
شهناز شیردلیان
مقدمه
اعتراضات اخیر زنان در هرات علیه محدودیتهای تحمیلشده بر زنان افغانستان، تنها یک رویداد داخلی در افغانستان نبوده است. بازتاب گسترده این اعتراضات در میان فعالان زن، کنشگران مدنی و کاربران شبکههای اجتماعی در ایران نشان میدهد که مسئله زنان افغانستان برای بخشی از جامعه ایران صرفا یک موضوع خارجی تلقی نمیشود، بلکه بهعنوان بخشی از یک سرنوشت مشترک و یک تجربه منطقهای از تبعیض جنسیتی درک میشود. اهمیت این موضوع زمانی بیشتر آشکار میشود که بخشی از زنان ایرانی حمایت خود از زنان افغانستان را با شعار «زن، زندگی، آزادی» بیان میکنند؛ شعاری که پس از خیزش ۱۴۰۱ به مهمترین نماد جنبش زنان در ایران تبدیل شد.
در این نوشتار، ایده مرکزی این است که همبستگی زنان ایرانی با زنان افغانستان میتواند فراتر از یک واکنش صرفا انساندوستانه یا اخلاقی باشد و به بستری برای بازفعال شدن حافظه جمعی، هویت سیاسی و شبکههای اجتماعی مرتبط با جنبش «زن، زندگی، آزادی» تبدیل شود. این فرضیه نه به معنای پیشبینی قطعی احیای جنبش، بلکه بهعنوان یک امکان نظری در تحلیلهای جامعهشناختی مطرح میشود که ریشه در برخی از شناختهشدهترین نظریههای جنبشهای اجتماعی دارد
تحلیل
تداوم جنبش پس از سرکوب؛ از پایان جنبش تا تغییر میدان کنش
یکی از مهمترین دستاوردهای نظریهپردازان جنبشهای اجتماعی، بهویژه داگ مکآدام، سیدنی تارو و چارلز تیلی در کتاب پویاییهای منازعه، این است که جنبشهای اجتماعی را نباید پدیدههایی دانست که صرفا با حضور در خیابان یا با سرکوب دولتها آغاز و پایان مییابند. از نگاه آنان، جنبشها مجموعهای از شبکهها، هویتهای جمعی، نمادها و الگوهای کنش هستند که در شرایط مختلف دگرگون میشوند و اشکال تازهای به خود میگیرند. در این چارچوب، سرکوب الزاما به معنای مرگ یک جنبش نیست؛ بلکه میتواند به تغییر شکل، تغییر مقیاس و انتقال آن به عرصههای جدید منجر شود.
به بیان دیگر، تداوم یک جنبش لزوما به معنای حضور مستمر آن در خیابان یا احیای کامل ظرفیت بسیج آن نیست؛ جنبشها ممکن است در قالب هویتها، شبکهها و نمادهای خود به حیات ادامه دهند، بیآنکه به سطح کنش جمعی گسترده پیشین بازگردند.
تارو در آثار بعدی خود، بهویژه در کتاب کنشگری فراملیِ جدید، این بحث را به سطح فراملی گسترش میدهد و نشان میدهد که فعالان اجتماعی در شرایط محدودیت داخلی، اغلب از طریق پیوند خوردن به مسائل و جنبشهای فرامرزی، هویت و ظرفیت بسیج خود را حفظ میکنند. از این منظر، آنچه اهمیت دارد استمرار شبکهها و معناهای سیاسی است، نه صرفا استمرار یک شکل خاص از اعتراض.
بر اساس این چارچوب نظری، میتوان استدلال کرد که حمایت زنان ایرانی از زنان افغانستان بالقوه میتواند نمونهای از «تغییر میدان کنش» باشد؛ یعنی انتقال بخشی از انرژی سیاسی و نمادین جنبش «زن، زندگی، آزادی» به عرصهای که در ظاهر خارج از مرزهای ایران قرار دارد اما در سطح هویتی و گفتمانی به همان دغدغههای بنیادین مربوط است.
همبستگی فرامرزی بهعنوان سازوکاری برای بازتولید هویت جنبشی
یکی از ویژگیهای مهم جنبش «زن، زندگی، آزادی» از همان آغاز، ظرفیت فراملی آن بود. این شعار که ریشههایی در جنبش زنان کُرد رژاوا دارد، بهسرعت از مرزهای ایران عبور کرد و به نمادی جهانی برای مقاومت در برابر اشکال مختلف تبعیض جنسیتی و اقتدارگرایی تبدیل شد. به همین دلیل، هنگامی که زنان افغانستان علیه محدودیتهای طالبان اعتراض میکنند و زنان ایرانی در حمایت از آنان همان شعار را تکرار میکنند، این صرفا تکرار یک عبارت نیست؛ بلکه بازتولید یک هویت سیاسی مشترک است.
در ادبیات جنبشهای اجتماعی، این فرایند با مفاهیمی چون انتشار، تغییر مقیاس و همبستگی فراملی توضیح داده میشود که عمدتا توسط تارو، مکآدم و تیلی تبیین شدهاند. در چنین وضعیتی، جنبش لزوما به شکل اولیه خود بازنمیگردد، بلکه در قالب پیوند با مسئلهای دیگر، حیات نمادین و سازمانی خود را حفظ میکند.
