زبانِ ویرانی و توهمِ قدرت: از زبان تهدید تا مسئولیت حقوقی در جهان معاصر

شنبه, 29ام فروردین, 1405
اندازه قلم متن

دکتر علی غلام آزاد

از خشم اخلاقی تا اقدام حقوقی: نقش و مسئولیت اپوزیسیون و حقوقدانان در پیگیری پاسخگویی بین‌المللی

 

این نوشتار تلاشی است برای فهم و پاسخ به دو واقعیت به‌ هم‌ پیوسته اما متمایز: از یک‌سو، گسترش ادبیات تهدید و عادی‌ سازی ویرانی در سیاست بین‌الملل، و از سوی دیگر، بن‌بست اخلاقی و عملی در مواجهه با سرکوب شدید داخلی. این متن می‌کوشد نشان دهد که چگونه چنین گفتمانی — هرچند در ظاهر نمایش قدرت — می‌تواند پیامدهای خطرناک حقوقی و انسانی داشته باشد

در فصل نخست، این پرسش بررسی می‌شود که چرا زبان تهدید، به‌ ویژه وقتی متوجه زیرساخت‌ها و زندگی غیرنظامیان است، نه‌تنها از نظر اخلاقی بلکه در چارچوب حقوق بین‌الملل نیز مسئله‌ساز است

 در فصل دوم، تمرکز براین است که آیا و چگونه می‌توان این وضعیت را از سطح اعتراض و خشم، به اقدام حقوقی مؤثر تبدیل کرد — و در این میان، اپوزیسیون و حقوقدانان چه نقشی و چه مسئولیتی برعهده دارند

این متن نه به‌ دنبال ساده‌سازی واقعیت است و نه ارائه راه‌ حل‌های فوری، بلکه تلاشی است برای پیوند دادن نقد، مسئولیت و امکانِ اقدام در جهانی که میان قدرت، قانون و انسانیت در نوسان است

 

بخش اول

وقتی سیاست به زبان نابودی سخن می‌گوید – تهدید به «عصر حجر»: بازتاب یک منطق خطرناک

 در هفته‌های اخیر، اظهاراتی از سوی ، رئیس‌ جمهورایالات متحده دونالد ترامپ، بار دیگر توجه افکار عمومی را به خود جلب کرد؛ او در چارچوب مواضع تهاجمی خود در قبال ایران، از امکان «بازگرداندن این کشور به عصر حجر» سخن گفت. این عبارت، که پیش‌تر نیز درادبیات برخی سیاستمداران آمریکایی تکرار شده، نه صرفاً یک اغراق لفظی، بلکه نشانه‌ای از نوعی نگاه خطرناک به جنگ، قدرت و انسانیت است

چنین اظهاراتی در بستر حقوق بین‌الملل، بی‌اهمیت و بی‌ پیامد نیستند و یا حداقل تا کنون آنچنان نبوده و نباید باشند! تهدید به نابودی گسترده زیرساخت‌های غیرنظامی — از نیروگاه‌ها تا شبکه‌های آب و برق — به‌طور مستقیم با اصول بنیادین حقوق بشردوستانه در تعارض است؛ اصولی که در  دادگاه جنایات بین الملل اسنادی مانند کنوانسیون‌های ژنو تثبیت شده‌اند. حتی بیان علنی چنین نیتی می‌تواند موضوع بررسی در نهادهایی مانند دادگاه رسیدگی به جنایات بین الملل باشد، چرا که مفهوم «تحریک یا تهدید به ارتکاب جنایت جنگی» در گفتمان حقوقی معاصر جایگاه مشخصی دارد — فارغ از آن‌ که کشوری مانند ایالات متحده صلاحیت این نهاد را به رسمیت بشناسد یا نه

اما مسئله فقط حقوقی نیست؛ این زبان، پیش از آن‌ که به میدان عمل برسد، در تاریخ بارها آزموده شده — و هر بار با پیامدهایی فاجعه‌بار. در جنگ ویتنام، بمباران‌های گسترده آمریکا نه‌ تنها به شکست اراده مردم منجر نشد، بلکه به یکی از طولانی‌ ترین و پرهزینه‌ ترین شکست‌های نظامی-سیاسی قرن بیستم انجامید. درعراق، عملیات «شوک و وحشت» در سال ۲۰۰۳ با هدف فلج‌ کردن سریع ساختارهای حکومتی طراحی شد، اما نتیجه آن، سال‌ها بی‌ثباتی، خشونت فرقه‌ای و شکل‌گیری گروه‌های افراطی بود

