تابوت «علی خامنهای»، رهبر پیشین جمهوری اسلامی، در مصلای تهران در برابر دیدگان میلیونها نفر قرار گرفت؛ تصویری که پایان دوران او و آغاز فصلی نو را نوید میدهد. بسیاری از طرفدارانش آرزوی تداوم راه او را در دوران جدید و تحت رهبری پسرش دارند و معتقدند با حضور «مجتبی خامنهای»، وضعیت ایران بهبود خواهد یافت. آنها باور دارند که او مهمترین میراث پدرش، یعنی «تثبیت استقلال و حاکمیت ملی ایران در محیطی پرتنش» را اعتلا خواهد بخشید. با این حال، عدهای دیگر میگویند مقامات کشوری وعدههای او را نادیده گرفته و مسیر را برای مذاکره با عاملان مرگ او هموار کردهاند.
در کنار تابوت او، ارزیابی میراث وی به یکی از موضوعات داغ این روزها بدل شده است. میراث کسی که سالها از «دشمن» سخن گفت و حکومت را بر پایه استراتژی ستیز و مقاومت در برابر غرب و استکبار بنا نهاد؛ دشمنیهایی که بهویژه با آمریکا و اسراییل، ایران را دو بار به جنگ کشاند، آن هم در شرایطی که او همزمان با جنگ و مذاکره مخالفت میکرد. اکنون در غیاب او، میراثدارانش پس از یک جنگ ۳۹روزه به تفاهم با آمریکا تن دادهاند. علی خامنهای جمهوری اسلامی را همچون سیستمی با هدف تضمین بقا طراحی کرد، اما در نهایت، دقیقا بهدلیل همین ساختارِ متمرکز و نهادهای موازی، در برابر بحرانهای درونی و بیرونی دچار شکنندگی شد؛ شاید ماندن جمهوری اسلامی تحت فشار فزاینده مردم و نیروهای بیرونی، ماندگارترین میراث او باشد.
دهها نهاد امنیتی برای تامین امنیتی که نیست
علی خامنهای در خرداد ۱۳۶۸، بلافاصله پس از درگذشت خمینی، رهبری جمهوری اسلامی را در شرایطی برعهده گرفت که نهادهای امنیتی هنوز فاقد انسجام لازم بودند. اگرچه «وزارت اطلاعات» در سال ۱۳۶۲ با هدف تمرکز بر امور امنیتیِ عمومی شکل گرفت، اما چندان اعتمادی به آن وجود نداشت. نتیجه عدم اعتماد، پدیدار شدن سازمانها یا بخشهای «حفاظت اطلاعات» در ارتش، سپاه و نیروی انتظامی بهصورت مستقل بود. خامنهای اما تلاش کرد تا تمام این سازمانهای اطلاعاتی را بهواسطه «فرمانده کل قوا بودن» ولی فقیه در کشور زیر نظر خود داشته باشد.
این ساختار موازی در دهه ۱۳۸۰ گستردهتر شد و در سالهای ابتدایی دهه نود دستکم ۱۶ نهاد اطلاعاتی و امنیتی مختلف در کشور به وجود آمده بود. از جمله سازمان اطلاعات سپاه، سپاه حفاظت ولیامر، سپاه حفاظت انصارالمهدی و حفاظت هواپیمایی. نقطه عطف این مسیر سال ۱۳۸۸ بود، وقتی معاونت اطلاعات سپاه به یک سازمان مستقل ارتقا یافت و «حسین طائب» برای بیش از یک دهه ریاست آن را برعهده گرفت اما حضورش در این مکان جنجالی بود. جتی آن زمان «محمود احمدینژاد» به حضور وی واکنش نشان داده و بعدتر نیز گفت: «این فرد تعادل ندارد، همه میدانند، مقامات کشور همه میدانند او چه کار کرده. گفتم ایشان بیایید همه روابط را به هم میزند اصلا کارش پروندهسازی است.» انتخابی که از سوی چهرههای دیگر نزدیک به رهبر نیز مورد انتقاد قرار گرفته بود.
