
امیر ابولحسنی
قطبنما به جای پرچم، پیشنهاد نقشه راهی فازبندیشده وقتی اتحاد شدنی نیست
مقدمه: چرا هنوز موفق نشدهایم؟
از همان ابتدای شکلگیری جمهوری اسلامی، گروههایی با ساختار ایدئولوژیک و تبعیضآمیز آن مخالف بودند. اما با گذر زمان، و بهویژه با آشکار شدن آپارتاید ریشهای، فساد سیستماتیک، ناکارآمدیهای مدیریتی، سرکوبهای پیاپی و تضییع حقوق اساسی شهروندان، هم بر شمار و هم بر تنوع مخالفان نظام افزوده شد. بسیاری از گروهها و مردمی که زمانی امیدوار به اصلاح از درون بودند، امروز به این نتیجه رسیدهاند که این نظام اصلاحپذیر نیست و باید کنار گذاشته شود.
ناظر آگاه و دلسوزی که به وضعیت ایران با دقت مینگرد، تخریب گسترده منابع انسانی، محیطزیستی و اقتصادی کشور را بهروشنی میبیند. او درک میکند که ادامه یافتن این نظام فاسد، نهتنها فرصتهای نسلهای آینده را نابود میکند، بلکه ایران را بهسوی ویرانی میکشاند. با این حال، در میان مردم، هنوز بسیاری هستند که یا از عمق بحران آگاه نشدهاند، یا از ترس، ناامیدی یا روزمرگی، خطرات ماندگاری این نظام را جدی نمیگیرند.
جنبش سبز، خیزشهای گستردۀ دیماه ۹۶ و آبان ۹۸، و اعتراضات پس از قتل مهسا امینی، نقطههای عطفی بودند که نشان دادند جامعه دیگر بهسادگی پذیرای وضعیت موجود نیست. این رخدادها به بسیاری از مخالفان نظام نشان داد که فروپاشی مشروعیت جمهوری اسلامی آغاز شده و نظام وارد سراشیبی سقوط شده است. در چنین شرایطی، مدیریت، هدایت و تسریع روند گذار به یک ضرورت ملی تبدیل شده است، ضرورتی که هم دلسوزان و هم فرصتطلبان، هر یک بهشکلی، به آن وارد شدهاند.
با این حال، مخالفان نظام همواره با چالشهایی جدی روبرو بودهاند. تلاشهای فراوانی برای ایتلاف، همگرایی یا تشکیل نهادهای مشترک صورت گرفته، اما اغلب این تلاشها یا به شکست انجامیدهاند یا در نیمهراه رها شدهاند. در بسیاری موارد، این تلاشها بهجای جذب کنشگران و نیروهای فعال حزبی، بیشتر بر گرد سخنوران و ایدهپردازانی متمرکز شده که نه عضوی از ساختارهای سیاسیاند و نه توان اجرایی دارند. این رویکرد، انرژی سیاسی را از سطوح عملیاتی به سطح گفتار منتقل کرده و از بهرهگیری مؤثر از نیروهای میدانی جلوگیری کرده است.
علاوه بر این، برخی گروهها چنان در رؤیای «ایرانِ پس از جمهوری اسلامی» غرق شدهاند که عملاً خود را در گام نهایی تصور میکنند، بیآنکه برای رسیدن به آن نقطه، نقشه راه روشنی داشته باشند. برخی دیگر، هنگام تدوین برنامه، همه کارها را بهطور همزمان مطالبه میکنند—راهبردی که با توان و امکانات موجود، عملاً امکانپذیر نیست.
در سوی دیگر، طرحها و شعارهای برخی گروهها آنچنان از واقعیتهای جامعه فاصله دارند که مردم عادی نهتنها توان فهم آنها را ندارند، بلکه نمیتوانند با آنها ارتباطی برقرار کنند یا خود را بخشی از آن ببینند. بسیاری از این گروهها نه تنها نسبت به گامهای تدریجی تغییر بیتوجهاند، بلکه انسجامی هم در بیان یا اجرای برنامههای خود ندارند.