حتی در مواردی که تخریب زیرساختی به‌ طور گسترده رخ داده — مانند بمباران‌های ناتو در یوگسلاوی یا حملات هوایی در جنگ خلیج فارس — واقعیت این است که هیچ کشوری به «عصر حجر» بازنگشته است. چنین تصوری اساساً از درک نادرست از پیچیدگی جوامع مدرن و تاب‌آوری ساختارهای اجتماعی ناشی می‌شود. ملت‌ها صرفاً با نابودی فیزیکی زیرساخت‌ها از بین نمی‌روند؛ بلکه اغلب در برابر چنین فشارهایی، انسجام بیشتری پیدا می‌کنند

در جهانی که اقتصاد، محیط‌ زیست و امنیت به‌ شدت به هم وابسته‌اند، تخریب یک کشور نه‌ تنها به مرزهای آن محدود نمی‌ماند، بلکه موجی از بی‌ثباتی منطقه‌ای و جهانی ایجاد می‌کند. از بحران‌های پناهجویی گرفته تا اختلال در بازارهای انرژی، پیامدهای چنین اقداماتی گریبان همان کشورهایی را نیز می‌گیرد که خود را در موضع قدرت می‌بینند

از این‌ رو، باید صریح گفت: سخن گفتن از «بازگرداندن یک کشور به عصر حجر» نه‌ تنها از نظر اخلاقی غیرقابل‌ قبول، بلکه از نظرعملی توهم‌آمیز و از منظر حقوقی بالقوه قابل پیگرد است. این‌ گونه اظهارات، اگرچه ممکن است در چارچوب رقابت‌های سیاسی داخلی یا نمایش قدرت مطرح شوند، اما در عرصه بین‌المللی، نمی‌توانند و نباید هم بدون پاسخ و بدون هزینه باقی بمانند

در نهایت، آن‌چه در خطر است، صرفاً امنیت یک کشور خاص نیست، بلکه خودِ ایده نظم حقوقی و اخلاقی جهانی است. اگر چنین زبان و نیتی عادی‌ سازی شود، مرز میان جنگ و جنایت، و میان قدرت و بی‌ مسئولیتی، بیش از پیش فرسوده خواهد شد. جهان امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند پاسخ‌ گویی، پایبندی به قانون و رد قاطع گفتمان‌های ویرانگر است

 

میان استبداد داخلی و تهدید خارجی: تناقضی که نباید نادیده گرفته شود

در ادامه بحث درباره تهدید به «بازگرداندن ایران به عصر حجر»، نمی‌توان واقعیتی دیگر را نادیده گرفت: نارضایتی عمیق بخش عظیمی از جامعه ایران از ساختار سیاسی حاکم برای دهه‌ها به‌دلیل سرکوب سیاسی، محدودیت‌های گسترده مدنی و برخوردهای خشن با مخالفان، هدف انتقادهای جدی داخلی و بین‌المللی بوده است. این واقعیت، انکارشدنی نیست

اما دقیقاً در همین نقطه است که یک تناقض خطرناک شکل می‌گیرد: برخی، از موضع ناامیدی یا خشم، به این نتیجه می‌رسند که فشار خارجی — در قالب جنگ — می‌تواند به «رهایی» منجر شود. در این چارچوب، حتی تهدیدهایی مانند «بازگرداندن به عصر حجر» نسبی‌ سازی می‌شوند، به‌ ویژه وقتی با عباراتی ظاهراً همدلانه مانند «خدا مردم بزرگ ایران را حفظ کند» همراه شوند. این ترکیبِ تهدید و همدردی، برای برخی قابل پذیرش جلوه می‌کند

اما این منطق، هم از نظر تاریخی و هم از نظر اخلاقی، به‌شدت مسئله‌دار است: نخست، تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهند که جنگ‌ های خارجی به‌ ندرت به آزادی پایدار منجر شده‌اند. درجنگ عراق به عنوان نمونه، سرنگونی یک رژیم سرکوبگر نه به دموکراسی باثبات، بلکه به سال‌ها خشونت، فروپاشی اجتماعی و رنج گسترده غیرنظامیان انجامید. درحمله به لیبی نیز مداخله خارجی، به‌جای ثبات، به خلأ قدرت و درگیری‌های طولانی‌ مدت منجر شد. این نمونه‌ها نشان می‌دهند که «آزادی از بیرون»، اغلب هزینه‌هایی دارد که همان مردمی را نابود می‌کند که قرار است «نجات» یابند

دوم، از منظر اخلاقی، نمی‌توان هم‌ زمان ادعای حمایت از یک ملت را داشت و در عین حال، نابودی زیرساخت‌ها و زندگی روزمره همان ملت را توجیه کرد. جمله‌ای مانند «خدا مردم ایران را حفظ کند» وقتی در کنار تهدید به تخریب گسترده قرار می‌گیرد، نه نشانه همدلی، بلکه نمونه‌ای از تناقض یا حتی ابزارسازی از احساسات انسانی است

سوم، این طرز فکر، به‌ طور ناخواسته همان منطقی را بازتولید می‌کند که خود مورد انتقاد است: این‌ که اهداف سیاسی می‌توانند وسیله‌های مخرب و غیرانسانی را توجیه کنند. اگر سرکوب داخلی محکوم است، تخریب خارجی نیز نمی‌تواند به‌عنوان «راه‌حل» پذیرفته شود

با این حال، برخی در پاسخ به این استدلال، به تجربه تاریخی آلمان نازی اشاره می‌کنند و می‌گویند که فاشیسم در آلمان تنها از طریق جنگ و مداخله نظامی متفقین پایان یافت و در نهایت به استقرار دموکراسی انجامید. این مقایسه، در نگاه اول قابل تأمل است، اما در واقع از چند جهت اساسی نادرست و گمراه‌کننده است

نخست، زمینه تاریخی آلمان در جنگ جهانی دوم با شرایط امروز کاملاً متفاوت بود، بخصوص در جامعه ایران زیرسلطه حکومت استبدادی مطلق جهل و جنایت ملایان و سپاه اکنون حتی بطور مطلق مسلط بر تمام امور و شریانهای اقتصادی و حیاتی کشور. آلمان نازی آغازگر یک جنگ جهانی و عامل مستقیم فجایعی چون نسل‌ کشی یهودیان اروپا (هولوکاست) بود و مداخله نظامی متفقین در آن چارچوب، پاسخی به یک تهدید جهانی محسوب می‌شد، نه صرفاً ابزاری برای به اصطلاح تغییر رژیم

دوم، و نکته‌ای که اغلب نادیده گرفته می‌شود، تفاوت در بستر اجتماعی و سیاسی داخلی است. آلمان پیش از قدرت‌ گیری نازی‌ها، تجربه جمهوری وایمار را پشت سر گذاشته بود؛ جامعه‌ای با احزاب سیاسی، نهادهای مدنی و سنت‌های— اگر شکننده — دموکراتیک. همین پیش‌زمینه باعث شد که حتی در دوران حاکمیت نازی‌ها، اشکالی از مقاومت سیاسی و اجتماعی، چه در داخل و چه در خارج، شکل بگیرد. در واقع، مداخله نظامی متفقین بر بستری از نیروهای اجتماعی و سیاسی موجود سوار شد که امکان بازسازی و گذار را — هرچند دشوار— فراهم می‌کرد

سوم، حتی در همان مورد نیز، جنگ به‌ تنهایی دموکراسی را بوجود نیاورد. آنچه پس از پایان جنگ رخ داد، نتیجه یک فرآیند طولانی، پرهزینه و برنامه‌ ریزی‌شده بود — از بازسازی اقتصادی گرفته تا اصلاحات نهادی و حمایت‌های بین‌المللی. بدون این عوامل، صرفِ پایان جنگ نمی‌توانست به یک نظام دموکراتیک پایدار منجر شود

در نهایت، قیاس ساده‌انگارانه میان آن تجربه تاریخی و شرایط پیچیده امروز، نه‌ تنها از نظر تحلیلی ناقص است، بلکه می‌تواند به توجیه خطرناک این ایده منجر شود که ویرانی گسترده، پیش‌شرط آزادی است؛ در حالی‌ که تاریخ، در مجموع، چنین نتیجه‌ای را تأیید نمی‌کند

در برابر این استدلال نیز که «شدت و بی‌ رحمی خشونت حکومتی راهی جز توسل به جنگ باقی نمی‌گذارد»، باید با دقت بیشتری تأمل کرد. این نگاه، هرچند از دل خشم و استیصال قابل درک است، اما لزوماً به نتیجه‌ای که انتظار می‌رود منجر نمی‌شود

