![]()
شبها، وقتی شهر آرام میشود و چراغ خانهها یکییکی خاموش میشوند، در جنوبیترین نقطه شهر، آیلار هنوز بیدار است. کنار پنجرهای که خوب بسته نمیشود میایستد، به تاریکی کوچه نگاه میکند و سعی میکند صدای نفس کشیدن بچههایش را بشنود؛ فقط برای اینکه مطمئن شود هنوز همهچیز سر جایش است. هنوز زندهاند. هنوز سقفی هست. هنوز فردایی وجود دارد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
شبها، وقتی شهر آرام میشود و چراغ خانهها یکییکی خاموش میشوند، در جنوبیترین نقطه شهر، آیلار هنوز بیدار است. کنار پنجرهای که خوب بسته نمیشود میایستد، به تاریکی کوچه نگاه میکند و سعی میکند صدای نفس کشیدن بچههایش را بشنود؛ فقط برای اینکه مطمئن شود هنوز همهچیز سر جایش است. هنوز زندهاند. هنوز سقفی هست. هنوز فردایی وجود دارد.
آیلار ۳۶ ساله است. زنی از اهالی ترکمن، با صورتی که زودتر از سنش پیر شده. سالهاست در خانههای مردم کار میکند؛ ظرف میشوید، زمین میسابد، لباس اتو میکند، پنجره پاک میکند و آخر شب، خستهتر از آن است که حتی برای خودش غذایی گرم کند. اما همیشه یک چیز را حفظ کرده بود؛ اینکه بچههایش نفهمند چقدر میترسد.
شوهرش مدتها پیش رهایشان کرده و رفته؛ بیخبر، بیپول و بیبرگشت. از او فقط دو کودک ماندهاند و حجم بزرگی از اضطراب که هر روز مثل سایه دنبال آیلار راه میرود.
قبل از جنگ ۴۰ روزه، وقتی صاحبخانه برای تمدید قرارداد پول پیش بیشتری خواست، آیلار روزها به هر دری زد. از این خانه به آن خانه، از این آشنا به آن فامیل. آخر سر، یکی از زنهایی که خانهاش را تمیز میکرد دلش سوخت و ۶۰ میلیون تومان به او قرض داد. قرار بود آیلار یکساله پول را پس بدهد؛ کمکم، با کار بیشتر، با کمتر خوردن، با کمتر خریدن برای خودش.
آن روز فکر میکرد سختترین بخش زندگیاش همین است؛ پیدا کردن پول پیش خانه.
اما بعد جنگ آمد. خانههایی که در آن کار میکرد کمتر شدند، بعضی خانوادهها رفتند، بعضی دیگر گفتند دیگر توان پرداخت ندارند. خرجها بیشتر شد و درآمد کمتر. حالا همان زنی که پول را قرض داده، گفته فقط یک هفته وقت دارد تا همه پول را پس بگیرد.
یک هفته.
آیلار چند شب است نخوابیده. نشسته وسط خانه و وسایلش را نگاه کرده. یک فرش کهنه، چند ظرف لبپریده، لباسهای کوچک بچهها و یک یخچال قدیمی که صدای موتور خستهاش شبها تمام خانه را پر میکند.
دیروز آرام به همسایهاش گفته بود: «شاید یخچالو بفروشم…»
بعد چند ثانیه سکوت کرده بود. انگار جمله بعدی را نمیتوانست بلند بگوید: «اگه اونم نرسه… دیگه نمیدونم…»
همسایه میگفت وقتی این را میگفت، چشمش به بچههایش بود؛ دو کودکی که روی زمین نشسته بودند و با مدادهای کوتاه، خورشید و درخت نقاشی میکردند. بچههایی که هنوز نمیدانند مادرشان این روزها مدام به مرگ فکر میکند. هنوز نمیدانند گاهی شبها آنقدر فشار روی قلبش سنگین میشود که به این فکر میافتد اگر نباشد، شاید همهچیز تمام شود.
آن طرف شهر، مریم شبها بعد از خوابیدن پسر چهار سالهاش، بالش را روی صورتش میگذارد تا صدای گریهاش بیرون نرود.
۲۷ ساله است؛ سنی که خیلیها تازه در حال ساختن زندگیاند، اما او حس میکند زندگیاش سالها پیش تمام شده. شوهرش را به خاطر سرطان پوست از دست داده؛ بیماریای که نه فقط جان مرد جوان را گرفت، بلکه تمام پسانداز، آرامش و امنیت این خانواده را هم بلعید.
مریم تا قبل از جنگ در یک شرکت کار دفتری میکرد. صبحها پسرش را به مهد میبرد، سر کار میرفت، عصرها خسته اما امیدوار برمیگشت خانه. زندگی سادهای داشتند، اما زندگی جریان داشت.
بعد از جنگ، شرکت تعدیل نیرو کرد و اسم مریم هم بین کسانی بود که باید میرفتند.
از آن روز، همهچیز فرو ریخت.
اجاره خانه عقب افتاد. بدهیهای درمان همسرش هنوز باقی مانده. طلبکارها تماس میگیرند. قبضها روی هم جمع میشوند و او هر شب، بعد از خوابیدن پسرش، در تاریکی آشپزخانه مینشیند و به دیوار خیره میشود.
چند شب پیش، مثل همیشه سرش را زیر بالش کرده بود تا صدای جیغش بیرون نرود. اما صبح، پسر چهار سالهاش کنارش نشست، صورتش را لمس کرد و گفت: «مامان… من میدونم تو شبا یواشکی گریه میکنی… از اینکه من هستم ناراحتی؟»
مریم همان لحظه شکست.
نه از بیپولی.
نه از تنهایی.
از اینکه کودکی چهار ساله فکر کرده شاید بودنش مادرش را خسته کرده باشد.
او حالا برای اینکه بتواند از زیر فشار بدهیها بیرون بیاید، خانهاش را حفظ کند و دوباره سرپا شود، به ۱۰۰ میلیون تومان نیاز دارد. پولی که شاید برای بعضیها فقط یک عدد باشد، اما برای مریم یعنی فرق میان فروپاشی و ادامه دادن.
در صورتی که علاقهمندید باری از روی دوش این دو زن بردارید، مبالغ اهدایی خود را به شماره کارت ۵۰۴۱۷۲۱۲۰۹۴۳۴۷۲۰ بانک رسالت، به نام شهرزاد همتی پل سنگی واریز کنید.
آیلار و مریم فقط دو اسم نیستند. دو زناند میان هزاران زنی که این روزها بیصدا زیر بار زندگی خرد میشوند. زنانی که نه دنبال ترحماند و نه معجزه؛ فقط میخواهند فرزندانشان شبها با ترس نخوابند و صبحها فکر نکنند مادرشان دیگر توان ادامه دادن ندارد.
شاید نجات یک زندگی، همیشه کار بزرگی نخواهد. گاهی فقط کافی است چند نفر، دست یک خانواده را پیش از فرو رفتن کامل بگیرند.