جمال صفری : کشتار در مسجد گوهر شاد، بهلول، کشف حجاب، صدیقه دولت آبادی و جنبش زنان (۱)

سه شنبه, ۶ام اسفند, ۱۳۹۲
اندازه قلم متن

mossadegh

۲۶ خرداد، بمناسبت صد و سیُ و یکمین
سالگرد تولّد دکترمحمّد مصدّق «زندگینامۀ دکترمحمّد مصدّق» (۹۷)

«اگربه تدریج که دختران ازمدارس خارج می¬شدند حجاب رفع می¬شد چه می¬شد؟ رفع حجاب از زنان پیرو بى¬تدبیر چه نفعى براى ما داشت؟…فرض کنیم با هواداران این رژیم موافقت کنید وبگویید دیکتاتور (بدلیل ساختن جاده و یا چند بنا) به مملکت خدمت کرد درمقابل آزادی ما را سلب کرد برای ما چه کرد؟ … دیکتاتورشبیه به پدری است که اولاد خود را از محیط عمل و کار دور کند و پس از مرگ خود اولادى بى¬تجربه و بى¬عمل بگذارد. پس مدتى لازم است که اولاد او مجرب و مستعد کار شود یا باید گفت که درجامعه افراد در حکم هیچ¬اند وباید آنها را یک نفر اداره کند. این همان سلطنت استبدادی است که بود. مجلس براى چه خواستند و قانون اساسى براى چه نوشتند و یا باید گفت که حکومت ملى است و تمام مردم باید غمخوارجامعه ودرمقدرات آن شرکت نمایند دراین صورت منجى وپیشوا مورد ندارد. اگر ناخدا یکى است هر وقت که ناخوش شود کشتى در خطراست و وقتى که مُرد کشتى به قعردریا می¬رود ولى اگر ناخدا متعدد شد ناخوشى و مرگ یک نفردر سر کشتى مؤثر نیست.

آقا اگرغمخواراین ملت¬اند به ترقى و تعالى وطن معتقدند و نمی‌خواهند به عناوین هیچ و پوچ به آتش نفاق دامن بزنند باید خود را فوق دیگران ندانند و بگذارند که در سایه آزادى و جامعه خودش کشتى متلاطم را به ساحل نجات رساند.»
«دکتر مصدق »

( دورۀ چهاردهم مجلس شورای ملی ، ۱۶ اسفند۱۳۲۲)

صدیقه دولت آبادی در مقاله ای سال ۱۳۱۱ در بارۀ « با حجاب و بی حجاب» می گوید:«اما برای ما آزادی و کشف حجاب به طور خیلی طبیعی پیش آمده، که دولت وافکار منور روی این زمینه زنان را درکشف حجاب مختار گذاشته اند، تا هرکس میل دارد با حجاب وهرکس مایل است بی حجاب معاشرت کند. بنابراین دوم آزادی است که ما ازاروپاییان کامل تر داریم.» ولی این سیاست «اصلاحات تدریجی جامعه » همراه با زمان ادامه نیافت زیرا که طبیعت رژیم رضا خانی براساس اراده گرائی همراه با قهرو زور بود که با تصورات نادرست از ساختار و بافتهای آن زمان جامعه با اعلام رسمی «کشف حجاب ۱۷ دی ۱۳۱۴» باعث واکنش بخش بزرگی از مردم جامعه گردید.

حافظه و ذهنیت تاریخی معاصرایران نمایانگر این است که رشد، توسعه، نوگرائی واصلاحات اجتماعی، فرهنگی،سیاسی و اقتصادی جامعۀ ملی توأم با تکوین قوانین موضوعه برای برابری حقوق فطری زن و مرد و از بین بردن تبعیض در حوزۀ عمومی و خصوصی، نیازبه آزادی های فردی و اجتماعی در اندیشه وعمل و فضای باز و…دارد که با هرگونه طرزفکر و روش قهرآمیز نظام های تمامیت خواه، تام گرا وسرکوب گر درتعارض وتقابل است. تجربۀ نظام های« شاه وشیخ» امثال رضا خان وخمینی که یکی با خشونت ویرانگرفرمان«بی حجابی» می دهد ودیگری با جباریت منحط فرمان «با حجابی» صادرمی کند نمونۀ بارز شکست تصورات و طرز تلقی آنها از فرد وجامعه است.

ازطرفی دیگرخوشبختانه تلاشهای بیش ازیکصد سالۀ زنان ایران برای احقاق حقوق برابربا مردان در حوزه عمومی و حوزه خصوصی وهمچنین مبارزۀ پیگیر وخستگی ناپذیرزنان آگاه و پیشرو برعلیه قوانین تبعیض آمیزو پوشش اجباری درجهت مطالبات وخواسته های به حق خود درچهارچوب «اعلامیه جهانی حقوق بشر» انکار ناپذیر و درخور تمجید است. بدون شک برای تحقق برابری حقوق فطری و طبیعی زنان ومردان لزوم همکاری، همیاری وهمبستگی همۀ مردان وزنان بیدار و آزادیخواه ضروری است.

از اینرو، این فصل مجموعه ای است دربارۀ واقعۀ مسجد گوهرشاد درمشهد، بهلول، تعویض لباس، کشف حجاب وجنبش زنان وصدیقه دولت آبادی از پیشگامان جنبش زنان که در سه قسمت دراختیار خوانندگان ارجمند قرار می دهم:

◀ مقدمتاً، بطور اجمال از منظر پژوهشگرانۀ یرواند ابراهامیان ، مهر انگیز کار وهوشنگ شهابی در رابطه این فصل مجموعه آغاز می کنم که :

reza-shah

۱ – یرواند ابراهامیان در کتاب « تاریخ ایران مدرن » که قبلا آورده ام می نویسد: کشمکش با مخالفان روحانی به رغم تهاجم رضا شاه به تحصّن کنندگان قم درسال ۱۹۲۸/ ۱۳۰۸، تا سال ۱۹۳۵ / ۱۳۱۴ چندان درصدرقرارنگرفت و پس ازآن تیر ازمشهد فراترنرفت آن چه این غائله را برانگیخت، رشته ای ازاقدامات خصمانۀ رضا شاه بود که به اعتقاد برخی به این منظورطرّاحی شده بود که به جهان نشان دهد که رئیس[واقعی] کشورکیست. وی فرمان قانون جدید لباس را صادر کرد که براساس آن کلاه پهلوی را با کلاه « فرنگی » جایگزین می کرد؛ کلاهی که با واسطۀ لبه اش مانع ازسجدۀ مؤمنین به هنگام عبادت می شد. اجرای این فرمان سرسختانه پی گیری شد. این فرمان زنان را – درابتدا نه به صورت اجباری – به کنار گذاشتن حجاب تشویق و ترغیب می کرد…. » (۱)

« واکنش پیش بینی پذیر درسال ۱۹۳۵ / ۱۳۱۴ روی داد. درتاریخ دهم جولای / ۲۰ تیرماه – به مناسبت سالگرد به توپ بستن حرم امام رضا ( ع ) توسّط روس ها در سال ۱۹۱۱ / ۱۳۹۰ – یک واعظ محلّی ازفرصت برای محکوم کردن این « نوآوری های کفرآمیز» وهمچنین فساد گستردۀ دولتی ومالیات های سنگین برکالاهای مصرفی، استفاده کرد. این امرموجب برانگیختن بسیاری از بازاریان و روستا ییان هم جوار شد. آنان در حرم امام رضا متحصّن شدند و شعار می دادند: «شاه یزید دوران است» و « امام حسین ما را از این شاه شرورمصون دار» مقامات محلّی طیّ چهار روز متوالی با ناتوانی شاهد این حوادث بودند زیرا نیروهای نظامی استان و پلیس شهر از تجاوز به حریم حرم سرپیچی کرده بودند

به گزارش کنسول بریتانیا در[ مشهد] ، افسران وحشت زده کلاه های جدید را زیرلباسهای شان پنهان کرده ،این طرف و آن طرف می دویدند، و آماده بودند تا درصورت مواجهه با افسران ارشد، کلاه شان را بر سر بگذارند. این بن بست موقعی به پایان رسید که نیروهای کمکی از آذربایجان وارد صحنه شدند وبه حرم هجوم آوردند. در این کشاکش دویست نفرغیرنظامی جراحت های جدّی برداشتند و بیش از یک صد نفر از جمله زنان و کودکان کشته شدند. درماه های بعدی، متولّی حرم و سه سربازی که از شلیک به معترضین سرپیچی کرده بودند ، اعدام شدند. یک دیپلمات انگلیسی هشدار داد که: «شاه به هنگام نابود کردن قدرت ملّاها سخن ناپلئون را از یاد برده است که هدف اساسی مذهب ممانعت از کشتاراغنیا به دست فقرا است و هیچ چیزی نمی تواند جای نفوذ مذهبی را پرکند و این ناسیونالیسم مصنوعی را نجات دهد، ناسیونالیسمی که احتمالاً با مرگ شاه از بین خواهد رفت و دوره ای ازهرج و مرج برجای خواهد گذاشت.»

اما طغیان مردم درمشهد برسایرمناطق کشور چندان تأثیر گذار نبود. مجتهدان ، به ویژه علمای برجستۀ شهرهای قم و اصفهان، در این زمینه سکوت کردند. از سوی دیگر شاه نیز اجرای اقدامات بحث برانگیز خود را تسریع کرد . به سنّت اعلام آغاز ماه رمضان با شلیک توپ و کاهش ساعات کاری در این ماه پایان داد. ادارۀ بنیادهای روحانی را از دفتر اوقاف مذهبی به وزارت معارف منتقل کرد. افزون براین ، پوشیدن چادر را در مکان های عمومی اعم ازخیابان ها، ادارات دولتی، سینما ها ، حمّام های عمومی، اتوبوس های شهری وحتّی کالسکه های شهری، صراحتاً ممنوع کرد. به شهروندان عادی فرمان داد تا همسران شان را بدون حجاب درآیین های عمومی به همراه داشته باشند. دراین بین، رفتگران، مغازه داران و درشکه چیان نیزبه اجرای این فرمان ملزم شدند. بنابرگزارش کنسول انگلیس، امتناع کنندگان ازاین فرمان به مراکز پلیس معرّفی می شدند. همسریکی از استانداران کشور به اثرنارضایی از اجرای این فرمان ، دست به خودکشی زد. بسیاری اززنان نیز ناگزیر به پوشیدن روسری های بلند و لباس هایی یقۀ بسته تا زیرگلو روی آوردند . کنسول بریتانیا تلاش کرده است تا ماجرا را از چشم اندازی وسیع تر توصیف کند»…(۲)

۲ – خانم مهر انگیز کار در کتاب پژوهشی خود تحت عنوان « مشارکت سیاسی زنان: موانع و امکانات » در رابطه دوران پهلوی اول می نویسد: « با آغاز سلطنت سلسله ی پهلوی هر چند نهادهای دموکراتیک اجازه ی کمترین فعالیت سیاسی به کف نیاوردند، اما در زندگی فردی و اجتماعیِ زنان ایران وقایع و حوادث دگرگون ساز اتفاق افتاد که در پرتو آن نیازهای روز و مقتضیات اجتماعی آشکار شد. درعصر پهلوی بحران حقوق زن که مکتوم و نهفته ودرخفا بود، درشکلهای خشونت آمیز، خود را نشان داد. زیرا در این عصر بود که تجددگرایی و سنت گرایی حول محور حقوق زن برای نخستین بار درتقابل آشکاربا یکدیگر قرار گرفتند. زنان ایران نهادها و نمودهای زنده ی این رویارویی مقدر و اجتناب ناپذیر شدند. حساس ترین حرکت رضاشاه در جهت تجددگرایی کشف حجاب در۱۷ دیماه ۱۳۱۴ شمسی (۱۹۳۶ میلادی ) بود که بحران حقوق زن را برملا ساخت. در جریان زمینه چینی برای کشف حجاب بود که مراجع دینی ، به مقابله ی صریح و رودررو با رضاشاه قیام کردند. بخش وسیعی از زنان ایران نیزبه طرفداری از مراجع دینی با کشف حجاب اجباری شاه مخالفت ورزیدند. شمه ای از این مقابله به روایت تاریخ درمسجد گوهرشاد مشهد اتفاق افتاد و در جریان آن جمعی از مخالفان کشف حجاب کشته شدند.

مورخین ، حتی کسانی که اختناق سیاسی رضاشاهی را به شدت مورد نقد قرارداده اند نسبت به تغییر موقعیت زنان درعصراو، به داوری مثبت پرداخته اند. از آن جمله گفته اند:«بی شک دوران حکومت رضاشاه به خاطر پیشرفت قابل ملاحظه ی زنان در حیات عمومی در یادها خواهد ماند، هر چند این پیشرفت بناگزیر بیشتر زنان طبقه ی بالا و متوسط را دربر می گرفت. زنان سست شدن قیودی را که هنجارها و ارزشهای سنتی برآنها تحمیل کرده بود به چشم دیدند. آنها اکنون این فرصت را دراختیار داشتند که درمشاغل جدیدی از قبیل پرستاری، آموزگاری و نیز درکارخانه ها به کارمشغول شوند. سیاست رسمی این بود که زنان خود را برای برآوردن انتظارات رژیم جدید پهلوی آماده سازند. اصرار براین بود که زنان به لحاظ آموزش ، پوشش وفعالیتهای اجتماعی از خواهران غربی خود تقلید کنند و در سال ۱۹۳۶ میلادی (۱۳۱۴ شمسی ) پوشیدن چادر رسماً غیرقانونی اعلام شد. اما بعضی از این نوآوری ها آرایه ای بیش نبود. یک جامعه ی شدیداً مذکر که تکیه اش برشرافت خانوادگی بود، نمی توانست نگرش خود را نسبت به زنانش تغییردهد

در واقع، قانون مدنی معروف رضاشاه ، تا آنجا که به زنان مربوط می شد، هنوزهم در مورد نقشهای جنسی و مناسبات میان دو جنس، مفروضات سنتی را منعکس می کرد، و برای از میان بردن تابعیت قضایی دیرپای زنان از مردان، کار زیادی نمی کرد. اما همه ی اینها نباید به مکتوم ماندن این واقعیت بینجامد که دوران حکومت رضاشاه به لحاظ ارتقاء منزلت زنان، شاهد یکی از مهمترین پیشرفتهای تاریخ ایران نو بوده است . به اجرا در آوردن نظام آموزش اروپایی به معنی رواج آموزش درمیان زنان نیز بود. دانشگاه تهران از آغاز کار خود، زنان را با شرایطی برابر با مردان می پذیرفت. به این ترتیب ، نسل جدیدی از زنان تحصیل کرده وارد میدان شدند که در حیات اقتصادی و فرهنگی کشور نقشهای هردم مهمتری را بر عهده گرفتند. با گذشت زمان تعداد سازمانهای زنان افزایش می یافت ، زنان به درجاتی از ایفای نقش در زندگی عمومی دست می یافتند وجامعه به تدریج حضور زنان را در بازار کار می پذیرفت.» (۳)

«… رضاشاه به قوه ی قهریه کشف حجاب کرد وبا آنکه توانست با همین شیوه جامعه ی یکدست محجبه ی زنان ایران را برای همیشه تکان بدهد، اما هرگز مادر بزرگ و مادران ما نتوانستند چهره ی استبدادگر او را که در زمینه ی چهره ی غضبناک پلیس هایی که چادر از سر زنان درمعابرعمومی بر می داشتند بازسازی شده بود، فراموش کنند. این است که رضاشاه نزد نسلهایی از زنان ایرانی دو چهره دارد. طرحی از این چهره ی مدافع پیشرفت های زنان در قلمرو حیات اجتماعی است و طرحی از این چهره مدعی آزادی آحاد مردم در انتخاب پوشاک است.

رضاشاه با کشف حجاب وایجاد مراکز آموزشی برای زنان و تشویق آنان به سوادآموزی و کسب تخصص واشتغال، بخشی از جمعیت زنان کشور را فعال کرد، اما از طرفی، به علت شهرت به بی دینی و پرده برداری از نوامیس ، بخش بزرگی از جمعیت ایران که مردمی پای بند به باورهای دیرینه بودند خصم او شدند و نوامیس خود را بیش از پیش در پستوی خانه ها از نظر نامحرمان دور نگاه داشتند.

درنتیجه : جامعه دچار تضاد فرهنگی و دوگانگی شد. در تمام عصر ۵۷ ساله حکومت پهلوی ، زنان نمود و نماد زنده و متحرک این تضاد ودوگانگی بودند. در گذار از مرحله ی کشف حجاب ، تضادها فزونی گرفت وهر یک از بخشهای دوگانه از جامعه ی متلاطم که درگیر نزاع فرهنگی با بخش دیگر شده بود، در تفکر و بینش انتخابی خود به افراط گرایید. تاریخ تحولات اجتماعی ـ سیاسی ایران گزارشگر این تضادها و افراط گری هاست. چندانکه این سخن عطا هودشتیان که درسمینار «مسأله ی هویت درجامعه ی امروز ایران» پاریس در سال ۱۳۷۵ طرح شده به دل می نشیند که گفته است:

با ورود مدرنیته در ایران فضایی که در آن امکان مکالمه هماهنگ میان عناصرتشکیل دهنده ی جامعه ی ایرانی وجود داشت از میان رفت . تعادل پیشین دستخوش حادثه گردید و هویت جامعه ی ایرانی دچار بحران شد. ایران در طول سده ی اخیردرگیربرخوردهویت سنتی پیشین وعناصروارداتی مدرنیته ی غربی شد.این گونه درگیرشدن به تدریج تحقق یافت و مشخصه های خود را نیز به سختی ظاهر نمود. نهادها و اقداماتی که از حدود انقلاب مشروطه برپا گردید کم و بیش دستاورد آگاهانه یا ناآگانه ورود مدرنیته در ایران بودند. با وجود آنکه هیچ کدام از آن اقدامات به کمال تحقق نیافتند، لیکن مبانی ورود ایران به دوران جدیدی از حیات تاریخی خود را پایه ریختند. ایران جدید نه کاملاً سنتی است و نه تماماً مدرن ، بلکه جامعه ای است با هویت بحرانی . اما پرسش آن است که چرا و چگونه مدرنیته ی غربی قادر شد هویت پیشین جامعه ی ایرانی را بحران زا نماید؟ معنای دقیق بحران هویت کدام است و آیا راه خروجی از آن قابل تصور است ؟»

همزمان با دورانی که انواع تنش ها، مخالفتها و بحرانهای سیاسی به علت اقدامات رضاشاه در زمینه ی حضور زنان بروز کرد، یک نیروی ورزیده و تحصیلکرده از جنس زن نیز در ایران تربیت شد که لایق و فرهیخته و حق خواه بود و می خواست در موقعیت خود تغییرات مثبت دیگری را ایجاد کند. این نیرو که بالقوه مبارز و زیاده خواه بود، در فضای اختناق آمیز سیاسی نمی توانست آن گونه که توان و ظرفیت داشت ، در تشکل های آزاد فعال بشود. در نتیجه با وجود ورود به بازار کار و احراز مشاغل نوین که به ایجاد یک نظام ارزشی نوین در کنار یک نظام ارزشی کهن منجرشد، به دلخواه در عرصه ی سیاست ندرخشید. به خصوص که رضاشاه هرگز به ایجاد تغییرات مهم در قانون مدنی مصوب ۱۳۱۰ شمسی ایران توفیق نیافت. قانون مدنی از مرد تصویری برتر، رئیس ، صاحب حقِ ولایت بر همسر و فرزند ارائه داده است و زن را منفعل ، فرو دست ، مطیع و گوش به فرمان تصویرکرده است . این تصاویر در قانون مدنی امروز ایران همچنان باقی است .

در عصر رضاشاه زنان از حقوق سیاسی محروم بودند و قوانین انتخاباتی چنانکه گذشت زنان را مانند صغار و مجانین از رأی دادن و انتخاب شدن منع کرده بود. زنان نمی توانستند در فضای اختناق آمیز سیاسی، این حقوق را بر پایه ی مبانی دموکراسی که مستلزم ایجاد تشکل های مستقل سیاسی وغیرسیاسی ، حزب گرایی و در مجموع ایجاد جامعه ی مدنی است مطالبه کنند. در نتیجه زنان در نبود جامعه ی مدنی ، تجارب لازم را برای حق طلبی و فعالیتهای سازمان یافته کسب نکردند. در خلاء جامعه مدنی ، زنان وابسته به دربار پهلوی و اقمار آن گاهی چتر حمایت خود را می گشودند و جماعات و سازمانها و انجمن های زنانه ی وابسته را تأسیس می کردند تا اقلیتی از زنان که تشنه ی پیوندهای اجتماعی شده بودند بتوانند اندکی فراتر از زندگی خانگی و محفلی ، استعدادهای خود را بروز دهند. این سازمانهای وابسته ، به علت خصلت حکومتی خود که به ویژه در ایران مردم گریز است ، زمینه های رشد جنبش زنان را مهیا نکرده اند. صرف نظر از نبود جامعه ی مدنی و قوانین حمایت کننده که شکل گیری جنبش زنان ایران را به تأخیر انداخته است ، در تمام دوران بعد از مشروطه ، مردان نیز مانع حضور زنان شده اند. مردان ایرانی دور شدن زنانِ خود را از خانه وخانواده تاب نمی آوردند و این خروج نامتعارف را تعرض به نوامیس شان تلقی می کردند. بنابراین زنان ایران حتی در بخش تجددگرا، برای سازماندهی نیروهای پراکنده و ناپیوسته ی خود همواره با دو مانع عمده روبرو بوده اند:

۱ـ فقدان جامعه ی مدنی که ناشی ازعملکرد اجرایی نیروهای طرفداراختناق است .

۲ ـ مخالفت مردان ایرانی که ریشه های عمیق اعتقادی و سنتی دارد…»(۴ )

۳ – هوشنگ شهابی در مقالۀ تحلیلی تحت عنوان « ممنوعیت حجاب و پیامدهای آن» به این نتیجه رسیده بود که: سیاست کشف حجاب رضا شاه بیزاری اکثریت مردم را برانگیخت ودرعدم محبوبیت او سهم بزرگی داشت. خشونتی که با آن کشف حجاب بر زنان نافرمان تحمیل شد بیشتربه روش های بلشویک ها در آسیای میانه شباهت داشت تا به روش آتا تورک در ترکیه زیرا آتاتورک اجازه داد تا حجاب خود رفته رفته بپوسد واز میان برود. یکی از جنبه های مهم سیاست حجاب رضا شاه این بود که اومیان «حجاب » با « پرده» تمایزی قایل نشد. توجیه کشف حجاب اجباری این بود که می خواهند زنان را به مسیر اصلی تحولات اجتماعی وارد کنند، و به راستی نیز کشف حجاب با گشوده شدن را آموزش و پرورش برای زنان توأم شد. با همه ارزش ستودنی توسعه امکانات تحصیلی برای زنان و نیز ستایش برانگیزی ورود زنان به حیات اجتماعی ، اما راه های معقول تر و سنجیده تری برای اجرای این سیاست ها وجود داشت تا هم سنّت تا حدودی رعایت شود و هم علاقه آن برانگیخته گردد ، به خصوص آنکه ایران سنّتی منابع و سرچشمه های فرهنگی لازم برای بهره برداری و مشروعیت بخشیدن به جهت گیری های نوین را در اختیار داشت. این گفته رضا شاه درسخنرانی ۱۷ دی ۱۳۱۴ که تاکنون زنان ایرانی « خارج از جامعه » قرار گرفته بودند آشکارا مغایر با تجربه روزانه میلیون ها زن روستایی و عشایری ایران بود کوشش برای تأسیس دبستان های مختلط ( پسر و دختر) این واقعیت را نادیده می گرفت که بعضی از « مکتب خانه ها ی » سنّتی را زنان اداره می کردند و درآنها دختران نزدیک به سن بلوغ در کنار پسران درس می خواندند. این فکرکه مشارکت زنان در فعالیت های اجتماعی با آزادی دادن انتخاب لباس به ایشان گسترده تر خواهد شد نه به ذهن تجددطلبان خطور کرد و نه ، اگر انصاف دهیم ، به ذهن علما.

در برخی موارد برنامه شاه برای مشارکت دادن زنان در فعالیت اجتماعی از طریق بی حجابی حتی گاه نتیجه وارونه داد و پیامدهای غیر منتظرهای به بار آورد که با نتایج معکوس فاصله چندانی نداشت. بسیاری از زنان در برابر آزارهای پلیس ترجیح دادند درخانه بمانند . پس از آن که دختران مجبور شدند بی حجاب به مدرسه بروند، رسم قدیم مکتب خانه های سنّتی که دختران و پسران را کنار هم درس می دادند بر افتاد . اگر چه فرصت های تحصیلی و آموزشی برای زنان افزایش و بهبود یافت، اما همین عمل باعث شد بسیاری از دختران خانواده های سنّتی از تحصیل محروم شوند چون والدین ایشان به خصوص در نواحی مذهبی تر کشورمانند قم دختران خود را از رفتن به مدرسه باز داشتند. مدیران مدارس دخترانه ای که مخالف بی حجابی بودند تهدید به اخراج شدند. تلاش های رضا شاه برای متحدالشکل کردن لباس های زنان و مردان به شیوه غربی با آن که به قصد ایجاد وحدت ملی از طریق حذف تمایزات طبقاتی و منطقه ای انجام گرفت، در واقع شکاف عمیق دیگری در جامعه ایران پدید آورد، یعنی میان غرب گرایانی که از این سیاست استقبال کردند و داوطلبانه مُدهای اروپایی را برگزیدند( وبا چنان تعصب و شورو اشتیاقی که حتی باعث حیرت خود اروپائیان شد) و بقیه جامعه که از دخالت دولت درزندگی خصوصی خود بیزار بودند.

کناره گیری رضا شاه از سلطنت در۱۳۲۰ و آزادی های سیاسی – اجتماعی که در پی آن فرا رسید، درست همانند عرصه های دیگر، به اجبارهای پوشاکی نیز پایان داد و بسیاری از ایرانیان به ویژه زنان ، به طور خود انگیخته به لباس های سنُتی خود باز گشتند. برخی فروشگاه ها اعلان هایی به شیشه های خود چسباندند وهشدار دادند که به زنان بی حجاب چیزی نخواهند فروخت ، ودربعضی جاها زنان سربرهنه اغلب به تحریک روحانیون مورد آزار واذیت قرار گرفتند.»(۵ )

◀ واقعۀ «مسجد گوهر شاد» و « کشف حجاب»

حسین مکی در کتاب «تاریخ بیست ساله ایران » در بارۀ واقعه «مسجد گوهر شاد» و « کشف حجاب» اینگونه شرح می دهد: نخستین کشوراسلامی که اقدام به کشف حجاب از بانوان کرد افغانستان بود که امان الله خان پادشاه افغانستان مسافرتی به اروپا کرد و درمراجعت از اروپا درسال ۱۳۰۶ شمسی به ایران آمد و از طریق خراسان به کشورش بازگشت.

به محض ورود به پایتخت اعلام نمود که نسوان بایستی بدون حجاب باشند، نخست با همسر خود بدون حجاب درمجامع ومحافل ظاهرشد. این بی پروائی آنهم درکشوری چون، افغاستان موجب قیام عمومی درآن کشور گردید و امان الله خان ناچار به استعفا و ترک کشورشد …

مصطفی کمال پاشا هم که رژیم خلافت وسلطنت آل عثمان را درهم کوفت به تغییر لباس وکشف حجاب و« رفرم هائی» پرداخت که اهم آنها تغییرخط ترکی بود به لاتین و تعطیل روز جمعه را به یکشنبه و تاریخ هجری را به میلادی تبدیل نمود.
تغییر لباس وکلاه و بعضی رفرم های دیگر تقلیدی ازترکیه بود.

* مخالفت روحانیت با شاپو

قبل از آنکه مسئلۀ تغییر کلاه پهلوی به شاپو به مرحلۀ اجرا در آید برای آنکه از جهت جامعۀ روحانیت خیالشان راحت شده باشد نخست به فکرافتادند که آنها را محدود و تحت شرایطی بتوانند ازپوشیدن لباس روحانی که عبارت ازعمامه وعبا بود جلوگیری نمایند:

* ایجاد محدودیت روحانیون

قبل از آنکه طرح تغییرلباس بر سر گذاشتن شاپوبه مرحلۀ اجرا در گذارده شود برای پیش بینی از مخالفت روحانیون نخست دولت اعلام نمود از نظر اینکه اشخاص غیر روحانی و یا روحانی نمایان نتوانند از پوشیدن لباس وعمامه سوء استفاده نمایند باید اشخاصی که به این لباس ملبس هستند از دونفراز مراجع گواهی گرفته باشند که صلاحیت دارند و مجتهدین شهادت نامه بدهند و آن گواهی را به وزارت معارف برده تحصیل اجازه نمایند والا از این ببعد هیچکس حق ندارد عمامه بر سر بگذارد مگر از وزارت معارف کسب اجازه کرده باشد.

با این ترتیب نسبت بکسانی که مععم بودند سخت گیری هائی نمودند ومعممین یا در معابر آفتابی نمی شدند ودرخانه می ماندند و یا اگردرمعابر پیدا می شدند گرفتار پلیس می گردیدند.

کلاه شاپو برسر گذاشتن اجباری می شود دولت فروغی متحد المآلی در این مورد صادرمی نماید ، مردم، مردم علی رغم دستور دولت بی میلی نشان می دهند و استقبال نمی کنند لذا دولت بخش نامه دیگری صادر می نماید که در زیر نقل می گردد و کارمندان دولت را مجبور می کند که کلاه شاپو بر سربگذارند.

* متحد المآلی

« در تعقیب متحد المآل نمره ۱۶۵۹۱ – ۱۲۸۶ اشعار می شود که استعمال کلاه بین الملی برای مأمورین دولتی اجباری است و باید هر چه زودترکلیۀ مأمورین کلاه خود را تغییر دهند و هر یک از مأمورین و مستخدمین تعلل یا استنکاف نمایند فوراً منظر خدمت خواهند شد اگر چنانچه درمحل بقدر کفایت کلاه یافت نشود اطلاع دهند از طهران فرستاده شود. استعمال کلاه فرم معرف به کپی هم در موقع خدمت مجازاست. وصول این متحد المآلی را اطلاع دهید.»

پس ازانتشار این متحد المآل تهدید آمیزکارمندان دولت دیگرچاره ای جز بسر گذاشتن این کلاه نمی بینند.

◀ شیراز موجد قیام مشهد بود

چند ماه قبل از قیام مردم مشهد یعنی دریکی از شبهای جمعۀ ماه ذیحجۀ سال ۱۳۵۳ قمری برابرسال ۱۳۱۳ خورشیدی وزیر معارف ( میرزا علی اصغر خان حکمت) مسافرتی به شیراز می کند و به مناسبتی مجلس جشنی که از پیش تدارک آن دیده شده بود بر پا می کند که عدۀ زیادی از طبقات مردم در آن جشن شرکت نموده بودند. پس از ایراد سخنرانیها و نمایش در خاتمۀ آن عده ای از دوشیزگان بر روی صحنه ( سن) نمایان می شوند و ناگهان نقاب از چهره بر می گیرند و ارگستر آهنگ رقص می نوازد و دختران به پای کوبی می پردازند.

در این هنگام عده ای بعنوان اعتراض از آنجا خارج می شوند.

روز بعد این خبر در شهرمانند بمبی صدا می کند و موجب سرو صدای مردم می شود و عدۀ زیادی از مردم در مسجد وکیل اجتماع می نمایند، سید حسام الدین فالی که از علماء و روحانیون متنفذ شیراز بود به منبر می رود و سخت اعتراض می کند و اعمال جشن را تقبیح و محکوم می نماید. خبرجنبش شیراز و تعطیل بازار به تهران میرسد ، لاجرم دستورگرفتاری سید حسام الدین صادر و او را زندانی می کنند.

خبر گرفتاری فالی به حوزۀ علمیۀ قم و مشهد و تبریز می رسد . در تبریز دو مرجع مورد توجه یکی آیت الله سید ابوالحسن انگجی و دیگری آیت الله آقا میرزا صادق آقا در بارۀ تغییر لباس وکلاه شاپو اعتراض می کنند. از تهران دستور تعقیب داده میشود که آن دو نفر توقیف و به سمنان تبعید می گردند.

در این جلسات که آیت الله حاج آقا حسین قمی و آیت الله سید یونس اردبیلی و آقازاده فرزند آیت الله آخوند ملا محمد کاظم خراسانی (صاحب کفافه) و جمعی دیگراز علما و مدرسین درجۀ اول مشهد شرکت داشتند مسئلۀ تغییر لباس مطرح و اظهار عقیده می کنند که دنبالۀ تغییر لباس به برداشتن حجاب منتهی خواهد گردید و باید با شدت ازآن جلوگیری نمایند.

در یکی ازاین اجتماعات که در منزل آیت الله یونس اردبیلی تشکیل یافته بود پیشنهاد می شود که آیت الله حاج آقا حسین قمی به تهران رفته و با رضا شاه وارد مذاکره شود.

حاج آقا حسین قمی که مرجعی صاحب رساله بود قبول می کند و قبل از حرکت از مشهد تلگرافی به پهلوی می کند و عزیمت خود را به تهران اطلاع می دهد و بروحانیون و وعاظ و مردم مشهد می گوید: من میروم به تهران تا با این شاه صحبت بکنم شاید او را از تصمیمش منصرف گردانم.

حاج آقا حسین خود را به شهر ری می رساند و در باغ سراج الملک سکونت می نماید.

بلافاصله پس از ورود اطراف باغ سراج الملک را محاصره نموده و از رفت وآمد اشخاص جلوگیری می کنند و بعداً ایشان را به عتبات تبعید می نمایند.

خبر گرفتاری آیت الله حاج آقا حسین قمی که در مشهد بسیار مورد توجه بود باعث بیشتر شدن شدت احساسات و غلیان افکار عمومی می گردد.

لذا اجتماعات مردم در اطراف مراجع فشرده تر گردید و خطبا برای مردم که در منزل آیت الله سید یونس اردبیلی همه روزه اجتماع می کردند به وعظ و خطابه پرداخته و چنین نتیجه می گرفتند که این تغییر لباس مقدمۀ رفع حجاب از بانوان خواهد بود.

بطوریکه گفته اند دراین موقع محمد ولیخان اسدی نایب التولیه درمسئله تغییر لباس به مرکزگزارش داده که در شهر مذهبی و مقدسی چون مشهد عجالتاً موقوف الاجرا گذارده شود، ولی به او دستورداده اند که امر شاه باید اجرا شود.
ازدحام مردم به جائی می رسد که دیگر در منزل آیت الله سید یونس اردبیلی گنجایش نداشته وناگزیر به مسجد گوهرشاد منتقل میگردد. و خطبا به منبر رفته به وعظ و خطابه پرداخته مردم را دعوت به مقاومت و تهییج می نمایند. مخصوصاً دو نفراز خطبا یک شیخ بهلول و دیگری نواب احتشام رضوی بیش ازسایر وعاظ ابراز احساسات نموده بطوریکه مردم تا پای جان حاضر به مبارزه و قیام می گردند.

بالاخره صبح جمعه ۲۰ تیر ماه ۱۳۱۴ قوای انتظامی اطراف مسجد را محاصره می نماید و زدو خورد آغاز می گردد.
دراین زدوخوردها عده ای ازدو طرف کشته و زخمی میشوند ولی چون مردم مسلح نبودند تعداد کشته و زخمی از مردم حدود یک صد نفر و از قوای انتظامی دوسه نفر بیشتر نبوده است.

دراین موقع به قوای انتظامی دستور داده می شود اطراف مسجد گوهر شاد را تخلیه و به مراکز خود مراجعت نمایند ولی شب هنگام با قوای بیشتر و تجهیزات بیشتر اطراف صحن و مسجد را کاملاً محاصره می کنند.

مجلۀ سروش درسال دوم شمارۀ ۹۰مورخ شنبه ۱۶ اسفند ماه ۱۳۵۹ که تقریباً یک شماره مخصوص خود را صرف واقعۀ مسجد گوهرشاد نمود در صفحه ۱۰۲ در زیرعنوان « بیاد حماسۀ خونین گوهر شاد» چنین نوشته است:

«… علماء و مجتهدین ، در یکی از جلساتشان در منزل مرحوم آیت الله سید یونس اردبیلی تصمیم می گیرند تلگرافی به رضا شاه مخابره کنند تا او را از این عمل منصرف گردانند . این تلگراف به امضای هشت تن از علماء مسئول و متعهد می رسد و همجنین قرار میشود که خطبای معروف ، امثال شیخ مهدی واعظ خراسانی و شیخ عباسعلی محقق و… در مسجد گوهر شاد به منبر بروند و مردم را بیدارسازند.

bohlul

صبح روز جمعه ۱۰ ربیع الثانی ۱۳۵۴ قمری برابر با ۲۰ تیر ماه ۱۳۱۴ شمسی ، قزاقان مستقر در مشهد برای متفرق ساختن مردم ، وارد عمل می شود. بی مهبا به روی مردم آتش می گشایند و حدود یک صد نفررا کشته و زخمی می گردانند مردم متفرق نگشته و مقاومت می نمایند وقزاقان علی الظاهر می گریزند این گریز، بخاطر این بود که آنان دستوری برای اعمال هر چه بیشتر خشونت جهت متفرق کردن مردم نداشتند. لذا بنا بدستور، عقب نشینی می نمایند.

پس ازاین هجوم ، مردم اطراف مشهد با داس و چهار شاخ و بیل و…بطرف مسجد سرازیر می شوند. مسجد گوهر شاد لبریزازجمعیت می شود، روحانیون به ترتیب در منبر حضرت صاحب الزمان قرار می گیرند و برای مردم توطئه های رژیم شاهنشاهی را افشا می کند . غذای مورد نیاز مردم متحصن در مسجد از بیرون توسط پشتیبانان نهضت میرسد. زنان خواستار شرکت در نهضت می شوند. ی عنی خواستارحضور در متن جریان هستند.

« مسجد پیرزن » که در وسط مسجد گوهر شاد واقع است ، با زدن چادری برای زنان شجاع و آزادۀ مسلمان آماده می گردد. مرحوم نواب احتشام رضوی، برای زنان سخنرانی می کند و که روز شنبه ۱۱ ربیع الثانی برابر ۲۱ تیر ماه ۱۳۱۴ مسجد گوهرشاد دیگرجای سوزن انداختن نیست ، شعارهائی ضد سلطنت و ضد کلاه بین المللی و ضد « حجاب زدائی» داده می شود. مسجد یکپارچه ، سرود مقاومت سر می دهد.

دولتیان وحشت خویش را به مرکز خبر میدهند. مرکز تلگرافخانۀ مشهد شاهد رفت و آمد شتابزدۀ نمایندگان حکومت استعماری است ذات ملوکانه امر می فرماید که « مسجدیان » را تار و مار کنند و همه را گرفته مجازات نمایند.

سران قشون و سران شهربانی و آگاهی نیروهای خویش را هماهنگ می کنند و قرار می شود بعد از نیمه های شب ، کشتار آغاز شود. قبل از ظهر قزاقان در شهر و در نقاط حساس و استراتژیک مسجد گوهر شاد مستقر می شوند و مسلسلهای سنگین را بر بام های مشرف به حیاط گوهر شاد مستقر می نمایندو شایع می کنند برای حفاظت از بانکها آمده اند . اسدی نایب التولیۀ رضا شاه ، از نقشۀ کشتار مطلع است و چون می داند که مجتهدین هم در مسجد هستند. در صدد برمی آید آنها را از مسجد خارج کند. لذا به دروغ پیام می فرستد که تلگراف شما را اعلیحضرت همایون پاسخ گفته، تشریف بیاورید برای مذاکره . با این حیله، مجتهدین را از کشیک خانۀ مسجد به دارالتولیه می کشانند. شاید هم این مکر را، خود سران و طراحان جنایت ، خلق کردند. برای اینکه ، اگر مجتهدین وعلماء طراز اول در این حمله و یورش کشته شوند ، خراسان یکپارچه آتش خواهد شد و این آتش گسترش خواهد یافت و دیگر به هیچ روی نتوان جلوگیری نمود. پس با این حمله، آنان را از مسجد خارج می سازند.

توپهای سنگین در خیابان تهران روبری مسجد گوهر شاد استقرار یافته و در ذهن مردم مشهد هجوم روسیه را درسال ۱۳۳۰ قمری به سرکردگی ژنرال « ردکو» دو باره زنده کرده است. اما این بار روسها دیگر نیستند که می خواهند حمله کنند، بلکه قزاقان رضا خان هستند.

پاسی از نیمه های شب ۱۲ ربیع الثانی گذشته بود که صدای غرش مسلسلهای قزاقان آسمان مقدس خراسان را بلرزه انداخت و قشون شرق به فرماندهی سرلشکر ایرج مطبوعی و… برای فتح مسجد گوهر شاد به حرکت در آمد و صدای شیپور آغاز جنگ از همه طرف بلند شد.

عده ای از مأمورین مخفی رژیم ، قبلاً وارد مسجد شده بودند و قرار بود آنها ازداخل وارد عمل گشته و راهها را برای ورود نیروهای رضاخان بداخل مسجد هموارسازند. وچنین شد. دژخیمان اسلحه بدست پای بدرون خانۀ خدا گذاردند و همه مسجدیان را از دم تیغ گذراندند و به هیچکس رحم نکردند و بقول خودشان کاری کردند که روسها نکرده بودند.

