ابرپروژه‌ی گذار: ساختن پل، نه انتظار پرچمدار

چهارشنبه, 8ام مرداد, 1404
اندازه قلم متن

امیر ابوالحسنی

“When you have eliminated all which is impossible, then whatever remains, however improbable, must be the truth.”

— Sherlock Holmes

شرلوک هلمز: هرگاه تمامی گزینه‌های ناممکن را حذف کردی، هرآنچه باقی بماند، هرچند نامحتمل، باید حقیقت باشد.

 

درآمد: چرا «انتظار» کافی نیست؟

در سال‌های اخیر، بخش عمده‌ای از فعالیت مخالفان نظام جمهوری اسلامی حول تحلیل وضعیت، افشای ناکارآمدی‌ها و ابراز امیدواری به تغییر متمرکز بوده است. بسیاری از نیروهای مخالف، چه در داخل و چه در خارج، همچنان به تغییر نظام در جایگاه یک فرآیند طبیعی یا تدریجی نگاه می‌کنند، فرآیندی که گویی با گذر زمان، شاید با تکرار اعتراضات، فشارهای خارجی یا فرسایش مشروعیت، خودبه‌خود به نتیجه خواهد رسید.

اما تجربه‌های جهانی از تغییر نظام‌های اقتدارگرا، تصویر متفاوتی ترسیم می‌کنند. نه «تحلیل» به‌تنهایی کافی است، نه «شعار»، و نه حتی «امید». آن‌چه در بسیاری از نمونه‌های موفق گذار به دموکراسی دیده می‌شود، برنامه‌ریزی فعال، هدفمند و پروژه‌محور است. به‌بیان دیگر، تغییر حاکم، به‌ویژه در نظام‌های پیچیده‌ای مانند جمهوری اسلامی، نه یک روند طبیعی، بلکه یک ابرپروژه ملی است که نیازمند طراحی، تقسیم وظایف، تخصیص منابع و زمان‌بندی دقیق است.

اینجاست که نگاه «پروژه‌محور» به میدان می‌آید؛ نگاهی که سیاست را از سطح تحلیل و ایدئولوژی، به سطح اجرا، مدیریت و عمل می‌کشاند. برای درک اهمیت این نگاه، می‌توان وضعیت گذار سیاسی را به پروژه‌ای عمرانی یا صنعتی تشبیه کرد: هیچ‌کس انتظار ندارد یک پل عظیم، یک تونل زیرزمینی، یا یک مجموعه پتروشیمی بدون طراحی، مهندسی، فازبندی، مدیریت ریسک و تخصیص منابع ساخته شود—اما در حوزۀ سیاست، اغلب از چنین ضرورتی غفلت می‌شود.

کتاب‌های مرجعی مانند From Dictatorship to Democracy  نوشته جین شارپ (Sharp, 1993)، همین نگاه مرحله‌بندی‌شده و تاکتیکی را به‌صورت نظام‌مند مطرح کرده‌اند: از شناسایی ضعف‌های رژیم تا انتخاب ابزارهای نافرمانی مدنی و سازمان‌دهی کنشگران در هر مرحله. کتاب The Anatomy of Revolution  نوشته‌ی کرِین برینتون (Brinton, 1965) نیز نشان می‌دهد که انقلاب‌ها معمولاً از الگویی چندمرحله‌ای پیروی می‌کنند و عبور از هر مرحله، بدون آمادگی و طراحی، منجر به شکست یا بازتولید استبداد می‌شود.

در نوشته‌ای که می‌خوانید، می‌کوشم این نگاه جدید و به باور من، ضروری را در کانون گفتمان اپوزیسیون قرار دهم: اینکه گذار به دموکراسی در ایران آینده، نیازمند ساختار، منابع، و اجرای پروژه‌های مشخص است؛ نه صرفاً آرزو، تحلیل یا اعتراض.

تغییر نظام: فرایند یا پروژه؟

گذار از یک نظام اقتدارگرا به دموکراسی، در نگاه بسیاری از فعالان سیاسی، پدیده‌ای است که گویی به‌طور طبیعی و خودبه‌خود اتفاق می‌افتد. بر اثر رشد آگاهی مردم، فشارهای جهانی، یا ناعادلانه‌بودن وضعیت موجود. در این نگاه، تصور می‌شود که دیر یا زود، با تداوم اعتراضات، فرسایش مشروعیت حکومت، یا ایستادگی اخلاقی جامعه، نظام تغییر خواهد کرد؛ بی‌آنکه نیازی به طراحی مسیر، ساختار اجرایی، یا برنامه‌ریزی مرحله‌ای باشد.

