
حمید آصفی
چیزی عوض شده است.
نه در میدان جنگ—بلکه در ذهن بخشی از اپوزیسیون.
ما وارد مرحلهای شدهایم که در آن، «بمباران زیرساختهای ایران» دیگر یک فاجعه تلقی نمیشود؛ بلکه بهطرز عجیبی، تبدیل به «روایت قابل دفاع» شده است. روایتی که نه از دهان دشمن، بلکه از زبان کسانی بیرون میآید که خود را «نجاتدهنده ایران» معرفی میکنند.
این یک اختلاف نظر نیست. این یک وارونگی خطرناک در فهم سیاست است.
اولین ستون این وارونگی با یک جمله ساده شروع میشود:
«این صنایع در خدمت سپاه هستند.»
در ظاهر، جملهای منطقی است. اما در عمل، یک مغالطه خطرناک است.
اگر یک کارخانه فولاد در زنجیره تأمین یک نهاد نظامی باشد، آیا این به معنای مشروعیت نابودی آن است؟ اگر پاسخ مثبت باشد، باید بخش بزرگی از اقتصاد کشور را هدف گرفت.
واقعیت این است: در همه کشورها، بخش نظامی از ظرفیتهای صنعتی استفاده میکند. این یک قاعده است، نه استثنا.
اما آنچه اینجا رخ میدهد، تبدیل این قاعده به «مجوز ذهنی برای تخریب» است؛ یک پرش خطرناک از کاربرد دوگانه به مشروعیت ویرانی.
دومین ستون، خطرناکتر است:
توجیه حمله به مراکز علمی.
وقتی نهادی با بیش از یک قرن سابقه—از جمله انستیتو پاستور ایران—بدون سند و بدون شفافیت، ناگهان به «مرکز تولید سلاح بیولوژیک» تبدیل میشود، دیگر با تحلیل مواجه نیستیم؛ با تخیل امنیتی مواجهایم.
وقتی همین منطق به هدف قرار دادن مراکز تحقیقاتی دانشگاههایی مانند دانشگاه صنعتی شریف و دانشگاه علم و صنعت هم تسری پیدا میکند، مسئله از یک ادعا عبور میکند و به عادیسازی حمله به علم میرسد.
در این نقطه، مرز تحلیل و پروپاگاندا از بین میرود. زیرا اگر هر مرکز علمی با یک برچسب مبهم به هدف مشروع تبدیل شود، دیگر هیچ مرزی برای تخریب باقی نمیماند.
اما ستون سوم، ستون توهم است:
«بعد از فروپاشی، همه چیز درست میشود.»
در این روایت، گویی صدها میلیارد دلار سرمایه پشت درهای ایران ایستادهاند، منتظر تغییر سیاسی، تا وارد کشور شوند و همه چیز را بازسازی کنند.
این تصور، هیچ نسبتی با واقعیت اقتصاد جهانی ندارد.
سرمایه تابع احساسات نیست، تابع محاسبه است.
کشوری با زیرساختهای تخریبشده، ریسک بالا و بیثباتی سیاسی، مقصد فوری سرمایه نخواهد بود.
این یک قاعده اقتصادی است، نه یک تحلیل سیاسی.
اینجاست که تناقض شکل میگیرد: مدافعان اقتصاد آزاد، ناگهان سرمایهدار را به موجودی احساسی و ایثارگر تبدیل میکنند. این دیگر تحلیل نیست—آرزوست.
اما یک لایه نگرانکنندهتر هم وجود دارد.
وقتی آقای دونالد ترامپ ادعا میکند که «مخالفان حکومت ایران از ما خواستهاند زیرساختها را هدف قرار دهیم»، مسئله فقط یک جنگ روانی نیست؛ نشانه یک واقعیت خطرناک است.
حتی اگر این ادعا دقیق نباشد، امکان طرح آن نشان میدهد که بخشی از اپوزیسیون، در روایتهای بیرونی حل شده و میتواند بهعنوان «پشتوانه اجتماعی تخریب» بازنمایی شود.
در این نقطه، یک جریان سیاسی از «منتقد» به «ابزار» تبدیل میشود.
اما مسئله اصلی این است:
وقتی کسی از بمباران زیرساختها دفاع میکند، در حال مشروعیتبخشی به ویرانی یک کشور است.
و اینجا باید یک خط روشن کشید:
هیچ پروژه سیاسیای،
هیچ تغییری،
نمیتواند بر ویرانههای یک اقتصاد نابودشده، یک کشور قابل زیست بسازد.
ویرانی، استراتژی نیست. ویرانی، پایان است.
برای توصیف این وضعیت، شاید باید یک واژه تازه ساخت:
«بمبارانباوری»
باوری که در آن، موشک جای سیاست را میگیرد،
ویرانی جای برنامه را،
و خیال جای واقعیت را.
در این نگاه، هر انفجار یک «پیشرفت» تلقی میشود—بدون پاسخ به این سؤال ساده: پیشرفت به کجا؟
و واقعیت نهایی:
بخشی از این جریان، دیگر در نقطهای نیست که بتوان با آن گفتوگو کرد. انتخاب خود را کرده است. نه بهعنوان نیروی مستقل، بلکه بهعنوان پیوست یک اراده بیرونی.
در این وضعیت، مسئله اصلاح نیست—مرزبندی است.
توجیه بمباران زیرساختهای کشور، تحت هر عنوانی، نه تحلیل است، نه استراتژی؛ بلکه همصدایی با روندی است که نتیجهاش تضعیف بنیانهای یک کشور است.
در نهایت، مسئله ساده است:
اگر قرار است ایران تغییر کند، این تغییر باید بر پایه حفظ ظرفیتهای کشور باشد، نه نابودی آنها.
هیچ ملتی از دل تخریب عمدی، در کوتاهمدت به شکوفایی نمیرسد.
هیچ اقتصادی از خاکستر برنامهریزیشده، بلافاصله ساخته نمیشود.
و هیچ نیرویی، با توجیه ویرانی کشورش، نمیتواند مدعی ساختن آینده آن باشد.
مسئله این نیست که چه کسی درست میگوید.
مسئله این است که کدام مسیر، «ایرانِ قابل زیست» را باقی میگذارد.
و این، همان چیزی است که در تاریخ ثبت خواهد شد.
#حمیدآصفی
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo