از مصدق تا رضاشاه؛ جدال دو تصویر از نجات ایران

Monday, 1st June, 2026
اندازه قلم متن

سخنرانی در بزرگداشت دکتر محمد مصدق*

 

مهدی عربشاهی

دوستان گرامی،
خانم‌ها و آقایان،
سپاسگزارم از فرصتی که در اختیار من گذاشتید تا در این جلسه درباره یکی از مهم‌ترین چهره‌های تاریخ معاصر ایران، دکتر محمد مصدق، سخن بگویم.

سخن گفتن از مصدق، برای ما ایرانیان، فقط یادآوری یک شخصیت تاریخی یا مرور یک مقطع سیاسی نیست. مصدق صرفاً نخست‌وزیر سال‌های دور نبود. مصدق به‌تدریج در حافظه جمعی ایرانیان به یک نماد تبدیل شد؛ نماد سیاست‌ورزی ملی، دموکراتیک، قانون‌مدار و مردم‌محور. نمادی از این باور که ایران می‌تواند مستقل باشد، بی‌آنکه آزادی مردم خود را قربانی کند؛ می‌تواند قدرتمند باشد، بی‌آنکه به استبداد پناه ببرد؛ می‌تواند ملی باشد، بی‌آنکه مردم را از صحنه سیاست حذف کند.

اما امروز، مسئله مصدق فقط مسئله گذشته نیست. به گمان من، بحث بر سر مصدق در ایران امروز، در واقع بحث بر سر آینده ایران است. اینکه ما چه نوع سیاستی را برای فردای ایران می‌خواهیم؟ چه نوع قدرتی را مشروع می‌دانیم؟ چه نوع رهبری را می‌پذیریم؟ و مهم‌تر از همه، قهرمان اصلی روایت سیاسی ایران آینده چه کسی باید باشد: شاه، رهبر، منجی، یا مردم؟

من می‌خواهم بحثم را ذیل عنوان «مصدق و جدال نمادها در سیاست ایران امروز» مطرح کنم. منظورم از جدال نمادها این است که در سیاست، همیشه فقط برنامه‌ها، احزاب و چهره‌ها با یکدیگر رقابت نمی‌کنند؛ روایت‌ها، خاطره‌ها، اسطوره‌ها و نمادها هم با یکدیگر رقابت می‌کنند. گاهی یک نماد می‌تواند بیش از ده‌ها بیانیه سیاسی جامعه را حرکت دهد. گاهی یک تصویر، یک خاطره، یک نام، یا یک روایت تاریخی، بیش از یک برنامه مفصل سیاسی در ذهن مردم اثر می‌گذارد.

در سال‌های طولانی، مصدق برای بخش بزرگی از جامعه ایران نماد سیاست ملی و دموکراتیک بود. او نماد دولتمردی بود که به قانون اساسی، مجلس، رأی مردم، مطبوعات، استقلال ملی و حق حاکمیت ملت باور داشت. مصدق با ملی کردن صنعت نفت، استقلال‌طلبی ایرانیان را به یکی از مهم‌ترین مسائل سیاست جهان تبدیل کرد؛ اما اهمیت او فقط در ملی کردن نفت نبود. اهمیت مصدق در این بود که استقلال را از آزادی جدا نمی‌کرد. او نمی‌گفت برای استقلال باید آزادی را تعطیل کرد. نمی‌گفت برای ساختن ایران باید مجلس و مطبوعات و مخالفان را کنار گذاشت. نمی‌گفت اول اقتدار، بعد آزادی. برای مصدق، اقتدار ملی از درون قانون، اعتماد عمومی و مشارکت مردم به دست می‌آمد.

از این جهت، مصدق برای همه جریان‌های اقتدارگرا چهره‌ای دشوار و حتی خطرناک است. زیرا نشان می‌دهد که می‌توان ملی‌گرا بود، اما دموکرات هم بود. می‌توان ضد سلطه خارجی بود، اما در داخل به حقوق مردم وفادار ماند. می‌توان وطن‌دوست بود، اما آزادی‌خواه هم بود. می‌توان دولت نیرومند خواست، اما نه دولتی که بالای سر ملت بایستد، بلکه دولتی که از ملت نیرو بگیرد.

 

تخریب مصدق و جابه‌جایی نمادین در فضای سیاسی و رسانه‌ای ایران

اما در سالیان اخیر، شاهد یک جابه‌جایی نمادین در فضای سیاسی و رسانه‌ای ایران بوده‌ایم. در بخشی از رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور، در بخشی از فضای مجازی، و در بخشی از روایت‌های نوستالژیک، به‌تدریج مصدق تخریب، کوچک‌سازی یا تحریف شد و در مقابل، رضاشاه به نماد اصلی نظم، اقتدار و ایران‌سازی تبدیل شد. البته اینجا بحث من نفی مطلق یا داوری ساده‌انگارانه درباره همه جنبه‌های تاریخ نیست. بحث من این است که چرا در لحظه بحران، جامعه از یک نماد دموکراتیک و قانون‌مدار فاصله می‌گیرد و به سوی نماد اقتدار متمرکز و نجات از بالا کشیده می‌شود؟

پاسخ این پرسش را باید در وضعیت بحرانی جامعه ایران جست‌وجو کرد. وقتی جامعه وارد بحران عمیق می‌شود، فقط اقتصاد و سیاست آسیب نمی‌بیند؛ تخیل جمعی جامعه هم دچار آشفتگی می‌شود. مردم فقط دنبال برنامه سیاسی نیستند؛ دنبال معنا، امید، روایت و قهرمان می‌گردند. در چنین لحظاتی، الگوهای اسطوره‌ای فعال می‌شوند. جامعه‌ای که از بی‌ثباتی، فساد، سرکوب، ناکارآمدی و تحقیر خسته شده، ممکن است دوباره به دنبال یک منجی بگردد؛ کسی که بیاید، نظم ایجاد کند، کشور را بسازد، دشمنان را کنار بزند و مسئولیت را از دوش مردم بردارد.

در این وضعیت، نیرویی که بتواند یک روایت اسطوره‌ای باورپذیر بسازد، شانس بیشتری برای بسیج اجتماعی دارد. جمهوری اسلامی از آغاز بر پایه چنین روایتی عمل کرد: روایت کربلا، شهادت، امت، رهبری، آخرالزمان و منجی. وقتی این روایت فرسوده شد، بخشی از جامعه آماده شد تا به روایت اسطوره‌ای دیگری پناه ببرد: پادشاه مقتدر، مرد نجات‌بخش، بازگشت شکوه ایران، و ساختن کشور از بالا.

اما مسئله اینجاست که نیروهای ملی، دموکرات و جمهوری‌خواه، در بسیاری از موارد میدان روایت و اسطوره را رها کردند. ما تصور کردیم که حقیقت تاریخی به خودی خود پیروز می‌شود. تصور کردیم که جایگاه مصدق در حافظه ملی ایرانیان تضمین‌شده است. فکر کردیم مصدق آن‌قدر بزرگ است که نیازی به بازخوانی و بازسازی ندارد. اما در سیاست امروز، هیچ نمادی بدون روایت زنده نمی‌ماند. حافظه تاریخی اگر بازسازی نشود، تصرف می‌شود.

به همین دلیل، دفاع از مصدق امروز نباید فقط دفاع از یک شخصیت تاریخی باشد. ما نباید فقط بگوییم مصدق خوب بود، چون نفت را ملی کرد. نباید فقط بگوییم مصدق قربانی کودتا شد. اینها درست است، اما کافی نیست. ما باید مصدق را به زبان امروز ترجمه کنیم. باید نشان دهیم که مصدق برای امروز ایران چه معنایی دارد.

مصدق امروز یعنی سیاست قانون‌مدار در برابر سیاست نجات‌بخش.
مصدق یعنی دولت ملی، اما پاسخگو.
مصدق یعنی استقلال، اما نه انزوا.
مصدق یعنی ایران‌دوستی، اما نه ایران‌دوستی آمرانه و حذف‌گر.
مصدق یعنی نه به استبداد دینی و نه به استبداد سلطنتی.
مصدق یعنی حاکمیت ملت، نه حاکمیت منجی.