بحران قتلهای زنجیرهای (۱۳۷۷) به نقطه عطفی در مهندسی امنیتی جمهوری اسلامی بدل شد. افشای دستداشتنِ معاونت امنیتی وزارت اطلاعات در این ترورها، بهانهای برای تصفیه عناصرِ «دگراندیش» و میانهرو در دستگاه اطلاعاتی و انتقالِ تدریجیِ کانون قدرت به «بیت رهبری» و نهادهای نظامی-امنیتیِ نزدیک به آن شد. حذفِ «سعید امامی» در حبس، نه صرفا یک رویداد جنایی، که ابزاری برای مسدودسازیِ افشایِ زنجیره فرماندهیِ فرادستی بود. این استراتژی، بستر را برای عبور از وزارت اطلاعات به سمت نهادهای موازی (و نهایتا سازمان اطلاعات سپاه) فراهم کرد؛ روندی که در دوران ریاست حسین طائب، به رقابتهای ساختاریِ عمیق میان وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه انجامید؛ بهگونهای که این نهادها، نه در نقشِ مکمل، که در مقامِ رقیب بر سرِ کسبِ انحصارِ نفوذ و کنترلِ میدان با یکدیگر درگیر شدند. هر چند که تلاش هم میشد بین آنها همگراییهای به وجود بیاید.
همین موازیکاری، تضاد اصلی این بخش از میراث خامنهای را آشکار میکند. از یک سو، وجود چند نهاد اطلاعاتی مستقل به نظام این امکان را داد که در برابر فروپاشی یا نفوذ در یک نهاد واحد مقاومتر باشد و به گفته «سعید حجاریان»، از طراحان اولیه وزارت اطلاعات، این وزارتخانه را برای آن به وجود آورده بودند که یک نهاد واحد پاسخگو وجود داشته باشد، اما بسیاری در قوای مختلف مخالف تکنهادی شدن اطلاعات بودند. اما در عمل، همین نبود یک مرجع پاسخگوی واحد، به فقدان نظارت موثر انجامید و تاریخ دستگیری نهادها و بازجوییها پر است از نامهایی مانند «زهرا کاظمی»، روزنامهنگار و «کاووس سیدامامی»، استاد دانشگاه که بی دلیل بازداشت شدند و در بازداشت، کشته. اما این تنها بُعد ماجرا نبود، جمهوری اسلامی حتی چهرههای مهم خود مانند «حسن طهرانیمقدم» را در سال ۹۰ و پس از آن بهخاطر عدم اشراف بر وضعیت امنیتی از دست داد. اسناد هستهایاش از کشور خارج شد و کار به جایی رسید که در دو حمله اسراییل در سال ۱۴۰۴ سه رده فرماندهی کشور از بین رفت. موضوعی که پیشتر «علی یونسی»، وزیر پیشین اطلاعات ایران، در تیرماه ۱۴۰۰ درباره آن هشدار داده بود: «جا دارد همه مسوولان جمهوری اسلامی برای جان خودشان نگران باشند.»
مقاومت و آرزوهایی که بر باد رفت
از همان آغاز تاسیس انقلاب اسلامی این حکومت خود را در مقابل غرب و بهویژه آمریکا تعریف کرد. خامنهای در همان روزها بارها علیه آمریکا سخن گفت، مانند سال ۵۸ که گفته بود ملت ایران با همه وجود علیه سلطه جهانی امپریالیسم آمریکا قد برافراشته است و تاکید میکرد که وعده الهی پیروزی جبهه حق است. وی پس از رهبری همین ایده را پیش گرفت. خامنهای آمریکا را تهدیدی وجودی برای بقای نظام تعریف کرد؛ نگاهی که به گفته او، هرگونه نزدیکی یا اعتماد به غرب میتواند به نفوذ، براندازی نرم و در نهایت فروپاشی جمهوری اسلامی از درون بینجامد. همین بیاعتمادی راهبردی بود که مبنای شکلگیری دکترین «صدور انقلاب» و متعاقب آن، محور مقاومت شد؛ ائتلافی که ریشه در اصول ۱۵۲ و ۱۵۴ قانون اساسی داشت و طی دهههای رهبری خامنهای از یک جریان ایدئولوژیک به یک شبکه نظامی فراملی با هدف ایجاد بازدارندگی در برابر آمریکا و مهار اسراییل تکامل یافت.
