چرا علی خامنه‌ای به «تله» افتاد؟

پنجشنبه, 23ام بهمن, 1404
اندازه قلم متن

احمد علوی

علی خامنه‌ای در واکنش به خیزش ملی دی‌ ۱۴۰۴، با الگوی همیشگی فرافکنی عمل کرد: ابتدا معترضان را به دو دسته «معترض به‌جا» و «اغتشاشگر» تقسیم کرد و گفت «با معترض حرف می‌زنیم اما اغتشاشگر را باید سر جای خود نشاند» (۱۳ دی)، سپس همه چیز را به «فتنه آمریکایی-صهیونی» نسبت داد، ترامپ را «مجرم اصلی» خواند که هدفش «بلعیدن ایران» بود، مدعی شد عوامل خارجی (آمریکا و اسرائیل) معترضان را آموزش داده و مسلح کرده‌اند، و برای نخستین بار اذعان کرد «چندین هزار نفر» کشته شده‌اند اما مسئولیت را کاملاً به دشمن خارجی انداخت (سخنرانی ۲۷ دی). در ۱۲ بهمن هم آن را «کودتایی با خشونت داعشی» توصیف کرد که «سرکوب شد» و مخالفان را به اغراق در آمار متهم نمود؛ این رویکرد، ریشه‌های داخلی اعتراض (فقر، خشم انباشته و مطالبات رفاه و آزادی) را انکار و سرکوب خونین را توجیه کرد. چنین رویکردی البته دور از انتظار نبود، چون رهبر رژیم ولایی طی سالهایی که زمام رژیم ولایی را در اختیار داشته است از همین سنت پیروی کرده است.

۱. چارچوب نظری: مهندسی واقعیت و وابستگی به مسیر

مفهوم «مهندسی واقعیت» به بازتعریف سازمان‌یافته واقعیت اجتماعی از طریق گفتمان رسمی اطلاق می‌شود؛ فرآیندی که در آن رهبر ولایی تعیین می‌کند چه چیزی باید به‌عنوان حقیقت پذیرفته شود (Foucault, 1980). در این چارچوب، بحران‌های اقتصادی، اجتماعی یا سیاسی نه انکار، بلکه بازنام‌گذاری می‌شوند و تصویری وارونه از آنچه شهروندان تجربه می کنند به دستگاه پروپاگاندای ولایی سپرده میشود. نظریه وابستگی به مسیر (Pierson, 2000) نشان می‌دهد که تصمیم‌های اولیه نهادی، با ایجاد زیانهای انباشته و افزایشی و هزینه‌های خروج، مسیرهایی را تثبیت می‌کنند که تغییر آن‌ها به‌مرور دشوارتر می‌شود. ترکیب این دو چارچوب امکان فهم چرایی ناتوانی ساختاری رژیم در عقب‌نشینی از برخی سیاست‌ها، به‌ویژه سیاست هسته‌ای، را فراهم می‌کند و آنرا دچار قفل شدگی (Locked-in Authoritarianism) و بن بست می نماید.

۲. «تهاجم فرهنگی»: امنیتی‌سازی شکاف اجتماعی

در دهه ۱۳۷۰، علی خامنه ایی مفهوم «تهاجم فرهنگی» به‌عنوان پاسخ گفتمانی به شکاف دولت-جامعه و تغییرات نسلی اختراع کرد. نارضایتی فرهنگی و مطالبات آزادی‌خواهانه به «حمله سازمان‌یافته غرب» نسبت داده شد. این مفهوم کارکردی دوگانه داشت: نخست، بحران مشروعیت را به تهدید امنیتی تبدیل کرد؛ دوم، کنترل فرهنگی و سانسور را به ضرورتی دائمی بدل ساخت. در دهه‌های بعد، این چارچوب به «جنگ نرم»، «جنگ ترکیبی» و «جنگ شناختی» ارتقا یافت. این تحول نشان‌دهنده نهادینه‌شدن منطق امنیتی در حوزه فرهنگ و ادراک عمومی است.

۳. قتل‌های زنجیره‌ای: حذف فیزیکی و انکار ساختاری

قتل‌های زنجیره‌ای دهه ۱۳۷۰ نمونه‌ای از پیوند حذف فیزیکی با مهندسی گفتمانی است. واکنش اولیه رسمی، خارجی‌سازی بحران و نسبت دادن آن به «دشمن» بود. سپس با پذیرش محدود نقش «عناصر خودسر»، مسئولیت ساختاری انکار شد. در چارچوب وابستگی به مسیر، این رویدادها هزینه بازگشت به فضای باز سیاسی را افزایش دادند. هرگونه پذیرش مسئولیت ساختاری، روایت «حفظ نظام» را مخدوش می‌کرد. بنابراین، مسیر اقتدارگرایی تثبیت شد.