بازخوانی روایت مصدق؛ نماد امکان پایان چرخه استبداد

به نظر من، نقطه اصلی در بازخوانی امروزین مصدق، همین تغییر قهرمان از «منجی» به «مردم» است. پروژه جمهوری‌خواهی فقط تغییر شکل حکومت از سلطنت به جمهوری نیست. جمهوری‌خواهی، در معنای عمیق‌تر، تغییر قهرمان تاریخ ایران است. در روایت استبدادی، قهرمان همیشه یک فرد است: شاه، رهبر، سردار، ناجی. مردم در این روایت یا رعیت‌اند، یا پیرو، یا تماشاگر. اما در روایت جمهوری‌خواهانه، قهرمان اصلی مردم‌اند؛ شهروندان مسئول، آگاه، سازمان‌یافته و مشارکت‌کننده.

این همان جایی است که می‌توانیم حتی اسطوره‌های کهن ایرانی را نیز بازخوانی کنیم. کاوه آهنگر، در روایت ملی ما، علیه ضحاک برمی‌خیزد. اما کاوه شاهزاده نیست. از خاندان سلطنتی نیست. فره ایزدی ندارد. از آسمان نیامده است. کاوه یک انسان عادی است؛ یک شهروند رنج‌دیده که تصمیم می‌گیرد سکوت نکند. عظمت کاوه در این نیست که شاه شد؛ در این است که شهروندی بود که تسلیم نشد. درفش کاویانی در آغاز، پرچم یک پادشاه نبود؛ پرچم اعتراض یک انسان عادی بود.

آرش کمانگیر نیز فقط قهرمان مرزهای جغرافیایی نیست. آرش نماد مسئولیتی است که انسان در لحظه بحران بر دوش می‌گیرد. اما بازخوانی جمهوری‌خواهانه آرش نباید ما را دوباره به انتظار قهرمان تنها بازگرداند. ایران امروز به یک آرش نیاز ندارد که به جای همه ما تیر بیندازد و جان بدهد. ایران امروز به میلیون‌ها شهروند مسئول نیاز دارد که هر یک سهم خود را در ساختن کشور بپذیرند.

از همین‌جا می‌توان به یک روایت تازه رسید: روایت پایان چرخه استبداد. تاریخ معاصر ما بارها میان بی‌نظمی و اقتدارگرایی گرفتار شده است. جامعه از آشوب می‌ترسد و به اقتدار پناه می‌برد. اقتدار به استبداد تبدیل می‌شود. استبداد جامعه را خفه می‌کند. جامعه منفجر می‌شود و دوباره آشوب پدید می‌آید. سپس دوباره صدای منجی بلند می‌شود. این چرخه باید جایی پایان یابد.

مصدق برای ما نماد امکان پایان این چرخه است. او نشان داد که می‌توان نظم خواست، اما نه از راه سرکوب؛ می‌توان دولت خواست، اما نه دولت مطلقه؛ می‌توان ایران را ساخت، اما نه با حذف مردم. او به ما یادآوری می‌کند که راه نجات ایران از عبور دوباره از مسیر استبداد نمی‌گذرد. راه نجات ایران از ساختن نهاد، قانون، حزب، جامعه مدنی، رسانه آزاد، انتخابات آزاد و شهروند مسئول می‌گذرد.

در این معنا، جدال امروز میان مصدق و رضاشاه، فقط جدال دو نام تاریخی نیست. جدال دو تخیل سیاسی است. یک تخیل می‌گوید ایران را باید یک مرد مقتدر نجات دهد. تخیل دیگر می‌گوید ایران را باید شهروندان آزاد و مسئول بسازند. یک روایت می‌گوید مردم برای نجات باید به قدرتی بالاتر از خودشان پناه ببرند. روایت دیگر می‌گوید مردم خود منبع مشروعیت و قدرت‌اند.

