقاله ای تحلیلی بود که یک همکار اتریشی بنام Josef Haslinger بعد از انتخاب آقای کورت والدهایم، کاندیدای ریاست جمهوری اتریش به نگارش در آورد. زمانی که در کارزار انتخاباتی بر ملا شد که «والدهایم» عضو اس اس و در سرکوب پارتیزانهای یوگسلاوی بسیار فعال بوده است، تصور این بود که رای نیاورد. اما بجای اینکه بعد از افشا شدن راز، ایشان مورد بی مهری رای دهندگان قرار بگیرد، با موجی از سمپاتی اتریشیان روبرو شد. بروز تمایلات پنهانی رای دهندگان در انتخابات به برنده شدن سیاستمدار پوپولیست دیگری در این کشور بنام «یورگ هایدر» منجر شد که فرزند پدر و مادری نازی بود. حمایت باطنی بیش از 27 در صد مردم نشان داد که کلید موفقیت هردو نفر در بکار گرفتن زبان دو پهلوئی بوده است که با ایما و اشاره به امیال باطنی نسلی رجوع میکند که اکثرا عضو حزب ناسیونال سوسیالیست هیتلری بوده اند.
سوار شدن بر موح احساسات از جلال آل احمد و شریعتی شروع شد و در ده شب شعر انستیتو گوته به اوج خود رسید. از «پاته تیک» اشعار شاملو و دیگران تا نوحه سرائی برای صحرای کربلا راهی نبود. همه نوحه سرائی میکردند و فکر میکردند میتوانند از مذهب برای ارتقا آگاهی سیاسی استفاده کنند. شد غلامی که آب جو آرد آب جو آمد و غلام ببرد.
سیاست متکی بر تحریک احساسات که با بازی با تمایلات پنهان در مردم میخواهد عقلشان را بدزدد، شیوه ای شناخته شده برای تحمیق است. گروههای فاشیستی در اروپا آنرا بجای ارائه یک برنامه سیاسی بکار میبرند چون نمیخواهند اهداف واقعیشان را برملا کنند. ورود به هزار تای ذهن مردم از طریق کانال احساسات را روزانه می بینیم. نگاهی به گفتارهای کوتاه فیس بوکی و ده ها تلویزیونی که جز فحش دادن کار دیگری ندارند و توجه به تبلیغاتی که طرفداران رضا پهلوی و مریم و مسعود رجوی میکنند، نشان میدهد که سوار شدن بر موج احساسات هنوز بعنوان موثرترین شیوه مبارزه طرفدار دارد. برای مردمی که عادت ندارند فکر کنند، استدلال و منطق مثل شکنجه است. آنها پرخاشگری ها و توهین ها را عین سیاست میدانند. اگر فحاشی ها را از تلویزیونهای ماهواره ای لس آنجلسی حذف کنیم، می بینیم که جز فحش و ناسزا حرفی برای گفتن ندارند.
خلاصه کلام:
زمانیکه معیار انتخاب سیاسی افراد ارضای تمایلات حسی آنها باشد، نتیجه کار به سرکار آمدن قدرتی خواهد شد که بجای تکیه بر عقل و شعور و خرد، کارش مثل جمهوری اسلامی دائما تحریک احساسات باشد. باید هشیار باشیم. ایجاد یک غرور کاذب ملی از طریق برخوردهای راسیستی علیه گروههای اجتماعی و مذهبی، ترویج شایعات کذب (در مورد افغانها، بهائیان و زنان و کسانیکه روابط جنسی دیگری را می پسندند) و دامن زدن به یک جنگ مذهبی همگی زمینه سازی برای اقدامات جنایتکارانه ای است که در فردای تغییر حکومت در مورد این گروهها اعمال خواهد شد. قتل عام شش ملیون یهودی در هولوکاست و کشتار بیش از یک و نیم ملیون ارمنی در ترکیه نیز ابتدا با تحریک احساسات مردم شروع شد. جمهوری اسلامی نیز با وا اسلامای افرادی چون جلال آل احمد و شریعتی شکل گرفت. این دو نفر نیز مانند بسیاری از روشنفکران عرصه عمومی فکر میکردند با استفاده از احساسات مذهبی میتوانند راحت تر به اهداف سیاسی خود نائل شوند. سوار شدن بر موج احساسات از زبان شروع میشود، از رفتار شروع میشود. از آنجاست که تا خود فاجعه راه چندانی نیست. فرهیختگان باید به مسئولیتی که در قبال یک تاریخ دارند واقف باشند و برای نائل شدن به دمکراسی به هر کاری دست نزنند.
حمید صدر
11 ژوئن 2012


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید