بغل‌دستیم مُرد، من ساچمه خوردم؛ کشتار دی‌ماه به روایت یک معترض

Wednesday, 6th May, 2026
اندازه قلم متن

 

۴ماه از بزرگ‌ترین کشتار معترضان در تاریخ معاصر ایران می‌گذرد. در حالی‌که ایران نیمی از سال ۲۰۲۶ را در خاموشی مطلق اینترنت بوده، هنوز اسامی جدیدی از کشته‌شده‌های دو شب ۱۸ و ۱۹‌دی و شهادت‌‌نامه‌هایی از آن دی‌ماه خونین به جهان بیرون از ایران درز می‌کند.

این گزارش، روایت «فرحان شفیعی» است، آرایشگر ۲۴ساله اهل کرج، معترضی که ۱۸‌دی، ساعاتی پیش از شروع اعتراضات در محدوده بلوار «پونه شرقی» کرج بازداشت شد. ساعاتی بعد آزادش کردند و روی آسفالت رنگین‌شده از خون معترضان قدم گذاشت تا به خانه رسید. ۱۹‌دی، هشت شب دوباره به خیابان رفت و یادگار آن شب برایش ۳۰ساچمه در سر، صورت و بدن بود. او شاهد کشته شدن ده‌ها جان جوان هم بود. 

فرحان مدتی است که به‌دلیل تهدید نیروهای بسیج محله به کشور دیگری رفته و روزگارش در بیمارستان‌ها می‌گذرد. جوانی که رفیق دوران کودکی‌اش در دستانش جان داده و حالا می‌گوید ما جوان‌های ۲۳-۲۴ساله‌ای هستیم که انگار ۲۴۰ سال‌مان است: «من دیگر هیچ‌وقت به زندگی برنخواهم گشت، هیچ‌وقت.»

***

۱۸دی آسفالت خیابان خونین بود

روایتش را با این شروع می‌کند که ۱۸‌دی، ۵ بعدازظهر رفته بوده تا ببیند چه خبر است که بازداشتش می‌کنند: «بازداشت خودسرانه و بدون حکم. داشتم راه می‌رفتم انگار یک برنامه چیده بودند که هر چه جوان در خیابان است دستگیر کنند که به ساعت فراخوان نرسیده جمعیت را کم کرده باشند. من را دستگیر کردند حدودا ساعت ۵ بود. بلوار پونه شرقی. ۴۵‌متری گلشهر. هفدهم آن‌جا اعتراضات بود. در گلشهر کرج، ویدیوهای آن قسمت پونه در خبرگزاری‌ها هست.»

از این می‌گوید که او و حدودا سی- سی‌وپنج نفر دیگر را در یک ون پلیس به‌زور «چپاندند»: «من دیدم یک بچه ۱۲ساله را دستش را کشیدند و از بغل مادرش کشیدند بیرون. مادرش نمی‌گذاشت و مادرش را کشیدند روی زمین. فحاشی می‌کردند به همه. یک سیلی خیلی محکم به من زدند چون پرسیدم آقا من چه کاری کردم من را به چه دلیل دارید می‌برید؟»

بعد از آن عابران بازداشت‌شده به کلانتری ۳۹‌گلشهر کرج برده می‌شوند، همان‌جایی که ساعتی بعد، در خیابان های اطرافش، شهروندان معترض شعار «مرگ بر دیکتاتور» سر می‌دادند، تا این‌که دستور کشتار صادر شد: «بردندمان کلانتری ۳۹ گلشهر، آن‌جا هم حدودا در یک جای ۶۰ متری نزدیک صد نفر را چپانده بودند. نمی‌توانستیم بنشینیم، همه چسبیده بودیم به هم آن‌قدر جمعیت زیاد بود. همه هم اغلب زیر ۲۵سال. همه جوان بودند. بچه ۱۲ ساله، ۱۵ ساله بین‌مان بود. گفتند گوشی‌هایتان را چک می‌کنیم اگر فعالیت داشتید، مختصات گوشی‌تان را چک می‌کنیم ببینیم کجا بودید دیروز پریروز. داشتند رعب و وحشت ایجاد می‌کردند. دو سه نفر را چک کردند و دو نفرشان استوری گذاشته بودند. من خودم اگر گوشی‌ام را چک می‌کردند، الان زندان بودم، شاید در صف اعدام بودم. چند تا عکس از سطل آشغال‌هایی که شب قبل آتش زده بودیم توی گوشی‌ام بود.»

