توی قاب خیس این پنجره ها
عکسی از جمعه ی غمگین میبینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین میبینم
داره از ابر سیاه خون میچکه
جمعه ها خون جای بارون میچکه
نفسم در نمیاد جمعه ها سر نمیاد
کاش میبستم چشامو این ازم بر نمیاد
داره از ابر سیاه خون میچکه
جمعه ها خون جای بارون میچکه
عمر جمعه به هزار سال میرسه
جمعه ها غم دیگه بیداد میکنه
آدم از دست خودش خسته میشه
با لبای بسته فریاد میکنه
داره از ابر سیاه خون میچکه
جمعه ها خون جای بارون میچکه
جمعه وقت رفتنه موسم دل کندنه
خنجر از پشت میزنه اون که همراه منه
داره از اب سیاه خون میچکه
جمعه ها خون جای بارون میچکه
چند ترانه ديگر از فرهاد
کوچهها باریک ان، دکونا بستهس
خونهها تاریک ان، طاقا شکستهس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن کوچه به کوچه؛
×
نگا کن مردهها به مرده نمیرن،
حتی به شمع جونسپرده نمیرن،
شکل فانوسی ان، که اگه خاموش ئه،
واسه نف نیس، هنو یه عالم نف توش ئه؛
×
جماعت! من دیگه حوصله ندارم،
به خوب امید و از بد گله ندارم،
گر چه از دیگرون فاصله ندارم،
کاری با کار این قافله ندارم.
×
کوچهها باریک ان، دکونا بسته س،
خونهها تاریک ان، طاقا شکسته س…
“اتحاد پنج انگشت”
با یاد عزیز بهرام دژبخش (ف. آزاده) از یاران قدیمی که هفتۀ گذشته در گذشت، شعری بسیار مناسب از اشعار او را هم تقدیم می کنم:
چون گشودم پنجه¬هایم را
تا بگیرم نان،
پنجه¬هایم را شکستند.
* * *
چون گشودم پنجه¬هایم را
تا بگیرم مزد کارم را،
پنجه¬هایم را، زیر باتومِ ستمگر،
خُرد کردند.
* * *
چون گشودم پنجه¬هایم را
تا بگیرم حق و آزادی،
سوزش سرنیزه را بر پنجه¬ها،
احساس کردم.
* * *
کمکَمَک فهمیده¬ام من این حقیقت را:
در نبردِ کار،
در نبردِ نان،
در نبردِ حق و آزادی،
یک انگشت، آسان خُرد می¬گردد.
اما، پنج انگشت،
با گِره خوردن شود یک مُشت.
* * *
دیگر اکنون پنجه¬ها را مُشت کردم،
با ستمگر،
با غلامان ستم،
دزدان آزادی،
سخن با مُشت می¬گویم،
حق خود با مُشت می¬گیرم
* * *
دیگر اکنون رشد کردم،
پنجه¬ها را مُشت کردم.
ف. آزاده
مهر ماه 1357
(برگرفته از مجلۀ “کارگران ایران” نشریۀ “هیئت مؤسس کنفدراسیون کارگران ایران”، شمارۀ 3، شهریور 1358)