نخست باید پرسید که آیا جنگ واقعاً از مردم محافظت می‌کند یا بر رنج آن‌ها می‌افزاید. تجربه‌های معاصر نشان می‌دهد که درگیری‌های نظامی، حتی زمانی که با هدف «رهایی» آغاز می‌شوند، در عمل اغلب به افزایش تلفات غیرنظامیان، تخریب زیرساخت‌ها و فروپاشی نظم اجتماعی منجر می‌شوند. به بیان دیگر، جنگ نه‌ تنها خشونت را متوقف نمی‌کند، بلکه آن را به سطحی گسترده‌تر منتقل می‌کند

دوم، فشار خارجی و تهدید نظامی در بسیاری از موارد به تقویت و تشدید همان ساختارهای سرکوبگر انجامیده است. حکومت‌ها در مواجهه با تهدید بیرونی، به‌ راحتی می‌توانند مخالفان داخلی را به‌عنوان «عامل دشمن» معرفی کرده و فضای سرکوب را تشدید کنند. این پدیده، که در علوم سیاسی به نوعی انسجام اجباری در برابر تهدید خارجی تعبیر می‌شود، عملاً فضا را برای هرگونه تغییر داخلی تنگ‌ تر می‌کند

سوم، این گزاره که «هیچ راه دیگری وجود ندارد»، از نظر تاریخی دقیق نیست. تحولات سیاسی پایدار، حتی در نظام‌های بسته، اغلب نتیجه ترکیبی از عوامل بوده‌اند: فشارهای بین‌المللی هدفمند، شکاف درون ساختار قدرت، و استمرار مقاومت مدنی — اگرچه پرهزینه و زمان‌ بر. چنین مسیرهایی شاید کند تر باشند، اما در بسیاری موارد، به نتایجی پایدارتر و کم‌هزینه‌تر برای جامعه منجر شده‌اند

در نهایت، باید به این پرسش اساسی بازگشت: چه کسی هزینه این تصمیم را می‌پردازد؟ تصمیم برای جنگ، اغلب در سطوح سیاسی و خارج از میدان زندگی روزمره گرفته می‌شود، اما پیامدهای آن مستقیماً متوجه مردم عادی است. از این رو، هرگونه استدلال که جنگ را به‌عنوان «تنها گزینه» مطرح می‌کند، باید با حساسیت بیشتری نسبت به این واقعیت سنجیده شود

بنابراین، هرچند شدت سرکوب می‌تواند احساس بن‌ بست ایجاد کند، اما تبدیل این احساس به پذیرش بی‌چون‌وچرای جنگ، نه یک ضرورت منطقی، بلکه یک انتخاب پرخطر با پیامدهای پیش‌بینی‌ناپذیر است

در نهایت، انتخاب میان استبداد داخلی و ویرانی خارجی، یک دوگانه کاذب است. ملت‌ها نباید میان این دو مجبور به انتخاب شوند. تاریخ نشان داده که تغییرات پایدار، هرچند دشوار و زمان‌ بر، زمانی موفق‌ تر بوده‌اند که ریشه در تحولات داخلی و خواست اجتماعی داشته‌اند، نه در مداخله نظامی خارجی

بنابراین، دفاع از حقوق مردم ایران، به معنای رد هم‌ زمان سرکوب داخلی و تهدید خارجی است. هر تلاشی برای ساده‌ سازی این واقعیت، نه‌ تنها به فهم بهتر کمک نمی‌کند، بلکه خطر تکرار همان اشتباهاتی را افزایش می‌دهد که پیش‌تر بهای آن با جان انسان‌ها پرداخت شده است

 

بخش دوم

 از خشم اخلاقی تا اقدام حقوقی: آیا پیگرد بین‌المللی ممکن است؟

طرح این پرسش که آیا اپوزیسیون — به‌ ویژه در دیاسپورا — می‌تواند علیه تهدیدهای ویرانگر خارجی و هم‌زمان علیه سرکوب داخلی در ایران اقدام حقوقی کند، پرسشی مشروع اما پیچیده است

 نخست باید روشن کرد که مسیرهای حقوقی بین‌المللی وجود دارند، اما محدود و وابسته به شرایط سیاسی‌اند. نهادهایی مانند دیوان کیفری بین‌المللی از جنبه نظری می‌توانند به چنین موضوعاتی رسیدگی کنند، اما دسترسی به آن‌ها ساده نیست. دیوان بین‌المللی دادگستری اساساً به دعاوی میان دولت‌ها رسیدگی می‌کند، نه شکایات مستقیم افراد یا گروه‌های اپوزیسیون. دیوان کیفری بین‌المللی نیز تنها در شرایط خاص — مانند ارجاع از سوی شورای امنیت یا پذیرش صلاحیت — می‌تواند وارد عمل شود