اشاره این معترض جوان که جان سالم به‌در برده به احکام اعدامی است که این روزها دستگاه قضایی جمهوری اسلامی به صورت شتاب‌زده در حال اجرای آن‌هاست، از حدود ۲۸نفر معترض، زندانی سیاسی و امنیتی که از اواخر اسفندماه تا نیمه اردیبهشت‌ماه۱۴۰۵ در ایران اعدام شده‌اند، دست‌کم ۱۳نفر از معترضان دی‌ماه بوده‌اند. اتهامات برخی محاربه از طریق تخریب اموال عمومی اعلام شده، اتهاماتی که گفته می‌شود، بعضا مربوط به آتش زدن سطل‌های زباله بوده است.

فرحان به خشونت نیروهای امنیتی حتی در زمان بازداشت موقت خود نیز اشاره می‌کند و می‌گوید: «قبل از این‌که من را بکنند تو بازداشتگاه توی حیاط بازداشتگاه زانو زده نشسته بودیم، به مامورها گفتم آقا ما کاری نکردیم که! با نوک پوتینش محکم گذاشت توی فک من، دندانم توی دهانم خرد شد.»

او و دیگر بازداشتی‌ها چند ساعت بعد بدون بازرسی گوشی‌هایشان آزاد می‌شوند. موضوعی که احتمالا نشان از شلوغ بودن سر نیروهای امنیتی با توجه به ازدحام جمعیت معترضان در خیابان‌ها و حجم سرکوب، کشتار و بازداشت‌ها دارد: «ساعت ۱۲ شب ما را ۵ نفر ۵ نفر ول کردند و برگه سفید امضا از ما گرفتند و گفتند تعهد است. اثر انگشت گرفتند و گوشی را تحویل می‌دادند.»

به گفته او، این‌قدر جمعیت زیاد بوده که حتی از داخل بازداشتگاه کلانتری هم صدای اعتراض مردم شنیده می‌شده. ساعتی بعد هم البته صدای گلوله باران: «ساعت ۱۲:۳۰ که از کلانتری آمدم بیرون، جای بن‌بست طوری است آن‌جا، من فقط خون سر کوچه می‌دیدم که ریخته شده بود. توی خیابان احساس می‌کردم کل شهر را موشک زدند، همه‌چیز ریخته بود. تابلوهای شهرداری، سطل‌آشغال‌ها توی کوچه و پس‌کوچه داغون شده بود.»

با این‌حال، فرحان ۱۹‌دی هم تصمیم می‌گیرد به فراخوان شاهزاده «رضا پهلوی» دوباره به خیابان برود: «اصلا آدم خانه بمانی نبودم. آمدم بیرون. درست ساعت ۸شب که مثل روز قبلش نگیرندم. موهای تنم سیخ می‌شود هر موقع که به آن جمعیت فکر می‌کنم. انگار کل مردم ریخته بودند بیرون. جمعیت میلیونی توی خیابان بود. کوچه پس‌کوچه، خیابان، مردم با زن و بچه‌شان آمده بودند توی خیابان. تازه بعد از کشتار ۱۸‌ام.»

این آرایشگر معترض شهادت می‌دهد که فقط در دور و بر او، آن‌شب در محدوده بلوار پونه ۴۵متری گلشهر، ۱۵ تا ۲۰نفر کشته شدند: «از بالای سر من گلوله های جنگی رد می‌شدند. با دوشکا و کلاشینکف می‌زدند. با دوشکا آمده بودند روی مردم بی‌سلاح و می‌زدند. یعنی حیدر حیدر می‌گفتند و می‌زدند و می‌کشتند. حیدر حیدر می‌کردند برای خودشان و می‌کشتند.»

بغل دستم یک نفر را کشتند، بیست سانت آن‌طرف‌تر بودم من هم مرده بودم

اندکی بعد در ۴۵متری گلشهر، نیروهای امنیتی جمعیت را «قیچی» می‌کنند: «بغلی من افتاد مُرد و من ساچمه خوردم. فکر کنم اگر بیست‌سانت آن‌طرف‌تر بودم من هم مرده بودم. من آن شب صحنه‌هایی ترسناکی را دیدم که پیش خودم حساب کرده بودم که می‌میرم. سی تا ساچمه خوردم. توی عکس‌های سی‌تی اسکن معلوم است. اگر ساچمه ۱۰میلی‌متر این‌طرف‌تر بود، الان چشمم را از دست داده بودم. هنوز هم درگیر ساچمه‌ها هستم. یکی از ساچمه‌ها توی فک‌ام است. از آن به بعد هنوز نمی‌توانم دهانم را خوب باز کنم و غذا بخورم. سیب نمی‌توانم گاز بزنم.»

