فروغ در ظهر ۸ دی ماه در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانیتبار به دنیا آمد.
فروغ فرزند چهارم توران وزیریتبار و محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او میتوان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.
ساعت ۱۰ شب است همه خوابیده اند و من تنهای تنها توی اتاقم نشسته ام و به تو فکر می کنم اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید .در من نیرویی هست.نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می کنم و می بینم که در این زندان پایبند شده ام .من اگر تلاش می کنم برای این که از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمین های دیگر جالب و قابل توجه است نه ! من معتقدم که زیر آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل
داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد. نامه های فروغ فرخزاد با پرویز شاپور
فروغ در کنار پدر و مادر و خواهر و برادر
تقلب کردن دورۀ مدرسه، عاشق شدن دوره جوونی، عروسی کردن، ازاین جور چیزا دیگه. اما اگه منظور از این شرح حال توضیح دادن یه مشت مسائلیه که به کار آدم مربوط می شه، خب، در مورد من می شه شعر، خب پس باید بگم که برای من هنوز موقعش نرسیده، چون من شعر رو به صورت جدی تازه شروع کردم.
مصاحبه با ایرج گرگین
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی صِید نخواهد کرد .
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر میکردند
فروغ فرخزاد و برادرش فریدون فرخزاد

به هر حال شعر امروز ما یک شعری باید باشه که خصوصیات این دوره رو داشته باشه و درعین حال سازندۀ این شعر باید یک آدمی باشه که به یک حدی از تجربه و هوشیاری برسه که به محتوی شعرش ارزشی بده که بتونه در حد کارهایی که توی دنیا عرضه می شه میون اونها خودشو جا بده، اگه غیر از این باشه خب، همین چیزایی می شه که همه می گن دیگه. یکی از خصوصیات شعر امروز ما که واقعا ارزش داره اینه که به اصطلاح به جوهر شعری نزدیک شده. خودشو رها کرده از بارِ بسیاری از مسائلی که اصلا ارتباطی به شعر نداشت. اینه که شعر کارش این نیست که نصیحت بکنه، نمی دونم… رهبری بکنه، هدایت بکنه، نمی دونم در مدح کسی باشه. به هر حال به اون هسته و جوهر شعر نزدیک شده. از حالت کلی گویی در آمده. مصاحبه ایرج گرگین با فروغ فرخزاد
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسراپای تو لب می سودم

“برای من کلمات خیلی مهم هستند. هر کلمه ای روحیه خواص خودش را دارد… و البته لازم نیست که حتما عین کلمه را در گذشته بکار برده باشند. به من چه که تابه حال هیچ شاعر فارسی زبان مثلا کلمه ((انفجار)) را در شعرش نیاورده است. من از صبح تا شب به هرطرفی که نگاه می کنم، می بینم چیزی دارد منفجر می شود و وقتی می خواهم شعر بگویم دیگر به خودم نمی توانم خیانت بکنم. اگر دید ما دید امروزی باشد، زبان هم کلمات خودش را پیدا می کند و هماهنگی در این کلمات را وقتی زبان ساخته و یک دست و صمیمی شد وزن خودش را با خودش می اورد و به زبان های متداول تحمیل می کند. من جمله را با ساده ترین شکلی در مغزم می سازم و به روی کاغذ می اورم و وزن مثل نخی است که از میان این کلمات رد شده، بی انکه دیده شود و فقط انها را حفظ می کند و نمی گذارد بیفتند. اگر کلمه ی انفجار در وزن نمی گنجد و مثلا ایجاد سکته می کند بسیار خوب، این سکته مثل گرهی است در این نخ. با گره های دیگر میشود اصل ((گره)) را هم وارد وزن کرد. از مجمموع گره یک جور هم شکلی و هماهنگی به وجود می آید.” فروغ فرخزاد
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
من می خواهم زندگی ام بگذرد .من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای این که زندگی را دوست دارم .پرویز حرف های من نباید تو را ناراحت کند .امشب خیلی دیوانه هستم .مدت زیادی گریه کردم .نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم .تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند .مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم .پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم کاش می توانستم مثل ادم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم .کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند .کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند …آخ تو نمی دانی من چقدر بدبخت هستم .من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم. من خیلی تنها هستم
