خبرنامه گویا
همسطحسازی هنرمندان ناراضی با حامیان رژیم؛ تاکتیک ترس یا تحلیل؟
تازگی در یکی از بخشهای برنامهای که مجید واشقانی اجرای آن را برعهده داشت، او ادعایی مطرح کرد که شایان تأمل است: هر هنرمندی که در ایران کار میکند بهنوعی مورد تأیید حکومت است، از حکومت پول میگیرد و بنابراین «حکومتی» محسوب میشود؛ پس هنرمند اپوزیسیون داخل کشور وجود ندارد و هر ادعایی غیر از این «دروغ» است.
![]()
این استدلال، از جهاتی یادآور صحنهای در ماجراهای تام سایر است؛ جایی که «اینجون جو» پس از ارتکاب قتل، آن را به گردن «مَف پاتر» همدست مست و بیآزارش انداخت و به او القا کرد که هر دو مجرمند و اگر گیر بیفتند مجازات خواهند شد. منطقی که در آن صحنه عمل میکند، نه منطقی برای کشف حقیقت، بلکه تاکتیکی برای همپیمانسازی از طریق ایجاد هراس، تهدید و پاککردن مرز جرم است.
در حکومتهای تمامیتخواه نیز چنین الگویی بهگونهای ساختاری عمل میکند. یکی از روشهای دیرپای رژیمهای اقتدارگرا–از ایران تا شوروی سابق–گسترش بدنهی دولت، فربهسازی بوروکراسی و تبدیل بخش بزرگی از جامعه به کارمندان و وابستگان مالی حکومت است. این فرآیند، نهتنها امکان ادارهی فشل و کنترلشدهی جامعه را فراهم میکند، بلکه نقش مهمتری دارد: ایجاد لایهای گسترده از افراد ناراضی اما محافظهکار که به دلیل وابستگی اقتصادی، توان و شهامت کنش سیاسی مستقل را از دست میدهند.
با اینحال، رخدادهای ۱۴۰۱ در ایران نشان داد که این مدل همدستسازیِ عمومی رو به فرسایش است. در میان چهرههای شاخص سینما و تلویزیون–کسانی که سالها در تولیدات سفارشی حضور داشتند–تمایلی کمسابقه به فاصلهگیری از نهادهای حکومتی و پیوستن به صف معترضان دیده شد. بایکوت همکاری با صداوسیما و کنارهگیری از پروژههای دولتی، نشانههایی روشن از شکستن همان پیوندهای اجباری بود که حکومت بر آن بنا شده است.
از همینرو میتوان گفت استدلالی که واشقانی و همنظرانش تکرار میکنند، نه تحلیلی از واقعیت، بلکه نوعی بازی روانی از جنس همان الگوی «اینجون جو» است؛ تاکتیکی که هدف آن ایجاد احساس گناه مشترک و همسطحسازی میان کسانی است که صرفاً در ساختار کار کردهاند، با کسانی که آگاهانه بازوی تبلیغاتی حکومت بودهاند. این منطق میکوشد هنرمندان ناراضی اما همچنان شاغل در صداوسیما یا سینمای رسمی را در موقعیتی قرار دهد که گویی هرگونه فاصلهگیری، اعتراض یا انتخاب اخلاقی از اساس بیاعتبار است؛ چرا که «همه به یک اندازه مقصرند».
در حقیقت، نگرانی اصلی طراحان چنین روایتهایی چیزی جز بیم از ریزشهای بیشتر در بدنهی هنرمندان خاکستری نیست–هنرمندانی که نشان دادهاند در بزنگاههای تاریخی توان و تمایل پیوستن به جریان تغییر را دارند. با همسطحسازی آنها با هنرمندان ایدئولوژیک و رسمی حکومت، تلاش میشود پیام روشنی ارسال شود: خاموش بمانید، زیرا شما نیز در جرمی مشترک سهیماید. اما این روایت، همانقدر ساختگی است که منطق اینجون جو؛ و درست به همین دلیل است که تأکید بر آن، بیش از آنکه نشانهی «واقعیت» باشد، نشانهی ترس از فروپاشی آن سازوکار قدیمیِ همدستسازی است.