ایران‌وایر تصاویر رادیولوژی و سی‌تی اسکن این جوان را بررسی کرده است. ساچمه‌هایی در ران و ساق پای چپ، قفسه سینه، محدوده صورت، جمجمه و گیجگاه چپ، نزدیک گودی چشم چپ و فک او وجود دارد. 

فرهان می‌گوید که این ساچمه‌ها در صورت و بدنش در کشوری که اکنون به آن پناه برده، او را آواره بیمارستان‌ها کرده‌اند: «از موقعی که آمدم و درخواست پناهندگی دادم درگیر این بیمارستان و آن بیمارستانم. یکی دو تا از گروه‌های بشردوستانه هستند که کمک می‌کنند ولی کم آوردم. نمی‌گذارند سر کار بروم. می‌خواهم قید مداوا را بزنم. بگذار بمیرم، این‌قدر گران است. رفت و آمد کنی، غذا بخوری، بروی دکتر. خیلی گران است یک دکتر فقط ویزیتش برای ما صد دلار است.»

توی خیابان لباس مردها را در می‌آوردند که ساچمه پیدا کنند، من توی صورتم بود

به این‌جای گفت‌وگو که می‌رسیم، صدای فرهان ۲۴ساله می‌لرزد، حتی وقتی از این‌که از مرگ حتمی جُسته گفت، صدایش نلرزیده بود، بغضش را فرو نخورده بود: «سال ۱۴۰۱ رفیق بچگی‌هام توی بغلم جان داد و مرد. کنعان آقایی. با همین ساچمه‌هایی که من خوردم.»

می‌گوید: «ما جوان‌های ۲۳- ۲۴ ساله طوری شدیم انگار ۴۰-۲۳۰ ساله‌ایم. ۲۳ سال‌مان است انگار ۲۴۰سال توی این دنیای لعنتی زندگی کردیم. فکر کنید رفیق بچگی‌ام را توی بغلم زدند جان داد. این همه جوان مردند، از ما چه مانده؟!»

پایگاه بسیج در نزدیکی آرایشگاه مردانه‌ای بوده که فرهان هم یک صندلی در آن اجاره کرده و مشتری‌های خودش را داشته است: «فردای همان شب، ۲۰‌دی بود، یکی از بسیجی‌ها آمد گفت تو را توی اعتراضات دیدیم. خب از صورتم قشنگ معلوم بود. جای سوراخ معلوم بود که ساچمه خوردم. توی خیابان هم می‌رفتم دستگیر می‌شدم. توی خیابان‌ها ایست بازرسی زده بودند، لباس مردها را در می‌آوردند که ببینند طرف ساچمه خورده یا نه. حدودا ۳۸روز مخفی شدم و آخر سر، زمینی و قانونی از ایران خارج شدم. تیپ توریستی‌طور زدم. من آدم طبیعت‌گرد و کوهنوردی هستم. کل لوازم کوهنوردی‌ام را برداشتم. توی مرز از من پرسیدند کجا می‌روی، گفتم دارم می‌روم طبیعت‌گردی، طبیعت‌گردم. اگر هوایی می‌خواستم خارج شوم بدنم پر از سرب بود توی بازرسی متوجه می‌شدند و برایم مشکل ایجاد می‌کرد.»

دسترسی‌اش به اینترنت در کمپ پناهجویان محدود است، باید هر چه زودتر برود. از او می‌پرسم حرف دیگری دارد، صدایش را صاف می‌کند، بغض را به عمق گلویش پس می‌راند و می‌گوید: «دیگر زندگی و جوانی و روحیه‌مان را از دست دادیم. با چیزهایی که دیدیم دیگر فکر نکنم بتوانیم به زندگی برگردیم. هیچ وقت. احساس می‌کنم هیچ وقت نتوانم به زندگی برگردم. محکومیم به ادامه، محکومیم به زنده ماندن و محکومیم به مبارزه. تا ببینیم به کجا می‌رسد.»

 


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

برچسب‌ها:

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.