پارسا زندی
ای اقای رضا پهلوی،
فرزند تاریخ و میراث تاج و تخت،
سخن با تو از سر دشمنی نیست، که دشمنی این خاک را بس فرسوده است؛
و نه از سر کینه، که کینه، چراغ راه آزادی نبوده است.
این نامه از سر اندرز است؛ اندرز کسی که دل در گرو ایران دارد و چشم بر تجربههای تلخ تاریخ.
در آذرماه ۱۴۰۴، آنگاه که بازاریان تهران، از گرانی افسارگسیخته دلار و مردمی گرسنه، به صحنه آمدند، صدایی برخاست که نه از سیاستبازی، که از شکمهای تهی بود. این حرکت، دنباله همان موجهایی بود که در دو دهه اخیر پیدرپی برخاستند و سرانجام در جنبش «زن، زندگی، آزادی» به اوج رسید؛ جنبشی که نه رهبر خواست و نه مالک، بلکه کرامت انسان را فریاد زد.
چنین حرکتهایی، اگر به دست مردم بماند، راه خود را مییابد؛
اما اگر مصادره شود و زیر شعارهای تکمحور و انحصاری رود، به بیراهه میافتد.
ای فرزند تاریخ،
اگر میخواهی سهمی در همیاری این مردم ستمدیده داشته باشی،
راهش همراهی با مردم است، نه پیشدستی بر آنان؛
گوش سپردن است، نه سخن گفتن از فراز؛
و فروتنی است، نه شتاب در تصاحب نام جنبشها.
بسیاری از مردم ایران، با نگرانی مینگرند به هرگونه نزدیکی یا همصدایی با دولتهایی که در ذهن جمعی آنان، نه خیرخواه آزادی، که سوداگر بیثباتی، جنگ و حتی تجزیه ایران عزیز تلقی میشوند.
در این میان، نام اسرائیل ــ با توجه به زخمهای منطقه و سیاستهای آشکارش ــ برای بخش بزرگی از جامعه ایرانی، نه مایه اطمینان، که موجب بیم و بدگمانی است.
اگر نیتت خدمت است،
از هر سایهای که شائبه وابستگی به بیگانه میافکند، فاصله بگیر؛
که مردم ایران، پس از قرنها سلطه و دخالت،
آزادی را نه هدیه میخواهند و نه وامدار کسی میشوند.
و اگر در پسا جمهوری اسلامی، قصد ایفای نقشی سیاسی داری،
راه روشن و بیابهام است: رفراندوم.
نه نسب، نه نام، نه خاطره تاریخی،
بلکه رأی آزاد مردم، پاسخ همه پرسشهاست.
آنکه به رأی مردم تن دهد،
از آزمون تاریخ نمیهراسد.
سعدی بزرگ، که سخنش هنوز میزان خرد است، میگوید:
«ملک آنِ کسی است که دلها با اوست، نه آنکه نامش بر زبانهاست.»
پس ای رضا جان پهلوی،
اگر دل در گرو ایران داری،
با مردم بمان، نه بر مردم؛
به داوری ملت تن بسپار،
و بگذار آینده این سرزمین،
نه در هیاهو و انحصار،
که در خرد جمعی، آزادی و انتخاب آزادانه رقم بخورد.
با احترام
و با امید به آنکه این بار،
تاریخ نه تکرار شود،
که تصحیح گردد.
پارسا زندی (مشاور حقوقی)