راهبرد «وحدت میدانها» تلاشی سیستماتیک از سوی جمهوری اسلامی برای پیشدستانه کردن دفاع خود در هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای داخلی از طریق ایجاد یک شبکه بههمپیوسته منطقهای بود. در این ساختار، تهران با سرمایهگذاریهای سنگین مالی و نظامی، سوریه را بهعنوان «حلقه طلایی» ارتباطی بهوجود آورد و تلاش کرد حفظ کند، در عراق با سازماندهی حشدالشعبی، نهادی موازی برای مهار نفوذ آمریکا و دور زدن تحریمها پدید آورد، حزبالله لبنان را بهعنوان «جواهر تاج» خود در مدیترانه معرفی کرد و با حمایت از حوثیها در یمن، خواست تا بازیگری در گلوگاه استراتژیک بابالمندب را بهدست گیرد؛ مجموعهای که عملا مرزهای درگیری را از دیوارهای داخلی به جبهههای متنوع فرامرزی منتقل کرد.
اما دقیقا همین معماری که قرار بود جنگ را از تهران دور نگه دارد، در نهایت این پیشبینی را نقض کرد. مقامات جمهوری اسلامی سالها تکرار میکردند که «در سوریه و عراق میجنگیم تا در کوچههای تهران نجنگیم»، اما در فروردین ۱۴۰۵ همان جنگ بهطور مستقیم به تهران رسید و محور مقاومت نتوانست از وقوع آن جلوگیری کند. اما راهبردی که برای پراکندن تهدید در جبهههای متعدد طراحی شده بود، در لحظه بحران بهجای یک واکنش هماهنگ، با ناهماهنگی گروههای عضو خود مواجه شد؛ چنانکه «عباس عراقچی» وزیر امور خارجه، در همان روزها ناچار شد اعلام کند هر یک از این گروهها بر اساس تصمیم خود عمل میکنند و از تهران دستور نمیگیرند.
تضاد دوم و عمیقتر در نسبت میان سرمایهگذاری عظیم و شکنندگی نتیجه نهایی نهفته است. در سوریه، علىرغم دههها حضور نظامی و مالی، ترور فرماندهان کلیدی سپاه قدس مانند «حسین همدانی» و «محمدرضا زاهدی» توسط اسراییل، توان لجستیکی ایران را فرسود تا جایی که در آذر ۱۴۰۳ سقوط ناگهانی دمشق در برابر نیروهای «احمد الشرع»، پیوستگی جغرافیایی محور مقاومت را بهطور کامل گسست. در عراق نیز ترور «قاسم سلیمانی»، فرمانده سپاه قدس و «ابومهدی المهندس» دبیرکل کتائب حزبالله، در ۱۳۹۸ زنجیره فرماندهی را مختل کرد و گروههای محلی را بیش از پیش درگیر منافع اقتصادی و رقابتهای بومی خود ساخت.
بعدتر در لبنان، ترور «حسن نصرالله» و «هاشم صفیالدین» سران حزبالله، این تشکیلات را در بحرانی کمسابقه فرو برد، و ترور «اسماعیل هنیه» رهبر وقت شاخه سیاسی حماس، در قلب تهران در مرداد ۱۴۰۳ نشان داد که حتی قلب تهران هم دیگر ایمن نیست. این وقایع نشان داد که راهبرد «مقاومت» که خامنهای آن را بهعنوان بدیلی در مقابل «جنگ نخواهد شد و مذاکره نخواهیم کرد» قرار داده بود، در عمل به چه بنبستی رسیده است؛ این شبکه که با هزینههایی کلان برای ایجاد بازدارندگی فرامرزی طراحی شده بود، در لحظه تعیینکننده، نهتنها مانع از فروپاشی جبهههای تحت حمایتش نشد، بلکه در فقدان یک فرماندهی منسجم و کارآمد، عملا کارایی استراتژیک خود را از دست داد و خود به کاتالیزوری برای کشیده شدنِ آتشِ جنگ به قلب تهران تبدیل شد؛ وضعیتی که با مرگِ خامنهای، به نقطه پایانیِ برای دورانِ او بدل شد.
