جمال صفری: جلد نوزدهم «مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران؛ دانلود رایگان کتاب»

سه شنبه, ۱۵ام تیر, ۱۴۰۰
اندازه قلم متن

برای دانلود کتاب با فرمت پی دی اف لطفا اینجا کلیک کنید

پیشگفتار

«همه می دانندکه رضاخان قبل ازکودتا یعنی دردوره سربازی بقول معروف «هفت آسمان یک ستاره نداشت» حتی درموقعی که افسری جزء بود، دریک خانۀ محقراستیجاری دریکی ازکوچه های سنگلج منزل داشت.»

«طبق گفتۀ مؤید احمدی نمایندۀ کرمان درجلسۀ رسمی مجلس( درشهریور۱۳۲۰) رضاشاه دارای ۴۴ هزار پارچه آبادی ازقریه وقصبه و بلوک بوده است. بعلاوه مبلغ ۵۸ میلیون لیره دربانکهای انگلستان سپرده است ودربانک ملی هم طبق صورت حساب رسمی ۶۸میلیون تومان سپرده داشته که به فرزندش بخشیده است.

بطوریکه گفته اند رضا شاه ظرف مدت ۱۶سال سلطنت یکی از ثروتمندان جهان گردیده بود.»

« حسین مکی « تاریخ بیست ساله ایران» جلد ششم  صص ۲ -۱ »

وزیرمختار انگلیس می نویسد:«اوهمچنان درکارانباشت ثروت از راه‌های مشکوک است و فرماندهان ارشد نظامی خود را نیز در کار آزاد گذاشته است؛ و در عین حال، ازهیچ فرصتی برای بی اعتبار کردن فرماندهان در صورت سوظن نسبت به قدرت گرفتن آنها از طریق اندوختن ثروت پرشمار برای بهره‌گیری شخصی، فروگذار نمی‌کند. البته اگر آنها سهم عمده‌ای از ثروت به دست آمده را به شاه بدهند، او نیز از دزدی‌های آنها چشم پوشی خواهد کرد.» وی می‌افزاید: «رضا شاه نسبت به ثروت حریص و طمعکار است و از دیدگاه او هر وسیله‌ای برای کسب پول و زمین مطلوب است… جاده جدید منتهی به چالوس با هزینه هنگفتی ایجاد شده، صرفاً برای ارضای هوس شخصی وی بوده است.»

«یرواند آبراهامیان « تاریخ ایران مدرن»- ص ۱۴۰ »

پیشگفتار را با اشاره مختصری به دوران حکومت ملی دکتر مصدق که او و یارانش چگونه زندگی می کردند آغازمی کنم. زیرا متن کتاب جلدنوزدهم «مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران» استکه دربارۀ فساد عصر پهلوی اول است. جا دارد که بخشی از گفت وگویی ازنشریه ایران فردا را که (به همت شهید هُدی صابر، شماره ۵۳ – اردیبهشت ۱۳۷۸) با آقای نصرت الله خازنی رئیس دفتر نخست وزیری حکومت ملی آقای دکترمصدق انجام داده است در اینجا می آورم.:

 * منابع مالی دفتر کار نخست وزیری از کجا تأمین می شد؟

* ازدارائی شخصی مصدق. بیست وهشت ماه تمام یک ریال ازاعتباردولت خرج نشد، همه خرجها شخصا پرداخت می شد. خرج نهاروشام و صبحانه ۵۰ سرباز و درجه دار که آنجا بودند را خود آقای مصدق می داد وهمچنین عیدی ها و هزینه ها و پاداشها را. مثلا” اگر فلان مهندس در موقع خلع ید فداکاری کرده بود، یک دفعه ده هزار تومان از خودش پاداش می داد. حسا سیتهای مالی مصدق نظیر نداشت. یک بار پیشکارش که شرافتیان نام داشت و ۴۶ سال سال پیش او بود، برحسب تصادف با سایر کارمندان بانک ونخست وزیری سوار ماشین نخست وزیری شده بود. مصدق چنان توپ و تشری به او زد که به چه مناسبت توکه کارمند دولت نیستی سوارماشین دولتی شده ای؟. تا این اندازه سخت گیربود. حتی من گفتم آقا سر راه منتظرماشین بوده است، وقتی اینها رد می شده اند، دیده اند شرافتیان هم ایستاده، گفتند شما هم بالا بیا وسوارش کرده اند. حتی خود مصدق یک دفعه ماشین نخست وزیری را سوار نشد. آقای مصدق یک پلیموت سبز رنگ داشت که ازآن استفاده میکرد.

* مصدق مبالغ اضافی هم به شما پرداخت؟

* به عنوان پاداش می داد و ما نمی گرفتیم. حتی یک روز ناراحت شد و گفت هیچ کس حق ندارد چک مرا برگرداند. گفتم شما می بینید که من بعضی وقتها تا نصف شب هم اینجا هستم. این چیزها را به پول تبدیل نفرمائید. من خرج ندارم، حتی احتیاج هم به حقوق دولت ندارم. گرفتن این پاداش مرا ناراحت می کند. استدعا می کنم به آقای شرفتیان بگوئید که این چکی را که به من داده، پس بگیرد. ما به قصد خدمت به مملکت خودمان آمده ایم.

* او چه گفت؟

* گفت زورم به تو نمی رسد.

دکتر مصدق همه هدایایی که در مسافرت به آمریکا برد و فرشهایی که برای ترومن خریده بود، همه از جیب خودش بود، حتی خرج مشاورانی که با آقای دکتر مصدق رفتند به عهده خودش بود. نتیجه چه شد؟ نتیجه این شد که آقای دکتر مصدق در عرض ۲۸ ماه حکومت خودش حدود ۲ میلیون و ششصد هزار تومان خرج کرد.

* حساب خرجها را دارید؟

* در ذهنم هست، مصدق هنگام کودتا بدهکار بود. یکی به خواهر آقای پرفسورعدل بدهکار بود، (خانم شمس فرکه هنوزهم زنده است)، یکی هم به یک وکیل عدلیه ای بدهکار بود که وکالت نمی کرد اما وکیل بود. این بود که وقتی کودتای ۲۸ مرداد شد دکترمصدق حقیقتا” هیچ نداشت. پارک را هم که فروختند به قرضهایش دادند. مثلا اگر جنابعالی نامه می نوشتی، نوشته اش می برید و کاغذ سفید را دست من می داد و می گفت مبادا نفله بشود، مال دولت است و این ارزدولتی است. قضیه ای یادم آمد. یک روز ایشان تب کرد و مریض شد. اتفا قا” روز جمعه هم بود. دکتر غلامحسین خان هم به شمال رفته بود. یک پزشک ارمنی بود که خیلی آدم شریفی بود. من دنبال وی فرستادم که بیاید معاینه کند. پزشک گفت آقای خازنی آقای دکترچیزیشان نیست، گرمازده شده اند، چون سقف خانه اش شیروانی است. اتاق گرم است، حتی مدتی که مشغول معاینه اش بودم گرما مرا اذیت کرد. این فقط گرما زدگی است. اگریک کولرگازی توی اتاقشان بگذارید حالشان خوب می شود و بلند می شوند. ارباب رجوع هم راحت هستند. من خودم در اندرونی کولرگازی نداشتم. زندگی مصدق فوق العاده ساده بود. درمنزل ما هم کولرنداشتند که ازآنها قرض کنم وبه منزل آقای دکترمصدق بیاورم. در تهران کولرگازی دو نمایندگی داشت; یکی کاریر و یکی وستینگهاوس. کسی را فرستادم که یک کولر از آنها بخرد. گفتند در گمرگ خرمشهراست تا ترخیص کنیم و به تهران بیاوریم یک هفته طول می کشد. من گفتم که نمی شود تا یک هفته صبر کنیم. هی پرس و جو کردیم که آقای فلانی کولر گازی داری یانه ؟ از این و از آن پرسیدم تا مهندس حق شناس که وزیر راه بود گفت اتاق من در شمس العماره یک کولر گازی دارد که اساسا” کار نکرده است. برای اینکه شمس العماره تابستانها خنک است، زمستان هم گرم. چون ازخشت ساخته شده واین کولر را من می دهم باز کنند و بیاورند و اینجا بگذارند. گفتم مستلزم خرابی نیست ؟ گفت نه، قابی درست کرده اندوگذاشته اند و در می آوریم، کاری ندارد. چون مصدق یک دفعه فرموده بود که حتی یک چوب کبریت از مال دولت نباید توی خانه من باشد و این اولتیماتوم را از همان روزهای اول به من و به همه و حتی به پیشخدمت خودش داده بود. من به مش مهدی گفتم کولر را آوردم، اگر آقا پرسید از کجا آوردند بگو من خبر ندارم. و راستی هم نمی دانست از کجا آوردند. مصدق هی از من پرسید که این کولر را از کجا آوردید؟ می گفتم دکتر گفته. جواب درستی نمی دادم. بالاخره آنقدر مرا سئوال پیچ کرد که گفتم آقا من به نمایندگی وستینگهاوس و کاریربرای خرید کولر فرستاده ام اما تحویل آن یک هفته طول می کشد. این کولر را از کسی امانت گرفته ام، یک هفته آنرا بگذارید، کولر که آمد یک دانه می خریم و سرجایش می گذاریم و این را به صاحبش می دهیم، بالاخره مرا وادار کرد تا ناچاربگویم بابا این کولردر اتاق آقای مهندس جهانگیر حق شناس بوده است. فهمید که من دنبال کولر می گردم گفت در اتاق من یک کولر است هیچ به دردم نمی خورد. برای چند روزی آن را امانت ببرید. من قبول کردم و آن را آوردیم. طبق دستور هم گذاشته ایم. بالاخره گفت آقای خازنی من از شما استدعا می کنم همین الان کولر را بردارند و ببرند سرجایش بگذارند.گفتم آقای دکتر نبض تان راگرفته، تب دارید. احتمالا” گرمازده هستید. گفت من حالم خوب است. گفتم آخر هر چیزی اندازه ای دارد، تا این مقدار حساسیت؟ اگرکولر وزارت راه پنج روز تو خانه شما کار کند دنیا بهم می خورد؟ گفت نه، اصرار مکن. زنگ زد به مش مهدی آمد و به او گفت به اندرون بگویید ” وان تیلاتور” (پنکه) روشن کنند. گفتم “وان تیلاتور”هوای گرم را، هی می چرخاند، به چه درد می خورد؟ خواهش و استدعا می کنم، ۳،  ۴ روز به من مهلت بدهید. می خواهید سفارش کنم کولر را با هواپیما بفرستند. گفت من استدعا وخواهش می کنم کولر را ببرید. آقا آنقدر به من اصرارکرد که کولری که یک ساعت کارکرده بود، دو باره در آوردیم و به وزارت راه فرستادیم. تا این اندازه افراطی بود.

ما از اعتبار دولت یک شاهی استفاده نکردیم، چه در دفتر نخست وزیر و چه در منزل دکتر مصدق. آقا اعتبار محرمانه ای داشت. نخست وزیر برای تشریفات می توانست همه نوع خرج بکند. مصدق میگفت من که کار محرمانه ای ندارم. از اعتبار محرمانه و ازاعتبار اختصاصی که در اختیار نخست وزیری بود،  در آن ۲۸ ماه دیناری خرج نشد.

* پایان سال مالی سرنوشت حساب اعتبار محرمانه چه شد؟

* به خزانه بر می گرداندند.

* شما برای اداره دفتر تنخواهی دراختیارداشتید؟

* تنخواه در دست من نبود. مصدق یک پیشکاری داشت به نام شرافتیان که درآمد موقوفات بیمارستان نجمیه را او اداره می کرد. ضمنا” مخارج خانه و اینها را او می داد، ما هیچ مالی در اختیار نداشتیم.

* زندگی مصدق چقدر ساده بود؟

* عرض کنم روزی که منزل غارت شد، تمام اثاثیه منزل دکتر مصدق سی هزار تومان نمی ارزید ؟ فرشهای خیلی معمولی داشت که در آن تاریخ حدود ۱۵۰۰ تومان نمی ارزید، فرشی هم در اتاق هیئت دولت بود که اتاق پذیرایی آقای دکتر مصدق هم بود که خیلی معمولی بود. حتی اتاق ملک اسماعیلی که معاون پارلمانی بود فرش نداشت. زندگی او واقعاً ساده بود. مبلهای او عبارت بود از چوبهای معمولی که همیشه دیده اید، فقط دوتا دستگیره داشت، دوتا هم تشک داشت که باز می کردند و می نشستند و سر جایش می گذاشتند. نه خیال کنید ساخت هانس بود، ابداً منزل آقای دکتر مصدق، چه اندرون و چه بیرون ساده ترین خانه ها بود، یک دانه آنتیک که قیمت حسابی داشته باشد، اصلا” نبود، خیلی ساده زندگی می کرد.(۱)

 در استبداد دیرپا ایران فساد، غارت وجنایت نظام « سلسله جلیله روحانیت شیعه» در ‎برخی‎ ‎شاخص‎ ‎ها در تاریخ معاصرایران‏ ‏‎بی‎ ‎سابقه‎ است.

بدون شک شخص خمینی نظریه پرداز و پایه گذارنظام فاسد، غارتگر و ویرانگر ولایت فقیه است** و روند فساد، جنایت، غارت(بنام به اصطلاح مصادره انقلابی ) و خیانت از همان روزهای نخستین پیروزی انقلاب ۱۳۵۷برپشت بام مدرسه رفاه، محل استقرار آیت‌الله خمینی، رهبر جمهوری اسلامی آغاز شد و سرانجام درمجلس خبرگان اول به ریاست آقای منتظری « بعد که به اشتباه خود آگاه شد برعلیه استبداد برای حقوق مردم مبارزه کرد و او را از قائم مقامی رهبری خلع کردند) و با دستیاری بهشتی و حسن آیت و قریب به اکثریت روحانیون مجتهد درمجلس برضد اصول و خواسته های انقلاب و حقوق ملت با فریب دادن ملت و تحمیل اصل ولایت فقیه دست به کودتای ننگین زدند.

بهشتی ها، هاشمی رفسنجانی ها، علی خامنه ای ها و… ومراجع ریز و درشت دولتی ودستیاران مکّلا و…آمران وعاملان ویرانگراین نظریه درجامعۀ ملی شدند. به بیان دیگر، حکمت عملی این روحانیون خونریز و جانی که نقش اساسی درستون پایه های نظام جبار و مستبد« ولایت مطلقه فقیه » داشتند، بازتاب حکمت نظری اسلام فقاهتی بنیادها و حوزه های دینی وآموخته ها وخلقیات آنها براساس قدرت، زورو تزویراست. بطورکلی بنیادهای دینی درتمامی قرون و اعصار و از باستان تاکنون یکی از اصلی ترین بنیادهای دیرپای استبداد درجامعه و موانع رشد و آزادی مردم بوده اند. اینها بنا بعادت دیرینه خود با انواع روایت ها وحدیث های ازخودساخته، حرام را حلال کرده و حلال را حرام جلوه دادند!! واموال ودارائیهای مردم را بدون نظارت دولت وحکومتهای وقت وغیر مردمی و مستبد یا شراکت با آنها هِبِه کرده و ملاخورش کرده و می کنند. ….

 ا ز اینرو، از منظر محمد جعفری؛ « غارت و ویرانگری نظام ولایی یک عمل خاص در یک زمان و مکان نیست بلکه یک فرآیند است که پیوستگی دارد و همچنان بشدت ادامه دارد و مجموعه زندگی ایرانیان را در داخل و حتی خارج از ایران، تا آنجا که در دسترسش باشد، در بر می گیرد.

آنچه در ایران از فساد، جنایات و غارتگری اتفاق افتاده و می افتد بدون استثنا ریشه در رهبری و تعلیمات خمینی دارد و خامنه ای مو به مو آموزه های او را به عمل در آورده و آنرا تکمیل کرده است. هر آدم بی غرض و منصفی که به وضعیت امروز ایران بنگرد به عمق فاجعه غارتگری که در ایران در دوران حکومت جمهوری ولایت مطلقه رخ داده و همچنان ادامه دارد به سادگی قابل درک است که وضعیت غارتگری-و-غنیمت‌گیری به شرایط و در شرایط جنگی می‌ماند. اینان تا به امروز چنان عمل کرده اند که گویی خود را جزو مهاجمان به ایران و ایرانی تلقی کرده و ایران را هم سرزمین فتح شده. آنهائی که آنچه از جنایت، فساد و غارتگری در ایران اتفاق افتاده است را به حساب خامنه ای واریز می کنند، یا از امور واقع بی اطلاع اند و یا اینکه منافع خاصی دارند که به آنها جرأت گفتن حقایق را نمی دهد.

آقای خمینی نه تنها ایران را کشور فتح شده و آنچه به دست آمده را غنائم می خواند، و در خوردن و بردن دست اعوان و انصار خود را بر جان و مال و ناموس مردم باز می گذارد، بلکه موافق نظر و عمل آقای خمینی به هیچ دین و قرار و قاعده ای جز تصاحب مطلق قدرت بنام ولایت مطلقه فقیه اعتقاد ندارد و به هیچ قول و قراری پایبند نیست. و اگر هم گاهی در اثر اجبار و ترس از خشم مردم از قول و قرار و قانون صحبت می کند، برای تحمیق و اغفال توده مردم و خریدن زمان است. یکی از مهمترین ارزشهای دین و حفظ و صیانت از آن، وفای به عهد است آیا وی به یکی از وعده و قول و قراری که در پاریس به ملت ایران در برابر انظار جهانیان داد، عمل کرد؟ به ضررس قاطع می‌شود گفت که بعد از به قدرت رسیدن عکس تمام آن را انجام داد: ملت که برای رسیدن به آزادی، استقلال، عدالت و حقوق خویش به قیام برخاسته و وی را بر کرسی رهبری نشاندند و وی در کسوت یک روحانی و عارف و مرجع تقلید انواع و اقسام حقوق و آزادی را در انظار جهانیان به ملت ایران وعده داد که به بیان پاریس مشهور شد. وقتی مردم انقلاب را به پیروزی رساندند و وی پایش به ایران رسید، غیر مستقیم به نحوی که ملت بپا خاسته فوری متوجه نشوند، و بر عکس فکر کنند، که همه اینها به خاطر خدمت و رسیدن به آزادی و حقوق از دست رفته خویش است ایران را کشوری فتح شده به دست خود و آنچه را که به دست آمده را غنائم خواند. وی در فرمانی به شورای انقلاب منصوب خود در تاریخ ۹/۱۲/۵۷ می گوید: « تمام اموال منقول و غیر منقول سلسله پهلوی و شاخه ها و عمال و مربوطین به این سلسله را که در طول مدت سلسله غیر قانونی، از بیت المال اختلاس نموده اند، به نفع مستمندان و کارگران و کارمندان ضعیف مصادره و منقولات آن سپرده در بانک ها به اسم شورای انقلاب یا اسم اینجانب شود و غیر منقول از قبیل مستقلات و اراضی، ثبت و ضبط شود تا به نفع مستمندان از هر طبقه صرف گردد و در ایجاد مسکن و کار و غیر ذالک،  به جمیع کمیته های انقلاب اسلامی در سراسر کشور دستور می دهم که آنچه از این غنائم به دست آورده اند، در بانک با شماره معلوم بسپرند. و به دولت ابلاغ نمایند که این غنائم مربوط به دولت نیست و امرش با شورای انقلاب است و آنچه که مأمورین دولت به دست می آورده اند و یا می آورند، باید به همین شماره به بانک تحویل دهند و کسانی که از این اموال چیزی به دست آورده اند، باید فوراً به کمیته ها یا بانک تحویل دهند و متخلفین مورد مواخذه خواهند بود.» (۱۲)

در این فرمان چند نکته مهم که پایه گذارغارتگری، دزدی و فساد است آمده، اما در آن دوران پرهیجان و برافروخته شده از عشق رسیدن به آزادی، استقلال، عدالت و حقوق کسی به آن توجه مبذول نکرد:

۱-در آن فرمان آمده « تمام اموال منقول و غیر منقول سلسله پهلوی و شاخه ها و عمال و مربوطین به این سلسله». از خاندان خود پهلوی که بگذریم،  وقتی می گوید «تمام اموال منقول و غیر منقول شاخه ها و عمال و مربوطین به این سلسله» دست اعوان و انصار خود را برای تصاحب اموال تمامی کسانی که در دوران پهلوی ها کارمند و جزو کارکنان دولت و یا به نحوی در ارتباط بوده اند و بخواهند باز می گذارد. و به زعم آقای خمینی همه کارکنان دولت را در ۵۰ سال گذاشته پهلوی ها را در بر می گیرد.

۲- وی آنچه از این طریق به دست آمده را غنائم می خواند.

۳- و مهم اینکه: وی دخل و تصرف دولت منتخب خود را از این غنائم می بندد و می گوید که« این غنائم مربوط به دولت نیست و امرش با شورای انقلاب است» شورای انقلاب هم یعنی خودش

۴-در آنجا وی فرمان می دهد که منقولات این غنائم در اختیار خودش می باشد« و منقولات آن سپرده در بانک ها به اسم شورای انقلاب یا اسم اینجانب شود» و

۵- متخلفین از این فرمان و یا کسانی که بخواهند غیر از آن عمل کنند « مورد مواخذه خواهند بود.»

 در همان دو هفته اول بعد از پیروزی انقلاب و یک روز بعد از فرمان فوق در تآکید غنائم به مثابه کشوری که به دست وی فتح شده است و گویا ملت ایران مسلمان نبوده و به دست ایشان مسلمان شده اند و مال و جانشان در ید اختیار اوست، در سخنرانی خود در ۱۰/۱۲/۵۷ در مورد مصادره کردن و غنائم اسلام فرمود: « من در این آخر که از تهران می خواستم بیرون بیایم، دستور دادم که تمام املاک و دارائی های سلسلۀ منحوس پهلوی و تمام دارائی آن اشخاص که وابسته به او بودند و این ملت را چاپیدند مصادره بشود. برای طبقۀ ضعیف مسکن ساخته بشود. سرتاسر ایران برای ضعفا مسکن می سازیم…یکی از اموری که باید بشود همین معناست. این دارایی از غنائم اسلام است و مال ملت است و مستضعفین و من امر کرده ام، به مستضعفین بدهند و خواهند داد و پس از این هم تخفیف های دیگر در امور حاصل خواهد شد.» (۱۳)

باز در تأکید به غنائم به دست آمده و اینکه این غنائی با قیام به دست آمده و دخالت دولت منتخب خودش هم در آن غنائم ممنوع است، در تاریخ ۱۵/۱۲/۵۷ در جمع روحانیون و طلاب حوزه علمیه قم بیان می کند: «ما تهران که بودیم این مطلب را گفتیم به اینها که باید کلیه دارائی، دارائی نمی گوئیم که دارائی آن ها بوده است، کلیه آن چیزهایی که محمد رضا خان و پدرش و اتباع اینها غصب کردند از این ملت، باید همۀ اینها ملی بشود و به صرف مستمندان برسد، هیچ ارتباطی به دولت ندارد، غنیمتی است به دست آمده است با قیام و نهضت این ملت یعنی این ملتی که از طبقه سوم است…. این ملت مسلم، غنائم مال اینهاست و باید به اینها بدهید…» (۱۴)

آقای خمینی در سخنرانی خود در تاریخ ۱۴/۸/۵۸ در جمع گروهی از دانشجویان اصفهان، مستقیم و غیر مستقیم به فقها و روحانیون تحت امرش آموزش و فرمان می دهد که هر جا و نسبت به هر کس که مصالح ایجاب کرد، فقیه می تواند زیر مالکیت بزند و یا هر اندازه اش که لازم باشد می تواند محدود و مصادره کند:

« اسلام با مستمندان بیشتر آشنائی دارد تا با آن اشخاصی که چه هستند. این اشخاص هم اموالشان همانطوری که گفتید این اموال بسیار مجتمع اینها از را مشروع نیست. اسلام اینطور اموال را به رسمیت نمی شناسد و در اسلام اموال مشروع و محدود به حدودی است و زائد بر این معنا ما اگر فرض بکنیم که یک کسی اموالی هم دارد خوب اموالش هم مشروع است. لاکن اموال طوری است که حاکم شرع فقیه، ولی امر تشخیص داد که ه اینقدر که هست نباید اینقدر باشد، برای مصالح مسلمین می تواند غصب کند و تصرف کند و یکی از چیزهایی که مترتب بر ولایت فقیه است و مع الاسف این روشنفکر های ما نمی فهمند که ولایت فقیه یعنی چه، یکی اش هم تحدید این امور است. مالکیت را در عین حال که شارع مقدس محترم شمرده است، لکن ولی امر می تواند همین مالکیت محدودی که ببیند خلاف صلاح مسلمین و اسلام است، همین مالکیت مشروع را محدودش کند به یک حد معینی و با حکم فقیه از او مصادره بشود» (۱۵)

وقتی گفته می شود که موافق نظریه و عمل کرد، آقای خمینی پیرو هیچ دین و قرار و قاعده ای جز دین تصاحب قدرت مطلق بنام ولایت مطلقه فقیه نیست، سخن گزافی نیست و عین واقعیت و حقیقت است. وی در هر فرصتی که به دست می آورد، به یاران و اعوان انصارش جرأت می بخشد و می آموزد که نیاید پیرو قرار و قاعده ای وقتی آن قرار و قاعده به ضرر شما است بود. به سه نمونه گویا توجه کنید:

یک/ قم: در تاریخ ۳۰/۳/۶۱ در جمع گروهی از علما، ائمه جماعات و روحانیون و وعاظ قم و تهران «اگر یک درمیلیون احتمال، یک احتمال بدهیم که حیثیت اسلام با بودن فلان آدم یا فلان قشر در خطر است، ما مأموریم که جلویش را بگیریم، تا آن قدری که می‌توانیم هر چه می‌خواهند به ما بگویند که کشور ملایان، حکومت آخوندیسم و از این حرفهایی که می‌زنند، و البته این هم یک حربه‌ای است برای این‌که ما را از میدان به در کنند، ما نه از میدان بیرون نمی‌رویم.» (۱۶) می دانید « اگر یک درمیلیون احتمال» یعنی چه؟! یعنی اکثریت مردم را هم می توانیم حذف کنیم.

دوم: آقای خمینی در سال ۶۲ که با کشتار و کسیل فرزندان این کشور به زندانها دیکتاتوری مطلق را استقرار بخشیده، در جمع فقهای شورای نگهبان و اعضای شورای عالی قضائی و فقها به آنها درس می دهد و می گوید: چون ما می خواهیم اسلام را پیاده کنیم. پیرو هیچ قرار و قاعده ای نباشید و هر جا و هر وقت لازم شده صریحاً حرف خود را پس بگیرید و آن را عوض کنید و به آنها این چنین درس و تجربه می آموزد: « پس از انقلاب من خیال کردم وقتی انقلاب پیروز شد، افراد صالحی هستند که کارها را طبق اسلام عمل کنند، لذا بارها گفتم که روحانیون می روند کارهای خودشان را انجام می دهند. بعد دیدم خیر، اکثر آنها افراد ناصالحی بودند و دیدم حرفی که زده ام درست نبوده است، آمدم صریحاً اعلام کردم من اشتباه کرده ام. این برای آن است که ما می خواهیم اسلام را پیاده کنیم. پس در این رابطه ممکن است دیروز حرفی زده باشم و امروز حرف دیگری و فردا حرف دیگری را، این معنا ندارد که من بگویم چون دیروز حرفی زده‌ام باید روی همان حرف باقی بمانم.» (۱۷) آیا ماکیاول که این قدر در کشور ما بد نام است، شاگرد آقای خمینی به حساب می آید؟ به نظر من هرگز!»(۲)

خاطرات حاج سیاح در کرمان که تجسمی از  نظام ولایت فقیه « سلسله جلیله روحانیت شیعه»

 

 میرزا محمدعلی محلاتی (حاج سیاح) متولد ۱۲۵۲ قمری/ ۱۲۱۵ خورشیدی – /۱۸۳۶ میلادی – درگذشت ۱۳۴۳ قمری/ ۱۳۰۴ خورشیدی /۱۹۲۵میلادی از نخستین کسانی بود که مشروطه‌خواهی و فرهنگ سازی مدرن برای ایران هدف مطلوبش بود. به همین سبب پس از دیدن بخش بزرگی از جهان، و سرتاسر ایران، تلاش نمود تا نخستین آدمی باشد که کوشیده است، برای همیشه نام ایران در دل و ذهنش باقی مانده، و دغدغۀ خردگرائی در میان ایرانیان دل مشغولیش باشد.

«حاح سیاح نخستین ایرانی است که دردوران مدرن، جهان آن روز را حسابی گشته بود.‌ با بسیاری از بزرگان نیمه قرن ۱۹ مانند تزار روس، گاریبالدی، امپراطور بلژیک و رئیس جمهوری آمریکا دیدار و بحث کرده و همچنین نخستین ایرانی است که عبارت حقوق بشر را به معنای امروزی آن به کار برده است. او سفرهای طولانی مدتی به اقصی نقاط اروپا و آمریکای شمالی و همچنین کشورهای شرق از جمله هندوستان صورت داده و کشورهای زیادی را دیده بود. پس از ۱۸ سال سفر به فرنگ، وی در سال ۱۸۷۷ به ایران بازگشت و وارد صحنه انقلاب مشروطیت شد و بخاطر نوشتن نامه‌ای انتقاد آمیز به مدت ۲۰ ماه رهسپار زندان نیز گردید.» در خاطراتش در سفر به شهرهای مختلف ایران(مهر۱۲۵۷ خورشیدی) می نویسد: در همه جای ایران مردم در فشار جهل و ظلم هستند، ابدا ملتفت نیستند که انسانند، و انسان حقوقی دارد. ملاها و امرا خواسته اند، که اینان نادان و مرکب مطیع آنان باشند، و انصافا هم خوب به مقصود خود رسیده اند. انسان این مردم را می بیند فکرمی کند چگونه حکماء اروپا حکم می کنند که وقتی اولاد انسان خرافات خلاص شده همه حقیقت جو گردیده، به حکم مساوات درتحت قانون واحد، صحیح، عقلانی زندگانی خواهند کرد» (۳)

همچین اوضاع حکومت و حکومتگران و آخوندها و طلبه های شهرکرمان را چنان شرح می دهد که تجسمی از « نظام ولایت فقیه « سلسله جلیله روحانیت شیعه» امروز است واینگونه به نوشته آورده است:

سیاحت شهر کرمان را کردم. این ایالت که در تاریخ ایران از جاهای معروف و نامی و مدتها مقر سلاطین مستقل بوده، آبادی و صنایع و ادباء و علما و بزرگان آن مشهور بوده‌اند. فعلاً خرابه زاری گردیده که گویا لشکر ظلم برای این ایالت خلق شده است.

الان حاکم اینجا شهاب الملک است واسمعیل خان نایب الحکومۀ اواست، برادراواحمد خان مرا در بازاردیده شناخته به شهاب الملک اطلاع داده بود. آدم فرستاد مرا به ارک برده احترام زیاد نمود و نایب الحکومه را مهماندارم گردانید. با احمد خان محشوربودم وغالباً بهمراهی اوگردش می کردم، جوان خوب ومعقولی بود. وضع کرمان را بدتراز قاین و سیستان وهرجای ایران دیدم، اگرچه تمام ایران برای کسیکه دنیا را گردش کرده خرابه ای بنظر می آید که درهرطرف دست ظلم، جان و ناموس وعقل وهوش ومال و راحت مردم را گرفته، عفونت ظلم تمام این فضا راپرکرده وتمام این خرابیها را سبب نبودن قانون دراین مملکت میدانم لکن کرمان را بدترازهمه جا دیدم با اینکه اهل کرمان ذاتاً آدمهای ملایم وخوبی هستند واگر راحتشان بگذارند حالت اذیت وتعرض بدیگران ندارند لکن دچار زندگانی ناگواری هستند. از وقتیکه لطفعلی خان زند آن جوان نامدار از خیانت خائنان مسأصل شده در کرمان تحصن کرده و اهل کرمان باو مساعدت کردند بعد از دستگیرشدن آن جوان نامدار ظلمی که براهل کرمان از آغامحمد خان قاجارشده و دنباله همان ظلمی است که تا الان کشیده شده که قلم از نوشتن و زبان از گفتن آن شرم دارد و درعوض خوبیها ومراعات کریم خان بزرگ منش با فتوت، چنان مجازات ! واقعاً انسان نمی تواند تصور کند. بعد ازدستگیری لطفعلی خان تمام اموال اهل کرمان بغارت رفته، خانه ها ویران گردیده، مردان به قتل رسیده. بسیاری ازاطفال زیرپا واز بیکسی درخرابه ها تلف گردیده اند. به این ها اکتففا نشده تمام لشگرییان مشغول دریدن پرده ناموس زنان و دختران گردیده،  چه ها کرده اند بشرح نمی آید. جمعی دختران وعروسان با عفت و نجبیب برای حفظ ناموس خود فرار کرده به قلعۀ دختر که در نزدیک شهر است پناه برده بوده اند، لشگریان بی شرم میریزند که درآنجا آنها را بدست آرند، دختران با شرف تماما خود را به چاهی که درآنجا بوده میرزند. لشگریان ناپاک رسیده کار را به این شکل دیده لب چاه را روی آن بیچارگان خراب می کند والان چاه دختران و قلعۀ دختران یادگار آن تاریخ است.

 اجمالا کارمعاش، چنان براهل کرمان تنگ است که اهل سیستان و قاین ازایشان بیشتردررفاه بودند بطوریکه ازکرمان به آنجاها پناه می برند با آن سخت حالی که آن بیچارگان داشتند و سابقاً اشاره کردم. اهل کرمان از شدت اضطرار اولاد خود را بشال بافی و فرش‌بافی می‌فرستند که اگر کامل و استاد شدند ده شاهی اجرت والا سه یا چهارشاهی می‌گیرند و اگر خطایی درکاریا جزئی سستی از آن بچه‌های کوچک دیده شود با سوزن به دست ایشان زده سوراخ می‌کنند… تمام خیاطی و لباس دوزی با زنان است به قیمت خیلی نازل. از صد خانه یکی قدرت ندارد شب چراغ روشن کند، بسیاری چند روز نان نیافته با شلغم و چغندر اگر پیدا شود، می‌گذرانند. انسان به میدان میرود می بیند مردم بیچاره هر یک پاره نمدی پوشیده که بتنش فرو رفته،  پشتهای از هیزم در پشت ازصحرا آورده بجزئی وجه می فروشند و برای این پشته که از ده شاهی بالاتر نمی فروشند دو روز کارکرده، با وجه آن باید امرار معاش کنند و مالیات دیوان را بدهند. لابدم کار بدتر ازهمه هم که فعلاً از کارهای معمولی آنجا است. بنویسم.