با این حال، این به معنای بن‌ بست کامل نیست. در سال‌های اخیر، اصل «صلاحیت جهانی» در برخی کشورها — به‌ ویژه در اروپا — به فعالان حقوق بشر امکان داده تا پرونده‌هایی علیه عاملان نقض جدی حقوق بشر مطرح کنند. مستند سازی دقیق، همکاری با نهادهای مستقل و استفاده از سازوکارهای سازمان ملل، می‌تواند به ایجاد فشار حقوقی و سیاسی واقعی منجر شود، حتی اگر به محکومیت فوری در سطح بین‌المللی نیانجامد

در مورد ایران، گزارش‌های متعدد از سوی نهادهای حقوق بشری حاکی از سرکوب شدید اعتراضات، بازداشت‌های گسترده و اجرای احکام اعدام موجود است. این موارد، در صورت اثبات و مستندسازی دقیق، می‌توانند در چارچوب مفاهیمی مانند «جنایت علیه بشریت» مورد بررسی قرار گیرند. با این حال، برای طرح مؤثر چنین ادعاهایی، دقت در ارائه آمار، پرهیز از اغراق و اتکا به منابع معتبر، اهمیت حیاتی دارد — چرا که هرگونه خطا می‌تواند کل پرونده را تضعیف کند

نکته مهم این است که پیگیری حقوقی، جایگزین تحلیل سیاسی یا اخلاقی نیست، بلکه مکمل آن است. همچنین، تلاش برای پاسخ‌ گو کردن یک حکومت به معنای مشروعیت‌ بخشی به تهدید یا خشونت خارجی نیست. برعکس، یک رویکرد منسجم حقوقی دقیقاً بر رد هم‌ زمان هر دو نوع نقض — چه از سوی دولت‌ها در قالب تهدید نظامی، و چه از سوی حکومت‌ها در قالب سرکوب داخلی — استوار است

در نهایت، اگر هدف، عدالت و حمایت از کرامت انسانی است، مسیر آن از مستند سازی دقیق، ائتلاف‌ سازی بین‌المللی و استفاده هوشمندانه از ابزارهای حقوقی موجود می‌گذرد — نه صرفاً از طریق بیان خشم، هرچند قابل درک باشد

نقشه راهی از دل تجربه، نه فقط حقوق

اگر قرار است خشم و ناامیدی به یک اقدام واقعی تبدیل شود، اپوزیسیون — به‌ ویژه در دیاسپورا — باید از تجربه‌های گذشته درس بگیرد. صرفِ مطرح کردن یک «شکایت» یا بیانیه، بدون پشتوانه، تغییری ایجاد نمی‌کند. آن‌چه می‌تواند اثرگذار باشد، کار جمعی، صبورانه و مبتنی بر واقعیت است

اول از همه، بدون همراهی افراد حرفه‌ای و نهادهای معتبر، هیچ صدایی در سطح بین‌المللی شنیده نمی‌شود. همکاری با سازمان‌هایی مانند سازمان عفو بین‌الملل و دیده‌ بان حقوق بشر فقط یک انتخاب نیست، بلکه یک ضرورت است. تجربه نشان داده که وقتی یک موضوع از کانال‌های معتبر مطرح می‌شود، وزن و جدیت آن چند برابر می‌شود

در عین حال، مهم‌ترین سرمایه هر حرکت، «اعتماد» است. این اعتماد فقط با دقت و صداقت در روایت ساخته می‌شود. اگر ادعاها اغراق‌آمیز یا بدون سند باشند، نه‌تنها کمکی نمی‌کنند، بلکه کل تلاش را بی‌اعتبار می‌کنند. در جهان امروز، آنچه اهمیت دارد این نیست که چه‌ قدر حرف تند زده می‌شود، بلکه این است که چه‌ قدر حرف‌ها قابل اثبات هستند

از طرف دیگر، نباید تصور کرد که یک مسیر ساده و مستقیم برای رسیدن به عدالت وجود دارد. نهادهای بین‌المللی مانند دیوان کیفری بین‌المللی هستند، اما واقعیت این است که سیاست و قدرت، نقش تعیین‌ کننده‌ای در کار آنها دارد. به همین دلیل، تجربه نشان داده که گاهی مسیرهای غیرمستقیم — مثل استفاده از دادگاه‌های کشورهای اروپایی — عملی‌ تر و مؤثرتر هستند

یک نکته مهم دیگر این است که همه چیز را نباید در یک قالب واحد گنجاند. سرکوب داخلی در ایران یک مسئله است، و تهدیدهای خارجی علیه مردم ایران مسئله‌ای دیگر. اگر این دو با هم مخلوط شوند، نه‌ تنها روشن‌ تر نمی‌شوند، بلکه باعث سردرگمی و تضعیف کل پیام می‌شوند

درنهایت، شاید مهم‌ترین درس این باشد: نمی‌توان از مردم دفاع کرد و هم‌زمان از ویرانی همان مردم چشم‌پوشی کرد. اینکه کسی از یک طرف از «مردم ایران» حرف بزند و از طرف دیگر از نابودی زیرساخت‌های زندگی آنها سخن بگوید، یک تناقض است — تناقضی که باید به‌ روشنی دیده و گفته شود

اگر اپوزیسیون بخواهد اثرگذار باشد، باید دقیق، صادق و واقع‌ بین باشد. نه امیدهای ساده‌لوحانه به «نجات از بیرون» راه‌ حل است، و نه سکوت در برابر سرکوب. راه دشوارتر— اما واقعی‌ تر— همان مسیری است که از ترکیب آگاهی، همکاری و پافشاری می‌گذرد

 

فراخوان به حقوقدانان ایرانیِ آشنا با حقوق بین‌الملل: مسئولیتی فراتر از تخصص

در شرایطی که بحث از پیگیری حقوقی در سطح بین‌المللی مطرح است، یک خلأ اساسی به‌چشم می‌خورد: نبود حضور سازمان‌ یافته و مؤثر حقوقدانان ایرانیِ مسلط به حقوق بین‌الملل در کنار اپوزیسیون. این یک دعوت صریح و جدی است به تمامی وکلا، اساتید حقوق، پژوهشگران و کارشناسانی که با سازوکارهای حقوق بین‌الملل آشنایی دارند — چه در داخل کشور و چه در دیاسپورا

نقش شما صرفاً مشاوره نیست؛ بلکه می‌تواند تعیین‌ کننده مسیر باشد. اپوزیسیون، بدون هدایت تخصصی، درمعرض خطاهای پرهزینه‌ای قرار دارد — از طرح ادعاهای غیرقابل اثبات گرفته تا انتخاب مسیرهای حقوقی نادرست. اینجاست که دانش و تجربه شما می‌تواند تفاوت ایجاد کند

این یک پروژه صرفاً سیاسی نیست؛ بلکه تلاشی است برای تبدیل رنج و بی‌عدالتی به یک پرونده قابل پیگیری در زبان حقوق. اگر این مسیر بدون حضور متخصصان طی شود، به‌ سادگی به بی‌اعتباری یا شکست خواهد انجامید

تاریخ، لحظاتی دارد که در آن‌ها سکوت یا فاصله گرفتن، خود نوعی موضع‌ گیری است. امروز، برای بسیاری از حقوقدانان ایرانی، چنین لحظه‌ای فرا رسیده است. مشارکت در این مسیر، نه‌ تنها یک انتخاب حرفه‌ای، بلکه بخشی از مسئولیت در قبال حقیقت، عدالت و آینده است

 

جمع‌بندی واقع‌گرایانه

اپوزیسیون می‌تواند اقدام کند — اما نه از طریق یک حرکت احساسی، بلکه از مسیر یک ائتلاف حرفه‌ای، مستند سازی دقیق، استفاده از سازوکارهای موجود (دیوان کیفری بین‌المللی + دادگاه‌های ملی در کشورهای آزاد اروپایی) و مهم‌تر از همه اینکه: هم‌زمان علیه دو نوع نقض موضع بگیرد: سرکوب داخلی و تهدید یا خشونت خارجی. در غیر این صورت، پرونده نه‌ تنها شکست می‌خورد، بلکه از نظر سیاسی نیز بی‌اعتبار خواهد شد. ایجاد پل ارتباطی میان اپوزیسیون، حقوقدانان ایرانی و نهادهای حقوق بشری معتبر، مهمترین اصل در راستای اینچنین همت ملی همه جانبه و مشترکی است

 


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.