هنگامیکه سپیده سرمی زد، دیگرنه صدای گلوله ای بود نه صدای « پا علی ، یا علی » و قزاقان فاتح در پناه مسلسل کورو نابینای خویش پای بر روی کشته شدگان بر زمین افتاده می گذاشتند و بدنبال زندگانی بودند که درپناهگاهی از دسترس گلوله بدورمانده بودند.

اینک قزاقان با کشتن بیش از دو هزار تن ( تا پنج هزار تن ) واسیرکردن هزار و پانصد تن ، توانستند فلب مقاومت گران مسجد گوهر شاد را درهم شکنند…»

از روز یکشنبه به توقیف روحانیون شروع می نمایند و عده ای از وجوه علما توقیف وعده ای هم مخفی می شوند. از جمله توقیف شدگان مهم سپیده یونس اردبیلی و آقا زاده فرزند آخوند ملامحمد کاظم که مورد توجه بود و بیش از سی نفر دیگرازمعاریف علما و وعاظ.

و از مردم عده زیادی دستگیر و تقریباً شهرحکومت نظامی می شود و ورود و خروج اشخاص به شهر مستلزم داشتن جواز برای خروج و واردین هم بایستی خود را معرفی نمایند.

لشکر شرق برای دستگیری بهلول جایزه تعیین کرده بود پس از رع غائله ادارۀ شهربانی برای پیدا کردن مسببین واقعه دست بکارشد وعده ای تحت بازجوئی قرارگرفتند و درنتیجه اسدی هم یکی از محرکین معرفی شد که بلافاصله دستگیر و تحت محاکمه دردادگاه نظامی محکوم به اعدام گردید.

از قراری که گفته شد بهلول با تعویض لباس وپوشیدن لباس نیم تنۀ پاسبانی فرارکرد و نیز گفته شد که رانندۀ اسدی او را به مرز افغانستان رسانیده بود.

آقا زاده نخست به حبس طویل المده وسپس در دادگاه تجدید نظر به اعدام محکوم شد. ولی براثراقدام علماء نجف ازاعدام وی صرف نظرو مدتی زندانی شد سپس درمنزل تهران تحت نظر بود و بطوریکه گفته شده هنگامیکه بیمار بود بوسیلۀ پزشک احمدی در سال۱۳۱۶ مقتول گردیده است.

عده ای از محکومین دادگاههای نظامی همچنان در زندان بودند تا پس از شهریور ۱۳۲۰ درمجلس دوره سیزدهم مورد سئوال و اعتراض واقع شد که دولت ناچارهمگی را آزاد کرد.

سرهنگ نوائی پس از وقایع خونین مسجد گوهر شاد ، مورد تشویق قرار گرفت ولی پس از وقایع شهریور۱۳۲۰ خانوادۀ اسدی علیه او شکایت کردند و دادگاه او را محکوم به حبس نمود ومدتی در زندان مشهد بود تا آنکه در زندان بیمارو بطوریکه گفته اند پشتش کرم گذاشت ودر همانجا در گذشت.

کشتاردست جمعی مشهد و دستگیری ومحاکمه عده ای ازعلما و محکوم کردن جمعی دردادگاههای نظامی و صدور مجازات های سنگین و احکام اعدام عده ای رفته رفته در کشور موجب گفتگوها و ابراز نارضایتی هائی شد و نسبت به دیانت رضا شاه ابراز تردید گردید. زیرا مخالفین آنچه در صحن حضرت رضا و اطراف آن واقع شده بود با آب و تاب فراوان برای افراد و آحاد ملت بیان می کردند ومردم هم اینهمه قساوت و خونریزی را تقبیح می کردند مخصوصاً که احترام آستان قدس رضوی را رعایت نکرده ودرمحلی که همواره حتی محل بست مجرمین بود وحکام وقت نسبت به مجرمینی که بست می نشیستند متعرض آنها نمی شدند ، حال چنین خونریزیهائی شده ، بسیار سوء اثر بخشید و تا مدتها صحبت روز مردم بود.

رضا شاه برای آنکه در این مورد مطلبی گفته باشد و خورا معتقد بدیانت اسلام وانمود سازد در سلام عید غدیر در پاسخ تبریک رئیس مجلس ( محتشم السلطنه ) مطالبی بیان نمود که اطلاعات در یک ربع قرن در این باره چنین نوشته است:
« تمدن کنونی با شرایع و اصول دینی مغایرت ندارد: روز ۱۱ اسفند ۱۳۱۵ مراسم سلام عید غدیر خم با جلال بسیاری در کاخ گلستان منعقد گردید. پس ازعرض تبریک از جانب مرحوم اسفندریاری رئیس مجلس ، شاه فقید چنین گفت: « خیلی ها در اشتباه هستند و تصور می کنند معنی تجدد واخذ تمدن امروزی دنیا این است که اصول دیانت و شرایع را رعایت ننمایند و یا کسب تجدد و تمدن مغایرتی با دین و مذهب دارد و حال آنکه اگرمقنن بزرگ اسلام درحال حاضر در مقابل این ترقیات عالم وجود داشت موافق بودن اصول شرایع حقۀ خود را با وضعیت و تشکیلات تمدن امروزنشان می داد، متأسفانه آن افکار روشن و بزرگ صدر اسلام به مرور زمان وسیلۀ سوء استفادۀ بعضی اشخاص قرار گرفت وبالنتیجه کشور را به قهقرا کشانید و ما اکنون در برابرنواقص گذشته قرار گرفته باید این خمود و عقب افتادگی را جبران کنیم.»

انتشاراین بیانات در جراید عوض اینکه آبی بر روی احساسات مردم بریزد شعله آن را بیشترکرد مخصوصاً دراین بیانات پیغمبراکرم را بنام مقنن خوانده بود واز رسالت وخاتم بودن و ولایت و امامیت علی بن ابیطالب(ع) نامی نبرده بود وهرکس بنحوی و مطا بق سلیقه و فهم خود این بیانات را تجزیه و تحلیل و تعللی می کرد.

rafe-hejab

◀ رفع حجاب‏

برای برداشتن حجاب بانوان مجالس جشن سخنرانی ابتدا در تهران و شهرهای شمال ایران وسپس ‏بتدریج درسایر شهرها برقرار می گردید ولی پیشرفت زیادی نداشت و اکثریت مردم نه تن ها ‏استقبالی نمی کردند بلکه با نظر تنفر می نگریستند تا روز ۱۷ دیماه ۱۳۱۴ که شاه به اتفاق ملکه ‏و شاهدخت ها در جشن دانشسرای مقدماتی حضور یافتند. دراین روز دو اتومبیل سلطنتی که اولی ‏رضا شاه و دومی ملکه تاج الملوک و شمس و اشرف پهلوی درآن بودند بدون حجاب وارد دانشسرا ‏شدند.‏
‏ این اولین دفعه بود که خانوادۀ سلطنتی حجاب از سربرداشته بودند، ملکه دیپلم و جوائز دوشیزگان ‏را توزیع نمودند. در این دعوت رئیس الوزراء و جمعی از رجال نیز با بانوان خود مشارکت ‏داشتند، تمام محوطۀ عمارت نو بنیاد دانشسرا را دختران پیشاهنگ پرکرده بود.‏

شاه پس ازخطابه ای که خانم تربیت ایراد نمود ، در نطقی که خطاب به بانوان آموزگار و ‏دوشیزگان فارغ التحصیل نمود گفت:» ‏‏

[“بی نهایت مسرورم که می‌بینم خانم‌ها در نتیجه دانایی و معرفت به وضعیت خود آشنا, و به حقوق ‏و مزایای خود پی برده اند.‏

همانطور که خانم تربیـت اشاره نمودند، زنهای این کشـور به واسطه خارج بودن از اجتماع, ‏نمی‌توانستند استعـداد و لیـاقت ذاتی خود را بــروز دهند بلکه باید بگویم که نمی‌توانستند حق خود ‏را نسبت به کشورو میهن عزیز خود ادا نمایند و بلاخره خدمات و فداکاری خود را آنطور که ‏شایسته است انجام دهند و حالا می‌رونـد علاوه بر امتیــاز برجستــه مادری که دارا می‌باشند از ‏مزایای دیگر اجتماع نیز بهره مند گردند.‏

ما نباید از نظر دور بـداریم که نصف جمعیت کشور ما به حساب نمیآمد یعنی نصف قوای عامله ‏ی مملکت بیکار بود. هیچوقت احصائیه از زنها برداشته نمی‌شد مثل اینکه زنها یک افراد دیگری ‏بودند و جزو جمعیت ایران به شمار نمی‌آمدند، خیلی جای تاسف است که فقط یک مورد ممکن بود ‏احصائیه زنها برداشته شود و آن موقعی بود که وضعیت ارزاق در مضیقه می‌افتاد و در آن موقع ‏سرشماری می‌کردند و می‌خواستند تامین آذوقه نمایند.‏

من میل به تظاهر ندارم و نمی‌خواهم از اقداماتی که شده است اظهار خوشوقتی کنم و نمی‌خواهم ‏فرقی بین امروز با روزهای دیگر بگذارم ولی شما خانمها باید این روز را یک روز بزرگ بدانید و ‏از فرصت‌هایی که دارید برای ترقی کشور استفاده کنید.‏

من معتقدم که برای سعادت و ترقی این مملکت باید همه از صمیم قلب کار کنیم.‏

ولی هیچ نباید غفلت نمایند که مملکت محتاج به فعالیت و کار است و باید روز بروز بیشتر و بهتر ‏برای سعادت و نیک بختی مردم قدم برداشته شود.‏

شما خواهران و دختران من، حالا که وارد اجتماع شده اید و قدم برای سعادت خود و وطن خود ‏بیرون گذارده اید. بدانید وظیفه ی شماست که باید در راه وطن خود کار کنید، شما تربیت کننده ی ‏نسل آتیه خواهید بود، انتظارمان از شما خانم‌های دانشمند این است که در زندگی قانع باشید ‏وکارنمائید و از تجمل و اسراف به پرهیزید. سعادت آتیه در دست شماست”]‏* جشن و پذیرائی در مجلس

سردرمجلس تزئین شده بود برحسب دعوت رئیس مجلس(اسفندیاری) تمام نمایندگان با بانوان خود مجبور بودند در جشن رفع حجاب شرکت نمایند.

اطلاعات در یک ربع قرن در این موضوع می نویسد:

« از آن پس جشن های بسیاری برای همین موضوع در تهران و نقاط مختلف مملکت برقرارگردید و پیشرفت زیادی پیدا شد وموضوع عمومیت یافت ودرعین حال برای اجرای وعملی شدن آن اعمال خشونت آمیز می گردید و بعضی ازمأمورین انتظامی برای برداشتن حجاب شدت عمل به خرج می دادند و نتیجۀ غیر منطقی بودن این کار همین بود که پس شهریور۲۰ دسته ای که با رضایت چادر خود را برداشته بودند و اهمیت آنرا احساس کرده بودند تغییردر وضع خود ندادند ولی دستۀ دیگر در تهران و در تمام شهرستانها دو باره به حجاب برگشتند.»

* خاطرات محمود جم

محمود جم که کشف حجاب در کابینۀ او صورت گرفته درمجلۀ روشنفکر مورخه ۵ شنبۀ ۱۴ دیماه ۱۳۴۰ خاطرات خود را در بارۀ کشف حجاب و مذاکراتی که در این مورد درهیئت دولت با حضور پهلوی صورت گرفت به شرح ذیل بیان کرده است:

« روز۱۱ آذر۱۳۱۴ کابینه مرحوم محمد علی فروغی مستعفی شد. درآن کابینۀ من سمت وزیرکشور را داشتم. پس ازاستعفای دولت، من از معاونین و همکاران اداری خود خدا حافظی کرده به منزلم در قلهک رفتم.

اتفاقاً آنروز مرحوم دکتر قاسم غنی نهار میهمان من بود. وحدود ساعت سه بعد ازظهر من و آن مرحوم برای قدم زدن وگردش کردن از خانه بیرون آمدیم.

قلهک آنروز مثل حالا شلوغ و پرجمعیت نبود. بیشتر اراضی اطراف آن که امروز تبدیل به خانه و ویلای مسکونی شده زمینهای زراعتی و باغهای میوه بود.

ما درطول یکی از کشتزارهای گندم قدم میزدیم و بیش ازسه کیلومترازخانه دور شده بودیم که ناگهان پیشخدمت منزل نفس خود را به ما رسانید و خطاب بمن گفت:

– دوباراز دربار تلفن کرده و شما را خواسته اند. تلفن چی گفته که هرکجا هستید بلافاصله خود را بدربار برسانید.

من به خیال اینکه دولت جدید تعیین شده و مرا هم برای یکی از وزارتخانه ها در نظر گرفته اند. فوراً به منزل بازگشتم. در تماس با رئیس دفتر مخصوص ایشان گفتند که از طرف اعلیحضرت(رضا شاه) احضار شده اید. فوراً در کاخ اختصاصی شرفیاب بشوید.

با عجله لباسهایم را پوشیدم وعازم شهر شدم. اعلیحضرت در محوطۀ کاخ مشغول قدم زدن بودند که من به حضور رسیدم. اعلیحضرت به محض آنکه چشمشان بمن افتاد فرمودند:

– جم؛ چرا امروز در وزارت خانه حاضر نشدی؟

قبل از آنکه من جوابی بدهم ایشان اضافه فرمودند:

– بهرحال شما را مأمور تشکیل کابینه می کنم ، بهتر است اعضای دولت تازه نیزهمان وزرای کابینۀ فروغی باشند، بنابراین خیلی زود آنها را احضار کنید و مراسم معرفی را به عمل آورید

دستور اعلیحضرت را بلافاصله اجرا کرده و اعضاء دولت جدید را به کاخ احضار کردم. نیمساعت بعد مراسم معرفی انجام شد. وقتی می خواستیم از حضور مرخص شویم اعلیحضرت بمن امر کردند:

– شما اینجا بمانید کار مهمی دارم.

راستش از حرف شاه کمی دستپاچه شدم فکر کردم اعلیحضرت چه کاری دارند که در شرفیابی قبلی نگفته اند؛ در یک لحظه هزار و یک خیال بنظرم خطور کرد.

اعلیحضرت درآن موقع در طول سالن بزرگ کاخ اختصاصی قدم میزدند. سکوت همه جا را گرفته و جز صدای قدمهای شاه هیچ چیز شنیده نمی شد.

بعد از مدتی اعلسحضرت رو در روی من ایستاده و فرمودند: : این چادرو چاقچور را چطورمی‌شود از بین برد؟ دوسال است که این موضوع فکر مرا بخود مشغول داشته؛ از وقتی که به ترکیه رفتم و زن‌های آن‌ها را دیدم که پیچه و حجاب را دور انداخته و دوش به دوش مردها کارمی کنند دیگراز هر چه چادری بود بدم آمده است. اصلاً چادر و چاقچور دشمن ترقی و پیشرفت مردم ما است ؛ درست حکم یک دمل را پیدا کرده که باید با احتیاط به آن نشتر زد و از بینش برد.

من مدتی است به این فکرهستم که زن ایرانی در این قفس سیاه دست و پایش بسته است. بین او و مرد یک دریا فاصله وجود دارد. باید این فاصله را از بین ببریم. مگر زن چی از مرد کمتر دارد اوهم باید پا بپای مرد وارد زندگی شود. سرباز خوب – مهندس خوب و تحصیلکرده خوب باید در دامان زن پرورش پیدا کند. اگر زن امل و نفهم و محبوس باشد چطور می تواند نسل خوب و شایسته پرورش دهد؟

عرض کردم: صحیح می فرمائی قربان. زن باید از اندرون بیرون کشید و زنجیر اسارت را از پای او برداشت.
اعلیحضرت کمی دیگر قدم زدند و بعد فرمودند:

فرمودند چطور است این تحول را از اندرون دربار شروع کنیم.؟

من فکر کردم و بعرض رساندم.

– اگراجازه بفرمائید دروزافتتاح دانشسرای مقدماتی تهران علیا حضرت ملکه وعلیا حضرت شاهدختها به اتفاق اعلیحضرت در محل جشن حاضرشوند . ضمناً به همه بانوان وزراء و رجال نیز دستور خواهیم داد که بدون حجاب در آن جشن حضور یابند.

این عمل اولین قدم برای رفع حجاب خواهد بود. و زمینه ای برای اجرای نیات و مقاصد شاهنشاه در از بین رفتن چادر و چاقچور است.

اعلیحضرت کمی فکر کردند و سپس گفتند:

– بشرط آنکه موضوع در هیئت دولت مطرح و تصویب شود فکر خوبی است. همین حالا بروید و در این باره فکر بکنید که طرح لازم را بریزید . این انقلاب بزرگ باید با فکر و تدبیر صورت بگیرد.

همانموقع مرخص شدم و در سراسر راه فکر برداشتن حجاب و چادر مرا بخود مشغول داشته بود. با نظر اعلیحضرت موافق بودم اما… کار ساده ای نبود، محافل متعصب خار راه بودند.

در آنموقع تشکیل جلسات هیئت دولت به این ترتیب که هفته ای یکبار درنخست وزیری و دوبار در کاخ اختصاصی در حضور اعلیحضرت فقید تشکیل می یافت. اولین جلسه بعد از این شرفیابی یک جلسه عادی بود. من موضوع را با همکاران خود در میان گذاشتم و گفتم ؛ اعلیحضرت مصمم هستند که بهر قیمتی شده این مشکل اجتماعی را از بین ببرند. چنانچه پیشنهاد و یا راهی برای این کار به نظرتان می رسد بگوئید تا بعرض برسانم. کسی حرفی نزد و پیشنهاد شد که وزراء دراین باره ۲۴ ساعت فکر کنند و دنبالۀ مذاکرات و اخذ تصمیم به جلسۀ بعد که قاعدتاً در حضور اعلیحضرت تشکیل می گردید موکول شد.

یادم هست که مخصوصاً فرمودند: نجابت وعفت زن به چادرمربوط نیست زن و روحاً و اخلاقاً باید عفیف باشد ، مگر میلیونها زن بی حجاب خارجی نانجیب اند؟

و بعد افزودند: شرکت همسر و دختران من درجشن افتتاح دانشسرای مقدماتی باید سرمشقی برای همۀ زنان و دختران ایرانی مخصوصاً خانمهای شما و وزرای مملکت باشد. ممکن است در ابتدا این عمل سرو صدا و جنجال زیادی بپا کند ولی بهر حال کاری است که باید انجام بشود. ما با هوچی بازی و تعصب های خشک نمی توانیم کاروان ترفیات مملکت را عقب نگهداریم . زن باید این از این چادر سیاه آزاد بشود.

بعد اعلیحضرت دستور دادند که اجرای اینکار بصورت تصویب نامه دولت در آید و خودشان از مجلس تشریف بردند.
رسم بر این بود که صورت جلسات هیئت دولت را منشی مخصوص نخست وزیر بنویسد ولی من چون باهمیت مذاکرات آن جلسه و تصمیم اخذ شده واقف بودم تصمیم گرفتم که صورت مذاکره آن جلسه را شخصاً تحریر نمایم.

هم اکنون متن این صورت جلسه به خط من در بایگانی نخست وزیری موجود است. روز تحول فرا رسید ، روز هفدهم دی که قرار بود عمارت جدید دانشسرای مقدماتی با تشریفات جدید افتتاح شود فرا رسید.

ما قبلاً اهمیت کشف حجاب و احتمال بروز حوادث و جنجالهای مخالفین را طی تلگرافهای رمز به شهربانی ها و دستگاههای امنیتی ولایات اطلاع داده و دستور اکید داده بودیم که مأمورین دولتی با تمام قوا جلو تظاهرات و سر و صدای مخالفین را بگیرند.

در تهران نیز پیش بینی های لازم را بعمل آورده بودیم.

ساعت دو بعد از ظهر ۱۷ دی که من به اتفاق همسرم که برای اولین بار حجاب از خود بر گرفته و بجای چادر کلاه بسر گذاشته بود به صحن باغ دانشسرای مقدماتی وارد شدیم.

بعد بتدریج سایر ـ آقایان و زرا به اتفاق همسران بدون حجاب خود آمدند. ولوله ای بود. همه یکدیگر را نگاه می کردند، قوای نظامی مراقب بود و خانمهای خیلی خوشحال به نظر می رسیدند و با کنجکاوی زیاد به سرو لباس یکدیگر خیره شده بودند بعضی ها پوزخند میزدند ، بعضی ها می گفتند: خدا عاقبت این کار را به خیر کند و بعضی دیگر که فرنگ رفته و تحصیل کرده بودند بهم تبریک گفتند و این اقدام را یکی از بزرگترین خدمات اعلیحضرت تلقی می کردند.

بهر حال روز بزرگ و عجیبی بود و راستش بخواهید من تشویش داشتم در حالیکه در ته دلم از اینکه می دیدم « زن آزاد شده » احساس خوشحالی می کردم. سرو لباس خانمها درآنروز خیلی دیدنی بود واگر خانمهای امروزی می آمدند و می دیدند که مادرنشان در روز ۱۷ دی ۱۳۱۴ چطور خود را آراسته بودند از خنده غش می کردند. پیراهن ها همه بلند و تا قوزک پا می رسید توالت ها اکثراً ناشیانه بود و کلاههائی که خامهای سرشان گذاشته بودند ، چون بی حجابی خیلی تازگی داشت و زن ایرانی برای اولین بار کلاه را جانشین چادر ولچک کرده بود بسیار تماشائی بودند.

اما جالب ترازهمه این این بود که میهمانان – حتی وزرا – که یک عمر بود با هم دوست و رفیق بودند آنروز برای اولین بار صورت زنهای یکدیگر را می دیدند چونکه تا آنروز هیچ دوستی مجاز نبود صورت زن دوست خود راببیند وبعلاوه جشن ۱۷ دی اولین روزی بود که زن ایرانی در کنار شوهر خود در یک مراسم رسمی و اجتماعی شرکت می جست – تا آنروز همه مجلس در ایران مردانه و زنانه و مجزا از یکدیگر بود و زن و مرد به هیچوجه به اصطلاح « قاطی » نمی شد ولی ۱۷ دی ۱۳۱۴ این رسم را بهم زد و زن نیز در یک جشن ملی و اجتماعی پابپای مرد و با حق مساوی شرکت جست و حالا وقتی من در این کوکتل پارتی ها و مجالس میهمانی می بینم که خانمها با لباس های دکولته و آرایش اروپائی شانه به شانه مرد گل می گوید و گل می شوند بیاد آنروز می افتم که زنان با حالتی ناراحت – خجالتی و نگران در کنار دست شوهران خود ایستاده و برای اولین بار صورت و موی سر خود را در معرض نگاه مردانی دیگر قرار داده بودند و درست حالت آدمهای غریبی را داشتند که تازه وارد دنیا و شهر جدیدی شده اند . بهر حال در این مراسم بود که حتی آقایان وزراء برای اولین بار تواستند با خانمهای یکدیگر آشنا شوند.

hejab

* شاه و ملکه آمدند

بالاخره ساعت ۳ بعد از ظهر فرا رسید و اتومبیل مخصوص اعلیحضرت درحالیکه علیاحضرت ملکه پهلوی بدون حجاب در کنار ایشان نشسته بودند به محل جشن وارد شدند.

در اتومبیل دوم نیز والاحضرت شاهدخت شمس، شاهدخت اشرف پهلوی قرار داشتند.

اعلیحضرت ملکه پیراهن تیررنگی بتن داشتند که روی آن پالتوی پوست پوشده بودند. یک کلاه مشکی لبه پهن نیزبسر داشتند والاحضرت شاهدحت ها نیز کلا بر سرداشتند.

در آن روزاعلیحضرت فقید با قیافه متبسم و خندانی به جشن وارد شده و با دیدن دوشیزگان و بانوانی که لباس جدید پوشیده بودند این شعف وخوشحالی هرلحظه بیشتر می شد. بالاخره اعلیحضرت برای ایراد نطق افتتاحیه پشت تربیون رفتتند چند لحظه از بالای تالارچشم به جمعیت دوخته و سپس در حالیکه خنده در لبهایشان بود سخنانی به این شرح ایراد فرمودند:

« بی نهایت مسرورم که می بینم خانمها در نتیجه دانائی و معرفت بوضعیت خود آشنا شده و بی حقوق و مزایای خویش برده اند، متأسفانه تا کنون زن های این کشور بواسطه خارج بودن از اجتماع نتوانسته اند استعداد و لیاقت ذاتی خود را بروز دهند، حتی باید گفت که نمی توانستند حق خود را نسبت به کشور و میهن عزیز خود ادا نمایند و خدمات و فداکاری خود را آنطور که شایسته است انجام دهند.

ولی حالا با تحولی که در زندگی آنان پدیدار شده می روند تا علاوه برامتیاز برجسته مادری از مزایای دیگر اجتماع هم بهره مند گردند.

من میل به تظاهر ندارم و نمی خواهم از اقداماتی که شده است اظهار خوشوقتی کنم و نمی خواهم فرقی بین امروز و روز های دیگربگذارام ولی شما خانمها باید این روز را یک روز بزرگ بدانید و از فرصت هایی که دارید برای ترقی کشور استفاده نمائید.

خواهران و دختران من:

حالا که وارد اجتماع شده اید و قدم برای سعادت خود و وطن خود جلوگذارده اید بدایند وظیفه شماست که برای بزرگی و اعتلای نام وطن خویش کار کنید . سعادت آینده مملکت دردست شما است. شما تربیت کننده نسل آتیه خواهید بود و شما هستید که می توانید آموزگاران خوبی باشید و افراد خوبی را به جامعه ایرانی تحویل دهید.»

اعلیحضرت پس از ایراد سخنرانی مدتی در میان جمعیت قدم زدند و سر و وضع و لباس خانمها را برانداز کردند.
یادم هست که با خوشحالی فرمودند:

– لباس ها و آرایش ها خوب است. حیف نیست که زن خود را قایم کند و از جامعه بگریزد.

همچنین فرمودند:

– عیب لباسها را خودشان به تدریج برطرف می کنند. برای اول کار خیلی سلیقه به خرج داده اند. باید خیاط ها و کلاه دوزها را تشویق کرد تا مدهای قشنگ و سنگین و ارزانی را ببازار بیاورند. ما میله های زندان را شکستیم – حالا با خود زندانی آزاد شده است که خانه قشنگی بجای قفس برای خودش بسازد.

پس ازچند دقیقه گردش و گفتگو – اعلیحضرت وعلیا حضرت ملکه به کاخ اختصاصی مراجعت فرمودند.

اما قبل از آنکه سوار اتومبیل شوند خطاب به من فرمودند:

– این قبیل جلسات باید تکرارشود تا خانمها بیشتر به آداب و رسوم اجتماع و معاشرت آشنا گردند.

از خودتان شروع کنید، هرهفته یکی از وزراء در باشگاه شاهنشاهی یک میهمانی عمومی ترتیب بدهد. اولین میهمانی را من بر پا کردم. در این جشن که در باشگاه شاهنشاهی واقع در خیابان سعدی ، منزل مرحوم صاحب اختیار بر پا شده بود بیش از پانصد نفر از رجال ، نمایندگان مجلس سفرا و اعیان شهر با بانوان بدون حجاب خود شرکت کردند و به این ترتیب دریچه دنیا نو بروی زنان وطن ما بتدریج باز شد.»

مخبرالسطنه هدایت در بارۀ برداشتن حجاب در «خاطرات و خطرات» چنین نوشته و از قرار این نوشته چنین بر می آید که مخالف بوده است.

* رفع حجب یا حجاب سوقات آنکارا

« مجالس نشاط لولیدن مرد و زن دربساط می آورد و نفس را انتعاش می دهد لیکن شب شب شراب نیززد به بامداد خمار. معروف است جوجه را آخر پائیز می شمرند. فکر تشبّه به اروپائی از آنجا بسر پهلوی آمد ، صورت بلی آراسته است و بیشتر معایب که امروز گریبانگیر ملل است از طرز زندگی بر خاسته، در شرق فقط زنها درچادر نبودند زندگی اعیانی تا درجه ای در پرده بود تجملات در برزن و بازار ظهورنداشت و کمتر تحریک به شک و رقابت می کرد بیشتر دراثر اصطکاک سیاست بود تقلید اروپائی به صورت خوش می نماید به معنی دشوار است و معنی بکارتقلید بولوار دلفریب است تأسی به لابراتوار کار مرد اریب ، ترقی اروپا در افزار سازی است نه دراسکی و فوتبال بازی.

بلی ! پوشیدن رو طبیعی نیست حتی پوشیدن لباس طبیعی نیست تمدن آورده است چه بسیار مردم امروز هم برهنه می گردند آنها را وحشی می خوانیم.

زنهای ما به نیمۀ راه وحشت رسیدند.

چادرچاقچور و رو بند شرعی نبود حجابی که درشرع وارد است خود داری از تظاهر و جلب نظر است، در مکه و مدینه رو بند نیست نصف صورت بازاست با جامعۀ با جامعۀ بلند عبا وچادر پرده ای بود بر سر صد عیب نهان.

چادر و مشکو رسم ایرانیان بود واز آنجا ریشه داشت در شاهنامه در سه جا ذکر چادر شده است: یکی در رفتن کردیه به ایوان بهرام چوبین یکی در ملاقات شیرین و شیرویه و باز در تکلیف کاوس به سیاوش که به مشکو برود که سبب هلاکت او شد. حفاظ فخر نجبا بوده است و ما مدعی تجدید دورۀ پهلوانی هستیم. در تخت جمشید یا نقش های بیستون صورت زن نست.
منیژه منم دخت افراسیاب برهنه ندید تنم آفتاب

در چین تا چهل سال قبل که مسافرتی اتفاق افتاد زن در معابر دیده نشد مگر در محفه یا پرده اندرونی و بیرونی داشتند بشر درهر کار افراط و تفرط دارد «کُلُّ شَیءٍ جاوَزَ حَدَّهُ اِنْعَکَسَ ضِدَّهُ »؛(هر چیزی که از حد خودش تجاوز کند نتیجه ضد آن را می دهد.) (۶ )

* استعفای فروغی

«پس از دستگیری محمد ولی خان اسدی نایب التولیۀ آستان قدس رضوی و جستجو وتهیه مدارک به نامه ای برخوردند که فروغی رئیس الوزراء در بارۀ گرفتاری اسدی نوشته بود:

در کف شیر نر خونخواره ای
غیر تسلیم و رضا کوچاره ای

این نامه را به نظر پهلوی رسانده بودند پرواضح است که او را ناراحت می کند و فروغی را احضار ومورد تعرض قرار می گیرد و امر می کند که فوراً استعفا نماید و خبر آنرا روز دهم آذر ۱۳۱۴ به مطبوعات بدین شرح داده بودن:

« فروغی رئیس الوزراء بواسطۀ علت مزاج استعفای خود را به پیشگاه اعلیحضرت همایونی تقدیم نموده است»

* تشکیل کابینۀ جم

روز یازدهم آذرماه در بارۀ کابینۀ کجدید این خبر به مطبوعات داده شد:

«حسب الامر اعلیحضرت همایون شاهنشاهی آقای جم به سمت ریاست وزراء انتخاب گردیدند. پست وزارت داخله نیزبا ایشان خواهد بود. سایرآقایان وزراء و رؤسای آدات مستقل کابینۀ سابق درپست های خود باقی هستند.»

کابینۀ جم

اولین کابینۀ محمود جم درتاریخ ۱۳ آبان آذر ۱۳۱۴ شمسی برابر با ۹ رمضان ۱۳۵۴ هجری قمری و دسامبر ۱۹۳۵ میلادی بدین شرح به مجلس شورایملی معرفی گردید:

۱ – رئیس الوزراء: محمودجم

۲- وزیر عدلیه : محسن صدر

۳ – باقر کاظمی :وزیر امور خارجه

۴ – وزیر مالیه : علی‌اکبر داور

۵- کفیل وزارت جنگ: سرلشکر احمد نخجوان،

۶ – وزیر معارف و واوقاف و صنایع مستظرفه: علی اصغر حکمت

۷ – وزیر طرق و شوارع : علی‌منصور

۸ – وزیر پست و تلگراف : نظام الدین حکمت

۸ – رئیس کل فلاحت: مصطفی قلی بیات

۹ – رئیس کل تجارت: [مظفر] اعلم

۱۰ – رئیس صناعت معادن : [محمدحسن] امین

ولی روز یکشنبه ۲۸ دیماه ۱۳۱۴ علی منصور ازخدمت منفصل و تحت تعقیب قرار گرفت و بجای وی مجید آهی والی فارس به وزارت طرق و شوارع انتخاب گردید.

و در اسفند ماه ۱۳۱۴ سرلشکر جهانبانی بریاست ادارۀ کل صناعت، و در۲۵ فروردین ۱۳۱۵ عنایت الله سمیعی بوزارت امورخارجه و سرلشکرامیر فضلی به کفالت وزارت جنگ تعیین گردید.

در ۱۵ مرداد ۱۳۱۵ صادق وثیقی به کفالت ادارۀ کل تجارت ، و در۱۹ مهر۱۳۱۵دکتراحمد متین دفتری بوزارت عدلیه ، در ۲۵ بهمن ۱۳۱۵ محمود بدربه کفالت وزارت مالیه ، در۱۵ خرداد ۱۳۱۶ حسین علاء بریاست ادارۀ کل تجارت انتخاب شدند.

◀ اعدام اسدی

اطلاعات در یک ربع قرن در مورد اعدام اسدی چنین نوشته است:

« شیخ بهلول نامی درمشهد در تیر ۱۳۱۴ مردم را بوسیلۀ موعظه و خطابه بر علیه حکومت مرکزی اغوا و تحریک می نمود و اجتماعات درمسجد هرساعت بیشتر می شد و صورت بلوا بخود می گرفت و بالاخره درنتیجۀ گزارشاتی که از اوضاع محل به تهران داده شد دستورتفرقه صادرگردید و عدۀ زیادی نظامی اطراف صحن و مسجد را محاصره کردند و چون کار بالا گرفت شلیک شروع کردند و دراین میانه عدۀ زیادی مردم بیگناه مقتول و مجروح گردیدند وشیخ بهلول هم فرارکرد و به این ترتیب موضوع خاتمه یافت ولی اقدامات برای یافتن محرکین ادامه داشت تا روزی که خبری در حراید انتشار یافت مبنی بر اینکه چون محمد ولی اسدی محرک این فتنه و فساد تشخیص داده شد اولاً امورآستانه درتاریخ ۴ آذر به آقای پاکروان والی خراسان محول گردید و ثانیاً اسدی حبس و تحت استنطاق و محاکمۀ نظامی قرار گرفت و چندی بعد هم خبری به جراید داده شد که اورا طبق حکم محکمۀ نظامی اعدام کردند. بیش از این کسی از واقعه اطلاع نیافت تا پس از تغییر اوضاع که گفته شد تحریکات برای ایجاد بلوای مشهد از ناجیۀ کسان دیگری بود غیر از مرحوم اسدی ، کسانی که مایل به بقای نایب التولیۀ آستانه قدس نبودن، جریان را برعلیه آن مرحوم به شاه فقید گزارش دادند و اوضاع را از اول تا آخر برعلیه او تمام کردند.»

* انعکاس کشف حجاب

حسینقلی مستعان نویسندۀ معروف که در روز۱۷ دی ماه ۱۳۱۴ سردبیر روزنامۀ ایران مهمترین و بزرگترین روزنامۀ یومیه وقت بود حوادث ایام مقارن ۱۷ دی را از نگاه یک روزنامه نگار برای مجلۀ روشنفکر که مدیرآن دکتر رحمت مصطفوی بود برشته تحریردرآورده که درشمارۀ ۴۳۳ مورخ ۵ شنبه ۱۴ دیماه ۱۳۴۰ درزیرعنوان های: « ولوله و چادر برداری در میان خانواده ها و محافل و مردم. بسیاری از فامیل ها برای اینکه زنهایشان از حجاب بیرون نیایند از مملکت مهاجرت کردند.

عده ای می گفتند: انقلاب و خونریزی می شود جمعی معتقد بودن: دیگرهیچکس نباید زن بگیرد.

مردان متدین قسم خوردند علیه بی حجابی کفن می پوشند وبا دولت جهاد می کنند.

عده ای از حاجی ها زنشان را طلاق دادند.»

به چاپ رسیده که قسمت هایی از آن در ذیل نقل می گردد:

«… به خانۀ یک دوست بسیارعالیمقام رفتم: این مرد بزرگ که از رجال درجۀ اول به شمارمی رفت و بی نهایت هم مورد توجه شخص شاه بود مدتی بود پیش من فرانسه می خواند هفته ای دو روز یا من به منزل او می رفتم و یا او به منزل من می آمد. این دفعه من رفتم . تا نشستم گفت:

افسوس ! امروز آخرین درسمان است.

– چرا؟

می روم به اروپا ، دسته جمعی با خانم وبچه ها…؟

– چطور؟ بی هیچ سابقه، ناگهانی !

– بله ، وضع طوری است که نمی توانم بمانم !

گمان بردم که مرتکب تقصیری شده و از چشم شاه افتاد است. با احتیاط توضیح خواستم گفت:

– بزودی کشف حجاب خواهد شد نمی توانم بمانم!

واقعاً تعجب کردم به مرد منجمد صاحب مقام بسیار عالی، اروپا رفته، دنیا دیده ! با حیرت گفتم:

به این مناسب می خواهی بروید؟ واقعاً عجیب است ؟ اتفاقاً شما و امثال شما باید درتحولی چنین بزرگ پیشقدم باشید. این تحول بزرگی است، اما در هر تحولی عده ای زیر دست و پا می روند: این مسلم است، خصوصاً در مورد این تحول و من نمی خواهم زن و دختران من در جریان این تحول وارد باشند.

او هم با همۀ افراد خانواده اش رفت که رفت…

… غوغای عجیبی بود. واقعاً به قول آن شاگرد عالی مقامم آشوب بزرگی بود که ازیک تحول عظیم باورنکردنی بوجود آمده بود. البته محیط کمابیش آمادگی داشت اما فقط درتهران و یکی دو ایالت دیگر مثلاً گیلان و بعضی قسمتهای خوزستان و فارس ولی در دیگرنقاط اثریک طوفان را بخشید، … دو روز پیش از آن تاریخ یعنی همانروز که برای خرید لباس خانم به لاله زار رفته بودم باد دی ماه در وسط لاله زار چادرخانم مجللی را بلند کرد. این زن که لباس سنگینی هم داشت چنان خودش را بزمین انداخت و چنان هول و هراس وآشفتگی برای پائین آوردن چادرش و پوشاندن تنش بکار برد که خیال کردم سکته اش خواهد زد. همان خانم دو روز بعد بی چادر در مجلس جشن یافته بود.

در سراسر تهران آنقدر روی این موضوع گفتگو می شد که مردم خواب و خوراکشان را فراموش می کردند. بعضی طبقات خصوصاً بازاری ها ماتم گرفته بودند. یک حاجی فلان التجاربسیارمتمول را که درهمسایگی ما بود و یکی دو ماه قبل عزای زن اولش را شکسته و یک زن خوشگل گرفته بود دیدم که چشمانش از حدقه بیرون آمده بود مثل اینکه گلویش را فشرده اند… از ته دل می گفت:

کاش می مردم و این روز را نمی دیدم وناچار بود به مجلس جشن برود و رفت.

… یک حاجی بسیار مقدس در آن محفل بود که از نیکان روزگار بود. در بازار حجره داشت. با من رفیق بود. قسم خورد که ازغلیظش دو شبانه روز است یک لقمه غذا از گلویش پائین نرفته است. من قدری برایش استدلال کردم بخشم آمد و با سوگند های مؤکد گفت:

– نخواهد شد، امکان ندارد، هیچکس زیربار نخواهد رفت. خون راه خواهد افتاد، انقلاب خواهد شد، هزارها نفر از مردان متدین قسم خورده اند که کفن بپوشند و مبارزه وجهاد کنند.

زنان این طبقه نیز وحشت داشتند. شاید درهمان ایام از ده پانزده نفراز این زنان شنیدم که می گفتند هرگز پا خانه بیرون نخواهند گذاشت .

و باز همان روزها مرحوم ساعی خبرنگار روزنامه خبری آورد که چاپ نکردیم. خلاصۀ خبراین بود که چند نفراز آقایان بااسم و رسم رفته اند زنانشان را طلاق داده اند.

یک مرد با تقوی و با سواد ولی متعصب درهمسایگی ما با دو دختر زیبایش را که به مدرسه ناموس می رفتند وتا آن روز مثل همۀ دختر مدرسه ها با چادر بودند از مدرسه بیرون آورد که بی چادر نروند.

اما درطبقات روشنفکرو بین خانم هائی که از مدتها پیش انجمن ها و محافلی داشتند و مقدمات امر را بتدریج فراهم می آوردند و برای روشن کردن و آماده کردن اذهان می کوشیدند شور و نشاطی عجیب وجود داشت. هرگز دست یافتن بر یک نعمت بزرگ یا احراز یک پیروزی درخشان اینقدر ذوق و طرب بوجود نمی آورد؛ این برای همه این افراد بالاتر از یک نعمت و درخشان تراز یک پیروزی بود… یکی از خانم هائی را که مدتی پیش از آن در یکی از محافل زنان که من خود کنفرانسی درآن داشتم دیده بودم پس از اعلام خبر نهضت هفده دی دیدم ؛ وجد و شادی چهره اش را آنقدرعوض کرده بود که نشناختمش .