از شدت پریشانی، دختران که به نه سالگی رسیده یا نرسیده، به مقاطعه میدهند، یا باسم صیغه و متعه، یا فروش، هرچه که بگوئی سزاست. در مدرسۀ مذهبی نمدمالان کرمان و سایر مدارس مذهبی، طلاب کارشان صیغه دادن زن و دخترست. که به خود زنها یا کسان ایشان وجهی داده، زنها را برای اینکار اجاره می کنند. به مردم صیغه یا مقاطعه می دهند، وجه اجاره را داده و باقی دخل ایشان است. این وضع کرمان و آن عمل طلاب شریعت درمدرسه! به سایر مدارس. مجال نکردم بروم لکن بمدرسۀ نمد مالان رفتم. این مدرسه زیاد  وسیع نبود حجراتی که دارد درایوان هرحجره ازطلاب جوان یا پیر نشسته و بهرکس که وارد می شود، به او قلیان میدادند، واظهار انس کرده بعد می پرسیدند: ازاوسئوال می کنند که زن می خواهی یا دختر جوان، قیمت را طی کرده، آخوند خود صیغه می خواند. بعد یا آن شخص به منزل زن می رود، یا زن را به منزل خود می برد. گاهی شبها هم طلاب برای طلاب یا آشنایان ایشان هم می آورند و ازاین وجوه مالیات دیوان و خدمتانۀ، مامورین داده می شود. این زن بیوه به مدارس مذهبی آمده و شبانه متعه طلاب شده و پول می گرفتن، احتصاص به کرمان ندارد. در تمام شهرهای ایران طلاب عزب در مدارس غالبا زن می آورند ومتعه می کنند، یکشبه یا چند ساعته وحتی در نجف و کربلا هم متداول است. لکن به دیگران دادن واجرت گرفتن منحصربه کرمان است. غالباً توپچیها درآنجا پول دارهستند، زیرا اغلب کار ایشان قماراست و قمار خانه دارند، مردم مضطر شده خصوصاً برای مالیات دیوان ازدهات و شهر، زن و دختربه آنها گرو داده پول قرض می کنند.

درحمام بودم یک نفر مرا شناخته بعد ازتعارفات پرسید: «کرمان را چگونه می‌بینید؟» گفتم: «آدم‌هایش خوب وبی‌شرارتند لکن خیلی خیلی پریشان هستند.» گفت: «با این قابلیت اراضی کرمان که علف صحرای آن زیره است بسیاری از مردم چنان پریشان هستند که نمی‌توانند مهمانی به خانه برند و اینکه می‌بینید زن و دختر می‌فروشند ازناچاری است. برویدبه مدرسۀ نمدمالان ببینیدچه محشراست؟ ازتوپچیها بپرسید چگونه قرض به مردم میدهند؟ کرمان باید بیست هزارخروارغله، مالیات به دیوان بدهد. هرکس حاکم می‌شود موافق ترتیب مقرر که درعوض اینکه حکام و اجزایش ازدولت باید مواجب گرفته در محل حکومت به‌حفظ امنیت و احقاق حق اقدام کنند. به‌حسب زیادی دخل و اهمیت ولایت هرکس طالب حکومت است، در تهران که حکومت‌ها حراج است هرکس که به شاه و وزیر و عمله خلوت و واسطه کار و حرم شاه پول بدهد حکومت به او داده می‌شود، اخلاق و احوال و سن و سال ابدا فرق ندارد. بسا بچه ۱۰ ساله، ۱۵ ساله، ۲۰ ساله از شاهزادگان، حاکم یک ایالتی مثل کرمان و خراسان می‌شود و جمعیتی بزرگ از گرگان گرسنه به‌اسم اتباع حکومت با خود به آن ایالت و ولایت می‌برد که باید بعد از ادای صد هزار تومان که به‌دیوان داده و رشوه‌ها و پیشکش‌ها، همان اندازه برای بعد از خرج‌ها بماند و اطرافیان گرسنه او هم هر یک ذخیره چندین ساله بیاورند.

یک شعبه دخل حکام ازغله و ارزاق خلایق است، این غله دیوان راخیلی ارزان ازدولت تسعیرمیکنند. مثلاً خرواری یک تومان یا دو تومان بدیوان پول میدهند لکن خود در ولایت ازمردم غله میگیرند بسیاراست که تمام محصول یک زارع کفایت نمیکند باید بفروش زن ودختر و غیرها گندم خریده بدهد بعلاوه بعضی حکام باجبارازمالکان هم هرجا انباری است بقیمتی خریده تمام ارزاق مردم منحصرمیشود بحاکم، بعد بهرقیمت که میخواهد میفروشد، مثلاً دو تومان خریده، بیست تومان میفروشد. ایکاش همین باشد از نانوا رشوه میگیرند، مرخص میکنند که گران بفروشند وخاک داخل کنند و ناپخته بفروشند. مردم بیچاره اسماً خرواری بیست تومان نان میخورند لکن قطعاً در وزن ده دو وده سه کم میکنند و بقدر آن خاک و هر زهرمار داخل میکنند. در کرمان یک نفرملقب به زعیم باشی حکومت خرواری بیست تومان خریده اسماً بیست تومان نان میفروشد لکن چه نان که اگر یکساعت بگذرد مثل سنگ میشود و سیاه و سرا پا سنگ و خاک و اگرگرماگرم بخورند ناپخته و در هرمن ده دوکم میفروشند. بدبختی دراین است بعد ازاین بلاها چنان کم میپزند که زن ومرد وبیچارگان با پولی که به هزارجان کندن بدست آورده بسا سه وچهارساعت دربرابر دکان نانوا ایستاده تا یک نان بقیمت جان بخرند و مردم رویهم ریخته دربرابر دکان نانوا این قدر جمعیت است که راه سد شده وفریادها بآسمان بلند است. شاید کسی خیال کند که غله کم است خیر! خیر! از اول سال چنین است. فرضاً اگر غله ولایت کفایت نکند درآخر سال یک ماه ودوماه باید کم آید با اینکه اصلاً کم نمیآید و ازجای دیگر نمیآورند و بسا هست انبارها بسال دیگر می ماند.

دخل حکاک فقط از غله نیست، انسان نمی تواند شرح دهد که از قصابها حکام و اتباع حکام چه دخل می برندوقصابها چه بلا بسرمردم می آورند. غالًباً ذغال، هیزم و میوه جات و گچ وسایر لوازم ازاین قبیل مایه دخل این حکام است بلکه بالاترفکر بکنید آب مردم را که باید بخورند واستعمال کنند یک چشمه دخل حاکم است که بیک یا چند نفر می فروشند مثلاً به چند صد تومان وایشان بعنوان میرابی ازهرخانه بقدرزوروقوت مبالغی گرفته آب می دهند و ناداران لابد ازآب هم محرومند.

محمد اسمعیل وکیل الملک چون درآنجا ملک پیدا کرده تعدیات اوغالباً راجع به املاک بوده وباز رفتاری با مردم داشته و آبادی کرده، ازآبادیهای خوب او درنزدیک شهر، باغی است که باغ زریسف گویند، به تماشای آن رفتم باغ خوبی بود. باغهای دیگری هم دولتی هست آن ها را هم شمارش کردم. اجمالاً کرمان واطراف آن ازجاهای قابل انتفاع ایران است اهالی کارکن واهل سلیقه وهوش کارواختراع دارند. شال کرمان وقالی کرمان وعبای کرمان ازمتاعهای ممتازعالم است. زیره است خیلی معطر و پاکیزه است، آنچه که هست این است که دولت آنجا را بهرکسی که می خواهد دخل زیادی ببرد و غارت زیادی بنماید سالیانه درمقابل مبلغی می فروشد، دیگر آن حکام ومقتدران هربلائی که بسرمردم بیاورند مسئول نیستند ومردم بیچاره ابداً حال وقدرت تشکی وامید ندارند.

 حاجی میرزا قاسم خان دیوان بیگی بود، پس او یحیی خان کلانترشهر بود و روزی حاکم را با اعیان شهربه مهمانی باشکوهی دعوت کرده ازمن هم وعده خواسته بود رفتم. شهاب الملک حاکم که از ایل شاهسون است انصافاً ازوقت ورودم تا آخر زیاد محبت و احترام کرد. من در« مجلس گفتم:«عزم دارم ازاینجا به شیرازرفته ازآنجا عازم طهران شوم» همه تحسین کردند. میرزا قاسم خان اسب و شترم را فرستاده بود یزد/ شهاب الملک سئوال کرده بود که: « فلانی مرکوب چه دارد؟» گفته بودند: « فعلاً پیاده است، مرکوب ندارد» امر کرده بود الاغ رهواری برای من خریداری کنند. فردا الاغ سفید قشنگی با تمام لوازم آوردند و تهیه سفرم را دیدند، چند نفر سوار برای همراهی من معین کردند. فردای آن روزنایب الحکومه با سوارها درمنزلم حاضر شدند که مرا راه بیندازند. من مهیا شده رفتم از شهاب الملک و داع کرده برگشتم. سوار الاغ شدم. نایب الحکومه تا دم دروازه مشایعت کرد و بسوارها گفت: « باید درکمال خوبی اطاعت از فلانی نمائید، هرجا بخواهد حرکت کند یا اقامت نماید تابع میل او باشید وازهرمنزلی بمنزل دیگر رسانیده باید سند رضایت بیاورید» مکتوبی هم بیکی داد که به نایب الحکومه های منازل بین راه نوشته بودند. (۴)

 بدیگر سخن، استاد دکترغلامحسین صدیقی درکتاب«جنبش های دینی ایرانی در قرنهای دوم وسوم هجری» دربارۀ «پیشوایان مذهب دردولت ساسانی» می نویسد:« پیشوایان مذهب زردشت در دولت ساسانی صاحب قدرت شدند و احیاناً با اشراف بر ضد پادشاه، تبانی// می کردند. درجامعه و بویژه در میان عوام نفوذ و تأثیرشان بسیار بود بطوری که در زندگانی هر یک از ایشان دخالت می نمودند، همه چیز می بایستی به تصویب و تصدیق روحانیان باشد « نفوذ روحانیان تنها به قدرت ایشان دررسمی شناختن زایشها و زناشوئیها و جز اینها و اقدام به تطهیرات و قربانیها نبود، بلکه دارائی، املاک زمینی ومنابع ثروت هنگفت که ازجریمه های دینی وعشر و بخششها حاصل میشد، دراین امر دخیل بود، بعلاوه ایشان چنان استقلال وسیعی داشتند که دولتی دردولت تشکیل می دادند.

مؤبدان به کردار و رفتار مردم نظرداشتند و ادارۀ اخلاقی و معنوی ملت، خاصه تا نیمۀ اول قرن ششم میلادی، دردست ایشان بود. یکی از نتایج این اختیار واسع تولید استبداد در میان مؤبدان بود و دیگر غلبۀ ظواهر و رسوم دینی و سست شدن عاطفۀ مذهب و شیوع تزویرو تقدّس دروغین.

 ظهور فرقه های مخالف سنّت، برشدت این استبداد افزود. روحانیان زرتشتی چنین می پنداشتند که وظیفۀ حکومت یاری کردن با ایشان در دفع پیروان این فرقه هاست، و حکومت نیز بی آنکه همه وقت به عواقب وخیم این سخت گیریهای دینی توجه داشته باشد، برطبق این طرز فکرعمل می کرد. به این ترتیب، مذهب زرتشتی با سختگیری و تعصب و ناموافقی با دین دیگر، پر ازعقاید مطلق و آداب سخت و مناهی آزار دهنده شد.» (۵)

بیاد می آورم، «وقتی‌ برزویه‌ی‌ طبیب‌ در مقدمه‌ی‌ ترجمه‌ کلیله‌ و دمنه ‌- که‌ به‌ رغم‌ تردید بیرونی‌ تمام‌ نشانه‌های‌ احوال‌ عصر خویش‌ را منعکس‌ می‌کند – با تأثر خاطر نشان‌ می‌نماید که‌ در ایام‌ او «خیرات‌ بر اطلاق‌ روی‌ به‌ تراجع‌ نهاده‌ است‌- و کارهای‌ زمانه‌ روی‌ به‌ ادبار دارد- و عالم‌ غدار و زاهد مکار بدین‌ معانی‌ شادمان‌ و به‌ حصول‌ این‌ ابواب‌ تازه‌روی‌ و خندان‌» گشته‌اند تصویر جامعه‌ای‌ را طرح‌ می‌کند که‌ آنچه‌ باید آن‌ را به‌ سوی‌ خیر و صلاح‌ سوی‌ دهد وی‌ را در فساد و دروغ‌ و کذب‌ و خطا غرق‌ می‌کند.»از اینرو در کلیله و دمنه آمده است: (۶)

«خاصه در این روزگار تیره که خیرات براطلاق روی بتراجع آورده است و همت مردمان از تقدیم حسنات قاصر گشته با آنچه ملک عادل انوشروان کسری بن قباد را سعادت ذات و یمن نقیبت و رجاحت عقل و ثبات رای و علو همت و کمال مقدرت و صدق لهجت و شمول عدل و رافت و افاضت جود و سخاوت و اشاعت حلم و رحمت و محبت علم و علما و اختیار حکمت و اصطناع حکما و مالیدن جباران و تربطت خدمتگزاران و قمع ظالمان و تقویت مظلومان حاصل است می‌بینییم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد، و چنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی، و افعال ستوده و اخلاق پسندیده مردوس گشته. و راه راست بسته، و طریق ضلالت گشاده، و عدل ناپیدا و جور ظاهر، و علم متروک و جهل مطلوب، و لوم و دناءت مستولی و کرم و مروت منزوی، و دوستیها ضعیف و عداوتها قوی، و نیک مردان رنجور و مستذل و شریران فارغ و محترم، و مکر و خدیعت بیدار و مظفر، و متابعت هوا سنت متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریق مشروع، و مظلوم محق ذلیل و ظالم مبطل عزیز، و حرص غالب و قناعت مغلوب، وعالم غدار بدین معانی شادمان و بحصول این ابواب تازه و خندان.» (۷)

در عصر ساسانیان

«قلع‌ و قمع‌ مزدکیان‌ و مانویان‌ که‌ به‌ کمک‌ دولت‌ برای‌ موبدان‌ حاصل‌ آمد و تضمین‌ و فشاری‌ که‌ در موارد ضعف‌ دولت‌ از جانب‌ موبدان‌ به‌ ادیان‌ غیر ایرانی‌ رایج‌ در کشور اعمال‌ شد و در بعضی‌ موارد هم‌ حتی‌ با وجود ارتباط‌ این‌ تضییقات‌ با منافع‌ موبدان‌ پای‌ منافع‌ دولت‌ هم‌ در میان‌ بود، موجب‌ افزایش‌ قدرت‌ و نفوذ موبدان‌ گشت‌ و تدریجاً معادله‌ی‌ قدرت‌ در زمینه‌ی‌ اتحاد دین‌ و دولت‌ بر هم‌ خورد چنان‌ که‌ هر چه‌ قدرت‌ روحانیت‌ زرتشتی‌ افزوده‌ می‌شد از میزان‌ تسلط‌ دولت‌ بر امور مربوط‌ به‌ حکومت‌ می‌کاست‌.»(۸)

«هرمزد در سال ۲۷۳ در ۴۲ سالگی درگذشت و برادرش بهرام اول جانشین او شد. کرتیر (کعبه زردشت، س ۶) درمورد قدرت خود در زمان این پادشاه همان جملات قبلی را عیناً می آورد و لقب خود را نیز همان «موبد اورمزد» ذکر می کند. به نظر می رسد که قدرت واقعی کرتیر از این زمان آغاز می شود و در دوران بهرام دوم به اوج خود می رسد. وی که سالیان درازی کینه مانی و مانویان را در دل داشت، دراین زمان توانست، نخست تضییقاتی برای این پیامبر و پیروان او فراهم آورد و سپس مانی را به قتل برساند. در زمان بهرام اول مانی از بابل زادگاه خویش خارج شد و بر سواحل دجله به سفر پرداخت و به نواحی گوناگونی که پیروان او به سر می بردند، سرزد. سرانجام درخوزستان به شهر هرمزد اردشیر که همان سوق الاهواز جغرافیانویسان دوران اسلامی و اهواز کنونی است، رسید و برآن بود که به سرزمین کوشان (درافغانستان کنونی) برود. مدتی در اهواز در صومعه ای پنهان ماند.۲۳ سرانجام او را از ادامه سفر بازداشتند و به ناچار از اهواز به میشان، سرزمینی در دهانه دجله رفت و از راه دجله به تیسفون وارد شد. از آنجا به بیل آباد (جندی شاپور) به دربار بهرام اول احضار شد. دراین شهر محاکمه ای برای او درحضور شاه تشکیل دادند که درآن کرتیر نقش عمده را بر عهده داشت.۲۴ این مطلب از متن مواعظ مانوی به قبطی نیز تأیید می شود که درآن نام این موبد به صورت کردل آمده است. بخش هایی از جریان ملاقات مانی با بهرام اول که به منزله محاکمه وی بود، درمتنی به فارسی میانه۲۵ و در «مواعظ مانوی» به قبطی باقی مانده است. مانی سر انجام محکوم می شود و به زندان می افتد و درآنجا درمی گذرد. با این کار کرتیر بزرگ ترین دشمن خود را برای همیشه از میان برداشت. تعقیب و شکنجه و آزار مانویان از اقدامات بعدی او بود که تا پایان دوران بهرام دوم جانشین بهرام اول ادامه یافت.

بهرام دوم درسال ۲۷۶ به سلطنت رسید. کرتیردرکتیبه های خود(کعبه زردشت، س ۷ به بعد) به او که در هنگام سلطنت نوجوان بود علاقه خاصی نشان می دهد، وی را خصوصاً باصفات «رادو راست ومهربان ونیکوکردارو نیکوکار» می ستاید، و قدرت خود را با جملاتی همانند آنچه در مورد شاهان قبلی آورده، شرح می دهد. علاوه برآن مقامات جدید خود را ذکر می کند:«موبد و داورهمه کشور»، «آیین بد» (رئیس تشریفات دینی) و« صاحب اختیار» آتش « ناهید اردشیر» و «ناهید بانو» در استخر. ارادت بهرام به کرتیر و نفوذ او بر شاه جوان بسیار است به طوریکه شاه لقب «منجی روان بهرام» را برعنوان قبلی او «موبد اورمزد» می افزاید (کعبه زردشت، س ۹). امتیاز منحصر دیگری که بدو اعطا می کند این است که به وی اجازه می دهد کتیبه خود را زیر کتیبه شاپور بردیوار کعبه زردشت که از بناهای سلطنتی بوده و در سه محل دیگر که به نقش های برجسته شاهان اختصاص داشته، نقش کند و در این سه محل نقش برجسته کرتیر نیزکه ازعلامت قیچی بر روی کلاهش قابل تشخیص است، دیده می شود.۲۶ مقام او در روحانیت هم طراز مقام بهرام دوم در سلطنت است.

سرکوبی همه مذاهب جز دین زردشتی مقبول همگان (ارتدکس) مهم ترین اقدام اوست که از آن با افتخار سخن می گوید:«وکیش اهریمن و دیوان از قلمرو سلطنتی بیرون شد و آواره گشت، و یهودیان و شمنان برهمنان و نصاری و مسیحیان و مکتکان (؟)۲۷ و زندیقان (مانویان) درکشور سرکوب شدند، و بت ها شکسته و لانه های دیوان ویران شد، و جایگاه و نشستگاه های ایزدان بنا گردید.» (کعبه زردشت، س ۹ و۱۰). سختگیری های اومنحصربه دین ها وآیین های بیگانه نبود، او حتی تحمل مغان زردشتی را نیز نداشت که افکارشان با اندیشه های دینی او متفاوت بود: «دین مزدیسنی و مغان خوب را درکشورعزیزومحترم کردم و بدعت گذاران و مردان فاسدی (؟) را که میان جماعت مغان به دین مزدیسنی و اعمال ایزدان مطابق با مقررات دینی رفتار نمی کردند، عقوبت و تنبیه کردم تا آنان را اصلاح کردم.» (کعبه زردشت، س۱۳و ۱۴). به خوبی می بینیم که دیگر اثری از سیاست تسامح دوران شاپور برجای نمانده است و کرتیر دین و سیاست را چنان سخت و خشن به هم پیوسته است که تا پایان دوران ساسانی درآن خللی راه نمی یابد. این سیاست سختگیری کم و بیش درهمه این دوره ادامه می یابد تا آنجا که موجبات سقوط این حکومت را فراهم می آورد.

کرتیرهمزمان ودرکنار اقدامات سخت گیرانه خود، دربنا کردن آتشکده ها، تأسیس آتش ها، اختصاص درآمد موقوفات به آنها و تخصیص مستمری برای روحانیان و اجرای مراسم دینی در فصول مختلف وبه مناسبت های گوناگون، چنانکه از کتیبه های او بر می آید، پیوسته کوشا بوده است. به گفته او در یک سال ۶۷۹۸ جشن فصلی (رَدُپَسّاگ) را اجرا کرده است.

یکی از اقدامات کرتیر برای حقانیت بخشیدن به اقدامات خود، معراج اوست که شرح آن را در دو کتیبه سرمشهد و نقش رستم آورده ودرکتیبه نقش رجب به آن اشاره کرده است و نقش برجسته ای از آن در سر مشهد وجود دارد.۲۸ شرح معراج متعلق به نوع ادبیاتی است که موضوع آن کشف و شهود و پیشگویی است و نمونه معروف آن درادبیات پیش از اسلام ایران ارداویرافتامه است. امّا نگارش معراج نامه کرتیر از نظرزمانی متقدم بر ارداویرافنامه است که تألیف آن از اواخر دوره ساسانی و تدوین نهایی آن از قرن سوم هجری (نهم میلادی) است، گرچه هسته موضوع کتاب به دوران اوستایی باز می گردد.

درآغاز این بخش از کتیبه۲۹ به روایت اول شخص آمده است که چون کرتیر از آغازکارنسبت به ایزدان و خداوندگاران مطیع و نیکخواه بوده است، خداوندگاران و ایزدان او را محترم و شریف داشته اند و او در زندگانی به مقام برجسته در کشور رسیده است. آنگاه از ایزدان خواسته است که همان گونه که در زندگانی چنین مقامی را بدو ارزانی داشته اند، در صورت امکان جهان دیگر را نیز بدو بنمایاند که بداند کارهای نیک این جهان و نیکوکاری و بدکاری درجهان دیگر چگونه است تا در امورمربوط به جهان دیگر با اعتمادتر و بهتر ازدیگران شود. همچنین از ایزدان درخواست می کند راه شناختن بهشت و دوزخ را بدو بنمایانند و بدونموده شود که پس ازمرگ آیا رستگاراست و “دین” وی را به بهشت می برد با اینکه گناهکار است و “دین” او را به دوزخ رهنمون می شود.. . »(۹)

مبنای سیاست شاپور

بدیهی است که شاپور در کارهای کرتیر با نظر تأیید می‏نگریست، اما بعید است که وی در زمان شاپور ارتقا مقام پیدا کرده باشد، زیرا سیاست شاپور مبنی بر تسامح با سایر ادیان و ایجاد پشتیبان از مسیحیان و پیروان یهود در برابر امپراتوری روم بود، هر چند در این مورد موفقیت زیادی کسب نکرد، اما همین سیاست تسامح و فرمان وی مبنی بر آسوده گذاشتن پیروان ادیان، خود دلیلی گویا بر عدم دخالت دادن همه جانبه کرتیر در امور سیاسی و یا ارتقای مقاوم وی می‏باشد. در هر صورت، به نظر می‏رسد که شاپور کرتیر را همواره در مرتبه ساده ایهرپت، که دارندگان دانش دینی و مسئول آتش بودند، نگهداشت. تنها در روزگار شهریاری جانشینان شاپور بود که کرتیر ترفیع مقام پیدا کرد و همین امر موجب بالا رفتن سلسله مراتب مزدایی گردید. نخستین گام در این زمینه را هرمزد اردشیر (هرمزد یکم، ۲۷۲ م.) برداشت. وی با وجود اینکه مانی را نزد خود بار داد و حمایتی را که شاپور از وی کرده بود از سر گرفت، اما کردتیر را هم به سمت »مگویت اوهرمزد« برگزید. البته فاصله بین این دو عنوان بسیار زیادو درخور توجه است؛ ایهرپت، هیچگونه قدرتی نسبت به زیر دستان خود ندارد، حال آنکه مگویت به معنی «سرکرده مغان» آشکارا ریاست یک فردبر دیگر موبدان را تداعی می‏کند.

مانویان تحت تعقیب و شکنجه

کرتیر در عهد ورهران «وهرام» یا بهرام یکم نفوذ فراوانی به دست آورد و در دوره همین پادشاه است که مانی را به وی تسلیم و معتقدان آیین مانوی تحت تعقیب و آزار و شکنجه قرار می‏گیرند. پس از بهرام یکم، نرسه «نرسی»جای او را می‏گیرد وکردتیرهمچنان صاحب نفوذترین موبد عهد ساسانی به کار خود و دخالتش در سیاست ادامه می‏دهد. اندک اندک، سختگیری و خشونتهای مذهبی بیشتر و بیشتر می‏شود تا جایی که معتقدان تمامی ادیان تحت پیگرد واقع می‏شوند؛ کردتیر که بدینوسله آخرین پله پیشرفت را طی می‏کند، خود در کتیبه‏هایش (کعبه زرتشت، ۸ و ۹) می گوید که به تعقیب و آزار «یهودیان، بوداییان، برهمنان، نستوریان (یهودی– مسیحیان)، (مسیحیان، ماکتکان) مانداییان، مانویان و زندیکان (مرتدان مزدایی) پرداخت»، هر چند اقدام کردیر ظاهراً در تعقیب و آزار یهویان چندان مؤثر نبوده است، اما در باره آزار پیروان دیگر ادیان، به طور سیستماتیک و منظم این سیاست پیگیری شدوعاقبت طومار دولت ساسانی رادرهم پیچید، ودین ودولتش راباهم به دست فنا سپرد.(۱۰)

از روایت های گوناگون چنین برمی آید که شاپور نسبت به ادیان و مذاهب و افکار خارجی تسامح داشته است. مانی در زمان شاپور ظهورکرد و به حضور شاپور رسید و اجازه یافت دین خود را تبلیغ کند. به روایت ابن الندیم۱۹ پیروز یکی از برادران شاپور واسطه ملاقات مانی و شاه بود و برادر دیگر او مهرشاه، فرمانروای میشان به مانویت گروید۲۰ و مانی کتاب شاپورگان خویش را به فارسی میانه برای شاپورنوشت. درکتاب«مواعظ مانوی»۲۱ به زبان قبطی از زبان مانی خطاب به بهرام اول آمده است که: «شاپورشاه خود مرا تیمارمی داشت، و نامه هایی به سرزمین ها خطاب به بزرگان نوشت تا مرا پشتیبانی کنند.»انتشارمانویت در قلمرو ساسانی دردوران ساسانی که اثر دیرپایی داشت، مدیون همین روحیه تسامح بود که بی تردید پسند خاطر کرتیر نبود. از سوی دیگر در دینکرد (کتاب چهارم، ص ۴۱۲) می خوانیم که «شاپور فرمود کتاب های مربوط به پزشکی، ستاره شناسی، حرکت، زمان و مکان وجوهر وعرض و کون و فساد وتغییروتحول، منطق ودیگرصنایع ومهارت ها را که ازدین (کتاب دینی، اوستا) منشعب بود، ودر هندوستان و روم و سرزمین های دیگر پراکنده بود، باز گردآوردند وبا اوستا تلفیق کردند.» مؤلفان دوران اسلامی نیزدستورترجمه کتاب های یونانی و هندی را به زمان اردشیر و شاپور نسبت داده اند.۲۲ بنابراین، شواهد و مدارک دال برآن استکه کرتیر درزمان شاپورهمچنان روحانیی در مرتبه هیربدی بوده و آنچه در باره قدرت خویش دراین دوران اظهار داشته، گزافه گویی است.

شاپور در سال ۲۷۳ (یا به نظر بعضی ۲۷۰) درگذشت وپسرش هرمزد جانشین او شد و از این زمان بود که راه برای اجرای نقشه هایی که کرتیر طی سالیان دراز درسر می پرورد، هموار شد. کرتیر (کعبه زردشت، س ۴) می آورد که این شاه او را کلاه و کمر که نشانه های اشرافیت بوده، بخشیده و او را به لقب «موبد اورمزد» (اهوره مزدا) مفتخر کرده است. درباره قدرت خود در زمان این شاه عیناً همان جملات پیشین را ذکر می کند. در دوران یکساله سلطنت هرمزد هنوز تسامح دینی دوران شاپور حکمفرما بود، زیرا درمتن مانوی به زبان قبطی که قبلاً از آن یاد کردیم، می خوانیم که «و شاه هرمزد همچنین کرد (یعنی مانند پدرش رفتار کرد)، زیرا پس از شاپور شاه من نزد او. . . بودم.»(۱۱)

جلال الدین آشتیانی این نمایش را سرآغازیک دوران اختناق و تحت فشارگذاشتن با وران به آیین های دیگرمی داند ودراین باره چنین می نویسد:

« شاهپوردوم… درصدد برآمد اختلافات مذهبی را که آن زمان شدت داشت، ازمیان بردارد. محلس بزرگی از پیروایان دین تشکیل داد ودراین مجلس یکی از حاضران موسوم به آذربد مهراسپند پیشقدم شد ودرخواست نمود برای اثبات حقانیت دین زرتشت در آزمایش قضایی شرکت کند. این آزمایش انجام شد و فلز گداخته برروی سینۀ او ریختند واو آسیب ندید و پیروزشد!. به همین جهت شاهنشاه اعلام کرد، اکنون صحت ودرستی دین زرتشت را دراین دنیا به چشم دیدیم! و دیگر برای ادیان باطل و پیروان مذاهب دیگر مجال باقی نخواهد ماند. از آن زمان… پیروان ادیان دیگر به نام منافق ومفسد و مرتد به اعدام محکوم شدند ودراین جا شاهپور با همان خیمه شب بازی و لوطی گری که جدش،  ارداویراف به معراج فرستاد تا حقانیت دین درباری را ثابت کند، آذرباد مهراسپند، موبد موبدان خود را وسیله این چشم بندی قرارداد وبه استناد این حقه بازی وجعل این حادثه مخالفین روحانیت ودربار را به چوبه دارسپرد.»( زرتشت، مزدیسنا و حکومت، ص ۴۲۱ ) (۱۲)

عبدالحسین زرین کوب « دلایل سقوط حکومت ساسانیان» اینگونه بررسی می کند:

تاریخ ایران بعد از اسلام، ازفتح مداین بدست اعراب آغاز می شود که دردنباله ی آن دولت عظیم کهنسال ساسانی انقراض یافت و سراسر ایران به دست اعراب افتاد. این حادثه ی عظیم که سر فصل تاریخ جدید ایران و پایان عهد باستان آن به شمار می رود داستانی شگفت و حیرت انگیز می نماید و هرکس به تاریخ ایران می نگرد می خواهد سر این نکته را کشف کند و معلوم بدارد که دولت عظیم ساسانی به چه سبب با سرعتی چنان شگفت انگیز سقوط کرد و قوم گمنام عرب چگونه در عرصه ی تاریخ جهان ناگهان چنان عظمت و قدرتی شگرف بدست آورد. تحقیق این نکته مستلزم غور در تاریخ اواخر ساسانیان ومطالعه ی وقایع و احوالی است که منجر به ضعف و انحطاط قطعی آن دولت گشت. لیکن برای درک این معنی نیز که اعراب چگونه به چنین فتحی که هرگز آن را درخواب هم نمی دیدند نایل آمدند باید آن قوم را شناخت و دگرگونیهای را که در آن روزگاران ظهور اسلام در سرنوشت آن قوم پدید آورده بود مطالعه کرد. فهم درست موجبات سقوط دولت ساسانی بدون تامل درین مقدمات میسر نیست.

دلایل سقوط ساسانیان: ضعف و فساد اداری

سقوط ساسانیان البته از ضربت عرب بود لیکن در واقع از نیروی عرب نبود. چیزی که مخصوصا آن را از پا درآورد غلبه ی ضعف و فساد بود. می توان گفت که مقارن هجوم عرب، ایران خود از پای درآمده بود و شقاق و نفاق بین طبقات و اختلافات و رقابتهای میان نجبا بعلاوه ی تفرقه و تشتت در امر دیانت آن را به کنار ورطه ی نیستی کشانیده بود و در چنان حالی، بی آنکه معجزه یی لازم باشد، هر حادثه یی ممکن بود آن را از پای درآورد. دولت عظیم کهنسال ساسانی در آن روزگاران فترت و نکبت چون سلیمان مرده یی بود که تکیه بر عصای برپا مانده اما موریانه خورده ی خویش داشت. و هر تندبادی که از کران صحرایی بر می خاست می توانست آن پیکر فتوت بی رمق را خاک خورد کند و به مغاک هلاک بسپارد و پیداست که قومی گرسنه و تازه نفس اما حادثه جوی و بی باک، که خود را مظهر مشیت خداوند و واسطه ی نشر پیام و اراده ی او می دانست، بخوبی می توانست این نقش ظاهر و هیکل آراسته را به یک ضربت از پای درافکند و آن را در زیر تفرقه و تشتت و فسادی که آن را از درون می خورد مدفون نماید و با این احوال دیگر چه جای آنست که مورخ سقوط چنین دولتی را به بازی تقدیر یا معجزه یی خدایی منسوب بدارد؟ آنکه گفته اند کنگره های قصر کسری، یکچند پیش از این حادثه فروریخت، نشانه ی آن است که در آن روزگاران از ضعف و پریشانی که در بنای آن دولت راه یافته بود و از دیوار خراب آن جز سایه یی ضعیف و ناپایدار که دیگر امان و سکون نیز در پناه آن وجود نداشت باقی نمانده بود.