در چنین شرایطی، شاید وقت آن رسیده باشد که نگاهمان را تغییر دهیم: بهجای تلاش برای یکپارچگی کامل یا تعقیب رویاهای دور از دسترس، باید بر تدوین یک چارچوب عملی، تدریجی و مرحلهمند برای گذار تمرکز کنیم—نقشهای که بهجای پاک کردن تفاوتها، آنها را به رسمیت بشناسد، اما بر هدف نهایی توافق داشته باشد. چنین نقشهای همچنین باید گروهها را تشویق کند بهجای تکرار سخنرانی و تولید بیپایان محتوا، به اجرای پروژههای مشخص، ارزیابی نتایج و ارائه گزارشهای شفاف به مردم بپردازند.
به چه نیاز یا پرسشی پاسخ داده ایم؟
در چهار دهه گذشته، دهها تلاش برای ایجاد اتحاد یا ایتلاف میان گروههای مخالف جمهوری اسلامی صورت گرفته است. اما دیده ایم که این کوششها بیشتر یا در همان مراحل ابتدایی متوقف شدهاند، یا پس از انتشار چند بیانیه، به اختلاف، انشعاب و فراموشی انجامیدهاند. بررسی دلایل این شکستها نشان میدهد که مشکل فقط در شیوه اجرا نیست، بلکه شاید اصلاً صورتمسئله اشتباه طرح شده است.
برداشت من در بررسی ۲۷ تلاش برای ایتلاف و اتحاد و همگرایی این است که نخستین دلیل شکست، اختلافهای ایدئولوژیک و تضاد در اهداف کلان است. گروه های مخالف نظام حاکم از جریانهایی با دیدگاههای ریشهای متفاوت تشکیل شده: جمهوریخواهان سکولار، سلطنتطلبان، ملیگرایان (ملی-مصدقی ها)، چپگرایان، فعالان قومیمحور و مذهبی. تصور اینکه این گروهها میتوانند بر سر نوع حکومت آینده و ساختار سیاسی کشور به توافق برسند، در بسیاری موارد نهتنها خوشباورانه، بلکه بازدارنده بوده است. مثلاً اتحاد یک جمهوریخواه سکولار با سلطنتطلب یا یک ملی گرا با چپ جهان وطنی شدنی نیست.
دومین عامل شکست، اختلاف بر سر رهبری و نبود ساختار قابل اعتماد بوده است. در بسیاری از این تلاشها، شرکتکنندگان از غلبه یک فرد یا گروه خاص هراس داشتهاند. نبود سازوکاری دموکراتیک، شفاف و پاسخگو برای تصمیمگیری جمعی، باعث شده اعتماد میان گروهها شکننده باشد و اختلافها بهسرعت به فروپاشی ایتلاف بینجامد. در بسیاری از موارد، انرژی گروهها بهجای متمرکز شدن بر برنامهریزی مؤثر برای گذار، صرف رقابتهای درونی، منازعات شخصی یا تلاش برای بهدست گرفتن تریبون شده است. در فضای بیاعتماد و بیساختار، این رقابتها نهتنها طبیعی، بلکه اجتنابناپذیرند و نتیجه، چیزی جز فرسایش و ناامیدی نیست.
از سوی دیگر، گسست عمیق میان مخالفان خارجنشین و مردم داخل کشور نیز به مانعی جدی تبدیل شده است. فعالان سیاسی خارج از ایران، اغلب از بافت اجتماعی، نیازها، زبان و اولویتهای جامعه درون کشور فاصله گرفتهاند. مردم داخل، درگیر بقا، فشار اقتصادی و سرکوب هستند، نه تحلیل ایتلافهای سیاسی چندلایه در خارج. کنشگران خارج از کشور، در بسیاری از موارد، از درک خواستههای ایرانیان درون کشور ناتواناند یا مسائل را سادهسازی میکنند. برخی از آنها رخدادهای روز کشور و پیامهای روشن مردم را در بزنگاههای تاریخی، در چارچوب ایدئولوژی خود بازتعریف کردهاند. با چنان برخوردی و چنین شرایطی، سخن گفتن از اتحاد، بیآنکه به اتصال با داخل فکر شود، بیشتر بهنوعی سرگرمی سیاسی شبیه است تا راهبرد تحول.
نبود استراتژی اجرایی و دوری از عملگرایی هم از از مهمترین دلایل شکست بوده است. بسیاری از ایتلاف ها بدون نقشه راه، بدون تعریف فاز، بدون تخصیص وظایف، و بدون مکانیزم پایش و ارزیابی شکل گرفتهاند. این همکاریها، بیشتر به صدور بیانیه و برگزاری نشستهای رسانهای ختم شدهاند. افراد سخنور، اما بیعمل، در مرکز قرار گرفتهاند، در حالی که نیروهای کنشگر و ساختارمند نادیده گرفته شدهاند. این بیعملی ، اعتماد عمومی را فرسوده و اثر سیاسی اقدامات را کمینه کرده است.
