
چهل و هفت سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، نوعی تضاد در روابط منطقهای با تهران دیده میشود. کشورهای عربی که در گذشته دشمنی شدیدی با ایران داشتند و درگیریهای مستقیم و غیرمستقیم با آن را تجربه کردهاند، امروز با نگرانی شدید نسبت به احتمال وقوع جنگ علیه ایران نگاه میکنند.
انقلاب سال ۱۳۵۷ خورشیدی فصل تازهای در روابط ایران با جهان عرب گشود، فصلی که تنها به اختلافات سیاسی محدود نمیشد، بلکه صحنه امنیتی، سیاسی و طایفهای منطقه را از نو شکل داد، تا اینکه امروزه، احتمال جنگ علیه ایران بار دیگر بر خاورمیانه سایه افکنده و اعراب از پیامدهای آن با نگرانی گسترده سخن میگویند.
ایران دوران شاه؛ کشوری شیعه بدون مشکل طایفهای
ایران تا پیش از سال ۱۳۵۷ خورشیدی، در جهان عرب بهعنوان تهدیدی ایدئولوژیک یا طایفهای تلقی نمیشد. با وجود آنکه نظام شاه در کشوری با اکثریت شیعه حاکم بود، این واقعیت هرگز منبع نگرانی برای کشورهای عربی به شمار نمیرفت و بخشی از گفتمان سیاسی یا رسانهای نبود. بلکه روابط بر پایه منطق دولت، منافع و موازنههای منطقهای اداره میشد، نه بر اساس هویت یا عقیده.
در آن دوره، ایرانِ دوران شاه متحدی نزدیک برای ایالات متحده بود و در چارچوب راهبرد آمریکا در حفاظت از مسیرهای نفتی و مهار نفوذ اتحاد جماهیر شوروی، نقش «پلیس خلیج فارس» را ایفا میکرد.
این نقش، با وجود برخی ملاحظات سیاسی در میان پایتختهای عربی، تهدیدی مستقیم برای ثبات نظامهای عربی یا پروژهای برای فروپاشی جوامع آنها از درون تلقی نمیشد.حتی در شدیدترین مقاطع تنش با عراق، منازعه بین تهران و بغداد از این فراتر نرفت. اختلافات مرزی طولانی میان دو کشور سرانجام با امضای توافق الجزایر در سال ۱۹۷۵ میلادی پایان یافت و صدام حسین شخصا در جایگاه معاون رئیس جمهوری وقت عراق آن را امضا کرد.
روابط ایرانِ دوران شاه با اسرائیل نیز علنی و رسمی بود و در قالب حضور سفارت اسرائیل در تهران و تبادل نمایندگیهای دیپلماتیک نمود پیدا میکرد. این روابط نیز در چارچوب صفبندیهای منطقهای آن دوره قابل درک بود. با وجود حساسیت عربی نسبت به این رابطه، این موضوع هرگز به محور رویارویی مستقیم با کشورهای عربی تبدیل نشد و سبب بروز تقابل عربی–ایرانی نگردید.
پیروزی انقلاب و پایان نقش سنتی ایران در معادلات منطقهای
پیروزی انقلاب اسلامی و سرنگونی نظام شاه به معنای پایان نقش منطقهای سنتی ایران نیز بود. بازگشت روحالله خمینی به تهران در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ خورشیدی آغازگر مرحلهای از گسست با ایالات متحده و خروج آشکار از جایگاه «پلیس خلیج فارس» به سمت موقعیت یک دولت انقلابیِ مخالف نظم منطقهای حاکم بود.
از نخستین روزهای پس از انقلاب، ایران خود را دولتی با یک پروژه سیاسی و ایدئولوژیک فراملی معرفی کرد؛ پروژهای که بر «حمایت از مستضعفان» تاکید داشت و ایده صدور انقلاب را مطرح میکرد. این تغییر رویکرد در نگاه بسیاری از کشورهای عربی صرفا یک چرخش در سیاست خارجی نبود، بلکه تهدیدی مستقیم برای ثبات نظامهای سیاسی موجود در منطقه تلقی شد.