ضعف و فساد در همه ی ارکان روی داشت و دولت برومند کهن اینک روی به نکبت و زوال آورده بود. اهل بیوتات از میراث رقابتهای درباری کهن عداوتها و خصومتهای کهنه داشتند. حوادث خونین عهد مزدک و قباد و بلهوسیهای خسرو پرویز بین آنها رشگها و دشمنیها پدید آورده بود. حشمت حکام را قدری نمانده بود. حرص و تجمل چنگ انداخته بود و تمام مبانی حکومت را سست و ضعیف کرده بود. اردای ویرافنامه تصویری بود از جامعه ی گناه آلود آکنده از جور و فساد اواخر ساسانیان. تصویری که بر دیوار جهنم نقش یافته بود تا آنچه را در آن جهنم فساد و گناه روی می دهد بی کیفر وبی عقوبت نگذاشته باشد. تصویری دیگر شکایت تلخ و دردناک برزویه ی طبیب است در مقدمه ی کلیله و دمنه که بی شک قسمتی از احوال روحانی و اخلاق اواخر عهد ساسانیان را روشن می کند.

می گوید: « درین روزگار تیره که خیرات بر اطلاق روی به تراجع آورده است و همت مردان از تقدیم حسنات قاصر گشته….. کارهای زمانه میل به ادبار دارد و چنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی و افعال ستوده و اقوال پسندیده مدروس گشته و راه راست بسته و طریق ظلالت گشاده و عدل ناپیدا و جور ظاهر و علم متروک و جهل مطلوب و لوم و دنائت مستولی و کرم و مروت (سایت تخصصی تاریخ اسلام) منزوی و دوستیها ضعیف و عداوتها قوی و نیکمردان رنجور و مستذل و شریران فارغ و محترم و مکر و خدیعت بیدار و وفا و حریت در خواب، دروغ موثر ومثمر و راستی مهجور و مردود و حق منهزم و باطل مظفر و متابعت هوی سنت متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریق مشروع و مظلوم محق ذلیل و ظالم مبطل عزیز و حرص غالب و قناعت مغلوب و عالم غدار بدین معانی شادمان و به حصول این ابواب تاره و خندان……» این سخنان اگر بعد از عهد انوشروان هم نوشته شده باشد باز تصویر احوال روحانی این عصر ضعف و انحطاط بشمارست. عصری که در آن روحانیت هیچ پیامی برای تسلیت و امید نداشت. درین ایام سراسر مراسم دینی جز محدودیتها و تشریفات نبود.

دلایل سقوط حکومت ساسانیان: فساد روحانیون زرتشتی

از آغاز تشکیل دولت ساسانی هر روز آتشگاه و موبد غنی تر و حریص تر می شدند. اهتمام کسانی مانند شاپور سوم و یزدجرد اول و قباد برای جلوگیری ازین توسعه طلبی آتشگاه پیشرفتی نیافت. مغان که از خاندانهای توانگر بودند بجز حکومت دینی حکومت دنیوی را نیز با ضیاع و عقار فراوان در دست داشتند. این قدرت و ثروت البته آنها را به فساد می کشانید و چنان می شد که از روحانیت بویی نیز نزد آنها نمی ماند. از این رو بود که پیش از عهد اسلام آیین عیسی رفته رفته رواجی تمام می یافت و دین زرتشت را در بین طبقات دردمند و حتی در بین اشراف تربیت یافته پس می زد و حتی گفته اند اگر اسلام در آن روزگاران به ایران راه نمی یافت شاید کلیسا خود آتشکده ها را ویران می کرد. درین حادثه ی عظیم سقوط ساسانیان در واقع وضع اخلاقی و دینی چنان بود که جز آن سقوط و جز آن شکست را کسی انتظار نمی داشت. در آن گیر و دار عجیب که بعد از دوران شیرویه در ایران پدید آمده بود دیگر برای ساسانیان چیزی نمانده بود که کسی از عامه بدان دلبسته باشد و یا بخاطر آن فداکاری کند. فره ی ایزدی، در سقوط پی در پی شاهان ضعیف، هیبت و ارج دیرین خود را از دست داده بود.

مطامع حکام و فرمانروایان باضافه ی فساد و اختلاف موبدان و روحانیان علائق و عقاید کهن را به سستی افکنده بود. شاهان، خود از استیلاء دشمنان همواره در خاطر دغدغه ی سقوط و بیم جان می پروردند و آرام و قرار نداشتند. فرانروایان بلاد سرحدی، که امیدی به بقاء دولت مرکزی نداشتند، از ابراز نافرمانی نسبت بدان دستگاه بیم بدل راه نمی دادند. تفرقه و تشتت اخلاقی اکثر خردمندان را نگران حادثه یی شگرف که دیر یا زود می بایست از پرده برآید کرده بود. سقوط دولت ساسانیان که از حمله و هجوم عرب از پای درافتاد البته شگفت و حزن انگیز بود. اما چندی قبل از دوران سلطنت قباد و انوشروان نی این دولت از ضع و هرج و مرج که داشت مقهور هفتالیان (هیاطله) گشته بود. گیروز ساسانی بدست آن قوم کشته شده بود و ایران خراجگزار آنان -سایت تخصصی تاریخ اسلام – شده بود. لیکن در آن روزگاران، هنوز مثل پایان عهد خسرو پرویز ایران همه ی نیروی مادی و معنوی خود را ازدست نداده بود. هفتالیان نیز خود آن قدرت روحانی را که محرک فتوحات عرب و موجب غرور آنها بود نداشتند. ازین رو دیگر بار ایران از آن بلیه ی سقوط سر راست کرد. بلند شد و باز حیات خود را از سر گرفت.لیکن در حمله ی عرب، اوضاع گونه ی دیگر داشت و مخصوصا ضعف و فساد داخلی این بار سقوط قطعی را سبب می گشت.

دلایل سقوط حکومت ساسانیان: اختلاف و تفرقه بین حکام و اشراف

در واقع دولت عظیم ساسانی در آخرین ایام عمر خویش سخت رنجور و ناتوان گشته بود. جنگها و منازعات خونین و مستمر خسرو پرویز آن را فصد کرده بود و سخت به بیخونی دچار کرده بود. تجملها و عیاشیهای او، خاصه بعد از انضباط نسبی عهد خسرو انوشروان، نجبا و اشراف مملکت را سخت خودسر و در عین حال زیاده سست کرده بود. این جنگهای پرویز خزانه ی دولت را تهی داشت و نفوذ و قدرت اهل بیوتات و اقطاع داران را که از غارتهای بیحساب و بخششهای بی دریغ بهره یافته بودند برافزود. سوء ظن او و پدرش شیرویه خاندان خسروان را از شاهزادگان لایق که در روز سختی بتوانند تاج و تخت مرده ریگ را حفظ کنند خالی نمود و نجباء و ارباب بیوتات که جانشینان ضعیف خسرو را بازیچه ی خویش می دیدند به طمع ملک ستانی افتادند. ماجرای بهرام چوبین که یکچند شیرویه و خسرو را ستو کرد شهربراز را نیز بدین خیال انداخت.

به تخت نشستن شاهان ضعیف

ازاین رو بود که در مدت اندک، عده یی زیاد از شاهان ضعیف به تخت برآمدند بی آنکه شانه ی هیچ یک را آن مایه تاب و قدرت باشد که بتواند در زیر بار سنگین چنین وظیفه یی پایداری کند. حتی یکی از آنها نیز نامش فیروز که هم در روز تاجگذاری آن «کلاه کیانی» را برای سر خویش زیاده تنگ و سنگین یافته بود این را بی پرده گفته بود و بهمین سبب همانجا به دست بزرگان کشته شده بود. چنین ضعف و فتوری که در آن روزگاران بر پیکر دستگاه راه یافته بود، البته دولت عظیم ساسانی را از درون می خورد و تحلیل می برد. نه فقط جنگ و کشتار – در عهد پرویز و بعد از آن – ایران را به بیخونی دچار کرد بلکه حوادث طبیعی نیز برین مصایب افزود. در اواخر عهد پرویز، در فرات و دجله طغیانی عظیم روی داد و گویند چندین سد را در هم شکست. اهتمام فراوان خسرو و مخارج هنگفتی که برای تعمیر و ترمیم این سدها کرد نیز فایده یی نبخشید. چندی بعد قسمتی از ایوان کسری ویران شد و این حادثه نیز به فال بد تلقی گشت.

در سلطنت کوتاه شیرویه طاعونی سخت پدید آمد و خلقی بسیار از مردم و از سپاه درین واقعه هلاک شد. این حوادث خود البته در خاطرها تاثیر می کرد و رنج و نومیدی بر می افزود. چنانکه بعدها، شماره ی این امور را افزودند و آن همه را علائم سقوط و نشانه ی زوال دولت ساسانیان شمردند. با چنین نومیدیها و پریشانیها عجب نبود که دولتی چنان دیرینه روز با سرعتی شگرف و برق آسا در برخورد با یک طوفان ریگ که از صحاری عربستان بر می خاست و در قادسیه چشمهای خسته و خواب آلوده ی سپاه ایران را تیره و خیره کرد بدانگونه از پای درافتد که تسلیم و فنای آن بیشتر به یک سکته ی قلبی مانند شود تا به یک بیماری ممتد درونی که در واقع موجب زوال آن گشته بود.(۱۳)

ریشه‌های‌ سقوط‌ ساسانیان‌

بنابراین زرین کوب « ریشه های سقوط ساسانیان» حاصل و چکیده نظرش این است که: «سقوط‌ امپراطوری‌ چهارصد ساله‌ی‌ ساسانیان‌ به‌ نیروی‌ یک‌ تئوکراسی‌ نوخاسته‌ که چهل‌ سال‌ بیش‌ از تأسیس‌ آن‌ نگذشته‌ بود، در دنیای‌ عصر چنان‌ خلاف‌ انتظار به‌ نظر می‌رسید که‌ قبولش‌ برای‌ اذهان‌ مستلزم‌ قبول‌ یک‌ معجزه‌ی‌ واقعی‌ بود. اما موجب‌ این‌ سقوط‌ تا حدی‌ نیز هماهنگی‌ و همسازی‌ مجموع‌ اسبابی‌ بود که‌ لااقل‌ از یک‌ قرن‌ قبل‌ از وقوع‌، امپراطوری‌ را تدریجاً به‌ سوی‌ این‌ سرنوشت‌ می‌برد و انقراض‌ اجتناب‌ناپذیر آن‌ را الزام‌ می‌کرد. در این‌ یک‌ قرن‌، که‌ مدت‌ بین‌ جلوس‌ خسرو اول‌ و جلوس‌ یزدگرد سوم‌ را شامل‌ می‌شد، تقریباً به‌ طور مستمر و فقط‌ با وقفه‌های‌ کوتاه‌، ایران‌ با بیزانس‌ جنگیده‌ بود و در طی‌ این‌ جنگها که‌ حاصل‌ آن‌ همواره‌ بازگشت‌ به‌ وضع‌ سابق‌ بود، لاجرم‌ چیزی‌ از نیروی‌ مادی‌، نیروی‌ انسانی‌، و نیروی‌ امید خود را از دست‌ داده‌ بود. نهضت‌ مزدک‌ و سرکوبی‌ شدید آن‌، جامعه‌ی‌ ایرانی‌ را هم‌ نسبت‌ به‌ موبدان‌ و هم‌ نسبت‌ به‌ طبقات‌ نجبا کینه‌توز و بدگمان‌ و ناخرسند کرده‌ بود. تولید کشاورزی‌ به‌ خاطر استمرار جنگها و داد و ستد بازرگانی‌ به‌ علت‌ ناامنی‌ راهها هر روز نقصان‌ یافته‌ بود. توسعه‌ی‌ شهرها که‌ نقل‌ و انتقال‌ دائم‌ سپاه‌ آن‌ را الزام‌ می‌کرد معیشت‌ دهقانان‌ و نجبای‌ زمین‌دار را تدریجاً دشوار کرده‌ بود، و الزام‌ روستاییان‌ و پیشه‌وران‌ به‌ خدمات‌ نظامی‌ کشاورزی‌ و صنعت‌ را از توسعه‌ به‌ تولید بازداشته‌ بود. اختلاف‌ مراتب‌ در طبقات‌، استعدادهای‌ آفریننده‌ را از فعالیت‌ و گسترش‌ مانع‌ آمده‌ بود و سنگینی‌ بار جزیه‌ و خراج‌، که‌ طبقات‌ ممتاز از پرداخت‌ آن‌ معاف‌ بودند، طبقات‌ عامه‌ را از پا درآورده‌ بود. قدرت‌ سلطنت‌، به‌ جهت‌ مداخلات‌ مستمر سرداران‌ و ارتشتاران‌ در امورغیرنظامی‌، تنزل‌ پیدا کرده‌ بود، و فساد پنهان‌ مقامات‌ آتشگاه‌ به‌ سبب‌ استمرار فریبکاریهایی‌ که‌ لازمه‌ی‌ دخالت‌ آنها در امور مربوط‌ به‌ حکومت‌ بود آشکار شده‌ بود. تفاوتی‌ که‌ در بین‌ قول‌ و عمل‌ در نزد موبدان‌ و هیربدان‌ وجود داشت‌. اعتماد عامه‌ را نسبت‌ به‌ آنها متزلزل‌ کرده‌ بود. تبلیغ‌ اقلیتهای‌ دینی‌ و آنچه‌ نزد موبدان‌ بدکیشی‌ تلقی‌ می‌شد در اعتقاد عامه‌ نسبت‌ به‌ آیین‌ زرتشتی‌ تردید و تأمل‌ به‌ وجود آورده‌ بود. و با چنین‌ احوال‌، که‌ اسباب‌ سقوط‌ و از هم‌ پاشیدگی‌ امپراطوری‌ را فراهم‌ ساخته‌ بود بقا و دوام‌ دستگاه‌ قدرت‌ بیشتر از سقوط‌ و اضمحلال‌ آن‌ به‌ معجزه‌ احتیاج‌ داشت‌، خاصه‌ که‌ شور و هیجان‌ مهاجمان‌ هم‌ در نشر عقیدت‌ و تأمین‌ معیشت‌ خویش‌ عامل‌ عمده‌ی‌ پیروزی‌ آنها بود و برای‌ مقابله‌ با آن‌ همان‌ اندازه‌ شور و هیجان‌ لازم‌ بود: چیزی‌ که‌ در مدافعان‌ «رژیم‌» در دنبال‌ سالها راحت‌طلبی‌ و مسئولیت‌گریزی‌ اشرافی‌ دیگر وجود نداشت‌. طبقات‌ عامه‌ هم‌، به‌ دفاع‌ از آنچه‌ مسئولیت‌گریزی‌ اشرافی آن‌ را از دست‌ می‌داد علاقه‌ی‌ قلبی‌ نداشت‌، با این‌ همه‌ سقوط‌ دنیای‌ اشراف‌ ساسانی‌ نیروی‌ حیاتی‌ ایران‌ را از بین‌ نبرد. روح‌ ایرانی‌ در زبان‌، در «سنت‌»، و در تاریخ‌ وی‌ باقی‌ ماند، مقاومت‌ کرد، و در طی‌ دو قرن‌ کشمکش‌ آنچه‌ را به‌ خود او تعلق‌ داشت‌ و ویژه‌ی‌ امپراطوری‌ محکوم‌ به‌ سقوطش‌ نبود، با سرسختی‌ حفظ‌ کرد. سرانجام‌ ققنوس‌ دوباره‌ از میان‌ خاکسترهایی‌ که‌ آتش‌ آن‌ خاموش‌ شده‌ بود سر برآورد. فقط‌ یک‌ خاموشی‌ طولانی‌، که‌ ناگزیر بود، بین‌ حیات‌ تازه‌اش‌ با آنچه‌ به‌ گذشته‌ی‌ او تعلق‌ داشت‌ فاصله‌ انداخت‌. آنچه‌ به‌ گذشته‌اش‌ تعلق‌ داشت‌ شور و غرور یک‌ جوانی‌ طولانی‌ بود: آکنده‌ از قهرمانیهای‌ بزرگ‌ و در عین‌ حال‌ سرشار از گمراهیهای‌ بزرگ‌ – نه‌ آیا دوران‌ جوانی‌ لغزشهای‌ بزرگ‌ را هم‌ در پی‌ پیروزیهای‌ بزرگ‌ به‌ دنبال‌ دارد؟ معهذا یاد آن‌ روزگاران‌ شاد و پرجوش‌ و خروش‌ جوانی‌ که‌ سبکسریها و دیوانگیهایش‌ نیروی‌ انسان‌ را تباه‌ می‌کند همواره‌ مایه‌ی‌ دلنوازی‌ است‌. کیست‌ که‌ آن‌ روزگاران‌ از دست‌ رفته‌ی‌ جوانی‌ خود را با شوق‌ و حسرت‌ یاد نکند؟ روزگاران‌ قهرمانیهای‌ بزرگ‌، خطاهای‌ بزرگ‌، و لذتهای‌ بزرگ‌ را که‌ تا چشم‌ بازکردی‌ گذشت‌: یاد باد آن‌ روزگاران‌ یاد باد! (۱۴)

همچنان که ذهنیت تاریخی حکومت وحشت کلیسای قرون وسطی در غرب در قتل و جنایت و آتش زدن و سوزاندن دیگراندیشان فراموش نشدنی است…

چرا که از فساد و استبداد فراگیر آغاز گردید زیرا «خدام کلیسا چون به امور دنیوی آلوده گشتند، اغلب مانند عمال حکومتهای معاصر، پست و پولکی شدند.

فساد در نهاد آدمی و سنن زمانه بود. دادگاه های کشوری در برابر فریبایی پول، به نحو رسوایی انگیزی، رام میشدند; و انتخاب شدن هیچ پایی، از لحاظ دادن رشوه به پای انتخاب شدن شارل پنجم به امپراطوری نمیرسید. صرفنظر از این یک مورد خارجی، بزرگترین رشوه ها دردادگاه رم پرداخت میشد. برای اموری که در دستگاه اداری دربار پاپها انجام میشد حق الزحمه های مناسبی تعیین شده بود; اما حصر و مال اندوزی کارمندان، آن را تا بیست برابر مقدار شرعی و قانونیش بالا برد. هر حرامی را میشد حلال کرد و ازهر جرم، و حتی گناهی، میشد برائت حاصل کرد، به شرط آنکه انگیزه کافی ارائه میشد.

انئاسیلویو، پیش از آنکه به مسند پاپی نشیند، نوشت: در رم همه چیز فروختنی بود و هیچ چیز را بدون پول نمیشد بدست آورد. یک نسل بعد، راهب ساوونارولا، با اهانتی اغراق آمیز، کلیسای رم را “فاحشه”ای خواند که الطاف خویش را به پول میفروشد. بعد از یک نسل دیگر، اراسموس خاطرنشان کرد: “بیشرمی دربار پاپ به اوج خود رسیده است”. لودویک فون پاستور مینویسد:

فساد عمیقی بر تمام کارمندان دستگاه پاپی حکمفرما بود.. .. مقدار غیرمتعارف انعامها و رشوه هایی که مطالبه میشد از اندازه بیرون بود. به علاوه، ماموران از هر جانب به تعریف و حتی جعل اسناد میپرداختند. از این روی شگفت نیست اگر از تمام نقاط دنیای مسیحیت فریاد اعتراض نسبت به فساد و رشوه ستانی کارمندان دستگاه پاپی به آسمان بلند است.

در کلیسای قرن پانزدهم جایی برای تجلی سجیه و فضیلت فقر نبود. از مبلغ ناقابلی که برای احراز به مقام کشیشی پرداخت میشد، تا پولهای هنگفتی که کاردینالها برای ترفیع خو میدادند، هر انتصابی تقریبا مستلزم “چرب کردن سبیل” روسای مافوق بود. یکی از راه های پولاندوزی پاپها عبارت بود از فروش ادارات وابسته به کلیسا، یا نصب اشخاصی به مقامات کلیسایی و حتی کاردینالی که حاضر بودند کمک اساسی به هزینه کلیسا بکند. آلکساندر ششم ۸۰ اداره جدیدی تاسیس کرد و از هر یک از اشخاصی که بر راس آن ادارات منصوب کرد، ۷۶۰ دوکات (۱۹,۰۰۰ دلار) دریافت داشت. یولیوس دوم “کالج” یا دفترخانهای که ۱۰۱ دبیر داشت ایجاد کرد و رویهمرفته از فروش مناصب آن ۷۴,۰۰۰ دوکات استفاده برد. لئو دهم ۶۰ تن را به مقام پردهداری و ۱۴۱ تن را به مباشرت دربار پاپی برگزید و ۲۰۲,۰۰۰ دوکات از آنان دریافت داشت. مواجبی که به این ماموران پرداخته میشد، از نظر گیرنده و دهنده، به مثابه پیش پرداخت سالیانه یک قرارداد بود; به نظر لوتر، فاسدترین نوع خرید و فروش مقامات کلیسایی همین بود.

در هزاران مورد، منتصبان از بنفیس خود بخش کلیسایی، حوزه دیر، اسقف نشین که درآمدش صرف عیش و عشرتشان می شد، فرسنگها به دور بودند. چه بسا که یک شخص، مستمری بگیر غایب چندین شغل بود. مثلا کاردینال فعالی چون روذریگو بورخا (پاپ آلکساندر ششم آینده) از منصبهای مختلف، سالیانه درآمدی برابر ۷۰۰۰ دوکات (۱,۷۵۰,۰۰۰ دلار) به دست میآورد، و دشمن وی، کاردینال دلا رووره (پاپ یولیوس دوم بعد) در یک زمان، هم اسقف اعظم آوینیون، هم اسقف بولونیا و لوزان و کوتانس و ویویه و ماند و اوستیا و ولتری، و هم رئیس دیرهای نونانتولا و گروتافراتا بود. با همین روش “چند منصبی” بود که کلیسا کارگزاران عمده خود را، و در بسیاری از موارد دانش پژوهان و شاعران و دانشمندان را، حمایت میکرد. به این طریق، پتر ارک، منقد تندزبان پاپهای آوینیون، از مقرری منصب بی مسئولیتی که آنان به وی واگذاشته بودند میزیست.

اراسموس، که هزاران خطا و حماقت کلیسا را به باد تمسخر و هجا میگرفت، مرتب مقرری ثابتی از کلیسا دریافت میداشت. کوپرنیک، که مهلکترین ضربات را بر مسیحیت قرون وسطی وارد آورد، سالها از مستمری مقامات و مناصب کلیسایی، که مستلزم حداقل صرف وقت و انصراف از پژوهشهای علمی بود، میزیست.

شدیدتر از اتهام “چند منصبی”، اتهام فساد اخلاق فردی روحانیان بود. اسقف تورچلو گفته است (۱۴۸۵): “اخلاق روحانیان فاسد است، آنها برای عموم مایه دردسر و دل آزاری شده اند”. از چهار فرقه رهبانی که در اواخر قرن سیزدهم تاسیس یافته بودند، یعنی فرقه های فرانسیسیان، دومینیکیان، کرملیان، و آوگوستینوسیان، غیر از فرقه آخری، بقیه به نحو شرم انگیزی از تقوا و پرهیزگاری دست کشیده بودند. نظامات و قوانین رهبانی، که در تب دینداری و شور مومنان قدیم وضع شده بود، اینک بر طبیعت آدمی، که هر روز بیشتر خود را از زیر بار ترس و وحشت قوای فوق طبیعی بیرون میکشید، بیش از حد گران میآمد. هزاران تن از راهبان و فرایارهای مسیحی که ثروت اشتراکیشان آنها را از رنج کار بدنی آسوده ساخته بود، خدمات مذهبی را به غفلت سپردند، از چهار دیواری دیرهایشان قدم به بیرون نهادند، به ولگردی پرداختند، در میان میخانه ها به باده نوشی نشستند، و به دنبال عشق ورزی سرگردان دیارها شدند. راهبی از فرقه دومینیکیان، موسوم به جان برومیار، در باره فرایارهای هم مسلکش چنین میگوید:

آنان که بایستی بینوایان و فقر را پدر باشند. .. بر غذاهای لذیذ حریص شده اند و از خواب شیرین تلذذ میجویند.. .. عده بسیار معدودی، با منت فراوان، در سر نماز صبحگاهی و یا مراسم قداس حاضر میشوند.. .. همه شان در شکمبارگی و باده خواری اگر بگوییم در ناپاکی غرق شده اند. از این روی، اکنون مجامع راهبان را فاحشه خانه مردمان هرزه و محل بازیگران مینامند.

یک قرن بعد از او، اراسموس این اتهام را تکرار کرد: “بسیاری از صومعه های مردانه و زنانه تفاوت چندانی با فاحشه خانه های عمومی ندارند.” پتر ارک از نظام انضباطی، خداترسی، و تقوای راهبان صومعه کارتوزی، که برادرش در آنجا زیسته است، تصویر منصفانه و شایسته ای به ما ارائه میدهد; چند تا از صومعه های هلند و بخش خاوری آلمان هنوز آن روح تقوا و دانش پژوهی را که موجد فرقه “برادران همزیست” و سبب تالیف کتاب تقلید مسیح شد حفظ کرده بودند. با وجود این، یوهانس تریتمیوس، رئیس دیر شپونهایم (حد ۱۴۹۰)، راهبان این قسمت از آلمان را، با شدتی مبالغه آمیز، چنین مورد اتهام قرار داد:

اینان به میثاق های سه گانه مذهبی. .. چندان بی اعتنایی میکنند که گویی هرگز برای حفظ آنها سوگند نخورده اند.. .. تمام روز را به زشتگویی و یاوه سرایی میگذرانند و همه وقتشان را وقف بازی و شکم بارگی کرده اند.. .. با تصرف علنی املاک خصوصی مردم. .. هر یک در خانه خصوصی خود بسر میبرند.. … از خداوند ابدا نمیترسند و به او محبتی ندارند; به زندگی پس از مرگ معتقد نیستند، و شهوات جسمانی را بر نیازهای روحانی ترجیح میدهند.. .. میثاق فقر را خوار میدارند، از عفت و پاکدامنی به دورند، و اطاعت و فرمانبرداری را مسخره میکنند.. .. دود گناهان و هرزگیهای آنان همه جا را فرا گرفته است.

گیژونو، مشاور پاپ، که برای اصلاح صومعه های بندیکتیان به فرانسه رفته بود، با گزارش تاسفباری بازگشت (۱۵۰۳): بسیاری از راهبان قمار میبازند، لب به لعن و نفرین میآلایند، در قهوه خانه ها میلولند، قداره می بندند، مال می اندوزند، زنا میکنند، “چون باده خواران عیاش زندگی میگذارند”، و “آن قدر در فکر دنیا فرو رفته اند که کلمه (دنیاپرست) دنیا دوستیشان را نمیترساند.. .. اگر من بخواهم همه آنچه را که با چشم دیده ام بیان کنم، سخن سخت به درازا خواهد کشید.” بر اثر افزایش بی نظمی و بی انضباطی در دیرها و صومعه ها، عده زیادی از راهبان نسبت به کارهای نیکی که آنها را مورد اعتماد مردم قرار داده بود دستگیری از مستمندان، تیمارداری بیماران و مسافران، و تعلیم و تربیت راه بی اعتنایی در پیش گرفتند. پاپ لئو دهم میگفت (۱۵۱۶): “فقدان انضباط در دیرهای فرانسه و زندگی نامتعادل و بیرون از رویه راهبان چنان بالا گرفته است که هیچ کس، نه پادشاه، نه حاکم، و نه مردم، برایشان ارزش و احترامی قایل نیست”. یک تاریخ نویس اخیر کاتولیک وضعیت این زمان (یعنی ۱۴۹۰) را، محتملا با شدتی بیش از اندازه، چنین خلاصه میکند:

اسناد و مدارک بیشمار این زمان را بخوانید حکایات تاریخی، سرزنشها و ملامتهای اخلاقیون، هجاهای شاعران و ادبیات، توقیعات پاپی و احکام سینودها در آنها چه نوشته شده است هیچ، جز همان حقایق و همان شکایات: فساد زندگی رهبانی، از میان رفتن نظم و انضباط و اخلاق. .. و تعداد بیشمار دزدان و فاسقان; برای پی بردن به بین داخلی اکثر دیرهای بزرگ، باید گزارشات مشروحی را که نتیجه تحقیقات قضایی است بخوانیم.. .. اعمال ظمیه ای نکوهیده در میان کارتوزیان به حدی زیاد بود که آوازه بدنامی آنها در همه جا شیوع داشت.. .. زندگی راهبانه از راهبه خانه رخت بربسته بود.. .. همه اینها دست به دست یکدیگر دادند تا این محرابهای دعا و نیاز را به مراکز عیاشی و بی نظمی تبدیل کنند. (۱۵)

سایت تابناک منتسب به محسن رضائی در۷ اردیبهشت۱۳۸۷می نویسد: « دربسیاری ازموارد، می‌بینیم کسانی که به فعالیت‌های شبهه‌ آمیز اقتصادی اشتغال دارند، نه تنها اهل واجبات دینی هستند، بلکه مرجع انجام بسیاری از مستحبات هستند و از راه‌ اندازی صندوق‌های قرض‌الحسنه گرفته تا برگزاری مراسم مذهبی و به جا آوردن حج و زیارت‌های پی در پی، جزو برنامه‌های ثابت آنهاست.

بسیاری از چهره‌های به ظاهر موجه که با استفاده از رانت دولتی به ثروت‌های کلان می‌رسند، حتی با اختصاص بخشی از منافع خود به عنوان وجوهات شرعی، درساختارحوزه‌های علمیه وبرخی بیوت نیز صاحب اعتبارمی‌شوند و نتیجه آن‌که مافیا درایران برخلاف دیگرکشورهای دنیا، دست‌کم در برخی از لایه‌های بالا، ظاهری موجه دارد. هرچند منافع اقتصادی ناشی از این رانت‌ها، تنها محدود به این چهره‌ها نمی‌شود ودیگرسودجویان اقتصادی نیزازاین فضا استفاده خود را می‌کنند ودرمجموع، می‌توان گفت که مافیا درایران به نام برخی چهره‌ها و به کام شمار بسیاری از فعالان و رابطه‌های اقتصادی عمل می‌کند.»

 نوکیسه ها و خانواده های تارعنکبوتی مافیایی آخوندی، نظامی و مالی از رأس تا قاعده آن و شبکه هائی که درطول این سه دهه تنیده اند همانند دوران پهلوی ها سرمایه ها و ثروت های ملی ایران را جذب کشورهای مسلط کرده اند و همچنان ادامه می دهند و کشوررا در خدمت بازار مصرفی کالاهای بنجول غرب وشرق قرار داده با گسترش بازار سوداگری و دلالی که تفکر بنیادهای مذهبی می باشد، هست و نیست حال و آینده کشور را به تاراج گذاشته اند. دراین فساد وغارت ثروت و سرمایه های طبیعی وانسانی ایران، بخش قابل توجهی از جمعیت ایران را آلوده نموده اند و. .. الخ

بیاد بیاورید وقتی شاه وهمدستانش ایران را ترک کردند، مسئولین کشورگفتند ۳۱ میلیارد دلار سرمایه و ارز توسط شاه و…از ایران خارج شده است:

در۲۳دی ماه ۱۳۵۷نشریات آن زمان با تیتربزرگ نوشتند«دولت بختیار معرفی شد». بختیاردر بخشی ازسخنان خود هنگام معرفی دولت در مجلس سنا گفت:«خزانه خالی، فقر مالی، ورشکستگی بخش خصوصی، اعتصابات همه جانبه دستگاه‌های دولتی…میراث حکومت‌های گذشته برای دولت این جانب است….». سناتورمحمد علی مسعودی در این نشست خواستار پاسخگویی وزیراقتصاد به این سئوال شد که «در ماههای شهریور، مهرو آبان تا موقعی که خروج ارز از کشور ممنوع شده است، چه کسانی ارزغیر بازرگانی بیش از یک‌ میلیون تومان از کشور خارج کرده‌اند….».( نرخ تقریبی دلار ۷۰ ریال بوده است ) در حقیقت آنها نظام بانکی ایران را به علت پرداخت بی رویه اعتبارات وخروج سرمایه از کشور به ورشکستگی کشاندند.

 خواننده گرامی! نوزدهمین جلدازسری مجلدّهای«مصدق، نهضت ملی ورویدادهای تاریخ معاصر ایران »، پیش روی شما است.