اما یک عده دیگرهم بودند که مسرتی از یک نوع دیگر داشتند. اینها همان زنان ودخترانی بودند که زیر چادر هزار کار می کردند و آزادی را می خواستند بری آنکه کیف وعیش هوسرانی شان را بحد اعلا برسانند!

از تماشائی ترین و جالب ترین روزهای قرن بود آن روزها…گردش درشهروحضور درمحافل مختلف با مطالب و بگو مگوهای رنگارنگ و متضادی که بگوش می رسید حیرت آور وعبرت انگیز بود. کمیاب نبودند افرادی که جداً اعتقاد به نماسیدن و پیش نرفتن این امر مهم داشتند و مثل آن حاجی مقدس معتقد بودند که خون راه خواهد افتاد.

ولی روز هفدهم دی رسید. جشن های بزرگ منعقد شد. پیش چشم حیرت آلود متعصبین بی آنکه آب از آب تکان بخورد شاه مملکت به اتفاق ملکه درمجلس زنان بی چادری که با شوهرشان آمده بودند حضور بافت و فرمان پر جنجال ولی سعادت بخش کشف حجاب در سراسر کشور منتشر شد .

اما من آنروز فراوان خندیدم … برای یک نویسندۀ کنجکاو که داستانهایش را به نیروی دید و دقتش بوجود می آورد تماشای این مجلس لطف بی پایان داشت…

خانمم مثل کنه بمن چسبیده بود پیوسته رنگ برنگ می شد و رعشه ای داشت. بسیاری از خانمهای، همین وضع را داشتند. زمین خوردن ، پا پیچ خوردن ، تنه های غیر ارادی زدن ، افتادن کلاه از سر و کیف از دست و ازآن جالب تر ریخت ها ، آرایش ها ، لباسها، روسری ها، کلاهها، وبا از آن تماشائی تر قیافه های عده ای از مردان بود که ناچار شده بودند خانمشان را بی حجاب بیاورند و خودشان بیش از خانمشان اشفته ، ناراحت و نامرتب بودند.

اگر خبرنگارهای عکاس امروزی آنروز هم می بودند و عکس های روشن از گوشه های مختلف و از افراد و زن و شوهرهائی که با هم در آن مجالس شرکت می کردند برمی داشتند جالب ترین و مضحک ترین مجموعه های لباس وآرایش زنان دنیا را فراهم آورده بودند.

آشوب تمام شد ، بگو مگو فرونشست ، زن پیروز شد، حجاب بر افتاد ، زن ایرانی دوش بدوش زنان دنیا قرارگرفت ، منتها آنکه خوب بود دوش بدوش خوبها قدم برمی داشت و آنکه بد بود پا بپای بدها میرفت…

وامروز افتخار می کنیم به زنان روشن دل و با تقوایی که مقام واقعی زن را بالا می برند ، و من به سهم خود کمال نفرت را دارم از زنانی که از این آزادی برای هوسرای و مد پرستی و فسق و فجور و ترویج فساد استفاده کردند.

◀ فاجعۀ مشهد در مجلس طرح می شود

اولین مرتبه که فاجعۀ مشهد در مجلس مطرح مطرح شد ، هنگامی بود که در دورۀ پانزدهم در جلسۀ ۲۰ مورخ نهم مهر ماه ۱۳۲۶ که کابینۀ قوام وزرای خود را به مجلس معرفی نموده بود و برنامۀ دولت مطرح بود وعباس میرزا اسکندری بعنوان مخالف و اینکه چرا محمود جم به سمت وزیر جنگ در کابینه شرکت داده شده در بارۀ وقایع مشهد در سال ۱۳۱۴ مطالب بیان می کند و اظهار می دارد که محمود جم باید به دیوان کشور برای محاکمه فرستاده شود. برای مزید اطلاع خوانندگان گرامی قسمتهائی از نطق اسکندری ذیلاً نقل می شود.

«… آقاى محمود جم در ۲۵ تیرماه ۱۳۱۴ وزیر کشور بوده‌اند، بزرگ‌ترین عملى را که نمی‌دانم اسمش را چه بگویم لقبش را شما بگویید بزرگ‌ترین عملى که در تاریخ ایران در ۱۱ قرن پیش نیامده بود ایشان مرتکب شدند وزیر کشورى است که مطابق نوشته‌ای که موجود دارم دستور داد در سه و نیم بعد از نصف شب گنبد آستان قدس رضوى را به مسلسل بستند. (امیر تیمور- دروغ است، این طور نیست) (اسلامى- آقاى اسکندرى به مرد مسلمات این طور توهین نکنید) (زنگ رئیس- همهمه نمایندگان) (سزاوار- وزیر کشور آن وقت نمی‌توانست چنین دستورى بده) اصل ۶۴ قانون اساسى تصریح دارد هیچ وزیرى نمی‌تواند فرمان پادشاه را مستمسک قرار بدهد و اصل ۴۴ قانون اساسى می‌گوید وزرا مسئول مجلسین هستند و شخص پادشاه از مسئولیت مبرا است من به شما تصریح می‌کنم، پادشاه گذشته را هیچ قانونى نمی‌توانست محکوم بکند (سزاوار- این حرف‌ها را می‌خواستند قبل از شهریور بزنید) آقایان نمایندگان در مدت ۱۱ قرن دو وجود محترم، دو وجود آسمانى یکى معصومه قم است یکى على بن موسى‌الرضا اینها به ایران آمدند مهمان این مملکت بودند در طى قرون هجوم‌هایی که به این مملکت شد، همیشه این‌ها از طرف ایرانی‌ها و حتى مهاجمین محترم بودند صاحب این آستانه پیشواى عالم تشیع است در عالم اسلام سیصد میلیون به این وجود محترم احترام می‌کنند، در این شبى که به‏ شما می‌گویم ۸۰۰ نفر بدون سلاح، مردمى را سیاست دور، این‌ها اسلحه نداشتند، این‌ها که نمی‌خواستند مملکت را تجزیه کنند این‌ها در آنجا راحت و آسوده خفته بودند که درهاى صحن و مسجد را می‌بندند و سه و نیم بعد از نصف شب به موجب اعلامیه‌ای که به امضاى آقاى وزیر کشور آقاى محمود جم موجود و الان پیش من است (ملک مدنى- بخوانید آقاى اسکندرى که معلوم بشود) الان بنده به سرکار عرض می‌کنم (یک نفر از نمایندگان- خارج از موضوع است) من هیچ‌ وقت هیچ چیز خارج از موضوع نمی‌گویم (ملک مدنى- بسیار مطالب صحیحى است) قبول فرمودید این‌ها را آقاى ملک مدنى؟ (خنده نمایندگان) بنده خودم را ناراحت می‌کنم، مردم از ما می‌رنجند برنجند ما وظیفه داریم این کار را بکنیم این حرف‌ها چیست؟

از طرف وزارت داخله اعلامیه وزارت داخله است، بر طبق راپورت واصله از ایالت خراسان شب نوزدهم شیخ بهلول نامى که سوء سوابق او از شرارت و فساد معلوم و سابقاً تحت تعقیب واقع شده بود در مشهد مقدس جمعى از عوام سده لوح را در مسجد به عنوان موعظه دعوت کرده دو سه روز این عمل را مداومت داده و اراذل و اوبا را دور خود جمع و عنوان کلاه و لباس را پیش کشیده یاوه‌سرایی‌ها نموده و کار را به هتاکى رسانیده مأمورین انتظامات خواستند بدواً با ملایمت و نصیحت او را از این رفتار و گفتگوهاى خلاف و مفسدت‌آمیز باز دارند مساعى آن‌ها ثمرى نبخشید و بیم اختلال نظم رفته و مردم از این جهت اظهار نگرانى نمودند مأمورین انتظام درصدد تفرقه آن‌ها برآمدند مقاومت نموده مأمورین نظمیه را مورد حمله قرار دادند و بعضى از آن‌ها را مجروح و مقتول نمودند مأمورین ناچار از نظامیان استمداد کردند و اشرار با آن‌ها هم ستیزه نمودند و آلات حرب و قبل که همراه داشتند به کار بردند نظامیان هم مجبور شدند با استعمال اسلحه گرم حفظ نظم را به آن‌ها الزام نمایند در نتیجه اراذل و اوباش که باعث این بى‌نظمى شده بودند گرفتار و بعضى متفرق شدند ولیکن متأسفانه شیخ بهلول که این مفسده را بر پا کرده بود موفق به فرار شده امنیت و انتظام کاملًا برقرار گردید فعلًا نظمیه مشغول تعقیب قضیه و کشف حقایق می‌باشد وزارت داخله محمود جم.

بعضى از نمایندگان- چیزى نیست.

حاذقى- اظهار تأسف کردند که یک عده بى‌گناه کشته شدند.

عباس اسکندرى- جواب آن کشته‌ها را که می‌دهید آقایان، آن ۸۰۰ نفرى که سر و دستشان قطع شد جوابشان را باید داد آن‌ها ایرانى و بی‌گناه بودند.

امیر تیمور- دروغ می‌گوید آقاى رئیس بنده اجازه می‌خواهم جواب بدهم و ماسک‌ها بر داشته شود.
بعضى از نمایندگان- این ارتباطى ندارد این مربوط نیست.

عباس اسلامى- چرا توهین می‌کنید آقاى اسکندرى اگر می‌خواهید ملت ایران از شما خوشش بیاید راجع به همه صحبت کنید (صحیح است)

ملک مدنى- آقاى اسکندرى راجع به نخست وزیر هم بفرمایید.

عباس اسکندرى- آقاى ملک مدنى راجع به نخست وزیر فرمودید عرض کنم در ۲۶ شعبان ۱۳۱۷ آقاى محمود جم نخست وزیر بودند و سید حسن مدرس مبارز معروف وکیل شجاع نایب رئیس مجلس را آوردند به ترشیز و به وسیله مأمورین شهربانى که از طهران فرستادند خفه کردند کشتند (سزاوار- شهربانى مستقل بود) این حرف‌ها چیست؟ بنده قبول نمی‌کنم که بگویند دیگرى گفت کى گفت؟

دفعۀ دیگری که موضوع کشتار مشهد در مجلس مطرح شد موقعی بود که پس زا واقعۀ ۱۵ بهمن دانشگاه که یک محیط ارعاب و ترور و سانسور شدید مطبوعات آزاد بوجود آورده بودند و عده ای از نمایندگان برای تملق گوئی و خود شیرنی طرحی به امضای ۶۰ نفر با قید دو فوریت تقدیم کردند که به رضا شاه لقب کبیر بدهند!

« در فوریت اول و در کلیات بعنوان مخالف مطلبی گفته ام که عیناً از صورت جلسل رسمی در زیر نقل می گردد:
نقل از صورت مشروع مذاکرات مجلس روز یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۲۸ – جلسه ۱۷۵

رئیس اگر اجازه می‌دهید چون وقت خیلى نمانده یک لایحه دو فورى آقای دکتر اقبال آورده‌اند باید با آن رأى گرفته شود یکى هم طرحى است از طرف جمعى از نمایندگان با دو فوریت چون نیمساعت بیشتر وقت نداریم قرائت می‌شود.

تقدیم و تصویب دو فوریت طرح پیشنهادى جمعى از نمایندگان راجع به قدردانى از خدمات اعلیحضرت فقید.

(به شرح زیر قرائت شد)

مقام محترم ریاست مجلس شورای ملى : خواهشمندم طرح تصمیم زیر را مقرر فرمایید در مجلس شورای ملى قرائت و رأى گرفته شود. سلطانى ،

ساحت مقدس مجلس شورای ملى : نمایندگان ملت ایران با توجه به تحولات عظیمى که در دوره زمامدارى و سلطنت اعلیحضرت شاهنشاه فقید رضاشاه پهلوى در شئون مختلف کشور به وقوع پیوست و با سنجش و مقایسه دقیق بین این ترقیات نجات‌بخش و اوضاع تأسف‌انگیز دوره‌هاى قبل از آن اعلام می‌دارند: از لحاظ ابراز خلوص عقیدت و حق‌شناسى ملت ایران در برابر مقام جلیل و خدمات بى‌نظیر اعلیحضرت شاهنشاه فقید و تجلیل از تحول عظیمى که آن اعلیحضرت در کلیه شئون مملکت بوجود آورد و فصل جدیدى در راه تجدید دوران مجد و عظمت تاریخى ایران باز کرده‌اند (احسنت) و در واقع سلطنت با شکوه آن اعلیحضرت مبدء نهضت اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و مظهر نشو نیرو و غرور ملى بوده است و از این جهت ملت حق‌شناس ایران همواره آن شاهنشاه را به نام کبیر یاد کرده است از این رو به پیروى از نیت ملت ایران امضاکنندگان زیر اتخاذ تصمیم ذیل را با قید دو فوریت پیشنهاد می‌کنیم – مجلس شوراى ملى : به پاس حق‌شناسى ملت ایران تصویب می‌کند عنوان رسمى سرسلسله دودمان عظیم‌الشأن پهلوى اعلیحضرت رضاشاه کبیرخواهد بود این تصمیم باید دو لوحه‌اى طلا حک و در آرامگاه شاهنشاه فقید نصب گردد (صحیح است).

رئیس – قریب به شصت امضاء دارد و دو فوریت دارد و البته وقتى فوریت‌ها تصویب شد براى طبع و نشرفرستاده می‌شود و بعد از ۲۴ ساعت یعنی در جلسه بعد مطرح می‌شود فوریت اول مطرح است آقای مکى مخالفید؟ بفرمایید.

مکى – البته هیچکس منکر نیست که شاه سابق یک خدماتى به این مملکت کرده است (نورالدین امامى- خیلى خدمات کرده یک خدمت نیست) اجازه بفرمایید بنده مطالبم را عرض کنم آقایان هم رأى خودشان را خواهند داد ولى همیشه باید قضاوت منصفانه باشد یعنى در یک جریانى شما نیست به هر یک از سلاطین ایران اگر نگاه کنید بعد از اسلام به این طرف ما سلاطین بزرگ زیاد داشتیم تمام سلاطین بزرگ ایران یک صفات خوبى داشته‌اند که یک صفات بدى هم داشته‌اند یک نقاط ضعفى داشته‌اند مجموعه آنها را بعد از صد سال صد و پنجاه سال که از مرگ آنها گذشته است دنیا و مورخین در تاریخ قضاوت کرده‌اند الان در این لایحه پیشنهادى از طرف آقای سلطانى بنده می‌خواهم عرض کنم (امامى – خیلى ها امضاء کرده‌اند آقای مکى هشتاد امضا دارد) بنده می‌خواهم عرض کنم در رژیم گذشته یک کارهاى خوبى شده است یک کارهاى بدى هم شده است من به استناد ادعانامه‌اى که آقای دکتر عبده دادستان دیوان کیفر صادر کرده‌اند و به استناد حکمى که آقای برزین رئیس دادگاه دیوان کیفر صادر کرده‌اند و رژیم گذشته را آقایان محکوم کرده‌اند.

امامى – آقا اجازه ندارد این حرف‌ها را بزند.

رئیس – آقای مکى حالا موضوع مطرح نیست بعد از طبع و نشر وقتى مطرح شد صحبت بفرمایید.

مکى – بنده همین راجع به فوریتش می‌خواهم عرض کنم این یک موضوعى نیست که ما همین طور در اینجا قضاوت کنیم که یک چنین چیزى هست باید صد سال صد و پنجاه سال دیگر رویش قضاوت بشود که مجموعه خدمات شاه سابق مفید یا مضر به حال مملکت بوده کارهاى خوبش زیادتر بوده یا کارهاى بدش یا به اصطلاح نقاط ضعفشان زیادتر بوده البته ایشان کارهاى بزرگ خیلى در این مملکت کرده‌اند البته به کارهاى خوبشان ملت سر تعظیم فرود مى‌آورد ولى کارهاى دیگرى هم هست که نسبت به آنها البته بایستى قضاوت شود این است که بنده خواستم عرض کنم که بلافاصله با یک قیام و قعود این کار را نکنیم طبع و توزیع بشود برود در کمیسیون عقیده مخالف و موافق هم رویش اظهار بشود.

برزین – اجازه می‌فرمایید؟

رئیس – لزومى ندارد طبع و توزیع می‌شود بعد مطرح می‌شود. رأى گرفته می‌شود به فوریت اول آقایانی که با فوریت اول موافقند قیام کنند (اغلب برخاستند) تصویب شد. فوریت دوم مطرح است آقای نورالدین امامى موافقید؟ (امامى – بلى) آقای کشاورز صدر موافقید؟ (کشاورز صدر – موافقم) آقای حائرى‌زاده (بعضى از نمایندگان – نیستند) (گفته شد مخالفى نیست) مخالفى ندارد رأى گرفته می‌شود به فوریت دوم آقایانی که موافقند قیام کنند (اغلب بر‌خاستند) تصویب شد.

طرح نمایدگان در جلسه ۱۷۶ مورخ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۲۸ مطرح گردید حائری زاده بعنوان مخالف صحبت کرد و ضمن بیانات خود مطالبی اظهار داشتند که مختصر آن چنین بوده است:

[ولى ما رضا¬شاه متعددى نداشته¬ایم تا بیاییم یکیش را اینجا کبیر به نامیم این جور موضوعات یک چیزى نیست که ما بیاییم اینجا در این مملکت با این تنگى وقت و کارهاى زیادى که داریم روى آن بحث کنیم که این کبیر است یا صغیر در وقایعى که دنیاى امروزه ما بین جنگ اول و دوم بین¬المللى اتفاق افتاد حوادث زیادى دیدیم دیکتاتورها، قلدرها و رؤساى جمهور زیادى در جریان آمدند و رفتند بعضى خودشان آمدند و بعضى را آوردند برخى خدماتى کردند و بعضى خدمت و خیانت با هم کردند تاریخ باید قضاوت کند نه فتواى ما در آخر مجلس که به صورت تملق بیشتر شباهت دارد تا به صورت قدردانى و قدرشناسى این حرف براى بچه گول زدن بد نیست ولى براى دیگران فایده ندارد و اساساً نتیجه¬اى ندارد این موضوع امثال هیتلر موسولینى آتاتورک و دیگران در این فاصله دو جنگ آمدند هر کدام در ملت و مملکت خودشان یک اعمالى داشتند، پرده¬هاى زشت و زیبا البته زیاد بوده است] اگر مقصود از این طرح این بوده است که من بیایم پرده¬هاى زشت را اینجا بگویم و آنها براى خود شیرینى استفاده کنند بنده ذکر نمی‌کنم پرده¬هاى زشت خیلى است اشخاصی که در محبس کشته شده¬اند براى ضبط املاکشان زیاد هستند آقاى برزین و آقاى دکتر عبده دیروز آقاى مکى تذکر دادند که اینها در محکمه حکم محکومیت رژیم گذشته را دادند اینها پرده¬هاى زشت و زیبا زیاد داشته¬اند و ما وارد آن بحث نمی¬شویم باز هم باید این قسمت را روشن کنیم فرض کنید نادر افشار در این مملکت یک کار حسابى کرد وقتى مرد ماده تاریخ خیلى بدى روى او گذاشتند و گفتند نادر به درک رفت ولى روزگار کم کم او را معرفى کرد که نادر یک خدمات بزرگى به این مملکت کرده است و یک مرد بزرگى بوده است به عقیده بعضى نادر افشار جزو مفاخر این مملکت شمرده می‌شود به عقیده برخى دیگر هم ممکن است همان ماده تاریخ صدق بکند این است که این کار با این کار زیادى که مجلس دارد من این موضوع را یک چاپلوسى بی¬جایى می¬دانم یک کار بى¬ربط و بى¬اثرى است که با این نه صغیر کبیر می‌شود و نه کبیر صغیر«.

نورالدین امامی بعنوان موافق مطالبی بیان داشت سپس نوبت به مخالف دوم رسید که عیناً از صورت مذاکرات چند جمله آنرا عیناً نقل می نمایم:

رئیس – آقاى مکى.

مکى – می¬گویند وقتى که یعقوب لیث صفار در حال احتضار بود وصیت کرد (یکى از نمایندگان – کى آقا؟). عرض کردم وقتى که یعقوب لیث صفار در حال نزع و بستر مرگ بود وصیت کرد که بعد از او بر سنگ قبرش بنویسند:

تلک آثارنا تدل علینا
فانظرو ابعدنا الى آثار
آثار ما به صفحۀ گیتی نشان ماست
از بعد ما نگاه به آثار ماکنید

چیزی که دلیل بر عظمت و قدرت یک سلطان می‌شود اعمال و فتوحات او است که بعد از ۱۵۰ سال دویست سال تاریخ در آن باره قضاوت می‌کند وقتی که حب و بغض از بین رفته و اعمال خوب کم کم نمودار می‌شود و آن وقت روی هم رفته می‌گویند فلان پادشاه وجودش براى یک ملتى مفید بوده یا وجودش به حال یک ملتى مضر بوده است این عنوانى که آقایان پیشنهاد کرده‌اند، این هیچ اشکالى ندارد که آن را روى طلاى سفید بکنند و ببرند آنجا بگذارند و یا با الماس زینت دهند و ببرند آنجا بگذارند ولى این که مجلس شوراى ملى این را بیاید و یک چنین عنوانى را بدهد مجلس شوراى ملى مگر جامعه مورخین دنیا است یا متخصص تاریخ است که تمام وقایع زندگى را ثبت کرده باشد و تمام بدی‌هاى او را هم ذکر کرده باشد بعد مجموعه‌اش را در یک شاهین و ترازوى فوق‌العاده حساس گذارده باشند و بگویند ما سنجیدیم و مجموعه کارهاى خوب او بر کارهاى بد او می‌چربد خیر این طور نیست لقب کبیر را خارجی‌ها و مستشرقینى که می‌آیند قضاوت می‌کنند و به آنها می‌دهند … بعلاوه این تصمیم از طرف مجلس شوراى ملى ایران بنده خیال می‌کنم و از نظر خارجی‌ها هم مسخره باشد که مجلس شوراى ملى بنشینند و قیام و قعود کنند و بگویند کبیر بوده یا نبوده این را تاریخ باید قضاوت کند و دنیا باید قضاوت کند صد سال که گذشت ۱۵۰ که گذشت باید تصدیق کرد که قضاوت مورخین آن عصر هر چه باشد صحیح است و قضاوت امروز هم من گمان می‌کنم هر چه باشد درست نیست و این شتابزدگى است و عجله و بنده خیال می‌کنم روح رضاشاه هم از این شتابزدگى بی‌جا بیزار باشد …. در دوره حیات رضاشاه و سلطنت او مستشرقین و مورخین به این مملکت آمدند و مخصوصاً من به خاطرم هست که یک کتابى گویا به نام لوسولى دولاپرس که تصور می‌کنم نویسنده‌اش یک نفر بلژیکى و یا فرانسوى باشد که عملیات او را نوشته است و نسبت به یک قسمت از عملیات رضاشاه شدیداً انتقاد کرده است و مخصوصاً راجع به راه‌آهن گفته است که از لحاظ ترانزیت این راه‌آهن مفیدى نیست و یک راه‌آهن استراتژیکى است و هر وقتى که یک جنگ عمومى در بگیرد این راه‌آهن مورد استفاده فاتحین جنگ قرار خواهد گرفت و باعث بدبختى ملت ایران خواهد بود… همچنین راجع به سایر کارها یک ترازو و شاهین حساسى پیدا نمی‌شود که مجموعاً کارهاى خوب او را با کارهاى بد او بسنجد و بگوید کارهاى بد او زیاد بوده و یا کارهاى خوب او و اصولاً یک چنین شاهینى در هیچ کجاى دنیا نمی‌توانیم پیدا کنیم مگر بعد از صد سال، مرور زمان این شاهین را در دسترس مورخین می‌گذارد که مجموعه کارهاى خوب و بد او وحتى با آن قتل‌ها و آن کشتارهایى که در مشهد و در زندان‌ها و در آن محیط وحشت بی‌جهت شده است قضاوت کنیم که کارهاى بزرگ او زیاد بوده است یا عملیات زشت او. (۷)

◀ امر شاه به پوشیدن کلاه شاپو و رفع حجاب زنها

در خاطرات محسن صدر الاشراف وزیر عدلیه وقت آمده است : « رضا شاه بعد ازمسافرت ترکیه در اغلب اوقات ضمن پیشرفت سریع کشور ترکیه از رفع حجاب زنها آزادی آنها صحبت و تشویق می کرد تا اوایل حرداد ۱۳۱۲ یک روز هیئت دولت را احضار کرد و گفت ما باید صورهً و سنتاً غربی بشویم و باید در قدم اول کلاهما تبدیل به شاپو بشود و پس فردا که افتتاج مجلس شورا است همه باید با شاپو حاضر شوند و در مجالس کلاه را بعادت غربی ها باید بردارند. و نیز باید شروع برفع حجاب زنها نمود و چون برای عمدۀ مردم دفعتاً مشکل است اقدام کنند شما وزرا و معاونین باید پیشقدم بشوید و هفته ای یک شب با خانهمای خود در کلوب ایران ( همان عمارت که حالا بانک بازرگانی است ) مجتمع شوید و چون متوجه بود که برای من اقدام به این امر بی نهایت مشکل است به من گفت شما حالا معاف هستید . و به حکمت وزیر فرهنگ دستور داد که در مدارس زنانه معلمات و دخترها باید بدون حجاب باشند و اگز زن یا دختری امتناع کرد او را درمارس راه ندهند و امر داد زنهائی که مایل به خدمت از قبیل ماشین نویسی باشند در ادارات به پذیرند.

وزرا انجام اوامر شاه را شروع کردند و باید دانست که در آن تاریخ دخترهائی که مدرسه می رفتند اگر چه بزرگ بودند حجاب نداشتند مگر بعضی خانواده های متدین و بعضی از زنها هم طبعاً و به میل خود حجاب نداشتند و این نظر و ارادۀ شاه که در مردم شایع گردید بسیاری از زنها به ارادۀ خود بدون اکراه ترک چادر و حجاب کردند. همنین که چند روزی گذشت دستور به حکام ولایات و استاندارها صادر شد که ترک حجاب را تشویق و زور ترویج و بهربهانه ممکن است ترتیب مجالس عمومی فراهم کنند و طبقات درجۀ اول مردم را دعوت کنند که با خانمهای خودشان درآن مجالس حاضر شوند تا تدریجاً این امر متعارف شود و چون شهربانی بیشترمأمور اجرای این امر بود درولایات با شدت اقدام کردند ولی دردو ولایت یکی در قم ویکی در مشهد از طرف علما و مقدسین زمزمۀ مخالفت آغاز شد. رئیس هیئت علمیۀ قم مرحوم شیخ عبدالکریم [حائری] یزدی مرد عاقل ومآل اندیش بود در بروی خود بست و سکوت اختیار کرد و بواسطۀ سطوت دولت و نزدیکی قم به تهران زمزمه ها بزودی خاموش گردید.

* آمدن حاج آقا حسین قمی از مشهد به تهران

ولی مشهد علما به خصوص مرحوم حاج آقا حسین قمی که در مشهد مطاع مطلق بود ودیگرعلما ابراز مخالفت کرده تلگرافات عدیده به شاه کردند و حاج آقا حسین به عزم مذاکره با شاه و جلوگیری از این امر به تهران آمد ودرامام زاده عبدالعظیم ( شهر ری) و از طرف شهربانی امرمحرمانه صادر شد که مأمورین مرقب باشند کسی بدیدن او نرود مردم هم که ازاین دستورمطلع شدند از ترس دولت کسی بدیدن او جز معدودی از علما نتوانستند بروند. او شرحی بدربار نوشت و درخواست ملاقات با شاه کرد ولی پذیرفته نشد وی چند روزی تنها و سرگردان در محل ورود خود ماند و از زمینۀ کار مطلع شد و در خواست اجازۀ رفتن به عراق یعنی عتبات را خوست و دولت هم که مایل بتوقف او در تهران نبود اجازه داد و او به عتبات رفت.

* مقدمات

ولی اوضاع مشهد خاموش نشد و زمینۀ انقلاب بیشتر فراهم شد. دراین بین آخوندی باریک اندام که بزهد شدید موصوف و بنام بهلول معروف شده بود درمسجد جامع گوهرشاد که جنب حرم مطهر است منبر می رفت و با بیانات خود مردم را تحریض به مخالفت با پوشیدن کلاه شاپو و رفع حجاب زنها می کرد و عده ای از عوام که مانند فدائی او بودند دور او جمع شدند ودرمسجد تحصن اختیار کردند و چون درایام تابستان جمعیت زوار مشهد زیاد است عده ای ازاهالی دهات خراسان و یاسایر ولایات فقیرند و جا و منزل ندارند شبها در صحن مسجد وصحن مطهر حرم می خوابند و این جمعیت هم به متحصنین افزوده شده و با اینکه اکثریت اهالی می شد مذهبی و تابع علماء هستند و جوارحرم مطهر را هم پناهگاهی منیع وغیرقابل شکست می دانستند بعنی هیچگونه تصور نمیکردند که ازطرف دولت احترام حرم شکسته شود موضوع تحصن مردم کسب اهمیت نمود.

… هیئت دولت از اقداماتی که در مشهد برای جلوگیری از غائلۀ مخالفت با پوشیدن کلاه شاپو و برداشتن حجاب زنها به امر شاه شده بود اطلاعی نداشت وهمین قدر بطور اجمال دولت مطلع شده بود که مردم در مسجد گوهر شاد مجتمع شده و بر ضد امر شاه و موضوع کلاه و رفع حجاب مقاومت کرده اند و تصور نمی کنم هیچیک از وزراء مطلع از دستورهای مستقیم شاه به نظامی ها و شهربانی مشهد بوده اند و اگر رئیس الوزراء یا وزیر کشور مختصر اطلاعی داشته اند اظهاری نمی کردند.
تااینکه در همان روزها که انقلاب مشهد [قیام مردم در مسجد گوهرشاد] در افواه شایع بود روزی هیأت دولت در دربار منعقد بود شاه با تبسم اظهار داشت که غائله مشهد به کلی خاموش و رفع شد و بعدها من هم مانند سایر مردم شنیدم که فجایعی مرتکب شده و نظامی‌ها بی‌رحمانه مردم بیگناه را کشته‌اند و شیوع اخبارمشهد در تهران و ولایات مردم را وادار به سکوت و اطاعت مطلق کرد . قسمتی از مردم که متجدد و طبعاً مایل به رفع حجاب بودند و نیز دسته‌ای از مردم که زیاد مقید و تحت تأثیر ظواهر نبوده طوعا شروع به پیروی از تمایل شاه کردند و سایر مردم هم که مقید و فناتیک بودند از ترس اهانت مأموران شهربانی کلاه شاپو را دفعتا پوشیدند و حجاب زنها هم به تدریج موقوف شد . زنهایی که زیاد مقید به حجاب بودند از خانه بیرون نیامدند، چه آن که دراتوبوس زن با حجاب را راه نمی‌دادند و در معابر پاسبان‌ها از اهانت و کتک زدن به زنهایی که چادر داشتند با نهایت بی‌پروایی و بی‌رحمی فروگذار نمی‌کردند.

حتی بعضی از مأموران بخصوص درشهرها و دهات زنهایی که پارچه روی سرانداخته بودند اگرچه چادرمعمولی نبود از سرآنها کشیده پاره ‌پاره می‌کردند و اگر زن فرار می‌کرد او را تا توی خانه‌اش تعقیب می‌کردند و به این هم اکتفا نکرده اتاق زنها و صندوق لباس آنها را تفتیش کرده و اگر چادر از هر قبیل می‌دیدند پاره‌پاره می‌کردند یا به غنیمت می‌بردند، من این حرکات وحشیانه مأمورین پست ‌فطرت را در ولایات زیاد شنیده بودم، ولی درمحلات که بهتراز همه جا اطلاع به اوضاع داشتم این قبیل اقدامات از طرف مأموران حاکم و خود حاکم زیاد واقع شده بود.

* سخت گیری بر معممین و روحانیون

در آن اوقات بر معممین و آخوندها سخت گیری بی نهایت درجه رسید و چون در قانون لباس متحدالشکل مجتهدین و محدثین مستثنی ومجاز در پوشیدن لباس روحانیت بودند سیل تصدیق اجتهاد و محدثی از نجف به طرف ایران جاری شد و هر آخوند تصدیق اجتهاد یا محدثی دردست داشت ولی از آنطرف شهربانی اعتنائی به این تصدیقات نکرده بسیاری از معممین را توقیف و بعضی ها را به تراشیدن ریش تکلیف و اذیت می کردند . خوش رقصی مأمورین شهربانی برای خوش آمد یا طمع کاری و رشوه گرفتن بجائی رسید که حقیقتاً این طبقه بستوه آمده و بسیاری از این طبقه جدا و آخر شب آن هم در پس کوچه ها که پاسبان نبود، آمد و رفت با ترس و لرز می کردند و بیشتراوقات مقیم خانه بودند.

شاه برای این که مردم عادت کنند امرکرد وزراء هر کدام در وزارتخانۀ خود یا در کلوب ایران جشن بگیرند و از افراد آن وزارتخانه و وجوه رجال دعوت کنند که با خانمهای خود در آن جشن حاضر شوند . ابتدا در وزارت جنگ این امر اجرا شد و خود شاه هم در آن جشن حاضر شد، زنهای افسران طوعاً و کرهاً حاضر شدند و سایر وزرا هم شروع کردند. همین که یکی دو وزارتخانه جشن گرفت روزی شاه در هیأت دولت گفت وسیله‌ای فراهم بیاورید که من خودم هم با دخترهای خود بدون حجاب حاضر شوم.

حکمت وزیر فرهنگ گفت برای جشن توزیع دیپلم در مدارس دخترانه مناسب است شاه تشریف‌ فرما شوند. شاه پسندید و قرار شد در آن جشن حاضرشود و گفت وزراء و معاونین و مدیر کل‌ها باید با خانمهای خود حاضر شوند. این امر برای من اشکال زیاد داشت زیرا خانم من به هیچ‌وجه حاضر نبود. حتی به من گفت مرا طلاق بده و از این امر معاف بدار.

من به توسط شکوه‌الملک رئیس دفتر مخصوص به شاه پیغام دادم که خانم من مریضه است و نمی‌تواند حرکت کند جواب داد که خود شما حاضر شوید ولی این عذر را به سایر وزرا بگویید.

این مرحله هم گذشت چند روز بعد شاه به من گفت نوبت جشن در وزارت عدلیه چه وقت خواهد بود؟ من گفتم جمعیت اعضاء عدلیه زیاد و دو قسم هستند: قسمتی اعضاء اداری و جمعی قضات هستند که در بین آنها اشخاص عالم و پیرمرد است مناسب می‌دانم که مجلسی فراهم کنم که اول اعضاء اداری و بعد نوبت دوم قضات. شاه گفت مناسب نیست وکار را باید از نقطه مشکل شروع کرد تا دیگران حساب کار خود را بکنند.

* زنم از غصه مرد

من ناچار شدم و مجلسی در کلوب ایران که وسعت زیاد داشت فراهم کرده و دعوت کردم ولی در خانۀ من حالت عزا بود ناچار شب وقتی عدۀ زیاد از اعضاء و سایرین آمده بودند خانم من با کراهت با دخترهایم حاضر شدند و از مدعوین پذیرایی شد . اما بعد از مراجعت از آنجا خانم من مریض شد و دیگر از آن خانه بیرون نیامد تا در مدت یک سال بعد فوت شد و جنازه او بیرون رفت.(۸ )

* دیگر اینکه « چهارروز پس از واقعه ۱۷ دی ، سرلشکر نخجوان که کفالت وزارت جنگ را به عهده داشت، بخشنامه گونه ای را به شرح زیر صادر کرد:

« اداره شهربانی تقاضا نموده چون از ورود خانمهای با حجاب به اماکن تفریحی از قبیل : سینماها و تآترها و کافه ها و رستورانها و غیره جلوگیری می شود، به طور مقتضی به عموم افسران ارتش مراتب اطلاع داده شود واز طرف دژبانی نیز چند نفر افسر برای سرکشی به این قبیل اماکن مأمور شوند که از تخلف بعضی افسران جلوگیری و ممانعت به عمل آید.
مراتب به پیشگاه اعلیحضرت همایونی شاهنشاهی راپرت گردید ، مقرر فرمودند :قبلاً افسران ابلاغ شود که بدانند و مطلع باشند ، بعد اقدام به گذاردن افسر، از طرف دژبانی بشود. مراتب بدینوسیله ابلاغ گردید.»

و سه روز پس از این ابلاغیه ، همو بخشنامه کرد که :

« حسب المقرر، پس از اجرای مهمانیها ، خانمهای افسران نباید چادر استعمال نمایند، مقتضی است قدغن فرمایند به وسایل مقتضی این موضوع را به افسران گوشزد نمایند کفیل وزارت جنگ».