ایران در دوره خمینی و مسئله فلسطین
یکی از برجستهترین جلوههای این تحول، موضع ایران در قبال اسرائیل بود. تنها چند روز پس از پیروزی انقلاب، سفارت اسرائیل در تهران بسته شد و به سازمان آزادیبخش فلسطین تحویل داده شد تا به سفارت فلسطین تبدیل شود و یاسر عرفات در تهران مورد استقبال قرار گرفت. با این تصمیم، ایران از کشوری که روابط دیپلماتیک کامل با اسرائیل داشت، به دولتی تبدیل شد که دشمنی آشکار با آن را اعلام میکرد و مسئله فلسطین را در مرکز گفتمان سیاسی خود قرار میداد.
این تحول، به ایران محبوبیت گستردهای در افکار عمومی جهان عرب بخشید، اما در مقابل، نگرانی نظامهای عربی را عمیقتر کرد. این کشورها معتقد بودند که از این پس، رویارویی با اسرائیل نه بر اساس محاسبات متعارف سیاسی، بلکه در قالب رویکردی انقلابی و با محوریت ایران دنبال میشود.
نگرانی از «صدور انقلاب»
در سالهای اولیه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، نگرانی از «صدور انقلاب» بهتدریج در جهان عرب شکل گرفت. این هراس نه بهطور مستقیم از مذهب، بلکه از احتمال سرایت الگوی سرنگونی حکومتها ناشی میشد. با بالا گرفتن لحن و گفتمان انقلابی تهران، بسیاری از کشورهای عربی، بهویژه در سطح حاکمیتها، ایران را بهعنوان اصلیترین تهدید تلقی کردند؛ تهدیدی که در سلسلهمراتب اولویتها حتی بر اسرائیل نیز پیشی گرفت.
در چنین فضایی، مؤلفه طایفهای به ابزاری سیاسی در مواجهه با ایران تبدیل شد؛ ابزاری که هم برای محدود کردن نفوذ تهران و هم برای مقابله با آن مورد استفاده قرار گرفت. از این مرحله به بعد، طایفهگرایی به شکلی پررنگ و تعیینکننده وارد معادلات و تحولات منطقهای شد.
جنگ نخست در خلیج فارس؛ مهار ایران با زور
جنگ نخست خلیج فارس در تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ خورشیدی و با حمله عراق به ایران آغاز شد؛ جنگی که فراتر از یک اختلاف مرزی، به رویارویی گسترده منطقهای با ایرانِ پس از انقلاب تبدیل شد.
صدام حسین در خط مقدم این تقابل قرار گرفت و با وجود آنکه چند سال پیشتر یکی از امضاکنندگان توافق الجزایر بود، از حمایت تسلیحاتی آمریکا و منابع مالی کشورهای خلیج فارس برخوردار شد.
این جنگ که تا مرداد سال ۱۳۶۷ خورشیدی ادامه یافت، فجایع انسانی گستردهای برجای گذاشت و احساس عمیق محاصره را در ایران تثبیت کرد؛ احساسی که ایران را به سمت جستوجوی ابزارهای قدرت و بازدارندگی فراتر از منطق کلاسیک دولتمحور سوق داد.
دوران پس از جنگ؛ منطقهای ناآرام با میدانهای متعدد درگیری
پایان جنگ نخست خلیج فارس به معنای ورود منطقه به ثبات نبود. در پی آن، جنگ دوم خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ آغاز شد، سپس سالها تحریم و محاصره عراق ادامه یافت و سرانجام حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ بهعنوان یک نقطه عطف تاریخی رقم خورد. مجموعه این تحولات، ساختار دولتهای مرکزی را تضعیف کرد و خلأهای سیاسی و امنیتی گستردهای پدید آورد؛ خلاهایی که بعدها زمینهساز گسترش نفوذ ایران در منطقه شدند.
در این مقطع، تقابل میان ایران و جهان عرب دیگر بهصورت مستقیم دنبال نشد، بلکه به رقابت نفوذ در میدانهای متعدد تبدیل گردید. اتهامهای مکرری علیه تهران درباره دخالت در امور داخلی کشورهای عربی، بهویژه در عراق، لبنان، عربستان سعودی و بحرین مطرح شد.