اما تجربه‌های تاریخی و پژوهش‌های نظری نشان می‌دهند که این نگاه، هم ناقص است و هم خطرناک. از اسپانیا و شیلی تا اروپای شرقی و آفریقای جنوبی، گذارهای موفق نه صرفاً به‌واسطۀ فرسایش قدرت سیاسی، بلکه به دلیل طراحی و اجرای آگاهانه مجموعه‌ای از اقدامات هماهنگ و هدفمند به نتیجه رسیده‌اند، یعنی دقیقاً چیزی که می‌توان آن را یک ابرپروژه سیاسی نامید. در ایران، نگاه به گذار سیاسی به‌مثابۀ یک ابرپروژه در تقابل با نگاه فرآیندی هنوز چندان مورد اقبال قرار نگرفته است، بنابراین نخست به ویژگی های چنین پروژه ای نگاه کنیم.

در مدیریت پروژه، مفهومی به‌نام ابرپروژه (megaproject) وجود دارد: پروژه‌هایی بسیار بزرگ، پرریسک، چندلایه، و دارای پیامدهای گسترده اجتماعی، سیاسی یا اقتصادی. از ساختن سد سه‌دره در چین گرفته تا برنامه‌های فضایی یا ترمیم ساختارهای اقتصادی پس از جنگ، همه نیازمند طراحی چندسطحی، مدیریت ریسک، شفافیت، و همکاری میان‌ذی‌نفعان متعدد بوده‌اند.

ممکن است در نگاه اول، استفاده از واژه‌هایی مانند “پروژه”، “فاز”، یا “شاخص عملکرد” در حوزه‌ی سیاست نوعی تکنوکراسیِ بی‌روح به‌نظر برسد. اما در واقع، این زبان، دقیقاً آن چیزی‌ست که می‌تواند سیاست عملی را از سیاست انتزاعی متمایز کند. جین شارپ، با وجود رویکردی اخلاق‌محور، بر طراحی فازبندی‌شده‌ی مبارزه تأکید دارد. او نیز معتقد است که بدون تحلیل قدرت، منابع، ریسک‌ها و ابزارها، هیچ حرکت سیاسی نمی‌تواند به موفقیت پایدار برسد (Sharp, 1993).
همچنین، در آثار اوبرشو و کرنز درباره‌ی «مدیریت گذار« (Oberthür & Kaan, 2011)، تأکید می‌شود که گذار موفق تنها زمانی ممکن است که ساختارهای نهادی و فرهنگی به‌تدریج از طریق پروژه‌های کوچک‌تر و قابل‌مدیریت بازسازی شوند. بنت فلیوبیرگ در کتاب Megaprojects and Risk نشان می‌دهد که شکست در ابرپروژه‌ها اغلب ناشی از فقدان طراحی مرحله‌ای، تخمین غلط منابع، یا نادیده‌گرفتن پیچیدگی‌های سیاسی و اجتماعی است (Flyvbjerg, 2017).
در مطالعات گذار به دموکراسی، نظریه‌پردازانی مانند خوان لینز و آلفرد استپان نیز بر اهمیت طراحی نهادها، چانه‌زنی بین نیروها، و ایجاد ساختارهای انتقالی تأکید کرده‌اند (Linz & Stepan, 1996). از نظر آن‌ها، عدم برنامه‌ریزی و ابهام در مسیر می‌تواند به شکست یا حتی بازتولید اقتدارگرایی منجر شود.

خوبی های نگاه پروژه محور به تغییر سیاسی

اگر بپذیریم که گذار سیاسی نه یک فرایند خودبه‌خود، بلکه یک تغییری مدیریتشدنی است، نگاه پروژه‌محور تنها یک انتخاب مدیریتی نیست، بلکه ضرورتی حیاتی برای موفقیت این گذار خواهد بود. نظریه‌پردازان علوم سیاسی، از لینز و استپان گرفته تا گی‌یرمو اودانل و فلیپ اشمیتر، در تحلیل‌های کلاسیک خود بر این نکته تأکید دارند که گذار موفق تنها زمانی رخ می‌دهد که نیروهای سیاسی دموکراسی‌خواه بتوانند مسیر حرکت را روشن، تدریجی، و قابل سنجش طراحی کنند. در فقدان چنین طراحی‌هایی، معمولاً یا گذار به هرج‌ومرج کشیده می‌شود، پر هزینه و طولانی می‌گردد و یا بازتولید اقتدارگرایی در لباسی جدید رقم می‌خورد.