فصل اول، در این فصل ازعبدالحسین زرین کوب براین عقیده است که:« وقتی‌ برزویه‌ی‌ طبیب‌ درمقدمه‌ی‌ ترجمه‌ کلیه‌ ودمنه‌- که‌ به‌ رغم‌ تردید بیرونی‌ تمام‌ نشانه‌های‌ احوال‌ عصر خویش‌ را منعکس‌ می‌کند – با تأثر خاطر نشان‌ می‌نماید که‌ در ایام‌ او «خیرات‌ بر اطلاق‌ روی‌ به‌ تراجع‌ نهاده‌ است‌- و کارهای‌ زمانه‌ روی‌ به‌ ادبار دارد- و عالم‌ غدار و زاهد مکار بدین‌ معانی‌ شادمان‌ و به‌ حصول‌ این‌ ابواب‌ تازه‌روی‌ و خندان‌» گشته‌اند تصویر جامعه‌ای‌ را طرح‌ می‌کند که‌ آنچه‌ باید آن‌ را به‌ سوی‌ خیر و صلاح‌ سوی‌ دهد وی‌ را درفساد و دروغ‌ و کذب و خطا غرق‌ می‌کند. گرایش‌ به‌ مذهب‌ زروانی‌ هم‌، که‌ خدای‌ تقدیر و رقم‌ زننده‌ی‌ خیروشر بود و نیایش‌ او در اواخر عهد ساسانیان‌ دوباره‌ به‌ نحو بارزی‌ دربین‌ مردم‌ شایع‌ شده‌ بود دراین‌ دوران‌ انحطاط‌، همت‌ و نیروی‌ مقاومت‌ و مبارزه‌ با فساد رایج‌ درعصر را از مردم‌ سلب‌ کرده‌ بود. نامه‌ی‌ معروف‌ رستم‌ فرخ‌زاد به‌ برادرش‌ که‌ در شاهنامه‌ هست‌ این‌ ضعف‌ روحیه‌ی‌ اهل‌ عصررا که‌ به‌ سقوط‌ و انحطاط‌ خویش‌ به‌ عنوان‌ یک‌ تقدیر و مشیت‌ ایزدی‌ می‌نگریست‌ نشان‌ می‌دهد. این‌ گرایش‌ عامل‌ بازدارنده‌ای‌ درمقابل‌ هر گونه‌ حرکت‌ و تلاش‌ احتمالی‌ بود که‌ در حقیقت‌ تقدیرآسمانی‌ را مانع‌ ازتأثیر سعی‌ وعمل‌ نشان‌ می‌داد – و پیدا است‌ که‌ در یک‌ دوران‌ انحطاط‌ و فساد، هیچ‌ چیز مثل‌ اعتماد به‌ جبر، تسلیم‌شدن‌ به‌ سقوط‌ و نابودی‌ نهایی‌ را برای‌ انسان‌ قابل‌ تحمل‌ نمی‌سازد – سقوط‌ و نابودی‌ محتوم‌ و گزیرناپذیری‌ که‌ از اشعار سیاسی‌ ساسانیان‌ و از اتحاد نامقدس‌ تاج‌ و آتش‌گاه‌ به‌ وجود آمده‌ بود.»(۱۶)

فصل دوم، در رابطه «اطاق بازرگانی صنایع، معادن وکشاورزی ایران» در« بررسی مسائل روز اقتصاد ایران» است که عامل اصلی فساد قانون اساسی ولایت فقیه و شخص رهبر می باشد دراین بررسی نیاورده است و در تعریفی که از فساد ارائه می دهد بدینقرار است:

 فسادعبارت است ازسوءاستفاده ازقدرت برای کسب منفعت شخصی. فساد موضوعی نهادی ومربوط به اقتصاد سیاسی است وگروههای سیاسی فاسد درتداوم آن نقش کلیدی دارند. شناخت مشکل فساد نیازمند روی کردی چند وجهی است وحوزه های مختلفی از علوم سیاسی تا اقتصاد را شامل میشود.

ازجمله مهمترین دلایل بروز فساد ورفتارهای رانتی را میتوان در مواردی نظیر اندازه بخش عمومی، کیفیت قوانین، فقدان رقابت اقتصادی، ساختار غیردموکراتیک حکومت، ضعف حاکمیت قانون، فقدان نهادهای مشارکتی وعدم پاسخگویی، عدم وجود عزم جدی برای مقابله با فساد، دلایل فرهنگی، جنسیت خلاصه نمود. میتوان گفت عمده دلایل ایجاد فساد، مشکلات نهادی یا ساختاری هستند که توجه بیشتری را در راستای مبارزه با این پدیده میطلبد.

پدیده فساد، پیامدها و تبعات عدیده ای به همراه دارد. افزایش نابرابری، کاهش بهره وری، کاهش سرمایه گذاری، کاهش کیفیت عملیات بخش عمومی، انحراف در عملیات بخش خصوصی و گسترش اقتصاد سایه یا فعالیتهای غیر رسمی از جمله تبعات شیوع پدیده فساد است.

در ادبیات موجود در خصوص مبارزه با فساد به ایجاد شفافیت به عنوان اصلی ترین راهکار اشاره شده است. کنترل قدرت سیاسی، استقلال نهاد قضایی، ایجاد نهادهای مستقل ضد فساد و بازبودن و پاسخگویی از دیگر راهکارهای ارائه شده در ادبیات موضوع است. تجارب موفق در زمینه مبارزه با پدیده فساد نیز بحثهای نظری را تائید میکند. اراده سیاسی قوی برای مبارزه با فساد، تدوین قوانین ضد فساد، پاسخگویی و شفافیت، استقلال قوه قضائیه و مواردی از این دست، اقداماتی است که در عمل به کاهش میزان وقوع فساد در کشورهای موفق منتج گردیده است.

به گواهی تجربه کشورهای موفق در زمینه مبارزه با فساد و کشورهای با درجه فساد پایین، راهکار اصلی مبارزه با این پدیده، مبتنی بر پیشگیری است. به عبارتی نیاز است که کانونهای اصلی فساد ش ناسایی و با نهادسازیهای مناسب و کارآمد تا حد امکان از وقوع آن جلوگیری شود. فساد زمانی کاهش مییابد که هزینه فرصت ارتکاب آن افزایش یابد. تا زمانیکه ارتکاب رفتارهای فسادآلود، هزینه اندکی داشته باشد، امیدی به کاهش آن در جامعه نیست.

بررسی وضعیت ایران در زمینه فساد بسیار تاسف برانگیز است. کشور در شاخص های سنجش فساد همواره در جایگاه بسیار نامناسبی قرار داشته و برخورد با این مساله نیازمند عزمی جدی و فرا قوه ای است. عمده مصادیق رفتارهای مبتنی بر فساد در کشور را شاید بتوان در توزیع درآمدهای نفتی، توزیع منابع بانکی، خصوصی سازی، قوانین و مقررات گمرکی، نحوه اجرای قانون و مواردی از این دست دانست. توزیع درآمدهای نفتی توسط دولت بدون وجود نظارتهای لازم قانونی و مدنی، عدم نظارتهای کافی بانک مرکزی بر عملکرد بانکها، گسترش موسسات مالی غیرمجاز، الزام بانکها به اعطای تسهیلات با مبالغ هنگفت به افراد خاص، عدم رعایت قوانین بانکی و تغییر مسیر سپرده های مردمی به سمت فعالیتهای سوداگرانه، شفاف نبودن واگذاریها در فرآیند خصوصی سازی و انجام واگذاریها در قالب رد دیون و تسویه بدهیها، دستکاری نرخهای تعرفه در کالاهایی خاص و در جهت منافع گروهی مشخص و مواردی از این دست، همگی از مصداق های اصلی فساد درکشورهستند که درکنارعدم اجرای صحیح قانون و عدم پاسخگویی به مردم، همواره خسارتهای جبران ناپذیری را برای جامعه به همراه داشته اند. تا زمانیکه راهکارهای مقابله با فساد و به ویژه فساد سیستمی، شناسایی نشود و به صورت سیستمی با این معضل مقابله نشود، نمیتوان مبارزهای اصولی با آن داشت. (۱۷)

دلایل بروز فساد،  اندازه بخش عمومی، کیفیت قوانین، ناتوانی یا عدم وجود عزم جدی برای مقابله با فساد، جنسیت، ضعف حاکمیت قانون، فرهنگ، جغرافیا و تاریخ، اهم تبعات بروز فساد، افزایش نابرابری، کاهش بهره وری، کاهش سرمایه گذاری، کاهش کیفیت عملیات بخش عمومی، انحراف در عملیات بخش خصوصی، گسترش اقتصاد سایه از عوامل آن هستند. (۱۸)

 ◀فصل سوم،  دراین فصل حسین مکی درکتاب « تاریخ بیست ساله ایران » دربارۀ غارت وغصب املاک مردم اینگونه شرح می کند: همه می دانند که رضا خان قبل از کودتا یعنی دردوره سربازی بقول معروف «هفت آسمان یک ستاره نداشت» حتی در موقعی که افسری جزء بود دریک خانۀ محقراستیجاری در یکی از کوچه های سنگلج منزل داشت، و ماجرای صابون فروش دوره گرد مشهور است که به خانۀ رضا خان چند قالب صابون نسیه داده بود و چند روز بعد برای مطالعۀ پول صابون مراجعه کرد و کار به نزاع لفظی کشید و حرفهای زشت بین رضا خان و صابون فروش رد و بدل می شود و پس از

آنکه رضا خان به مقام وزیر جنگی ارتقاء یافت اتفاقاً روزی ضمن عبور با صابون فروش مزبور مواجه و مصادف می شود و صابون فروش مورد سئوال و جواب قرار می گیرد. این داستان را معمرین شنیده اند و حتی در یکی از روزنامه ها هم نوشته اند که در کتاب « رضا شاه » به چاپ رسیده است.

 اما دراواخر دوران وزیر جنگی، نخست بومهن و سپس رودهن را متصرف شد و از آنجا همانطور که مجلۀ پیکار- که در برلن منتشر می شد- کاریکاتوری از رضا شاه به شکل اژدهای خطرناکی کشیده بود که درحین خزیدن زمین ها وقراء و قصبات واملاک مردم را می بلعید. ناگفته نباید گذاشت که انتشاراین کاریکاتورومطالب آن موجب گردید که روابط ایران وآلمان به تیرگی گرائید.

رضا خان در دوران ریاست وزرائی از بومهن بطرف مازندران ودر دوران سلطنت بطرف گرگان و گیلان وسایر نقاط کشورهمچنان با سرعت وشدت عجیبی شروع به تصرف املاک و دست اندازی به هستی مردم نمود. بطوریکه درشهریور۱۳۲۰ که اجباراً از ایران خارج گردید طبق گفتۀ مؤید احمدی نمایندۀ کرمان درجلسۀ رسمی مجلس رضا شاه دارای ۴۴ هزار پارچه آبادی از قریه وقصبه و بلوک بوده است. بعلاوه مبلغ ۵۸ میلییون لیره دربانکهای انگلستان سپرده است ودربانک ملی هم طبق صورت حساب رسمی ۶۸ میلیون تومان سپرده داشته که به فرزندش بخشیده است.

بطوریکه گفته اند رضا شاه ظرف مدت ۱۶سال سلطنت یکی از ثروتمندان جهان گردیده بود.

 ناگفته نباید گذاشت که رضا شاه بزرگترین کارخانه وهتل داران هم درایران بوده است مانند هتل آبعلی و ویلاهای مبارک آباد و هتل های گچ سرچالوس، رامسر، دربند شمیران، فردوسی در تهران وغیره و کارخانه های حریربافی چالوس و پارچه بافی علی آباد( شاهی) و کارخانۀ برنج پاک کنی و پنبه و کارخانۀ سنگ و غیره هم بوده است. و اگر غارت هائی که از خزانۀ اقبال السلطنته ماکوئی و سردار معّزز بجنوردی و خزعل ودیگران را بحساب آوریم معلوم می شود که چه ثروت سرسام آوری ظرف این مدّت اندوخته است. گرچه ازغارت خزائن اشخاص فوق الذکر چیزی عاید او نشد و نصیب خزانۀ سلطنتی انگلستان گردید که شرح آن در این دوره تاریخ ( جلد دوم) داه شده است.

رضا خان در دوران سربازی و قبل از رسیدن به مقامات بالا بسیار بی چیز و تهیدست بوده است و البته خود داستان اوان جوانی و سربازی را برای عده ای از رجال همراه بدون پروا و پرده پوشی نقل نموده است. اورنگ (شیخ الملک) که یکی از همراهان (ملتزمین رکاب) بود درین باره مقالۀ مفصلی در بیست و چهارمین سال ( ۱۳۴۷) سالنامۀ دنیا در صفحۀ ۱۷۶ و۱۸۱ نگاشته است. که ذیلاً نقل می شود:

…….شاه روی خود را به ملتزمین نمود و از دوران جوانی خود حکایتی نمود که من بی مناسبت نمی دانم به شرح آن حکایت بپردازم. اولاً باید به اطلاع خوانندگان گرامی سالنامه وزین دینا برسانم رضا شاه مطالب را بطور پخته بزبان می آورد.. …من جوان ۱۸ ساله سرد و گرم چشیده روز گار بودم. من محبت پدرو مادر را درک نکرده بودم و از روزی که خودم را شناختم دراجتماع بودم به کارو کوشش می پرداخته وتلاش معاش می کردم. درآن روزگارتنها کاری که وجود داشت کار سربازی بود و من هم درآن سن و سال وارد خدمت سربازی شده بودم چون به سرباز داو طلب اگر هیچ چیزی نمی دادند اقلاً همان جیره نقدی یا جنسی ومواجب مختصر را پرداخت می کردند و یا اگرهم جیره ای نمی دادند و مواجب را بوقت نامعلوم موکول می کردند حواله ای بعهده خوانین ایالات وولایات صادر می کردند تا آن سربازگرسنه ولخت وعوربه صفحات مختلف کشور رهسپار شده حواله را وصول نماید ولی بسیار اتفاق می افتاد که اینگونه حواله ها نکول شود مگر اینکه آن سرباز لخت و گرسنه با اتکاء به تفنگ خود بتواند قدرت خود را اعمال نماید ولی قدرت او در برابر قدرت خوانین آنروز ایران صفربوده است بدلیل اینکه همه اعیان و اشراف ایالات و ولایات مملکت عده ای را تحت سلاح خود داشته واین عده در پناه تفنگهای خود دست بهرعملی به نفع مصالح آن خان وآن ارباب و اعیان میزده اند…

 .  رضا شاه سپس ادامه داد: من درآن سن و سال که مدتی بود وارد خدمت سربازی شده بودم ولی نه جیره ای دریافت می کردم و نه مواجبی بمن داده می شد و یا حتی حواله ای عهدۀ یکی از خانهای مملکت نمی دادند تا رهسپار نقطه ای از کشور شوم و آن حواله را وصول نمایم خوشحالم بودم اقلاً صاحب یک تفنگ و یک رأس اسب می باشم بهمین جهت مرخصی گرفتم تا بااسب که تنها وسیلۀ آنروز ایران در مسافرت از نقطه ای به نقطه ای دیگر کشور بوده است، به مسقط الرأس خود سفر نمایم و اقلاً با افراد فامیل خود تجدید عهد نمایم چون سالها بود ازآنها خبری نداشتم و مدتها بود به زادگاه خود سفر نکرده بودم. من با اسب از تهران خارج شدم و خوب بخاطر دارم از محل قصرقاجار که اطراقگاه ما بود راه افتادم. من هیچکس را در این سفرهمراه نداشتم؛ لباس من وصله دار بود ودرست است لباس سربازی بتن داشتم ولی این لباس نشانی از سربازی نداشت و از طرفی مردم در طول راه ازسربازبه صورت خوشی استقبال نمی کردند چون می دانستند پای هر سرباز داوطلب بهر نقطه از دهات برسد بدبختی و بیچارگی بارمغان می اورد…..

. .. من نیم بیشتری از راه را طی کرده بودم ولی میدانستنم راه بس دشوار وسخت و جانفرسا در پیش دارم. اصولاً راهی که در پیش داشتم راه چوپانان بود که در قشلاق و ییلاق ازاین راه استفاده می کردند راهی بود که از گردونه گدوک می گذشت همین راهی که اکنون مشغول پیمودن آن می باشم. من نزدیک غروب آفتاب باهمان اسب که دیگر رمقی نداشت وارد فیروز کوه شدم. باد تندی میوزید و سرما کاملاً احساس می شد. پرنده در کوچه های تنگ و تاریک قصبه پر نمی زد و جنبده ای دیده نمی شد. آنقدربه جستجو پرداختم تا توانستم به قهوه خانه ای دسترسی پیدا کنم چون می دانستم دوستان و یاران قدیم پدرم با آشنائی را با من که سرباز لخت و عور و گرسنه ای بودم باز نخواهند کرد. قهوه چی اهل سمنان بود و سالها بود که در قصبه فیروز کوه به قهوه چی گری اشتغال داشت و کسی بود که با بیشتر چار وارها و قافله های مسافرین آشنائی پیدا کرده بود و اسم و رسم آنها را می دانست من چه کسی هستم و اهل کجا می باشم وازکجا آمدم و بکجا میروم و شاید تصور می کرد سرباز داوطلب ساده و بدون پول و مال و منال می باشم که مانند سربازان عزم را جزم کرده ام تا راه دهات بزرگ را پیش بگیرم و مالیات حاکم را وصول نمایم. قهوه چی سمنانی در همان بدو ورود من به قهوه خانه توجه خود را باندام من جلب کرد. اولین سئوال او این بود شب را در قهوه خانه بیتوته خواهید کرد یا اینکه در محل دیگری به استراحت خواهید پرداخت؟ معلوم بود من جز قهوه خانه مکانی برای استراحت نداشتم و استراحتگاه قهوه خانه نیز فاقد همه چیز بود وده ها نفر از مسافرین که متأسفانه همگی وضع و حالی شبیه وضع و حال من داشتند مجبور بودند در گوشه قهوه خانه چمباتمه زده و شب دراز را به صبح آورند. من بشدت گرسنه بودم و از طرفی اسب بی رمق من که ناتوان شده بود در خارج از قهوه خانه پس مانده کاه سایراسبان را که تا لحظه ای پیش در آنجا به استراحت می پرداختند به دندان می کشید. همانطوری که گفتم دیگریکشاهی درجیب نداشتم ولی مختصری از سوغاتی که عبارت بود از سه قواره چیت هرکدام به اندازه سه متر درخورجین اسب خود موجود داشتم. چاره ای جز فروش سه قواره چیت برای تأمین مخارج قهوه خانه و تهیه علوفه مرکوب نبود ولی نمی دانستم در آن وقت ازغرب آفتاب آیا دکانی بازاست که من بتوانم این سه قواره چیت را بفروش برسانم و یا اینکه باید آنها را نزد قهوه چی بامانت بگذارم و درگرو او باقی باشد تا پس از بازگشت ازسفر( الاشت ) مخارج یک شب اقامت در قهوه خانه را باو کارسازی نموده و سه قواره چیت را تحویل بگیرم و اما من چیتها را برای سوغاتی به زادگاه خود می بردم و لطفی نداشت که پس از پایان سفر الاشت و بازگشت به تهران در موقع ورود به فیروز کوه آنها را از قهوه چی تحویل گرفته و مجدداً به تهران برگردانم. البته وضع زندگی فامیل من در الاشت بد نبود و همگی متکی بخود بودند و روی تلاش و کوشش خود بزندگی می پرداختند و سربار دیگران نبودند و من هم نمی خواستم خود را سربار آنها نمایم چون اتکا بنفس داشته و دارم و بهمین جهت بفوریت تصمیم گرفتم سه قواره چیت را برسم سوغات به الاشت نبرم زیرا ارزش چندانی نداشت بدلیل اینکه قسمت اعظم سوغاتیها را در طول راه از دست داده و خرج خود و مرکوب خود کرده بودم و مهمتراز همه اینکه نمی خواستم از بستگان خود برای مراجعت به تهران خرج سفر دریافت نمایم چون به رگ غیرتم بر می خورد لذا هر سه قواره چیت را از خروجین در آورده و با خود بقهوه خانه آوردم و در حالی که قهوه چی چشمان خود را بمن دوخته بود و مرا همچنان ورانداز می کرد تحویل او دادم و گفتم هرچه خرج امشب می شود ازمحل قیمت این سه قواره پارچه حساب کنید ولی قهوه چی بلافاصله در جواب گفت من بزاز نیستم، باشد تا صبح به بزاز محله بفروشید. ولی من قصد داشتم صبح خیلی زود بسفر ادامه بدهم و فیروز کوه را ترک نمایم. قهوه چی که خیلی خوب بروحیه واردین آشنا بود دانست که واقعاً پولی بهمراه ندارم و منظوراز فروش چیت تأمین مخارج می باشد. او بدون اینکه سخن دیگری بگوید سه قواره چیت را از دست من گرفت و در دولابچه خود گذاشت و پس یک استکان چای قند پهلو بدست من داد. بهر ترتیبی که بود و درآن وضع ناهنجار شب را در آن قهوه خانه مخروبه و بسیار کثیف ودرعین حال سرد بروز آوردم در حالیکه قهوه چی فقط دو قران و نیم مابه التفاوت بهای سه قواره چیت را پس از کسر مخارج آن شب من درقهوه خانه و نگاهداری اسب در طویله خارج قهوه خانه و تهیه علوفۀ مرکوب را پرداخت کرده بود. ایکاش من به این سفر ادامه نمی دادم. برای اینکه دنباله سفر پر از مخاطره بود. رگبار تندی شروع شده بود و راه را بهیچوجه تشخیص نمی دادم. رگبار یکساعت بیشتر ادامه نداشت ولی قسمتی از نیروی خود را از دست داده بودم و نیم ساعتی بعد مرکوب من هم از دست رفت یعنی بزمین نشست و روی ناتوانی و گرسنگی جان داد و من در وضعی فوق العاده دشوار و درحالیکه بشدت خسته و کوفته شده بودم مختصرلوازم سفر خود از روی لاشه اسب برداشته وبراه افتادم. آنقدر راه رفتم تا به کاروانسرای مخروبه بین راه گدوک رسیدم هیچکس در کاروانسرا نبود و البته سرما بیداد می کرد.من وقتی در انجام کاری تصمیم بگیرم محال است تا به مقصود نرسم از تلاش دست بکشم من تصمیم گرفته بودم بهر نحوی که باشد از این مشکل رهایی یابم و براه ادامه بدهم و با وجودیکه راهی که در پیش داشتم کوهستانی بود و خستگی بوجود می آورد و من نیز بشدت خسته بودم و گرسنگی مرا یک چوپان سنکسری که برای حمل اثاثه خود از آن کاروانسرا بین راه گدوک رفع کرده بود ولی عزم را جزم کردم و بطرف مقصد پیش رفتم ولی درهمین نقطه که اکنون متوقف می باشیم از پا افتادم وقدرت پیشروی بیشتری را پیدا نکردم و من در همین کلبه مخروبه که هنوز باقی و بر قراراست و از دور آن را مشاهده می کنید دونفر چوپان پناهم دادند من مدت هفت روز درحال اغما بودم و این اغماء ناشی از طی کردن راه سخت و دشوار و تحمل ناملایمات طول راه اعم از بیخوابی و بی غذائی بوده است. وضع من بصورتی درآمده بود که رفتن به زادگاه خود در الاشت اصلاً ممکن نبود و کاروانی که از راه رسیده بود در ظهر روز هفتم از روی رحم وشفقت حاضر شدند مرا به تهران انتقال بدهند به شرطیکه نیمی از راه را با یکی از قاطران کاروان طی کرده و نیمی دیگر را پیاده بهمراه کاروانیان بپیمایم. …(۱۹)

فصل چهارم،  به شکایت مردم مازندران شمال که رضاخان بزور و ثمن بخس املاک آنها را بنام خود کرده است اختصاص داده ام بعنوان نمونه:

تقاضای استرداد املاک

 عده ای از اهالی مازندران رونوشت نامه ای را که بریاست مجلس شورای ملی و نمایندگان مجلس نوشته اند برای درج در روز نامه فرستاده و طی آن پس از بیان تعدیاتی که درین مدت بر مردم مازندران شده است خاطر نشان می کنند که اهالی این سامان گذشته ازآنکه املاک خود را در مقابل بهای بسیار ناقابلی از دست داده اند طی چند سال اخیر کلیه سرمایۀ نقدی وجواهرات زن و بچۀ خود را نیز صرف پرداخت جریبانه و ساختن خانه های روستائی و کارهای تحمیلی دیگر کرده اند. اینک امضاء چندین ازکسانیکه این نامه را نوشته و درخواست استرداد فوری املاک و رفع بدبختی عموم را دارند ذیلاً چاپ می شود:

 حاج شیخ عبدالرحیم رحمانی- علینقی رندانی- عزت الله گلبادی – جلال ایرانپور- علی اکبر دری – عبدالعلی داراب – ابوالحسن سنگ – اسحق علی آبادی – معاونیان خادمی وغیره.

عده ای ازاهالی ساری ضمن نامه رقت انگیزی که به مجلس شورای ملی نوشته اند اظهارداشته اند که از مجلس انتظار میرود برای مسئله استرداد املاک مردم مازندران که شامل حال هزاران نفر بدبخت است قانونی طرح و تصویب نماید و با اصلاح بودجه اعطای اموال شاه برای امور خیریه اکتفا هم نکند. عده ای از امضاء کننده گان این نامه عبارتند از- علی اکبر گلبادی – عباس عمادی – حاج حسن عرب- صادق مظفری – کامران محسنی – محمد حسن هلل محسنی- عبدالعلی داراب- مهدی ماطری- محمد قلی ابوالملوکی و غیره.» (۲۰)

« بوسیۀ حضرت آقای طباطبائی نماینده محترم ساوه

 چهارهزار ذرع مربع مفروض از جنوب باغی که اکنون قصرسلطنتی است به انضمام بیست ودوباب دکان ویکباب کاروانسرا که حالیه از بین رفته و جزء عمارت های جدید شده است برطبق مدارک معتبرملک اینجانب است وشاه سابق بدون مجّوز واعتبارباسناد من یکنفر یهودی غاصب معاملاتی نموده بودند همان وقت به وزارت دادگستری شکایت کردم و سوابق موجود است دیری نگذشت که کودتای معروف واقع شد البته دیگرموقعی برای تظلّم ومحاکمه باقی نبود ناچارسکوت اختیار کردم. پس از مدتی که شاید دو سال یا بیشترباشد امضاء و تصدیق معامله را که مورد تکذیب اینجانب بود از من خواستند و چون از برای پدرم تصور خطر بود ناچار بدون اخذ دیناری امضاء کردم تنها چیزی که در موقع بنظرم رسید و دردسترس داشتم این بود که موضوع را به مرحوم مدرس کتباً آگهی دادم و ایشان هم صحّت آنرا تصدیق و نزد خود نگاهداشته شاید روزی بکارآید بدبختانه هنگام دستگیرشدن آن مرحوم نوشتۀ من هم با سایر نوشته جات او بدست رئیس شهربانی افتاد و پدر بیچاره ام مدتی در زحمت بود فقط خواست خداوندی او را نجات داد. اکنون که امیدی پس از یأس حاصل و بساط دادگستری شده است استدعا دارم به آقای وزیردادگستری که شاید خودشان هم جزء مظلومین باشند مراجعه فرمائید که پروندۀ امر را ملاحظه و احقاق حق نمایند.

فخر علاء

نقل از شمارۀ ۳۲۵۷ روزنامۀ تجدد ایران مورخ اول آبانماه ۱۳۲۰

« عرضحال عجیب و خواندنی – طرز معاملت شاه سابق!

نقل از روزنامۀ تجدید ایران شماره ۳۲۴۶ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۲۰

 با کمال احترام بعرض میرسانم: درسال ۱۳۱۱شمسی کار پرداز املاک اختصاصی اعلیحضرت سابق در اشراف ( بهشهر فعلی ) حسب الدستورشاه سابق املاک موروثی این بنده را ضبط و تصرف و دوسال تمام محصول جنسی و نقدی املاک بنده را از مراتع و مزارع وجنگل ( که سالیانه درحدود چهل هزار تومان به حقیرعاید می داشت) نیزضبط وغصب نمود.

در مقدمۀ امر بنده به طهران آمده و به تصوروامید احقاق حق خود و رفع تعدی مزبوربعرض عرایض تلگرافی و پستی مستقیماً بعنوان شخص اعلیحضرت سابق مبادرت نمودم فقط درجواب آخرین عریضه تلگرافی شهری ام آقای رئیس کابینه مخصوص (آقای شکوه الملک) حقیر را تلگرافاً (که تلگراف مزبورموجوداست) به کابینه خود احضارو شفاهاً بیاناتی تهدید آمیزازطرف اعلیحضرت وقت به حقیر ابلاغ فرمودند ( که در موقع لزوم آن جواب و اظهارات شفاهی آقای شکوه الملک را به عرض خواهم رسانید) پس از دوسال عجز و ناله ( که سواد اکثرازعریضه هایم موجود است) و سالی معادل چهل هزار تومان غصب و ضبط املاک موروثی حقیرآقای سرلشکر بوذرجمهری به بنده وعده استخلاص املاکم را بشرط اینکه دو هزار تومان به ایشان بپردازم دادند بنده هم بواسطه بیچارگی این پیشنهاد را پذیرفته و مبلغ یکهزار صد تومان نقد و نهصد تومان سند به ایشان دادم که پس از تسلیم املاکم وجه مزبور را به ایشان بدهم ولی بازهم نتیجه حاصل نشد تا آنکه در۲۶ فروردین ۱۳۱۳ آقای مجد السطان لطیفی و ۴ نفر مأمور یقه سرخ درباری « که سمت آنها را نمیدانم» بنده را از دربار به محضر رسمی شماره ۱۱ که تحت تصدی آقا شیخ عبدالحسین نجم آبادی و فعلاً شماره ۳ است به امر آقای سرلشکر بوذرجمهری بردند– دم درب محضر آقای مجدالسطان به بنده گفت شما را برای امضاء قباله فروش املاکتان که در این محضر نوشته شده و حاضر است آورده ایم در نظرداشته باشید که بی سرو صدا و بدون کلمه اعتراض باید قباله را امضاء کنید والا این چهارنفر مأمور که همراه شما هستند شما را بجائی خواهند برد که دیگر روی اطفال خود را هم نبینید پس از آن مرا وارد محضر نجم آبادی نموده بدین نحو وادار به امضای قباله که بهیچوجه از مضمون آن جزئی اطلاعی نداشتم نمودند- پس از ختم امضاء سند و دفاتر محضر – آقای مجد السلطان ببنده اظهار نمود که چون شش هزار تومان بابت وجه این قباله باید به شما داده شود فعلاً هزار تومان وجه را در اینجا دست گردان می کنیم ولی پول را در دربار به شما خواهیم پرداخت.

 ده قطعه اسکناس یکهزار ریالی از جیب خود بیرون آورده و شش نوبت به بنده دادند و به بنده دستور دادند دو باره روی میز گذاردم پس از انجام این تشریفات یک قطعه از اسکناسهای مزبور را برداشته و خرد نموده پنجاه تومان آنرا به اقای شیخ عبدالحسین صاحب محضر بعنوان حق تحریر دادند – و از آنجا بنده را به منزل آقای سرلشکر بوذرجمهری بعنوان اخذ مبلغ مزبور بردند – آنجا که رفتم آقای سرلشکر بوذرجمهری پس ازمطالب و اخذ بنچاقهای موجوده املاکم مبلغ پانصد و پنجاه تومان اسکناس به بنده داده و برای تتمه ششهزار تومان چنین اظهار داشتند:

اولاً – مبلغ چهار هزار و چهار صد تومان بابت مالیات دوساله ملک شما ( که محصول آنرا قبل از قباله گرفتن از بنده به قسمی که فوقاً عرض شده در حدود سالی چهل هزار تومان توسط کار پردازان درباری ضبط شده است ) که مالیه مطالب به مالیه باید بپردازم.

۲- هزار تومان بابت تتمه دو هزار تومان که قرار بود بمن داده باشید محسوب می شود گرچه من موفق به استرداد املاک شما نشدم ولی زحمت خود را کشیده ام چنانچه این ۶ هزارتومان را برای شما دست و پا کردم.

۳ – پنجاه تومان بابت حق محضر پرداخت شده است.

 بنده جواباً عرض کردم اولاً قیمت املاک بنده متجاوز از یک میلیون و نیم تومان است نه ششهزار تومان و ثانیاً مالیات مورد مطالبه راجع به محصول دوساله ایست که به قسمی که خاطرمحترم مسحتضراست توسط کار پردازان دربار ضبط گردیده و به بنده مربوط نیست و بنده برای یکشاهی امروز در این شهرسرگردانم و در موضوع دو هزار تومان هم با این بدبختی بلاسبب و جهتی که برایم ایجاد شده است طبق قولی که داده بودید در صورتی که املاک و عواید ضبط شده امرمسترد می فرمودید حال که به این وضعیت درآمده است هزاروصد تومان سابق را نیز حقاً باید مسترد فرمائید خصوصاً با وضع پریشانی که برایم ایجاد فرموده اید و امروز برای چند ریال قیمت نسخه و نان ظهراطفالم سرگردان و متحیر می باشم – در جواب با کمال تندی و تشدد بنده را امر به سکوت و تهدید نموده و اظهارداشت که چنانچه این اظهارات را نوبت دیگر تکرار کنم پشیمان خواهم شد چه آنکه برای تأدیب بنده اقدام مقتضی خواهد نمود- وپس ازآن بدون اعتنا به التماس بنده به بنده امر خروج از منزل خود نمود.

سه روز قبل که برای مستحضرشدن از موضوع قباله مزبوره بدفتر رسمی شماره ۳ مراجعه نمودم معلوم گردید که قباله و سند مزبور به شماره ۶۰۱۴ دفتر نماینده و ۷۰۲۰ دفتر سر دفتردرتاریخ ۲۹/۲ / ۱۳ به ثبت وارد و مبلغ آن هم ششهزار وچهارصد و پنجاه و دو تومان و پنج ریال است نه شش هزار تومان!!

و بدین کیفیت چهار صد و پنجاه و دو تومان و پنح ریال از اصل مبلغ این قباله دستور العملی نیز با بنده محسوب نداشتند- وبا این کیفیت املاک آباء و اجدادی بنده را که درحدود سالیانه چهل هزار تومان شخصاً از آن عایدی بر می داشتم و قیمت آن متجاوز از یک میلیون و نیم تومان است قهراً و جبراً از تصرفم خارج و یک خاندان پانصد ساله ایرانی را ( که در تمام ادوار زندگانی شخصی و اجتماعی خود جز اطاعت و خدمتگزاری به مملکت وخیر خواهی و مساعدت نسبت به هموطنان خود عملی را مرتکب نشده اند) تباه و ازهستی ساقط نمودند پس از چندی که از تاریخ قباله مزبور می گذشت ازطرف شهربانی بنده را جلب و بالاخره نزد آقای آیرم رئیس شهربانی وقت بردند.- مشارالیه  به بنده شخصاً اظهار نمود که حسب الامر شاهانه شما ممنوع از مراجعت به مازندران می باشید علیهذا باید کتباً متعهد و ملتزم شوید که به مازندران معاودت نکنی بنده جواباً عرض نمودم که بنده خلافی نکرده ام که مستوجب چنین مجازاتی باشم چه آنکه متجاوز از۱۵۰ سال است که پدران من در مازندران متوطن و ممرمعاش من وخانواده ام عایدات باقیمانده املاک من است که درآنجا واقع است الزام به عدم خروج ازطهران برای بنده مثل حبس ابد و محکومیت به مرگ یک عائله بیگناه ۷۰ نفری است جواب دادند مگراملاک شما تمام خریداری نشده است عرض کردم املاک میراثی مرا ضبط نمودند و فعلاً مختصری املاک خریداری شخصی بنده درآنجا که سالی چهل هزار تومان عایدی آن یگانه ممر منحصر فعلی عائله واطفالم است موجود است. درجواب ضمن اظهار تأسف ازاین ابتلاء برای حقیر ببنده فرمودند شهربانی مأمور است که شما را به قبول و اجراء این تعهد ملزم کند و چاره جزاطاعت ندارید – و ورقه که قبلاً به خط دیگری تنظیم شده بود جلوبنده گذارده و بنده را واداربه امضاء آن نمود.