تمدن اسلامی و واقعیت فقر
در نگاه خامنهای، پروژهای که او سه دهه رهبریاش کرد، هرگز صرفا نهادسازی امنیتی یا سیاسی نبود، بلکه حلقهای از یک زنجیره پنجمرحلهای بود که خودش بارها آن را تشریح کرده است: انقلاب اسلامی، نظام اسلامی، دولت اسلامی، جامعه اسلامی و در نهایت تمدن اسلامی. او در ۱۳۹۷ این مراحل را چنین صورتبندی کرد که ابتدا «انفجار در مقابل نظام غلط باطل طاغوت» رخ میدهد، سپس نظام انقلابی بر پایه ارزشهای نو شکل میگیرد، آنگاه دولتی انقلابی باید ارکانش «انقلاب را از بُن دندان باور» کرده باشد، پس از آن جامعه انقلابی محقق میشود و در پایان زمینه برای «تمدن انقلابی و اسلامی» فراهم میآید. از نگاه او، این مسیر تصادفی نیست بلکه امتداد رسالت پیامبران است؛ او صراحتا گفته که هدف بعثت انبیا ایجاد «نظام سیاسی» بوده که بتواند اهداف الهی را «با تشکیل برنامهها و مناسبات اجتماعی» تحقق بخشد، و آنچه «آیتالله روحالله خمینی» بنیانگذار جمهوری اسلامی برای دین تعریف کرد نیز دقیقا همین بود: «رسالت نظامسازی و تمدنسازی و جامعهسازی و انسانسازی.»
خامنهای دولت اسلامی را «سنگینترین بخش» و پل ارتباطی نظام با جامعه میداند، اما آنچه او را از یک مدیر معمولی یا حتی از خمینی متمایز میکند، تأکیدش بر این نکته است که نظامسازی بدون تمدنسازی به شکست میانجامد. او در ۱۳۹۰ با اشاره به تجربه ناکام انقلابهای شمال آفریقا مثل مصر و لیبی هشدار داد که اگر انقلابی «نظامسازی» نکند، حتی خود انقلابیون هم تغییر میکنند و از بین میروند. اما نظام برای او تنها ابزار است، نه هدف نهایی؛ او الگوی اسلامی نظامسازی را ترکیبی از سه عنصر «ایمان، علم و عدل» توصیف میکرد و میگفت: «آرمان اصلی و واقعی و نهایی، ایجاد تمدن اسلامی است». او حتی در سلسلهمراتب اتحاد جهان اسلام، بالاترین مرتبه را نه همکاری امنیتی یا سیاسی، بلکه اتحاد همه مسلمانان «در جهت رسیدن به تمدن نوین اسلامی» تعریف کرده است.
نکتهای که روایت خامنهای را از یک گفتمان صرفا دفاعی متمایز میکند، تعریف او از جایگاه غرب در این معادله است. او تمدن مادی غرب را رد میکند و معتقد است این تمدن با وجود ثروتاندوزی کمپانیها و بانکها، نه عدالت آورد، نه رفاه عمومی، نه امنیت، و نه حتی توانست خانواده را حفظ کند؛ به تعبیر او «دستاورد انسانی نداشت». او در مقابل باور داشت تمدن اسلامی روزبهروز رشد میکند و همین رشد، برای غرب و آمریکا «ترسآور» و «رعبآور» است. حتی مقاومت نظامی منطقهای برای او در همین چارچوب معنا مییابد؛ در ۱۳۹۸ صراحتا گفت جنگ در تمدن اسلامی هم وجود دارد اما «جهت جنگ مهم است»، و جنگ مجاهدین فلسطینی، حزبالله و دفاع مقدس ایران را نه مذموم بلکه «جهاد فیسبیلالله» توصیف کرد، در تقابل با جنگهای صهیونیستی که آنها را برای «مقاصد خبیث» میداند.
با این حال، فاصله میان این روایت تمدنی و واقعیت زیستی ایران در سالهای اخیر، یکی از آشکارترین شکافهای میراث خامنهای است. در واقع میتوان گفت در مقابل این میراث نظری برای جهتگیری استراتژیک، میراث عملی او کشوری بود که قرار بود الگوی پیشرفت، عدالت و علم برای جهان اسلام باشد، اما در بسیاری از شاخصهای جهانی نظیر تورم، فرار مغزها، آزادی مطبوعات، شفافیت اقتصادی و رفاه عمومی در ردههای پایین جدولهای بینالمللی قرار دارد؛ وضعیتی که با آرمان «عدالت اقتصادی و اجتماعی» که خود او بارها آن را از ارکان نظامسازی اسلامی خوانده، در تضاد آشکار است. وضعیتی که نشان میدهد میراث فکری او در عمل مسیری برای رنج بیشتر بخش اعظم ایرانیان بود.