در تاریخ ۲۹ / ۱۰ . ۱۳۱۴ ، بخشنامه ذیل را خطاب به : لشکرها و تیپها وهنگهای خارج نیروی دریایی جنوب و نیروی دریایی شمال ، ابلاغ کرد:

« حسب الامر مبارک مقرر است : در این موقع که از طرف بانوان مرکز وسایرشهرهای کشور شاهنشاهی شروع به نهضتهای ترقیخواهانه شده و برای شرکت در حیات اجتماعی مثل سایربانوان ممالک متحدند برای کشور وخانواده خود سعی و کوشش می نمایند، بایستی فرماندهان واحدهای ارتش نیزدر تشویق و پیشرفت رفع حجاب اقدام و پیشقدم باشند. مخصوصاً بایستی به منظور ترویج بانوان آن منطقه و ترغیب آنها در مشارکت باقدامات سایر نسوان کسور، مجلسهای مهمانی برای افسران از طرف فرماندهان قسمتها تشکیل و از آنها دعوت شود که در معیت خانمهای خودشان بدون حجاب در مهمانی مزبور حضور پیدا کند…

سرلشکر ضرغامی

پس از این دستور، سیل مکاتبات از بخشهای مختلف ارتش به مرکز ارسال شد که مهمانیها تشکیل می گردد و منظور نظر رضاشاه که کشف حجاب بانوان است، تأمین شده است. »

«بخشنامه ای که برای جلوگیری از «بی حجابی زنان معروفه و اجبار آنان به استفاده ازچادر» صادر شد به شرح زیر است:
« چون این طور مقرر گردیده که کلیه زنهای معروفه و معلوم الحال بایستی با چادر بوده باشند، علی هذا مقتضی است قدغن فرمایید مراتب را به وسایل مقتضی به عموم افسران آن قسمت گوشزد و حالی نمایند که افسران ارتش شاهنشاهی به هیچ وجه حق ندارند با این قبیل زنها ی معروفه در مجامع و معابرعمومی رفت و آمد نموده و یا آنها را بدون حجاب داخل مجامع نسوان و خانواده های نجیب [!] نمیاند.
سرلشکر ضرغامی (۹)

bohlul

◀ روایت شیخ محمد تقی بهلول از قیام گوهرشاد ‏

گروه تاریخ « روزنامه ایران می نویسد:

«شیخ محمد تقی بهلول ‏پس از انقلاب[بهمن ۵۷] در یک سخنرانی، شرحی از وقایع آن روزها ذکر نموده است که بخش هایی از این ‏سخنرانی را با هم می خوانیم:‏‏

«گرفتاری آیت الله حسین قمی باعث شد که قیام جلو افتاد و الّا من قیام نمی کردم مگر بعد از عمل ‏کردن تمام نقشه خود، اما نشد. آیت الله حاج آقا حسین قمی رفتند تهران که جلوگیری از بی حجابی ‏کنند و شاه ایشان را زندانی کرد در باغی و شاه به شهربانی مشهد هم اطلاع داد که طرفداران آیت ‏الله را بگیرند. ‏‏

… به منزل آیت الله قمی رفتم و سؤال کردم که قضیه چه نحو است، آقا خودش رفته یا برده اند؟ ‏عیالشان گفت: آقا خودش به تهران رفته است ولی خبر داریم که در تهران در یک باغی زندانی ‏است و طرفداران او را در مشهد گرفته اند و تو هم با خبر باش که تو راهم می گیرند. من گفتم ‏عیبی ندارد، و با خود فکر کردم که به تهران بروم و با آیت الله ملاقات کنم، هر دستوری که داد ‏اجرا کنم. ‏

‏… آن روز هم پنج شنبه بود تصمیم گرفتم روز جمعه زیارت کنم و بعد بروم تهران. برای اینکه ‏کسی من را نبیند تصمیم گرفتم از حرم امام رضا (علیه السلام) بیرون نروم، شب و روز جمعه را ‏در حرم بگذرانم و بعد بروم تهران. ولی از آن جهت که جستجوی زیاد برای پیدا کردن من داشتند ‏همان روز پنج شنبه ساعت دو بعد از ظهر پلیس مخفی آمد و من را پیدا کرد و گفت بیا برویم که ‏شهربانی تو را خواسته. ‏‏

[زندانی شدن در صحن حرم]‏‏

… چند نفر مشهدی که من را می شناختند آمدند جلو و گفتند شیخ بهلول را کجا می بری؟ … ‏نزدیک بود نزاع شود که خدّام حرم آمدند که واسطه شوند که نگذارند من را به شهربانی ببرند. ‏‏… خدّام که چنین دیدند به مأمورین گفتند حالا شیخ تا صبح شنبه در صحن کهنه در اطاقی در بسته ‏تحت نظر باشد و فردا صبح رئیس شهربانی بیاید هر چه می خواهد بگوید، اینجا به شیخ بگوید. ‏ظاهرِ عمل خدّام، مصلحت را می رساند و باطن چیز دیگری بود که خدّام می خواستند مردم را ‏ساکت کنند و شب مرا به شهربانی تحویل بدهند. ‏‏

… من را در یکی از اطاق های صحن کهنه زندانی کردند. من به این فکر افتادم که اگر مردم ردّ من ‏را گم کنند و نفهمند که چه شدم دیگر من را خواهند کشت و از دست آنها خلاصی ندارم و مردم هم ‏از قضیه با خبر نمی شند تا قیامی بکنند لذا به فکر افتادم که درِ اطاق شیشه ای است، سر خود را ‏به شیشه بچسبانم و این طور وانمود کنم که دارم شهر را نگاه می کنم و این عمل را انجام دادم. ‏

‏… شب که شد مردم زیاد جمع شدند. صحن کهنه سر تا سر پر از جمعیت شد، روی بام ها و غرفه ‏ها همگی پر از جمعیت شد. … یک مرتبه دیدم یک آدم دارای کلاه پهلوی و کراواتی و دارای فکل، ‏خلاصه به تمام معنی متجدد، دارد به طرف اطاق من می آید. ‏‏

[ورود نواب احتشام رضوی و شروع قیام]‏

‏… متجدد را راه دادند آمد داخل اطاق من و پرسید که شما را برای چه آوردند به این اطاق و ‏زندانی کرده اند؟ من فکر کردم که این متجدد مأمور شهربانی است و دارد از من بازجوئی می کند، ‏لذا ملایم حرف زدم و گفتم من به زیارت آمده ام و نمی دانم چرا مرا به اینجا آورده اند. متجدد ‏گفت: وای، حالا علما را می گیرند، مثل شما آدم ها را. … گفتم: برادر، اگر با من دوست هستی ‏گرفتن من قابلیت محزون شدن تو را ندارد به فکر آیت الله حسین قمی باش که در تهران زندانی ‏است. تا این سخن را گفتم، گفت: واقعاً آیت الله زندان است؟ گفتم: بلی. گفت: پس حالا خود را به ‏شما معرفی می کنم، اسم من نواب احتشام رضوی است، سر کشیک پنجم آستانه هستم و تا دو ماه ‏قبل عمامه داشتم، گفتند که شاه دستور داده خدّام باید کلاهی شوند لذا من هم کلاهی شدم، ولی ‏فکر می کردم فقط سخن از یک کلاه است، نمی دانستم زیر این کلاه، چه کلاه ها بر سر ما خواهند ‏گذاشت. حالا دیگر امروز می خواهم توبه کنم، ببینید چه می کنم الآن.‏

این را گفت و رفت بیرون. نمی دانستم چه می خواهد بکند، اگر نه نمی گذاشتم. ولی رفت وسط ‏حرم و یک مرتبه صدا زد ای مردم بی غیرت، نزدیک به پنج هزار نفر هستید از چهار تا پلیس ‏محافظ شیخ بهلول می ترسید؟ بریزید و عالِم خود را آزاد کنید. لعنت بر کسی که این کلاه را بر سر ‏ما گذاشت. ‏

کلاه را متجدد برداشت و به زیر پای خود انداخحت و گفت یا حسین (علیه السلام) و حمله کرد به ‏اطاقی که من بودم و مردم هم به پیروی او حمله کردند و یک مرتبه چهار تا پلیس فرار کردند و گم ‏شدند. من را مردم برداشتند و روی دست بلند کرده و بردند در مسجد گوهر شاد روی منبری که ‏معروف است به منبر امام زمان با صلوات جا دادند. ‏

رئیس شهربانی آمد جلوی منبر و گفت: شیخ، منبر نرو، ممنوع است. و مردم هم او را زیر مشت ‏و لگد گرفتند و از مسجد بیرون کردند. … در تمام محوطه مسجد و صحن ها صدای مرگ بر شاه ‏و لعنت بر شاه و مرده باد پادشاه و زنده باد اسلام، لعنت بر بهایی و لعنت بر دشمن علما بلند بود. ‏مردم که مشغول شعار دادن بودند، من وقت را غنیمت شمرده به فکر فرو رفتم که حال باید چه ‏کنم. نقشه ای کشیدم که کاملاً صحیح نبود ولی باز هم خوب بود در آن وضع. ‏‏

[تجمع قیام کنندگان در صحن و اعلام خواسته ها] ‏

وقتی مردم کم کم ساکت شدند و منتظر اینکه من چه بگویم، من بلند شده روی منبر ایستادم و ‏گفتم: مردم، خوب کاری نکردید، لازم نبود که این طوری کنید دست به زد و خورد بزنید، اگر شما ‏جمعاً به جای این کار می رفتید پیش رئیس شهربانی یا استاندار و خواهش می کردید که من را آزاد ‏می کردند، مشکلی پیش نمی آمد، می ترسیدند و آزاد می کردند. اما اکنون عملی شده کاری که ‏نباید می شد، و ما نباید نرمی نشان دهیم، باید پایمردی کرده و مقاومت کنیم، یا حاج آقا حسین قمی ‏را آزاد کرده و احکام اسلام را جاری کنیم یا همه کشته شویم. و گفتم: مردمی که در مسجد و ‏صحنین [صحن نو و صحن قدیم]، پس دسته دسته بروید به خانه خود خرجی خانواده را برای مدت ‏یک هفته یا هر قدر که می توانید آماده کرده و برگردید، کاری که می خواهیم عملی کنیم حداقل ‏یک هفته یا دو هفته وقت لازم دارد و شما باید از خانواده های خود خاطر جمع باشید، هر دسته ‏بعد از انجام کار خود با اسلحه ای که دارید به مسجد بیایید تا ببینیم باید چه کنیم. ‏

همین چند کلمه را توانستم بگویم. بعد عده کثیری رفتند. ما با آنهایی که از خانواده راحت بودند و ‏در مسجد مانده بودند، در مسجد جای خود را به صحن نو تغییر دادیم و شب جمعه را در صحن نو ‏گذراندیم. تا صبح دعا می خواندیم. گاهی سخنرانی می کردم، گاهی یادی از شب عاشورا می کردیم ‏و دولتی ها در آن شب به جنگ ما نیامدند چون تلگراف به تهران زده بودند و منتظر جواب بودند ‏که شاه در جواب چه خواهدگفت و در عین حال دولتی ها هم می دانستند که خواباندن این شورش ‏هم آسان نیست، می خواستند اگر بتوانند شهر را آرام کرده و من را دستگیر کنند، چون نمی ‏توانستند شهر را آرام کنند و من را بگیرند، اگر من را هم بدون ساکت کردن شهر می گرفتند به ‏ضررشان تمام می شد.‏

در آن شب جمعه عوامل شهربانی به طرف ما نیامدند. اول اذان صبح یک شیپور بلندی زدند. ‏آنهایی که سربازی رفته بودند گفتند شیپور آماده اش است و لشگر آماده جنگ خواهد شد و ‏ممکن است به طرف ما بیایند. البته همین حرف هم درست بود. اول طلوع آفتاب تمام دور فلکه پر ‏از نظامی شد و فقط مأموریت داشتند کسی به ما ملحق نشود. ‏

اول صبح داشتیم دعای ندبه می خواندیم یک شخصی آمد و گفت: آقایان من آمده ام از طرف ‏استاندار به شما بگویم متفرق بشوید و اگر کاری دارید بیایید به استاندار بگویید. من خودم جواب ‏او را دادم، گفتم: ما برای این جمع نشدیم که به سخن تو و استاندار متفرق شویم. نه، ما استاندار ‏را نمی شناسیم، برو زود از اینجا که اگر نروی سرنوشتت مثل رئیس شهربانی خواهد شد. ‏‏

[اولین درگیری با ارتش]‏

او رفت. ما توی صحن مشغول دعا و ذکر بودیم و مردم از بیرون هجوم آوردند که از ارتش ‏گذشته و به ما ملحق شوند، مأموران هم جلوگیری می کردند. جنگ جاری شد، نه با تفنگ، بلکه با ‏نیزه و شمشیر و این طور چیزها بود. مردم با کمک بعضی از درشکه ها از بیرون فلکه سنگ ‏آوردند نزدیک فلکه و به مأموران زدند. به مأموران امر کردند که شلیک کنند. در همان وهله اول ‏شلیک دو نفر افسر دولتی کشته شدند که یکی خودش را [برای تیر اندازی نکردن به مردم] کشته ‏بود و سربازی هم افسر دیگری را کشته بود. چند تن مأمور در جنگ (صبح جمعه) کشته شد و ‏چند نفری هم از مردم شهید شدند. رئیس شهربانی برای اینکه انقلاب نظامی هم نشود و عده ای از ‏سربازان به ما نپیوندند دستور باز گشت داد که سربازان به پادگان برگردند. سربازها رفتند و جلوی ‏درب ها را باز گذاردند. ‏

در این جنگ و گریز صبح جمعه چند قبضه از سلاح مأموران به دست ما افتاد. بالاخره راه باز شد ‏و مردم به ما می پیوستند. اگر در همین وقت به فکر می افتادم که دنبال سربازان کنیم و بعد به ‏پادگان حمله کنیم هم عده کثیری از سربازان به ما می پیوستند و هم اسلحه بیشتری به دست می ‏آوردیم و شاید غالب و پیروز می شدیم اما من که … ۲۷ ساله بودم و به فنون جنگی و سیاست ‏زیاد وارد نبودم و طلبه ای بودم لذا به فکر نیفتادم. ‏‏

… ما به اجتماع خود ادامه دادیم و هر چه صبح جمعه کشته بودند و شهید شده بودند دفن کردیم ‏و زخمی ها را به صاحبان خود دادیم، اگر صاحبی نداشت بردیم بیمارستان. بالاخره روزجمعه ‏گذشت و شب شنبه شد. … شب شنبه به آرامی گذشت. روز شنبه سر تا سر مشهد شعار و حرکت ‏بود و شهر شلوغ بود و از دهات شروع کردند به آمدن با کلنگ و بیل و تیشه و …. ‏‏

[افزایش جمعیت قیام کنندگان و وحشت نیروهای دولتی]‏

عده ای از دهات آمدند گفتند: ما از دهات نزدیک آمده ایم و بی سلاح هستیم ولی فردا صبح ‏یکشنبه از دهات دور و نزدیک باسلاح زیاد به یاری شما می آیند. این خبر که به ما رسید خوشحال ‏شدیم ولی دولت هم از این کار با خبر بود و لذا تصمیم گرفته بود سحر کار را تمام کند.‏

در این جنگ دو تلگراف از رضا شاه به مشهد رسیده بود که وقتی به او خبر دادند مردم در مسجد ‏هستند و بهلول علیه حکومت تو سخنرانی می کند گفته بود بهلول کیست، مسجد چیست، آتش ‏کنید. تلگراف دوم وقتی روز جمعه جنگ شد و به او خبر دادند گفت به هر قیمت شده مسجد را ‏بگیرید. این تلگراف نصفه شب یکشنبه رسید. همه آمادگی های خود را فراهم کردند، لشگر را ‏عوض کرده بودند، سربازهای مؤمن را از میدان گرفته بودند و سربازهای بی دین را آماده برای ‏حمله کرده بودند که از کشتن مضایقه نکنند. ‏

ساعت ۱۲ نصفه شب یکشنبه به ما خبر دادند که دولتی ها تمام آمادگی خود برای جنگ را درست ‏کرده اند و سنگر بندی کرده اند و توپها را مسلط بر مسجد گوهر شاد و صحن نصب کرده اند و ‏می خواهند نیم ساعت به صبح مانده حمله کنند و ما را متفرق کنند. ‏‏

[آغاز درگیری اصلی در مسجد گوهرشاد]‏‏

… ما تمام درهای مسجد را به طرفداران خود سپردیم که از هر دری دشمن بخواهد حمله کند تا ‏جای امکان مدافعه کنند. توی ایوان مسجد من روی منبر بودم مردم دور منبر جمع شدند. دیدم اگر ‏روی منبر بمانم، [منبر را] چپه می کنند و من را می گیرند، [چون مأمورین] داخل شده بودند. من ‏و چند نفر فرار کردیم. ‏

مأموران به ظاهر عقب نشینی می کردند ولی مقصود این بود مسجد را بگیرند و ما را در بیرون ‏بگیرند. ما در ظاهر می جنگیدیم ولی مقصود این بود که راهی پیدا کنیم و فرار کنیم. به همین ‏ترتیب بیرون شدیم. ‏

افراد محکم و مدافعین سرسخت ۲۵ نفر با من فرار کردند. وقتی به فلکه رسیدیم به آنها گفتم ‏مقصد پایین خیابان است. ما با فرار بین فلکه رسیده بودیم. بیشتر مأموران خیال می کردند که تا به ‏ما حمله کنند زودتسلیم خواهیم شد ولی عملاً دیدند که اعتنایی به آنها نداریم و مشغول فراریم، لذا ‏تیر اندازی را به طرف ما شروع کردند و ما بدون اینکه اهمیتی بدهیم، چون از شهادت باکی ‏نداشتیم، به حرکت خود ادامه می دادیم. ‏

ما همراه با شعار الله اکبر، لا اله الّا الله رو به پایین خیابان پیش می رفتیم و گاهی با چند تفنگی که ‏همراهان داشتند به طرف مزدوران در فرصت مناسب تیر اندازی می کردیم. ‏

همین طور می رفتیم یک دفعه دیدیم از پایین خیابان، هفت مأمور با فرمانده جلوی ما پیدا شدند. ‏فرمانده فریاد زد: ایست! پدر سوخته کجا فرار می کنید؟

یک نفر از میان ماگفت: ما جزو انقلابیون نیستیم و زوّاریم و زن و بچه ما منتظرند، ما به کسی ‏کاری نداریم. بگذار برویم. به خاطر ابوالفضل بگذار رد شویم.‏

آن طرف فرمانده فریاد زد: ابولفضل هم [العیاذ بالله] مانند شما مزدور و دزد بوده. تا این حرف را ‏گفت یکی از همراهان ما پرید روی فرمانده و با چوب به سرش زد و نقش زمین شد و اسلحه را ‏برداشت و دو مأمور مزدور دیگر را کشت و بقیه فرار کردند. ‏

همین طور می رفتیم. در راه از ۲۴ نفر همراه، ۶ نفر شهید شدند و در خیابان افتادند. من دیدم اگر ‏حرکت جمعی را تا دروازه ادامه دهیم همگی کشته خواهیم شد. من فریاد زدم هر کدام می توانید ‏فرار کنید و خود را نجات بدهید. این را خطاب به یاران گفتم، خود به کوچه باریکی فرار کردم و ‏چهار نفر از همراهان هم با من آمدند. ‏‏

[نحوه نجات یافتن شیخ محمد تقی بهلول]‏

در داخل کوچه می رفتیم که در خانه ای باز شد و زنی خواست بیرون آید.نزدیکی های صبح بود. ‏تا چشمش به ما افتاد وحشت کرد. گفت:شما کیستید؟ یک نفرمان گفت: سر و صدا نکن ما از مسجد ‏فرار کردیم. زن گفت: بهلول چه شد؟ [او را] کشتندیا نه؟ گفت همراه ماست. زن فوری گفت: ‏بفرمایید تو و در را بست.‏

زن گفت صبحانه و هر چه می خواهید بگویید، این خانه من است و زوّار خانه [است]، اکنون هم ‏خالی است.‏

گفتیم: ما چون چند شب است استراحت نکرده ایم احتیاج به خواب داریم. زن وسایل خواب را فراهم ‏کرد. به او گفتم: برو بیرون و اخبار و اوضاع را برای ما بیاور. ‏

ما خوابیدیم و تا نزدیک ظهر ساعت ۱۰ خواب بودیم. در ساعت ۱۰ زن آمد و ما را بیدار کرد و ‏گفت: تمام مسجد گوهرشاد به خون شهیدان آغشته است و طبق اخبار، مردم مجروح و کشته ‏همگی را با هم می ریزند در گودال و رویشان را خاک می ریزند و هرچه مجروحین فریاد می زنند ‏ما زنده هستیم کسی اعتنایی نمی کند. بعد از شنیدن این اخبار چهار نفر را گفتم رفتند و من هم با ‏نقشه ای از شهر فرار کردم.»‏ (۱۰ )

◀ قیام گوهرشاد به روایت شاهدان عینی ونقش شیخ محمد تقی بهلول

حاج سید محمود سلیمانی از شاهدان قیام گوهرشاد می‏گوید(خواهر ایشان در واقعه مسجد جزو شهدا بود) نواب احتشام از رؤسای آستانه بود فوری عبای مشکی روی شانه انداخت و کلاه پهلوی را پاره کرد و عمامه سبز پیچید و پایین منبر نشست تمام مردم هم از چهار طرف وارد صحن می‎شدند و کل صحن پر از جمعیت شد.یکی دیگر از شاهدان قیام گوهرشاد در خاطرات خود می‏گوید: ۲یا۳ قدم عقبتر از من کسی بودگفتند این سرکشیک حرم است آمد روی پله منبر ایستاد و به بهلول گفت: ساکت باش! مردم خیال کردند آمده بهلول را پائین بیاورد کلاهش را از سرش برداشت و نشانی که مربوط به آستانقدس رضوی بود از کلاه خود کند و بوسید و به لباسش زد و کلاه را محکم به زمین زد و گفت: من این کلاه را بر سر نمی‏گذارم و قیام مردم اوج گرفت تا نیمه شب جمعیت عده ای رفتند و بازگشتند.

شیخ محمد تقی بهلول در خاطرات خود می‏گوید:

نواب احتشام همین که به وسط صحن رسید کلاه خود را از سر برداشت و به دست گرفت و بلند کرد و فریاد زد ای مردم بی غیرت! چهار هزار نفر هستید،چرا از چهار پلیس می‏ترسید؟ حمله کنید و شیخ را آزاد سازید،نابود باد آن کس که این کلاه بی غیرتی را سر ما گذاشت،لعنت به این کلاه این را گفت: کلاه خود را بر زمین زد و زیر پا مالید و فریاد زد یا حسین و به حجره حمله کرد و مردم همراه او هجوم آوردند.

وقایع بعد از بردن بهلول از حجره خدام به صحن نو ( آزادی فعلی )

یکی از شاهدان قیام گوهرشاد می‏گوید:

سرکشیک مسجد مولوی آمد بهلول را از منبر پایین بیاورد مردم او را زیر کتک گرفتند و می‏زدند من هم خواستم او را بزنم،اما آنقدر او را زده بودند که یکی گفت مرده است بعد بردند به مریض خانه که خوب شد و به مقامات بالائی رسید.
شیخ محمد تقی بهلول در خاطرات خود می‏گوید:

رئیس اطلاعات شهربانی در پیش منبر خود را به من رساند و گفت: منبر نروید که ممنوع است و مردم بر سرش ریختند و او را با کتک زدن به صورت فجیعی از مسجد بیرون کردند،نمی‏دانم کشته شد یا زنده ماند.

آقای حاج موسی رحمت جو ازخاندان معظم شهداء وازناظرین قیام گوهرشاد می‏گوید:

شب (جمعه) منبر را بردند به مسجد گوهرشاد و جمعیت مسجد همه مشهدی بودند و یا زوار،هنوز از اطراف مردم نرسیده بودند،گاهی بهلول منبر می‏رفت و گاهی احتشام.

آقای حاج غلامعلی فخلعی(ره) کفشدارمسجدگوهرشاد و از شاهدان قیام مسجد می‏گوید:

بهلول در شب (جمعه) بالای منبر می‏گفت: آقا امام حسین «علیه السلام» اصحابش را جمع کرد و گفت: اینها با من کار دارند و با شما کاری ندارند. بهلول گفت: من هم همینطور هستم اینها با من کار دارند،با شما کاری ندارند بعد بال قبایش را به صورتش کشید و گفت هرکس می‏خواهد برود،برود. مردم شروع کردند به گریه کردن،نواب احتشام هم گفت: خیر ما هستیم جائی نمی‏رویم ما با تو هستیم…… ساعت ۲یا۳ شب بود از کفشداری برای تجدید وضو خارج شدم دیدم بهلول در مسجد بالای منبر نشسته و احتشام رضوی در پله سوم منبر نشسته بود……

” نبرد اول ”

مرحوم آقای حاج غلامعلی فخلعی می‏گوید:

صبح جمعه بود که متوجه شدم که سربازها می‏خواهند بیایند برای دستگیری بهلول،از علاقه ای که به بهلول داشتم ذکری را از مرحوم آقا میرزا مهدی(اصفهانی) آموخته بودم که برای حفظ او خواندم،خدا حفظش کند.

…… صبح حمله شروع شد (۱۹/۴/۱۳۱۴ روز جمعه) تا اینکه نزدیک طلوع آفتاب خبر دادند از بیرون صدائی نمی‏آید رفتند از پشت بام خبر گرفتند،دیدند سربازها همه رفته اند ما آمدیم بیرون آمدم پائین خیابان دیدم تعدادی جنازه هست نزدیک ۳۲ یا ۳۳ نفر کشته شده بود رفتیم کوچه های اطراف و جنازه ها را آوردیم و کنار همدیگر گذاشتیم.

آقای حاج موسی رحمت جو از شاهدان قیام گوهرشاد می‏گوید:

یک روز صبح بنده می‏خواستم کار بروم،آن زمان در پادگان های ارتش شاگرد بنا بودم در کوچه سیاه آب پائین خیابان دیدم مردم جمع شده اند گفتم چه خبر است؟ گفتند آمده اند شیخ بهلول را ببرند. فرمانده و سربازها را با سنگ می‏زدند و خود من هم جزو مردم بودم به فلکه حرم که رسیدیم،از بالا خیابان و طبرسی نیز مردم هجوم آوردند سربازها به مردم تیراندازی کردند،تعدادی از مردم کشته شدند حتی یک رفیق من به نام یوسف در همان روزکشته شد و در این درگیری حدوداً ۳۵ نفر کشته شدند.

شیخ محمد تقی بهلول در خاطرات خود می‏گوید:

(صبح جمعه) در این وقت یک نفر داخل مسجد شد و به ما گفت: آقایان من از طرف استاندار آمده ام به شما می‏گویم متفرق شوید و اگر درخواستهائی از دولت دارید استاندار پیش بست بالا ایستاده است،بیائید و عرض کنید. بنده به او گفتم: ما جمع نشده ایم برای اینکه به حرف استاندار متفرق شویم،زود از اینجا برو که نمی‏خواهیم به تو صدمه برسد.

آقای حاج سیدمحمود سلیمانی ازخدام حرم و ازحاظرین درقیام مسجد درباره آمارکشتار برخورد اول می‏گوید:

ابتدا در روز (جمعه) سربازها در اطراف فلکه آب تیراندازی هوائی کردند مردم خونشان به جوش آمد بعدکه دیدند مردم متفرق نمی‏شوند روبروی مردم تیراندازی کردندکه ۲۰ الی ۲۵ نفرکشته شدندکه تعدادی از زوار جزوکشته ها بودندکه من برخی ازکشته شدگان را دیدم.

حجت الاسلام حاج اسماعیل تهرانی از ناظرین قیام مسجد می‏گوید:

در خیابان تهران تقریباً یک گردان نظامی آماده بودند، بهلول در آن موقع در صحن منبر بود اجتماعات مردم زیاد بود من داخل صحن شدم حدود ۱۱ یا ۱۲ نفر کشته شده بودند. من خودم ۴ جنازه را داخل صحن دیدم که رو به قبله خوابانیده بودند من یک جنازه را نگاه کردم که ببینم می‏شناسم یا خیر، اولی و دومی را نگاه کردم سوم را که نگاه کردم دیدم نصف سر و صورتش از بین رفته بود من ضعف کردم و نتوانستم جنازه چهارمی را نگاه کنم …… این روز مصادف با روز به توپ بستن حرم مطهر توسط روسها بود.

حجه السلام شیخ محمد تقی بهلول در خاطرات خود می‏گوید:

جنگ اول ۲۲ کشته و ۶۷ زخمی به جا گذاشته بود، چهار نفر از کشته ها طرفدار بنده و هشت نفر نظامی بودند.

” اتفاقی غیر منتظره ”

آقای حاج سید محمود سلیمانی از ناظرین در قیام مسجد می‏گوید:

بعد از کشتار اول بهلول را از منبر بلند کردند و نواب احتشام در همین موقع افتاد و ما خیال کردیم او تیر خورده است او را بردند کنار ضریح و دکمه هایش را باز کردند و فهمیدیم که غش کرده، بهلول را روی منبر صاحب الزمان روی پله آخر قرار دادند.

آقای حاج غلامعلی فخلعی می‏گوید: احتشام رضوی بعد از کشتار روز جمعه صبح غش کرد.

حجت السلام شیخ محمد تقی بهلول در خاطرات خود می‏گوید:

نواب احتشام رضوی که اول مهیج انقلاب بود و شب جمعه همان ساعت که من خوابیده بودم با دولتی ها تماس گرفته بود و به آنها وعده داده بود که در مواقع مهم با آنها یاری کند، آنها هم به او وعده داده بودند که تولیت آستانه را به او بدهند …… سربازها به پادگان عقب نشینی کردند …… بهترین موقعی که ما می‏توانستیم به نظامیان غالب شویم موقعی بود که سربازها برای اولین مرتبه به پادگان عقب نشینی کردند، اگر ما به آنها حمله می‏کردیم حتماً پیروز می‏شدیم، اتفاقی غیر منتظره رخ داد و آن این بود که احتشام رضوی که شبانه با دولتی ها سازش کرده بود و به آنها قول همکاری داده بود، وقتی که سربازها به پادگان رفتند و مردم به مسجد آمدند نواب احتشام خودش را به غش مصنوعی زد و به زمین افتاد و … ذهنم از صدور فرمان حمله به پادگان پرت شد و این را بعداً فهمیدم که آن غش مصنوعی بوده است …… هنوز پنج دقیقه از غش کردن نواب احتشام نگذشته بود …. یک هیئت هشت نفری از طرف دولت آمد برای مذاکره صلح ….. بنده به آن حجره که تعیین شده بود رفتم هشت نفر در آن حجره نشسته بودند، چهار نفر معمم و چهار نفر کلاهی، چهار نفر معمم یکی آقازاده پسر بزرگ آخوند ملا کاظم خراسانی بود، دوم شیخ مرتضی آشتیانی و دو نفر دیگر را نشناختم. احتمال می‏دهم از علماء طرفدار شاه در تهران بودند. چهار کلاهی یکی اسدی متولی آستانه، دوم پاکروان استاندار خراسان، سوم سرهنگ نوائی رئیس شهربانی مشهد، چهارم فرمانده لشکر مشهد که اسمش را نمی‏دانم ….. هیئت صلح قول داد که آیه ا… حاج آقا حسین قمی (ره) تا روز یکشنبه به مشهد خواهد آمد ما یک روز صلح کردیم و مضمون قرارداد چند ماده بود:

۱- تا روز یکشنبه صلح برقرار باشد، ۲- سربازها مسلح حق دخول به حرم راندارندولی برای زیارت غیرمسلح می‏توانند بروند، ۳- شهر دراختیار سربازها است ولی حق تعرض به مردم را ندارند، ۴- حاج آقا حسین قمی (ره) تا روزیکشنبه باید به مشهد بیایند

این موارد مورد توافق قرار گرفت. من به آقازاده گفتم حاج آقا حسین که آمد صلاح ما در دست اوست هرچه او بفرماید همان خواهیم نمود.(۱۱)

◀کشتار مسجد گوهرشاد

به روایت «کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی» این [مقاله] «مختصر، گزارشی است از رویداد گوهرشاد که در سال ۱۳۳۰ نوشته شده…» و « .متن اصلی آن به صورت چاپ حروفی در کتابخانه آستان قدس رضوی موجود است.»

هنگامی که حاجی آقا حسین قمی در تهران محصور گردید و تحت نظر قرار گرفت، روسای اصناف به تهران تلگراف کردند و تقاضای بازگشت او را نمودند. شهربانی مشهد که مثل سگ شکاری مترصّد در هم شکستن هرگونه مقاومت بود، تلگراف کنندگان را توقیف کرد و با این عمل بر هیجان و خشم مردم افزود.

در این زمان اسدی نایب التولیه آستان قدس رضوی بود. او به مناسباتی به طور پنهانی از حکومت دیکتاتوری رضاخان ناخشنودی‏هایی داشت. به همین جهت از چند سال پیش، پلیس مختاری در کمین جان او بود.

در این هنگام اسدی از مرکز درخواست کرد که اِعمال خشونت در مشهد قدسی به تأخیر افتد. اما حکومت تهران بیش از پیش مصمم شد که با اعمال جبر و زور، با بکار انداختن سر نیزه نظامیان و با اتخاذ روش‏های وحشیانه و ضد انسانی پلیس مختری، هرگونه صدای اعتراض را خاموش کنند.

در این هنگام مردی به نام شیخ بهلول، از طرفداران جدّی حاجی حسین آقا قمی، از طریق گناباد – تربت حیدریه به مشهد وارد شد. گمان می‏رود که بین ورود شیخ بهلول و تمایلات اسدی می‏توان رشته ارتباطی یافت.

شیخ بهلول بلافاصله پس از ورود به مشهد (۱۸ تیر ۱۳۱۴) مردم را برای شنیدن خبر تازه و مهمی به مسجد دعوت کرد.

مردم ناراضی و عصبانی که طی چند سال از مظالم حکومت دیکتاتوری به جان آمده بودند و اینک در برابر اعمال فشار تازه‏ای قرار می‏گرفتند، به این دعوت جواب مثبت دادند. دسته دسته از مردم مشهد به سوی مسجد گوهرشاد روانه گردیدند، مردم که به جان آمده و خواهان مقاومت بودند، در این زمان که سنن مذهبیشان مورد اهانت قرار گرفته بود، اعتقادات باشد.

پیش از روز ۱۸ تیر کمتر کسی شیخ بهلول را می‏شناخت، و شاید هم کمتر کسی دانست که چگونه این مرد به مشهد آمد و چگونه از میان معرکه‏ای خونین جان به در برد. آنچه برای مردم مهم بود، این بود که صدای اعتراضی بر ضد فشارهای حکومت تهران برمی‏خاست و آنها، ناراضی و عاصی، آماده بودند به این صدای اعتراض نیرو بخشند. هنگامی که مسجد گوهرشاد پر شد، مردم مرد کوچک اندامی را دیدند که از بالای منبر به اقدامات حکومت وقت اعتراض می‏کند و آنها را به مقاومت می‏خواند. گرد آمدن انبوه جمعیت برای اعتراض به فشارهای بیدادگرانه حکومت تهران، از نظر کارگزاران دیکتاتوری و پلیس مختاری گناهی نابخشنودنی بود. حکومت دیکتاتوری بیش از ده سال به کمک کشتار و شکنجه و زندان کوشیده بود وطن ما را به ماتمکده خاموش و بی‏روحی تبدیل کند. به ماتمکده‏ای که جز صداهای منظور ستایش دیکتاتور، از آن برنخیزد.

ولی اینک همراه با احساسات مذهبی صدای اعتراضی برخاسته بود و عمله دیکتاتور برای فرونشاندن این صدا در اندیشه کندن گورهای تازه‏ای بودند. شهربانی مشهد، همین که از اجتماع مسجد گوهرشاد و گفته‏های شیخ بهلول آگاه شد، در صدد دستگیری او برآمد. و چون حفظ امنیت صحن برعهده آستانه بود، بنا به دستور شهربانی، مأمورین آستانه در ساعت ۴ بعد از ظهر روز پنجشنبه ۱۹ تیر ماه شیخ بهلول را گرفته و به کشیک‏خانه بردند و در به روی او بستند.

انتشار این خبر بر هیجان و خشم مردم افزود. غروب همان روز، جمعیت انبوهی جلوی کشیک‏خانه گرد آمدند. شیخ بهلول را بیرون آوردند و او را روی دست به مسجد گوهرشاد بردند. چند تن از روحانیون که برای ادای فرائض مذهبی در مسجد بودند به جمعیت پیوستند. بهلول در میان هیجان مردم بالای منبر رفت؛ به اقدام حکومت تهران مبنی بر تغییر لباس، به روشی که درباره حاجی آقا حسین و سران اصناف اِعمال شده بود اعتراض کرد. او مردم را دعوت کرد که در برابر تصمیم حکومت تهران مقاومت کنندو برای بازگرداندن حاجی آقا حسین از تهران و آزادی سران اصناف بکوشند. هیجان و خشمی که مردم را فراگرفته بود، زنگ خطر را در گوش عمله پست دیکتاتوری به صدا درآورد.

صبح روز بعد، از طرف لشکر سربازانی برای محاصره مسجد فرستاده شد. به سربازان دستور داده شده بود که از ورود افراد به مسجد گوهرشاد جلوگیری کنند. سربازان دستور داشتند که در صورت بروز کوچکترین مقاومتی با گلوله به مردم جواب بدهند. در نخستین ساعات صبح همین روز، کسانی که از یک مجلس روضه خوانی بازمی‏گشتند و قصد ورود به مسجد را داشتند، با مقاومت مسلحانه سربازان برخورد کردند، ممانعت از ورود به مسجد برای آنها قابل قبول نبود. به همین جهت در برابر تهدید مسلحانه سربازان به مقاومت پرداختند. این مقاومت کشمکشی خونین را بین مردم و سربازان برانگیخت. سربازان با سرنیزه به جان مردم افتادند و با تفنگهای مسلح به مردمی حمله کردند که جز مشت‏ها و فریادهای خود وسیله دفاعی نداشتند. این حمله و حشیانه و کینه‏توزانه، سی نفر از مردم بی‏دفاع را در خون غلطاند.

همین که این خبر به فرمانده لشکر رسید، از عاقبت این کشتار بیمناک شد و دستور داد که از محاصره مسجد دست بردارند. در این موقع دسته‏های انبوهی از اطراف مشهد به جانب مسجد به راه افتاد.

در این هنگام اسدی می‏کوشید برای تأمین مقاصد خود، از هیجان و خشم عصیان‌‏آمیز مردم استفاده کند. طرفداران اسدی از اطراف شهر برای پیوستن به جمعیت کمک می‏خواستند. دسته‏های انبوه جمعیت، مرد و زن و کودک، از همه جوانب شهر به سوی مسجد روانه گردید.مردم می‏رفتند که به مظالم حکومت دیکتاتوری اعتراض بکنند، می‏رفتند که در کنار دعاها و تکبیرها فریاد پرکین و اعتراض‏آمیز خود را برآوردند. بهانه این اعتراض هرچه می‏خواست باشد، برای آنها اهمیتی نداشت. فعلا تغییر کلاه توانسته بود روزنه‏ای برای بروز خشم مردم بگشاید. شاید کسانی قصد استفاده خصوصی از این فریادهای اعتراض‏آمیز داشتند و شاید کسانی برای تأمین مقاصد خود این عصیان را دامنه می‏دادند. ولی قدر مسلّم این است که محرّک اصلی اعتراض مردم، بیدادگریهای حکومت دیکتاتوری بود. مردمی که بیش از ده سال فشار استبداد، تن و روحشان را فرسوده بود، اینک راهی برای پیش‏راندن خشم‏های فرو خورده و آرزوهای درهم شکسته خود می‏یافتند.

در این روز بیش از ده هزار نفر در مسجد گوهرشاد آمدند. چند واعظ بر منبر رفتند و مخالفت خود را با تغییر کلاه اعلام داشتند و بازگشت حاجی آقا حسین قمی و آزادی سران اصناف را خواستار شدند.

ده هزار انسان در زیر آفتاب داغ تیرماه، ساعت‏ها ایستادند و کینه خود را نسبت به حکومت، به صورت تأیید این درخواستها بیرون ریختند.

فرمانده لشکر و رئیس شهربانی به تهران گزارش دادند که بیم «حوادثی» می‏رود. کوشیدند «خطر» را بزرگ جلوه دهند تا از دژخیمان حکومت طهران فرمان کشتار مردم را بگییرند. دشمنی‏های دیرینه‏ای که میان سرپاس مختار رئیس کل شهربانی و اسدی نایب‏التولیه آستان قدس‏رضوی موجود بود، به پیشرفت این مقصود کمک کرد. به این طریق دشمنی‏ها و منازعات خصوصی افراد هیئت حاکمه، راه کشتار مردم را هموار می‏کرد.

از تهران دستور رسید که مسجد را محاصره کنند و مردم را زیر باران گلوله بگیرند. به زودی سربازان مسجد را محاصره کردند. مسلسل‏ها در اطراف مسجد مستقر شد و چند توپ سبک برای بمباران صحن، پشت دیوارهای مسجد موضع گرفت. به دستور فرمانده جلاد درهای مسجد را بستند تا کسی نتواند از زیر باران گلوله جان به دربرد. نخستین گلوله توپ برگنبد طلائی فرود آمد و چند آجر طلائی را از جا کند. رگبار مسلسل‏ها و غرش توپها آغاز شد. فریادها و ناله‏ها از مسجد به آسمان رفت. در نخستین رگبار جمع کثیری کشته شدند. فریاد امان از مسجد برخاست. مردم به سوی درها هجوم آوردند، ولی درها بسته بود و مسلسل‏ها و توپها همچنان آتش می‏بارید. فقط هنگامی که سیلی از خون روی سنگفرش مسجد به راه افتاد، مسلسل‏ها و توپها خاموش شد. در این روز بیش از دو هزار نفر انسان بی‏پناه، زن و مرد و کودک، در اثر یک هجوم وحشیانه و ناجوانمردانه جان سپردند.

از تعداد صحیح کشته شدگان و زخمیان هرگز آمار درستی به دست نیامد. پس از کشتار، گاری‏ها را به در مسجد آوردند و کشته‏ها و زخمی‏ها را روی هم انباشتند و بیرون شهر در گودالهایی که از پیش آماده شد بود ریختند. زخمی‏ها و نیمه‏ جانها می‏نالیدند و دژخیمان آنها را در کنار اجساد مردگان به زیر خاک مدفون می‏ساختند.

به این طریق حربه‏ای که حکومت تهران به دست گرفته بود، در نخستین مرحله بیش از دو هزار نفر انسان بیگناه را در خون غلطاند. دیکتاتوری از این راه چهره وحشتناک خود را به مردم نشان می‏داد.

حکومت خائف دیکتاتوری که از کارهای اسدی به شدت بیمناک بود، برای اینکه از او زهر چشم بگیرد، جان دو هزار انسان را با گلوله‏های مرگ‏زا گرفت. حکومت تهران که می‏خواست قدرت مطلقه خود را بر کرسی بنشاند، در پی این کشتار به حبس عده کثیری از مردم به اتهام «شرکت در غائله مسجد»، پرداخت. پلیس مختاری برای کشف «ریشه قضیه» دست به کار توقیف دسته جمعی مردم بی‏گناه شد.

برای این منظور، سرهنگ نوائی – که پیش از این مدت ۶ سال و نیم رئیس شهربانی مشهد بوده – به ریاست شهربانی مشهد منصوب گردید. نوائی به سرپاس مختاری قول داده بود که «عاملین فاجعه» را دستگیر و مجازات خواهد کرد. نوائی یک بار پیش از این رئیس شهربانی مشهد بوده و بر سر اغراض خصوصی با اسدی اختلافاتی داشته است.

تلگرافاتی که در همین زمان بین وزارت دربار و اسدی ردّ و بدل شده، نشان می‏دهد که شخص دیکتاتور نسبت به اسدی مظنون و بدبین بوده و برای از بین بردن او بهانه‏ای می‏جسته است. دشمنی‏های جم وزیر کشور و پاکروان استاندار وقت خراسان و سرپاس مختاری رئیس کل شهربانی با اسدی، به پیشرفت این مقصود کمک کرد.

نوائی پس از ورود به مشهد، عده کثیری را توقیف کرد. آقازاده، حاج رفیع سنجر، اسدالهی، محمود قدس طینت، شیخ احمد بهار، شیخ ابوالقاسم مجتهد از متنفذین مشهد به دستور نوائی به زندان افتادند. هم‏چنین نوائی دستور داد که ۶ نفر از بربریهای اطراف شهر را که در املاک آستانه کار می‏کرده‏اند، به شهر بیاورند و زندانی کنند.

با انواع شکنجه با بکار بردن دستبند قپانی، اماله آب جوش، شلاق زدن، خواب گرفتن؛ لخت کردن در یک سلول منفرد در شب زمستان و بازگذاشتن در، از این افراد اقرار گرفت که مباشرین املاک در روز فاجعه ما را مجبور کردند به شهر بیاییم. سپس آنچه را که می‏خواست، با شکنجه بر آنها تحمیل کرد. در اثر شکنجه‏های بعدی آنها را وادار به اعتراف کردند که اسدی دستور حرکت جمعیت به طرف شهر را داده است.

پس از آنکه پرونده مطابق دلخواه نوائی تکمیل شد، اسدی مسئول اصلی حوادث معرفی گردید و بلافاصله از تهران دستور توقیف و محاکمه او رسید. اسدی به زندان افتاد و پس از پانزده روز گرفتار شکنجه‏های پلیس نوائی شد. بعد زندانیان گواهی دادند هنگامی که او را برای بازجوئی می‏برده‏اند، فریادها و ناله‏هایش به گوش می‏رسیده است. در زیر شکنجه‏های طاقت فرسا اسدی گفت که دستور حرکت جمعیت به طرف شهر از جانب او صادر شده است. نوائی اعتراف اسدی را به مرکز گزارش داد و تقاضا کرد در دادگاه نظامی زمان جنگ محاکمه شود. معاقب این گزارش داد گاهی به ریاست سرتیپ – جانی معروف – تشکیل شد و پس از چند ساعت حکم اعدام اسدی را صادر کرد. صبح روز بعد اسدی در لشکر اعدام شد و با اعدام او ظاهراً پرونده ننگین فاجعه خونین ۲۱ تیر ماه بسته شد.