 طولی نکشید که از کسان بنده که از مازندران اطلاع رسید که املاک خریداری شخصی شما را نیز به ضمیمه کلیه املاک موروثی تان کار پرداز در باری اشرف ( بهشهر حالیه ) ضبط وعواید آنرا هم بردند بعلاوه کسان و رعایا شما را قهراً بدفتر رسمی محل برده و املاک شما را بنام آنها قباله خریداری تنظیم نمودند وهرچه جواب دادیم که ما مالک این نقاط نیستیم تا این قباله را امضاء کنیم. مؤثر واقع نگردیده و پس از الزام به امضاء قباله های مزبور خواستیم وجوه آنرا لااقل گرفته برای شما بفرستیم ما را بضرب شلاق و تهدید به حبس و تبعید از دفتر خارج نمودند.

 معلوم است از وصول چنین خبری چه حالی بیک فرد مظلوم بی پشت و پناه غارت شده دست می دهد وهر چه فکرم بجائی نرسید به قصد انتحار افتادم ولی فرمان وجدانی و با رمسئولیت ادارۀ عائله بیگناهم مرا از این تصمیمی بازداشت و بالاخره با یأس کامل از نتیجه به شکایتی که بدربار می نمایم چون هیچ مقامی به شکایت و تظلم بنده و امثال بنده اعتناء نمی نمود باز برای تشفی قلب و اینکه شاید این رفتاراز طرف کارکنان در باری خود سرانه بوده است و پس از این همه ابتدا در فکر تفقدی افتاده و از مرگ و بی آبروئی خود و عائله ام رهائی یابیم لذا به آقای شیبانی رئیس املاک و آقای سرلشکر بوذرجمهری مراجعه نمودم درجواب پس ازعتاب های شدید بنده را تهدید بزندان نموده و از اطاق خارج کردند بنده نیزدرطول این مدت جزآستانه حق مأمن و پناهی نیافتم و او یگانه شاهد و گواه است که چه شبها و روزهائی بر ماستمدیدگان گذشته است.

 اکنون که رائحه اجراء عدالت استشمام می شود بخواهد اجازه داده که بدین وسیله مختصری از شرح مصائب و مظالم وارد بخود را به اطلاع آن نمایندگان محترم رسانیده رفع بیدادگری های وارد بشود.

 قاسم عبدالملکی مازندرانی هژبرالدوله سابق (۲۱)

۳ – فروش خالصجات

فصل پنجم، دربارۀ فروش خالصجات است است و « قانونی ازمجلس گذشت که دولت املاک خالصه را بفروش برساند. منظورازوضع این قانون هم این بود که املاک خالصه را به ثمن بخس به رضا شاه واگذار نمایند.

 یکی ازاین خالصجات قریۀ خیرآباد درورامین بود که پس از شهریور ۱۳۲۰ یعنی در دورۀ چهاردهم مجلس دکترمصدق نسبت به معاملاتی که در مورد این خالصه انجام شده به بدر وزیردارائی اعلام جرم نموده و ضمن توضیح مفصل و مستند چنین می گوید:

«… آقای مجید زاده در گزارش چنین می نویسد: « قریۀ خیر آباد در سال ۱۳۱۷ ضمن سایرخالصجات در اجرای قانون فروش املاک خالصه بطورآزاد و بوسیله اشخاص بصیر و مورد اطمینان به مبلغ ۸۸۹۵۱ تومان ارزیابی شد بود که درهمان سال بطورغیر آزاد به قیمت فروش باعلیحضرت سابق در مبلغ ۱۹۹۹۹ تومان وهفت ریال تقویم گردید و برگهای هر دو ارزیابی در پرونده وصل بهم بایگانی شده» ( پرونده برگ ۱۹۰)

در صورتیکه اخبراً خیرآباد را ارزیابی نموده و پس از وضع صدی ده که از بابت هزینه برداشت حساب شده آنجا به مبلغ ۵۰۰ هزار تومان قیمت کرده اند ( پرونده برگ ۳)….»

 رضا شاه املاک مردم را عنقاً و جبراً میگرفت و بطوریکه دراین قسمت کتاب دیده می شود اگرکمترین مقامتی می کردند بزیرشلاق متصدیان می افتادند یابه زندان می رفتند و بعضی هم در زندان تلف می شدند برایش کافی نبود و چینه دان حرص و ولع او را پر نمی کرد لذا قانون فروش خالصجات را ازمجلس گذراندند تا بهترین املاک خالصه دولتی را تصاحب نماید.

روز نامه داد در شماره ۱۰ مورخ ۷/۸ /۱۳۲۱ زیرعنوان: « راجع به املاک واگذاری » چنین نوشته است « دولت درشهر گرگان یکصد وبیست و پنج پارچه قصبه و قریۀ مهم که اغلب آن قراء شش دانگی بوده. زیر دارایی وقت تمام این ۱۲۵ پارچه خالصه دولت را فقط وفقط درمقابل ۷۵ هزار تومان به شاه سابق انتقال داده که تنها سه دانگ قصبه مهم کرد کوی و مزارع تابعۀ آن که از جمله ۱۲۵ پارچه مورد انتقال بوده بیش از دو میلیون و نیم ریال یعنی سه برابر وجهی که برای ۱۲۵ پارچه داده است ارزش داشته است».

دربعضی موارد وزارت دارائی قراء وقصبات مهم بزرگ را بزور وعنف ازصاحبان آنها به ثمن بخس می خرید و یا بعنوان کوچاندن صاحبان آن جبراً متصرف می گردید و جزء خالصه دولتی می گردید سپس به رضا شاه واگذار می شد که نمونۀ آن درزیرعیناً به نظرمی رسد:

* نقل از روزنامه مرد امروز

دزدان مسلح چگونه اموال مردم را غارت کردند؟!

 « یک نمونه ازمعاملات شاه سابق« توضیح اینکه این معامله عیناً به شاه سابق منتقل شده است.»

آقای مدیرمحترم نامۀ ملی مرد امروز گرچه تعدیات مامورین شاه سابق به اهالی شمال خاصه به اهالی کلارستاق براحدی ازاهل کشورپوشیده نیست ولی یک پرده از غارت گری را خیلی ها اطلاع ندارند قیمیتی است عین امریه و قباله را درج فرماید چون در ۱۳۱۰ املاک کلارستاقی را وزارت مالیه تصرف کرد عدۀ ازطایفه های بنده را آوردند و در قصرحبس کردند بعد ازچند ماه زن و بچه آنها را در کامیون ها ریختند با هر خانه واری پنج من تبریز بار بردند رشت. تمام با زورسرهنگ سهیلی آنها را داد گرداندند آوردند کاروانسرای زال محمد!

 مردها را به آنها ملحق بردند کرمان بعد جیرفت بعد شیراز، ده خانوار تلف شدند اموال را هم با احشام هرچه بود مأمورین نظمیه وشاه بردند بهرجا که می بایست برسد رسیده بود در۱۳۱۳ مالیه املاک را فروخت به شاه بعد در۱۳۱۴ این کاغذ رابه شاه نوشته بودند در صورتیکه نام و نشانی از اموال نبودچهارسال بیشتربه غارت برده بودند. نمیدانم نوشتن این کاغذ در روی چه اصلی بوده آقای فروهرمعاون وزارت مالیه آنوقت و پدر مدیرکل آنوقت که هریک برای فنای ماها پیش قدمی می نمودند وابتکارمی کردند ممکن است پرسش شود که نوشتن این کاغذ از روی چه سیاست و اصلی بود. سالار مرزبان

 اینک عین قباله و نامه وزارت دارائی

 نسختان

 این ورقه که در صفحه ۲ شمارۀ ۱۲۸۶۷ دفتر ۳۳ صاحب دفتر ثبت شده است دردفتر این جانب نماینده ثبت اسناد هم در صفحه ۲۵ دفتر۳۷ اسناد رسمی شماره ۱۱۷۴۷ در تاریخ ۲۷/۵/ ۱۳۱۶ شمسی به ثبت رسیده مهر دفتراسناد رسمی شماره ۱۱ صادق

 با احراز شناسنامه متعاملین-

 تمام مراتب مسطوره در این ورقه در نزد اینجانب واقع شد.

بتاریخ ——- امضائ

اکنون دراین قسمت فقط در بارۀ املاک رضا شاه بحث می شود تا معلوم گردد که اینهمه املاک را چگونه متصرف شده است. (۲۲ )

فصل ششم، برای اینکه خوانندگان ارجمند درجریان غصب و دزدیهای وفساد رضا خان وغریب به اکثریت اطرافیان و یارانش قرار بگیرند، نگارنده «مشروح مذاکرات مجلس شورای ملی ۱۲ بهمن ۱۳۲۰ جلسه: ۱۹ دوره سیزدهم قانونگذاری» دراینجا در اختیارشان قرار می دهم:

در این فصل آورده ام”

شور اول لایحه املاک واگذاری‏

رئیس- شور اول گزارش کمیسیون قوانین دادگستری راجع به املاک واگذاری مطرح است. گزارش کمیسیون قرائت می‌شود:

گزارش از کمیسیون قوانین دادگستری به مجلس شورای ملی‏

کمیسیون قوانین دادگستری لایحه شماره ۳۶۴۴۹ دولت راجع به املاک واگذاری را در جلسات عدیده با حضور آقای وزیر دادگستری تحت شور و مداقه قرار داده و در اطراف هر یک از مواد آن علاوه بر توضیحات مفصلی که آقای وزیر دادگستری دادند با آقایان نمایندگان مازندران نیز تبادل افکار نموده بالنتیجه مواد زیر را تنظیم نموده اینک گزارش آن برای شور اول تقدیم می‌شود.

رئیس- مذاکره در کلیات است. آقای بهبهانی‏

بهبهانی- بنده خیلی میل دارم در عرایضی که می‌کنم از مقام ادب و نزاکت خارج نشده باشم این است که عرایضی که می‌کنم هم از جنبه نظر سیاست عمومی و هم از نظر دیانت و هم از نظر اصل مالکیت و هم ازنظر حفظ قوانین جاریه مملکتی و هم از نظر قانونگذاری و هم از جهت نظر قضاوت لازم می‌دانم مراتبی را که عرض کردم نمی‌خواهم همه را توضیح بدهم برای این که یک مقداری وقت مجلس را خواهم گرفت ومیل ندارم علاوه بر این در بعضی جهاتش هم شاید نتوانم فقط یک نکته را بنده توضیح می‌دهم و آن مسأله نظر قضایی است البته مأمورینی که برای رسیدگی به این کار معین می‌شود و این هیئت را تشکیل می‌دهند یک مردمانی هستند که سابقه قضایی دارند و سال‌ها است که در امور قضایی دخالت کرده‌اند و اذهان‌شان مأنوس به قوانین جاریه مملکتی است امروز مصادف می‌شوند با یک قانونی که اساساً برخلاف قوانین جاریه مملکتی است چطور؟ برای این که اساساً قوانین فصل قضا و فصل خصومات هر چه نوشته شده است برای مملکت همه‌اش از روی قاعده البینت علی‌المدعی والیمن علی من انکر است و دیگر این که اصل درهر معامله‌ای را برحسب ظاهر صحیح می‌دانسته‌اند مگر این که خلافش محرز شود. اینجا دراین قانون این دو اصل به جهاتی که برهمه آقایان مکشوف است رعایت نشده یعنی مالک مالک قدیمی شناخته نشده و ید وارده را ید مالکیت شناخته است این قانون و این بنایش بر این است از راه نظر این که این املاکی که از مردم گرفته شده است تمام به مناسبت عدم رضایت مردم گرفته شده است اعم از این که پولی بهشان داد یا نداده‌اند یا ملکی در مقابلش داده‌اند یا نداده‌اند مطابق قیمت ملک‌شان داده باشند یا کم‌تر داده باشند یا زیادتر داده باشند اصل را در این قانون این طور تشخیص داده است که این املاک که در دست هست ید غاصبانه است (صحیح است) به چه مناسب؟ به مناسبت این که قانون مدنی ما چند ماده‌اش مخصوصاً می‌گویند ملکی که از دست مالک گرفته شود بدون رضایت او این ملک ملک غصب است و ید ید غصب است و اینجا هم تقریباً به شهادت همه آقایان اهل مملکت نه مجلس تنها بلکه به شهادت خیلی اشخاص که در این شهر هم نیستند در خارج شهر هستند. معلوم است که عملیاتی که موجب شده است که صورت این املاک صورت نقل و انتقالی پیدا کرده یا این که ورقه مالکیت روی اینها صادر شده روی چه اصلی بوده پس بنابراین همین امر موجب شده است و این معلومیت این مطلب موجب شد که دولت یک قانونی آورد به مجلس شورای ملی که اصل مالکیت را دراینجا اصل صحت مالکیت مردم را دراینجا اصل نگرفته و اصل را غاصبیت گرفته است. پس بنابراین هر ملکی که عنوان غصبیت داشته باشد باید این ملک به صاحبش داده شود.

«مشروح مذاکرات مجلس شورای ملی ۱۲ بهمن ۱۳۲۰ جلسه: ۱۹ دوره سیزدهم قانونگذاری»

فصل هفتم، برای اینکه با سیر تحول فکری سرلشکرمحمود افشار طوس با آن سابقه ای که در زمان پهلوی اول در مازندران بجا گذاشته بود آشنا بشوید در اینجا بطور مختصر در بارۀ سرلشکر محمود افشار طوس در اختیار خوانندگان ارجمند قرارمی دهم بدون شک در آینده دربارۀ او که بقول منصور رحمانی«. . فدای روحیۀ صداقت آمیز خدمتی یک سرباز ملت دوست شد. نسبت به رئیس دولت کمال اعتقاد و احترام را داشت و به شرافت ذاتی مردم ایران وقابلیت آنها به تکامل و ترقی مؤمن شده بود.

 ◀ ازفصل هشتم تا فصل یازدهم،  دربارۀ قسمتهای دیگرظلم وستم وچپاول رضاخان می باشد.دنیای اقتصاد می نویسد:میلسپودرسال ۱۳۰۱ برای اصلاح امورمالی به ایران آمد. او در زمان انتصاب خود اختیارات تامی داشت که حتی ‏وزیرمالیه وقت هم ازآن بی‌بهره بود.‏

‏میلسپو با چنین اختیاراتی شروع به کارکرد. برآمدن وقدرت یافتن رضا خان اما برای مستشار آمریکا نشانه خوشی ‏نبود. شیخ‌الاسلامی درکتاب قتل اتابک به نقل ازقوام‌الدوله، دلیل برکناری میلسپو را ظنین شدن این مستشار آمریکایی ‏از ثروت رضا خان می‌داند. آنچه می‌خوانید بخش سوم از این گزیده کتاب است. ‏

رضاخان هم موقعی که به سلطنت رسید به پاس قدردانی از زحمات تیمورتاش، او را به مقام وزارت دربار منصوب ‏کرد. در راس چنین مقامی، او (تیمورتاش) از همان روز نخست بزرگ‌ترین یار و یاور شاه جدید – که از سطحی پایین ‏به مقامی چنین والا رسیده بود – به شمار می‌رفت. رضاشاه موقعی که به سلطنت رسید آداب و رسوم شهریاری را خوب ‏بلد نبود و موقعی که رجال و صوابدید کشور را از حیث تبار و شئون اجتماعی بالاتر از او بودند به حضور می‌پذیرفت، ‏در حضور آنان همیشه احساس ضعف و درماندگی می‌کرد و حقیقتا نمی‌دانست چگونه با مخاطب خود صحبت کند. در ‏این گونه موارد، تیمورتاش با آن زرنگی خاصی که داشت آنا به داد سرور تاجدارش می‌رسید و او را از آن وضع ‏درماندگی، بی‌آنکه حاضران متوجه شوند، ‌نجات می‌داد. این شیوه کمک‌رسانی نامرئی و تدبیری که برای تسهیل مکالمه ‏شاه به کار می‌برد، چنان موثر و مشکل‌گشا بود که شاه هنوز هم که هنوز است باطنا هرگز مایل نیست بی‌حضور ‏تیمورتاش کسی از رجال داخلی و خارجی را به حضور بپذیرد. وزیر دربار نه تنها از این موهبت خدادادی برخوردار ‏است که می‌داند چگونه و با چه شیوه‌ای که دیگران ملتفت نشوند، کلمات و عباراتی را که سرور تاجدارش در مکالمه با ‏رجال عالی قدر لازم دارد، به اوتلقین کند، بلکه در مواردی هم که شاه احیانا در دادن جواب سوالی فرو می‌ماند، ‏تیمورتاش همیشه و در قبال هر سوالی، ‌جوابی مناسب آماده دارد که با دادن آن می‌تواند شاه را از مخمصه تکلم نجات ‏بخشد. آخرین دلیل تقرب تیمورتاش (به عقیده قوام‌الدوله) این است که وی محرم کامل اسرار رضاشاه است و شاه واقعا ‏مطلب محرمانه‌ای که از چشم تیمورتاش پوشیده باشد ندارد. او با خصوصی‌ترین و پوشیده‌ترین کارهای رضاشاه آشنا ‏است و این محرمیت به درجه‌ای است که حتی به فرض اینکه پهلوی (روی دلایل دیگر) بخواهد تیمور را عوض کند باز ‏جرات چنین اقدامی را که منجر به از دست دادن مستشاری چنین محرم و دانا خواهد شد در خود احساس نمی‌کند. در ‏اینجا قوام‌الدوله مکثی کرد و گفت: اما….‏

‏… اما این وضع برای همیشه دوام نخواهد کرد، زیرا یکی از مقتدرترین اعضای سلسله سابق – مرحوم ظل‌السلطان – سه ‏دوست بسیار نزدیک و محرم راز داشت که سر هر سه را در طی زمان خورد و همه‌شان را آهسته و بی‌سر و صدا نابود ‏کرد!‏

 به بیان دیگر برخی از فجایع مجددا بصورت چکیده از اینجا می آورم: (۲۳)

فجایع دیگر

به بادرفت سرِ شمع و همچنان می گفت

که فکر مردم هستی به باد داده کنید

دربارۀ فجایع و جنایاتی که درزمان رضا شاه صورت گرفته و تصرف املاک واموال مردم داستانهای زیاد شنیده ام که همه مردم مازندران نمونه هائی از آن را بچشم دیده و یا بتواترشنیده اند.

نویسنده درسه دوره که نماینده مجلس بود همه ساله از۲۹[اسفند] تا۱۳ فروردین رابه مازندران مسافرت ودر۵ کیلومتری شاهی در قریه متونه کلا که خرده مالک و قسمتی از آن متعلق بورثۀ علی آبادی بود میرفتم ومهمان پروفسورهادی علی آبادی وکیل پایۀ یکم دادگستری بودم وغالباً دراطراف دورۀ تصاحب املاک صحبت به میان می آمد. البته از وقایعی که شهرت داشت اگر جمع آوری شود کتابها تدوین خواهد گردید. در یکی از زمستانها که رضا شاه به مازندران مسافرت کرده بود قرار بود که یک روز در بابل توقف نموده سپس به مسافرت ادامه دهد.

 بسیاری از مردم که املاک آنها بوسیلۀ ادارۀ املاک تصرف شده بود دیگر ممرمعاشی نداشتند ناچاربه تکدی درشهر و یلان و سرگردان می گشتند بطوری که درهر نقطه از شهر تعدادی زیاد گدا با لباس مندرس مشغول تکدی بودند.

شهر دار وحاکم شهراز نظر اینکه هنگام ورود رضا شاه به شهر مواجه با اینهمه سائل نشود دستور دادند که تمام آنهاراجمع آوری ودرحمام های عمومی نگاهداری نمایند تا رضا شاه از شهرخارج شود. شهرداری بکمک شهربانی تمام متکدیان را جمع آوری در حمام های عمومی محبوس نمودند و درحمام ها از بیرون قفل نمودند.

  قبلاً طبق برنامه تنظیمی قراربود که رضا شاه بیش از یک روز و یک شب در شهرتوقف نکند. اتفاقاً بارندگی شدید شد و شاه تصمیم گرفت تا بارندگی ادامه دارد درآنجا بماند شاه سه روز و سه شب درقصرسلطنتی توقف نمود.

 پس از رفتن شاه درهر حمامی را که باز کردند تعدادی بواسطه نرسیدن غذا ونبودن هوا ازگرسنگی مرده یا خفه شده بودند که مجموعاً تلفات به شصت هفتاد نفر رسیده بود.

رضاخان از دوران کودکی وسربازی بقدری تهیدستی و رنج وسختی را کشیده بود که عقده روانی و بیماری پیدا کرده بود وهمین که بمقاماتی رسید شروع به جمع آوری ثروت کرد بطوری مبتلا به این بیماری شده بود که بحدجنون کشیده شده بود وهیچگونه علاجی نداشت وهرچه برمکنت خود می افزود، حریص تر می گردید و اگر چند سال دیگرسلطنتش دوام پیدا می کرد دیگر برای هیچکس ملکی و تموّلی باقی نمی گذاشت. بعضی از دوستان او که متوجه این غریزه او شده بودند از باب خیر خواهی باو تذکر می داند و ظاهراً برای خوش آیند آنها قبول می کرد ولی درباطن نه تنها کمترین اثری نداشت بلکه او راحریص تر می کرد که به جمع آوری ثروت تلاش بیشترنماید حکایت ذیل که از کتاب رضا شاه گردآوردۀ نعمت الله مهر خواه به سال ۱۳۲۵ در تهران به چاپ رسید بهترین معرف روحیه و عمل رضا خان سردار سپه است.(۲۴)

سرلشکر محمد‌حسین آیرم: قزاق، رئیس نظمیه دیکتاتورو غارتگر

فصل دوازدهم،  دربارۀ سرلشکرمحمد حسین آیرم می خوانید. سرلشکر محمد‌حسین آیرم از نظامیان سفاک دوره حکومت رضاشاه در سال ۱۲۶۱ متولد شد. او پس از تحصیلات مقدماتی رهسپار روسیه شد و در مدرسه نظام آن کشور آموزش دید. او با درجه افسری وارد قزاقخانه شد و توانست مترجم لیاخوف فرمانده قزاقها شود. آیرم‌خان با تسلط کامل به زبان روسی به تهران بازگشت و به دنبال کودتای ۱۲۹۹ رضاخان با درجه سرهنگی وارد ارتش شد و به فرماندهی هنگ مازندران منصوب گردید. پس از چندی فرماندهی هنگ گیلان نیز به وی واگذار شد.

او به تدریج، مقامش بالا رفت، درجه‌ی سرتیپی گرفت و فرمانده‌ی قوای شمال شد. در چند زدو خورد داخلی شرکت نمود و غائله‌ ترکمن صحرا را فیصله داد. در ۱۳۰۴ که قدرت و محبوبیت امیرلشکر طهماسبی در آذربایجان موجب وحشت رضاشاه شده بود، سردار سپه به تبریز عزیمت کرد، او را با خود به تهران ‌آوردو سرتیپ آیرم را به جای وی به فرماندهی لشکر آذربایجان منصوب نمود و برای مدتی اختیارات حکومتی را هم به او سپرد.

آیرم چند سالی در آذربایجان اقامت داشت ولی در اثر شورش نظامیان در سلماس و کشته شدن سرهنگ ارفعی فرمانده‌ی آنجا آیرم به تهران احضار شد و مدتی رئیس دژبان و زمانی فرمانده لشکر سوار بود. در ۱۳۱۰ به جای سرتیپ فضل‌الله زاهدی به ریاست شهربانی که در آن روز نظمیه گفته می‌شد منصوب گردید و در شانزدهم همان ماه واحد پلیس سیاسی ( اداره اطلاعات شهربانی) را دایر کرد. او قریب پنج سال رئیس کل تشکیلات نظمیه‌ی ایران بود. در ۱۳۱۲ درجه‌ی سرلشکری گرفت و قدرت فوق‌العاده‌ای به دست آورد و تحقیقاً شخص دوم ایران شد. مخصوصاً پس از عزل، تعقیب، حبس و مرگ تیمور تاش و سردار اسعد بختیاری که اولی وزیر دربار و دومی وزیر جنگ بودند، قدرت او افزایش یافت و در صحنه‌ی سیاسی آن روز بلامعارض گردید. نخست‌وزیر و رئیس مجلس از او دستور می‌گرفتند. مأمورین آیرم مقامات آن روز را طوری در اختیار داشتند که همه روزه گزارش مفصلی از اعمال و رفتار و کارهایشان توسط آیرم به رضاشاه داده می‌شد. تبعید عدل‌الملک دادگر رئیس مجلس آنروز و زین‌العابدین رهنما نماینده‌ی مجلس ومدیر روزنامه‌ی ایران، نتیجه گزار‌ش‌های آیرم بود.سلب مصونیت از تعدادی از نمایندگان نیز مولود اقدامات او بود. در هر حال طوری زمینه را برای خود مهیا کرده بود که احدی قدرت مخالفت با او را نداشت. (۲۵)

وضعیت تبعیدی های مازندرانی و خراسانی وگرگانی در فارس

* دکتر نصرالله سیف پور فاطمی در کتاب تحت عنوان « گزند روزگار» می نویسد: یکی از وقایع جگر خراش سالهای آخر سلطنت رضا شاه حضور عده زیادی از تبعیدی های مازندرانی و خراسانی وگرگانی در فارس بود. این عده بیشترمالکین املاکی بودند که شاه مصادره کرده بود و بعد از ترس شورش و بلوا آن ها را به فارس تبعید کردند. بیشتر این افراد از خود سرمایه و هزینه و زندگانی نداشتند و استانداری و شهرداری و شهربانی با بودجه کم خود به آن ها کمک می کردند ولی دوری ازخانه و اولاد وعیال و فقر در غربت آنان را رنج می داد و هر وقت به سراغ من می آمدند جز اظهار همدردی و مختصر کمکی کاری از دستم بر نمی آمد ولی همیشه از شنیدن و دیدن آن ها رنج می بردم و هر چه به تهران گزارش می دادم که وجود این افراد درهر کجای کشور که هستند با این طرز بدبختی وگرسنگی دور از انصاف وعدالت است، جواب تهران یا سکوت بود یا به طور اختصار وزرای کشور جواب می دادند: « موضوع از صلاحیت شما خارج است. » گروهی از جوانان تبعیدی را در کارخانه های شیراز و ادارۀ شهرداری به طور روز مزد استخدام کرده و از این راه کمکی به زندگانی آنان می شد.

 واقعه تأسف آوردیگراقدام شهربانی دراعزام عده ای کارگراز فارس برای کارخانه های شاه در گرگان ومازندران بود. حقوق این کارگران کم، رفتارمأمورین بسیارخشن و ظالمانه، محل زندگانی آنها نا سالم و اغلب مبتلا به مرض مالاریا می شدند و با حال بیماری به شیراز برمی گشتند ولی شهربانی مرتب دسته دیگری را به شمال اعزام می داشت. کسان این افراد مرتب مزاحم استانداری و فرمانداری بودند ولی افسوس که از ما کاری ساخته نبود. مشکلات کار مازندران و تبعید ی ها هنوز حل نشده بود که تهران به شهربانی دستور داد عده ای کارگر از آباده و اقلید جمع آوری و به معادن سنگ مرمر بفرستد. شاه مشغول ساختمان قصر مرمر در تهران بود. کلیه مرمر آن از یزد می آمد و چون در آن منطقه کارگر کافی نبود ادیب السلطنه رادسر رئیس پلیس تهران مأمور مخصوص برای فرستادن سنگ مرمر زیادتر به تهران شده و از این رو به جمع آوری کارگر از فارس همت گماشت. این گروه کارگران در روز ده ساعت درمعدن کارمی کردند و دولت فقط خوراک آن ها را تأمین می کرد. دربارهیچ گونه اعتباری برای مزد کارگران نداشت. علاوه بر کارگر، شهربانی کلیه کامیون های مردم را برای حمل سنگ مرمر مصادره می کرد. این فشارها و ظلم انسان را یاد شعرخاقانی می انداخت.

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما

بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

[خاقانی ]

آری این کاخ مرمر که با خون دل وعرق جبین هزاران کارگر یزدی و استان فارسی و دسترنج صدها صنعتگراصفهانی و مشهدی و کاشانی ساخته شد به پدر و پسر وفا نکرد. رضا شاه درهمان سالی که ساختمان کاخ به پایان رسید از کشور تبعید و درغربت جان سپرد. پسرش هم با خفت و مذلت مانند یهودی سرگردان سالهای آخرعمر خود را از شهری به شهری و از کشوری به کشوری فرار کرده و بالاخره در مصر با خفت جان داد. نفرین و نفرت صدها هزارایرانی بدرقه راه پدر و پسر بود.

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده

حیران شدو بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که «کرا کشتی تا کشته شدی زار؟

تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟»(۲۶)

مرتضی قلیخان، اقبال‌السلطنه ماکویی فرزند تیمورخان اقبال‌السلطنه حکمران

مرتضی قلیخان، اقبال‌السلطنه ماکویی

 ماکو وسرحددار ایران و رییس ایل بیات‌های ماکو. وی از طرف دولت مامور حفاظت از سرحدات ایران با دولت عثمانی و روسیه بود. وقتی فرمان مشروطیت صادر شد، در مقام مبارزه برآمد، ولی مشروطه‌خواهان آذربایجان او را تعقیب کردند. به خاک قفقاز رفت و مشغول تحریک شد. آشوب و ناامنی بالا گرفت و مردم در فشار قرار گرفتند. با قوایی که در قفقاز فراهم کرده بود به ماکو حمله نمود. مشروطه‌خواهان را منکوب ساخت و مجددا قدرت را در دست گرفت. با مشروطه مخالف بود و در بلوای تبریز به مشروطه‌خواهان لطمه‌های سنگینی زد. تا کودتای ۱۲۹۹ قدرتمندترین خان آذربایجان بود.سرلشکر عبدالله طهماسبی که به فرماندهی لشکر آذربایجان منصوب شد، برنامه اصلی‌اش از بین بردن اقبال‌السلطنه بود. با وی طرح دوستی ریخت، چند بار به ماکو رفت. به وی صمیمیت نشان می‌داد، تا اینکه یک روز که به ماکو رفته بود پس از صرف غذا هدایایی برای سردار سپه مطالبه کرد. خان ماکو از خزانه پر و پیمان خود هدایای ذی‌قیمتی به سردار سپه داد، حتی مقادیری جواهر و اشیای نفیس به امیرلشکر بخشید. هنگام خداحافظی طهماسبی از او خواهش کرد در اتومبیل فرمانده لشکر بنشیند تا مقداری از راه را با هم طی کنند و مذاکره نمایند. وقتی اتومبیل از ماکو فاصله گرفت، در اولین آبادی سردار خواست از اتومبیل پیاده شود و به ماکو بازگردد، ولی فرمانده لشکر به او اعلام داشت که طبق دستور دولت توقیف است.

سردار متاثر شده و گفت من و پدرانم سال‌های سرحددار این آب‌وخاک و در دولت‌خواهی ضرب‌المثل بوده‌ایم. من برای خدمت به شاه حتی با ملت جنگ کردم تا یاغی نبودن خود را اثبات نمایم. برای توقیف من اینقدر مقدمات لازم نبود. ما سپر بلای شما مامورین هستیم. پادشاه پس از ما به شما خواهد پرداخت.

هر طور بود طهماسبی، اقبال‌السلطنه را با خود به تبریز آورد و محبوس نمود، ولی ظاهرا در زندان وسایل رفاه او را فراهم ساختند و همه روزه امیرلشکر برای دیدار او به زندان می‌رفت و وعده استخلاص او را می‌داد. در مدتی که در زندان بود مامورین طهماسبی خزائن جواهرات و اشیای قیمتی او را ضبط کردند و به طوری که شنیده شد این ثروت تمام و کمال تحویل سردار سپه گردیده است. اقبال‌السلطنه در زندان مرد و معلوم نیست به مرگ طبیعی از دنیا رفته یا به دست عمال دولت به قتل رسیده است. (I )

جعفر، آقازاده در «بررسی زندگی و اقدامات اقبال السلطنه ماکویی» در بارۀ قتل اقبال السلطنه و غارت اموال وی توسط رضاخان بدین‌سان شرح می‌دهد: سرلشگر امیر طهماسبی والی نظامی آذربایجان در این دوره رابطه ای ظریف و ماهرانه با ایلات و عشایر منطقه برقرار کرده بود. او سعی در جلب قلوب و محبت متنفذین منطقه داشت و رابطه خود را با آنها نزدیک می‌کرد تا در آینده از این روابط استفاده نماید. در راستای این هدف،  امیر لشکر طهماسبی در ۲۴ تیر ( ۱۳۰۲) به ماکو مسافرت کرد و حدود ۱۱ روز در این منطقه اقامت کرد. او هدف خود از این مسافرت را ملاقات با رؤسای طوایف منطقه و امیدوار کردن آنها به الطاف سردار سپه اعلام کرد. او در این سفر با اقبال السلطنه و دیگر خوانین دیدار کرد و آنها تعهد کردند که ۳۶۵ خروار گندم به دولت پیشکش دهند. از طرفی اقبال السلطنه و دیگر خانها پذیرفتند که در فاصله بین ماکو و خوی راه شوسه بسازند. برای بررسی مالیاتهای عقب افتاده خوانین و پرداخت آن کمیسیونی تشکیل شد. در این سفر طهماسبی سمت ریاست اقبال السلطنه بر قشون ماکو را تأیید کرد ولی سلطان حمزه خان جلیلوند را به معاونت او انتخاب کرد.