سال‌هاست که بخش بزرگی از انرژی نیروهای مخالف صرف نقد، هشدار، افشاگری، و تکرار گزاره‌های بدیهی درباره فساد، سرکوب و بی‌کفایتی نظام ولایی شده است. این تحلیل‌ها هرچند ضروری‌اند، اما بدون ترجمه شدن به اقدام مشخص، تأثیر پایدار ندارند. نخستین خوبی نگاه پروژه‌محور، عبور از تحلیل‌گرایی صرف به‌سوی اقدام عملی است. در ادبیات گذار، از جمله در «نتایج محتمل دموکراسی‌های نامطمئن« (O’Donnell & Schmitter, 1986)، هشدار داده می‌شود که صرف تکرار شعارهای دموکراسی‌خواهانه، بدون برنامه‌ریزی عملیاتی، نه‌تنها فایده ندارد، بلکه ممکن است به انفعال، رقابت‌های مخرب، و شکست زودهنگام حرکت‌ها منجر شود. نگاه پروژه‌محور فعالان را وادار می‌کند تا از مرحله تحلیل وضعیت به مرحله طراحی مداخله برسند.

دومین مزیت، کاهش ناامیدی و فرسودگی روانی در میان کنشگران و حامیان از راه  ایجاد احساس پیشرفت واقعی است. تجربه‌هایی مانند لهستان، شیلی، و آفریقای جنوبی نشان داده‌اند که سازمان‌دهی پروژه‌های کوچک و قابل‌پیگیری، حتی در دل سرکوب، می‌تواند به ساختن همبستگی و معنابخشی مجدد به مشارکت منجر شود. در ایرانِ امروز، که بسیاری از فعالان داخلی و خارجی دچار فرسایش امید شده‌اند، ساختار پروژه‌ای می‌تواند با ثبت و نمایش موفقیت‌های کوچک، چشم‌انداز موفقیت نهایی را زنده نگه دارد.

برتری سوم، امکان جذب نیروهای حرفه‌ای و فنی‌ست، مسئله‌ای که معمولاً در جنبش‌های سیاسی ایدئولوژیک نادیده گرفته می‌شود. در حالی‌که نیروهای متخصص (از حقوقدان و تحلیل‌گر داده گرفته تا مهندس، طراح، مدیر مالی یا معلم) ممکن است خود را بیرون از سیاست بدانند، ساختار پروژه‌محور برای آنان نقش‌های شفاف و غیرایدئولوژیک تعریف می‌کند. این چیزی‌ست که در موفق‌ترین نمونه‌های گذار از جمله در برنامه‌گذاری مرحله‌محور کنگره ملی آفریقای جنوبی یا ساختارهای مدنی سودان دیده شده است.

از دید دموکراسی‌سازی، پروژه‌محوری به شفافیت و پاسخ‌گویی کمک می‌کند، دو مؤلفه‌ای که لری دیاموند و توماس کاروترز در ادبیات گذار دموکراتیک، از مهم‌ترین نشانه‌های بلوغ یک اپوزیسیون تلقی می‌کنند. هر پروژه با اهداف، زمان‌بندی و منابع تعریف‌شده، به کنشگران امکان می‌دهد تا عملکرد خود را در معرض ارزیابی عمومی بگذارند، و این سازوکار، از شکل‌گیری مجدد مناسبات شخص‌محور و غیرپاسخ‌گو جلوگیری می‌کند. پس ساختار پروژه‌محور می‌تواند اعتماد عمومی را هم بازسازی کند؛ نه از طریق وعده، بلکه از مسیر نمایش عمل. همان‌گونه که ماریا استرادا در تحلیل تجربه گذار در آمریکای لاتین می‌گوید، مردم زمانی به آلترناتیو اعتماد می‌کنند که نتیجه ببینند، نه شعار. انتشار گزارش عملکرد پروژه‌ها، چه کوچک و چه بزرگ، امکان جذب دوباره‌ی مشارکت مردم را فراهم می‌سازد؛ مشارکتی که در نبود چشم‌انداز عملی، به‌سرعت رنگ می‌بازد.