ولی این پرونده هرگز بسته نشد. این پرونده هنوز باز است، زیرا دو هزار انسان بی‏گناه که در خون خود غلطیدند، دادخواهی می‏کنند. دست‏های استخوانی آنها از زیر خروارها خاک درخواست می‏کند که مسببین کشتار خونین مسجد گوهرشاد و دیگر جنایات دوره دیکتاتوری مجازات شوند. دهقانان فریمان هنوز خاطره رعب‏آور جنایات دژخیمان دیکتاتور را فراموش نکرده‏اند. آنها و همه کسانی که چرخ بیدادگریها تن و روحشان را درهم شکسته است، مجازات شایسته‏ای را برای جلادان و آدمکشان درخواست می‏کنند.

هنگامی که در شهریور ماه ۱۳۲۰ بنای پوشالی دیکتاتوری فرو ریخت، در دادگاهی که برای محاکمه و رسیدگی به جنایات تبهکاران دوره بیست سال تشکیل شد، شمه‏ای از فجایع خونین و غم‏انگیز تیرماه ۱۳۱۴ در دادگاه مطرح شد. از عاملین جنایت تنها سرهنگ نوائی به پای میز اتهام فراخوانده شد. عاملین اصلی و درجه اول کشتار دو هزار انسان در امان ماندند. اگر هم ظاهراً به مجازات مختصری محکوم گشتند، پس از مدت کوتاهی باز هم بر اریکه فرمانروائی تکیه زدند. عامل اصلی کشتار خونین مسجد گوهرشاد، رژیم سیاهی بود که مدت بیست سال قبل، مثل کابوسی بر وطن ما سایه افکنده بود، می‏بایست این رژیم محکوم شود و پدید آورندگان و حافظین آن به مجازات شایسته‏ای برسند. دادگاهی که بنا به فشار افکار عمومی – ولی در زیر سلطه بازماندگان حکومت دیکتاتوری – تشکیل شده بود، نمی‏توانست به خواست‏های مردم ستمدیده جواب مثبت و قانع کننده‏ای بدهد. دادگاهی که رژیم موجود بر آن مسلط بود، نمی‏توانست به محکومیت این رژیم حکم بدهد.

تنها در دوران یک حکومت واقعاً ملی است که می‏توان به حساب این جنایات و تبهکاری‏ها رسیدگی کرد و تبهکاران و جلادان حقیقی را به کیفر رسانید.

تنها با متّحد گشتن و ادامه یک مبارزه منطقی و پیگیر است که می‏توان به این مقصود نائل شد. تنها با پیوستن به نهضت بزرگ طبقات زحمتکش است که می‏توان برای آینده‏ای که در آن نشانی از ستم و بیدادگری نباشد، کوشید.

با یادآوری فاجعه خونین مسجد گوهرشاد، مردم خراسان باید مصمم گردند که چنین پیکار ثمربخشی را دنبال کنند.

مردم خراسان به چشم دیدند که حکومت دیکتاتوری به هیچ چیز اکتفا نکرد. مسجد را به توپ بست و خون هزاران انسان را ریخت. مردم را به زیر چکمه‏های خون‏آلودش کوبید و به مقدسات و اعتقاداتشان بزرگترین توهین‏ها و زشتکاری‏ها را روا داشت.

مردم خراسان به چشم دیدند که در پی این کشتار و زشتکاری، کابوس دیکتاتوری سنگین‏تر و خفقان آورتر شد. مردم به چشم دیدند که دیکتاتوری حتی آزادی انجام فرائض مذهبی را از آنها سلب کرد. همراه با کشتارها و بیدادگریها آخرین نشانه‏های آزادی و اندیشه پاک را هدف گرفت و درهم کوبید.

هنگامی که بساط پوشالی حکومت دیکتاتوری درهم ریخت، مردم خراسان امیدوار بودند که حکومت جنایتکاران و جلادان پایان یابد. ولی به زودی دیدند که باز هم همان جلادان و تبهکاران، بازماندگان و دست پروردگانشان بر کرسی‏های حکومت و فرمانروایی جلوس کردند وچند سالی نگذشت که اندک اندک به تجدید روش‏های گذشته پرداختند.

هم ‏اکنون زندانهای سراسر ایران، پر است از آزادمردانی که با خلوص و پاکی برای پیروزی حق و حقیقت پیکار کرده‏اند. زندانیان و شکنجه دهندگانِ آنها همان جلادان و آدمکشان دوره بیست ساله هستند. کسانی که شانزده سال پیش مسجد را به توپ بستد و هزارها زن و مرد و کودک را در خون غلطاندند، از چند سال پیش همین که جان تازه‏ای یافتند، تازیانه به کف گرفتند و به شکار انسان و شکنجه آزاد مردان پرداختند، کشتند، سوختند، به غارت بردند، احزاب آزادیخواه را «غیر قانونی» اعلام کردند، پاکدل‏ترین و مؤمن‏ترین مبارزان راه خلق را به زندان انداختند و به جزایر سوزان جنوب تبعید کردند، قوانین ضد آزادی و خفقان‏آور از مجلس گذراندند. با این اقدامات کوشیدند راه برای استقرار دیکتاتوری تازه‏ای هموار کنند و بار دیگر بساط جلّادی و بیدادگری بیست ساله را بگسترند. ولی زمانه عوض شده بود، مردم خیلی تغییر کرده بودند، با چشمهای گشاده و روشن، با همه نیروی خود در برابر دسیسه‏های توطئه‏گران مقاومت کردند و حتی از درون زندانها ندای حق طلبانه خود را برآوردند.

ولی کارگزاران دیکتاتوری و دشمنان مردم هنوز هم آرام ننشسته‏اند، هنوز هم می‏کوشند وطن ما را بار دیگر به ماتمکده خاموشی مبدل کنند که از آن جز صدای قهقهه شوم غارتگران و جلادان مردم شنیده نشود.

ما با یادآوری فاجعه غم‏انگیز و خونین مسجد گوهرشاد، از مردم خراسان و همه مردم وطن خود می‏خواهیم که بر کوشش دسته جمعی خود برای پایان دادن به حکومت شوم و بیدادگرانه این بدکاران و آدمکشان بیفزایند.

ما از آنها می‏خواهیم که با پیوستن به نهضت نجات بخش ملت ما برای پایان دادن به دوران فقر و محرومیت و اختناق، عملا به مبارزه‏ای مثبت و ثمربخش دست بزنند. اکثریت عظیم مردم وطن ما زندگی تیره‏ای دارند، فقر، دربدری، محرومیت از نخستین و ضروری‏ترین وسایل زندگی، هرگونه آسایش و خوشی را از آنها سلب کرده است. گرسنگی و رنج نداری زندگی را به کامشان تلخ کرده است.

در کنار همه این مصائب، جلادان، غارتگران و دشمنان خلق، تازیانه به کف گرفته‏اند و قصد جان کسانی را دارند که برای از میان برداشتن این ستمگری‏ها و آن تیره ورزی‏ها می‏کوشند و مبارزه می‏کنند.

مردم خراسان!

برای نجات از مصائب فقر و گرسنگی، برای پایان دادن به حکومت بیدادگرانه غارتگرانه و جلادان دامنه مبارزه خود را توسعه دهید. بیش از پیش به نهضت نجات بخش ملت ما بگروید و با پیکاری منطقی و ثمربخش ثابت کنید که برای به کیفر رساندن بدکاران و گناهکاران و انتقام کشیدن از آدمکشان منفور، از پای ننشینید. برای اعتلای حق و حقیقت، برای پیروزی راستی و عدالت، برای برافکندن بنیان ظلم و فقر و گرسنگی، با همه نیروی خود پیکار کنید. برای نجات از تیره‏روزی‏ها راهی جز این وجود ندارد. تنها از این راه است که می‏توانید به نجات خود و وطن خود، به وصول یک زندگی آزاد و مرفه امیدوار باشید. (۱۲)

◀هوشنگ شهابی : واکنش و ایستادگی عممومی

به راویت هوشنگ شهابی : نخست وزیرمیانه رو او مخبرالسلطنه [بعد از کشتارمسجد گوهرشاد] پیشنهاد کرد زن ها به جای سرکردن چادر روپوشی مناسب بپوشند و روی خود را باز بگذارند، اما رضا شاه زیربار نرفت و برلباس کامل اروپایی اصرار ورزید. او در آذر۱۳۱۴ ضمن درد دل با نخست وزیر آینده اش محمود جم گفته بود که وقتی دیده چگونه زنان ترکیه حجاب را رها کرده و دوش به دوش مردان کار می کنند، ازهرچه زن چادری است بدش می آید. دستور شاه در مورد برگزاری جشن های مختلط اولین بار توسط وزیر جنگ و با حضور شاه اجرا شد. آن گاه شاه پرسیده بود آیا می توان فرصتی پیش آورد که او بتواند همراه با دختران بی حجاب خود در آن شرکت کند ، علی اصغرحکمت وزیر معارف گفته بهترین فرصت جشن مراسم فارغ التحصیلی دختران دانشسرای مقدماتی است. ساختمان دانشسرای مقدماتی نوبنیاد (مدرسه عالی تربیت معلم زنان) که با سرعت به اتمام رسیده بود برای اعلام رسمی کشف حجاب اجباری انتخاب شد.

دراین ضمن وزرای داخله(کشور) و معارف ( آموزش و پرورش) پیام هایی محرمانه برای رؤسای ادارات خود در استان ها فرستاند و دستوردادند با تربیت دادن سخنرانی ها وجشن ها که درآنها از امتیازات و محاسن مشارکت زنان درامور اجتماعی سخن گفته شد افکارعمومی محلی را برای کشف حجاب آماده کنند . این جشن ها گاه با مقاصد آشکار و گاه به بهانه هایی دیگر برگزارمی شد. تا این مرحله هنوز تأکید می شد که از خشونت و زور احتراز شود و زنان ساده بپوشند تا بروز احساس حسادات میان فقرا نسبت به ثرومند ان پرهیز گردد.

روز بزرگ در۱۷ دی ۱۳۱۴ فرا رسید ورضا شاه همراه با ملکه و دو دخترش شاهدخت شمس و اشرف که هر سه بی حجاب بودند در مراسم افتتاح « دانشسرای مقدماتی » نوبنیاد تهران شرکت کرد تا ضمناً دیپلم های دختران فارغ التحصیل به آنان اعطا شود. ضرب المثل عربی قدیمی می گوید: « الناس علی سلوک ملوکهم »[مردم از شیوه شاهان خود پیروی می کنند]، ورضا شاه ظاهراً تصمیم گرفته بود همسر دخترانش را سرمشق مردم قرار دهد. با این حال رضا شاه به عنوان یک مرد ایرانی شخصاً در باره بی حجابی چندان دودلی اضطراب خاطر نبود. شاهدخت اشرف خواهر دوقولوی شاه سابق در خاطرات خود می نویسد:

رضا شاه عزم راسخ داشت ایران را « غربی کند» و وارد قرن بیستم سازد. او برای این کار و ایجاد رفاه و قدرت برای کشور، نمی توانست اجازه دهد که زنان ما، یعنی نیمی از جمعیت اندک کشور ، غیر فعال و در حجاب بمانند.

اما در عین حال در باره پدرش می نویسد:

« به عنوان یک مرد هرچه به همسر و خانواده اش مربوط می شد یک موضوع خصوصی بود… پدرم در خانه یک مرد تمام عیار نسل گذشته بود( به یاد دارم یک بار که با پیراهن بی استین سرمیزنهار آمده بودم دستورداد فوراً لباسم را عوض کنم). اما او به عنوان شاه خود را آماده کرده بود احساسات نیرومند شخصی خود را به سود پیشرفت کشور خود کنار بگذارد. وقتی تصمیمش را گرفت نزد ما آمد و گفت: « این سخت ترین کاری است که درعمرم کرده ام ، اما باید ازشما بخواهم که سرمشق خوبی برای سایرزنان ایران باشید.»

سال ها بعد در ۱۳۵۳ ملکه مادر به امیراسدالله علم وزیر دربار اقرار کرد که رضا شاه در مسیر رفت به دانشسرا برای شرکت در مراسم فارغ التحصیلی به او گفته بود:

« ترجیح می دهد بمیرد، و در زندگی زنش را سر برهنه به مردان غریبه نشان ندهد، اماچاره دیگری ندارد، چون درغیراین صورت دیگران فکرخواهند کرد ایرانیان وحشی وعقب افتاده اند.» (۱۳)

« به استان ها دستورداده شد مراقب باشند تا همه زنان از زنان خاندان سلطنتی سرمشق بگیرند. بدین منظور در ماه های دی و بهمن درسراسر کشور جشن هایی برای گرامیداشت بی حجابی برگزار شد و جراید هر روزه گزارش های این جشن ها و« اشتیاق خود جوش» برای اصلاحات را چاپ می کردند. در واقع جشن ها بیشتر باعث دلهره و هراس شده بودند:« منظره مشترک بسیاری ازاین جشن ها زنان و مردانی بودند که در اتاق ها روبروی هم نشسته بودند و زنان از خجالت صورت های خود را با دست یا با یقه کُت هایشان می پوشاندند.» مثلاً در اردبیل ضیافتی درمحل فرمانداری ترتیب داده شد که در آن تجار، مقامات دولتی وسایر بزرگان شهر با زنانشان دعوت شده بودند. برای همسران مقامات دولتی این امر چندان مشکل نبود، اما زنان محلی معذب بودند و نمیدانستند چه بپوشند. چون در این بخش آذربایجان زمستان ها خیلی سرد است، بیشتر زن ها پالتو پوشیده ودنباله ی سروسری ها خود را در یقه پالتوها یشان فرو کرده بودند. وقتی در خارج دسته موزیک ارتش نواختن آهنگ یا شادی را آغازکرد، در داخل زنان با قیافه های عبوس و خجول نشسته بودند و مردان بی صبرانه سیگار پشت سیگار دود می کردند . فرماندار سخنانی در ستایش از آزادی زنان ایراد کرد وحاضران کف زدند . پس از او فرماندار سخنانی درستایش از آزادی زنان ایراد کرد و حاضران کف زدند. پس ازاو فرمانده نظامی منطقه نخست سخنان مشابهی گفت و آن گاه یک بشقاب پر از شیرینی برداشت و به یکایک آقایان و بانوان حاضر تعارف کرد. از این پرده دری [!] بی سابقه ، زنان از خجالت سرخ شدند.

به کارمندان دولت وام داده شده بود تا برای زنان خود لباس های نو مناسب خریداری کنند، و اگر کسی همسر خود را بی حجاب به این ضیافت ها نمی آورد به او مرخصی بدون حقوق می دادند و در واقع منتظر خدمت می شد. گزارش دقیقی از حاضران و غایبان داده می شد و کسانی که نیامده یا بدون همسران خود آمده بودند، سخت توبیخ و سپس اخراج می شند.
دولت برای اجرای کامل این سیاست ، اگر بخواهیم از اصطلاح میشل فوکو استفاده کنیم، گویی همه جا دوربین مخفی کار گذاشته بود. مقامات محلی در تمام کشور دستور داشتند هرکسی به خصوص روحانیون معترض علنی به این سیاست را باز داشت و مجازات کنند و مانع از ورود زنان با حجاب به فروشگاه ها ، سینماها و گرمابه ها ی عمومی شوند . در برخی موارد مأموران مخفی درمدخل حمام ها می ایستادند تا بر اجرای درست قانون نظارت داشته باشند. سوار شدن زنان چادری به درشکه ها واتومبیل ها و درمان ایشان دردرمانگاه های عمومی ممنوع شده بود. برای افزودن اهانت و در واقع بدتر کردن وضع زنان چادری ، فاحشه ها حق بی حجاب شدن نداشتند مگر در بهارتا بتوانند شوهر کنند: نماد عفت تبدیل به نماد بی عفتی شده بود. مقاله ای در مجله شهربانی ، آماری از جرایم و بی عفتی هایی که در زیرچادر انجام شده بود ارائه داد و ادعا کرد که همین موضوع باعث بیچارگی زنان شده و به مجرمان کمک کرده است.

* واکنش و ایستادگی

واکنش عمومی در برابر بی حجابی اجباری دولتی برحسب هر طبقه و هر منطقه فرق می کرد. درنواحی شمالی ایران که مدت های طولانی از طریق روسیه با اروپا ارتباط داشتند این موضوع بدون مقاومت چندانی پذیرفته شد! در واقع حتی بعضی از روحانیون با آن همراهی کردند. درمیان اقشار تجدد خواهی این امر به عنوان آزادی زنان با استقبال روبرو شد و شادی فراوانی برانگیخت. چون از آغاز بی حجابی ارتباط نزدیکی با بهبود فرصت های آموزشی و تحصیلی برای زنان یافته بود ، این نظر تا حدی حقیقت داشت: تعداد دختران ثبت نام شده دردبستان ها و دبیرستان ها دراواخر دهه ۱۳۱۰ به نحو شگفتی افزایش یافت و زنان به آموزش عالی و دانشگاه راه یافتند.

اما برای اکثریت زنان ایرانی دوره دشواری آغاز شد و شگردهای گوناگونی برای ایستادگی در برابر تعدی دولت به زندگی خصوصی افراد ابداع شد . در آغاز بسیاری از زنان با پوشیدن یک پیراهن بسیاربلند و سرکردن روسری واکنش نشان دادند ، اما دراواخر بهار ۱۳۱۵ دولت به مقامات محلی دستور داد جلوی این کار را بگیرند یا عواقب آن را بپذیرند. گرچه وزارت کشور به مأموران شهربانی دستورداده بود از خشونت بپرهیزند ، آنان که دستور داشتند خیابان ها را از وجود زنان چادری پاک کنند ، گاه به زنان حمله می کردند و چادرهایشان را از سرشان می کشیدند و پاره می کردند که شاید این امر به علت انتصاب سرتیب رکن الدین مختاری دراسفند ۱۳۱۴ به مقام ریاست شهربانی بود که به بی رحمی شهرت داشت. گویی این خشونت دولتی کافی نبود، زیرا به خصوص درشهرهای کوچک زنانی که قوانین جدید را رعایت می کردند مورد آزار و اذیت عوام الناس محلی قرارمی گرفتند.

بسیاری از زنان در برابر این خواسته های متناقض تصمیم به خروج از کشور گرفتند. در خرمشهر بعضی زنان از مرز گذشتند و به عراق رفتند. بسیاری از زنان در خانه ماندند، اما این کار مشکل دیگری ایجاد کرد، چون در آن زمان خانه های ایرانیان حمام نداشت، بنابراین زنان برای حمام رفتند نیمه های شب از راه پشت بام و عبور از بام های خانه های همسایه خود را به حمام محل رساندند یا به امید این که چشم پاسبانی به آنان نمی افتد از کوچه پس کوچه ها می گذشتند. رضا براهنی نویسنده به خاطر می آورد که پدرش عادت داشت مادر و همسر خود را در گونی بگذارد و به حمام عمومی ببرد تا آن روزی پاسبانی به او مشکوک شد و جلویش را گرفت. پدر ادعا کرد که درون گونی پسته است و لمس و قلقلک گونی توسط پاسبان باعث شد مادربزرگ نویسنده به خنده بیفتد و پدرش بازداشت شود. بسیاری از کسانی که آن روز ها را به یاد دارند ماجراهای مشابه تحقیر آمیزی را نقل می کنند.

قانون تغییر لباس تمام هدف نبود، بلکه هدف اصلی برانداختن پرده واز میان بردن تبعیض جنسی در جامعه بود. بدین منظور از دولتمردان رژیم خواسته شد مهمانی هایی بدهند و ازمهمانان بخواهند همسران خود را همراه بیاورند تا اختلاط زن و مرد رواج یابد . بسیاری چنین کردند، و« کافه شهرداری » تهران که گروه موسیقی زنده ای هم داشت محل مطلوب و مورد علاقه مهمانی ها و رقص ها شد. برخی مردان که گویا زنان صیغه ای داشتند، این همسران موقت خود را به مهمانی ها می بردند و همسران حقیقی شان را در خانه می گذاشتند . حتی شهربانی به نخست وزیرسابق مخبرالسلطنه هدایت که همسرش از وقتی حجابش مورد اعتراض قرار گرفته بود از رفتن به دربار خود داری می کرد دستور داد یک ضیافت در ملک خود درّوس که در آن زمان درحومه تهران واقع شده بود برپا کند بسیاری از ساکنان آن زمان درّوس ارمنی بودند و بنابراین می توانستند دعوت او را بپذیرند. به مقامات محلی استان ها و شهرستان ها نیز دستور داده شد مهمانی بدهند و به بازرگانان دستور داده شد با همسران خود در این مهمانی ها حضور یابند. فرماندار گرگان به شهربانی محل دستور داد مراقب باشند تا در این مهمانی ها زنان و مردان جدا ازهم ننشینند تا این « عادات وحشیانه قدیم » از بین برود. در آن سال ، ماه سوگواری محرم چند هفته پس از اعلام رسمی کشف حجاب فرا رسید و چون اجرای سایر شعائرمذهبی قبلاً غیر قانونی شده بود، نخست وزیر به مقامات محلی دستور داد اجازه دهند مردان و زنان در مجالس روضه خوانی شرکت کنند و ( به جای زمین ) در کنار هم روی صندلی ها و نیمکت ها بنشینند. حتی تلاش اندکی شد تا چهار کلاس اول دوره دبستان مختلط شود که بلافاصله پس از کناره گیری رضا شاه این برنامه متوقف شد. بیزاری از بی حجابی یکی از عناصر تغذیه کننده انزجار جامعه سنّتی از دولتی بود که پیوسته در زندگی روزمره مردم گاه به شکل نظام وظیفه اجباری ، گاه بالا بردن مالیات و گاه قانون لباس پوشیدن دخالت می کرد. دولت برای فرونشاندن انتقادها و اثبات صلاحیت و حقانیت اسلامی خود متوسل به ترفند قدیمی قربانی کردن منافع اقلیت ها شد: در ۱۳۱۵ تمام افسران بهایی ارتش به دستور مستقیم شاه اخراج شدند، و شایع شد که او می خواهد ژست اسلامی بگیرد تا این برداشت عمومی را که انگیزه کشف حجاب مخالف با سالام بوده است خنثی سازد. همچنین در۱۳۱۵ یهودیان به طور منظم و برنامه ریزی شده از دارات کمرک وسایر دوایر دولتی بیرون رانده شدند. اما هیچ یک از این اقدامات نتونست در ما بین سنت گرایان محبوبیتی برای شاه به بار آورد.

خاندان سلطنتی بی اعتنا به مقاومت مردم به سرمشق دادن خود ادامه دادند. به نوشتۀ مهدیقلی هدایت در دعوتنامه هایی که به مناسبت عروسی ولیعهد با شاهدخت فوزیه مصری در۴ اردیبهشت ۱۳۱۸ فرستاده شده بود قید شده بود که بانوان باید پیراهن های سفید دکولته بی آستین بپوشند . ذهن رضا شاه و هواداران سیاست غرب گرایانه او آکنده از این فکر بود که بقیه جهان به خصوص کشورهای پیشرفته تر از ایران خوششان بیاید و تحت تأثیر قرار گیرند. بنا به گزارش یک دیپلمات بریتانیایی در تهران در ۱۳۱۷ « سیاست خارجی ایران بعضی جنبه های قابل تشخیصی دارد که یکی از آنها عزم راسخ ایران به « رفتار همسان » است « و ایران برای این که خود را سزواراین رفتارهمسان نشان دهد ناچار است « معیار تمدن غربی » را بپذیرد، و یکی از مهمترین این معیارها لباس غربی بود. دریکی از بخشنامه های محرمانه وزارت آموزش و پرورش به شهرستان ها نوشته شده که سال ها زنان ایرانی از آموزش و تحصیل محروم بوده اند ، اما اکنون این خطا را باید جبران کرد تا « زنانی که مادران دولتمردان آینده ایران هستند، نظیر زنان سایر ملل متمدن ، از نعمت دانش و معرفت و تحصیل و تمدن برخوردار شوند تا بتوانند خانوادهایی خوب و مفید تشکیل دهند و کودکانی میهن پرست و شجاع برای مملکت تربیت کنند.» سپس در بهار ۱۳۱۵ استاندار کرمانشاه در رهنمودی به فرمانداران زیر دست خود نوشت که هدف نهضت زنان هیچ گاه محدود به کشف حجاب نیست، زیرا در ایران فقط زنان شهری این« عادت زشت» را دارند. مقامات حکومتی می خواستند مطمئن شوند که لباس زنان پس از مدتی شبیه به زنان دهاتی کرمانشاهی نشود، بلکه « نظیر زنان متمدن جهان» گردد. از طنز روزگار این عزم راسخ به تقلید از غرب و ممنوعیت حجاب باعث تنش هایی دیپلماتیک میان ایران و بریتانیا شد که مدافع حق زنان مسلمان هندی برای دیدار از ایران با پوشش سنّتی خودشان بود.

همچنین دردسرهایی دیپلماتیک درمورد چگونگی رفتار با زائران افغانی درمشهد پیش آمد. زنان افغانی از ممنوعیت حجاب معاف شده بودند، اما تشخیص و شناسایی آنان از زنان ایرانی کار دشواری بود. استاندار خراسان به منظورچارۀ این وضع از سرکنسول ایران درهرات درخواست کرد از«چادرهای» افغانی عکس بگیرد وآنها را در مشهد بفرستد، اما او نتواسنت این وظیفه را به درستی انجام دهد، زیرا زنان افغانی به محض دیدن او می گریختند. مقامات ایرانی پس از مشورت با مقامات افغانی و بریتانیایی تصمیم گرفتند بازنان خارجی چارقد یا چادر به سر تا وقتی لباس ملی خود را برتن دارند مدارا کنند.

اما خواسته رضا شاه برای « رفتار همسان » ناگهان برباد رفت و آن هنگامی بود که ارتش های متفقین در شهریور ۱۳۲۰ بی طرفی ایران را در جنگ جهانی دوم نادیده گرفتند و بدون رعایت نزاکت سیاسی ایران را اشغال کردند و کمی بعد رضاشاه را مجبور به کناره گیری ساختند. شایع شد که بعضی از افسران ارتش مغرور رضا شاه ناگهان فایده « چادر بی تمدن» را کشف کردند و در زیر آن تواسنتند از دست مهماجمان بگریزند.(۱۴)

◀کشتار مشهد به روایت « اسناد وزارت خارجه آمریکا »

محمد قلی مجد در کتاب « رضا شاه و بریتانیا» با استناد به« اسناد وزارت خارجه آمریکا »در بارۀ کشتار مشهد آورده است : کشتاری که در روز های ۱۲ تا ۱۴ ژوئیه ۱۹۳۵ در داخل و اطراف حرم مقدس امام رضا درمشهد اتفاق افتاد از خونین ترین و بی رحمانه ترین وقایع تاریخ ایران بود. تنها واقعه دیگری که شاید تا حدودی با آن قابل مقایسه باشد سرکوب تظاهر کنندگان و قتل بسیار از آنها به دست نیروهای مسلح در روز های ۵ تا ۸ ژوئن ۱۹۶۳ بود. کشتار مشهد به ویژه ازاین جهت اهمیت داشت که درحرم مقدس یکی از امامان شیعه صورت گرفت. چنانکه هورنی بروک گزارش داده است. با تیربارتظاهر کنندگان و زائران را مورد هدف قرار دادند که منجر به « تلفات هولناکی شد.» پس از آن واقعه مردم گفتند، « ازحرم مقدس امام رضا هتک حرمت شده،» و پیش بینی کردند که آخرِ رضا خان رسیده است.

پیش بینی آنها شش سال بعد تحقق یافت ؛ ولی آنچه مردم فکرش را نکرده بودند این بود که اربابان انگلیسی رضا خان او را نجات می دهند و ازچنگال عدالت می رهانند. در همان زمان هم بروز وقایع ۱۲ تا ۱۴ ژوئیه ۱۹۳۵ مشهد شدیدترین بحرانی تلقی می شد که در تاریخ معاصر ایران رخ داده است. نتیجۀ این کشتارها تشدید فضای خفقان حاکم برکشور، ازجمله دستگیری ومجازات آنهایی بود که ادعا می شد درتحریک مردم دست داشته اند.

کلاه فرنگی، ممنوعیت عزاداری روز عاشورا

و کشف حجاب زنان ؛ سال ۱۹۳۵

برنامه رضا شاه برای کشف حجاب زنان مسلمان و اجبار مردان برای کنارگذاشتن کلاه های سنتی و پوشیدن کلاه « فرنگی » در تابستان ۱۹۳۴ با جدیت بیشتری دنبال شد. در ماه ژوئن ۱۹۳۴، نخست وزیر وقت، فروغی ، با انشتار اعلامیه ای دلیل غیرموجهی برای این امربرشمرد: « حسب الامر ملوکانه اعلیحضرت همایونی شاهنشاه ایران ، هیئت دولت ، کلیه وزارتخانه ها وادارات را موظف می سازد که به دستگاه های تابعه خود ابلاغ نمایند کارگرانی که کارشان درفضای باز و آفتاب است، ازاین پس باید کلاه با لبه بر سر بگذارند که صورتشان را از تابش آفتاب حفظ کند.» (۱)

در مراسم افتتاحیه مجلس دهم درماه ژوئن ۱۹۳۵، رسماً اعلام شد که پوشیدن کلاه پهلوی قدغن است و مردها باید کلاه فرنگی به سرکنند. هورنی بروک دراین ارتباط می نویسد:« اطلاع یافته ام که شاه بعد از قدغن کردن کلاه پهلوی گفته است که پوشیدن کلاه فرنگی برای مردان با چادر پوشیدن زنان ایرانی اصلاً جوردر نمی آید. از قرار معلوم ، در نتیجه این اظهار نظرشاه که البته برای مشاورشان حکم دستور دارد، درمیان نسل جوان تر زنان ایران جنبشی برای کشف حجاب به راه افتاده است»(۲ )

هورنی بروک گزارش می دهد که تلاش برای « عملی ساختن منویات اعلیحضرت » برای ممنوع ساختن حجاب اسلامی رسماً از سوی فروغی که در مقام رئیس الوزراء قرار بود روز ۲۸ ژوئن ۱۹۳۵ درباشگاه ایران میهمانی بدهد، آغاز شد. همه وزرای کابینه و معاونان به همراه همسرانشان به این میهمانی دعوت شده بودند، و زنان باید بدون حجاب در مجلس حاضر می شدند. هورنی بروک اضافه می کند:« ازقرار معلوم به دنبال این میهمانی سایر اعضای کابینه وهمسرانشان هم میهمانی های مشابهی برای همکارنشان خواهند داد.»(۳ ) وسپس همکارنشان میهممانی های مشابهی برای زیر دستان وهمسرانشان می دهند و این میهمانی ها همینطور ادامه پیدا می کند.

استعمال کلاه فرنگی و کشف حجاب زنان بخشی ازبرنامه غربی کردن ایران بود که با هدف تضعیف اسلام وعلماء صورت می گرفت. دراوایل آوریل ۱۹۳۵، دولت محدودیت های سفت وسختی برای عزاداری در روزعاشورا وضع کرد. راه افتادن دسته های عزاداری ممنوع شد. جی . ریوزچالدز، کاردار موقت آمریکا ، این ممنوعیت ها و « نا آرامی های » بعد از آن را در چندین شهراینگونه گزارش کرده است:

از قرار معلوم امسال پلیس راه افتادن دسته های عزاداری در خیابان ها به شیوه سال های گذشته را ممنوع کرده بود. می گویند که چند روز قبل از فرا رسیدن عاشورا ، که امسال به ۱۴ آوریل افتاده بود، برخی ملاها مستقیماً به شاه تلگرام زدند و از او خواستند که محدودیت های فوق را بردارد. می گویند ملاهایی را که در کرمانشاه و تهران دست به اقداماتی زده بودند فوراً بازداشت کردند وتا فردای عاشورا درحبس نگاه داشتند. به همین ترتیب در بابل ، که می گویند بیشترین نا آرامی ها را داشته ، ظاهراً ملاها از مقامات شهر خواسته بودند که اجازه راه افتادن دسته های عزاداری درخیابانهای را بدهند، ولی مقامات از دادن اجازه خود داری کردند، و از قضا شب ۱۳ آوریل در بابل زلزله آمد. در نتیجه مردم خشمگین بابل که حالا باید برای واقعه ای ملموس تر از شهادت [ امام ] حسین[ع] در هزار سال پیش عزاداری می کردند به خیابان ریختند و با نادیده گرفتن حکم دولت ، دسته های عزاداری به راه انداختند . مأمورانی که قصد متفرق ساختن عزاداران را داشتند با مردم در گیرشدند و می گویند که دراین معرکه حداقل مأمورپلیس کشته شدند. می گویند نآرامی های کوچکتری هم برخی نقاط دیگر کشور روی داده است ؛ ازجمله مشهد، قم ، کرمان ویزد.

در تهران ، عزاداری های روز عاشورا به تجمع عزاداران در مساجد و خانه ها محدود بود و حتی در این موارد هم عزاداران مواظب بودند که عزاداری شان از حد سینه زنی فراتر نرود.(۴) ( چایداز. گزارش شماره ۴۲۹ ( ۴۰/ ۴۰۴ . ۸۹۱ ) ، مورخ ۲۹ آوریل ۱۹۳۵ ) ظاهراً تنش مداومی گه بین شهر وندان و مأموران سرکوبگر پهلوی وجود داشت همه کشور را فرا گرفته بود. تحمیل اصلاحات و روند مدرن کردن شهر ها غالباً موجب بروز مخالفت ها و درگیری ها خشونت آمیز می شد. اگوستین دبلیو. فرین (Augustin W.Ferrin)، کنسول آمریکا در تبریز ، مخالفت مردم این شهر با قانون سربازگیری در سال ۱۹۲۸ و واکنش رژیم را شرح داده است:

طبق خبری که همین الاّن حسنعلی خان آصف ، کارمند کنسول گری تبریز ، به من داد ، بعد از ظهر ۱۲ اکتبر دراین شهراعلام کرده اند که قانون سربازگیری به مورد اجرا گذاشته خواهد شد. ولی صبح فردای همان روز مردم بازار ها را بسته و در مسجدها تجمع کردند و برخی هم در منازل مجتهدان شهر ، میرزا صادق آقا و حاج میرزا عبدالحسن آقا ، از رهبران مذهبی شهر، جمع شدند. تلگرام هایی هم در اعتراض به سربازگیری ، و همچنین پوشیدن کلاه پهلوی و کشف حجاب به تهران فرستاده شد. در۱۴اکتبر، سربازان با شلیک تیرهوایی جمعیتی را که به سوی مرکز سربازگیری درحرکت بود متفرق کردند. در۱۷ اکتبر جمعیت دیگری به سوی کنسول گری روسیه حرکت کرد، که البته نیت اصلی شان معلوم نبود، و ظاهراً قصد داشتند در آنجا پناه بگیرند. سربازان هم با شلیک هوایی چند گلوله جمعیت را متفرق کردند. همان شب مجتهدان فوق به همراه چند تن دیگر از تجار سرشناس شهر ، از جمله کرباسی ، بازداشت شدند. روز ۱۸ اکتبر بازاری ها به سر حجره هایشان برگشتند و گمان می رود که جنبش مردم خاتمه یافته است. جمعیت تبریز دست خالی است و نیروی نظامی مستقر در این شهر انبوه و ورزیده است.(۵) آنچه کشف حجاب را متمایز می ساخت گستردگی مخالفت های مردم با چنین اقدامی بود که گویا انگلیسی ها و رضا شاه را غافلگیر کرده بود. هورنی بروک با لحنی کاملاً متفاوت با آنچه در گزارش مربوط به میهمانی های پنج روز پیش نوشته بود از مقاومت مردم در برابر این اقدام سخن گفت. ظرف کمتر از یک هفته ، وضعیت کاملاً به هم ریخته بود:

احداث شبکه مدرن بزرگراههای عمومی به قیمت تحمیل مالیات های سنگین بردوش مردم، پهن کردن خیابان ها به قیمت تخریب املاک مجاور، و پروژه کشیدن خط آهن از دریای خزر به خلیج فارس برای انتقال سریع محصول مزارع خصوصی شاه درمثال ایران ، همه و همه را مردم این مملکت همچون تجملاتی پرهزینه به جان خریدند. ولی اعلیحضرت همایونی با پیشنهاد کشف حجاب زنان مسلمان پا برچیزی گذاشت که برای مردم مسلمان اهمیتی پس فراتر ازسنگین ترشدن بارمالیات ها دارد. او می خواهد سنتی را پایمال کند که ریشه ای بس عمیق دارد، و صدها سال است که دراین مملکت رواج داشته، و[این کاراو] احساسات مردم را جریحه دارمی کند. به رغم موافقت های اجباری و ابرازهمدلی عمومی با عزم شاه برای اجرای این اصلاحات، خصومتی پنهان با کل این برنامه در دل عدۀ کثیری ازمسلمانان موج می زند. البته وزرای دولت که مایل نیستند پست هایشان را از دست بدهند مسلماً همسران خود را واداربه کشف حجاب خواهند کرد و مقامات دون پایه وسایرشهروندانی که دلبسته رژیم گذشته نیستند نیزازآنها پیروی خواهند کرد. باوجود این، بسیاری ازمقامات رسمی که در انظارعموم با چهره ای گشاده ازاین اقدام استقبال می کنند، در خلوت با اخم به آن می نگرند. روحانیون که ازآنچه« لامذهبی شاه » می نامند به سرحدّ جنون رسیده اند، حالا حربه جدیدی برای جنگ مخفیانه خود دارند، و دوستان صمیم وفامیل نزدیک زندانیانی که به مرگ های مرموز در زندان جان باخته اند و یا کسانی که بدون محاکمه تبعید شده اند حالا ترکش پُرتری برای مقابله با سلسله حاکم به دست آورده اند.(۶) هورنی بروک در گزارش تکمیلی اش همچنان از مخالفت مردم با کشف حجاب می نویسد:

هیچیک ازاصلاحات دوران رضا شاه به اندازه پیشنهاد کشف حجاب با احساس اضطراب و بلاتکلیفی، و با انزجارعلنی ازرژیم کنونی درمیان مردم همراه نبوده است. به جرئت می توان گفت که روحانیون با حذف چادر شدیداً مخالفند و اکثر مسلمانان هم از این امربه خشم آمده اند. گرچه پوشیدن کلاه به اصطلاح« بین المللی » با توسل به ارعاب و خشونت به اقشار پائین تر جامعه تحمیل شد، اکثر ایرانی های متعلق به طبقات بالا و متوسط بجای آنکه از کلاه پهلوی ، که اتفاقاً دیگر نام « پهلوی » برخود ندارد، استفاده کنند با سعه صدر و خوش خُلقی این کلاه را بر سر گذاشتند. حتی برخی ازشخصیت های متجدد و روشنفکر از این امر استقبال کردند ، ولی بسیاری از آنهایی که شاید در رواج کلاه فرنگی برای مردان محاسنی هم متصور بودند در پیشنهاد تغییر پوشش زنان فقط شرّ می دیدند و بس . حاج اقا حسین قمی ، یکی از سه ملای عالیرتبه خراسان ، در اعتراض به کشف حجاب زنان ، و تا حدودی تغییر کلاه مردان ، ابتدا نظراتش را برای شاه تلگرام کرد و سپس عازم تهران شد تا شخصاً مراتب اعتراضش را به عرض شاه برساند. وقتی به شاه عبدالعظیم در مجاورت پایتخت. رسید حضورش حادثه ای ایجاد کرد که بهمان اندازه اهمیت داشت. خبر ورود او خیلی زود به گوش مسلمانان متدین رسید و در ۴ ژوئیه بیشتر بازاری ها حجره هایشان بستند ، و صدها نفربه سوی مسجد روانه شدند تا نظرش را در باره اصلاحات اخیرجویا شوند

بلافاصله عده ای مأمور یونیفورم پوش و لباس شخصی به مسجد ازعام و بدینوسیله مانع از تماس مردم با ملا شدند. از آن زمان تاکنون عده زیادی پلیس دراین محل مستقرهستند وفکر نمی کنم تا زمان عزیمت ملا ازآنجا تکان بخورند. روز۶ ژوئیه یک بار دیگر بازار تعطیل شد، ولی مأموران پلیس بازاری ها را تهدید کردند که اگر حجره هایشان راباز نکنند مقامات دولت همه اجناس شان را به حراج می گذارند ، و آنها هم اجباراً حجره هایشان را بازکردند. هنوز شایعه شورش مردم تبریز تأیید نشده است. می گویند حاج شیخ عبدالکریم [حائری یزدی ] ، از ملایان قم ، تلگرام مؤدبانه ای برای شاه فرستاده واز او خواسته از انحام اعمالی که در اسلام حرام است جلگیری کند. می گویند شاه بلافاصله پاسخ داده که برداشتن کلاه پهلوی هیچ ربط مستقیم و غیرمستقیمی با دین ندارد و اینکه هنوزهیچ دستوری برای کشف حجاب نداده است. همچنین شایع است که شاه دستورداده و از این به بعد هیچ افسری حق ندارد با زنان محجبه به خیابان بیاید. اگر چنین حرفی صحت داشته باشد، که یکی از افسران عالی رتبه ارتش صحت آن را تأیید کرده است، معلوم است که شاه خطربزرگ افتادن تفرقه در بین نیروهای نظامی اش را به جان خریده است. البته در این که خصومتی عمیق و روز افزون نسبت به برنامه شاه وجود دارد شکی نیست. اخباری که به دست کنسول گری رسیده، اخبار واصله به سفارت را تأیید می کند و به گمان فقط تغییربرنامه کنونی می تواند خصومت علنی روحانیون وعده کثیری از جمعیت ایران با شاه را فرو بنشاند. البته واقعاً کسی نمی داند د که آیا شاه حاضراست برنامه اش را کنار بگذارد یا خیر، که اگر کناربگذارد بدون شک حیثیتش به باد خواهد رفت. تا وقتی نظامیان و مأموران پلیس به شاه وفادارهستند ، و تا زمانی که این عده برای دولت مشکلی ایجاد نکنند ، مردم مجبورند هر اصلاحاتی را که به میل رضا شاه باشد ، بپذیرند.(۷)

* خبر شورش در مشهد : سانسور شدید

روز ۱۲ ژوئیه ۱۹۳۵، مردم و سفارت آمریکا حس کردند حادثه بدی رخ داده ، هرچند نمی دانستند کجا . هورنی بروک گزارش داد که کنسولگری های ترکیه و انگلیس در تبریز شایعه شورش مردم شهررا تکذیب کرده اند. (۸) علاوه براین ، دکتراشمیت ، مدیر حفاری گروه باستان شناسی آمریکایی در شیراز نیزخبر شورش مردم این شهر را تأیید نکرده بود. مأموران نظمیه هم « پیام تلگرافی رمزی » هورتی بروک به دکتر “دونالد سن” از مبلغان مسیحی آمریکایی در مشهد را رد گیری کردند و جلوی رسیدن آن را به مقصد گرفتند. این امر نشان از شدت سانسوری دارد که حتی نگذاشت سفارت آمریکا با مشهد ارتباط برقرار کند و حدود یکی هفته از شورش مردم دراین شهر بی خبر ماند.