رژیم حاکم نیز با سرکوب، تهدید، نفوذ و فشارهای امنیتی، عملاً مانع شکلگیری هرگونه سازمانیابی علنی و مؤثر شده است. این فشارها، گرچه به تنهایی عامل شکست نیستند، اما در فقدان انسجام درونی، باعث فروپاشی زودهنگام هر اقدام مشترکی میشوند.
در این میان، بیاعتمادی تاریخی، و همچنین ورود برخی چهرهها یا نهادهای مشکوک خارجی، فضا را مسمومتر کرده است. متهم شدن برخی گروهها به وابستگی یا اهداف غیرملی، باعث شکاف عمیق در میان بدنه اپوزیسیون شده است. نتیجه آن، شکلگیری نوعی فضای مسموم رقابتی است که در آن هر اقدام مشترک با ظن و تردید مواجه میشود. گروهها از ترس انگ و تخریب، محافظهکار و ایزوله میشوند، و در نتیجه، نهتنها از همکاری با دیگران خودداری میکنند، بلکه تدریجاً از جامعه نیز فاصله میگیرند.
در نهایت، باید به واقعیت ناپایداری اجتماعی هم اشاره کرد. اعتراضهای گسترده، از ۱۳۸۸ تا ۱۴۰۱، گرچه خروش عظیم مردم را نمایان کردند، اما به دلیل نبود ساختار و رهبری سیاسی آماده، نتوانستند به تغییر سیاسی پایدار منجر شوند. این جنبشها نشان دادند که انرژی اجتماعی وجود دارد، اما اگر سازوکاری برای هدایت آن نباشد، یا به سرکوب ختم میشود، یا به فرسایش.
با نگاه به این مجموعه دلایل، میتوان گفت شاید مسأله اصلاً این نیست که چرا ایتلاف ها شکست خوردهاند، بلکه این است که اصولاً آیا باید بهدنبال ایتلاف رفت؟
تجربه نشان میدهد که تلاش برای وحدت کامل در یک جبهه، هم غیرممکن است، هم غیرضروری، و گاه بازدارنده. شاید وقت آن رسیده باشد که نگاهمان را از “اتحاد نیروها” به “همفازی کنشها” تغییر دهیم؛ بهجای ساختن یک سازمان واحد، روی تدوین نقشه راهی فازبندیشده تمرکز کنیم که گروهها بتوانند مستقل از یکدیگر، اما هماهنگ با یک چارچوب کلی، پروژههای خود را پیش ببرند.
از ایده وحدت تا راهبرد فازبندیشده
اگر بپذیریم که وحدت کامل میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی نه ممکن است، نه مفید، باید بهدنبال مدلی بگردیم که ضمن حفظ تنوع، امکان هماهنگی را فراهم کند. آنچه پیشنهاد میشود، تدوین و پذیرش یک نقشه راه فازبندیشده برای گذار است—چارچوبی که بهجای یکپارچگی تشکیلاتی، بر توافق بر سر مراحل و وظایف تأکید دارد. در این چارچوب، گروهها و افراد فعال میپذیرند که حرکت گذار از جمهوری اسلامی، مانند هر تغییر ساختاری عمیق، شامل چند مرحله متوالی است که عبور موفق از هر مرحله، پیشنیاز مرحله بعدیست.
این نقشه راه، بدون آنکه ساختار یا رهبری واحدی تحمیل کند، به همه کنشگران این امکان را میدهد که جایگاه خود را در مسیر کلی تحلیل کنند و متناسب با آن، اقدام عملی تعریفشدهای انجام دهند. این چارچوب، بهجای پرسش از اینکه «چه کسی با چه کسی متحد است؟»، میپرسد: «در چه مرحلهای (چه فازی) هستیم و هر گروه، در این مرحله، چه کاری از دستش برمیآید؟»
چنین مدلی دو مزیت کلیدی دارد:
- واقعگرایی سیاسی: بسیاری از گروههای مخالف، به دلیل تاریخچه، گفتمان، ساختار یا پایگاه اجتماعیشان، نه میتوانند و نه میخواهند به ایتلاف رسمی وارد شوند. اما همین گروهها میتوانند بر سر “تحلیل مرحلهای وضعیت ایران” و “نیازهای هر مرحله” به توافق برسند.