البته روشن است که جامعه بحران‌زده به دولت نیرومند نیاز دارد. هیچ دموکراسی پایداری با دولت ضعیف ساخته نمی‌شود. اما پرسش این است: دولت نیرومند از کجا نیرو می‌گیرد؟ از ترس مردم یا از اعتماد مردم؟ از تمرکز قدرت در دست یک فرد یا از قانون و نهادهای پاسخگو؟ از خاموش کردن جامعه یا از مشارکت دادن جامعه؟

پاسخ مصدق روشن بود. دولت ملی باید نیرومند باشد، اما نیروی خود را از ملت بگیرد. دولت باید در برابر قدرت خارجی بایستد، اما در برابر مردم خود پاسخگو باشد. دولت باید نظم ایجاد کند، اما نظمی بر پایه قانون، نه سرنیزه. این همان چیزی است که من آن را «اقتدار دموکراتیک» می‌نامم. ایران آینده به اقتدار نیاز دارد، اما نه اقتدار استبدادی؛ به اقتدار دموکراتیک نیاز دارد.

از این منظر، وظیفه نیروهای ملی و جمهوری‌خواه فقط دفاع از نام مصدق نیست. وظیفه ما بازسازی روایت مصدق است. باید مصدق را از قاب عکس بیرون آورد. باید او را از مراسم سالگرد و یادبود به میدان سیاست امروز آورد. باید نشان داد که مصدق صرفاً خاطره گذشته نیست؛ زبان آینده است. زبان قانون، زبان آزادی، زبان استقلال، زبان کرامت شهروندی، و زبان حاکمیت ملت.

ما باید بپذیریم که نسل جدید با صرف ارجاع تاریخی قانع نمی‌شود. نسلی که زیر فشار جمهوری اسلامی بزرگ شده، از بی‌ثباتی و سرکوب و فقر و بی‌آیندگی خسته است. این نسل حق دارد از ما بپرسد: اگر نه جمهوری اسلامی و نه بازگشت به اقتدار سلطنتی، پس چه؟ پاسخ ما باید روشن باشد: جمهوری ملی، دموکراتیک، سکولار و قانون‌مدار؛ جمهوری شهروندان، نه جمهوری نخبگان جدا از مردم؛ جمهوری نهادها، نه جمهوری فردمحور؛ جمهوری‌ای که در آن ایران نه ملک حاکم، بلکه خانه مشترک شهروندان است.

جمع‌بندی من این است: امروز دفاع از مصدق، دفاع از گذشته نیست. دفاع از مصدق، دفاع از یک امکان برای آینده ایران است. امکانی که می‌گوید ایران می‌تواند آزاد باشد و مستقل؛ می‌تواند ملی باشد و دموکراتیک؛ می‌تواند قدرتمند باشد و قانون‌مدار؛ می‌تواند از چرخه منجی‌خواهی، استبداد و فروپاشی عبور کند.

ما به بازتفسیر اسطوره نیاز داریم؛ اما نه برای ساختن یک شاه تازه، یک رهبر تازه، یا یک منجی تازه. ما باید اسطوره را از آن مردم کنیم. باید کاوه را از حاشیه روایت به متن سیاست بیاوریم. باید آرش را نه فقط قهرمان مرگ، بلکه نماد مسئولیت جمعی زندگی بدانیم. باید روایت نجات ایران را به روایت ساختن ایران تبدیل کنیم.

شاید برای قرن‌ها به ما گفته‌اند که کسی خواهد آمد و ایران را نجات خواهد داد. اما شاید حقیقت رهایی درست از جایی آغاز می‌شود که بفهمیم هیچ‌کس به جای ما نخواهد آمد. ایران زمانی ساخته می‌شود که مردم ایران خود را نه تماشاگر تاریخ، بلکه سازندگان تاریخ بدانند.

مصدق نام همین امکان است.
نام سیاست‌ورزی ملی و دموکراتیک.
نام استقلال همراه با آزادی.
نام دولت نیرومند اما پاسخگو.
نام ایران، قانون و مردم.

و اگر بخواهم همه سخنم را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم:

ایران به منجی نیاز ندارد؛ ایران به شهروندان مسئول نیاز دارد.


*) برگزار شده توسط سازمانهای جبهه ملی ایران در خارج از کشور به تارخ 31 مه 2026 در زوم


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.