۴. بحران هسته‌ای: قفل‌شدگی راهبردی و هزینه‌های خروج

۴-۱. تصمیم اولیه و شکل‌گیری روایت «مقاومت»

پس از پایان جنگ ایران و عراق، برنامه هسته‌ای به‌عنوان نماد پیشرفت ملی، ابزار بازدارندگی و مؤلفه‌ای از استقلال ایدئولوژیک بازتعریف شد. در دهه ۱۳۸۰، این برنامه در گفتمان رسمی به «حق مسلم» و نماد مقاومت در برابر سلطه غرب تبدیل گردید.

این بازتعریف، سیاست هسته‌ای را از یک انتخاب راهبردی قابل مذاکره به بخشی از هویت سیاسی نظام بدل کرد. بدین‌ترتیب، هر عقب‌نشینی بالقوه به‌مثابه عدول از استقلال و تسلیم در برابر دشمن توصیف شد.

۴-۲. بازده‌های افزایشی و تشدید هزینه‌های خروج

تحریم‌های بین‌المللی، انزوای اقتصادی و فشارهای دیپلماتیک، به‌جای بازنگری بنیادین در مسیر، در چارچوب مهندسی واقعیت به «جنگ اقتصادی دشمن» نسبت داده شدند. این روایت، مسئولیت پیامدهای اقتصادی را از سیاست‌گذاری داخلی جدا کرد. در چارچوب وابستگی به مسیر، هر مرحله از پیشرفت برنامه هسته‌ای، هزینه عقب‌نشینی را افزایش داد. سرمایه‌گذاری مالی، نهادی و نمادین بر این پروژه چنان گسترده شد که خروج از آن مستلزم پذیرش خطای تاریخی و فروپاشی روایت «مقاومت فعال» بود. تجربه توافق برجام (۲۰۱۵) نیز این منطق را نشان داد: پذیرش محدودیت‌ها با مقاومت شدید گفتمانی در داخل مواجه شد و هرگونه عقب‌نشینی بیشتر به تهدیدی علیه انسجام هسته سخت قدرت تبدیل گردید. بنابراین، سیاست هسته‌ای از یک پرونده فنی به مسئله‌ای هویتی و وجودی بدل شد.

۴-۳. بحران هسته‌ای و تله راهبردی

در این وضعیت، رژیم با یک معمای دوگانه روبه‌روست:

ادامه مسیر، فشار اقتصادی و انزوای بیشتر را در پی دارد؛

عقب‌نشینی بنیادین، فروپاشی روایت مشروعیت‌بخش مقاومت را به دنبال دارد.

این همان وضعیت «قفل‌شدگی راهبردی» است؛ جایی که هزینه‌های تغییر به‌قدری بالا رفته‌اند که حتی در صورت ناکارآمدی آشکار، مسیر ادامه می‌یابد.

۵. از ۱۳۸۸ تا دی ۱۴۰۴: انباشت بحران و تشدید مهندسی واقعیت

جنبش سبز ۱۳۸۸، اعتراضات ۱۳۹۸، خیزش ۱۴۰۱ و نهایتاً دی ۱۴۰۴، همگی در چارچوب «پروژه دشمن» بازتعریف شدند. در دی ۱۴۰۴، حتی اذعان به کشته‌شدن گسترده شهروندان نیز با انتقال مسئولیت به «طراحی خارجی» همراه بود. در این مرحله، رژیم نه‌تنها در سطح داخلی، بلکه در سطح راهبردی نیز قفل شده است: بحران مشروعیت در داخل و بحران هسته‌ای در خارج، هر دو نیازمند بازنگری بنیادین‌اند؛ اما بازنگری، تهدیدی برای انسجام روایت رسمی تلقی می‌شود.

۶. جمع‌بندی: اقتدارگرایی قفل‌شده و منطق تله

مفهوم «تهاجم فرهنگی»، تجربه قتل‌های زنجیره‌ای و بحران هسته‌ای سه جلوه متفاوت از یک منطق واحد‌اند: امنیتی‌سازی بحران‌های درونی و افزایش هزینه عقب‌نشینی. مهندسی واقعیت، ادراک عمومی را مدیریت می‌کند؛ وابستگی به مسیر، امکان تغییر را محدود می‌سازد. نتیجه، شکل‌گیری «اقتدارگرایی قفل‌شده» است: نظمی که بقای خود را در تداوم مقاومت گفتمانی و سرکوب نهادی می‌بیند، اما همین تداوم، شکاف میان روایت رسمی و تجربه زیسته جامعه را تعمیق می‌کند. از این منظر، «تله» خامنه‌ای نه صرفاً محصول فشار خارجی یا تحولات مقطعی، بلکه پیامد انباشت تصمیم‌های نهادی و راهبردی سه دهه گذشته است؛ تصمیم‌هایی که اصلاح را پرهزینه و عقب‌نشینی را تهدیدی وجودی ساخته‌اند.

از: گویا 


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.