خبرتظاهرات مردم بالاخره توسط تلگرام مورحخ ۱۸ ژوئیه به سفارت رسید ؛ هر چند سفارت از تاریخ دقیق و جزئیات حادثه بی خبر ماند: « شورش ۸ ژوئیه در مشهد که در اعتراض به کلاه فرنگی و پیشنهاد کشف حجاب صورت گرفت به مرگ چندین مأمور پلیس انجامید و در نهایت برای برقراری نظم از نیروهای نظامی کمک خواسته شد. تا به امروز که اعلامیه وزارت داخله ایران شایعات را تأیید کرد سانسور شدید مانع از تأیید اخبار واصله بود. حکم شاه برای پوشیدن کلاه فرنگی به شدت اجرا می شود . هنوز حکم رسمی برای کشف حجاب صادر نشده است. شورشی در تهران صورت نگرفته و دولت کاملاً کنترل اوضاع مشهد را در دست دارد.» (۹ )

اعلامیه ای که دولت در ارتباط با وقایع مشهد منتشر ساخت ، و در آن تاریخ دقیق حادثه ذکرنشده بود ، نیز همان روز ۱۸ ژوئیه صادر شد که هورتی بروک در گزارشش به آن اشاره کرده است:

شورشی که می گفتند در تبریز صورت گرفته و مقامات دولت ایران به شدت آن را تکذیب می کردند در واقع در روز هشتم ژوئیه در مشهد رخ داده است و وزارت داخله ایران امروز رسماً این مسئله را تأیید کرد. در اعلامیه وزارت داخله ایران امروز رسماً این مسئله را تأیید کرد. دراعلامیه وزارت داخله اشاره ای به تعداد کشته ها و مجروحین نشده و سانسور شدیدی که بلافاصله به دنبال بروز شورش بر اخبار ارسالی ازمشهد اعمال شد، اطلاع از جزییات بیشتری از آنچه از سوی وزیر داخله منتشر شده را بسیار دشوار ساخته است. لازم به ذکر است که طی ده روزاخیر شایعاتی درباره شورش مردم تبریز، شیراز و قم وجود داشت، ولی هیچ خبری ازناآرامی درمشهد نبود. شایعات مربوط به سه شهراول خیلی زود تکذیب شد، ولی فضای حاکم بر تهران سنگین است وظاهراً یک حس بلاتکلیفی برمردم حاکم شده است.

هورونی بروک ترجمه اظهارات وزیر داخله را نیز در گزارش خود گنجانده است:

بنا به گزارش واصله ازاستاندارخراسان درشب هشتم ژوئیه ملایی به نام شیخ بهلول که سابقه آشوبگری و توطئه داشت وقبلاً نیز تحت پیگرد قرار گرفته بود عده ای اوباش ساده لوح و بی سواد را دور خود جمع کرده و برای آنها سخنرانی کرد، وجلسات سخنرانی او سه روز ادامه داشت. عده ای اراذل واوباش دور اوجمع شدند و بهلول به یاوه گویی درباره کلاه و لباس جدید پرداخت. وقتی که این شخص زبان به فحاشی وهتاکی گشود، مقامات نظمیه سعی کردند او را ازایراد یاوه هایی که می توانست موجب شورش وبی نظمی ونا امنی شود منصرف کنند ولی موفق نشدند. مردم ازاین امرنگران بودند ومقامات نظمیه تصمیم گرفتند جمعیتی را که در برابرشان مقاومت می کرد متفرق سازند، که منجربه قتل وجرح تعدادی[ازمأموران پلیس] شد. نظمیه ناچاراز نیروهای نظامی کمک خواست. آشوبگران هم با سلاح های مهلکی که دردست داشتند با سربازان درگیر شدند. سربازان نیز برای اعاده نظم ناچاربه شلیک گلوله روی آوردند. اراذل واوباش یا دستگیر و یا پراکنده شدند ، ولی مسبب این اغتشاش ها، یعنی شیخ بهلول، توانست فرار کند. نظم و امنیت باردیگر بر قرارشده است. مأموران نظمیه هم اینک در حال تحقیق برای یافتن حقایق هستند.

روزنامه روژنال در تهران برای آنکه از قافله عقب نماند ، پس از چاپ اعلامیه وزیر داخله ، افزود:

چرا این توطئه گر با آن سابقه نفرت انگیزش روز ۱۱ ژوئیه را برای این حادثه اسفناک انتخاب کرد ؟ زیرا بعد از ۲۵ سال که از به توپ بستن گنبد حرم امام رضا به دست نیروهای تزاری در روز ۱۱ ژوئیه می گذرد، هرسال مردم مشهد برای ادای احترام و تأثر خود از این واقعه در صحن مسجد جمع می شوند. شیخ و اراذل و اوباش در صحن مسجد مزبور، که مأمن مردم است، تجمع کردند؛ ولی برای حفظ جانشان مجبور به فرار شدند. البته او فرد آرمانگرایی نبود، بلکه شخص خائنی بود که بازداشت و به جرم آدمکشی یا تبهکاری مجارات خواهد شد. این هم یک جنبش مردمی نبود، زیرا مردم مشهد با آشوبگران مخالف بودند. این یک توطئه است، عمل ننگین یک مرتجع بی دین و بی ابرو که متأسفانه مسبب مرگ عده ای مأمور پلیس وسربازشد که در راه ادای وظیفه جان باختند ، و[ما هم ] به احترام شان بر فرود می آوریم.

حتی اشاره ای هم با تلفات سنگین غیر نظامیان نشد . بیداد و پوچی اجبارمردان به پوشیدن کلاه فرنگی بجای کلاه پهلوی ازاین گزارش بخوبی پیداست:

حداقل عجالتاً شاه عزم خود را جزم اجرای حکم ممنوعیت کلاه پهلوی کرده است. نظمیه با هوشیاری تمام حکم شاه را اجرا می کند و دیگر شک و تردیدی نیست که مردان ایرانی بعد ازاین کلاه های فرنگی به سرمی کنند ، و بدین ترتیب حداقل ظاهر تمدن اروپایی را خود می گیرند. مأموران نظمیه کلاه شهروندان را از سرشان برداشته و درملأ عام پاره کرده اند. دراین ارتباط هیچ کوتاه نیامده اند و حتی نشانه ای از آن بروز نداده اند، و نتیجه این بوده است که صدها آدم خشمگین ناچارسربی کلاه به محل کارشان رفته وبه منزل بازگشته اند. همین چند روز پیش درلاله زاریک پلیس سوار با سرعت می تاخت و کلاه پهلوی را تکه تکه می کرد و به طرف جمعیت می انداخت.

هورنی بروک که هنوز از وسعت خونریزی های مشهد خبرنداشت، گزارشش را با این نظرآمیزبه پایان می رساند: « تا وقتی کلاه پهلوی کاملاً و قطعاً ازکل ایران محو نشده است نباید انتظارداشت که کشف حجاب به مسئله مهمی تبدیل شود. از نظر من ، اجرای چنین حکمی تهران را به یکی ازجالب ترین محل های مأموریت درسرویس خارجی تبدیل خواهد کرد.» (۱۰)

هورنی بروک ابتدا ازسفیرافعانستان جزئیات حادثه هولناک مشهد را شنید:

درگفتگویی که در باره اخبار ارسالی از سرکنسول افغانستان در مشهد به سفیرافغانستان با او داشتم ، اطلاعات زیربه دست آمد: سفیربه من اطلاع داد که از طریق یک پیام رمزی ازسوی سرکنسول افغانستان در مشهد شرح مفصلی از اوضاع به دستش رسیده است ؛ اینکه در جریان شورش هشت افغانی کشته شده، پانصد نفرازمردم جان باخته اند، هشتصد نفرمجروح شده اند و تقریباً دو هزارنفر یا به زندان افتاده اند یا ناپدید شده اند. اطلاعات واصله از سرکنسول افغانستان حاکی از آن است که بر خلاف آنچه در اعلامیه وزارت داخله ایران آمده بود ، شورش در ۸ ژوئیه صورت نگرفته ، بلکه روز دوازدهم ژوئیه شروع شده و تا پاسی از شب ۱۳ ژوئیه ادامه یافته است. طبق گزارش سفیر، پلیس از جمعیت کثیری که دراعتراض به تصمیمات جدی شاه درمسجد جمع شده بودند، خواست که متفرق شوند و آنها هم خود داری کردند. آنوقت استاندار خراسان با ارسال تلگرامی برای شاه ازاو کسب تکلیف کرده بود. پاسخ آمد که یک باردیگر از آنها بخواهید تا به طور مسالمت آمیز حرم را ترک کنند و چنانچه خود داری کردند از نیروهای نظامی کمک بگیرید و آنها را به زور متفرق کنید.
سربازان ابتدا برای بیرون راندن مردم از تفنگ استفاده کردند ، و سپس با تیربارآنها را به آنها رابه گلوله بستند که منجربه تلفات هولنکی شد.

ارتش هم اینک کنترل کامل و مطلق اوضاع را در دست دارد ، ولی فضای حاکم برشهربسیار سنگین و پر تنش است. هیچ یک از اتباع آمریکایی یا اروپایی در این ماجرا کشته نشده اند. سفیر افغانستان از سرکنسول این کشور در مشهد خواسته است تا نان و شماره گذرنامه هشت زائر افغانی را که ادعا می کند در جریان این شورش کشته شده اند در اختیار او بگذارد تا به محض انتشاراین اطلاعات مراتب رسمی اعتراض خود را به دولت ایران ابلاغ نماید.

هورنی بروک شرح گفتگوهایش با دکتر دونالد سن، ازمبلغان آمریکایی، را که روز۲۰ ژوئیه وارد تهران شده بود چنین گزارش می دهد:

دکتردونالد سن، که پیش از آمدنش به تهران سعی کرده بودم از طریق تلگراف با او تماس بگیرم ولی موفق نشده بودم ، اطلاعات زیر را در اختیارم گذاشت. شورش صبح روز۱۲ ژوئیه شروع شد؛ و یک ملای ایرانی که در حرم بالای منبر رفت و سخنان تندی بر ضد اصلاحات پیشنهادی شاه ایراد کرد، شورش را تشدید کرد. نگهبانان او را منبر پایین کشیدند و موقتاً حبس کردند. مردم ناگهان سر به شورش گذاشتند و ملا را از دست نگهبانان نجات دادند. او هم دوباره برای جمعیتی که هر لحظه به تعداد شان افزوده می شد شروع به سخنرانی کرد . نیروهای کمکی پلیس به صحنه شتافتند و تلاش های نافرجامشان برای متفرق کردن جمعیت تا پایان روز منجر به کشته و مجروح شدن چند نفرشد. استاندار خراسان اوایل صبح روز بعد تلگرامی برای شاه فرستاد و از او کسب تکلیف کرد و در پاسخ تلگرامی دریافت کرد به این مضمون که همه نیروهای نظامی موجود رابه کمک بگیرید وجمعیت را به روز متفرق کنید حتی اگر این امر مستلزم ویران کردن حرم باشد. به محض دریافت این تلگرام متن آن را برای آشوبگرانی که هر لحظه تعدادشان زیادتر می شد خواندند. تا بعد از ظهر روز ۱۴ ژوئیه جمعیت حاضر در حرم و اطراف آن به بیش از ۱۰ هزار نفر می رسید. نیروهای نظامی مشهد چندان منظم نبودند و برخی از آنها از فرمان افسران مافوق برای شلیک به مردم سرپیچی کردند. یکی از آنها خود کشی کرد و بعداً چندین افسر به اتهام ناتوانی در مطیع کردن افراد زیر دست خود باز داشت شدند.

به همین دلیل به سرعت پانصد نظامی کادر را از شهر مجاور به مشهد آوردند و همین نیرو بود که بعداً به روی جمعیت حاضر در حرم آتش گشود و بالاخره آنها را متفرق ساخت. مجموعاً بیش از دوهزار نیروی نظامی در این درگیری شرکت داشتند. ابتدا با تفنگ و تیربار به سوی مسجد آتش گشودند که صدمه جدی ولی قابل جبرانی به مسجد وارد کرد. ابتدا به بالای سر جمعیت شلیک می شد ولی به تدریج لوله ها پایین ترآمد و تلفات هولناکی به جای گذاشت. طبق برآورد مبلغان مقیم محل بین چهار ضد تا پانصد نفر کشته یا مجروح شدند و دست کم بین پانصد تا ششصد نفر هم دسگیر شدند . البته تعدادی مأمور پلیس و سرباز نیز درمیان کشته ها و مجروحین دیده می شد، ولی بیشترشان غیر نظامی بودند.(۱۱)

* بر آورد تلفات از سوی انگلیسی ها

انگلیسی ها در ابتدا سعی داشتند این تراژدی را کوچک جلوه دهند. درست همانگونه که مرگ سردار اسعد و دیگران در زندان به عامل طبیعی نسبت داده بودند، حالا هم سعی داشتند تعداد تلفات را بسیار کم جلوه دهند . هورنی بروک تفصیل صحبت هایش با سفارت انگلیس را اینگونه حکایت می کند:

وقتی خبرشورش به تهران رسید وزیرمختار بریتانیا شمیران را به قصد کمپینک ترک کرده بود و زیر دستانش هم تمایلی نداشتند پیش از اینکه بتوانند با او تماس بگیرند و اجازه افشای محتویات گزارش واصله از کنسول بریتانیا را کسب کنند ، اطلاعاتی در اختیار من قرار دهند. وقتی اجازه او را کسب کردند، دبیر سفارت کل گزارش را دراختیارم گذاشت. گزارش مزبور کلاً اظهارت سفیر افغانستان و دکتر”دونالد سن ” را ، به استثنای تعداد کشته ، مجروح و دستگیرشدگان، تأیید می کرد. برآورد سفارت بریتانیا به ترتیب زیراست : آمار و ارقام به دست آمده از نظمیه مشهد توسط کنسول بریتانیا به شرح زیر است:

بیست و پنج نفر کشته و شصت نفرمجروح . (۱۲ )

با وجود این ، انگلیسی در برآورد خود از تعداد کشته و مجروح تجدید نظرکردند و هورنی بروک گزارش می دهد:
امروز صبح با سفیرافغانستان صحبت کردم و او ابراز داشت که سرکنسول افغانستان در مشهد آمار کشته ها ،مجروحین و محبوسین را تغییر نداده وشخصاً معتقد بود که برآوردها تقریبا درست است. علاوه براین، محتویات آخرین گزارش های رسمی ارسالی از مشهد را از وزیرمختاربریتانیا دریافت کردم. گزارش های مکتوب و تلگرافی به سهولت در اختیارم قرار گرفت و به طور کلی با اطلاعاتی که قبلاً به وزارت امور خارجه تسلیم کرده بودم مطابقت داشت. وزیر مختار بریتانیا هم اینک تعداد کشته ها و مجروحین را بین چهار صد تا پانصد نفرتخمین می زند. در زیر برخی اظهارت کنسول بریتانیا به طور محرمانه در اختیارم قرار داده است نقل می کنم.

هورنی بروک گزیده ای از گزارش کنسول را ذکر می کند:

مقامات نظامی یکصد و بیست وهشت کشته را در گودال هایی دفن کرد اند. شمار مجروحین هم از دویست یا سیصد نفر کمتر نیست . هم اینک پانصد و چهارنفردر سرباز خانه ها محبوس هستند، که از این تعداد دویست نفرشان مجروحند. در زندان های غیر نظامی نیز سیصد و یازده نفر محبوسند که از این تعداد بیست وهشت نفرشان مجروح هستند. هر روز محبوسین سربازخانه ها را در گروههای سی نفره به فلک می بندند. دو افسروهجده سربازهم کشته و چهارده نفردیگرمجروح شده اند. سیزده زائر افغان هم جان باخته اند(سفیرافعانستان تعداد آنها را هشت نفر ذکر کرده است) . تعداد بازداشت شدگان هم اینک از مرز هشتصد نفر هم می گذرد. اولین خونریزی ها در شب یازدهم رخ داد که آشوبگران فرمانده سربازان را درون جوی آب انداختند . همین کارباعث شد که او به زیردستانش فرمان آتش به سوی جمعیت بدهد. در اثراین تیراندازی ها هجده نفر کشته و پنجاه نفر مجروح شدند. جمعیت در روزهای دوازدهم و سیزدهم بیشتر و شورش فراگیرتر شد که نهایتاً به قتل عام شب چهاردهم انجامید.

نا رضایتی قشون مشهد موجب شد که فرمانده قشون بسیاری از آنها را خلع سلاح و درطول دو روز بعدی درسرباز خانه ها محبوس کند. ملاهای حاضر در حرم علناً به شاه می تاختند و از نوآوری ها ی اروپایی و مالیات های سنگین به خدا پناه می بردند. آشوبگران داخل و خارج حرم نیز با آنها همدلی می کردند…

علاوه بر این، [ وزیر مختار بریتانیا] تلگرامی را به من نشان داد که ازکنسول بریتانیا در تبریز به دستش رسیده بود. در تلگرام آمده بود که پناهندگان مشهدی وارد تبریز شده اند و خبر قتل عام اخیر را نیز با خود به شهر آورده اند و اینکه مردم شدیداً از دست شاه خشمگین هستند… آستان قدس امام را به خون کشیده اند. این جملهای است که همه مسلمانان متدین رد تهران به یکدیگر می گویند، وبدون شک تأثیر زیادی بر اذهان مردم داشته است . به جرئت می توانم بگویم که شاه قطعاً محبوبیت خود را در بین مردم عادی ، و تا حدود کمتری بین مقامات کشوری از دست داده است. خیلی از آنهایی که تا چند ماه پیش او را « رضا شاه کبیر » می خواندند، حالا درخلوت به خاطرقتل عام مشهد تقبیح می کنند. اطلاع یافته ام که حتی ایرانی های فرهیخته و متجددی که دارای مناصب عالی نیز هستند علناً معتقدند که [ شاه ] مرتکب اشتباه بزرگی شده و به همین دلیل آبرو وحیثیت خود را تا حدود زیادی از دست داده است.(۱۳)

◀ اعدام نایب التولیه آستان قدس

به محض وقوع این واقعۀ اسفناک جستجوی برای یافتن سپربلا شروع شد. بنا به گزارش روزنامه ها، رضا شاه درجمع وکلای مجلس که در۲۴ ژوئیه ۱۹۳۵ به کاخ سعد آباد رفته بودند «سخنان بسیار مهمی ایراد کرد». هورنی بروک این سخنان را در گزارش خود آورده است:

ازمنبعی که به نظرم موثق است اطلاع یافتم که دردیدارفوق شاه سخنان زیر را ایراد کرده است: حرم باید محل عبادت باشد، نه فتنه و آشوب. اعلیحضرت به روشنی ابراز داشتند که با توجه به رفتارفتنه جویانه بسیاری ازآنهایی که در حرم پناه گرفته بودند، هرگونه اقدامی ، حتی تخریب بنای آن، تحت چنان شرایطی موجه بود. ایشان مشخصاً به ملای جوانی اشاره کردند که رهبری شورش را داشت و او را متهم ساختند که درسوریه مشغول تبلیغات مخربی علیه دولت ایران بوده است. سپس به مقامات بی کفایت مشهد شدیداً تاختند وآنها را بی عرضه و بزدل خواندند. ایشان اعتقاد داشتند اگرمقامات غیر نظامی ابتکارعمل وجسارتی را که ازچنین مقاماتی انتظارمی رود ازخود نشان داده بودند ، به سادگی می شد از خونریزی پرهیز و جمعیت را متفرق ساخت. شاه در آخر اسدی ، فرزند نایب التولیه آستان[قدس] را مخاطب قرار داد و او را درحضور وکلای دیگرمجلس شدیداً تحقیرکرد.(۱۴ ) همان

کاملاً روشن بود که شاه ، اسدی را سپر بلا قرار داده وآخرکاراسدی نزدیک است. هورنی بروک در گزارشی با عنوان « بازداشت گسترده مقامات دولتی- اعدام محمد ولی اسدی» سرنوشت نایب التولیه نگون بخت آستان ، و ادامه حکومت وحشت را چنین شرح می دهد:

رسماً اعلام شد که محمد ولی اسدی ، که تا همین اواخر نماینده شاه درتولیت آستان قدس درمشهد بود، در۲۱ دسامبر اعدام شد. یک دادگاه نظامی ، اسدی را محرک اصلی آشوب گران در مشهد شناخت واو را به اتهام خیانت به کشور مجرم اعلام کرد. مقامات می گویند که پیش از صدور حکم ، اسدی به جرم خود کاملاً اعتراف کرده. در ارتباط با اعدام اسدی قابل ذکر است که می گویند رئیس الوزرای سابق [ فروغی] از اسدی نزد شاه شفاعت کرده بود. ولی یکی از دوستان نزدیک رئیس الوزرای سابق می گوید که او هرگونه تلاش برای آزادی اسدی را شدیداً تکذیب می کند. وقایع دوهفته اخیر از این جهت اهمیت دارد که عده ای از مقامات دولت دستگیروعده ای دیگرهم از پُست های خود منفصل شده اند. سلمان اسدی ، پسرمحمد ولی اسدی ، از پُست مدیرعاملی بانک کشاورزی ایران برکنار شد. علی اسدی ، از پُست مدیر عاملی بانک کشاورزی ایران بر کنار شد. علی اکبر اسدی ، پسر نایب التولیه اعدام شده آستان ، ترجیح داده که در جلسات مجلس حاضر نشود و شکی نیست که همکارانش او را استیضاح خواهند کرد. محمد رضوی ، معاون وزارت پُست و تلگراف و تلفن نیز بازداشت و بعداً ازاد شد. حجازی از وزارت مالیه ، بازداشت و بعداً آزاد شد. هر دوی این اشخاص به اتهام اختلاس دستگیر شده بودند، ولی بعد از آزادی به پُست هایشان برگشتند. عبدالعلی لطفی ، رئیس دادگستری خراسان ، نیز هم اینک در یک دادگاه نظامی تحت محاکمه است و تعدادی از مقامات دون پایه نیز که اتهام بیشترشان اختلاس است باز داشت شده اند. حاجی قائم مقام التولیه ، آقا زاده و عده دیگری از ملایان مشهد نیز باز داشت و از خراسان تبعید شده اند. (۱۵)

* امنیت شخصی رضا شاه : نقش انگلیس

هورنی بروک درانتهای گزارش ۲۵ ژوئیه اش به اقداماتی اشاره می کند که انگلیسی ها برای حفظ امنیت شخصی رضا شاه و محافظت از او در برابر ترورانجام داده بودند. بنابراین نباید تعجب کرد که چرا انگلیسی ها د رسال ۱۹۴۱ جان رضا شاه را با آن سرعت نجات دادند و او را به منزل امن رساندند. در فصل سوم به همراهی سرگرد پیبوس ، وابسته نظامی انگلیس، با شاه در سفرش به چالوس و بندر پهلوی در سال ۱۹۳۶ اشاره کردیم.(۱۶) حالا می توانیم علت نزدیکی وابسته نظامی انگلیس به شخص شاه را در طول این سفر درک کنیم : این امر برای تضمین امنیت رضا شاه بود. علاوه بر این ، انگلیسی ها با حفاظت از او ادامه کشتارها را نیز تضمین می کردند. از اسدی و داور که بگذریم ، نصرت الدوله و مدرس هم خیلی زود به سرنوشت دیگران دچار شدند:

همه دیپلمات هایی که در باره این مسئله با آنها صحبت کردم موافقند که شورش مشهد مهمترین حادثه ای بود که در طول حکومت شاه فعلی رخ داده است ، و هر چند شاه توانست قانون و نظم را برقرار کند، ولی محبوبیت و آبرو وحیثیتش را کاملاً از دست داد. وزیر مختار بریتانیا اوضاع کنونی را از بحرانی ترین اوضاع طول تاریخ این مملکت می داند. البته او هیچ شکی به توانایی شاه برای حفظ نظم و قانون ندارد، بلکه از احتمال ترور او می ترسد . او اخباری را که قبلاً به دستم رسیده بود تأیید کرد ؛ مبنی بر اینکه نگهبانان کاخ شاه در شمیران دو برابر شده ومردمی را که درتپه های مجاورکاخ سلطنتی بودند نیز از آنجا دور کرده اند.

از گفته های یکی از اعضای گروه باستان شناسی آمریکایی در ری این طورفهمیدم که مقامات نظامی برای جلوگیری از کشیده شدن وقایع مشهد به سایرشهرهای بزرگ و کوچک کشورهیچ چیز را به بخت و اقبال واگذار نکردند. او گفت که فردای شورش های مشهد دیده است که چهل کامیون سرباز روانه قم هستند ، که از نظرتعصب مذهبی فقط مشهد از ان جلوتر است.(۱۷) (۱۵)

◀ واقعه گوهر شاد و کشف حجاب بر اساس اسناد« وزارت خارجه فرانس»

تهران ۱۰ ژوئیه ۱۹۳۵ شماره ۹۵

جناب آقای وزیر امور خارجه – پاریس

تصمیم تغییر کلاه سابق با شاپوی اروپایی درمیان طبقات روشنفکر و مرفه با خوشحالی مواجه شد ولی در میان مذهبیون عدم رضایت عمیق ایجاد کرد و مردم تا حدی برابرش مقاومت نشان دادند . چند سال پیش وقتی شاه پهلوی از مردم خواست تا به کلاهشان لبه ای بیفزایند آخوندها گفتند کلاه تازه مانع انجام فرایض دینی روزانه می گردد که باید پنج نوبت به هنگام ادای نماز پیشانی برخاک بسایند ولی در برابرارادۀ خلل ناپذیر اعلی حضرت سر تسلیم فرو آوردند و نماز گزاران ایرانی بسادگی راه حلی جستند بدینطریق که در وقت انجام نماز کلاهشان را چرخاندند و لبه را به پشت سرقرار دادند تا مانع سجده نشود، اما این عمل با کلاه شاپو که لبه آن بشکل دایره واقع شده غیرعملی است وانگهی از مدتها پیش برسرگذاشتن کلاه شاپو بعنوان علامت خاص مسیحیان ولامذهبان فرنگی تلقی شده است و منظماً تکرارمی شود یک مسلمان خوب و واقعی نباید خودش را بصورت خارجیان درآورد، زیرا آن که لباس وآداب وعادات طبقۀ مخصوصی را تقلید کرد. جای آنها را گرفته وشبیه به آنها خواهد بود. البته این همان چیزیست که شاه درصدد انجام آنست و ملت از آن می ترسد. درحقیقت شاه پهلوی با تحمیل آداب و رسوم اروپایی به افراد ملتش تصورکرده می تواند آن ها را به غرب نزدیک سازد و بدین طریق سعادت و خوشبختی به آنها بدهد درحالیکه آخوند ها و بویژه طبقۀ معتقد به مذهب درست معکوس می اندیشد و سلامت خویش لطمه زده است.

معهذا مذهبیون آگاه ازقدرت وهیبت شاهانه و ضعف خودشان هیچ نوع آثارعدم رضایت نشان نداده بودند تا اینکه واقعه تازه ای رخ داد. شاه از یک اجلاس دولت تمایل خود را ابراز داشت که می خواهد بزودی زنان ایرانی را از قید چادر رها سازد، تغییر لباس مردان و بی حجابی زنان و دگرگونی اخیر نه تنها با مقاومت و مردان که قرنهاست زنان را با حجاب دیده اند مواجه شد ، سیب اعتراض قشر معتقد گردید و اعلام کردند هر زنی که بی حجاب باشد به لعن ابدی گرفتار خواهد شد و زن که بر غیر محارم رو بگشاید( پدر- برادر- شوهر) ملعون است…

در مشهد مذهبیون یکی از ملاهای معتبر آقای حسین قمی را مأمور کردند تا به تهران برود واز شاه وقت بگیرد و شکایات آنان را مطرح سازد. ولی وی هنگامی که به شاه عبدالعظیم رسید که در دوازده کیلمتری تهران است این مرد مقدس توقیف شد و منزلی که در آن اقامت کرده بود .

به محاصره پلیس در آمد و تحت مراقبت قرار گرفت وحتی صحبت این بود که او را به تبعید بفرستند تا دیگرجسارت ننماید . دو مرد روحانی دیگر نیز توقیف شدند زیرا متهم بودند که بازار ایران را تحریک به بستن کرده اند تا روزشنبه ششم ژوئیه تعطیل نمایند. مغازه داران مجبورشدند دکان ها را باز کنند و جریمه بپردازند. یکی از این آخوندها که بازداشت و زندانی گردید پدر دکتر سجادی مدیر گمرک ایران است که او را آقا یحیی سجاد می نامند و در میان قشرمذهبی سرشناس می باشد…

(۱) ژان پوزی

◀بلوای شهر مشهد

دولت انتظار نداشت دگرگونی شکل ظاهری مردان و تعویض کلاه پهلوی با لبه نیم دایره ای آن با شاپو یکباره آشوب بپا کند. هنگامیکه مسأله توسط رضا شاه درهیأت دولت مطرح گردید وبرآن موضوع تغییرلباس زنان و رها ساختن چادر مورد بحث واقع شد، هیچ نوع مخالفتی ازسوی وزیران ابراز نگشت بلکه آن را مفید و عملی تشخیص دادند و در پی بهانه ای بودند که برای نخستین بار به آن توسل چویند و نه تنها کلاه پهلوی را کنار بگذارند و ملبس به کت و شلوار و شاپو بشوند بلکه با همسرانشان در اولین فرصت بدون چادر و چاقچور بیرون آیند.

اکثردولتمردان ایرانی درآن تاریخ سفری به اروپا کرده بودند واز زندگی آنان آگاهی داشتند وبعلاوه دانشجویان و بورسیه های دولتی باز آمده نوع زندگی درخارج ازایران. آداب ورسوم اروپائیان دوستانه می گفتند وبا تغییرات موافقند تا اینکه شخص رضا شاه درکوتاه سفرخویش به ترکیه مواردی به چشم دیده بود. گرفتاری دولت تنها این نبود که کلاه سر مردان بگذارد چادراز سر زنان بدارد، مهمتراز این طرز استعمال شاپوبه مردان بود که خیلی زود عنوان کلاه فرنگی پیدا کرد. وزیر کشور طی بخشنامه ای به حاکمان وفرمانداران نوشت:

– کاسکت مستعمراتی را فقط تا غروب آفتاب می توان برسرگذاشت

– کلاه حصیری را فقط در تابستانها می توان مورد استفاده قرارداد

– کپی در تمام فصول قابل استفاده است ولی درمراسم رسمی نباید آن را برسرنهاد

– در منزل نباید شاپو برسرداشت

– در مواقع برگزاری مراسم رسمی وتشریفاتی باید شاپورا در رخت کن نهاد

– در کوچه وخیابان جهت ادای احترام سلام کردن باید شاپو را ازسر برداشت(۲ )

* یک ماه پس ازدستور دولت که باید کلاه فرنگی برسرگذاشت و در پی آن که زنان باید ترک حجاب گویند ، شهرمقدس مشهد پیشقدم ابرازمخالف جدی با نظر رضا شاه گردید. مطلب نخست درمحافل مذهبی۱مطرح شد ومقررگردید درشب یازدهم ماه ژوئیه که مقارن سالروزتوپ بستن حرم مُطهرحضرت رضا ازسوی روسهاست تظاهرات علنی گردد. یکی از وعاظ شهرمشهد معروف به بهلول ۲ با مقدمات قبلی ودعوت عام ازمردم برای حضور در حرم مطهر برمنبر رفت واز رفورم های دولت چه از نظر استعمال شاپو و چه از بابت کشف حجاب به سختی انتقاد نمود و آن را ازهر حیث عیناً نظیرحمله روسها و به توپ بستن حرم مطهرامام هشتم دانست و در مقام قیاس رضا شاه را به اجنبی خارج از مذهب از حیث اعمال و کردار یکی کرد. دنباله های سخنرانی شیخ بهلول تا سه شب ادامه داشت و طبیعی است هر شب هجوم مردم برای اسماع وعط و خطابه وی بیشتر می شد. مداخله پلیس برای اؤامش مردم و احتمالاً جلوگیری از ورود به حرم مطهرو شنیدن سخنان واعظ مثمر نگشت. هراندازه شوق مردم برای حضور در پای وعظ شیخ بهلول افزایش می یافت بهمان اندازه لبه تیزانتقادها متوجه دولت وزیران و خود شاه می گردید چنانکه درشب دوم شیخ واعظ از مردم خواست علیه دولت وقت بپاخیزند و در برابراین ستم ها و جورها ساکت ننشینند و قیام کنند. ازاین تاریخ مردم و پلیس مقابل هم صف آرائی کردند. ازشهرها ودهات مجاوردهات مجاور دهاتی های چماق بدست به مشهد آمدند و در صحن حضرت رضا بیتوته نمودند . بازارشایعات داغ شد و شهر بحالت غیرعادی در آمد.

تهران ۲۰ ژوئیه ۱۹۳۵ شماره ۱۰۱

وزیر مختار فرانسه درایران به

جناب آقای پی یر لاوال رئیس دولت و وزیرامورخارجه – پاریس

کلاه ایرانی وجانشین ساختن آن توسط شاپوی غربی درمشهد بسادگی انجام نشد. دراین شهرکه مرقد امام هشتم یعنی حضرت امام رضاست هرساله ده ها هزارشیعه ازهمه جا برای زیارت به آنجا می روند … روز نهم ژوئیه یک ملای واعظ بنام شیخ بهلول که مشهور است به صداقت واعتقاد ، ضمن خطابه خویش جرأت کرد فریاد اعتراض را علیه اقدامات اخیردولت که به نظراوخلاف دین و آئین است بلند کند و بگوید تأثیرات این رفورم ها حد اجتماع فراتر می رود و به ساحت مقدس دین اسلام لطمه می زد به خصوص مسأله برداشتن چادر از سرزنان نباید ساده تلقیگردد. ( گزارش شماره ۹۵ تاریخ ۱۰ ژوئیه ) در پی خطابه واعظ عده قابل ملاحظه ای ازمردم شهر مشهد استعمال کلاه شاپو را کنار گذاشتند و چون پلیس اصرار داشت که باید عابران مرد کلاه سرداشته باشند اهالی به جانب کلاه قبلی روی آوردند…

وقتی واعظ از طرف پلیس تهدید به باز داشت گردید متوسل به بست در حرم مطهرشد واین عمل اداره کنندگان مسجد واماکن مقدسه را درمحظور سختی نهاد زیرا نه می توانستند بست نشین را تحویل مقامات پلیس بدهند زیرا بلافاصله متهم به بی دینی وعدم رعایت اصول مذهبی میگردیدند و نه می توانستند در مقابل درخواست دولت که خطر بلوا و شورش و اشوب را مطرح می ساخت ساکت بنشینند. سرانجام راه حل تازه ای یافتند و مقرر شد موقتاً واعظ در زندان اختصاصی حرم تحت نظر قرار گیرد و از صحن خارج نشود . این کار صورت گرفت.

اما فردا صبح درمیان بهت و حیرت عموم شیخ بهلول که توانسته بود از زندان بگریزد بازبر منبر رفت ودر برابرعدۀ بسیار زیادی از آنها که جهت شنیدن سخنانش آمده بودند و دیگران که بلافاصله مغازه های خود را بسته و به صحن مطهر هجوم می اورند تا شاهد وقایع باشند انتقادها را از سرگرفت. پلیس وارد حرم شد تا تا واعظ را دستگیر سازد و جمعیت را متفرق کند. مردم مقاومت بخرج دادند مجادله زود آغاز گشت و صدای تیر بگوش رسید و از میان افراد پلیس تعدادی کشته و بسیاری زخمی گشتند.

مأموران امدادی پلیس بلافاصله سر رسیدند اما نتواستند نظم را برقرار کنند ناچار از استعمال اسلحه آتشی شدند و روی پشت بام ساختمان بانک شاهی ایران مسلسل نهادند و تیراندازی کردند… هیچ کس از تعداد واقعی مجروحان و کشته شدگان آگاه نشد ، مقامات آن را مخفی نمودند مردم گفتند پنجاه مرده و یکصد و پنجاه مجروح و یکصد وهشتاد بازداشتی … بارگاه امام هشتم درماجرا آسیب دید…

چند روز بعد از واقعه اعلامیه دولت به امضای وزیر داخله بطور مبهم و نارسا نشر یافت شیخ بهلول که در اعلامیه محمود جم وزیر داخله گفته شد گریخته در حقیقت توقیف و تیر باران گردیده است. (۳ ) ژان پوزی

* ترجمۀ اعلامیه وزارت داخله

بر اساس خبر هائی که از حکومت ایالت خراسان واصل گردیده در شب یازده ژوئیه شخصی بنام « شیخ بهلول » که سوابق بسیار بدی دایر به محکومیت های متعدد دارد سبب تحریکات و ایجاد بلوا و آشوب گردیده ضمن خطابه های خود از مسجد حرم مطهر رضا ازعامه مردم خواسته علیه رفورم های دولت قیام کنند . وی به مستعمین خطابۀ خویش که جمعی ولگرد و کولی و اوباش بودند طی سه شبانه روزمنظماً از منبر طرز آرایش و لباس پوشیدن اهالی را مورد انتقاد شدید قرارداد و هراندازه پلیس خواست با او مدارا نماید و بطرز مسالمت آمیز به ماجرا خاتمه بخشد نتیجه ای حاصل نگردید و چون بیم اغتشاش و بی نظمی در شهر مشهد می رفت پلیس ناچارتدابیر جدی تر اتخاذ کرد تا اجتماع را متفرق سازد. از سوی شیخ بهلول و طرفدارانش مقاومت شد وعده ای بسوی مأموران حمله بردند در نتیجه چند پاسبان مقتول و عده ای زخمی شدند.
آشوبگران حتی در مقابل نیروهای نظامی مقاومت بخرج دادند و آن ها را مجبوربه تیراندازی نمودند بطوریکه سرانجام ارتش مجبور شد مداخله کرده نظم را برقرار سازد وعاملان بلوا را بازداشت نماید جز اینکه عدۀ زیادی گریختند. متأسفانه شیخ بهلول سازمان دهندۀ آشوب و توطئه موفق به فرار گردید … پلیس در تعقیب فراریان می باشد و پرونده جهت روشن شدن موضوع باز است.

وزیر داخله(۴) – محمود جم

تهران – ۲۷ دسامبر ۱۹۳۵ – شماره ۱۷۳

جناب آقای وزیر امور خارجه – پاریس

گزارش شماره ۱۶۹ تاریخ ۱۹ دسامبر خبربازداشت آقای اسدی را به آنجناب اعلام داشت وی در وقایع مشهد متهم بود. دادگاه نظامی او را به اشد مجازات محکوم ساخت و درنتیجه تیرباران شد. از چندی پیش اسدی بعنوان مرد مقتدرخراسان شهرت یافت. مالک عمده زمین، برخوردار از اعتماد اعلی احضرت ، مأمور اداره املاک سلطنتی که در این منطقه وسعت فراوان دارد وبعلاوه تولیت استان قدس امام هشتم حضرت رضا که در این شهربسیارعظیم است. وی شهرت به هوشمندی و در عین حال زیرکی داشت بنابراین نمی توانست دراین قبیل می گویند جاه طلبی چشم ، عقل و خرد را کور می کند پذیرفت. وی اگرعامل بلوای مشهد نبود دست کم آنرا تشویق می کرد وامیدش این بود که جای حاکم ولایت را بگیرد که خود را برتر از وی می شمرد و به نظرش رسید از هرحیث شایانی آنرا دارد.

