
پارسا زندی
کالبدشکافی ذهنیت ویرانگر: از استبداد تمامیت خواه تا توهمات سلطنت طلبی
متنی که از «الهیار کنگرلو» در گویا نیوز منتشر شده، بیش از آنکه یک تحلیل سیاسی باشد، نمایش تمام عیار یک ذهنیت است، ذهنیتی که در آن مرز میان تحلیل و آرزو، و میان واقع گرایی و ویران خواهی، به کلی فرو ریخته است. نویسنده با لحنی مطمئن از «فیزیک قدرت» سخن میگوید، اما آنچه در عمل عرضه میکند نه علم سیاست، بلکه نوعی نسخه نویسی شتاب زده برای نجات از مسیر بمباران است، گویی آزادی نه محصول اراده جمعی یک ملت، بلکه کالایی است که باید با موشک از بیرون وارد شود!.
او در همان آغاز، با تقلیل قدرت مردم به یک «رمانتیسم»، نخستین سنگ بنای مغالطه خود را میگذارد. این ادعا، اگرچه در ظاهر رنگی از واقع گرایی دارد، اما در باطن چیزی جز تحقیر یکی از بنیادی ترین مفاهیم فلسفه سیاسی نیست. در اندیشه «هانا آرنت»، قدرت از کنش مشترک مردم زاده میشود و مشروعیت از دل عمل جمعی برمیخیزد، نه از ابزارهای خشونت. «هانا آرنت» به روشنی میان «قدرت» و «خشونت» تمایز میگذارد و خشونت را نشانه زوال قدرت میداند، نه جایگزین آن. اما در جهان ذهنی نویسنده، این نسبت وارونه شده و قدرت به لوله تفنگ تقلیل یافته است. طنز تلخ ماجرا اینجاست که مبارزه مردم را خیال پردازانه مینامد، اما خود به فانتزی نجات توسط بمب افکن های بیگانه دل بسته است.
در ادامه، با ردیف کردن مثال هایی چون تیان آن من، سوریه و اعتراضات داخلی ایران، تلاش میشود این گزاره القا شود که نافرمانی مدنی به تنهایی ناکارآمد است. این بخش، با وجود ظاهر تاریخی اش، دچار یک پرش خطرناک است: از «کافی نبودن» به «ضرورت دخالت خارجی». در حالی که نظریه پردازانی چون «جین شارپ» دقیقا بر ظرفیت های راهبردی نافرمانی مدنی در فرسایش قدرت های اقتدارگرا تاکید دارند، نویسنده به سادگی این سنت نظری را کنار میگذارد تا به نتیجه مطلوب خود برسد. اگر این منطق را بپذیریم، باید هر جا مردم سرکوب شدند، برایشان نسخه جنگ پیچید. این دیگر تحلیل نیست، بلکه توجیهی شیک برای ویرانی است.
در اینجا لازم است نکته ای صریح و بدون ابهام گفته شود تا هیچ سوءبرداشتی باقی نماند: نقد این ذهنیت به هیچ وجه به معنای دفاع از وضعیت موجود نیست. حکومت جمهوری اسلامی خود نمونه ای از یک ساختار تمامیت خواه و سرکوبگر است که در طول دهه ها با محدود کردن آزادی های مدنی، سرکوب اعتراضات، و نقض گسترده حقوق بشر، فاصله عمیقی با آرمان های دموکراتیک ایجاد کرده است. همانگونه که «کارل پوپر» در نقد جوامع بسته اشاره میکند، هر نظامی که امکان نقد و اصلاح درونی را مسدود کند، در مسیر اقتدارگرایی پیش میرود. از این منظر، نقد جمهوری اسلامی نه تنها مشروع، بلکه ضروری است. اما مسئله در «چگونه» این تغییر است، زیرا جایگزین کردن یک ساختار سرکوبگر با ویرانی فراگیر، نه گذار، بلکه فروپاشی اجتماعی است.
بحث خلاء قدرت نیز از همین جنس است. نویسنده با لحنی هشداردهنده از سرنوشت مصر میگوید، اما راهکاری که ارائه میدهد، چیزی جز تعمیق همان خلاء از طریق جنگ نیست. «حسین بشیریه» در تحلیل گذارهای دموکراتیک بر اهمیت نهادسازی، جامعه مدنی و توازن نیروها تاکید میکند، نه بر تخریب زیرساخت های فیزیکی کشور. عجب تناقضی: از یک سو ترساندن از بی ثباتی، و از سوی دیگر تشویق به بمبارانی که حتی امکان ایستادن یک دیوار سالم را باقی نمیگذارد. اگر قرار باشد زیرساخت های یک کشور از پتروشیمی و فولاد تا جاده ها، مخابرات، دانشگاه ها و مدارس ابتدایی در هم کوبیده شود، دیگر بحث بر سر خلاء قدرت نیست، بحث بر سر محو یک جامعه است.