 

برنامه‌ها و پروژهها در دل تغییر سیاسی

اگر مزایای نگاه پروژه‌محور را بپذیریم، پرسش بعدی این است: چنین نگاهی چگونه اجرایی می‌شود؟ در مدیریت پروژه، از پروژههای عمرانی تا توسعه اجتماعی، یک اصل بنیادین وجود دارد: هیچ هدف بزرگی بدون تجزیه‌شدن به برنامه‌های منسجم، پروژه‌های عملیاتی و وظایف قابل‌اجرا قابل دستیابی نیست. تغییر نظام سیاسی، شاید پیچیده تر از باقی پروژهها، از این اصل مستثنا نیست.

برنامه‌ها نمایانگر اهداف استراتژیک‌اند؛ مانند «بازسازی اعتماد عمومی»، «ایجاد ساختار جایگزین اجرایی»، یا «توانمندسازی جامعه مدنی در داخل کشور». هر برنامه، باید به مجموعه‌ای از پروژه‌های مشخص بخش بندی شود، پروژه‌هایی که مأموریت، بازه‌ زمانی، منابع موردنیاز، و خروجی قابل ارزیابی دارند. به‌عنوان مثال، برنامه «توانمندسازی کنشگران داخلی» می‌تواند پروژه‌هایی مانند «آموزش امنیت دیجیتال»، «ایجاد شبکه‌های محلی حمایتی»، «راه‌اندازی پلتفرم ارتباطی امن» و «صندوق حمایت مالی» را در بر گیرد. هر یک از این پروژه‌ها نیز باید به وظایف خرد، عملیاتی و زمان‌دار تقسیم شود تا قابل اجرا و سنجش‌پذیر شوند. از نظر من یکی از برنامه‌های کلیدی، بازسازی اعتماد عمومی است، اعتمادی که در اثر وعده‌های بی‌عمل، عملکرد مبهم نیروهای سیاسی، و تجربه‌های تلخ تاریخی تضعیف شده است. این اعتماد را نمی‌توان با گفتار بازگرداند، بلکه نیازمند اقداماتی مستند، قابل گزارش و قابل لمس برای مردم است: از طراحی کمپین‌های امیدآفرین مبتنی بر واقعیت، تا انتشار گزارش‌های عملکرد شفاف درباره اقدامات و نتایج گروه‌های اپوزیسیون. برنامه‌ مهم دیگر نبرد با دستگاه تبلیغاتی نظام ولایی حاکم است. تجربه‌هایی مانند شبکه‌سازی رسانه‌ای در لهستان دوران حکومت کمونیستی یا کارزارهای ویرانگر روایی در اوکراین و ایران امروز، اهمیت این میدان را به‌روشنی نشان می‌دهد.

ساختار پروژه‌محور این امکان را می‌دهد که نیروهای متخصص، از حقوق‌دان و اقتصاددان گرفته تا کنشگران مدنی و دیپلمات‌های سابق، در قالب شوراها یا گروه‌های مشورتی، مدل‌هایی واقع‌گرایانه، مرحله‌بندی‌شده و قابل انطباق برای رفراندم نظام آینده، مجلس موسسان، دولت موقت، دستگاه قضایی، نهادهای نظارتی و حتی امنیتی طراحی و عرضه کنند.

پروژه‌محوری، فقط تکنیک اجرایی نیست؛ ترجمه عملی نگاه دموکراتیک و آینده‌محور به تغییر نظام است. نگاهی که برای هر چالش، برنامه‌ای دارد؛ برای هر برنامه، پروژه‌ای؛ و برای هر پروژه، گامی مشخص و قابل انجام.  

آیا برای چنین نگاهی آماده هستیم؟

پیش کشیدن ایده‌ای مانند «تغییر نظام از مسیر یک ابرپروژه سیاسی» تنها در صورتی معنا دارد که امکان شدن آن در میدان واقعی بررسی شود. آیا جامعه سیاسی ایران، در داخل و خارج، ظرفیت‌ لازم برای پذیرش، طراحی و اجرای این نوع نگاه را دارد؟ پاسخ به این پرسش، نه یک بله بزرگ است و نه یک نه ناامید کننده؛ بلکه در گرو شناختی دقیق از فرصت‌ها و موانع موجود است.

در سوی فرصت‌ها، نخست باید به ظرفیت‌های فنی و دانشی در جامعه ایرانیان داخل و خارج از میهن اشاره کرد. هزاران ایرانی با تجربه‌های ارزشمند در حوزه‌های مدیریت پروژه، دانشهای محیطزیستی، حقوق بین‌الملل، امنیت سایبری، علوم اجتماعی، اقتصاد سیاسی، برنامه‌ریزی شهری، رسانه، آموزش و دیپلماسی، در خارج از کشور زندگی میکنند. این ظرفیت انسانی، اگر در چهارچوب پروژه‌های واقعی و ساختارمند سازماندهی شود، می‌تواند نیروی محرکه‌ی کم‌نظیری برای طراحی و پیشبرد برنامه‌های گذار باشد.

آنچه در گذشته به دهه‌ها سازماندهی مخفیانه نیاز داشت، امروز می‌تواند با ابزارهای امن و فناوری‌های باز و غیرمتمرکز، در زمانی کوتاه‌تر و با شفافیت بیشتر طراحی و اجرا شود. نسل جدید کنشگران ایرانی نیز، اگرچه پراکنده‌اند، اما با زبان جهان امروز، فناوری، رسانه و مفاهیم مشارکت جمعی آشناترند و این می‌تواند پایه‌ای برای شکل‌گیری تیم‌های پروژه‌محور باشد.

تجربه‌ی شورش ها و جنبش‌های مدنی در بیست سال گذشته، از جنبش سبز و دی‌ماه ۹۶ تا زن‌زندگی‌آزادی، نشان داده است که ظرفیت اجتماعی برای مشارکت در حرکت‌های هدفمند و فازبندی‌شده وجود دارد؛ به‌شرط آن‌که مردم حس کنند کاری واقعی و قابل‌پیشرفت در جریان است. برخلاف تصور رایج، جامعه ایران در برابر ساختارگرایی کور و حرکات برنامهریزینشده واکنش منفی نشان می‌دهد، اما اگر ساختار با شفافیت، کارآمدی و مشارکت همراه شود، ممکن است حمایت شود.

مسیر البته هموار نیست. نخستین مانع، پراکندگی و بی‌اعتمادی مزمن میان نیروهای مخالف است. این بی‌اعتمادی، که ریشه در تجربه‌های تاریخی، رقابت‌های شخصی، یا اختلاف‌های ایدئولوژیک دارد، مانع بزرگی بر سر هر نوع همکاری معنادار است حتی در قالب پروژه‌هایی که می‌توانند به‌صورت مستقل اما هماهنگ اجرا شوند. در نوشته پیشین به نام “قطب‌نما به جای پرچم، پیشنهاد نقشه راهی فازبندی‌ شده وقتی اتحاد شدنی نیست” به راهکاری برای گذر از این چالش پرداختم.

مانع دوم، ضعف در فرهنگ برنامه‌ریزی و اقدام جمعی است. بسیاری از نیروهای سیاسی ایرانی، چه در داخل و چه در خارج، به اقدام فوری و واکنشی عادت دارند؛ به سخنرانی و موضع‌گیری، نه به مدیریت پروژه و پیگیری جزئیات. در نبود تجربه‌ی واقعی از کار تیمی هدفمند و نتیجه‌محور، اجرای پروژه‌های سیاسی می‌تواند دچار تأخیر، فرسایش و بی‌سرانجامی شود.

و در نهایت، باید به فقر منابع مالی و زیرساختی نیز اشاره کرد. برخلاف برخی جنبش‌های جهانی که از حمایت رسمی یا غیررسمی دولت‌ها، نهادهای بین‌المللی یا نهادهای خیریه برخوردارند، نیروهای اپوزیسیون ایرانی با کمبود شدید منابع مواجه‌اند و همین مسأله، اجرای پروژه‌های ساختاری را دشوار می‌کند—مگر آن‌که از ابتدا، پروژه‌ها به‌گونه‌ای طراحی شوند که در مقیاس کوچک، اما مؤثر قابل اجرا باشند.

به‌رغم این موانع، نقطۀ قوت نگاه پروژه‌محور این است که نیازمند اجماع ایدئولوژیک یا اتحاد سیاسی نیست؛ بلکه همانطور که در نوشته پیشین اشاره شد، کافی‌ست نیروهای مختلف، هر کدام در حوزه‌ای مشخص و با هدفی روشن، وارد عمل شوند. این نگاه می‌تواند به‌جای «اتحاد بزرگ»، به‌دنبال هم‌افزایی پروژه‌ای باشد؛ به‌جای یک «رهبر واحد»، بر «مدیران پروژه» و تیم‌های چندرشته‌ای تکیه کند؛ و به‌جای انتظار برای «لحظه سقوط»، از امروز ساختن را آغاز کند.