در حقیقت بازجوئی هائی که از عاملان شلوغی بعمل آمد … مسئولیت عظیم اسدی مسلم گردید و از سوی بوجود آورنده بلوای اصلی شیخ بهلول که پس از ماجرا به افغانستان پناهنده شد، در سفر اخیر آقای کاظمی وزیر امور خارجه به این کشور اتهامات شدید به اسدی زد و اذعان کرد ازجانب او تشویق و تحریک شده و وعده هائی هم در یافت داشته است. آقای کاطمی تلگراف رمزی فرستاد و در آن به ماجرا اشاره کرد و به این طریق ذهن شاه روشن شد که مرد مورد اعتماد او گناهکار است.

بیش از مغضوبیت آقای فروغی ، سرعت عمل ، خشونت در محکومیت اسدی ، خویشاوندی وی مردم را متعجب ساخت. در این شتابکاری ایرانیان به این نتیجه رسیدند که این اخطاریست از سوی اعلی حضرت بهمۀ کسانیکه در اجرای سیاست های او تردید به خرج دهند. شاه بدین ترتیب زمینۀ مساعدی برای مهم ترین رفورم خود یعنی بر بی حجابی زنان ایرانی فراهم کرده است ( به گزارش شماره ۱۷۰ همین روز مراجعه شود )(۵ ) ژان پوزی

تهران – ۲۸ دسامبر ۱۹۳۵ – شماره ۱۷۰

جناب اقای وزیر امورخارجه – پاریس

معهذا شاهنشاه پهلوی بنظر می رسد کاملاً مصمم است آخرین رفورم را عمل کند. تا چندی دیگر علیرغم همه پیش آمدها اگر چه برای مردم رویاروئی با این مسأله که قدمت هزارساله درایران دارد تکان دهنده است ولی بی حجابی انجام خواهد گردید ، اگر چه از نظر اقتصادی نیز مخالفتی دارد زیرا چادر بهر حال پوشش گرانی تلقی نمی شود. تدریجاً روشن شده که دیگر چیزی نمی تواند مقابل این تصمیمی مقاومت به خرج دهد و اراده شاهانه شکل می گیرد: کلاه چیزی نمی تواند مقابل این تصمیم مقاومت به خرج دهد و اراده شاهانه شکل می گیرد: کلاه شاپوی فرنگی برسر مردان گذشته شد، چادر نیز از سر زنان ایرانی برداشته می شود تا چه مدتی به درازا بکشد(۶ ) … ژان پوزی

* خاطره ای که از مجموع حوادث شهرمشهد در ذهن اینجانب باقی مانده حکایت ازسختی و خونریزی و بیرحمی دارد . مادرم می گفت : خشونت بسیار نظامیان و کشتار فجیع پناهندگان حرم مطهرو انتقال مرده و زنده مجرمان واقعه با کامیون به بیرون شهر و دفن گروهی آنها چند روزی مانع ورود به حرم گردید و دخول بارگاه ممنوع شد ، پس از اینکه اجازه دادند زوار بداخل حرم بروند هنوز آثار خون ها در داخل رواق ها دیده می شود… به هنگام اعدام اسدی لحظاتی برق شهر قطع گشت.»(۱۶)

‏◀ توضیحات و مآخذ:‏

۱- یرواند ، آبراهامیان«تاریخ ایران مدرن» ، ترجمه محمد ایراهیم فتاحی، نشر نی-۱۳۸۹،صص ۱۷۴ – ۱۷۳

۲- پیشین – ۱۷۶ -۱۷۴

۳ – مهرانگیز کار« مشارکت سیاسی زنان: موانع و امکانات » – انتشارات روشنگران و مطالعات زنان – ۱۳۸۰ – صص ۲۵ – ۲۴

۴ – پیشین – صص ۳۱ – ۲۸

۵- استفانی کرونین « رضا شاه و شکل گیری ایران نوین » مترجم : مرتضی ثاقب‌فر – نشر جامی – ۱۳۸۲ – مقاله شهابی« ممنوعیت حجاب و پیامدهای آن» صص ۳۰۶ – ۳۰۵‏

۶ – حسین مکی « تاریخ بیست سالۀ ایران» جلد ششم ، نشر ناشر – -۱۳۶۲ ( صص ۲۶۹ -‏‏۲۵۰ ‏‏

۷ – حسین مکی « تاریخ بیست سالۀ ایران» جلد ششم، نشر ناشر – -۱۳۶۲( ص ۳۸۵ -۲۷۳ ‏‏

۸ – خاطرات صدر الاشراف- انتشارات وحید – چاپ اول ۱۳۶۴ – صص ۳۰۷ – ۳۰۲ ‏

۹ – نگاه کنید به مقالۀ ابراهیم ذوالفقاری «ک‍ش‍ف‌ ح‍ج‍اب‌ ب‍ان‍وان» انتشارات – موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی- فصلنامه – شماره : ۳ – تابستان – ۱۳۸۳ – صص ۲۲۱ -۲۲۰

۱۰ – ‏سایت روزنامه ایران به نقل از (حکایت کشف حجاب، انتشارات قدر ولایت، جلد اول، ‏صفحات ۱۰۳ تا ۱۱۰
http://www.inn.ir/newsdetail.aspx?id=46659‎‏

۱۱ – منبع : بنیاد ملی بهلول گنابادی‏

۱۲ – « کشتار مسجد گوهرشاد» عطارد دانش (جشن نامه عزیزالله عطاردی). به کوشش و ویرایش عبدالحسین ‏طالعی. تهران: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، ۱۳۹۰. ص. ۲۰۳-۲۱۲.‏

۱۳ – استفانی کرونین « رضا شاه و شکل گیری ایران نوین »- صص ۲۹۹ – ۲۸۸ ‏

۱۴ – پیشین – صص ۳۰۴ – ۳۰۰ ‏‏

۱۵ – محمدقلی مجد – «رضاشاه و بریتانیا» مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی» ترجمه: مصطفی ‏امیری- ۱۳۸۹ – صص ۱۹۲ – ۱۷۳

۱۶ – «قزاق: عصر رضاشاه پهلوی بر اساس اسناد وزارت خارجه فرانسه»، نویسنده و مترجم : محمود پورشالچی – انتشارات مروارید، ۱۹۸۴ – صص۶۶۱ – ۶۶۰ و صص ۶۵۰ – ۶۴۶

assadi

‏‏◀زندگینامه ولی خان اسدی

محمدولی خان اسدی، معروف به مصباح دیوان و مصباح‌السلطنه، فرزند علی‌اکبر، در ۱۲۵۷ش، در بیرجند به دنیا آمد. بخشی از تحصیلات خود را در مدرسه معصومیه زادگاهش گذراند. مدتی از شاگردان محمدباقر مجتهد بود. در ۱۳۲۳ق که مظفرالدین شاه، امیراسماعیل خان شوکت‌الملک (حاکم قاینات و بیرجند)، را به تهران احضار کرد، او به سبب بیماری، برادرش محمدابراهیم خان را به تهران فرستاد و محمدولی نیز در این سفر از ملازمان او بود. در پایان همان سال، امیراسماعیل خا ن درگذشت و محمدابراهیم از طرف شاه لقب شوکت‌الملک گرفت و به حکومت بیرجند و قاینات منصوب شد. محمدولی نیز به عنوان پیشکار و مستوفی ولایت قاینات با وی همراه گردید. در ۱۳۰۰ش، محمدتقی خان پسیان، فرمانده ژاندارمری خراسان، به مخالفت با دولت قوام‌السلطنه پرداخت و امیر شوکت‌الملک علم از طرف دولت مرکزی مأموریت یافت که پسیان را به تسلیم وادارد. علم، محمدولی خان را به نمایندگی خود به مشهد فرستاد تا زمینه ملاقات او را با پسیان فراهم کند، اما چون پسیان در مشهد حضور نداشت، این مأموریت به نتیجه نرسید. محمدولی در دوره‌های چهارم و پنجم و ششم، با حمایت شوکت‌الملک، از سیستان و زابل به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد. در دوره پنجم مجلس شورای ملی به صف جمهوری‌خواهان پیوست. وی از جمله کسانی بود که در جلسه ۹ آبان ۱۳۰۴ به تغییر سلطنت قاجار رأی مثبت داد. او در مجلس مؤسسانی که به منظور ایجاد تغییراتی در قانون اساسی تشکیل شد، عضویت داشت و در آن جلسه نیز به تغییر مواد ۳۶، ۳۷، ۳۸ و ۴۰ متمم قانون اساسی، برای جا به جایی سلطنت رأی داد.

در دوره ششم مجلس، خود را به اندازه‌ای به شاه نزدیک کرد که در ۴ اسفند ۱۳۰۴، از طرف او به نیابت تولیت آستان قدس رضوی منصوب شد و در ۸ فروردین ۱۳۰۵ وارد مشهد گردید. وی در اولین سال اقامتش در مشهد، زمینه سفر رضاشاه را به این شهر فراهم ساخت. در این سفر، رضاشاه دستور داد هیئتی مرکب از تیمورتاش، وزیر دربار، بهرامی، رئیس‌دفتر مخصوص، میرزا مرتضی قلی خان، نایب‌التولیه قبلی و محمدولی اسدی تشکیل شود تا اصلاحاتی در زمینه اداره آستان قدس صورت گیرد. او از فروردین ۱۳۰۵ تا ۴ آذر ۱۳۱۴، نیابت تولیت را برعهده داشت و در این مدت، چند طرح عمرانی را به اجرا رساند، از جمله احداث بیمارستانی به نام رضاشاه در ۱۳۱۳ش و احداث چندین باب مدرسه وی نظام‌نامه جدیدی نیز برای اداره حرم ترتیب داد. او در دوران تصدی نیابت تولیت به شهرت رسید و کوشید اعتماد رضاشاه را جلب کند و در صدد بود که استاندار خراسان نیز بشود. معمولاً، در برخی مواقع که استاندار به سفر می‌رفت یا انتخاب استاندار جدید طول می‌کشید، اسدی مسئولیت استانداری را برعهده می‌گرفت؛ به همین سبب برخی از واعظان در مراسم سوگواری، پس از دعا در حق شاه، وی را نیز دعا می‌کردند و او را ذوالریاستین می‌خواندند. این موارد، حسادت عده‌ای را برمی‌انگیخت و اغلب کسانی که استاندار مشهد می‌شدند، با اسدی اختلاف پیدا می‌کردند و از همین رو، او مخالفان زیادی در سمت‌های مختلف داشت که برای برکنار شدنش منتظر فرصت بودند. شوشتری مخالفان دیگری نیز برای او برشمرده است: حقوق بگیران پیشین که اسدی دست آنها را کوتاه کرده بود، دهداران آستان قدس که درآمد آنها کاهش یافته بود و مالکان متنفذ که اسدی از اقتدار آنها کاسته بود.

در ۱۳۱۳ش، که کنگره هزاره فردوسی در مشهد برگزار شد، رضاشاه و خانواده‌اش که به مشهد رفته بودند، در منزل اسدی اقامت کردند. ظاهراً قرار بود یکی از دختران شاه به ازدواج یکی از فرزندان اسدی درآید که چنین نشد و دختر محمدعلی فروغی به ازدواج علی‌اکبر اسدی درآمد.

پس از پایان کنگره فردوسی، فتح‌الله پاکروان به عنوان استاندار خراسان معرفی شد و از همان ابتدا اختلافات او با اسدی آغاز گردید. به عقیده اسماعیل رایین، شاه برای کاستن قدرت اسدی به دنبال فرصت بود و به همین منظور پاکروان را استاندار خراسان کرد.

در آغاز تابستان ۱۳۱۴ش، به دستور رضاشاه تلاشهایی برای تغییر کلاه و لباس آغاز شد و زمزمه‌هایی نیز برای کشف حجاب برخاست. اجرای این دستور در قم و مشهد، نسبت به شهرهای دیگر، با دشواریهای فراوانی همراه بود. در مشهد تعدادی از روحانیون در مجالس خود زبان به اعتراض گشودند. حاج آقا حسین قمی، از مراجع آن زمان که در مشهد سکونت داشت، تصمیم گرفت برای منصرف کردن شاه از این تصمیم، به تهران عزیمت کند، اما در شهر ری تحت‌نظر قرار گرفت و هرگز اجازه ملاقات نیافت. زمانی که خبر این ماجرا به مشهد رسید، گروهی از مردم با هدایت شیخ محمدتقی بهلول (واعظ و خطیب) در مسجد گوهرشاد متحصن شدند. آنها خواستار آزادی حاج آقا حسین قمی و ممانعت از اجرای طرح تغییر لباس در مشهد بودند. بهلول پیش از این، به سبب خطابه‌های ضد رضاشاه، تحت تعقیب بود و وقتی در صحن حرم، مأموران او را شناسایی کردند، خود را به میان مردم انداخت و بر ضد اقوام شاه سخن گفت. تحصن مردم با سخن‌رانیهای متعدد بهلول و تعداد دیگری از روحانیون معترض ادامه یافت.

تداوم این موضوع باعث شد تا در ۱۹ تیر ۱۳۱۴، با دستور صریح نیروهای نظامی برای متفرق کردن مردم به مسجد گوهرشاد هجوم بردند، ولی پس از درگیری مختصری نظامی‌ها بدون توفیق از اطراف مسجد کنار رفتند، اما دامنه این حرکت باعث شد تا شاه شخصاً دستور صریح ختم ماجرا را صادر کند. اسدی چون می‌دانست شاه در مقابل این اقدام کوتاه نخواهد آمد به سرعت تعدادی از روحانیون طراز اول را که در بین متحصنان بودند به دفتر خود فراخواند و تا پایان درگیری در آنجا نگاه داشت.

در سحرگاه ۲۴ تیر هجوم همه‌جانبه نیروهای نظامی به طرف مسجد آغاز شد و تا صبح ادامه یافت و تحصن با کشته و زخمی شدن تعدادی از حاضران پایان گرفت. بهلول نیز توانست به طرف افغانستان فرار کند. برخی گفته‌اند که اسدی توانست بهلول را به افغانستان فراری دهد، اما بهلول این موضوع را «کذب محض» دانسته است.

موقعیت پیش آمده فرصت مناسبی در اختیار مخالفان اسدی قرار داد تا بتوانند برای کنار زدن او اقدام کنند. فتح‌الله پاکروان با ارسال گزارش‌هایی به تهران مبنی بر مخالفت اسدی با تغییر کلاه، ذهن شاه را نسبت به اسدی مشوش ساخت. شاه به منظور یافتن عاملان اصلی ماجرای گوهرشاد، محمدرفیع نوایی را به عنوان رئیس شهربانی به مشهد اعزام نمود و او نیز اسدی را عامل اصلی تحریک مردم در ماجرای گوهرشاد معرفی کرد. در گزارش‌های مشترک پاکروان و نوایی، اسدی متهم شد که تعدادی از اهالی روستاهای اطراف مشهد را تحریک کرده که با چوپ و چماق به یاری تحصن‌کنندگان بشتابند و این اقدام او منجر به کشته و زخمی شدن تعداد زیادی از نظامیان گردید. علاوه بر این، او متهم گردید که هنگام درگیری، بهلول را به طرف افغانستان فراری داده است.

از پایان ماجرای گوهرشاد تا ۴ آذر ۱۳۱۴، اسدی همچنان در سمت خود باقی بود و در طول این مدت پرونده‌اش سنگین‌تر می‌شد تا سرانجام در همین روز مأموران شهربانی او را بازداشت کردند. وی مدت کوتاهی در مشهد زندانی بود تا اینکه در ۲۸ آذر ۱۳۱۴ دادگاهی نظامی در دیوان حرب لشکر شرق، به ریاست عباس البرز، تشکیل شد. دادستان، عبدالرضا خلعت‌بری، که بعدها به سرتیپ قریب شهرت یافت، با استناد به مطالب پرونده، اسدی را متهم به خیانت به میهن و اغوا و تحریک اجامر نمود و برای او تقاضای اعدام کرد. در پرونده اسدی، در مورد خیانت به میهن قید شده بود که سلمان اسدی، بزرگ‌ترین فرزند اسدی، با تیمورتاش به اروپا رفته و پس از عزل تیمورتاش با او ملاقات کرده است، که این مسئله مورد تعرض محمدحسین آیرم رئیس شهربانی قرار گرفت. سرانجام دادگاه به استناد محتویات پرونده، اسدی را مجرم شناخت و برای او حکم اعدام صادر کرد و در ساعت هفت صبح ۲۹ آذر حکم به اجرا درآمد و اسدی تیرباران شد. پس از اعدام، خانواده اسدی نیز از تبعات آن مصون نبودند. سلمان اسدی که مدیر بانک فلاحت بود، به همراه برادرش علی‌اکبر اسدی که نمایندگی مجلس را برعهده داشت از کار برکنار و روانه زندان شدند. علی‌اکبر، داماد نخست‌وزیر وقت (محمدعلی فروغی) بود و چون فروغی نیز پس از ماجرای گوهرشاد کنار گذاشته شد، سبب برکناری او را پادرمیانی‌اش برای ازادی اسدی می‌دانند. اما فرزند فروغی مدعی است که پدرش هیچ‌گونه وساطتی برای آزادی اسدی انجام نداده و عامل اصلی عزل او همان ارتباط سببی بوده است. پس از شهریور ۱۳۲۰ و خروج رضاشاه از ایران، فرزندان اسدی با جمع‌آوری اسناد و مدارک، علیه عاملین اعدام اسدی شکایت کردند که حاصلش بازداشت و محکومیت محمدرفیع نوایی در سال ۱۳۲۴ش، بود. علاوه بر این، آنان جنازه پدرشان را به صحن حرم منتقل کردند و در همان جا به خاک سپردند.

خاطرات خود نوشت

بررسی خاطرات یک شهروند عادی و دیدگاه او در مورد مسایل مختلف جامعه

تیرباران محمد ولی اسدی یکی از خادمان وطن توسط دژخیمان رضا شاه

امروز بیست و نهم آذر ماه مصادف با تیرباران محمد ولی اسدی یکی از خادمان صدیق که در شهر مشهد مقدس و آستان قدس رضوی منشا خدمات بسیاری بودتوسط جلادان سفاک رضا می با شد.بنابر این نگاهی می اندتزیم به شرح این واقعه که به صورت مختصر آن را نوشته ام.

ب) اعدام اسدی:

نزدیک به ساعت ۴ صبح روز بیست‌ونهم آذرماه هزار و سیصد و چهارده، پس از نگارش وصیت‌نامه، مأموران زندان اسدی را برای اعدام به میدان تیرِ هنگ شاهپور بردند. در میدان تیر هنگ شاهپور، اسدی سرلشکر مطبوعی، سرهنگ قادری و نوایی را دید و ‌خواست که با آنها صحبت کند؛ ولی آنهایی که زمانی به دوستی نایب‌التولیه مباهات می‌کردند، روی خود از او برگردانند. اسدی خواست به آنها نزدیک شود، ولی افسر نگبهان مانع شد. به ناچار با صدای بلند فریاد کرد: «جناب سرهنگ مطبوعی…» ولی نتیجه‌ای نگرفت و افسر نگهبان او را به سوی عده‌ای سرباز مسلح که در گوشه میدان ایستاده بودند راهنمایی کرد. اسدی از این بی‌اعتنایی متأثر شد.

سربازان جوخه اعدام را از میان اقلیت‌های مذهبی انتخاب کرده بودند، زیرا احتمال می‌دادند سربازان مسلمان از تیراندازی به نایب‌التولیه خودداری کنند. خواستند چشم‌های اسدی را ببندند که نگذاشت. مهرنامِ خود را از جیبش بیرون آورد و از مأموران خواست که آن را جلوی چشمش بشکنند، زیرا او نامه‌ها و اسناد خود را با آن مهر می‌کرد و بیم آن داشت که پس از مرگش از مهر او سوء‌استفاده کنند. سپس به گنبد حضرت رضا(ع) رو کرد و پس از تعظیم گفت:

«یا ثامن‌الائمه من شاید در بعضی موارد منافع رضاشاه را بر مصالح تو شاه‌رضا ترجیح دادم آیا جزای من این است.»
آنگاه پس از ادای شهادتین خطاب به فرمانده جوخه اعدام گفت:

«چرا حکم را اجراء نمی‌کنید؟»

فرمانده جوخه اعدام دستش راستش را بالا برد و فرمان شلیک داد.[۱]

محمود فرخ درباره اعدام اسدی از زبان سرگرد غضنفری می‌نویسد:

«سپس او را برای اعدام که شب حکم از تهران رسیده بود بردند و من مطابق معمول حکم را خواندم و او گوش داد و او را به طرف دیوار بردند که تیرباران کنند، برگشت و گفت: چکش به من بدهید، نبود، مهر عتیقی که در زندان مخفی کرده بود از لای لباسش درآورد و با سنگ خرد کرد. سپس رفت و کنار دیوار ایستاد و تیرباران شد. در وهله اول نیفتاد. سربازها ملاحظه کرده بودند مورد تغّیر واقع شدند، دفعه دوم افتاد.»[۲]

بدین‌گونه اسدی را با شتاب و بدون رعایت حقوق انسانی و قانونی‌اش، و بی‌حق درخواست تجدیدنظر از حکم صادره داده به او داده شود، اعدام کردند.

جنازه اسدی را به مأموران آستان قدس تحویل دادند. خانواده اسدی مایل نبودند جنازه او در جایی جز حرم مطهر دفن شود، از این رو جنازه را در قبرستان خارج دروازه پایین‌خیابان به امانت گذاشتند و پس از شهریور ۱۳۲۰، که فرزندان اسدی بخشوده شده و دوباره بر سر کار آمدند، با اجازه محمدرضاشاه به توحیدخانه حرم مطهر که برای دفن خود سردابی در آن ساخته بود، آوردند و به خاک سپردند.[۳]

هنگام انتقال جنازه اسدی از قبرستان عمومی به مقبره خانوادگی، مردم بسیاری در مراسم تدفین شرکت کردند و مراسم تدفین مجدد اسدی در پشت صحن مبارک با تشریفات ویژه‌ای برگزار شد.[۴]

محمود فرخ در مرثیه‌ای برای اسدی چنین سرود:

تیر بـــاران بی هیچ گنــاه شــد اســدی از هـــلاک اســــدی رادی گــــردیــــد ردی
تیربـاران بــود از پاس نکـویــی یــا رب؟ چیست در مذهب ایـن شاه مکافـــات بــــدی!؟
شاه از کشتــن این خـادم فعــال صــدیق ننگی انـــدوخت بـــرای خـود ننـگی ابـــدی
آتش کینه چو دشمن زدن، اندر تـن دوست چیست جز بد گوهری، نیست به جز بی خـردی
سال تاریخ همین مصرع وصف الحال است تیــر بـــارانی بــی هیچ گناه شـــد اســـدی[۵]

پی نوشت ها:

[۱] مهدی‌نیا: زندگی سیاسی سید ضیاءالدین طباطبایی، ص ۷۲۸ و ۷۲۷.

[۲] فرخ: سرگذشت فرخ، ص ۲۲۱.

[۳] فرخ: سرگذشت فرخ، ص ۲۲۲؛ آیتی: خاطراتی از بیرجند، ص ۱۵۹.

[۴] مهدی‌نیا: زندگی سیاسی سید ضیاءالدین طباطبایی، ص ۷۲۸. مکی: تاریخ بیست ساله ایران، ج۶، ص۳۱۱.

[۵] فرخ، محمود: دیوان دست نویس اشعار فرخ، این دیوان هم اکنون در اختیار خانواده ایشان می باشد.وی در مورد سرودن این مرثیه نوشته است» در روز ۲۹ آذر ۱۳۱۴ که مرحوم اسدی نایب التولیه آستان قدس تیر باران شد گفتم.» ص ۱۴۷.

منبع: فراز و فرود محمد ولی خان اسدی در تولیت آستان قدس رضوی – مؤأسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی

◀شیخ محمدتقی بهلول

حاج شیخ محمّد‌تقی بهلول گنابادی (بیلندی) در سال ۱۲۷۹ ش در روستای بیلند از توابع شهرستان گناباد به دنیا آمد. در سن شش سالگی به مکتب رفت و به فراگیری قرآن کریم پرداخت و در سن هشت سالگی، حافظ کل قرآن شد.

در هفت سالگی برای زن‌ها به منبر می‌رفت و به خاطر رفتار ویژه‌اش به بهلول شهرت پیدا کرد. درس‌های حوزه را از ادبیات تا قوانین، در بیلند نزد پدر آموخت. در چهارده سالگی به عنوان یک منبری، معروف بود و در همین سن با صوفیه‌ی گناباد (فرقه‌ی نعمت‌اللهی) مخالفت می‌کرد. صوفی‌ها در آن زمان چند بار تصمیم گرفتند که او را بکشند، به همین دلیل پدرش تصمیم گرفت با خانواده‌اش به سبزوار مهاجرت کند تا بهلول، هم از درس باز نماند و هم از صوفی‌های گناباد دور باشد. بهلول اولین سخنرانی خود را در زمان احمدشاه، در سن ۱۶ سالگی و هنگامی که امر به معروف و نهی از منکر ممنوع شده بود، علیه رژیم شاه ایراد کرد. با به قدرت رسیدن رضاخان، اسلام‌زدایی در کشورهای اسلامی، به ویژه در منطقه‌ی خاورمیانه، به صورت مهم‌ترین استراتژی استعمار درآمد. رضاخان تصمیم به کشف حجاب از زنان گرفت، امّا برخورد قاطع مردم به رهبری روحانیت، از جمله موضعگیری تند و کفرستیزانه‌ی آیت‌الله بافقی، موجب شد که طرح حجاب‌زدایی به مدت ۸ سال به تعویق بیفتد. در این هشت سال، یعنی در فاصله‌ی سال ۱۳۰۵ تا ۱۳۱۴، روحانیت در معرض شدیدترین توهین‌ها و یورش‌های تبلیغاتی قرارگرفت. طرح استفاده از عمامه به شرط داشتن مجوز دولتی هم، از جمله فشارهای روانی بر روحانیت بود.

پس از آنکه رضاخان و آتاتورک، پادشاه ترکیه، در انگلستان با هم عهد بستند که ممالک خود را به صورت کشورهای اروپایی درآورند و مانع از حضور و فعالیت روحانیت شوند و بی‌حجابی و شرابخواری را ترویج دهند، برای تحقق این امر، رضاخان از امان‌الله خان، شاه افغانستان، خواست تا با خانمش به ایران سفر کنند. او در بین راه به هر شهری که می‌رسید، باغ ملی آن شهر را آذین می‌بست و مراسم جشن و سرور در آن برپا می‌کرد. شب اول محرم بود که آنها به سبزوار رسیدند. بهلول به امامان جماعت سبزوار مراجعه کرد و از آنها کمک خواست تا نسبت به برگزاری جشن در ماه محرم اعتراض کنند، ولی آنها ترسیدند و گفتند که مخالفت با دولت، حکم خودکشی را دارد و شرعاً و عقلاً ممنوع است. بهلول به تنهایی جلوی باغ ملی رفت و با سخنرانی مردم را تحریک کرد که در مقابل این عمل زشت بایستند. سرانجام پیگیری و سخنان روشنگرانه‌ی او سبب شد که عده‌ی زیادی دور او جمع شدند و شهردار به ناچار تسلیم شد.

بهلول از سبزوار به قم می‌رود تا در کنار علما در مقابل دولت بایستد، امّا در آنجا مشاهده می‌کند که علما مخالفتی با دولت ندارند و در مقابل، نزد دولت، بسیار محترم هستند و حتی شاه به درخواست آنها برای معاف‌کردن شهر قم و حومه‌ی آن از خدمت نظام‌وظیفه هم پاسخ مثبت داده است. بهلول تصمیم به ادامه‌ی تحصیل می‌گیرد و گاهی هم برای سخنرانی به دهات اطراف قم می‌رود و در ۲۵ ده، نفود کاملی پیدا می‌کند. او مدت پنج ماه با شهربانی به صورت جنگ و گریز مقابله کرد و هرگاه فرصت مناسبی دست می‌داد، علیه رژیم سخنرانی می‌کرد و دوباره به مخفیگاه خود برمی‌گشت.

بهلول پس از پنج ماه به سبزوار برمی‌گردد و به تقاضای مادرش، او را به کربلا می‌برد. در آنجا با آیت‌الله ابوالحسن اصفهانی ملاقات می‌کند و بنا به فتوای ایشان که می‌گویند:«ما مجتهد، زیاد، امّا منبری و سخنران کم داریم و تو باید به ایران برگردی و علیه شاه سخنرانی کنی»، به ایران برمی‌گردد. بهلول در مسجد شاه به سخنرانی می‌پردازد و در نتیجه دستگیر و زندانی می‌شود. مردم تهران اعتصاب می‌کنند و او پس از ده روز آزاد می‌شود و به سبزوار برمی‌گردد. شهربانی از پدر بهلول می‌خواهد، ضمانت بدهد که پسرش دیگر سخنرانی نکند. پدر بهلول می‌گوید پسرش دیوانه است و به همین دلیل هم به او بهلول می‌گویند و او نمی‌تواند برای کارهای پسرش ضمانت بدهد. شهربانی که می‌داند اگر او را آزاد نکند، مردم سبزوار دست به قیام می‌زنند، بالاخره از خود او ضمانت می‌گیرد و آزادش می‌کند.

شیخ بهلول تصمیم می‌گیرد، برای ادامه‌ی مبارزه با رژیم، به همه‌ی شهرهای ایران سفر کرده و سخنرانی نماید. او از بیم آسیب رژیم به همسرش، با مشورت و موافقت او، طلاقش داد و سپس با خیالی آسوده به مبارزه با دولت پهلوی پرداخت.
بهلول پس از طلاق همسرش، خواهرش را به کربلا برد و در فاصله‌ی ده ماهی که این سفر طول کشید، برای مردم شهرهای بین راه، منبر می‌رفت و سخنرانی می‌کرد. بهلول پس از برگرداندن خواهرش به گناباد، به اصفهان رفت و در آنجا به سخنرانی پرداخت. شهربانی بهلول را دستگیر کرد، ولی در اثر اعتراضات شدید مردم، ناچار شد تا او را آزاد کند. بهلول سپس به شیراز رفت و در آنجا هم چند باری شهربانی سعی کرد او را دستگیر کند که هوشیارانه از چنگ مأموران گریخت.

بهلول پس از شیراز به یزد و کرمان و تمام شهرهای جنوب و غرب کشور سفر و در آنجا سخنرانی کرد. او قصد داشت مردم را علیه دولت بسیج کند. تمام شهرهای جنوب و غرب ایران با او همراه بودند، ولی هنوز به شهرهای شمالی و شرقی سفر نکرده بود که فاجعه‌ی مسجد گوهرشاد پیش ‌آمد.

پس از ماجرای مسجد گوهرشاد، مأموران امنیتی، جستجوی گسترده‌ای را برای پیدا کردن بهلول آغاز کردند. بهلول با کمک یک زن از مشهد می‌گریزد و به افغانستان می‌رود. استاندار هرات، به محض ورود بهلول دستور می‌دهد، او را به خانه‌ی سرمنشی استاندار ببرند و تحت مراقبت قرار دهند. پس از ۴۰ روز به استاندار دستور می‌رسد که بهلول را به کابل بفرستد. دولت افغانستان بهلول را زندانی می‌کند و بهلول مدت چهار سال را در زندان انفرادی می‌گذراند. او وقتش را با جوراب‌بافی و سرودن شعر می‌گذراند و چون به او قلم و کاغذ نمی‌دادند، حدود صد هزار بیت شعری را که در این دوران گفت، حفظ کرد.

تا ده سال پس از واقعه‌ی مسجد گوهرشاد، بهلول در زندان افغانستان به سر می‌برد و کوچک‌ترین ارتباطی با خانواده و به خصوص مادرش نداشت. شیخ نظام‌الدین، پدر بهلول، در این دوران مسموم می‌شود و از دنیا می‌رود. پس از مرگ او، مادر بهلول، نامه‌ای به رئیس کل پلیس و ژاندارم افغانستان می‌نویسد و از او می‌خواهد که بهلول را پیدا کند و از او بخواهد تا به مادرش نامه‌ای بنویسد. رئیس پلیس افغانستان که اتفاقاً یکی از شاگردان بهلول است؛ نامه را به او می‌دهد و پاسخ را گرفته و برای مادرش می‌فرستد.

دولت افغانستان پس از چند سال تصویب می‌کند که زندانیان سیاسی آزاد شوند، امّا در اطراف کشور و به صورت تبعید زندگی کنند. بهلول را به یکی از شهرهای استان مزار بلخ به نام خلم فرستادند. در آنجا بهلول با دختری بیمار از یک خانواده‌ی فقیر ازدواج کرد، امّا متأسفانه فرزند بهلول به هنگام تولد در اثر نبودن دایه و دکتر و دارو و سوء تغذیه‌ی مادرش، مرده به دنیا می‌آید و زن نیز بیست روز بعد از دنیا می‌رود. بهلول مدتی را در تبعید می‌ماند و سپس او را به زندانی سیصد نفری در جلال‌آباد، مرکز استان شرقی افغانستان منتقل می‌کنند. پس از فرار و دستگیری مجدد تعدادی از زندانیان، بهلول به اتهام همکاری با آنها، تحت فشار قرار گرفت.

به دنبال تشدید اختلافات میان افغانستان و پاکستان، رادیوی پاکستان اعلام کرد که افغانستان، شیخ بهلول را که پناهنده‌ی آن کشور بوده، بدون هیچ گناهی دستگیر و زندانی کرده است، ولی باز هم دولت افغانستان، بهلول را آزاد نکرد. پس از استقرار غلام صدیق‌خان در استان شرقی، او که دوست وزیرکشور و نخست‌وزیر بود، تلاش کرد تا بهلول آزاد شود. بهلول پس از آزادی، تصمیم گرفت به مصر برود، چون می‌دانست رئیس‌جمهور مصر با دولت پهلوی مخالف است.
در مصر، روزها به جامعه‌ی الازهر می‌رفت و دانشجویان بسیاری با او مأنوس ‌شدند. پس از آنکه مدت اقامت او تمام ‌شد، تصمیم ‌گرفت از مصر عزیمت کند که دانشجویان، مخالفت می‌کنند و یکی از دانشجویان که پدرش از وزرای دربار است،‌با او صحبت کرده و مشکل اقامت بهلول را حل می‌کند.

شیخ بهلول، یک سال و نیم دیگر در مصر می‌ماند و از طرف جمال عبدالناصر که مخالف رضاشاه بود، ریاست بخش فارسی رادیو مصر را به عهده می‌گیرد و به پخش اشعار و مطالب عربی و فارسی در مخالفت با امریکا، صهیونیزم و رژیم پهلوی می‌پردازد.

بهلول برای دیدن خواهر و مادرش به نجف می‌رود و سپس دو سال و نیم در آنجا اقامت می‌کند و به مبارزه با رژیم پهلوی ادامه می‌دهد. به هنگام مراجعت به ایران، دستگیر و زندانی می‌شود. بهلول را به تهران برده و بازجویی می‌کنند. این بازجویی پنج روز طول می‌کشد. بهلول به زندان می‌افتد و پس از سی و پنج روز آزاد می‌شود.

رژیم پهلوی همان‌گونه که پس از فاجعه‌ی مسجد گوهرشاد، بهلول را عامل بیگانه خواند، در زمانی هم که پس از سی سال به ایران برگشت، در بین مردم شایع کرد که او نزد شاه رفته و طلب عفو کرده است.

به‌رغم آنکه بهلول، ۳۱ سال از عمر خود را در زندان‌های مختلف افغانستان گذراند،‌ بعد از این مدت طولانی هم، با شوری انقلابی به منبر می‌رفت و مردم را به مبارزه علیه ظلم و بیگانگان دعوت می‌کرد.

شیخ بهلول، ‌سرانجام در نهم مرداد ۱۳۸۴ دار فانی را وداع گفت.

از ویژگی‌های او که زبانزد همگان است، ذوق و ادب او بود، به طوری‌که بیش از دویست هزار بیت شعر سرود و حدود پنجاه هزار بیت هم از شاعران دیگر، حفظ بود. او به ادبیات عرب، تاریخ انبیا و اولیا و تاریخ یکصد ساله‌ی اخیر ایران و جهان تسلط داشت.

مجتهدی بود که بر فقه اهل سنّت هم کاملاً آگاهی داشت و در دانشگاه الازهر مصر، تدریس می‌کرد. فعالیت علمی و فرهنگی او، در رادیو «الشرق الاوسط» مصر و رادیو «بغداد» در پایان دوران تبعیدش بسیار مؤثر بود.

منبع: سایت تیبان

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=98065

◀ گفت و شنود روزنامه جوان با بهلول

برای اینکه به اخلاق و خصوصیات و شرح زندگی بهلول بیشترآشنا شوید ، روزنامه جوان با شیخ محمدتقی بهلول گنابادی در سال ۱۳۸۰ گفت و شنودی داشته است که در ذیل می خوانید:

* آقای بهلول! شما یکی از نوادر روزگار ما هستید و زندگی پر فراز و نشیب و سراسر مبارزه شما گواهی بر این مدعاست. با تشکر از اینکه دعوت ما را برای انجام این گفت‌وگو پذیرفتید. با اینکه قریب به ۱۰۰ سال از عمر شما می‌گذرد، خانه و کاشانه‌ای ندارید و این سؤال برای همه علاقه‌مندان به شما مطرح است که روزگار بر شما چگونه می‌گذرد؟

* بنده الآن ۹۲ سال عمر دارم. زندگی من غیر از چهار سالی که در ایران زن‌دار بودم و یک سال هم در افغانستان، همیشه به تجرد گذشته است. از همسر ایرانی خود فرزندی نداشتم و بچه زن افغانی من هم مرده به دنیا آمد.

*از پدر و مادر و خانواده و تربیت دوران کودکی‌تان برایمان تعریف کنید.

*من حافظه خارق‌العاده‌‌ای داشتم و پدرم بر خلاف بقیه پدرها که برای بچه‌هایشان اوسانه [قصه] می‌گویند، به جای آن برای من جغرافیدان می‌گفت و من در شش سالگی و در حالی که هنوز الفبا نخوانده بودم، ‌‌جغرافی‌دان خوبی بودم و پایتخت هر کشوری را که از من می‌پرسیدند، بلد بودم. پدر من دادستان و در عین حال مدرس بزرگ حوزه سبزوار بود. ایشان در درس حکمت، شاگرد حاج ملاهادی حکیم مشهور سبزواری و در درس خارج فقه و اصول، شاگرد حاج میرزا ابراهیم سبزواری، از مراجع بزرگ بود.

*دو معلم مدارس جدید شاگرد پدر من بودند. آنها چون حافظه مرا دیدند، از پدرم خواهش کردند که این بچه شش ساله را به ما بدهید تا به او درس بدهیم و در ظرف سه سال تصدیق کلاس ششم را بگیرد و چنین و چنان. پدرم می‌خواست این کار را بکند و چه خوب شد که نکرد که اگر می‌کرد، من به خاطر همان هوش و حافظه‌ام از لامذهب‌ترین مردم دوره پهلوی می‌شدم! در دوره پهلوی دو نفر از حیث لامذهبی لنگه نداشتند. یکی تیمورتاش، وزیر دربار پهلوی بود که می‌گفت به ۷۰ دلیل ثابت می‌کنم که خدا نیست و یکی هم دادگر رئیس مجلس شورای ملی بود که یک روز در بهارستان، پشت پنجره مجلس نشسته بود و تماشا می‌کرد و دید که یک سگ نر و یک سگ ماده در خیابان به هم چسبیده‌اند. وکلا را صدا زد و گفت: «آرزو می‌کنم روزی ایران آن قدر پیشرفت کند که زن و مرد بتوانند این طور آزادانه در خیابان‌ها با هم بگردند و کسی کاری‌شان نداشته باشد.» هر دوی آنها هم به دست پهلوی کشته شدند، ولی من اگر در دست پهلوی می‌افتادم، از حیث لامذهبی از هر دوی آنها جلو می‌زدم!

*اما خدا نخواست. برایم روپوش مدرسه هم دوخته بودند و قرار بود به مدارس جدید بروم که فرمان عزل پدرم از تهران آمد. پدرم فرمان را پاره کرد و گفت: «چه بهتر! من از سبزوار بیزارم» و سبزوار را یله کرد و به وطن اصلی خودمان یعنی گناباد برگشتیم. در آن تاریخ در گناباد مدرسه جدید نبود، این بود که به جای آن، شاگرد خاله پدرم شدم که به بچه‌ها قرآن درس می‌داد. شش‌سال و نیمه بودم که قرآن را نزد او شروع کردم و در هشت سالگی حافظ کل قرآن شدم که الآن هم هستم.
بعد از آن درس عربی را نزد پدرم شروع کردم و همزمان منبری مجالس زنانه هم شدم. در ۱۴ سالگی که بالغ شدم، پدرم گفت که دیگر حرام است به مجالس زنانه بروی و روضه بخوانی. شش ماه تمام نه برای مردان و نه برای زنان روضه نخواندم. برای زن‌ها ممنوع بودم که روضه بخوانم و برای مردها هم خجالت می‌کشیدم. یک شب در شب شهادت امام حسن(ع) در مجلسی که بانی آن پدرم بود، به خودم جرأت دادم و در مسجد بیلند روضه خوبی خواندم و از آن به بعد روضه‌خوان رسمی مجالس گناباد شدم.