“شعر برای من عبارت از زندگی کردن کلمه ها در درون ادمی است و بازنوشتن این کلمه ها به صورت زنده و جاندار در روی کاغذ.بنابراین از هرنع سکته یا توقف که باعث بی جان شدن کلمه ها بشود باید خودداری کرد. یک وقت شما می بینیند همین طور که با خودتان هستید کلمات مثل مورچه ها که یک روز افتابی از سوراخ بیرون می ایند به دنبال هم و با یک نظم منطقی ردیف می شوند. این نظم کلمه ها اگر بنتواند در همان لحظه بیان کنده مفهوم ذهنی شما هم باشد بدون تردید شعر خواهد شد. من حالا اینطور شعر میگویم، دیگر مدتهاست که دنبال کلمه نمی گردم، بلکه منتظر می شوم کلمه جای خودش را پیدا کند، به وجود بیاید، ان وقت من او را به یک نظم دعوت می کنم. فروغ فرخزاد
“به نظر من حالا دیگر دوره ی قربانی کردن مفاهیم به خاطر احترام گذاشتن به وزن گذشته است. وزن باید باشد، من به این قضیه معتقدم. دزر شعر فارسی وزن هایی هست که شدت و ضربه های کمتری دارند و به اهنگ گفتگو نزدیک ترند، همان ها را میشود گرفت و گسترش داد. وزن باید از نو ساخته شود و چیزی که وزن را می سازد باید اداره کننده وزن باشد(برعکس گذشته)زبان است،حس زبان، غریزه کلمات و اهنگ بیان طبیعی انها. من نمیتوانم در این مورد قضایا را فرمول وار توضیح بدهم به خاطر این که مساله وزن یک مساله ریاضی و منطقی نیست(هر چند که می گویند هست) برای من حسی است. گوشم باید ان را بپذیرد. وقتی از من می پرسید درل زمینه زبان و وزن به چه امکان هایی رسیدم من فقط می توانم بگویم به صمیمیت وسادگی. نمی شود این قضیه را با شکل های هندسی ترسیم کرد.باید واقعی ترین و قابل لمس ترین کلمات را انتخاب کرد،حتی اگر شاعرانه نباشد. باید قالب را در این کلمات ریخت نه کلمات را در قالب. زیادی های وزن را باید چید ودور انداخت. خراب میشود؟بشود!”
میتوان یک عمر زانو زد
با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد
میتوان در گور مجهولی خدا را دید
میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
میتوان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش
دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
میتوان چون آب در گودال خود خشکید
کاش میمردم و دوباره زنده میشدم و میدیدم که دنیا شکل دیگریست
دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خسّتِ همیشگی خود را فراموش کرده اند
و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است
فروغ فرخ زاد
لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز
پیکر خود را به آب چشمه بشویم
وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش
تا غم دل را بگوش چشمه بگویم
آب خنک بود و موجهای درخشان
ناله کنان گرد من به شوق خزیدند
گویی با دست های نرم و بلورین
جان و تنم را بسوی خویش کشیدند
بادی از آن دورها وزید و شتابان
دامنی از گل بروی گیسوی من ریخت
عطر دلاویز و تند پونه وحشی
از نفس باد در مشام من آویخت
چشم فروبستم و خموش و سبکروح
تا به علف های ترم و تازه فشردم
همچو زنی که غنوده در بر معشوق
یکسره خود را به دست چشمه سپردم
روی دو ساقم لبان مرتعش آب
بوسه زن و بی قرار تشنه و تب دار
ناگه در هم خزیداضی و سرمست
جسم من و روح چشمه سار گنه کار
بنظر میرسد که فیلم شما در باره جذام و جذامیهاست. اما شما قصد بیان موضوع و مفهومی عمیق تر از مسئله جذام داشته اید.
ج: بله این طبیعی است که اگر من فقط میخواستم یک فیلمی راجع به جذام درست کنم خب یک فیلم محدود به مسئله جذام و جذام خانه میشد.یک فیلم جدی میشد.ولی این محل برای من یک نمونه ای بود.یک الگویی بود از یک چیز کوچک و فشرده شده ای از یک دنیای وسیعتر با تمام بیماریها.ناراحتیها و گرفتاریهایی که در آن وجود دارد.و من وقتی که میخواستم این فیلم را بسازم سعی کردم که به این محیط با یک چنین دیدی نگاه کنم .