در این میان، استناد به بهار عربی و انقلاب های رنگی نیز بیشتر شبیه بهره برداری گزینشی از تاریخ است تا فهم آن. در آثار «جان اشپربر» درباره تاریخ تحولات سیاسی مدرن، بارها به این نکته اشاره میشود که گذارهای موفق، حاصل تعامل پیچیده نیروهای داخلی، ساختارهای اجتماعی و شرایط تاریخی هستند، نه نسخه های ساده سازی شده و وارداتی. گویی در روایت نویسنده، این پیچیدگی ها به عمد حذف شده تا جای خود را به یک دوگانه ساده بدهد: یا مردم ناتوان، یا مداخله خارجی.
نویسنده سپس با صراحت بیشتری به نقش «بازیگر ژئوپلیتیک خارجی» میپردازد و تحریم ها و فشار خارجی را به عنوان ابزارهایی ضروری معرفی میکند. اما آنچه عمدا نادیده گرفته میشود، این واقعیت است که تحریم های کور، مصداق بارز مجازات جمعی و ناقض حقوق بنیادین بشر هستند. از منظر حقوق بین الملل و بر اساس اصول مطرح در اساسنامه رم، هر اقدامی که به صورت گسترده و سیستماتیک زندگی غیرنظامیان را هدف قرار دهد، میتواند در چارچوب جرائم بین المللی بررسی شود. «ماکس وبر» دولت را صاحب انحصار خشونت مشروع میداند، اما در این روایت، از بیگانه خواسته میشود که این انحصار را در هم بشکند، نه برای مردم، بلکه بر سر مردم.
اوج این ذهنیت در جایی آشکار میشود که از سناریوهای نظامی، اشغال و «خشکاندن منابع» سخن به میان می آید. اینجا دیگر با یک تحلیلگر طرف نیستیم، بلکه با مروج یک فاجعه انسانی مواجهیم. دفاع از عملیاتی که نتیجه آن نابودی زیرساخت ها و کشتار غیرنظامیان است، نه تنها از منظر اخلاقی، بلکه بر اساس اصول کنوانسیون های ژنو، مصداق روشن جنایت جنگی است. حمله به مراکز غیرنظامی، از جمله فاجعه ای چون کشتار دانش آموزان در مدرسه میناب، چیزی نیست که بتوان آن را با واژگانی چون «ضرورت استراتژیک» تطهیر کرد.
تناقض دردناک تر آنجاست که نویسنده از «منافع ملی» سخن میگوید، اما نسخه اش چیزی جز واگذاری سرنوشت کشور به قدرت های خارجی نیست. در اینجا میتوان به تحلیل های «بندیکت اندرسن» درباره مفهوم ملت اشاره کرد که ملت را یک «اجتماع خیالی» مبتنی بر همبستگی درونی میداند، نه صحنه ای برای مداخله بیرونی. ملت در این چارچوب، نه یک فاعل سیاسی، بلکه ابزاری است برای تحقق سناریوهای ژئوپلیتیک دیگران. گویی قرار است مردم هزینه بدهند تا دیگران تصمیم بگیرند.
در تحلیل وضعیت ایران، اشاره به ضعف ساختاری جنبش ها و انسجام نیروهای سرکوب، میتوانست نقطه ای برای بازاندیشی راهبردهای داخلی باشد. اما این واقعیت ها، نه برای تقویت مسیرهای مدنی، بلکه برای توجیه بیرونی ترین و مخرب ترین گزینه ممکن به کار گرفته میشود. نتیجه گیری از پیش نوشته شده است: مردم کافی نیستند، پس بمباران لازم است. این همان چیزی است که «آنتونیو گرامشی» آن را «بحران هژمونی» مینامد، وضعیتی که در آن نخبگان به جای بازسازی مشروعیت، به نیروهای بیرونی متوسل میشوند.
کنایه تلخ اینجاست که همان جریانی که مبارزه مدنی را «رمانتیک» مینامد، خود درگیر نوعی رمانتیسم خشن تر است: رمانتیسم جنگ. در این خیال پردازی، موشک ها حامل دموکراسی اند و تحریم ها مقدمه آزادی. این سطح از وارونگی، اگر پیامدهایش تا این حد فاجعه بار نبود، میتوانست صرفا مضحک به نظر برسد.
حقیقت اما این است که چنین گفتمانی، عملا در کنار استبداد داخلی قرار میگیرد. یکی با سرکوب مستقیم، و دیگری با فراهم کردن بهانه برای همان سرکوب، یکدیگر را تکمیل میکنند. این همان قیچی دو لبه ای است که جنبش های مدنی را در ایران تضعیف کرده است؛ از یک سو اقتدارگرایی داخلی، و از سوی دیگر نیابتی هایی که با کوبیدن بر طبل جنگ، فضا را امنیتی تر کرده اند.
در نهایت باید صریح گفت: آنچه در این متن دیده میشود، نه یک اختلاف نظر ساده سیاسی، بلکه نشانه ای از سقوط اخلاقی است. وقتی ویرانی به عنوان ابزار نجات معرفی میشود و رنج مردم به حاشیه رانده میشود، دیگر با تحلیل مواجه نیستیم، بلکه با توجیه فاجعه روبه رو هستیم. «آقای کنگرلو» و هم پالگی های فکری شما، شاید خود را واقع گرا بدانند، اما آنچه عرضه میکنند چیزی جز توهمی دیگر نیست، توهم نجات از بیرون، به بهای نابودی درون.