*ماجرای شما با صوفی‌های گناباد چه بود؟

*در منبر خنده‌های زیادی به صوفیان گناباد می‌کردم و به مرشدشان قلنبه‌های زیادی می‌گفتم و قصه‌هایی از رسوایی‌های صوفی‌ها تعریف می‌کردم و مردم از ته دل می‌خندیدند و می‌فهمیدند که اینها چه جانورهایی هستند، برای همین مریدان مرشدشان دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند مرا بکشند. یک شب می‌خواستم بروم روضه بخوانم که سر راهم کمین کردند و جلوی مرا گرفتند و گفتند: ‌«کجا می‌روی؟» گفتم : ‌«باید بروم روضه بخوانم.» یکی‌شان محکم زد تخت سینه‌ام، یکی دیگر زد توی گوشم و سومی با لگد به گرده‌ام زد. چهارمی هم چاقو کشید. من وسط آن معرکه گرفتار شده بودم که اردلانی، فرماندار گناباد که از مهمانی به خانه‌اش برمی‌گشت، این قضیه را دید. سوت زد و سربازها ریختند و آنها را گرفتند و ۱۷ روزی در حبس بودند.

پدرم مرد سیاسی هوشیار و دانشمندی بود و متوجه شد که اینها بالاخره یک بلایی سر من می‌آورند، برای همین مرا به سبزوار برد که در آنجا درست درس بخوانم. در سبزوار منبر نرفتم و درسم خیلی پیش رفت، ولی بالاخره مردم سبزوار وادارم کردند منبر بروم. همان سال اولی که در مسجد جامع سبزوار منبر رفتم، مخالفت من با پهلوی شروع شد.

*چگونه و به چه شکل با رضاشاه مبارزه می‌کردید؟

*با تعریف کردن قصه‌ها و لطیفه‌های معنادار بر منبر. این قصه‌ها به‌قدری روشن بودند که مردم عوام هم منظورم را می‌فهمیدند، چه رسد به خواص! یادم هست در همان سال، پهلوی اعلامیه‌ای را نشر داد که منظورش این بود که در دوره سابق که آخوندها و علما به عنوان امر به معروف و نهی از منکر مزاحم مردم می‌شدند، به خاطر این بود که دولت ایران ضعیف بود و به این طور کارها نمی‌رسید؛ ولی امروز دولت قوی شده و به همه کارها می‌رسد. حرف‌هایی را که خوب باشند، خود دولت امر می‌کند و حرف‌هایی را که بد باشند، خود دولت منع می‌کند. کار خوب آن است که مجلس شورای ملی بگوید خوب است و کار بد آن است که از سوی مجلس منع شود. آخوندها و علما از این به بعد حق ندارند به عنوان امر به معروف و نهی از منکر مزاحم مردم شوند و اگر شدند، تعقیب خواهند شد.

*در آن روزها دو تن از علمای بزرگ ما فوت شده بودند. یکی حاج شیخ محمدتقی بافقی یزدی، شوهر خواهر شیخ عبدالکریم حائری مشهور بود که وقتی زن پهلوی بی‌حجاب به حرم حضرت معصومه(س) آمد، او را بیرون کرد و به همین خاطر شیخ را گرفتند و به تهران بردند و هشت سال تحت نظر بود و بالاخره در تهران مرد. دیگری حاج آقا نورالله اصفهانی، برادر آقا نجفی اصفهانی از مؤسسین مشروطیت بود. حاج آقا نورالله به قم آمد که مانع از کارهای پهلوی شود که مریض شد و پهلوی هم از موقعیت استفاده و کرد آنچه را که کرد.

*این خبرها به سبزوار و به من می‌رسید و من مخالفتم را از همان موقع با پهلوی شروع کردم. روی منبر مثالی زدم و گفتم: «اگر یک بچه انگلیسی از پدرش بپرسد آلمانی بهتر است یا انگلیسی؟ جواب خواهد شنید انگلیسی» و همین طور یک یک کشورها را نام بردم تا رسیدم به ایران و گفتم: «اگر بپرسد ایرانی بهتر است یا انگلیسی؟ پدرش می‌گوید بچه‌ام دهنم را بست. ایران با یک تمدن دو سه هزار ساله معلوم است که بهتر است، ولی این را می‌گویم که یک ایرانی دانشمند سیاستمدار ملت‌پرور رعیت‌نوازی که مثل اعلیحضرت رضاشاه پهلوی به همه صفات عالیه آراسته باشد، از انگلیسی هیچ کمتر نیست!» و به این ترتیب به اهل فن فهماندم که رضاشاه انگلیسی است! این اولین منبری بود که در سبزوار در مخالفت با رضاشاه حرف زدم و هشت سالی از این مخالفت‌ها داشتیم تا به قضیه مسجد گوهرشاد منتهی شد.

*قضیه باغ ملی چیست؟

ماه رمضان در مسجد سبزوار منبر می‌رفتم، ولی منبرم مخالفت صریح با پهلوی نداشت که به جنگ برسد. گوشه و کنایه می‌گفتم. پهلوی هم هنوز آن قدر قدرت نداشت که آخوند را به کنایه‌گویی به بند بکشد، ولی من هم مراقب بودم که خیلی صریح حرف نزنم.

یک سال و نیم از اقامتم در سبزوار گذشته بود و هنوز کسی از مردم سبزوار ندیده بود که من به باغ ملی بروم! یک روز در آنجا تدارک جشن می‌دیدند که رفتم. مردم با تعجب به من می‌گفتند: «چطور شده ‌شیخ هوس باغ و تماشا کرده؟» از خود من هم پرسیدند: «شیخ! هوس تماشا کرده‌ای؟» گفتم: ‌«هوس مرگ تماشا را کرده‌ام. از دلم خون می‌ریزد که شب اول ماه محرم، در سبزوار مهمانی اروپایی راه بیندازند.» وقتی با مردم حرف زدم، گفتند: «شیخ! درست می‌گویی» و کم‌کم در میان مردم ولوله افتاد که شیخ چرا آمده و وقتی موضوع دهان به دهان گشت، حس کردم که دارند حرف مرا تصدیق می‌کنند. وقتی دیدم وضعیت این طوری است، رو کردم به مردم و گفتم: «ای مردم! شما همه‌تان می‌گویید که این جشن بد است؛ پس چرا همگی قیام نمی‌کنید؟» یکی از میان جمعیت گفت: «شیخ! شما اگر مجتهد نیستید، ولی برای ما از مجتهد هم محترم‌ترید. اگر شما جلو بیفتید، ما حاضر هستیم هر چه را که بگویید اجرا کنیم» گفتم : ‌«از میان شما دو نفر که شجاع‌تر هستند، بروند و به شهردار بگویند که مؤمنین سبزوار در باغ ملی جمع شده‌اند. اینها شهردار را بیاورند تا من با او حرف بزنم. » دو نفر رفتند و به شهردار گفتند. او فهمید که او را برای چه می‌خواهیم و به شهربانی خبر داد. آنها هم به او گفتند تو برو، اگر مشکلی پیش آمد ما کمک می‌کنیم. شهردار آمد و گفت: «آقایان! چه می‌گویید؟» من جلو افتادم و گفتم : ‌«ما می‌گوییم به حرمت ماه محرم، باید این جشن‌ها تعطیل شوند. » او با یک هیبتی گفت : ‌«این مجلس را اعلیحضرت رضاشاه پهلوی برای مهمان عزیزشان اعلیحضرت پادشاه افغانستان برقرار کرده‌اند و هیچ کس حق مداخله ندارد. شما هم اگر از این حرف‌ها بزنید، ما به شهربانی می‌گوییم که شما را دستگیر کنند.»

من با او صحبت می‌کردم و در عین حال خیابان روبه‌رو را هم می‌دیدم و متوجه شدم که سه پلیس شهربانی رو به باغ ملی می‌آیند، ولی هنوز به باغ نرسیده بودند که پلیس دیگری دوان دوان آمد و به آنها یک چیزی گفت و آنها را از نیمه راه برگرداند. من از هوشیاری‌ای که خدا به من داده، مطلب را گرفتم. آنها پلیس‌هایی را برای دستگیری ما فرستاده بودند و بعد جاسوس‌ها به آنها خبر داده بودند که اجتماع مردم خیلی زیاد است و آنها از انقلاب ترسیده و پلیس‌ها را برگردانده بودند. این را که فهمیدم، دلاور شدم و یکمرتبه رو کردم به مردم و گفتم: ‌«مردم! شهردار که قبول نمی‌کند این جشن را برچیند، مثل اینکه دست ندارد. شما که دست دارید، این جشن را برچینید. »

تا این امر را دادم، برادر زن شجاع ما که عبدالوهاب نام داشت، دست انداخت و ریسه‌ای را از دیوار کند و گفت: ‌«مرگ بر پهلوی و مهمانش امان‌الله خان!» و ریسه را محکم به زمین زد. شهردار به التماس افتاد و گفت‌: ‌«آقایان! خواهش می‌کنم بی‌نظمی نکنید. خود ما جمعش می‌کنیم.» ‌به او گفتم: « ‌دقیقه وقت داری که ما برویم مسجد، نماز شام را بخوانیم و برگردیم. اگر برگشتیم و دیدیم چیزی باقی مانده، همه را آتش خواهیم زد.»

مردم را به مسجد بردم و نماز شام را خواندیم و برگشتیم و دیدیم هیچ خبری نیست. همه جا را پاک کرده بودند. به امان‌الله‌خان خبر دادند که به سبزوار نیا که اوضاع شلوغ شده! آنها به‌قدری ترسیدند که سبزوار که هیچ، در نیشابور هم توقف نکردند!
*در زندگی چگونه گذران کرده‌اید؟

*زندگی شخصی من از ابتدا همین طور بوده و غیر از نان خوردن چیزی ندارم. هیچ وقت چای نمی‌خورم. مقید به غذایی نیستم و هر جا باشد نانی می‌خورم و اگر باشد ماست. هر جا هم باشم می‌خوابم. همین طور که الآن می‌بینید زندگی می‌کنم، همه زندگی من به همین نحو بوده. بعد از مسجد گوهرشاد هم که ۳۱ سال در افغانستان زندانی بودم.

*بعضی‌ها می‌گویند شما طی‌الارض دارید …

طی الارض را به آن معنایی که مردم می‌گویند من بالکل منکر هستم، یعنی علاوه بر اینکه خودم ندارم، انکارش هم می‌کنم و می‌گویم قبول هم ندارم که یک دعایی بخوانم و فوت کنم و از اینجا گم شوم و یک جای دیگری پیدا شوم. طی‌الارض به این معنا اصلاً ندارم. من ندارم، هر کس دارد نوش جانش! من طی‌الارضی دارم غیر از این طی‌الارضی که گفتم. طی‌الارض به این معنا که راه دور را از اینجا گم و جای دیگر پیدا شوم، محال است، ولی طی‌الارض به این معنا دارم که وقتی اراده به انجام کاری بکنم، خدا به صورت خارق‌العاده اسباب و وسیله انجام آن کار را برایم فراهم می‌کند. مثلاً اگر شما الآن بخواهید بروید و سر جاده بایستید که ماشینی شما را سوار کند و ببرد به مشهد، ممکن است هشت، نه ساعت بایستید و ماشینی نیاید، ولی اگر من بروم بایستم، همان موقع ماشین مناسبی می‌آید و مرا سوار می‌کند و می‌برد.

*پس طی‌الارض شما به این معناست …

بله، به این معنا هیچ‌وقت بی‌وسیله نمانده‌ام. به این معنا اگر دشمنی هم به من حمله کند، خدا مدافعی را می‌رساند، چنانکه چند مرتبه این طور شده است. یک بار در همین جاده سبزوار ایستاده بودم که بروم مشهد. ماشینی آمد و دست بالا کردم که نگه دارد و نگه نداشت و رد شد. دو ساعت بعد از آن ماشین دیگری آمد و نگه داشت و مرا سوار کرد. ماشینی که برایم نگه نداشته بود، در بین راه عیب کرده و دو سه ساعت معطل شده بود. ماشین بعدی که مرا سوار کرد، از او جلو افتاد. در تربت‌حیدریه، نزدیک شاتقی در قهوه‌خانه‌ای بودم که آن ماشین آمد و راننده‌اش حیرت کرد که چطور او که مرا سوار نکرده بود، زودتر از او رسیدم. متوجه نبود که ماشین بعدی، مرا سوار کرد و آورد، به همین خاطر مردم تصور می‌کنند طی‌الارض دارم، در حالی که التماسی با خداوند دارم که به هر چیزی که محتاج شوم، خداوند وسیله‌اش را فراهم می‌کند.

*آیا در این ۹۲ سالی که عمر کرده‌اید و ان‌شاءالله خداوند، شما را همچنان برای ما نگه دارد، هیچ‌گاه سر و کارتان به دوا و دکتر افتاده است یا نه؟

*نسبت به بقیه مردم خیلی کمتر، برای اینکه از هفت سالگی توبه کردم و هرگز چای نخوردم، به دود محتاج نیستم، خوراکم را از روی طب‌الرضا می‌خورم. این کتاب را خواندید؟

*شما توضیح بدهید.

*بگذارید تاریخش را برایتان خلاصه کنم؛ خلاصه‌اش این است که خلفای عباسیه از بس که به حیات خود پابند بودند که صحیح و سالم باشند، هر کدام در پایتخت خود یک دکتر اروپایی دائمی داشتند که هر وقت محتاج شدند به او مراجعه کنند. مأمون هم یک دکتر داشت. وقتی که امام رضا(ع) را ولیعهد خود کرد، یک روز در مجلس مأمون، امام رضا(ع) با آن دکتر روبه‌رو شدند. آن دکتر از ایشان پرسید: «جد شما با اینکه تصدیق طبابت کرده و گفته: «العلم علمان علم الابدان و علم الادیان»، پس چرا در طب کتابی ندارد؟ و خدایتان در قرآن چرا در باره طب چیزی نگفته؟» امام رضا(ع) جواب دادند‌: «خدای ما همه طب را در قرآن در یک کلمه گفته؛ کلوا و اشربوا و لا تسرفوا. اگر کسی به این کلمه عمل کند، بیمار نمی‌شود و به طبیب هم احتیاج پیدا نمی‌کند. و جدم فرموده‌المعده بیت کل داع و الحمیه راس کل دوا؛ شکم مایه درد است و پرهیز مایه دوا».

مأمون گفت: «خیلی خوب است که شما این را یک کمی بسط بیشتری بدهید. » امام رضا(ع) قبول کردند و رساله‌ای در طبابت نوشتند و به مأمون دادند و او منتشر کرد. این رساله به «رساله ذهبیه» مشهور شد و شاید الآن هم در بعضی از کتاب‌فروشی‌های مشهد پیدا شود. من «رساله ذهبیه» امام رضا(ع) را از بر دارم و یک عمر است که به دستورات آن عمل می‌کنم، مخصوصاً دستوری را که حضرت درباره وعده‌های غذایی به مأمون دادند و از این بابت خیلی کم گرفتار مرض می‌شوم و حالم خوب است.

می‌گویند شما می‌توانید ساعت‌ها بی آنکه حرکتی بکنید روی آب بمانید و مهارت خاصی هم در شنا کردن دارید. در این مورد برایمان توضیح بدهید.

من در هر دریایی هر قدر هم سنگین و بزرگ باشد، شنا می‌کنم. می‌شود بدون اینکه دست کار کند، فقط با پازدن جلو بروید، ولی نمی‌شود نه دست کار کند نه پا. بر عکس هم می‌شود که دست کار کند و پا بیرون باشد. بی دست و پا زدن که نمی‌شود.
شما علاقه خیلی زیادی به بچه‌های کوچک دارید و بچه هر قدر هم که بی‌تابی کند، موقعی که شما او را در آغوش می‌گیرید، ساکت می‌شود. رمز این قضیه چیست؟

من در نگهداری بچه‌های کوچک متخصص هستم و در زندان افغانستان که بیکار بودم، ۱۲ بچه بی‌مادر را از شیرخوارگی تا وقت از شیر گرفتن بزرگ کرده‌ام.

*در مورد تحصیلاتتان برای ما توضیح بدهید.

*دوره سطح را پیش پدرم تمام کردم و به خارج رسیدم. مقداری هم در قم درس خواندم و بعد برای درس خارج و اجتهاد به نجف رفتم. در آن وقت آقای سید ابوالحسن اصفهانی در نجف مرجع بودند. از ما پرسیدند: «تو به چه کاری به نجف آمده‌ای؟» گفتم: «حالا که مادر خود را به زیارت آورده‌ایم. او را برمی‌گردانم، ولکن دو باره برای درس خارج می‌آیم، چون که دوره سطحم تمام شده و باید درس خارج بخوانم و اجازه اجتهاد بگیرم. » ‌گفتند: «از چه کسی تقلید می‌کنی؟» گفتم: «از شما» گفتند: «به فتوای من، پشت ۴۰ سال درس خواندن، می‌گویم که الآن درس خواندن برای تو حرام قطعی است و مبارزه با پهلوی به همان شکلی که تا به حال مشغول بوده‌ای، برای تو واجب عینی است. مبارزاتی که تو با پهلوی کردی، خبرش به ما رسیده. » بعد از جریان منبر سبزوار که تعریف کردم، تا قضیه مسجد گوهرشاد هشت سال طول کشید و من در این فاصله در تمام شهرهای ایران مبارزات منبری با پهلوی داشتم و حبس و یله هم می‌شدم. بزرگ‌ترین مبارزه من با پهلوی غیر از مسجد گوهرشاد این بود که در تهران منبر می‌رفتم. یکی از منبرهایم برخورد کرد به شب ولیعهدی محمدرضا. رضاشاه پشت سر خودش او را ولیعهد کرد. در این دوره من در مسجد شاه تهران ۱۰ روز منبر داشتم. شب هفتم منبر ما مصادف شد با شب ولیعهدی شاه. مسجد شاه تهران هم که پر بود از جمعیت و در و بام هم چراغانی و مهم‌ترین جلسه بود. رفتم منبر و اولش خوب گفتم. گفتم امشب شبی است که اعلیحضرت پهلوی پسرش را ولیعهد کرده. قدمش برای ایران مبارک باشد و از خدا موفقیتش را می‌خواهیم. اینها را گفتم، ولی بعد مطلب خودم را گفتم که چون شب ولیعهدی است می‌خواهم یک تفریحی به مستمعین داده باشم. و این قصه را شروع کردم که پادشاهی بر بام خانه خود شهر را تماشا می‌کرد. دید مردی نشسته است و می‌خواهد به خودش ادرار ‌کند. گفت این مردک ابله را بیاورید ببینم این چه کاری است که می‌کند؟ او را آوردند و پادشاه با تغیر پرسید : ‌«مردک! این چه کاری است که می‌کنی؟ مگر دیوانه‌ای؟» گفت : ‌«اعلیحضرتا! من این کار را با هر کسی کردم، به مقام وزارت و صدارت رسید. این بار خواستم با خود این کار را بکنم، بلکه من هم به جایی برسم. » پادشاه خندید و ۱۰۰ تومان به او داد. مرد با مشت به خود کوبید و گفت: «خاک بر سرت. به روی خود ادرار نکردی و ۱۰۰ تومان گرفتی، اگر ادرار کرده بودی، الآن ولیعهد شده بودی!»

به خاطر همین حرف، ۱۱ شب مرا در تهران بندی کردند! مردم تهران مردم فهمیده‌ای بودند و فوراً مقصود مرا فهمیدند و قصه را دهان به دهان نقل کردند. مردم مشهد اگر حواسشان مثل مردم تهران جمع بود، اصلاً حادثه مسجد گوهرشاد به وجود نمی‌آمد. مردم تهران خواستند از من حمایت کنند، این طور نکردند که بزنند و از من[حمایت] بکنند، بلکه سه چهارهزار نفر به آرامی سیاه‌پوش شدند و در کوچه‌ها و خیابان‌های تهران راه افتادند و شعار دادند که: «ما شاه بابی نمی‌خواهیم/ شاه وهابی نمی‌خواهیم/ ما نان ارزاق نمی‌خواهیم/ پلیس و قزاق نمی‌خواهیم» خبر به گوش پهلوی رسید، رئیس شهربانی را خواست که: «چه کار کردی که مردم علیه ما شعار می‌دهند؟» گفت: «یک آخوند گنابادی بوده، بالای منبر یک حرف‌های بیخودی گفته، گرفتیم حبسش کردیم».

*از فاجعه کشتار مسجد گوهرشاد برایمان بگویید.

*کشف حجاب توسط رضاخان در بسیاری از علما و متدینین انگیزه ایجاد کرد تا در برابر حکومت بایستند. در این میان حضرت آیت‌الله حاج‌آقا حسین قمی به تهران سفر کرد تا رضاخان را از کشف حجاب برحذر دارد. شاه نه تنها جلوی کشف حجاب را نگرفت، بلکه ایشان را در باغی بازداشت کرد. علاوه بر این به مأمورین مشهد دستور داد تا مقربین آیت‌الله قمی را هم بگیرند. آنها هم ۱۵ نفر از علمای شاخص مشهد از جمله مرحوم حاج شیخ عباس قمی (مؤلف مفاتیح‌الجنان) و حاج شیخ علی اکبر نهاوندی و حاج شیخ مهدی واعظ و حاج شیخ غلامرضا طبسی و امثال آنها را دستگیر کردند و می‌خواستند مرا هم بگیرند.

*شما در این مقطع، یعنی فاجعه مسجد گوهرشاد چند سال داشتید؟

* در آن وقت من یک جوان ۲۷ ساله بودم و هیچ گونه تجربه‌ای در اداره این گونه اجتماعات نداشتم. اصلاً تا آن موقع این همه جمعیتی را که انگیزه انقلابی داشتند، در یک جا مجتمع ندیده‌بودم. کار دشواری بود که البته با کمک خدا انجام شد.
زمانی که در قضیه مسجد گوهرشاد مرا گرفتند و در یک اتاق زندانی کردند و مردم ریختند و مرا از آنجا بیرون کشیدند و رئیس اطلاعات شهربانی را که آمد مقابله کند، زدند و کشتند، اگر آن کارها را نمی‌کردند، جنگ مشهد پیش نمی‌آمد. اگر مردم مشهد مثل مردم تهران می‌رفتند و تظاهرات می‌کردند، خود به خود یله می‌شدم، ولی نکردند. آنجا آن‌طور قسمتشان نبود.
*بعضی می‌گویند وقتی نام بهلول برده می‌شود، بهلول زمان امام جعفر صادق(ع) تداعی می‌شود. اسم واقعی شما چیست و چرا به شما بهلول می‌گویند؟

*اسم من محمدتقی است. قدیم‌ها نام فامیل وجود نداشت. از دوره پهلوی نام فامیل پیدا شد. قبل از آن فقط یک نام بود. یا حسن بود یا علی یا حسین. دیگر تفکری و تشکری و اعتمادی و اقتصادی و از این حرف‌ها نبود! من پیش از این حرف‌ها در دهان مردم به بهلول مشهور شده بودم، وقتی که پهلوی امر کرد که باید شناسنامه داشته باشیم و نام فامیلی لازم است، گفتم بهلول را نام فامیلم بنویسند.

*من از سنین کودکی همراه با درس خواندن، منبر رفتن را شروع کردم. البته در کودکی تنها برای زن‌ها منبر می‌رفتم.

همیشه بعد از درس و منبر، در اوقات فراغت به بازی‌های کودکانه و بیشتر به بازی با حیوانات می‌پرداختم. زن‌های محل هم می‌گفتند نه به آن منبر و روضه‌‌ات و نه به این بازیگوشی‌هایت! رفتارهای تو مثل رفتار بهلول زمان امام صادق(ع) است. تقریباً از همان زمان و به دلیل همان تشابه این اسم روی ما ماند.

*شما زیاد سفر می‌کنید. الآن هم ظاهراً عازم سفر هستید.

*بله، باید اول بروم تهران و بعد هم به خوزستان. از ناصریه و دزفول و شوشتر و چند جای دیگر برای منبر دعوت دارم.

*به چه کشورهایی سفر کرده‌اید؟

*بسیاری کشورها را دیده‌ام: پاکستان، هندوستان، عراق، حجاز، سوریه، مصر. . .

*در مصر مشغول چه کاری بودید؟

*ساعت چند است؟

۱۰* دقیقه به ۱۱.

*بسیار خوب. پس هنوز تا نماز وقت هست. بعد از ۳۱ سال که در زندان افغانستان بودم، حکومت‌ها بدل شد و حکومت جدید افغانستان تصمیم گرفت که دیگر مرا از زندانش خلاص کند و از من پرسیدند کجا می‌روی؟ گفتم هر جا که مرا جا بدهند. دیدم اگر در افغانستان بمانم، باز ممکن است کارهایی بشود که کارم به زندان برسد، چون قضیه سنی و شیعه و این حرف‌ها بود، برای همین تصمیم گرفتم از آنجا بروم. پرسیدند کجا می‌خواهی بروی؟ گفتم اگر به مصر بفرستید که دارالعلم دارد، برایم بهتر است. مرا با هواپیما به مصر فرستادند. به مصر که رسیدم، اول در یک مسافرخانه جای گرفتم. در آنجا چهار طلبه ایرانی بودند که در رادیوی مصر به طرفداری از جمال عبدالناصر و به ضد پهلوی کار می‌کردند. آن چهار نفر فکر کردند که من مزاحمشان هستم و اگر آنجا باشم، بازار آنها می‌شکند. یک کاری کنیم که اقامتش بگذرد و محکوم به اخراج شود و ما آسوده باشیم. این توطئه‌ای بود که آن چهار طلبه برای من کردند. به دیدنم آمدند و من با آنها مشورت کردم که در اینجا چه کار کنم؟ گفتند شما هیچ کاری نکنید. آسوده بنشینید. ما خودمان می‌رویم و با مقامات عالی صحبت می‌کنیم و برای شما کاری را درست می‌کنیم. آنها ما را به انتظار گذاشتند، ولی مقصدشان این بود که اقامتم طولانی و محکوم به اخراج بشوم. من هم که نمی‌دانستم فقط یک ماه وقت دارم و یک ماه دیگر اقامتم تمام می‌شود، چون به انگلیسی نوشته بود.

این ماند و یک ماه گذشت. در مدتی که آنجا بودم، به جامع‌الازهر رفته و اعلام کرده بودم که طلبه‌های آنجا هر کدام در ادبیات و علوم اشتباهاتی داشته باشند، من بیکارم و می‌توان اشتباهاتشان را رفع کنم. هر روز ‌تا ۵۰ نفر از طلبه‌های الازهر برای پرسیدن اشتباهات درسی‌شان پیش من می‌آمدند. بعد از یک ماه که آنجا بودم، یک روز صاحب مسافرخانه آمد و گفت شما چرا این طور بی‌فکرید؟ از دوره اقامت شما سه روز گذشته و شما یا باید تمدید اقامت کنید یا خارج شوید، چون شهربانی گفته هر کس یک روز بیشتر از اقامتش اینجا ماند، اطلاع بدهیم. ما تا به حال اطلاع ندادیم. یا اقامتتان را تمدید کنید یا ما مجبوریم به شهربانی اطلاع بدهیم. من که دیدم این طور است، تصمیم گرفتم بروم، چون پیش خود فکر کردم حالا که این طور شده، نمی‌توانم بمانم. فهمیدم که آن چهار نفر به من خیانت و مرا غافل کرده بودند، ولی حالا دیگر وقتش گذشته بود. روز آخر هر کدام از طلبه‌های الازهر که می‌آمدند اشتباهاتشان را بپرسند، می‌گفتم فردا دیگر نیا که من باید بروم. یک نفر از آنها پرسید:

«چرا شما این طور زود می‌روید؟ چرا نمی‌مانید که ما از شما استفاده کنیم؟» گفتم: «من که آمده بودم دائمی در اینجا بمانم، ولی این طور واقعه‌ای شد و چهار نفر گفتند ما برای تو کرسی درست می‌کنیم و نکردند و سه روز هم اضافی از اقامتم گذشته و مسافرخانه‌چی هم باید مرا تحویل شهربانی بدهد و آنها هم مرا تحویل ایران می‌دهند. » آن طلبه گفت: «اگر من بتوانم برای شما اقامت بگیرم، می‌خواهید؟» گفتم: «بله، ولی این آقا می‌گوید قانوناً ممکن نیست.» گفت: «برای این می‌گویید ممکن نیست که مرا نمی‌شناسید. من پسر وزیر تبلیغات مصر هستم. الآن به پدر خود می‌گویم که برود پیش خود عبدالناصر و برای شما اقامت بگیرد. محتاج هیچ جایی نباش» رفت و به پدرش گفت و او گفت بیاید خودم او را ببینم. شب مرا مهمان کرد و نان داد و بعد از اینکه من رفتم خوابیدم، رفت و با جمال عبدالناصر حرف زد که این کسانی که از ایرانی‌ها آوردی در رادیو که ضد پهلوی صحبت کنند، کاری از دستشان ساخته نیست، چنین آدمی هست. او را نگه بدار، چون او می‌تواند ضد پهلوی صحبت کند.

فردا صبح آمدند که شما را اداره رادیو خواسته‌اند. رفتم آنجا و رئیس رادیو بی‌مقدمه گفت که شما به شعبه عربی و فارسی رادیوی تبلیغی جامع‌الازهر از طرف جمال عبدالناصر مقرر شده‌اید و اگر قبول می‌کنید، قرارداد را امضا و شروع به کار کنید. قضیه خدایی شد. طی الارض‌های ما از این نوع است!

آن چهار طلبه شما را غافلگیر کردند، غافل از اینکهو مکروا و مکر الله والله خیر الماکرین.

این بود که از آن روز مجری شدم و صحبت می‌کردم و شعرهای هزلی که گفته بودم می‌خواندم. شعر هم زیاد گفتم. برای شاه ایران گفته بودم: شاه ایران دیشب از ایران گریخت/ روبه مکاری از شیران پابرجا گریخت/ آنکه می‌کردند کفار آریامهرش لقب/ شاه بی دین و علم از ترس شمشیر مسلمانان گریخت….

بعد از واقعه مسجد گوهرشاد شما به چه طریق از معرکه گریختید؟

کسانی که دور من بودند و می‌جنگیدند، مرا از معرکه بیرون کشیدند و چهار نفر از باوفاترین‌آنها با من ماندند. داخل کوچه‌ای شدیم و دیدیم در خانه‌ای باز است و خانمی در برابر در ایستاده است. به ما گفت: «کجا می‌روید؟» یکی از ما گفت:

«صدایت را بالا نبر. ما از کشتار مسجد گوهرشاد فرار کرده‌ایم. » خانم سؤال کرد: «شیخ بهلول کجاست؟ آیا او سالم است؟» یکی از همراهان به من اشاره کرد و گفت: «این همان شیخ است. » خانم گفت: «بفرمایید داخل خانه.» بعداً فهمیدیم که این خانم از اهالی قوچان و مقیم مشهد است و از طریق اجاره دادن خانه‌اش به زائرین امام رضا(ع) امرار معاش می‌کند.

تا اذان صبح در خانه آن زن ماندیم. هنگام اذان برای ما لباس پاکیزه آورد و ما لباس‌های خون‌آلودمان را عوض کردیم و نماز خواندیم. صبح وقتی که این خانم داشت از منزل بیرون می‌رفت به او گفتم اخبار شهر را جمع‌آوری کن و برای من بیاور.

حدود ساعت ۱۰ صبح بود که او برگشت و گفت: «مأمورین خیلی سعی می‌کنند تا شهر را به حالت عادی برگردانند.

خون‌هایی را که بر در و دیوار حرم بود، شسته‌و مغازه‌داران و کسبه را هم مجبور کرده‌اند تا مغازه‌های خود را باز کنند. در تمام شهر مأموران به دنبال شیخ بهلول می‌گردند و می‌خواهند خانه‌ها را به نوبت بازرسی کنند. » من دیگر صلاح ندانستم در خانه آن زن بمانم و از همراهانم خواستم به شهر برگردند. خودم هم با آن زن ابتدا به روستای «سیس‌آباد» و پس از آن به طرف افغانستان حرکت کردم.

*در زمان کدام پادشاه به افغانستان رفتید؟

*در زمان ظاهر شاه.

*چه شد که دستگیرتان کردند؟

*من به قانون عمل کردم و رفتم به هرات پیش استاندار آنجا. دم استانداری سربازی ایستاده بود. گفتم: «برو به استاندار بگو که بهلول انقلاب مشهد از آنجا فرار کرده و به افغانستان پناه آورده. » او رفت و به استاندار گفت و دیدم که خودش بیرون آمد و احوالپرسی کرد و گفت خوش آمدید. بعد گفت: «شما باید در یک اتاق دربست مخصوص بمانید و با هیچ کس صحبت نکنید تا من به کابل خط بنویسیم و در باب شما کسب تکلیف کنم» یک ماه آنجا بودم تا از کابل خط آمد که اگر به زندگی در زندان قناعت دارد، نگه بدارید و اگر ندارد به ایران بازگشت بدهید. من ناچار بودم به زندان قناعت کنم، چون اگر به ایران برمی‌گشتم، مرا می‌کشتند. مرا به کابل بردند و ۳۱ سال در زندان‌های مختلف بودم.

*شما در افغانستان ازدواج کردید؟

*بله در آخر که از زندان برآمدم، ازدواج کردم و بچه‌ای پیدا شد که مرده به دنیا آمد و مادرش هم مرد.

*پدر و مادرتان را در چند سالگی از دست دادید؟

*تا وقتی زندانی نشده بودم، پدر و مادرم بودند. در زندان بودم که خبر مرگ پدر و مادر و خواهر پی در پی به من رسید.
چند خواهر و برادر بودید؟

*فقط یک خواهر داشتم.

*به عنوان سؤ‌ال آخر اشاره‌ای هم به تألیفاتتان بفرمایید.

۲۰۰هزار بیت شعر دارم و همه‌شان را هم حفظ هستم. هیچ شاعری نیست که ۲۰۰ هزار شعر خود را حفظ داشته باشد. خواهر و برادر که در آن واقعه کربلا را نوشته‌ام. کتاب مهمی که دارم و تا به حال چاپ نشده، مثنوی بهلول شامل ۱۲۳ هزار بیت است که در برابر مثنوی ملای رومی گفته‌ام.

چند تا از ابیاتش را برای ما می‌خوانید؟

ذات حق را می‌سزد حمد و سپاس/ بهر نعمت‌های بی‌حد و قیاس/ حمد او را هر چه گویم من سزاست/ چون که کرده است ما را راه راست در مقابل شعر مطلع مثنوی یعنی بشنو از نی چون حکایت می‌کند، این را گفته‌ام: بشنو از خر چون حکایت می‌کند/ و از گرانباری شکایت می‌کند/ که به پشتم تا که پالون کرده‌اند/ زیر بارم زار و نالان کرده‌اند. . .

با تشکر از شما که وقتتان را در اختیار ما گذاشتید.

منبع : بنیاد ملی بهلول گنابادی

http://sheikhbohlool.ir/index.php?

option=com_content&view=article&id=63&Itemid=65

◀ پی نوشت ها کشتار مشهد به روایت « اسناد وزارت خارجه آمریکا »

۱- ستاره جهان ، مورخ ۲۹ ژوئن ۱۹۳۴ ؛ هورنی بروک ، گزارش شماره ۱۴۳ ( ۱۵/ ‏‏۴۰۵۱ ، ۸۹۱ ) ، مورخ ۱۲ ژوئیه ۱۹۳۴

‏۲- هورنی بروک ، گزارش شماره ۴۷۸ ( ۱۹/ ۴۰۵۱ ، ۸۹۱ ) ، مورخ ۱۸ ژوئن ۱۹۳۵‏

۳ – هورنی بروک ، گزارش شماره ۴۷۸(۱۹/ ۴۰۵۱ ، ۸۹۱ ) ، مورخ ۲۷ ژوئن ۱۹۳۵ ‏‏

۴ – چایداز. گزارش شماره ۴۲۹ ( ۴۰/ ۴۰۴ . ۸۹۱ ) ، مورخ ۲۹ آوریل ۱۹۳۵ ‏‏

۵ – فرین ، گزارش شماره ۲۰ ( ۱۴۷۵ /۰۰. ۸۹۱ ). مورخ ۲۲ اکتبر ۱۹۲۸‏‏

۶ – هورنی بروک ، گزارش شماره ۴۹۱ ( ۲۲/ ۴۰۵۱ . ۸۹۱ ) ، مورخ ۲ ژوئیه ۱۹۳۵ ‏‏

۷ – هورنی بروک، گزارش شماره ۵۰۳ ( ۲۳ / ۴۰۵۱ . ۸۹۱ )، مورخ ۹ ژوئیه ۱۹۳۵

۸ – هورنی بروک، گزارش شماره ۵۰۷ ( ۲۴ / ۴۰۵۱ . ۸۹۱ )، مورخ ۱۲ ژوئیه ۱۹۳۵‏

۹ – هورنی بروک، تلگرام شماره (۱۶۰۵ /۰۰. ۸۹۱ ) ، مورخ ۱۸ ژوئیه ۱۹۳۵ ‏‏

۱۰ – هورنی بروک . گزارش شماره ۵۰۹ ( ۱۶۱۰ / ۰۰, ۸۹۱ ). مورخ ۱۸ ژوئیه ۱۹۳۵‏

۱۱- هورنی بروک ، گزارش شماره ۵۱۲ ( ۱۶۱۱ /۰۰. ۸۹۱ ). مورخ ۲۱ ژوئیه ۱۹۳۵

۱۲ – همان ‏

‏۱۳ – هورنی بروک ، گزارش شماره ۵۱۸ ( ۱۶۱۲ /۰۰. ۸۹۱ ). مورخ ۲۵ ژوئیه ۱۹۳۵ ‏‏

۱۴ – همان ‏

۱۵ – هورنی بروک ، « بازداشت گسترده مقامات دولتی – اعدام محمد ولی اسدی » گزارش ‏شماره ۶۶۰ ( ۱۶۲۹ /۰۰, ۸۹۱)، مورخ ۲۴ دسامبر ۱۹۳۵

۱۶ – در آنجا آمده است :« از خشونت [رضا شاه] علیه زیر دستانش حتی در مواقع شادمانی هم چیزی کم نشده بود. در ماه مه ۱۹۳۶ ، رضا شاه برای استقبال از پسر و ولیعهدش، محمد رضا ، که بعد از پنج سال تحصیل در سویس به کشور بر می گشت ، به بندر پهلوی ( انزلی امروزی) رفت. در راه ، توقفی هم در چالوس داشت:

در راه بندر پهلوی، شاه برای صرف ناهار در چالوس توقف کرد. باغبان تمام صبح سراسیمه مشغول آبیاری دار و درختان بودند تا همه چیزتر وتازه باشد. سرگرد پیبوس ، وابسته نظامی انگلیس ، که از پنجره هتلش ناظر این ماجرا بوده، تعریف میکند که شاه تقریباً به محض پیاده شدن از اتومبیلش ، کشیده جانانه ای به گوش یکی از باغبان ها نواخت، و قبل از اینکه از آنجا برود حق دو باغبان دیگر را هم به همان ترتیب کف دستشان گذاشت، و دستور داد دو درخت را که جا و یا شکل شان باب میلش نبود، از ریشه در آوردند. وقتی شاه از آنجا رفت معلوم بود که همه نفس راحتی کشیدند.» (صص ۵۶ – ۵۵)
‏۱۷ – هورنی بروک ، گزارش شماره ۵۱۸ ( ۱۶۱۲ /۰۰. ۸۹۱ ). مورخ ۲۵ ژوئیه ۱۹۳۵ ‏

* منبع (۱۵) محمدقلی مجد – «رضاشاه و بریتانیا» مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی» ترجمه: مصطفی امیری- ۱۳۸۹ – صص ۱۹۲ – ۱۷۳

◀ پی نوشت ها واقعه گوهر شاد و کشف حجاب بر اساس اسناد« وزارت خارجه فرانس»

۱ – مجلد ۱۰۴ صفحه ۳۸ تا ۴۰ – ۱/۳۶۷ E

۲ – با یگانی اسناد وزارت خارج فرانسه گزارش شماره ۱۲ کنسول فرانسه از تبریز به تاریخ ۲۱ ژوئیه ۱۹۳۵ ۱/۳۶۴ E

۳ – با یگانی اسناد وزارت خارج فرانسه، مجلد ۱۰۴ صفحه ۴۱ تا ۴۳ – ۱/۳۶۷ E

۴ – گزارش مطبوعاتی سفارت فرانسه به شمارۀ ۳۲ از تهران مجلد ۱۰۴ صفحه ۱/۳۶۴ E تاریخ ۱۶ ژوئیه ۱۹۳۵

۵ – مأخذ پیشین – مجلد ۱۰۸ صفحه ۷۳

۶ – مأخذ پیشین – مجلد ۱۰۸ صفحه

. (۱۶)«قزاق: عصر رضاشاه پهلوی بر اساس اسناد وزارت خارجه فرانسه»، نویسنده و مترجم : محمود پورشالچی – انتشارات مروارید، ۱۹۸۴ – صص۶۶۱ – ۶۶۰ و صص ۶۵۰ – ۶۴۶


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.