امیر طهماسبی از این سفر چند هدف را دنبال می‌کرد. او می خواست سردار ماکو و ایلات منطقه را نسبت به دولت مرکزی و شخص رضاخان سرمهر آورد و آنها را به حفظ موقعیت خویش امیدوار نماید. از طرفی این سفر برای این بود که اقبال السلطنه و ایلات دست از مخالفتهای گذشته بردارند و نسبت به دولت مرکزی مطیع باشند. تعهدات مالی که خوانین ماکو و سردار برخلاف گذشته به گردن گرفتند حاکی از ترس آنها از قدرت دولت مرکزی و آگاهی آنها نسبت به تغییرات قدرت دولت مرکزی می باشد. او در این سفر قصد اعتماد سازی در روابط خود با سردار را داشت تا سردار او را دوست و یارخود بداند تا در صورت نیاز از این دوستی بهره برداری نماید. او بعداً هم دیدارهایی با سردار ماکو داشت، ولی اقبال السلطنه هرگز به این دیدارها و ماهیت واقعی آن پی نبرد.

 دستگیری و قتل اقبال السلطنه

به نظر می‌رسد تا این دوره سردار سپه و طهماسبی بیشتر سعی داشتند تا با جلب نظر و اعتماد اقبال السلطنه ومطیع کردن او، قدرت دولت مرکزی را دراین ناحیه برقرارسازند والبته با تعهداتی که اقبال السلطنه درسفرامیر طهماسبی تقبل کرد، نوید سازش بین طرفین و ابقای اقبال السلطنه به عنوان یک قدرت اقتصادی اما بدون اقتدار سیاسی را درمنطقه می داد. اما سردار ماکو اقداماتی کرد که اگر رضاخان در برانداختن او شک داشت، تردیدش از بین رفت و مصمم به از میان برداشتن او شد. مواردی که خوانین درسفر طهماسبی متعهد به انجام آن شدند در واقع به معنی مصالحه دولت با ایشان بود. نقض این موارد توسط سردار منجر به واکنش شدید دولت در برابر وی شد. سردار بعد از توافق چون همیشه به خودسری عادت کرده بود و در فکر حکومت مستقل خویش بود، علی رغم درخواست های طهماسبی، این موارد تعهد را بر نتافت و شروع به کارشکنی کرد. با تحریکات سردار، عشایرماکو دوتن از قزاق های شهر را بدون دلیل به قتل رساندند. ازطرفی او اگرچه تعهد کرده بود که هزینه ساخت راه شوسه ماکو به خوی را به همراه دیگر خوانین بپردازد ولی از این کار امتناع کرد. از سویی دیگر سردار با نوشتن نامه هایی به سران عشایر منطقه آنها را به شورش علیه دولت برانگیخت ولی آنها حاضر به این کار نشدند و نامه های سردار را به نزد امیر لشگر طهماسبی فرستادند. با این اقدامات، سردار راه هرگونه صلح به روی رضاخان را بست و وی بهانه خوبی برای برانداختن اقبال السلطنه پیدا کرد. رضاخان،  طهماسبی را که توانسته بود اعتماد سرداررا بدست آورد،  مأموردستگیری وی کرد. او در۲۹ مهر سال ۱۳۰۲ به ماکو نزد اقبال السلطنه رفت و با نیرنگ و خدعه او را دستگیر نموده و روانه تبریز کرد. طهماسبی وظیفه اش را به خوبی انجام داد؛ بطوری که اقبال السلطنه به قول همسرخویش آنقدربه طهماسبی اطمینان پیدا نموده بود که گمان نمی کرد وی را دستگیر نماید وگرنه می توانست به شوروی فرارنماید. گویا سرداربه حمایت شوروی ها و پناه دادنشان به خودش مطمئن بود، این امرشاید نشانگرروابط پنهانی دیگر وی با آنها و سازش های میان ایشان باشد، اما این مسأله به دلیل فقر منابع درحال حاضر برای ما پنهان است. طهماسبی بعد از دستگیری اقبال السلطنه بیانیه ای منتشر کرد که به دلیل اهمیت آن، قسمتهایی از آن را در زیر می آوریم:

دراینموقع سردار اقبال السلطنه ماکوئی را دستگیر و اعزام تبریز نمودم همان اقبال السلطنه خائن را که از ذکر مفاد مراسلات خیانت کارانه متعدد مشارالیه …. خودداری می نمایم. و با قلب سرشار از فرح ؛ صمیمانه بعموم لشگریان که رشته فتوحات پی در پی در اثر شجاعت و عزم راسخ آنان سرتاسر آذربایجان منور شده است تبریک گفته به برادران و رعایای ستم کشیده آذربایجان عموماً و نواحی ماکو و خوی خصوصاً بشارت داده تبریک می گویم….. ماراست که از خالق متعال، عظمت و قدرت یگانه ناجی ایران حضرت اشرف وزیرجنگ و فرمانده کل قشون دامت عظمته را مسئلت نماییم… اکنون اکراد رشید ماکو با خیال راحت قدم به صحنه خدمتگزاری گذاشته و برای ثبوت ادعای خود امنیت فوری فرا گرفته سرتاسر ماکو را بشارت میدهند.اکنون رؤسای طوایفین که از کثرت ظلم و تعدی اقبال السلطنه چندین سال بماکو نیامده بودند، بواسطه اطمینان و انتظاری که بمراحم یگانه سرپرست حقیقی قشون پیدا نمودند تقاضای آمدن به تبریز را نمودند و عنقریب حرکت مینمایند….» این پیام در تاریخ سوم آبان ۱۳۰۲ از بازرگان صادر شده است. لحن حماسی این بیانیه نشان از اهمیت قدرت سردار ماکو در نظر دولت مرکزی می باشد. از طرفی طهماسبی، سردار را خائن به وطن ذکر می‌‌کند و می نویسد که از ذکر نامه های خیانت کارانه او خودداری می‌‌کند، منظور طهماسبی شاید نامه های اقبال السلطنه به اکراد می باشد که در این نامه ها او آنها را به شورش علیه دولت تحریک کرده بود. در این نامه وی در صدد به دست آوردن دل اکراد منطقه بوده و با ایشان به توافق رسیده که آنها برای اثبات حسن نیت خود به تبریز بیایند. با این سیاست،  او زیرکانه سرنوشت اکراد را که قدرت نظامی منطقه در دست آنها بود،  از اقبال السلطنه که یاغی معرفی شده، جدا می کند تا از شورشهای احتمالی آنها در اثر دستگیری اقبال السلطنه جلوگیری نماید. اکراد هم تسلیم در برابر دولت مرکزی را به شورش و حمایت از اقبال السلطنه ترجیح دادند.

اقبال السلطنه مدتی در تبریز زندانی بود که خبر مرگ او بعد از چند روز به سکته قلبی اعلام شد. اما از همان زمان درباره نحوه ی مرگ او سوء ظن پیدا شد و بعداً هم کسانی چون تیمورتاش، فیروز و دیگران با همین سکته های رضاشاهی کشته شدند. بهبودی پیشکارِ رضا خان می نویسد که اقبال السلطنه به دار آویخته شد. مکی معتقد است که او را بوسیله آمپول و تزریق سم کشتند، دولت آبادی معتقد است که او را اعدام کردند، ولی خانواده او معتقد بودند که سردار ماکو نه اعدام شد، نه به دار آویخته شد و نه سکته کرد،  بلکه در زندان مسموم شد. مستوفی معتقد است که خود سردار سپه دستور قتل اقبال السلطنه را صادر کرده بود و امیر طهماسبی بدون اجازه او نمی توانست این کار را انجام دهد. از همه این اشارات می توان به این نتیجه رسید که اقبال السلطنه به دستور رضاخان کشته شد، نه اینکه به مرگ طبیعی مرده باشد.

امیر طهماسبی بعد از دستگیری اقبال السلطنه، عده ای از افراد پادگان نظامی را در کاخ سردار که خزانه او در آنجا قرار داشت، مستقر کرد و آنها خدمه قصر را بیرون کردند. بعد از مرگ سردار بیشتر خزائن او بوسیله مأمورین مخصوص امیر لشگر و یا شاید توسط خود او مصادره و به تهران فرستاده شد. این نوشته مستوفی را سندی که از کارگذاری آذربایجان در تبریز در تاریخ ۱۱ دی ۱۳۰۲ صادر شده تأیید می نماید: « پولهای اندوخته شده و استعدادهای آقای اقبال السلطنه که یکی از صاحبمنصبان نظامی از طهران برای حمل آن آمده بود تحویل و به طهران حمل فرمودند.». میزان این اموال مصادره شده بسیار زیاد بود بطوریکه زن سردار می گوید که این اموال را بار چهل شتر کردند و به تبریز و از آنجا به تهران فرستادند. پسر سردار سالها بعد ادعا کرد که میزان خسارت وارد شده از سوی رضاخان به اموال آنها حدود دو میلیارد ریال بوده است. در میان این اموال چندین شمشیر مرصع و جواهر نشان و جواهرات سردار بود که چند میلیون ارزش داشتند. عین السلطنه هم اشاره می‌‌کند که قورخانه او را هشتصد شتر به تبریز حمل کرد.. امین الشرع هم می نویسد که ۲۸ صندوق پول نقره،  ۴ صندوق پول طلا و قورخانه وی را با ۱۸ شتر به تهران فرستادند. صرف نظر از درستی این مبالغ و آمارها، اقبال السلطنه به طور موروثی ثروت هنگفتی داشت که با قتل وی بیشتر این اموال مصادره شد.

بدون تردید تمام یا قسمت بیشتر ثروت مصادره شده اقبال السلطنه به رضاخان رسید و این ثروت او دومین منبع ثروت هنگفت رضا شاه ( منبع اول ثروتش اموال امیر عشایر خلخالی بود) گردید و مبلغی هم از این ثروت صرف هزینه های وزارت جنگی که هر روز در حال گسترش و بازسازی توسط رضاخان بود، گردید. رضاخان معتقد بود که طهماسبی قسمتی از اموال اقبال السلطنه را به خود اختصاص داده است. و به این علت از وی عصبانی بود ولی طهماسبی خود این مسأله را انکار می‌کرد. مستوفی هم معتقد است که در این میان چیزی از ثروت خان ماکو به طهماسبی نرسید و رضاخان تمام این اموال را خود صاحب شد و از آن چیزی به خزانه دولت داده نشد. بعداً مصادره اموال اقبال السلطنه و دیگران و تحویل ندادن آنها به خزانه دولت مرکزی و اختصاص آنها به خود یکی ازموارد استیضاح مدرس و اقلیت مجلس پنجم از سردارسپه بود که به جایی نرسید رضاخان تنها به ضبط اموال سرداراکتفا نکرد بلکه قسمتی از املاک او را هم ضبط کرد؛ ولی جزئیات این امرروشن نیست.

پس از دستگیری و زندانی شدن اقبال السلطنه، در ماکو حکومت نظامی اعلام شد و یاور معین السلطنه به فرمانداری نظامی ماکو و سلطان حمزه خان جلیل وند به ایلخانی طوایف ماکو برگزیده شد. بعد از مرگ سردار هیچ عکس العملی از بازماندگان و نوکران او نشان داده نشد. از این امر می توان نتیجه گرفت که اگر سردار تهدیدی برای قدرت رضاخان محسوب می‌شد و قدرت و توان لازم برای مقابله با دولت را داشت، حتماً بازماندگان او علیه دولت مرکزی بعد از مرگ سردار می شوریدند. سردار در این مواقع قدرت جنگی خویش را از دست داده بود « مردی بود بعدت در اقلیت و بثروت در اکثریت» و تنها ثروت هنگفتش عامل اقتدار وی بود و نمی توانست تهدیدی علیه حاکمیت دولت مرکزی باشد. قدرت و استقلال عمل سردار در منطقه نه به علت اقتدار ذاتی اش بلکه به علت ضعف قدرت دولت مرکزی بود که به متنفذینی نظیر سردار اجازه مخالفت با دولت مرکزی را می داد. رضاخان در ظاهر ابتدا قصد داشت تا او را بعد از قبول اقتدار دولت مرکزی در قدرت اقتصادی خویش به عنوان زمیندار در منطقه ابقا نماید اما تحریکات وی در منطقه و عدم فرمانبرداری کامل از دولت مرکزی سبب مرگش شد. ثروت افسانه ای سردار و امید دست یافتن به آن هم از عوامل قتل وی توسط رضاخان سردار سپه بود. سردار سابقه ای نیکو در ذهنیت ایرانیان و مردم منطقه نداشت. قتل و عامهای مردم آزادی خواه منطقه در جریان مشروطه، خودسریهای بعد از مشروطه و سیاست گرایش به کشورهای همسایه و بویژه روسیه سبب نفرت مردم منطقه و دیگر نقاط کشور از وی شده بود. او وجهه ای ملی برای خود نساخته بود که دولت و مردم خواهان حفظ وی در منطقه باشند. بعد از قتل وی از سوی سیاسیون اعتراضی جدی به مرگ وی نشان داده نشد (II) (27 )

ذخیره مملکتی وغارت درآمدهای نفتی ایران به دست رضا شاه

فصل سیزدهم، محمد قلی مجد با استناد به «اسناد وزارت خارجۀ آمریکا» دررابطه، «ذخیره مملکتی وغارت درآمدهای نفتی ایران به دست رضا شاه» می نویسد:در۳۰ سپتامبر۱۹۴۱، فقط دو روز پس از خروج رضا شاه از ایران، مجلس ماده واحده ای به تصویب رساند. گزارش وزیر مختار وقت آمریکا،  لوییس دریفوس پسر، نشان می دهد که درآمدهای نفتی ایران و صندوق ذخیره ای که قرار بود درآمدهای نفتی به آن واریز شود درکنترل دولت ایران نبود. علاوه براین، درآمدهای سالانه نفتی ایران در بودجه عادی کشور گنجانده نمی شد ( نگاه کنید به تصویر شماره ۱).

چنان که وزارت امور خارجه مستحضر است،  در آمدها و حق الامتیازهایی که شرکت نفت انگلیس و ایران می پردازد به یک صندوق ذخیره واریز می شود و در بودجه عادی مملکت منظور نمی گردد. اموراین ذخیره همیشه محرمانه بوده است، هرچند معمولاً در زمان تسلیم لایحه بودجه به مجلس به اطلاع عموم می رسد که چه مبلغی از محل آن به ارتش،  یا جاده سازی وکارهای دیگر اختصاص خواهد یافت. بنابراین، هدف از تصویب این قانون منظورکردن درآمدها وموجودی صندوق در بودجه عادی کشوراست، که مسلماً اگردولت ایران قصد تنظیم بودجه ای مناسب و جایگزین کردن آن بجای اعداد و ارقام غلط انداز و بی معنی گذشته را داشته باشد اقدامی ضروری است.

 دریفوس سپس به درآمدهای نفتی ایران ازمحل حق الامتیاز شرکت نفت انگلیس وایران بین سالهای ۱۹۲۷ تا ۱۹۴۱، اشاره می کند و بلایی را که بر سرآن آمد شرح می دهد. اصولاً ازآنجایی که در آمدهای نفتی دربودجه منظورنمی شد، هیچکس نمی دانست که چه بلایی بر سرآن می آید. به مدت چهارده سال، مردم ایران را از آنچه « ارزشمندترین دارایی اقتصادی شان » توصیف می شد. بی خبرنگاه داشته بودند.

آمار و ارقام مربوط به ذخیره مملکتی ایران اولین بار در زمان بحث و بررسی لایحه قانونی فوق در مجلس فاش شد. آقای اعتبارمخبر کمیسیون بودجه مجلس فاش کرد که در طول چهارده سال فعالیت صندوق مبلغ ۳۱ میلیون لیره به آن واریزشده بود؛ که از آن مبلغ ۲۷ میلیون لیره خرج شده و ۳ میلیون لیره هم طلا خریداری شده بود. می گوید که موجودی فعلی صندوق پس از کسر۶۰۰ هزار لیره تعهدات جاری آن برابر با ۰۰۰/۳۰۰/۱ لیره است. اگر چه احتمالاً حساب و کتاب های آقای اعتبار خالی از ایراد نیست، گمان می رود که ذخایر رسمی فعلی صندوق همان ۰۰۰/ ۳۰۰ / ۱ لیره باشد. مخبر کمیسیون بودجه گفت که نمی داند ۲۷ میلیون لیره دیگر به چه مصرفی رسیده است ولی ای کاش پول بیشتری صرف خرید طلا می شد. اگر اعداد و ارقام بالا را صحیح فرض کنیم، معلوم می شود که درآمد شرکت نفت انگلیس و ایران در طول چهارده سال گذشته به طور متوسط ۲ میلیون لیره در سال بوده است. البته دولت هنوزمبلغ درآمدهای جاری از این محل را فاش نمی کند، ولی سفارت از منابع موثق اطلاع یافته است که مبالغ مزبور برای سال جاری و سال گذشته سالیانه حدود ۴ میلیون لیره بوده است.(۲۸)

سخنگوی یکی از کمیسیون های مجلس که مسئول بررسی درآمدهای نفتی در طول حکومت رضا شاه بود صادقانه اذعان داشت که کمیسیون واقعاً نمی داند که ۲۷ میلیون لیره ( از ۳۱ میلیون لیره در آمد صندوق ) به چه مصرفی رسیده است.

  در این فصل سعی براین است که نحوه تخصیص ومحل مصرف این مبالغ روشن شود. درابتدا به داستان تأسیس صندوق ذخیره استرلینگ مملکتی که درگزارش دریفوس آمده است می پردازیم. صندوق فوق از سال ۱۹۲۷ تا ۱۹۴۱ فعالیت داشت و با استفاده از همین ساز و کار بود که در آمدهای نفتی ایران (یعنی همان ۲۷ میلیون لیره ای که مغقود شده است) به حساب های شخصی رضا شاه در اروپا و آمریکا راه کج می کرد. (۲۹)

حساب بانکی رضا شاه در کشورهای خارجی

 آرشیو وزارت امورخارجه آمریکا شواهدمستندی از ثروت رضا شاه در بانک های خارجی به دست می دهد. بر اساس این سوابق می دانیم که سپرده های بانکی رضا شاه در لندن متجاوز از۲۰ میلیون لیره ( ۱۰۰ میلیون دلار) بود که احتمالاً رقم واقعی آن ۲۵ میلیون لیره ( ۱۲۵ میلیون دلار) بوده است. آمار مربوط به دارایی های خارجی در ایالات متحده درسال ۱۹۴۱ نشان می دهد که دارایی های رضا شاه در این کشور به هنگام بر کناری اش حداقل ۵ / ۱۸ میلیون دلار بود.

از گزارش دیپلمات های امریکایی در سوییس نیز می توان نتیجه گرفت که موجودی حساب های رضا شاه نزد بانک های سویسی نیز بسیار قابل ملاحظه بوده است. علاوه بر این، درسال ۱۹۴۱، شاه نزدیک به ۵۰ میلیون دلار سپرده نیز نزد بانک های ایرانی داشت. بنابراین، شاه حداقل ثروتی بالغ بر۲۰۰ میلیون دلار در بانک های لندن، نیویورک،  سوییس، تهران و تورنتو برای خودش انباشته بود. این پول به نرخ امروز حداقل ۷ میلیارد دلار ارزش داشت، البته جدای از سهام و اوراق قرضه اش در امریکا و اروپا، املاک وسیعش، زمین های کشاورزی، بنگاههای صنعتی و بازرگانی، وصد البته عالی ترین بخش از جواهرات سلطنتی باستانی [ که به سرقت برده بود] این دزدی، چه با معیارهای نسبی و چه مطلق

، از بزرگترین دزدهایی است که یک نفر در طول تاریخ انجام داده است. این مسئله همچنین نشان می دهد که غارت ثروت یک ملت، سپس حفظ و انتقال آن به نسل بعد چقدر ساده است.

در زمان بر کناری و فرار رضا شاه در سپتامبر۱۹۴۱، حدس و گمان های بی پایانی در باره مبالغ هنگفتی که از قرار معلوم شاه و مملکت در بانک های خارجی انباشته بود، وجود داشت. دریفوس،  وزیر مختارامریکا در تهران، سردرگمی و فریبکاری در باره این مسئله را اینگونه توصیف می کند:

حدس و گمان واخبار کذب درباره سپرده های خارجی شاه سابق تمامی ندارد، و برخی می گویند که این سپرده ها سربه صدها میلیون دلار می گذارد. حرف ها حدیث هایی که درباره این سپرده های خارجی و برسر زبان هاست دقیقاً شبیه همان گیجی و سردرگمی محافل دولتی است،  زیرا مقامات هم چیز زیادی نمی دانند وکارشان حدس و گمان است. سخنگویان و نویسندگان یک روز می گویند که اقداماتی برای ضبط این سپرده هایی وجود ندارد، و روز بعد از آن دو باره همان حرف های اول شان را تکرار می کنند و یا حرف های دیگری می زنند. حقیقت امر این است که تا بحال هیچ مدرکی دالّ بر وجود هیچ سپرده ای در بانک های خارجی و یا مالکیت املاک و اموال و یا اشیاء قیمتی درکشورهای دیگرارایه نشده است. رئیس الوزراء در تاریخ ۲۸ سپتامبر به مجلس اطلاع دادکه به منظورتسکین نگرانی مردم ازاین بابت، دولت سندی محضری به امضاء شاه سابق رسانده است که به موجب آن اگر پولی در بانک های خارجی داشته باشد همراه با بقیه اموالش به شاه[ کنونی] انتقال یابد…

شایان ذکراست که تا بحال هیچ حرفی درباره انتقال سهام واوراق قرضه ای که شاید شاه سابق در کشورهای خارجی داشته باشد زده نشده است.

 دولت های انگلیس و ایران، به ویژه محمد علی فروغی، رفیق شفیق رضا شاه،  در پنهان ساختن حساب های خارجی او نقش بسزایی داشتند. انگلیسی ها که همدست رضا شاه بودند، منافع خارجی او نقش بسزایی داشتند. انگلیسی که همدست رضا شاه بودند، منافع گسترده ای در پنهان ساختن بزرگی این غارت عظیم داشتند. همینطور، فروغی در فساد با رضا شاه همدست بود و از رشوه ها و پیشکش ها سهم می برد.

ایرانی هایی که در انتقال پول به بانک های خارجی به رضا شاه کمک کرده بودند و اطلاعی از این موضوع داشتند، همگی در ایران و در پست های عالی شان باقی ماندند. همه رؤسای سابق بانک ملی و رؤسای کمیسیون اسعار [ارز]خارجی وزارت مالیه نیز در ایران بودند. و اکثر آنها همچنان در مناصب عالی به خدمت ادامه دادند. دو تن از وزرای کابینۀ فروغی، یعنی عباسقلی گلشائیان و یدالله عضدی قبلاً ریاست کمیسیون اسعار خارجی را برعهده داشتند. دو شخص دیگر هم که از سال ۱۹۳۳ سال ها رئیس بانک ملی ایران بودند- یعنی ژنرال رضا قلی امیر خسروی و محمد علی فرزین- نیز در ایران ماندند.

چنانکه در زیر اشاره خواهد شد، همین امیرخسروی مأمورابلاغ دستورالعمل رضا شاه برای انتقال وجوه از بانک میدلند، که درآمدهای نفتی ایران درآن نگهداری می شد، به حساب های شخصی اش در بانک وست مینیستربود. این اشخاص حتماً ازحساب های خارجی رضا شاه خبر داشتند. ولی همۀ آنها سکوت اختیار کردند، زیرا واضح بود که با پادشاهی پسر رضا شاه چنین کاری ارزشش را داشت. (۳۰)

سند از اسناد مربوط به سه حساب خارجی رضاخان

فصل چهاردهم، محمد دهنوی محقق تاریخ معاصر ایران تحت عنوان « برگهایی از تاریخ»، « اسناد مربوط به سه حساب خارجی رضا خان » را در دسترس عموم مردم ایران قرار داده است و می نویسد: آنچه در ذیل می خوانید،  « سند [۹] ازاسناد مربوط به سه حساب خارجی رضا شاه در سالهای ۱۳۱۰ و ۱۳۱۱ ش. است. برای اطلاع بیشتر و دقیقتر از تعداد حسابهای خارجی او میزان وجوه آنها بایستی درانتظار صورت برداری از تمامی اسنادموجود در « مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی » و همچنین انتشاراسناد پراکنده در سایرسازمانها و دوایر داخلی و بایگانیهای خارجی و نزد افراد مختلف بود.

پس از سقوط دیکتاتور در باره وجود نقدی او در بانکهای خارجی مطالبی غیرمستند وگاهی با ذکرارقام اغراق آمیز درجراید منتشر شد و در مجلس نیزمذاکراتی انجام گرفت وسرانجام دولت محمد علی فروغی اعلانی را در دو نوبت به شرح زیر درجراید انتشارداد:« نظربه اینکه انتشار یافته بود که پادشاه سابق در بانکهای خارجی پول نقد دارند، هیئت دولت دقیقاً در صدد تحقیق برآمده. ولی تاکنون به هیچوجه اطلاعی بدست نیامده است که ایشان دربانکهای خارجی پول نقدی داشته باشند.»

مؤلف یا مؤلفین کتاب گذشته چراغ راه آینده است پس از نقل خبر فوق از روزنامۀ اطلاعات مورخ ۲ / ۷ / ۱۳۲۰ می افزایند:« عصر روز ۶ / ۷/ ۲۰ نخست وزیر به نمایندگان اظهار داشت که: « هر چند معلوم نشده است که ایشان( رضا شاه) در خارجه پولی داشته باشند. ولیکن احتیاطا به اعلیحضرت شاه سابق مراجعه شد که تصریح فرمایند اگر در خارج دارایی داشته باشند آن مشمول صلحنامه باشد. ایشان نیز مطابق سند رسمی که در بندر عباس تنظیم شده وجوهی را که در بانکهای خارجه معلوم شد جزو صلحنامه منظور داشتند و به اعلیحضرت همایونی انتقال خواهد یافت».

 به نظر می رسد که این ۹ سند اولین مدارک مستندی است که در باب دارایی نقدی رضا شاه منتشرمی گردد. خلاصۀ مطالب مندرج در این اسناد به ترتیب تقدم تاریخی به این شرح است:

الف ) طبق سند اول مورخ ۲۰ مهر۱۳۱۰،  که به امضای رئیس وقت بانک ملی ایران است. رضا شاه از بابت سود ۰۰۰/ ۱۵۰ دلارامانت ثابت در بانک « اونیون دو بانک سوئیس » از ۸ تیر تا ۷ مهر ۱۳۱۰ بابهره ۵/۲ % و ۲ % در سال مبلغ ۸۷۵ دلار در یافت داشته است.

 ب ) بر اساس سند دوم مورخ ۲۸ مرداد ۱۳۱۰ به امضای رئیس وقت باتنک ملی ایران، از بابت ۰۰۰/ ۱۵۰ دلار سپرده ثابت از ۸ تیر تا ۱۱ مرداد ۱۳۱۰ نزد بانک « رایش کردیت گزلشافت برلن»، مبلغ ۸۳ / ۷۴۳ دلار بهره عاید رضا شاه گردیده است. طبق همین سند امانت ثابت فوق به دستور رضا شاه در ۱۲ مرداد ۱۳۱۰ به « میدلند بانک» لندن منتقل شده و در ۲۶ مرداد ۱۳۱۰ به موجب ابلاغ « بانک پهلوی »  به « وستمینسر بانک» لندن تسلیم است.

ج) بنابرمطالب محرمانۀ سومین سند در ۲۵ مرداد ۱۳۱۰ سرهنگ امیرخسروی رئیس بانک پهلوی به بانک ملی ایران اطلاع داده است که به دستور رضا شاه مبلغ سپرده در بانک میدلند لندن به حساب شاه در بانک وستمینستر لندن پرداخت گردد.

د) سند چهارم سوادنامه دکتر لیندنبلات رئیس بانک ملی به سرهنگ امیر خسروی رئیس بانک پهلوی است در تاریخ ۲۶ مرداد ۱۳۱۰ مبنی بر اجرای دستورانتقال ۰۰۰/ ۱۵۰ دلار از بانک میدلند لندن به بانک وستمینستر لندن.

هـ) سند پنجم اعلام وصول چکی است به مبلغ ۳۰/ ۸۶ دلار توسط رئیس بانک ملی به نام رضا شاه از بابت بهرۀ سپرده در مدت ۱۴ روز میدلند بانک لندن.

و ) سند ششم، مراسله ای است از رئیس شعبۀ خارجی بانک وستمینستر به رضا شاه در ۱۲ شهریور۱۳۱۰ مبنی بر دریافت مبلغ ۰۰۰/ ۱۵۰دلار و واریز مبلغ فوق به حساب امانت ثابت او به مدت یک سال با سود۳ % در سال و ارسال قبض امانی مبلغ مورد نظر ممهور به مهر بانک.

ز) سند هفتم سواد نامه « رئیس دفتر املاک شاهنشاهی » است به رئیس بانک پهلوی مبنی براجازه و موافقت رضاشاه با تمدید امانت ثابت مذکور در فوق بقیه مدت شش ماه از ۲۵ اوت ۱۹۳۲ تا ۲۵ فوریه ۱۹۳۳ با سود %۱,۵در سال. باید دانست که به دلیل بحران معروف اقتصادی در کشورهای غربی، نرخ بهره به نصف تقلیل یافته بوده است.

ح ) این سند تصویر یک فقره قبض امانی بانک وستمینسترلندن راجع به سپردۀ موضوع سند هفتم  ب تاریخ ۲۵ اوت ۱۹۳۲ و به شمارۀ ۳۸۷ است.

ط) سند نهم، نامه ای است از بانک پهلوی در تاریخ ۱۳مهر۱۳۱۱ به سرتیپ کریم خان بوذرجمهری مبنی ارسال قبض امانی موضوع سند هشتم و در خواست ارسال قبض امانی سابق جهت باز گرداندن به بانک

وستمینستر لندن.[ این سند متاسفانه در کتاب چاپ نشده است]

سند ۲ – این سند عبارت است از سیاهۀ اسامی علماء، ملاکین، تجار، رؤسای برخی از ادارات دولتی و نیز کشاورزان مازندرانی که در سال ۱۳۱۱ شمسی دستگیر واملاک آنان توسط رضا شاه تصاحب شد وخود آنان با خانواده هاشان به نقاط مختلف کشور تبعید گردیدند.

 سند مورد بحث یکی از صدها سندی است که به خوبی نشان میدهد چگونه رضا خان که به گفتۀ خود در جوانی « سربازی پابرهنه و گرسنه » بوده و قبل از کودتای انگلیسی سوم اسفند ۱۲۹۹،  بنا به روایتی که شیخ الملک اورنگ از قول او در سالنامه دنیا نقل کرده است، فاقد امکان تهیه زاد و توشه مسافرت از تهران به آلاشت برای دیدار خانواده اش بوده است، در طول کمتر از ۲۰ سال، به سبب برخورداری از حمایت خارجی و تصاحب قدرت سیاسی و نظامی و اعمال فشار، ارعاب و قتل. بنابر قول مشهور صاحب ۴۴ هزار پارچه آبادی و میلیونها تومان و دلار وجوه نقد در بانکهای داخلی و خارجی گردیده است.

 این سند از سوی دیگر نشانگر بی منزلتی و آسیب پذیری و بی ثباتی نهاد « مالکیت» در ایران است. به بیان دیگر تا حدودی مُبین علت عدم انباشت سرمایه در بُعد معنوی و مادی است. (۳۱)

وضعیت فساد در ایران

بهر رو، مجموعه دربارۀ «فساد وغارت دوران پهلوی اول» با استناد به اسناد و تحقیقات پژوهشگران مختلف نگارش، تنظیم و تدوین کرده ام و با نوشتۀ ای تحت عنوان «ثروت رضا شاه و چگونگی جمع آوری آن» به قلم حسین مکی از کتاب « تاریخ بیست ساله ایران » را آغاز می کنم و در اختیار خوانندگان ارجمند قرار می دهم:

نگاهی به اموال منقول وغیرمنقول رضا شاه

فصل پانزدهم تا شانزدهم، محمد ترکمان محقق تاریخ معاصر ایران درنوشتۀ پژوهشی خود تحت عنوان «نگاهی به اموال منقول و غیرمنقول رضا شاه» اموال غصب شده توسط رضا شاه را مورد بررسی قرار داده است و می نویسد: مطالعه و بررسی سیاهۀ اموال منقول رضا شاه از جهات عدیده، از جمله جامعه شناختی، جایگاه مالکیت، فرآیند تملک وسازوکار و مؤلفه های قدرت و همچنین سیر تحولات اقتصادی و سیاسی ایران معاصرقابل توجه و دقت می باشد. مسائل مذکور از دیر بازمطمح نظر محققین و نویسندگان بوده است و در رساله های مستقل، یا در جزو نوشته های خود، بدان پرداخته اند. امید آن داریم که این نوشته مواد و مصالح بیشتری برای تعمیق مباحث فوق فراهم آورده و امکان جمع بندی و تحلیل دقیق تری را به وجود آورد.

 در بارۀ اموال تحت تصرف و طریق تملک آن توسط رضا شاه،  پس از شهریور۱۳۲۰ مقالات ونوشته های فراوان در جراید و مجلات و کتاب ها منتشر ودر مجالس قانونگذاری پس از شهریور تا کودتای انگلیسی – آمریکایی و ارتجاعی ۲۸ مرداد ۳۲ بسیار سخن گفته شده است.

 سخنان و نوشته های مطروحه در این ارتباط،  تاکنون اکثر قریب به اتفاق از سوی متظلمین عنوان گردیده است، در صورتی که دراین نوشته ازمنظر اسناد به دست آمده از دربار پهلوی و بنیاد وابسته به آن، این موضوع روایت می شود.