- امکان اقدام موازی و تجربی: در این مدل، گروهها میتوانند پروژههای کوچک یا بزرگ خود را در هر فاز اجرا کنند، نتایج را ارزیابی کرده و با مردم در میان بگذارند. از دل این تجربهها، همکاریهای واقعی و پروژههای مشترک شکل خواهد گرفت—بینیاز از وحدت ایدئولوژیک یا ساختار سازمانی.
ایده «نقشه راه فازبندیشده» همچنین ابزاری برای آمادگی در برابر شرایط غیرقابل پیشبینی فراهم میکند—لحظاتی که نه حاصل برنامهریزی دقیقاند و نه قابل پیشبینی: مانند یک اشتباه مهلک از سوی حکومت، ورود یک بازیگر نادیده، یا انفجار خشم عمومی. داشتن تحلیل مرحلهای مشترک، و آگاهی از وظایف هر فاز، باعث میشود این گروهها بتوانند در زمان بحران تصمیمهای جمعی بگیرند، ابتکار عمل را در دست بگیرند، و حتی از موقعیت پیشآمده برای تسریع گذار بهرهبرداری کنند. چرا که چنین مدلی سطح آمادگی و پاسخپذیری گروهها را بالا ببرد، در واقع گروههایی که وظایف خود در هر فاز را از پیش مشخص کردهاند، نسبت به تحولات ناگهانی سردرگم نمیشوند. اگر گروهها به فازبندی عادت کرده باشند، میتوانند شرایط جدید را با مدل فازها مقایسه و بفهمند که آیا وقت عبور به فاز بعدیست یا نه. در عین حال گروه های فعال در چنین مدلی، در چهارچوب مشترک برای تصمیمگیری جمعی فعالیت کرده اند، پس در وضع بحرانی، راحتتر میتوانند در شرایط مبهم تصمیم بگیرند.
پیشنهاد ساختار فازبندی: نمونهای برای شروع گفتگو
در حالت ایدهآل، این فازها از سوی پژوهشگران آگاه به شرایط ایران و روندهای تاریخی تغییر رژیمها تهیه شده، به احزاب پیشنهاد میشود و در قالب گفتوگویی چندجانبه میان نیروهای فعال، بازبینی و تکمیل میشود. هر فاز باید تعریف روشن، شاخصهای پیشرفت، و مکانیزم اجماع برای اعلام پایان فاز و ورود به فاز بعدی داشته باشد. در آغاز فاز اول انتظار میرود که احزاب و گروه ها با اعلام پایبندی به تعریف فازها برنامه یا برنامه های خود در آن فاز و در پایان آن ترازنامه عملکرد، و نقشه راهشان برای فاز بعدی را با مردم ایران در میان بگذارند. برای تبیین بهتر این مدل فازی و کمک به ایجاد بحث میان گروههای سیاسی، مدنی و صنفی، و نه به عنوان نسخهای نهایی یا حتی به خوبی تنظیم شده، نگاهی بیندازیم به حالت فرضی که سه فاز از شرایط کنونی تا زمان تغییر نظام مورد تایید قرار بگیرد.
فاز اول: آمادهسازی و ظرفیتسازی– تحلیل وضعیت، آموزش و توانمندسازی نیروها، جلب اعتماد عمومی، و آمادهسازی جامعه برای پذیرش ضرورت گذار و هزینههای آن.
نگاره شماره ۱ شرایط احتمالی این فاز را نشان میدهد که در آن احزاب و گروه های مختلف پروژههای گوناگونی را طراحی و اجرا میکنند. ممکن است برخی از این پروژهها حتی پیش از تعیین رسمی فازها آغاز شده باشند و برخی ممکن است تا پس از پایان فاز نیز بنا به ضرورت یا خواست گروه ادامه یابند، اگر چه که گروه با پایان یافتن آن فاز بنا به تعریف شرایط موافقت کرده باشه. در این فاز، پروژهها همجهتاند، اما لزوماً همگرا نیستند. در واقع، این فاز فرصتی است برای آزمودن توان فکری و عملی گروهها، و برای مردم تا شناخت بهتری از آنها پیدا کنند.

نگاره ۱
فاز دوم: تضعیف حاکمیت و تقویت ساختارهای جایگزین – گسترش نافرمانی مدنی، فشار سیاسی و اجتماعی بر حاکمیت، برهم زدن انحصار قدرت و شکلگیری نهادهای موازی مدنی یا سیاسی.

نگاره ۲
آنچه نگاره دوم نشان میدهد شاید حالت ایده آلی از فاز دوم باشد. گروههایی که شناخت و اعتماد بیشتری نسبت به یکدیگر یافتهاند، پروژههای مشترک یا همافزا تعریف میکنند. ر این فاز، از تعداد پروژهها کاسته شده، اما اثرگذاری و همراستایی آنها افزایش یافته است؛ پروژهها نهتنها همجهتاند، بلکه همگرا نیز خواهند بود. این مرحله، نقطه گذار از کنشگری منفرد به اپوزیسیون فعال و مؤثر است.
فاز سوم: ناپایداری ساختاری و مدیریت مرحله گذار – اعتصابات گسترده، اعتراضات سراسری، بحران در ساختارهای قدرت، و آمادگی برای تحویل قدرت به دولت موقت.

نگاره ۳
نگاره سوم نشاندهنده فاز نهایی است. در این فاز، سرعت تحولات بالاست و گروهها ناگزیر به ایتلاف های عملیاتی یا صفبندی راهبردیاند. ممکن است دو یا حداکثر سه جبهه اصلی شکل بگیرد که نماینده طیفی از نیروهای جمهوریخواه، ملیگرا یا دیگر جریانهای مدنی باشند. خروجی این فاز باید انتقال قدرت به دولتی انتقالی باشد که هم مشروعیت مردمی دارد و هم مورد توافق بازیگران اصلی اپوزیسیون است. در صورت تعریف درست فازها و برنامه ریزی مناسب پروژه ها، در پایان این فاز باید به نقطه پایانی برسیم، یعنی شکست حکمرانی، تشکیل دولت انتقالی با توافق احزاب و خواست مردم، حفظ نظم عمومی، و آغاز فرآیند قانونی تدوین قانون اساسی جدید از طریق مجلس مؤسسان.
جمعبندی و چشمانداز ادامه بحث
مقاله حاضر کوشید نشان دهد که شاید زمان آن فرا رسیده باشد که بهجای تمرکز مداوم بر ساختن ایتلافها و جبهههای یکپارچه، بهسوی تدوین یک نقشه راه فازبندیشده برای گذار حرکت کنیم—مدلی که بتواند تنوع، تفاوت و پراکندگی موجود در میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی را به نیرویی منسجم اما آزاد بدل کند.
تجربههای شکستخورده اتحاد، به ما میگویند که نه الزاماً همه با یکدیگر متحد میشوند، و نه چنین اتحادی شرط لازم برای پیروزی است. در عوض، اگر بتوان بر سر مراحل کلان گذار، شاخصهای پایان هر مرحله، و قواعد حداقلی همکاری گفتوگو کرد، میتوان بدون اتحاد رسمی، به هماهنگی مؤثر رسید.
با این حال، روشن است که چنین مدلی نیز خود با پرسش ها و چالشهایی روبروست:
چگونه میتوان این فازها را به شکل اجرایی و قابل توافق تعریف کرد؟
چه کسانی باید این مسیر را آغاز کنند و میز گفتوگو را شکل دهند؟
نقش بدنه اجتماعی، گروههای صنفی و مدنی، و مردم در این فرآیند چیست؟
آیا احزاب و گروههایی که هماکنون برای تثبیت برند یا هژمونی خود میکوشند، حاضر خواهند بود وارد چنین روندی شوند؟
و اساساً، چه ایرادهایی ممکن است به مدل فازبندی وارد باشد؟
این پرسشها، بهویژه در بُعد اجرایی، اجتماعی و سیاسی، موضوع نوشتهی بعدی خواهد بود. در آنجا خواهیم کوشید هم نقدهایی را که به این مدل وارد است بررسی کنیم، و هم درباره امکانسنجی، راهکارهای گامبهگام اجرایی، و نقش نهادهای انتقالدهنده ایده گفتوگو کنیم.
پایان این مقاله، دعوتی است به آغاز گفتوگویی تازه؛ گفتوگویی که شاید نه با فریاد اتحاد، بلکه با زمزمهی تفاهم بر سر مسیر، راهی به جلو بگشاید.