منبع: شناخت نامه فروغ : شهناز مرادی کوچی- نشر قطره
از چپ به راست فریدون مشیری، فروغ فرخزاد، سایه ، نادر نادر پور ، محمد قاضی، لعبت والا، سیمین بهبهانی، منصوره نادر بور (خواهر نادر پور)

کاش از شاخه سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا می دیدی
یرناردو برتولوچی: چه رابطه ای میان روشنفکران ایرانی با مکتبهای ادبی و همچنین با مردمشان وجود دارد؟
ج:اصولا رابطه میان افراد یک جامعه موقعی میتواند ایجاد شود یک رابطه معنوی که یک مقدار ایده آل های معنوی -ایده ال های مشترک معنوی توی جامعه وجود داشته باشد.و در جامعه ما فعلا یک چنین حالتی اصلا نمیتواند وجود داشته باشد.برای اینکه ما در یک دوره تحول زندگی میکنیم دوره ای که مقدار زیادی از مسائل اخلاقی تمامیه مفاهیم اخلاقی-هر چیزی که به اصطلاح پیش از این سازنده جامعه سازنده روحیات جامعه ما بوده است اینها همه به هم ریخته اند و حالا چیزهای مختلفی جای انها را گرفته اند.حتی در میان روشنفکران ما هم هنوز رابطه ای شکل نگرفته است.بخاطر اینکه گفتم که آن چیزی که میتواند این رابطه را ایجاد کند و یک هماهنگی است در یک سلسله افکار -ایده ال ها-آرزوه-هدفها و خواستها که وقتی این هماهنگی وجود نداشته باشد طبیعی است که این رابطه هم نمیتواند بوجود بیاید.و بنابراین اصلا رابطه ای نیست.یک روشنفکر ایرانی تماشاچی جامعه اش است.جامعه ای که تقریبا بهش پشت کرده.روشنفکر آدمی است که در درجه اول یک فعالیتهایی میکند برای یک مقدار پیشرفتهای معنوی .به این آدمها بیشتر میشود گفت روشنفکر تا آدمهایی که یک سلسله فعالیتهای مثلا تکنیکی میکنند.مثلا فعالیتهای اقتصادی میکنند.فعالیت میکنند برای مثلا بالا رفتن یک سلسله ساختمان.بوجود آوردن یک سلسله کارخانه.بوجود آوردن یک سلسله چیزهایی که یک مقدار رفاه اقتصادی تو زندگی مردم ایجاد میکند.رو شنفکر به نظر من آدمی است که فکر میکند برای حل مسایل معنوی زندگی :ما گفتیم روشنفکر ایرانی پس مسئله محلی شد.مربوط میشود به ایران.من در باره آنجایی که دارم زندگی میکنم و راجع به آدمهایی که اطرافم هستم صحبت میکنم و این مسئله را قضاوت میکنم .
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه ی دریا و علف
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد
شعری از احمد شاملو در باره فروغ فرخزاد

امروز خودم را در آینه تماشا می کردم .حالا کم کم از قیافه خودم وحشت می کنم .آیا من همان فروغ هستم همان فروغی هستم که صبح تا شب مقابل آینه می ایستاد و خودش را هزار شکل درست می کرد و به همین دلخوش بود ؟ این چشم های مریض،این صورت شکسته و لاغر و این خط های نابهنگام زیر چشم ها و پیشانی مال من است ؟ …پرویز جانم استقامت کار آسانی نیست .ناامیدی مثل موریانه روح مرا گرد می کند ولی در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام …اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم .می خواهم بروم گم شوم .دلم می خواست یک نفر بود که من با اطمینان سرم را روی سینه اش می گذاشتم و زار زار گریه می کردم .یک نفر بود که مرا با محبت می بوسید .بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم را راضی نمی کند گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که به مذهب پناه بیاورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم .بلکه از این راه به آرامش برسم .اما خوب می دانم که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با نا امیدی به خاکستر ان خیره می شوم و به زن های خوشبختی فکر می کنم که توی خانه ی شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار می کنند …آرزوی من خوشبختی توست و دوستت دارم
نامه های فروغ به پرویز شاپور
فروغ و پرویز شاپور شوهرش
فروغ فرخزاد در کنار سفره هفت سین


