 در سال ۱۳۶۹،  ۹ سند از اسناد مربوط به چهار حساب خارجی رضا شاه در بانک « اونیون دو بانک سوییس »، « رایش کردیت گزلشافت برلن »،  « میدلند بانک » لندن و « وستمینستر بانک» لندن متعلق به سال های ۱۳۱۰ و ۱۳۱۱،  و همچنین سندی حاوی سیاهۀ اسمی علما ء،  ملاکنی، تجار و رؤسای برخی از ادارات دولتی و نیزکشاورزان مازندرانی که در سال ۱۳۱۱ شمسی دستگیر و املاک آنان توسط رضا شاه تصاحب شده بود و خود با خانواده به نقاط مختلف کشورتبعید گردیده بودند،  (۳۲)

ملک مدنی نماینده ملایر نیز در سخنان خود در باره ضرورت ملغی اعلام کردن اسناد مالکیت صادر شده به نام رضا شاه،  توسط مجلس شورای ملی گفت:

« شاه سابق را می دانم ۱۷ سال، در این مملکت سلطنت کرد و این را تقسیم به روز بکنین تقریباً شش هزار روز می شود و ایشان چهل و چهار هزار سند مالکیت صادر کرده اند. تقسیم که بکنیم روزی هفت سند مالکیت ایشان گرفته اند… به عقیده بنده ماده اول این قانون باید این طور نوشته شود ( نظربه این که شاه املاکی را از مردم قهراً غصب کرده بود و الزاماً سند مالکیت هایی صادر کرده بود… این اسناد بلا اثر و ملغی واز درجه اعتبار ساقط است.»

رضاشاه و غصب اراضی عشایر

دنیای اقتصاد «در باره غصب اراضی عشایر» می نویسد: نویسندگان این گزارش معتقدند، رضاخان پس از آنکه به شاهی رسید به ثروت‌اندوزی تمایل پیدا کرد و در حالی که اراضی مرغوب در جای جای ایران را تملک می‌کرد، فروغی نخست‌وزیر تلاش می‌کرد این کار او را توجیه کند.

بارهای مردم در میدان‌های پایین شهر ‌تا فروش نرفتن بارهای اختصاصی نمی‌بایستی به فروش برسد حتی سیمان را که مورد احتیاج عمومی بود همان ایادی منحصرا خریداری و بعد سه برابر قیمت خریداری به مردم می‌فروختند. حتی خرید و فروش اتومبیل می‌بایست نفعی به شاهزاده‌ها برساند! اگر راه‌ها امن نباشد شخص می‌داند که با یک دسته دزد طرف است و دزد به نام دزد مال مردم را می‌گیرد، اما در دوران بیست ساله به نام قانون، به دست دفتر اسناد رسمی و مامورین ثبت اسناد و شهربانی که هر کدام به نوبه خود حافظ حقوق و اموال مردم بودند مال و هستی مردم را می‌گرفتند که همه تعریف کردند رضاخان میرپنج افسر دیویزیون قزاق که در سوم اسفند ۱۲۹۹ه‍ ش کود‌تا کرد و سردارسپه شد و در ۱۳۰۴ه‍ ش به سلطنت نشست نه ملکی داشت نه کارخانه‌ای و نه وجوه نقدی در بانک‌های خارجی ولی روز بیست و‌پنجم شهریور ۱۳۲۰ ه‍‍ ش که امکان زورگویی و ستمگری برای او باقی نماند و به اجبار کناره‌گیری کرد وی با تملک حاصلخیزترین نقاط کشور در مازندران، گیلان، گرگان و سایر نقاط، بزرگترین مالک کشور ایران بود و با در دست داشتن ذخائر نقدی در بانک‌های انگلستان، آمریکا و آلمان یکی از ثروتمندترین مردان به شمار می‌آمد.

چگونه این ثروت کلان در چنین مدت محدودی فراهم گردید؟ از راهی سهل و ساده، وزارت دارایی به صاحب ملک دستور می‌داد که چون نباید در محل علاقه و ملک و آبی داشته باشد لذا ضروری است املاک خود را به شخص صلاحیتداری (که صلاحیت آن را کمیسیون دولتی در محل تعیین می‌کرد) بفروشد و الا وزارت دارایی املاک وی را تصرف می‌کرد یا به ثمن بخس و به زور می‌خرید و سپس به رضاشاه منتقل می‌کرد.

مثلا از سال ۱۳۱۱ الی ۱۳۱۳ ه‍ ش «کراس‌تاق» که صد و سی و چهار پارچه دهات ییلاقی و قشلاقی و مراتع و جنگل‌های مفصل داشت به ترتیب فوق ضبط اداره دارایی شد. در تنکابن جمعی مالکین را گرفتند در قصر زندانی کردند و بعد زن و بچه آنها را داخل کامیون ریختند و به چند دسته تقسیم کردند و به کرمان، جیرفت، بم، شیراز، کرمانشاه، همدان و قزوین فرستادند. یکی از مالکینی که به نی‌ریز تبعید شده بود بعد از شهریور ۱۳۲۰ ه‍ ش چنین نوشت: «ملک کمینه را در کجور مازندران بدون خریداری، بدون فروختن، بدون تعویض حتی بدون امضا و بدون اخطار ضبط کردند. آقایان وکلای مجلس و هیات دولت امروز هم همان موقع سر کار بودند! وقتی من و هزاران مثل مرا تبعید می‌کردند هیچ‌کسی حرفی نزد. یک مامور نماینده مختاری رییس شهربانی اثاثیه و لباس ما را هم حراج کرد و دیناری از پول آن را هم به ما نداد!

روزنامه‌های پس از شهریور ۱۳۲۰ه‍ ش، پر است از اعمالی که عمال دیکتاتور برای سلب املاک مردم انجام داده بودند.یک نماینده مجلس انگلستان پس از مسافرت به ایران و مطالعه احوال ایرانیان نوشته بود: «رضاشاه دزدان و راهزنان را از سر را‌ه‌های ایران برداشت و به افراد ملت خود فهماند که من بعد در سر‌تاسر ایران فقط یک راهزن باید وجود داشته باشد.»

جنون ثروت، رضاخان را چنان از خود بی‌خود کرده بود که تنها به غصب املاک مردم، برقراری انحصار جهت فروش برنج و پنبه و گندم املاک اختصاصی به قیمت دلخواه، کارخانه‌داری، خرید و فروش ارز به کشت و فروش بادمجان و تره‌بار در میدان‌های پایین شهر ختم نمی‌شد بلکه اعتبارات و بودجه مملکتی و خصوصا درآمد کشور از نفت بدون هیچ‌گونه حساب و کتابی در اختیار شخص اعلیحضرت! بود و وی به میل و اراده خود از آن استفاده می‌کرد. موید احمدی نماینده مجلس در اول مهر ۱۳۲۰ه‍ ش در مورد چگونگی صرف عایدات نفت سوالی در مجلس مطرح کرد و مخبر کمیسیون بودجه گفت از سال ۱۳۰۶ه‍.ش سی و یک میلیون لیره عاید شده که بیست و هفت میلیون آن خرج گردیده ولی معلوم نیست به چه ترتیب و به چه مصرفی رسیده است. شهرداری تهران هم در مهر ۱۳۲۰هـ. ش در مقام انتشار و مطالبه هزینه‌هایی برآمد که برای دربار کرده بود و جمع آن به سیصدو پنجاه میلیون ریال می‌رسید و اعلام داشت شهرداری تقریبا تمام اعتبارات خود را به مصرف دربار رسانده و اکنون کار شهرداری به علت نداشتن وجه راکد گردیده است.

اما فروغی برای تسکین احساسات مردم با شتاب صلح‌نامه‌ای از رضاشاه گرفت و محمدرضا به صلاحدید او املاک غصبی پدر را در اختیار دولت قرار داد ‌تا موقتا مردم را آرام کند. با این ترتیب املاک رضاشاه به دولت انتقال یافت، اما موضوع حل نشد و گرفتاری مربوط به این املاک دامنگیر دولت، مردم و به خصوص دستگاه دادگستری گردید و ‌تا زمان حاضر هم تمام نشده است. با این توضیح اداره املاک اختصاصی تبدیل به اداره املاک واگذار شد و مقرر شد اشخاصی که ادعا دارند پس از این که حکم قطعی از دادگستری گرفتند ملک را پس بگیرند. در ابتدا مجلس قبول نمی‌کرد که مالک مسلم ملک به صورت مدعی ظاهر شود و سال‌ها به عدلیه برود ولی در نهایت پذیرفت که رضاشاه آن همه املاک را مالک شده! و عده معدودی توانستند املاک خود را مسترد دارند بعد از هشت سال املاک مجددا با تصویب مجلس به محمدرضا برگشت و در سال ۱۳۳۲ه‍ ش در اختیار دولت مصدق قرار گرفت، اما پس از کود‌تا با تصویب‌‌نامه به شاه تقدیم شد و در اجرای انقلاب معروف شاه و مردم «انقلاب سفید!» املاک غصب شده به دهقانان فروخته شد و با سپردن قبوض اقساطی به بانک بهای اقساط بیست و پنج ساله نقدا وصول شد و به خارج رفت در حالی که هنوز پرونده‌های زیادی در مراحل دادگستری در جریان رسیدگی است!»(۳۳)

فصل هفدهم، [ سید یعقوب انوار همان کسی است که در مجلس پنجم ومؤسسان برضد حقوق ملت و قانون اساسی مشروطیت عمل کرد وهمراه با محمد علی فروغی، تیمور تاش، علی اکبرداور، سید محمد تدیّن،  سلیمان میرزا اسکندری و… یکی از پایه گذاران سلطنت رضا خان بود که با « الخیر فیما وقع » بیانات خود را شروع نمود!!]

« الخیر فیما وقع یک پیش‌آمدى واقع شده است که انشاء‌الله الرحمن امیدواریم این پیش آمد نیکى باشد و خیر و سعادت ملت ایران در این پیش آمد باشد که از تحت یک فشار خیلى ممتدى نجات پیدا کردند و من یک خوشوقتى دارم که الان دارم در یک مجلسى صحبت می‌کنم که عموم نمایندگان مجلس مثل مجلس سابق یک روح اتحاد و یگانگى با پشتیبانى از کابینه و دولت دارند که انشاء‌الله امیدواریم تمام خرابی‌هاى سابق ما ترمیم شود که مثلاً ما می‌گوییم سؤال د‌ارم یا استیضاح دارم از فلان وزیر فورى آن وزیر حاضر شود روزنامه‌هاى ما نباید مثل مرغ منقار چیده در قفس آهنین باشند تا کى باید ملت ایران صدا نداشته باشد که بگوید آقا ظلم خانه مرا خراب کرده است (یک نفر از نمایندگان- هنوز مختارى سرجایش هست)»

I – « از نطق سید یعقوب انوار در مجلس شورای ملی ۲۵ شهریور ‏۱۳۲۰ »

« ازیک هفته به این طرف انتشارات و شایعاتی راجع به جواهرات سلطنتی و پشتوانه اسکناس در شهر جریان یافته که البته همه مطلع شده‌اند. گفته می‌شود که جواهرات دست خورده شده و نقل و انتقال‌هایی داده شده و این انتشارات و مذاکرات موجب تزلزل و نگرانی افکار عمومی‌شده است از آقای کفیل وزارت دارایی که به مقام وزارت معرفی شده‌اند سؤال شد که اطلاعات خود را راجع به این موضوع به اطلاع مجلس شورای ملی برسانند حالا هم که آقای نخست وزیر حضور دارند تقاضا می‌شود رفع نگرانی بفرمایند. »

II « از نطق صفوی در مجلس شورای ملی۲۳ شهریور ماه ‏ ۱۳۲۰ »

«در مدت تقریباً متجاوز از بیست سال اعلیحضرت شاه سابق زمامدار مطلق و اختیار دار بدون نظارت در تمام امور مالى و اقتصادى مملکت بودند. مردم عجالتاً مى‌خواستند که این قسمت به طور صریح معلوم شود که حقوق مملکت و حقوق افراد و دولت به طور صحیح حفظ شده باشد خلاصه وکلا میل دارند که بفهمند تعدى و اجحافى به مالیه مملکت نشده است و بنابراین بیشترازهیئت دولت این تقاضا مى‌شود که مواظب این کار باشند ما میل داریم ببینیم چه تدابیرى اتخاذ مى‌کنند البته خود دولت تدابیر حقوقى اتخاذ مى‌کنند و این را باید بدانیم که چه اقدامى مى‌کنند»(۳۴)

فصل هیجدهم،  دربارۀ جواهرات مسروقه: دکتر محمد قلی مجد در کتاب « رضا شاه و بریتانیا» یک فصل را به جواهرات سلطنتی دردوران پهلوی اول با استناد به « اسناد وزارت خارجه آمریکا » قرار داده است و در این باره می نویسد: ازبهترین شاخص های تنفرمردم از رضا شاه و بی اعتمادی به اواین نگرانی عمومی بودکه مبادااوبه هنگام خروج از ایران در ماه سپتامبر۱۹۴۱مقداری ازجواهرات سلطنتی ایران رانیز با خود برده باشد. گزارش دریفوس از هیاهویی که بر سر جواهرات سلطنتی بلند شده بود، بسیار روشنگر است:

 مسئله جواهرات سلطنتی به بحث روز تبدیل شده است. وزیر مالیه [عباسقلی گلشتائیان] در پاسخ به شایعات گسترده ای که در بارۀ انتقال جواهرات سلطنتی از تهران بر سر زبان ها افتاه، در تاریخ ۱۴ سپتامبر۱۹۴۱درمجلس گفت که تمام جواهرات سلطنتی، که قابل ذکراست بخشی از پشتوانه قانونی ریال را تشکیل می دهد، نزد بانک ملی محفوظ است و نمایندگان می توانند شخصاً از آنها بازدید کنند. این جواهرات، به استثنای تاج شاه، در تاریخ ۲۶ اوت به دلیل گرد وخاک ناشی ازساخت وساز در نزدیکی موزه کاخ گلستان، از کاخ به بانک ملی منتقل شدند. البته هیچکس حرف وزیر را باورنمی کند، و همگان بر این باورند که تاج شاه را واقعاً از تهران بیرون برده بودند؛ ولی پرس و جوهای خجالت آورمردم، و رادیو لندن و دهلی درباره آن وادارشان کرد تا تاج را به تهران بر گردانند. علاوه براین، دراینجا همه می گویند که کفیل وزارت مالیه را چند ساعت قبل ازاینکه اظهارت فوق را در مجلس ایراد کند، وزیرکردند تا پاداش این کارش را داده باشند. کمیسیونی به ریاست نصرالله اخوی، رئیس دیوان عالی کشور، و متشکل ازعلی هدایتی، رئیس دیوان محاسبات، حسین علاء، ابراهیم حکیمی و۱۲نماینده مجلس مأمور تحقیق، دربارۀ جواهرات سلطنتی وتهیه گزارشی در باره نگهداری آنها در بانک ملی و اصالت شاه شده است.(۳۵)

فصل نوزدهم، دراین فصل «نظرات متفاوت آمریکایی ها وانگلیسی ها درباره اوضاع اقتصادی» در اواخرعصررضان خان آمده است که: درشرایطی که ایران در سال های ۱۹۴۱-۱۹۴۰ در شُرف قحطی زدگی بود مقادیر قابل توجهی محصولات کشاورزی از ایران به اتحاد شوروی صادر می شد که از آن جمله می توان به ۲۰۰ هزاررأس دام از مناطق حاشیه دریای خزر اشاره کرد. چنانکه کنسول آمریکا، موس، در طول سفرش در سال ۱۹۴۱ به بجنورد در شمال خراسان شاهد بود، برغم شرایط فلاکت بارمردم، مأموران «انحصارغله» سخت مشغول کار بودند، و غله کشاورزان را به منظور صادرات خریداری می کردند. از آنجایی که رضا شاه کل منطقه خزر و بجنورد را صاحب شده بود، عواید حاصل از صادرات مستقیماً به جیب او می رفت. صدور گندم، برنج، پنبه، و دام از شمال ایران به اتحاد شوروی دلارهایی به جیب او می ریخت که آنها را به حساب هایش در نیویورک و نهایتاً بانک های سوییس انتقال می داد.

بنابراین تعجبی ندارد که رضا شاه تا روزهای آخر حکومتش مجدانه تلاش می کرد زمین های مناطق مجاور خاک اتحاد شوروی را به تصرف خود درآورد.(۳۶)

میلسپو اشاره می کند که درطول بیست سالی که رضا شاه بر ایران حکومت کرد، «ثروتی کلان برای خود انباشت.. .. وکاملاً کشوررا دوشید.» انتقال وجوه به بانک های نیویورک و سوییس (علاوه بر حساب های بانکی اش در لندن) نشان می دهد که غارت ثروت های ایران توسط رضا شاه خیلی گسترده تر از چیزی است که میلسپو حتی تصورش را هم می کرد.

دلیل اصلی کمبود شدید ارز در ایران در طول سال های ۱۹۲۸ تا ۱۹۴۱ به این دلیل بود که رضا شاه بخش عمده ای از درآمدهای ارزی اقتصاد ایران را تصاحب و به حساب های بانکی خودش در اروپا و آمریکا سرازیر می کرد. (۳۷)

فرانکفورت – جمال صفری

تیرماه ۱۴۰۰

 

توضیحات ومآخذ

۱ – جمال صفری «خصوصیات اخلاقی وفضیلت های انسانی دکتر محمّد مصدّق»،  انتشارات مصدق – فاطمی،  اسفند ۱۳۹۴،  صص ۶۵ – ۶۰

۲ –محمد جعفری » تکامل مفهوم غارت در جمهوری اسلامی اموی عصر حاضر

خمینی، غنائم، غارت و کشور فتح شده »،  ۳۰ شهریور ۱۳۹۹

۱۲-صحیفه نور ۱۸ جلدی وزارت ارشاد، ج ۵ ص ۱۲۴٫

۱۳- صحیفه نور ۱۸ جلدی وزارت ارشاد، ج ۵ ص ۱۲۱۲۸-۱۲۷٫

۱۴- صحیفه نور ۱۸ جلدی وزارت ارشاد، ج ۵ ص ۱۵۲-۱۵۱٫

۱۵- همان سند، ج ۱۰، ص ۱۳۸٫

۱۶-همان سند، ج ۱۶ ص ۲۱۱ ـ ۲۱۲٫

۱۷- صحیفه نور ۱۸ جلدی وزارت ارشاد، ج ۱۸ ص ۱۸۷٫ و،

۳- « خاطرات حاج سیاح » به کوشش حمید سیاح،  مؤسسه انتشارات امیر کبیر ۲۵۳۶،  ص ۱۷۳

۴ – پیشین،  صص ۱۶۸ – ۱۶۲

۵- دکترغلامحسین صدیقی« جنبش های دینی ایرانی درقرنهای دوم وسوم هجری »- شرکت انتشاراتی پازهنگ – ۱۷۲ – صص ۲۰ – ۱۹

۶ -دکتر عبدالحسین زرین کوب « روزگاران، تاریخ ایران از آغاز تا سقوط سلطنت پهلوی » – ناشر سخن،  ۱۳۷۸،  صص ۳۰۱ – ۳۰۰

۷ – مترجم « کلیله و دمنه » ابوالمعالی نصرالله منشی و با تصحیح و توضیح مجتبى مینوى تهرانى، نشر ثالث،  ۱۳۸۸،  صص ۵۶-۵۵

۸ – دکتر عبدالحسین زرین کوب « روزگاران، تاریخ ایران از آغاز تا سقوط سلطنت پهلوی » – ناشر سخن،  ۱۳۷۸،  ص ۳۰۰

۹ – برگرفته از یکی قطره باران، جشن نامه استاد دکتر زریاب خوئی، به کوشش احمد تفضلّی، تهران ۱۳۷۰٫ صص. ۷۳۴-۷۳۰٫

۱۰ – منبع: وبلاک سنجش نامه رشد

۱۱ – برگرفته از یکی قطره باران، جشن نامه استاد دکتر زریاب خوئی، به کوشش احمد تفضلّی، تهران ۱۳۷۰٫ صص. ۷۲۱-۷۳۷٫

۱۲ – رحیم رییس نیا« آذربایجان در سیرتاریخ ایران» (از آغاز تا اسلام- بخش دوم )، انتشارات نیما –تبریز،  ۱۳۶۸ ،  ص ۸۰۲

۱۳ – برگرفته از کتاب «تاریخ ایران بعد از اسلام» عبدالحسین زرین کوب، صفحه صص ۱۶۱ – ۱۵۴

۱۴- منبع: کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه

۱۵ – دورانت، ویلیام جیمز، Durant, William James)).«تاریخ تمدن – اصلاح دینی جلد ۶»، ترجمه احمد آرام :  اقبال: فرانکلین، ۱۳۳۷٫ صص۲۵- ۲۲

۱۶- دکترعبدالحسین زرین کوب«روزگاران، تاریخ ایران ازآغاز تا سقوط سلطنت پهلوی » – ناشرسخن، ۱۳۷۸،  صص ۳۰۲ – ۳۰۱

۱۷-  پیشین، صص ۲-۱

۱۸- بررسی مسائل روز اقتصاد ایران (مطالعه ای، در باب پدیده فساد؛ دلایل بروز، تبعات و راهکارهای مبارزه) – اطاق بازرگانی صنایع، معادن و کشاورزی ایران – مرداد ۱۳۹۵ –  صص ۲-۱

۱۹- حسین مکی « تاریخ بیست ساله ایران» جلد ششم – نشر ناشر – ۱۳۶۲ – صص  ۱۲ – ۱

۲۰ – نقل از شماره ۳۲۴۶ روزنامه تجدد ایران مورخ یکشنبه ۲۰ مهرماه ۱۳۲۰

۲۱ – حسین مکی « تاریخ بیست ساله ایران» جلد ششم – نشر ناشر – ۱۳۶۲ – صص ۲۶ -۲۱

۲۲ – حسین مکی « تاریخ بیست ساله ایران» جلد ششم – نشر ناشر – ۱۳۶۲٫صص ۴۰ – ۳۸

۲۳ – دنیای اقتصاد: شنبه ۱۳ خرداد ‏ و سه شنبه ۱۶ خرداد ‏‏۱۳۹۱‏ به نقل ازعصر پهلوی به روایت اسناد / علیرضا زهیری ناشر:دفتر نشر معارف – ۱۳۷۹

۲۴- حسین مکی « تاریخ بیست ساله ایران» جلد ششم – نشر ناشر – ۱۳۶۲ – صص  ۱۰۲ – ۱۰۱

۲۵ – شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، نشر علم، ج اول.- ۱۳۸۹ – صص ۴۲ – ۴۰

۲۶- نصرالله سیف پور فاطمی« گزند روزگار»،  ناشر: شیرازه – ۱۳۷۹ – صص ۱۰۹ – ۱۰۷

۲۷ – I – دکتر باقر عاقلی « شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران» جلد اول – نشر گفتار – ۱۳۸۰ – صص ۱۶۸ – ۱۶۷

II – جعفر، آقازاده «بررسی زندگی و اقدامات اقبال السلطنه ماکویی» – سایت حوزه

http://www.hawzah.net/fa/thesis/thesisview/81688.

۲۸- محمدقلی مجد« رضاشاه و بریتانیا » – ترجمه: مصطفی امیری – مؤسسۀ مطالعات و پژوهشهای سیاسی – بهار ۱۳۸۹ ،  صص ۲۷۵ – ۲۷۳

۲۹ -محمدقلی مجد« رضاشاه و بریتانیا » – ترجمه: مصطفی امیری – مؤسسۀ مطالعات و پژوهشهای سیاسی – بهار ۱۳۸۹

۳۰ – محمدقلی مجد« رضاشاه وبریتانیا » – ترجمه: مصطفی امیری – مؤسسۀ مطالعات و پژوهشهای سیاسی – بهار ۱۳۸۹، صص ۳۶۴ – ۳۶۱

۳۱ – محمد دهنوی « برگهایی از تاریخ» از کتاب « تاریخ معاصر ایران » کتاب دوم – مژسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی – ۱۳۶۹ – صص ۱۷۰ – ۱۶۹ ‏

۳۲ – محمد دهنوی « برگهایی از تاریخ» از کتاب « تاریخ معاصر ایران » کتاب هفتم – مژسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی – ۱۳۶۹ – ص ۱۰۱

۳۳ – منبع: دنیای اقتصاد : شماره ۱۹۸۸، به تاریخ شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۸

۳۴ – مذاکرات مجلس شورای ملی ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ نشست ۱۱۵

 – II مذاکرات مجلس‏ شورای ملی،  روز یکشنبه ۲۳ شهریور ماه ۱۳۲۰ نشست ۱۱۴

۳۵- دکتر محمد قلی مجد« رضا شاه و بریتانیا»، (بر اساس اسناد وزارت خارجه آمریکا) ترجمه مصطفی امیری – مؤسسه انتشارات پژوهشهای سیاسی – ۱۳۸۹ – صص ۳۹۲– ۳۹۱

۳۶ – پیشین، صص ۴۵۱ – ۴۵۰

۳۷ – پیشین،  ص ۴۵۲

** خمینی رهبر چماقداران

 توضیح اینکه خمینی پس از مستقر شدن بطور نامنظم در ایران بوسیله آخوندهای نظیر هادی غفاری. … و سران هیئت مؤتلفه چماقداری در ایران را رهبر میکرد و بدینرو،  بعد از خمینی،  علی خامنه ای رهبری نیروی های منظم چماقداران مخرب را بعهده دارد و بهمین جهت مصونیت قضایی دارند.

محمد جعفری درکتاب «تقابل دو خط» این مهم را از نظر تاریخی آورده است:

 به‌جاست که درهمین‌جا جلسه‌ای را که در تاریخ ۲۶/۱۲/۵۹ با آقای موسوی اردبیلی در مورد مسائل مختلف و از جمله چماقداری به بحث و گفتگو پرداختم توضیح دهم:

آقای موسوی اردبیلی دادستان کل کشور، مسؤولین مطبوعات کشور (انقلاب اسلامی، میزان، کیهان، اطلاعات، جمهوری‌اسلامی، آزادگان) را برای بحث وگفتگو در مورد خط‌مشی مطبوعات کشور و رسیدن به چهارچوبی مشخص در تاریخ ۲۶/۱۲/۵۹ به دفتر دادسرای دیوانعالی کشور فراخواند. این جلسه با حضور نمایندگان مطبوعات و آیت‌الله موسوی اردبیلی برگزار گردید و پس از بحثهای مفصلی که انجام شد، آقای موسوی اردبیلی پیشنهادی ارائه دادند که به تصویب نمایندگان مطبوعات مزبور رسید. متن پیشنهادی بشرح زیر است.

«ما نمایندگان مطبوعات کشور(انقلاب اسلامیـ میزانـ کیهان ـ اطلاعات ـ جمهوری اسلامی ـ آزادگان) تعهد می‌سپاریم که از تاریخ امروز ۲۶/۱۲/۵۹ نسبت به رعایت قانون مطبوعات اقدام کرده و در مورد حفظ چهارچوبه آن تعهد اخلاقی و قانونی داشته باشیم.» (پیوست سند شماره ۲۵)

پس از پایان جلسه و خداحافظی آقای موسوی اردبیلی گفتند آقای جعفری لطفاً شما بمانید یک کاری با شما دارم. بعد از اینکه دیگران محل جلسه را تحرک کردند و من و موسوی اردبیلی دوبدو شدیم. آقای موسوی ابتداء گفتند، آقای جعفری اگر شما آدم توانایی نبودید، مدیر روزنامه نمی‌شدید و منهم اگر ناتوان و یا با استعداد نبودم، دادستان کل کشور نمی‌شدم.

شماچرا این مطالب را می‌نویسید. پاسخ دادم ما چه مطالب دورغ و یا نادرستی را می‌نویسیم. گفتند خیرآقای جعفری نمی‌گویم دروغ می‌نویسید. شما در مورد آن طرف هر چه می‌خواهید بنویسید. امّا در مورد این‌طرف چیزی ننویسید. پاسخ دادم یعنی شما می‌فرمائید ما در مورد مسائل کشور چیزی ننویسیم. خوب آن‌طرف دولت است، مجلس است، کل قوه قضائیه است ارگانهاست، شما می‌فرمائید اگر در اینها اشکال و یا ایرادی بود، چیزی ننویسیم؟ در این‌صورت بهتر است روزنامه‌ها را تعطیل کنید.آقای موسوی گفت: آقای جعفری شما که می‌دانید من چه می‌گویم و منهم می‌دانم شما چه می‌گوئید. چرا کوتاه نمائید. وضع کشور بحرانی و خطرناکی است. همه چیز انشاالله به مرور درست می‌شود. هی اینگونه مطالب ننویسید. باز پاسخ دادم. شما موارد خلاف را بفرمائید، چشم من عمل می‌کنم. گفت آقای جعفری این چه حرفهایی است که شما می‌زنید. درمورد آقای بنی‌صدر هر چه می‌خواهید بنویسید ولی در مورد آن طرف چیزی ننویسید، شما که می‌دانید من چه می‌گویم.

بعد ازاین بحثها من به آقای موسوی اردبیلی گفتم: حال من یک سؤال از شما که دادستان کل کشور هستید دارم و آن اینکه لطفاً بفرمائید. این چماقداریها که این روزها شایع شده و به سخنرانیها و حتی به سخنرانی‌های رئیس‌جمهوری حمله می‌شود، به نفع اسلام و انقلاب است یا به ضرر آن؟

ایشان پاسخ دادند، آقای جعفری اینهائی که دست به اینکارها می‌زنند، اینها زجر کشیده‌ها هستند نماز شب خوانها و زندان رفته‌ها هستند، چه کنیم. من گفتم فرض بفرمائید، تمام اینها فرزندان امام جعفر صادق(ع) هستند و همه نمازشب خوان وافزودم که ازصحبتی که همین هفته در تلویزیون داشتید. چنین برداشت می‌شد که شما به چماقداری یک نوعی مشروعیت می‌دهید. بالاخره صریح بفرمائید آیا به نظر شما عمل چماقداری اینان به ضرر اسلام و انقلاب است یا به نفع آن؟ در این موقع ایشان پاسخ داد: این به ضرر اسلام و انقلاب است. گفتم پس چرا جلو آن را نمی‌گیرید؟ ایشان پاسخ داد، ما آنها را نمی‌شناسیم و نمی‌توانیم جلو آنها را بگیریم.

من به ایشان پاسخ دادم، آقای دادستان من هم سند و مدرک دارم و هم تمام سران اینها را می‌شناسم. اگر شما به من حکم بدهید، من همۀ اینها را دستگیر می‌کنم و با سند و مدرک آنها را تحویل دادستانی می‌دهم. امّا نه اینکه به من حکم بدهید و از آن طرف چوب لای چرخ من بگذارید. همانطوری‌که گفتم، من سران اینها را با اسم و رسم می‌شناسم و با داشتن حکم از جانب شما، همه را دستگیر و تحویل می‌دهم و خودم هم هیچ‌کاری با آنها ندارم. شما هر چه صلاح دانستید با آنها بکنید. وقتی بحث به اینجا کشید، ایشان رک و پوست کنده بمن گفت:

آقای جعفری اگربخواهیم این مسئله را پیگیری بکنیم، کار به جاهای بالا می‌کشد و من نمی‌توانم و با زبان و بی‌زبانی به من فهماند که در صورت پیگیری کار به آقای خمینی خواهد کشید و لذا عملی نیست. این بود خلاصه بحث و گفتگو با آقای موسوی اردبیلی.. »

 منبع:محمدجعفری«تقابل دوخط یا کودتای خرداد ۱۳۶۰ تحول انقلاب از آزادی به استبداد»،  انتشارات برزاوند،  صص ۳۷۱-۳۶۸

شعبون جعفری: برو بچه ها سرکار هستند

 شعبون جعفری در خاطراتش بیهوده نگفته است «همین بچه ها ی ما رومیبینین؟ هرکدومشو ن ده تا خیابون تهرا ن به فرمونشونه. همین الانشم بازاگه کاری ساخته باشه ازبچه های جنوب شهرساخت هست وبس»! فراموش نباید شود که شعبون مرید آقای ابوالقاسم کاشانی بود. خانم هما سرشار در گفتگو با شعبون جعفری آورده است:

« س – الا ن اگر شما بروید ایرا ن، بر و بچه هایتا ن سرِ کار هستند؟

ج – بله، باشگا ه رو مصادره کرد ن و لی بازه و بچه ها ورزش میکنن. همین بچه ها ی ما رومیبینین؟ هر کدومشو ن ده تا خیابون تهرا ن به فرمونشونه. همین الانشم باز اگه کار ی ساخته باشه از بچه ها ی جنوب شهرساخت هست و بس. با بعضی هاشون در تماسم، بهم تلفن میکنن.

یکیشو ن رئیس گروه ضربت. .. شد ه.

س – جداً؟ پس حسابی پارتی دارید؟

ج – بذاریه چیزی برات تعریف کنم خانوم. یه ممد افشار بود تو تهرا ن میخواست بیاد

لندن. این وقتی رفته بود فرودگاه –تقریباً یه سا ل بعد ازانقلا ب– او ن موقع طلا

ملاهای مردمو میگرفتن. بعد زن ممد یه دستبند طلا و گلوبند و اینا داشته. یارو مأمورفرودگا ه میاد میگه باید اینا رودربیاری. زنه درمیاره واون همه رومیگیره تو دستش ومیگه برین اون کنار وایسین. حالامسافرا همه دارن میرن، وقتی همه میرن تو، یارو طلاها رومیاره ومیذاره تودست ممد و میگه: «ازقول من به آقا ی جعفری سلام برسون. » میگه:

«تو از کجا منو میشناسی؟ » میگه: «من تو رو یکی دو دفعه تو حَرَم شابدولعظیم با آقای جعفری دیدمت، برو. » هیچی ردش میکنه. به جو ن شما.

س – از بچه ها ی خودتا ن بوده؟

ج – بله، بودن دیگه از همونایی که هنوزم تو تهرا ن هستن.

س – ولی انگارخودتا ن به قو ل قدیمی ها دیگر بوسیده اید و گذاشته اید کنار، دلتا ن دیگردنبا ل این کارها و مبارزا ت نیست؟

ج – گفتیم که دیگه به سن و سا ل ما قد نمید ه!»