تاریخ نشان داده است که چنین صداهایی، هرچند در مقطعی بلند به گوش میرسند، اما در نهایت در حاشیه ای تاریک از حافظه جمعی جای میگیرند. آنان که وطن را به ثمن بخس یک لبخند قدرت های بیگانه به حراج میگذارند، نه منجی، بلکه کاسبان جنگ اند. دمکراسی با بوی باروت به دست نمی آید، آنچه از دل ویرانی بیرون می آید، نه آزادی، بلکه چرخه ای تازه از بی ثباتی و رنج است. ایران، اگر قرار است آزاد شود، نه با موشک، که با آگاهی، سازمان یافتگی و مبارزه اصیل مدنی فرزندان خود آزاد خواهد شد.
. از منظر حقوق بین الملل، ایجاد خلاء قدرت از طریق تجاوز نظامی طبق اساسنامه رم یک جنایت جنگی محسوب می شود. شما نگران خلاء قدرت هستید؟! نگران نباشید، با بمب هایی که شما سفارش داده اید، احتمالا چنان خلائی ایجاد می شود که حتی اکسیژن هم برای نفس کشیدن باقی نماند. تکیه بر بازیگران ژئوپلیتیک خارجی و تحریم های کور که مصداق بارز مجازات دسته جمعی و ناقض حقوق بشر است، عملا مفهوم ملت-دولت را نابود می کند. «ماکس وبر» دولت را نهادی برای انحصار خشونت مشروع می داند، اما شما از بیگانه می خواهید این قلمرو را در هم بکوبد تا شاید فرجی حاصل شود. واقعا ممنون که برای توجیه تحریم ها از جیب مردم مایه می گذارید، .در حالی که خودتان در خارج از کشور در محافل خصوصی به زندگی مرفه مشغول هستید
دفاع بیشرمانه از عملیات موسوم به خشم حماسی و نابودی سیستماتیک پتروشیمیها، جادهها، دانشگاهها، مراکز تحقیقاتی، تأسیسات نفتی، مراکز تفریحی و سایر زیرساختها و نیازهای حیاتی مردم بیدفاع، اوج سقوط اخلاقی است.
حمله به مراکز غیرنظامی که منجر به پرپر شدن ۱۸۶ دختربچه بیگناه در مدرسه میناب شد، طبق کنوانسیون های ژنو یک جنایت جنگی آشکار است. حقوقدانان جهان رفتارهای اسرائیل و آمریکا را در تجاوز به حاکمیت ملی کشورها محکوم می کنند، اما شما آن را ضرورت استراتژیک می نامید. احتمالا با توجه به وعده ترامپ برای بازگرداندن ایران به عصر حجر، شما هم قصد دارید به عنوان نخبگان آن دوران با چماق بر ویرانه ها حکومت کنید. حقیقت تلخ این است که جنبش های مدنی داخل ایران توسط دو لبه یک قیچی ذبح شدند، یکی استبداد تمامیت خواه داخلی که سرکوب کرد، و دیگری شما نیابتی های سلطنت طلب که با برطبل جنگ کوبیدن، فضا را امنیتی کردید و به حکومت بهترین بهانه را برای سرکوب دادید. شما و عرزشی های نظام، در واقع دو روی یک سکه در نابودی ایران عزیز هستید.
«آقای کنگرلو» و هم پالگی های شما بدانید که تاریخ برای کسانی که وطن را به ثمن بخس یک لبخند واشنگتن به حراج گذاشتند، جایگاهی جز زباله دان ابدی نخواهد داشت. شما که از اشغال جزیره خارک و خشکاندن منابع ارزی ملت سخن می گویید، نه اپوزیسیون بلکه یک کاسب جنگ هستید. دموکراسی صادراتی با طعم موشک و بوی باروت، تنها به درد همان محافل خصوصی شما در خارج از مرزها می خورد. بی شرمی شما در تشویق متجاوز به کشتار کودکان و تخریب دانشگاه ها، داغی است که هرگز پاک نخواهد شد. لطفا دست از سر مردم مظلوم ایران بردارید. ایران عزیز به دست فرزندان واقعی اش و با تکیه بر مبارزه اصیل مدنی آزاد خواهد شد، نه با خوش رقصی در گردهمایی ها و تشکر کردن از جنایتکارانی همچون ترامپ و نتانیاهو، و آویزان شدن به سراب قدرت های بیگانه.
پارسا زندی (مشاور حقوقی )
منابع
- هانا آرنت – درباره خشونت، وضعیت بشر
- ماکس وبر – سیاست به مثابه حرفه
- حسین بشیریه – گذار به دموکراسی
- کارل پوپر – جامعه باز و دشمنان آن
- جین شارپ – از دیکتاتوری تا دموکراسی
- آنتونیو گرامشی – دفترهای زندان
- بندیکت اندرسن – جماعتهای خیالی
- جان اشپربر – تاریخ اندیشه سیاسی مدرن
- الهیار کنگرلو – پایان جمهوری اسلامی با مبارزه مدنی یا حمله خارجی؟