در مقابل، برخی کشورهای عربی کوشیدند کانالهای ارتباطی را باز نگه دارند، با این درک که رویارویی آشکار با ایران هزینهای بسیار سنگین در سطح منطقه به همراه دارد؛ در همین چارچوب، نقش سلطنت عمان بهعنوان میانجی دائمی برجسته شد.
نمادگرایی انقلابی در دهه هشتاد میلادی
در آغاز دهه هشتاد میلادی، سیاست ایران بازتابدهنده ذهنیتی انقلابی و تقابلی بود که میان نمادپردازی و سیاست تمایزی قائل نمیشد. پس از ترور انور سادات، رئیس جمهوری مصر، در سال ۱۹۸۱ به دست خالد اسلامبولی، ایران با این رویداد از زاویهای صرفا انقلابی برخورد کرد و آن را هدف قرار دادن یک نماد عربی دانست که توافق صلح با اسرائیل را امضا کرده بود.
در چارچوب همین ذهنیت، نام اسلامبولی بر یکی از خیابانهای تهران گذاشته شد؛ اقدامی که پیامی سیاسی داشت و موضع ایران در آن مقطع نسبت به روند سازش را منعکس میکرد. در مراحل بعدی، با تغییر شرایط و حرکت ایران به سوی رویکردی عملگرایانهتر در روابط عربی، این پرونده دوباره مطرح شد و تغییر نام آن خیابان در دورهای بعد، نه بهعنوان یک اقدام اداری ساده، بلکه بهمثابه تلاشی برای ارسال پیام حسن نیت و ترمیم روابط با جهان عرب ارزیابی شد.
از حمایت از گروهها تا شکلگیری محور مقاومت
از نخستین سالهای پس از پیروزی انقلاب، ایران حمایت خود از گروههای فلسطینی، بهویژه جنبشهای حماس و جهاد اسلامی، را اعلام کرد. این حمایت زودهنگام و علنی بود، اما در آن زمان هنوز در قالب یک چارچوب منطقهای منسجم تعریف نمیشد.
در لبنان، برجستهترین تحول از سال ۱۹۸۲ و همزمان با حمله اسرائیل و ورود نیروهای این کشور به بیروت آغاز شد. در آن مرحله، حزبالله بهتدریج و با حمایت مستقیم ایران، و با بهرهگیری از خلأهای امنیتی و سیاسی، شروع به ظهور کرد و در سالهای بعد به یک تشکل نظامی سازمانیافته و سپس به بازیگری سیاسی و محوری در معادله لبنان تبدیل شد.
اما دگرگونی کیفی بزرگتر در مرحلهای بعد و بهویژه پس از حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ پدیدار شد. فروپاشی نظام صدام حسین، یک عرصه راهبردی تازه در اختیار ایران قرار داد و این کشور را قادر ساخت از پشتیبانی بازیگران پراکنده به سمت ایجاد شبکهای منسجم و مرتبط از نفوذ حرکت کند. در عراق، جریانها و نیروهای سیاسی همسو با تهران بهتدریج شکل گرفتند، در حالی که حزبالله نیز موقعیت خود را بهعنوان یک بازیگر مؤثر در سطح منطقه تثبیت کرده بود.
در سوریه، ائتلاف با ایران سابقهای دیرینه داشت؛ بطوریکه حافظ اسد در دهه ۱۹۸۰ و در جریان جنگ ایران و عراق، جانب تهران را گرفت و به یکی از پایههای اصلی همگرایی راهبردی دو کشور بدل شد. این اتحاد تاریخی، امکان دسترسی سیاسی و جغرافیایی مهمی را برای ایران به مشرق عربی فراهم کرد و راه را برای گسترش نقش منطقهای تهران در سالهای بعد هموار ساخت.
با شعلهور شدن جنگ داخلی سوریه در سال ۲۰۱۱، ایران بهصورت مستقیم برای حفظ نظام بشار اسد وارد صحنه شد؛ چرا که سقوط دمشق را ضربهای اساسی به موقعیت منطقهای خود میدانست. از این مقطع به بعد، نفوذ ایران دیگر محدود به عرصههای منفرد نبود و به شبکهای مرتبط و فعال در چندین جبهه منطقهای تبدیل شد.