منبع: « خاطرات شعبون جعفری»،  به گوشش هما سرشار- نشر ناب – چا پ دوم – بهار ۱۳۸۱،  لس آنجلس،  ص ۳۷۸

* عبدالکریم لاهیجی، از باسابقه‌ترین وکلا و فعالان حقوق بشر و رییس «فدراسیون بین‌المللی جامعه‌های حقوق بشر» به خاطراتش از صحبت‌های روح‌الله خمینی اشاره می‌کند و می‌گوید: «من در سال ۶۰ هنوز مخفیانه در ایران زندگی می‌کردم و به خوبی به یاد دارم که هر چند روز یک بار صحبت‌های خمینی از تلویزیون پخش می‌شد. خمینی خطاب به مادر و پدرهایی که فرزندان‌شان وابسته به گروه‌های سیاسی بودند، می‌گفت از نظر شرعی بر آن‌ها واجب است بچه‌های خود را لو بدهند. بعد هم می‌گفت ممکن است توبه آن‌ها پذیرفته نشود و اعدام شوند اما حداقل با این کار آخرت فرزندان‌شان را خریده‌اند! می‌خواهم بگویم درجه قساوت و بی‌رحمی یک رهبر تا این حد بود که از پدر و مادران می‌خواست بچه‌های خود را به قید شرع لو بدهند. رئیسی و بقیه هم شاگردان چنین مکتبی هستند. خمینی در یکی دیگر از سخنرانی‌هایش می‌گفت افراد نظام مانند باغبانی هستند که وظیفه زدن علف‌های هرز را دارند تا به بقیه گیاهان باغ صدمه وارد نشود. منظور او از علف‌های هرز هم منافق و معاند و همان اسامی بود که در ادبیات‌شان محدود می‌شود.»

منبع: گویا نیوز(۴ تیر ۱۴۰۰)

* خمینی در جمع اعضای انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی در اروپا مردم را به جاسوسی فراخواند و به مادران و پدران گفت که اگرفرزندانشان« نصیحت‌پذیر نیستند[آنهار] معرفی کنند.[این] یک تکلیف شرعی استدر اینجا می خوانید:

و من به حسب تکلیف شرعی به همه ملت عرض می‌کنم که هر منزلی، این دو- سه تا منزلی که در اطراف خانه خودش است، نظر بکند ببیند چه جور می‌گذرد در سرتاسر ملت. وقتی مملکت مال خود شما هست و دارند بر ضد مملکت شما عمل می‌کنند، خودتان باید این مسائل را حل بکنید، ننشینید که دولت بکند. دولت همچو قدرتی الآن ندارد که همه در سرتاسر کشور- عرض می‌کنم- اطلاعات داشته باشد. خوب، شما باید جمعیت اطلاعاتی و گروه اطلاعاتی باشید. خوب، هر انسانی می‌تواند که بفهمد این منزل همسایه، کی‌ها هستند، چه می‌کنند، آن منزل آن طرفیش هم چه می‌کند. این دو- سه تا منزلی که اطراف است، شما آن را تحت نظر بگیرد، شما هم او را تحت نظر بگیرید. اگر ده روز، بیست روز، یک ماه این کار بشود که همه مردم توجه به این داشته باشند که این همسایه من چه می‌کند، تو خانه همسایه من کی رفت و آمد می‌کند، پیدا کردن یک رد پایی از این منافقین و منحرفین فوراً اطّلاع بدهند به آن کمیته نزدیک، به آن کلانتری نزدیک اطلاع بدهند که یک همچو قصه‌ای در آن منزلهاست، اگر این طور بشود زود حل می‌شود.

اینها یک جمعیت زیادی [نبودند] که شما خیال کنید که یک گروه زیادی هستند.

اینها اوّل خودشان را امتحان کردند، ریختند توی خیابان و شروع کردند آدم کشتن، بعد توی سرشان وقتی زدند، گفتند که نه ما این کار را نباید بکنیم، یک جور دیگر باید بکنیم، باید در مخفی این کار را بکنیم. اینها یک عده‌ای کمی هستند که بسیارشان گرفتار شدند و بسیاری از خانه‌هایشان از بین رفته و یک جزئی مانده و یک دسته بازیخورده‌ای که ما واقعاً متاسفیم از این. پدر و مادرها توجه کنند بچه‌هایشان را که چه می‌کنند و چه‌ می‌گذرد، این دختر بیچاره را نگذارند که در دام اینها بیفتد، این پسر بیچاره را نگذارند که در دام اینها بیفتد، خودشان آنها را نصیحت کنند و اگر نصیحت‌پذیر نیستند معرفی کنند. یک تکلیف شرعی است، کسی که می‌خواهد یک مسلمان را بکشد شما باید قبل از اینکه او بکشد معرفی‌اش کنید و اگر نکنید شما شریکید در این جرم. اگر این مطلبی که من عرض می‌کنم و این یک تکلیف شرعی الهی است که خود مردم سرتاسر کشور، خود مردم که در هر جا هستند نظر کنند ببینند در این همسایگی با آن همسایه، آن همسایه چه می‌گذرد، کی رفت و آمد می‌کند، رفت و آمدهای مشکوک است، رفت و آمدهای عادی است؟ رفت و آمدهای مشکوک را نظر بگیرند و بعد اطلاع بدهند. اگر یک مدت کوتاهی این کار بشود این عده کمی که مشغول این فساد هستند [شناسایی می‌شوند]

منبع: از سخنرانی خمینی در جمع اعضای انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی در اروپا (بررسی مشکلات) تاریخ:قبل از ظهر ۱۹ مرداد ۱۳۶۰/ ۹ شوال ۱۴۰۱،  صحیفه نور،  جلد ۱۵،  از صفحه صص ۱۰۰ – ۹۹

آیت الله منتظری: شما را در آینده جزو جنایتکاران در تاریخ می نویسند”

نظام فاسد و جنایتکارولایت فقیه به فرمان علی خامنه ای ونیروهای سرکوبگرامنیتی ونظامی در۲۸ خرداد۱۴۰۰ابراهیم رئیسی« عضوهیئت مرگ» رابه تعبیرزنده یادآیت الله منتظری«جزو جنایتکاران درتاریخ» انتصاب کرد، کشاندن مردم به پای صندوقهای رأی از طرف آنها شکست خورد،  واکثریت مردم ایران با نه گفتن به نظام سلسله جلیله روحانیت غارتگر«واقعیت راهمان که بود شناختندوبه تحقیرنه گفتند وحقارت طراح طرح وقاتل تاریخی » و« ابتذال شر» را به آنها خاطرنشان کردند.

واکنش مهم تاریخی آیت الله منتظری بر علیه جنایتکاران که «شما را در آینده جزو جنایتکاران در تاریخ می نویسند« دراینجابعنوان سنددرتاریخ معاصرایران دردسترس خوانندگان ارجمند می آورم:

بی بی سی می نویسد: انتقادات آقای منتظری به اعدام ها، سرانجام باعث شد تا بنیانگذارجمهوری اسلامی، در۶ فروردین ۱۳۶۸ وی را از سمت قائم مقامی رهبری، که از تیرماه ۱۳۶۴ وبنا بر تصمیم مجلس خبرگان عهده دار آن بود، عزل کند.

البته احمد منتظری در ویدیویی که اخیرا منتشر شده، در مورد رسیدن نامه های انتقادی پدرش به دست شخص آقای خمینی هم ابراز تردید می کند ومی گوید:”من فکرمی کنم اصلا این نامه ها به امام نرسید”.

آقای منتظری خطاب به مسئولان اعدام های ۶۷ گفته بود: “بزرگترین جنایتی که در جمهوری اسلامی شده و تاریخ ما را محکوم می کند به دست شما انجام شده و [نام] شما را در آینده جزو جنایتکاران در تاریخ می نویسند”

“من بگذارم مردم را بکشند تابعدا رهبر شوم؟”

آیت الله منتظری دو سال قبل از درگذشت خود، در مصاحبه ای با عماد الدین باقی از شاگردان خود تاکید کرد از اینکه، علی رغم هزینه های بعدی، به وظیفه خود در اعتراض به اعدام ها عمل کرده “وجدانش راحت است”.

اودرپاسخ به گفته آقای باقی مبنی براینکه “بعضی می گوینداگرشمااین کار را نکرده بودید، حساسیت‌ها به وجود نمی‌آمد و شما بعد از فوت امام خمینی زمام رهبری را به دست می گرفتید” اظهار داشت: “معنی حرف آن بعضی این است که من بگذارم مردم را بکشند، خلاف شرع انجام شود برای اینکه بعد می‌خواهم رهبر شوم؟ اصلا و ابدا وجدانم به چنین امری راضی نمی‌شد.”

آقای منتظری در بخشی از فایل صوتی مرداد ۱۳۶۷ خود نیز، با ذکر دغدغه هایی مشابه نقل می کند: “همه رفقای ما با نوشتن نامه به امام مخالف بودند ولی من دیدم جواب ندارم روز قیامت؛ وظیفه من است به امام تذکر بدهم.”

این مرجع تقلید، همچنین می گوید: “من از اول این جریان [اعدام ها] تا حالا باور کنید شبی نیست که ۲-۳ ساعت فکرم را ناراحت نکند و خوابم نمی برد… جواب خانواده ها را چه می خواهید بدهید؟. .. چقدر شاه اعدام کرد؟ اعدام های خودمان را با اعدام های آنها حساب [مقایسه] بکنیم.”

آیت الله منتظری درجلسه مرداد ماه، به حسینعلی نیری، مرتضی اشراقی، ابراهیم رئیسی و مصطفی پورمحمدی هشدار می دهد: “بزرگترین جنایتی که در جمهوری اسلامی شده و تاریخ ما را محکوم می کند به دست شما انجام شده و [نام] شما را در آینده جزو جنایتکاران در تاریخ می نویسند”.

او در آن جلسه، همچنین مقام هایی در حکومت را متهم می کند که از مدت ها پیش به دنبال اعدام زندانیان بوده اند و می گوید: “این چیزی است که اطلاعات رویش نظر داشت و سرمایه گذاری کرد.” آقای منتظری می افزاید که احمد خمینی هم “از سه – چهار سال قبل” از انجام چنین اعدام هایی در مورد اعضای سازمان مجاهدین خلق هواداری می کرده است. او تاکید می کند که مدافعان اعدام ها “فرصت را مغتم شمردنددراین جریانی که منافقین آمدند به ما حمله کردند [و] این را جا انداختند پیش امام.”

احمد منتظری، فرزند آیت‌الله منتظری در گفت‌وگو با بی‌بی‌سی فارسی در پاسخ به این سئوال که چرا این فایل اکنون منتشر می‌شود، گفت: “چون دیدیم با توجه به شبکه‌های اجتماعی زمینه‌اش اکنون وجود دارد و دیدیم که موقعیت مناسبی است که این حقایق منتشر شود. این فایل در واقع مهر تأییدی بر کتاب خاطرات آقای منتظری است. چون بسیاری با تحریف تاریخ قصد داشتند چهره دیگری از او به تصویر بکشند و این انتشار این فایل خط بطلانی است بر روی این تحریف‌ها”.

[آیت‌الله منتظری درخاطرات خود نوشته بود: “اول محرم شد من آقای نیری که قاضی شرع اوین و آقای اشراقی که دادستان بود و آقای رئیسی معاون دادستان و آقای پورمحمدی که نماینده اطلاعات بود را خواستم و گفتم الان محرم است حداقل درمحرم از اعدام‌ها دست نگه دارید، آقای نیری گفت: “ما تا الان هفتصد و پنجاه نفر را در تهران اعدام کرده ایم، دویست نفر را هم به عنوان سرموضع از بقیه جدا کرده ایم، کلک اینها را هم بکنیم بعد هر چه بفرمایید”.]

 اشاره قائم مقام وقت آیت الله خمینی، به مشارکت سازمان مجاهدین خلق در حمله به خاک ایران بعد از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در عملیات موسوم به “فروغ جاویدان” است که پس از آن، رهبر وقت با صدور دستوری از مسئولان قضایی و امنیتی خواست که تمام زندانیان “سرِموضع” این سازمان اعدام شوند.

منبع: «روایتی منتشر نشده ازجلسه دی ۶۷ آیت الله منتظری با ‘هیات مرگ’»، ۳۰ آذر ۱۳۹۸ – ۲۱ دسامبر ۲۰۱۹ – بی بی سی

فاجعه‌ی کرمان ۱۲۰۸- ۱۲۰۹ هجری قمری‌

علی اصغر شمیم در کتاب«ایران دردوره سلطنت قاجار» در بارۀ قتل عام شهر توسط آغامحمد خان می نویسد: مساعدت و یاری مردم کرمان با شاهزاده‌ی زند که خود مدتی در زمان حیات پدرش بر آن شهر حکومت کرده بود، چنان آتش کینه و غضب خان قاجار را برافروخت که خود به فتح آن شهر همت گماشت. در این لشکرکشی بیش از ۵ هزار از سپاهیان او در بیرون دروازه و در کوچه‌های کرمان به دست لطفعلی خان و همراهان معدود و متهور او نابود شدند و سرانجام نیز بر لطفعلی خان دست نیافت و چون وی از کرمان گریخت و سپاه او متفرق شدند، آغا محمد خان وارد کرمان شد و دمار از روزگار مردم بینوای آن شهر درآورد. امر داد تا ۸ هزار نفر از زنان و دختران شهر را میان سپاهیان قاجار تقسیم کردند و عده‌ی کثیری را به قتل رسانیدند و جمعی را کور کردند.

«… جمیع مردان بلد را به حکم وی یا کشتند یا کور کردند. منقول است که عدد کسانی که از چشم نابینا شدند به هفت هزار رسید و عدد قبلی نیز از این متجاوز بود. کسانی که در این بلیه شامل نشدند نه به سبب رحم کسی یا گریز خود بود، بلکه بدین‌جهت که دست جلادان از کثرت عمل از کار بازماند. گویند آغا محمد خان حکم کرد که به وزن مخصوصی یعنی چند من چشم از برای او ببرند و هیچ استبعادی ندارد».

 

«نقل از تاریخ ایران- سرجان ملکم»

سیاست خشن و بی‌رحمانه خان قاجار که از لحاظ بشردوستی و انسانیت نفرت‌انگیز و شایسته‌ی سرزنش و ملامت بود از نظر پیشرفت کار او بسیار مؤثر افتاد و این فاجعه‌ی خونین حس مقاومت و اندیشه‌ی پایدار در برابر مقاصد خان را از مردم سایر بلاد ایران به کلی سلب نمود و شاید اتخاذ چنان تصمیم هولناک و دور از مروت و انصاف از طرف خان اصولا به همین منظور بوده است که لااقل با این فاجعه و سلب مقاومت از دیگران از خونریزی و تکرار وقایع نظیر آن در سایر نقاط جلوگیری شود. ولی این نکته مسلم است که آغا محمد خان مردم کرمان را نه به سبب مقاومت آنان به آن روز سیاه نشانید، بلکه حس کینه‌جویی از خاندان زند بر وجود خان مستولی بود و بر اراده‌ی او حکومت می‌کرد و به همین دلیل وقتی لطفعلی خان با حیله و خیانت حاکم بم دستگیر و نزد خانه‌ی قاجار اعزام شد، ولی چنان رفتار وحشیانه‌ای نسبت به آن شاهزاده‌ی دلیر مرتکب شد که نظیر آن را در تاریخ ایران نمی‌توان یافت.

«… تقریر کردارآغا محمد خان علی التفصیل دراین مورد بالنسبه به این پادشاه اسیر مایه تفضیح طبیعت انسانی و تحریر آن موجب تلویث صفحه‌ی تاریخ است خواننده را نفرت‌انگیزد و شنونده را ضجرت زاید همین کفایت است که چشمان لطفعلی خان را به سرانگشت (خویش) کنده او را به تهران فرستاد».

«نقل از تاریخ ایران- سرجان ملکم»

با دستگیری وکورشدن لطفعلی خان و با مقدماتی که از آغاز پادشاهی لطفعلی خان به وسیله‌ی حاجی ابراهیم خان و دیگر خیانت‌پیشگان برای خرابی کار زندیه و تقویت خان قاجار فراهم شده بود، بساط سلطنت زندیه از ایران برچیده شد وآغا محمد خان پس ازسه ماه اقامت درشیراز حکومت فارس را به برادرزاده‌ی خود بابا خان سپرد و حاجی ابراهیم خان را با لقب اعتماد الدوله به وزارت خود برگماشت و به تهران بازگشت (شعبان ۱۲۰۹ هجری قمری).

منبع: علی اصغر شمیم، «ایران در دوره سلطنت قاجار» نشر: افکار، ۱۳۷۴ – صص ۴۰ – ۳۹

علی اصغر شمیم (همدانی) (۱۲۸۲-۱۳۴۵) استاد تاریخ، مترجم، نویسنده و مورخ ایرانی است.

فساد کلیسا

 ویلیام جیمز دورانت در کتاب «تاریخ تمدن – اصلاح دینی » آورده است: «شورای پیزا در بیست و پنجم مارس ۱۴۰۹ تشکیل شد. بندیکتوس گرگوریوس را فرا خواند تا در برابرش حاضر شوند; آنها اعتنایی نکردند. شورا نیز آن دو را معزول کرد و پاپ جدیدی برگزید و به وی، که پاپ آلکساندر پنجم باشد، فرمان داد که پیش از ماه مه ۱۴۱۲ بار دیگر شورای عمومی کلیسا را تشکیل دهد، و سپس به اجلاس خود خاتمه داد. اینک، به عوض دو پاپ، سه پاپ وجود داشت. مرگ آلکساندر (۱۴۱۰) به فیصله امور کمکی نکرد. کاردینالها یوآنس بیست و سوم را به جانشینی او انتخاب کردند، و یوآنس خودکامه ترین و متمردترین پاپی بود که تا به حال بر مسند پاپی نشسته بود. این کوندوتیره روحانی، بالداساره کوسا، هنگامی که به نیابت پاپ در بولونیا حکومت میکرد، هر عملی را مشروع دانسته و بر هر کاری، حتی فحشا و قمار و رباخواری، مالیات بسته بود. بنابر روایت منشی وی، آن حضرت دویست دختر باکره، زن شوهردار، و راهبه را لکه دار کرده بود. اما وی پول داشت و سپاهی جنگاور; شاید میتوانست ایالات پاپی را تصاحب کند و به این طریق گرگوریوس را از راه بینوایی به کناره گیری وا دارد.» (۱)

 دورانت ادامه می دهد: « فساد در نهاد آدمی و سنن زمانه بود. دادگاه های کشوری در برابر فریبایی پول، به نحو رسوایی انگیزی، رام میشدند; و انتخاب شدن هیچ پایی، از لحاظ دادن رشوه به پای انتخاب شدن شارل پنجم به امپراطوری نمیرسید. صرفنظر از این یک مورد خارجی، بزرگترین رشوه ها دردادگاه رم پرداخت میشد. برای اموری که دردستگاه اداری دربارپاپها انجام میشد حقالزحمه های مناسبی تعیین شده بود; اما حصر و مالاندوزی کارمندان، آن را تا بیست برابر مقدار شرعی وقانونیش بالا برد. هرحرامی رامیشد حلال کرد و از هر جرم، و حتی گناهی، میشد برائت حاصل کرد، به شرط آنکه انگیزه کافی ارائه میشد.انئاسیلویو، پیش از آنکه به مسند پاپی نشیند، نوشت: در رم همه چیز فروختنی بود و هیچ چیز را بدون پول نمیشد بدست آورد. یک نسل بعد، راهب ساوونارولا، با اهانتی اغراقآمیز، کلیسای رم را “فاحشه”ای خواند که الطاف خویش را به پول میفروشد. بعد از یک نسل دیگر، اراسموس خاطرنشان کرد: “بیشرمی دربار پاپ به اوج خود رسیده است”. لودویک فون پاستور مینویسد:

فساد عمیقی بر تمام کارمندان دستگاه پاپی حکمفرما بود.. .. مقدار غیرمتعارف انعامها و رشوه هایی که مطالبه میشد از اندازه بیرون بود. به علاوه، ماموران از هر جانب به تعریف و حتی جعل اسناد میپرداختند. از این روی شگفت نیست اگر از تمام نقاط دنیای مسیحیت فریاد اعتراض نسبت به فساد و رشوه ستانی کارمندان دستگاه پاپی به آسمان بلند است.

در کلیسای قرن پانزدهم جایی برای تجلی سجیه و فضیلت فقر نبود. از مبلغ ناقابلی که برای احراز به مقام کشیشی پرداخت میشد، تا پولهای هنگفتی که کاردینالها برای ترفیع خو میدادند، هر انتصابی تقریبا مستلزم “چرب کردن سبیل” روسای مافوق بود. یکی از راه های پولاندوزی پاپها عبارت بود از فروش ادارات وابسته به کلیسا، یا نصب اشخاصی به مقامات کلیسایی و حتی کاردینالی که حاضر بودند کمک اساسی به هزینه کلیسا بکند. آلکساندر ششم ۸۰ اداره جدیدی تاسیس کرد و از هر یک از اشخاصی که بر راس آن ادارات منصوب کرد، ۷۶۰ دوکات (۱۹,۰۰۰ دلار) دریافت داشت. یولیوس دوم “کالج” یا دفترخانهای که ۱۰۱ دبیر داشت ایجاد کرد و رویهمرفته از فروش مناصب آن ۷۴,۰۰۰ دوکات استفاده برد. لئو دهم ۶۰ تن را به مقام پردهداری و ۱۴۱ تن را به مباشرت دربار پاپی برگزید و ۲۰۲,۰۰۰ دوکات از آنان دریافت داشت. مواجبی که به این ماموران پرداخته میشد، از نظر گیرنده و دهنده، به مثابه پیشپرداخت سالیانه یک قرارداد بود; به نظر لوتر، فاسدترین نوع خرید و فروش مقامات کلیسایی همین بود.

در هزاران مورد، منتصبان از بنفیس خود بخش کلیسایی، حوزه دیر، اسقف نشین که درآمدش صرف عیش و عشرتشان میشد، فرسنگها به دور بودند. چه بسا که یک شخص، مستمریبگیر غایب چندین شغل بود. مثلا کاردینال فعالی چون رودریگو بورخا (پاپ آلکساندر ششم آینده) از منصبهای مختلف، سالیانه درآمدی برابر ۷۰۰۰ دوکات (۱,۷۵۰,۰۰۰ دلار) به دست میآورد، و دشمن وی، کاردینال دلا رووره (پاپ یولیوس دوم بعد) در یک زمان، هم اسقف اعظم آوینیون، هم اسقف بولونیا و لوزان و کوتانس و ویویه و ماند و اوستیا و ولتری، و هم رئیس دیرهای نونانتولا و گروتافراتا بود. با همین روش “چند منصبی” بود که کلیسا کارگزاران عمده خود را، و در بسیاری از موارد دانش پژوهان و شاعران ودانشمندان را، حمایت میکرد. به این طریق، پتر ارک، منقد تندزبان پاپهای آوینیون، از مقرری منصب بیمسئولیتی که آنان به وی واگذاشته بودند میزیست.

اراسموس، که هزاران خطا و حماقت کلیسا را به باد تمسخر و هجا میگرفت، مرتب مقرری ثابتی از کلیسا دریافت میداشت. کوپرنیک، که مهلکترین ضربات رابرمسیحیت قرون وسطی وارد آورد، سالها از مستمری مقامات ومناصب کلیسایی، که مستلزم حداقل صرف وقت و انصراف از پژوهشهای علمی بود، میزیست.

شدیدتر از اتهام “چند منصبی”، اتهام فساد اخلاق فردی روحانیان بود. اسقف تورچلو گفته است (۱۴۸۵): “اخلاق روحانیان فاسد است، آنها برای عموم مایه دردسر و دلآزاری شده اند”. از چهار فرقه رهبانی که در اواخر قرن سیزدهم تاسیس یافته بودند، یعنی فرقه های فرانسیسیان، دومینیکیان، کرملیان، و آوگوستینوسیان، غیر از فرقه آخری، بقیه به نحو شرم انگیزی از تقوا و پرهیزگاری دست کشیده بودند. نظامات و قوانین رهبانی، که در تب دینداری و شور مومنان قدیم وضع شده بود، اینک بر طبیعت آدمی، که هر روز بیشتر خود را از زیر بار ترس و وحشت قوای فوق طبیعی بیرون میکشید، بیش ازحد گران میآمد. هزاران تن از راهبان و فرایارهای مسیحی که ثروت اشتراکیشان آنها را از رنج کار بدنی آسوده ساخته بود، خدمات مذهبی را به غفلت سپردند، از چهار دیواری دیرهایشان قدم به بیرون نهادند، به ولگردی پرداختند، در میان میخانه ها به باده نوشی نشستند، و به دنبال عشق ورزی سرگردان دیارها شدند. راهبی ازفرقه دومینیکیان، موسوم به جان برومیار، درباره فرایارهای هم مسلکش چنین میگوید:

آنان که بایستی بینوایان و فقر را پدر باشند. .. بر غذاهای لذیذ حریص شدهاند و ازخواب شیرین تلذذ میجویند.. .. عده بسیارمعدودی، با منت فراوان، در سر نماز صبحگاهی و یا مراسم قداس حاضر میشوند.. .. همه شان در شکمبارگی و باده خواری اگر بگوییم در ناپاکی غرق شده اند. از این روی، اکنون مجامع راهبان را فاحشه خانه مردمان هرزه و محل بازیگران مینامند.

یک قرن بعد از او، اراسموس این اتهام را تکرار کرد: “بسیاری از صومعه های مردانه و زنانه تفاوت چندانی با فاحشه خانه های عمومی ندارند.” پتر ارک از نظام انضباطی، خداترسی، و تقوای راهبان صومعه کارتوزی، که برادرش در آنجا زیسته است، تصویر منصفانه و شایسته ای به ما ارائه میدهد; چند تا از صومعه های هلند و بخش خاوری آلمان هنوز آن روح تقوا و دانشپژوهی را که موجد فرقه “برادران همزیست” و سبب تالیف کتاب تقلید مسیح شد حفظ کرده بودند. با وجود این، یوهانس تریتمیوس، رئیس دیر شپونهایم (حد ۱۴۹۰)، راهبان این قسمت از آلمان را، با شدتی مبالغه آمیز، چنین مورد اتهام قرار داد:

اینان به میثاقهای سه گانه مذهبی. .. چندان بی اعتنایی میکنند که گویی هرگز برای حفظ آنها سوگند نخورده اند.. .. تمام روز را به زشتگویی و یاوه سرایی میگذرانند و همه وقتشان را وقف بازی و شکمبارگی کرده اند.. .. با تصرف علنی املاک خصوصی مردم. .. هر یک در خانه خصوصی خود بسر میبرند.. … از خداوند ابدا نمیترسند و به او محبتی ندارند; به زندگی پس از مرگ معتقد نیستند، و شهوات جسمانی را بر نیازهای روحانی ترجیح میدهند.. .. میثاق فقر را خوار میدارند، از عفت و پاکدامنی به دورند، و اطاعت و فرمانبرداری را مسخره میکنند.. .. دود گناهان و هرزگیهای آنان همه جا را فرا گرفته است.

گیژونو، مشاورپاپ، که برای اصلاح صومعه های بندیکتیان به فرانسه رفته بود، با گزارش تاسفباری بازگشت (۱۵۰۳): بسیاری از راهبان قمار می بازند، لب به لعن و نفرین می آلایند، در قهوه خانه ها میلولند، قداره می بندند، مال می اندوزند، زنا میکنند، “چون باده خواران عیاش زندگی میگذارند”، و “آن قدر در فکر دنیا فرو رفته اند که کلمه (دنیاپرست) دنیا دوستیشان را نمیترساند.. .. اگر من بخواهم همه آنچه را که با چشم دیده ام بیان کنم، سخن سخت به درازا خواهد کشید.” بر اثر افزایش بی نظمی و بی انضباطی در دیرها و صومعه ها، عده زیادی از راهبان نسبت به کارهای نیکی که آنها را مورداعتماد مردم قرارداده بود دستگیری ازمستمندان، تیمارداری بیماران و مسافران، و تعلیم و تربیت راه بی اعتنایی در پیش گرفتند. پاپ لئو دهم میگفت (۱۵۱۶): “فقدان انضباط در دیرهای فرانسه و زندگی نامتعادل و بیرون از رویه راهبان چنان بالا گرفته است که هیچ کس، نه پادشاه، نه حاکم، و نه مردم، برایشان ارزش و احترامی قایل نیست”. یک تاریخ نویس اخیر کاتولیک وضعیت این زمان (یعنی ۱۴۹۰) را، محتملا با شدتی بیش از اندازه، چنین خلاصه میکند:

اسناد ومدارک بیشمار این زمان را بخوانید حکایات تاریخی، سرزنشها و ملامتهای اخلاقیون، هجاهای شاعران و ادبیات، توقیعات پاپی واحکام سینودها در آنها چه نوشته شده است هیچ، جز همان حقایق وهمان شکایات:فساد زندگی رهبانی، از میان رفتن نظم وانضباط واخلاق. .. و تعداد بیشمار دزدان و فاسقان; برای پی بردن به بی نظمیهای داخلی اکثر دیرهای بزرگ، باید گزارشات مشروحی را که نتیجه تحقیقات قضایی است بخوانیم.. .. اعمال نکوهیده در میان کارتوزیان به حدی زیاد بود که آوازه بدنامی آنها درهمه جا شیوع داشت.. .. زندگی راهبانه از راهبه خانه رخت بربسته بود.. .. همه اینها دست به دست یکدیگر دادند تا این محرابهای دعا و نیاز را به مراکز عیاشی و بینظمی تبدیل کنند.

روحانیان آزاد البته اگر با نظر مدارا به صیغه و متعه گیری بنگریم از راهبان و فرایارهای مسیحی بهترند. گناه عمده کشیشان بخشها جهل و نادانیشان بود. اما پولی که بدانها پرداخت میشد چنان کم بود و کارشان چندان سخت که نه پس اندازونه وقت برای تحصیل و مطالعه داشتند، و چنانکه از دینداری و پارسایی مردم برمیآید، همیشه مورد احترام و محبت بودند. شکستن عهد و میثاق تجرد امری شایع بود. در نورفک انگلستان، از ۷۳ مورد اتهام بی عفتی که در ۱۴۹۹ ضبط شد، ۱۵ موردش درباره کشیشان است; به همین طریق در ریبن از ۱۲۶ مورد، ۲۴ مورد، و در لمبث از ۵۸ مورد، ۹ تا; یعنی بر روی هم کشیشان ۲۹ درصد کل مجرمین را تشکیل میداده اند، در حالی که شمارشان کمتر از ۲درصد کل جمعیت بوده است. برخی ازکشیشان اقرار نیوش اززنان تائب ومعترف تقاضاهای نامشروع میکردند. هزاران تن از آنها صیغه و متعه داشتند; در آلمان تقریبا همگی از این فیض بهره ور بودند. در رم، کشیشان صیغه های متعدد نگاه میداشتند; بنابر بعضی اخبار، در این شهر صدهزار نفری، شش هزار روسپی زندگی میکردند. اجازه بدهید بار دیگر از یک تاریخ نویس کاتولیک نقل قول کنیم:

وقتی که بالاترین طبقه روحانیت در چنان وضعی باشد، جای شگفتی نیست که همه گونه بینظمی و شرارت و گنهکاری در میان راهبان و کشیشان آزاد تداوم عام یابد. نمک زمین طعم خود را از دست داده بود.. .. اما اگر کسی تصور کند که فساد و انحطاط روحانیت در رم بیش از جاهای دیگر بود، به خطا رفته است، زیرا مدارک و شواهد مستند نشان میدهند که در تمام شهرهای شبه جزیره ایتالیا فساد و هرزگی گریبانگیر کشیشان بوده است.. .. از این روی، تعجب آور نیست که نویسندگان معاصر، با تحسر و تاسف، از انحطاط روحانیت یاد میکنند و میگویند که روحانیت در همه جا نفوذ و اعتبار خود را از دست داده است، و در بسیاری از نقاط کسی برای کشیشان کمترین ارزشی قایل نیست. فساد اخلاق آنان به حدی زیاد بود که زمزمه تحصیل اجازه ازدواج برای کشیشان به گوش میرسید.(۲)

۱ – – دورانت، ویلیام جیمز، Durant, William James)).«تاریخ تمدن – اصلاح دینی جلد ۶»، ترجمه احمد آرام نشر:  اقبال: فرانکلین، ۱۳۳۷، ص ۱ ۱

۲ – پیشین،  صص ۲۶ – ۲۲

*  دکترعبدالحسن بصیره در نوشتۀ پژوهشی خود تحت عنوان « نگاهی به پیدایش علم نوین در گذار از سده های میانه به دوران نوزایی علم ( رنسانس ) در اروپا» می نویسد: البته آبه لاردر طرح چنین نظریه هایی در آن سالها تنها نبود و اندیشمندان دیگری نیز بودند که بیان می کردند دین و دیانت را باید با عقل و خرد سنجید.

  در سده های دوازدهم و سیزدهم امواج این دیدگاه سراسر اروپا را دربرگرفته بود. بیداری علوم طبیعی و رستاخیز فلسفی که ریشه در فلسفه یونان و فلسفه اسلامی داشت گونه ای روشنگری علمی را در اروپا به وجود آورد. در سده سیزدهم می توان گفت که انقلابی در الهیات سده های میانه روی داده بود. از این زمان کلیسا پی برد که منافعش سخت به خطر افتاده است.

  وحشت کلیسا در این دوران علت دیگری نیز داشت و آن پیشرفت شگفت اندیشه های علمی و طبیعت گرایانه فیلسوفان مسلمان مانند ابن سینا،  زکریای رازی،  فارابی، ابن رشد، ابن میمون یهودی و….بود که در زمان جنگهای صلیبی به سرعت در اروپا پخش شده و با استقبال مواجه شده بود.

منبع: دکترعبدالحسن بصیره« نگاهی به پیدایش علم نوین درگذارازسده های میانه به دوران نوزایی علم (رنسانس) در اروپا »

تکامل مفهوم غارت در جمهوری اسلامی اموی عصر حاضرخمینی، غنائم، غارت

۱۲-صحیفه نور ۱۸ جلدی وزارت ارشاد، ج ۵ ص ۱۲۴٫

۱۳- صحیفه نور ۱۸ جلدی وزارت ارشاد، ج ۵ ص ۱۲۱۲۸-۱۲۷٫

۱۴- صحیفه نور ۱۸ جلدی وزارت ارشاد، ج ۵ ص ۱۵۲-۱۵۱٫

۱۵- همان سند، ج ۱۰، ص ۱۳۸٫

۱۶-همان سند، ج ۱۶ ص ۲۱۱ ـ ۲۱۲٫

۱۷- صحیفه نور۱۸ جلدی وزارت ارشاد، ج ۱۸ ص ۱۸۷٫


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.