 

دعوت به تغییر نگاه

گذار سیاسی در ایران، اگر قرار است نه به تکرار گذشته بیانجامد و نه به بی‌سرانجامی، نیازمند تغییر در شیوه نگاه ماست؛ تغییری که از انتزاع به طراحی، از شعار به عمل، و از واکنش به ابتکار عبور کند. ما نیازمند نگاهی هستیم که گذار را نه یک رویداد تاریخی ناگهانی، نه یک معجزه سیاسی، بلکه یک پروژه ملی ببیند، طرحی پیچیده، چندمرحله‌ای، پرچالش اما شدنی که گرچه با کنشگران آغاز می‌شود، مردم را به تدریج درگیر و از تماشاچی به کنشگر تبدیل میکند.

این نگاه، به‌جای آنکه منتظر ظهور رهبر کاریزماتیک، اتحاد بزرگ یا فروپاشی ناگهانی نظام بماند، از امروز ساختن را آغاز می‌کند؛ با تکیه بر منابع واقعی، توانایی‌های موجود، و طراحی پروژه‌هایی که هر کدام گامی‌اند به‌سوی آینده‌ای بهتر. چنین نگاهی نه تنها کاراتر است، بلکه مردمسالارانه‌تر نیز هست؛ چون به جای تمرکز قدرت، بر تقسیم مسئولیت تأکید دارد، و به‌جای انتظار برای نجات از بالا، بر اقدام از پایین استوار است.

اگر این دیدگاه پذیرفته شود، گام بعدی طبیعی آن است که هسته‌های کوچک اما مؤثرِ “مدیران پروژه‌های گذار” شکل گیرند، گروه‌هایی کوچک از افراد متخصص، دغدغه‌مند و منظم که بتوانند هر یک بخشی از این ابرپروژه را به دوش بکشند. این هسته‌ها می‌توانند مستقل از یکدیگر اما هماهنگ، در حوزه‌هایی چون آموزش مدنی، رسانه جایگزین، تدوین ساختارهای پیشنهادی، لابی‌گری بین‌المللی، یا تقویت نافرمانی مدنی فعال شوند و با گزارش عملکرد شفاف، اعتماد و همراهی مردم را جلب کنند.

ساختار پروژه‌محور این امکان را فراهم می‌کند که پیش از رسیدن به مقصد، شیوه‌ای تازه برای حرکت بسازیم؛ شیوه‌ای که در آن، اقدام‌محوری، مشارکت‌پذیری، و شفافیت، جایگزین انتظار، انفعال و بی‌برنامگی شود. به‌جای آن‌که از خود بپرسیم “چه کسی رهبر است؟”، “کی اتفاق می‌افتد؟”، یا “چرا کسی کاری نمی‌کند؟”، شاید وقت آن رسیده باشد که از خود بپرسیم: من کدام پروژه را می‌توانم آغاز کنم؟

 

امیر ابوالحسنی

مرداد ۱۴۰۴

 

فهرست منابع

Brinton, C. (1965). *The Anatomy of Revolution*. Vintage Books.

Carothers, T. (2002). *The End of the Transition Paradigm*. Journal of Democracy, 13(1), 5–۲۱.

Diamond, L. (1999). *Developing Democracy: Toward Consolidation*. Johns Hopkins University Press.

Flyvbjerg, B., Bruzelius, N., & Rothengatter, W. (2017). *Megaprojects and Risk: An Anatomy of Ambition*. Cambridge University Press.

Linz, J. J., & Stepan, A. (1996). *Problems of Democratic Transition and Consolidation: Southern Europe, South America, and Post-Communist Europe*. Johns Hopkins University Press.

O’Donnell, G., & Schmitter, P. C. (1986). *Transitions from Authoritarian Rule: Tentative Conclusions about Uncertain Democracies*. Johns Hopkins University Press.

Oberthür, S., & Kaan, C. (2011). *Theoretical Perspectives on Transition Management*. In European Journal of Sustainable Development, 1(2), 111–۱۲۴.

Sharp, G. (1993). *From Dictatorship to Democracy: A Conceptual Framework for Liberation*. The Albert Einstein Institution.


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.