از این منظر، حمایت از زنان افغانستان میتواند برای بخشی از زنان ایرانی فرصتی باشد تا بدون طرح مستقیم مطالبات داخلی، همان ارزشها، نمادها و هویت سیاسی جنبش «زن، زندگی، آزادی» را دوباره در فضای عمومی برجسته کنند. به بیان دیگر، موضوع افغانستان میتواند به عرصهای تبدیل شود که در آن حافظه سیاسی جنبش زنان ایران همچنان بازتولید و بازخوانی شود.
۳. فرصت سیاسی، چارچوببندی و امکان دور زدن محدودیتها
برداشت حاضر بر نکته دیگری نیز تأکید میکند که امکان استفاده از یک «فرصت سیاسی بیرونی» برای بازنمایی غیرمستقیم مطالبات داخلی است.
در چارچوب نظریه «فرصتهای سیاسی» که در آثار پژوهشگرانی همچون مکآدام و نیز در ادامه در کارهای تارو و تیلی توسعه یافته است، جنبشهای اجتماعی در تلاش هستند مطالبات خود را در زمینههایی مطرح کنند که هم از مشروعیت بیشتری برخوردار باشند و هم هزینه سیاسی کمتری ایجاد کنند. در کنار این رویکرد، نظریه چارچوببندی که توسط پژوهشگرانی مانند دیوید اسنو و رابرت بنفورد صورتبندی شده است، نشان میدهد که جنبشها با انتخاب و بازتعریف معناها تلاش میکنند پیام خود را به شکلی قابلپذیرشتر برای افکار عمومی ارائه دهند.
در این چارچوب نظری، دفاع از حقوق زنان افغانستان میتواند تا حد زیادی واجد چنین کارکردی باشد؛ زیرا این موضوع در سطح بینالمللی از حساسیت اخلاقی بالایی برخوردار است و اغلب با همدلی گسترده افکار عمومی جهانی مواجه میشود. افزون بر این، بسیاری از دولتها و رسانههای رسمی نیز نسبت به محدودیتهای اعمالشده توسط طالبان موضع انتقادی دارند. بنابراین، پرداختن به این موضوع میتواند برای برخی کنشگران اجتماعی بهعنوان بستری عمل کند که در آن برخی از معناها، ارزشها و مطالبات جنبش «زن، زندگی، آزادی» به شکلی غیرمستقیم و کمهزینهتر در فضای عمومی بازتولید شود.
در این میان، یک نکته قابل توجه آن است که جمهوری اسلامی نیز طی دهههای گذشته بارها در سطح گفتمانی از اعتراضات یا مطالبات گروههای مختلف در کشورهای منطقه حمایت کرده و سرکوب آنان را محکوم کرده است. همین امر میتواند نوعی وضعیت دوگانه گفتمانی ایجاد کند. اگر حمایت از زنان افغانستان به زبان حقوق زنان و عدالت بیان شود، مخالفت آشکار با آن ممکن است با برخی مواضع پیشین حکومت ناسازگار به نظر برسد. در نتیجه، این حوزه میتواند نسبت به بسیاری از موضوعات داخلی، فضای مانور بیشتری برای کنش نمادین فراهم کند.
البته این به معنای مصونیت کامل چنین فعالیتهایی نیست وحمایت از زنان افغانستان لزوما به این معنا نیست که هیچ هزینه یا محدودیتی وجود ندارد؛ اما در برخی موارد ممکن است نسبت به طرح مستقیم مطالبات داخلی، مشروعیت بیشتری داشته باشد یا حساسیت کمتری برانگیزد. با این حال، از منظر نظری میتوان گفت که حمایت از زنان افغانستان ممکن است برای بخشی از فعالان زن در ایران به یک «چارچوب مشروع» جهت حفظ و بازتولید هویت جنبشی تبدیل شود.
جمعبندی
فرضیه اصلی این نوشتار آن است که همبستگی زنان ایرانی با زنان افغانستان میتواند فراتر از یک واکنش همدلانه، به بستری برای بازفعال شدن بخشی از حافظه، نمادها و شبکههای مرتبط با جنبش «زن، زندگی، آزادی» تبدیل شود. این برداشت با برخی از مهمترین نظریههای جنبشهای اجتماعی، از جمله نظریه فرصتهای سیاسی، چارچوببندی، همبستگی فراملی و پویاییهای منازعه، سازگار است.
با این حال، از منظر علمی باید میان «بازتولید نمادین جنبش» و «احیای کامل جنبش» تفاوت قائل شد. حمایت از زنان افغانستان ممکن است به تداوم هویت جمعی، بازتولید برخی نمادها و معانی جنبش و فعال شدن دوباره بخشی از شبکههای اجتماعی بینجامد، اما این امر بهتنهایی برای احیای جنبشی در مقیاس خیزش ۱۴۰۱ کافی نیست. تحقق چنین وضعیتی به مجموعهای از عوامل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دیگر نیز وابسته است.
بنابراین از نظر تحلیلی می توان گفت که اعتراضات زنان افغانستان و حمایت زنان ایرانی از آنان، دستکم این ظرفیت را دارند که به یک میدان فرامرزی برای تداوم و بازتولید نمادین جنبش «زن، زندگی، آزادی» تبدیل شوند؛ فرایندی که مطابق نظریههای مکآدام، تارو و تیلی، یکی از شناختهشدهترین مسیرهای تداوم جنبشهای اجتماعی پس از دورههای سرکوب به شمار میرود.