در ادامه، با افزایش نقش حوثیها در یمن با حمایت ایران و ورود صنعا به دایره منازعه منطقهای، گستره جغرافیایی این نفوذ تکمیل شد. در این نقطه، ساختاری منطقهای و بههمپیوسته شکل گرفت که از تهران تا بغداد، دمشق، بیروت، صنعا و غزه امتداد مییافت و آنچه بعدها به «محور مقاومت» شناخته شد، تکوین یافت.
در مرکز محور مقاومت، نام قاسم سلیمانی بهعنوان طراح میدانی و هماهنگکننده سیاسی در میان میدانهای مختلف برجسته شد. او رابط بین نقشهای نظامی و سیاسی بود و بر مدیریت درگیریها خارج از مرزهای ایران نظارت داشت. این محور پیش از ترور سلیمانی در ژانویه ۲۰۲۰، که نخستین ضربه سنگین به آن بود، در اوج قدرت خود قرار داشت.
از عملیات طوفان الاقصى تا جنگ دوازده روزه
عملیات «طوفان الاقصى» در هفتم اکتبر ۲۰۲۳، بار دیگر مسئله فلسطین را به کانون مناقشات منطقهای بازگرداند، اما جنگی که پس از آن در غزه و لبنان رخ داد و ضربات سنگین به حزبالله، مهمترین متحد ایران وارد شد، نشاندهنده شدت فشار وارد بر تهران بود.
با توسعه دامنه تقابل و گسترش میدانهای درگیری، آتش به قلب ایران رسید و آنچه «جنگ دوازده روزه» نام گرفت آغاز شد؛ نخستین رویارویی در این سطح میان ایران از یک سو و اسرائیل و آمریکا از سوی دیگر. هرچند این جنگ محدود و کوتاهمدت بود و به برخورد فراگیر تبدیل نشد، اما پیامدهای بسیار مهم و خطرناکی داشت: خطوط قرمز سنتی شکسته شد و سطح تماس و تنش به حد بیسابقهای رسید، امری که احتمال درگیری وسیع را به نزدیکترین حد خود در تاریخ اخیر رساند.
پس چرا عربها امروز از جنگ علیه ایران میترسند؟
پس از گذشت چهل و هفت سال از پیروزی انقلاب اسلامی، تناقض واضحی آشکار میشود. کشورهایی عربی که در گذشته دشمنی شدیدی با ایران داشتند و با آن درگیریهای مستقیم و غیرمستقیم تجربه کردهاند، اکنون با نگرانی فراوان احتمال بروز جنگ علیه ایران را بررسی میکنند.
این ترس نه به دلیل کاهش اختلافات، بلکه ناشی از درک هزینههای بالای یک رویارویی نظامی است؛ بهویژه زمانی که آتش به قلب کشوری به وسعت ایران برسد.
هرگونه جنگ علیه ایران محدود به مرزهای داخلی آن نخواهد بود و خیلی سریع سراسر منطقه را فرا خواهد گرفت؛ امنیت خلیج فارس، مسیرهای حیاتی دریایی و بازارهای انرژی با تهدید مواجه خواهند شد و ثبات داخلی کشورهای همسایه نیز به خطر خواهد افتاد.
علاوه بر این، حمله به تاسیسات هستهای میتواند پیامدهای زیستمحیطی عظیمی بههمراه داشته باشد. در چنین شرایطی، واقعیت جغرافیایی بر سیاست غالب میشود و ترس از انفجار گسترده، حتی دشمنان ایران را نیز وادار به احتیاط میکند.
به این معنا، انقلاب اسلامی تنها یک یادآوری تاریخی نبود، بلکه لحظهای سرنوشتساز بود که آثار آن همچنان روابط ایران با جهان عرب را شکل میدهد و در هر بحثی درباره آینده منطقه، حدود منازعه و امکان جنگ و صلح، خود را تحمیل میکند.
