امیر طاهری
کسی نمیداند ترامپ، در زمانی که این مطلب را میخوانید، در چه موضعی قرار دارد
باز هم همان بازی! این عبارتی بود که با شنیدن خبر تازهترین حملات هوایی آمریکا به ایران، در ذهنم شکل گرفت. دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، در ساعات پایانی کنفرانس سران پیمان آتلانتیک شمالی در آنکارا، ناگهان اعلام کرد که آتشبس ۶۰روزه با جمهوری اسلامی ایران پایان یافته است. او بقایای رهبری در تهران را «دروغگو» خواند و ایران را نوعی «سرطان» نامید که باید قطع شود (نقل به مضمون).
آنچه در این بیانات آقای رئیس ذکر نشد، دلیل این تغییر ۱۸۰درجهای بود. دو روز پیش از این تغییر، زمزمههایی که از کاخ سفید شنیده شد، مدعی بود که مذاکرات خوب پیش میرود. تنگه هرمز هم باز بود و بهای نفت نیز در مسیر پلههای پایین قرار گرفته بود. بدینسان یافتن دلیلی برای شعلهور کردن دوباره جنگ دیده نمیشد.
اما آقای ترامپ، مانند گل سرخ گوته، شاعر آلمانی، نیازمند دلیل برای معطر کردن فضا نیست. ترامپ باید ترامپی عمل کند. بهویژه در مواردی که احساس میکند از تیترهای اول جهانی حذف شده است. با این حال، همانطور که مارک روته، دبیرکل سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو)، میگوید، آنچه را از ترامپ میشنوید جدی بگیرید، اما تحتاللفظی تلقی نکنید. روته، نخستوزیر پیشین هلند، اکنون ترامپشناس شماره ۱ جهان است. او است که در جریان حمله احتمالی به گرینلند، ترامپ را از خر شیطان پیاده کرد. هم او است که ترامپ را به کنفرانس آنکارا کشاند و موفق شد او را برای دو شبانهروز تمام در چارچوب پروتکلی آرام نگاه دارد.
اگر بخواهیم با بهرهگیری از متد روته بپرسیم چرا ترامپ دوباره بمبافکنها را به پرواز درآورد، شاید بتوانیم علتی، نه توجیهی، برای این کار بیابیم. ترامپ با اعلام آتشبس ۶۰روزه، امضای تفاهمنامه ۱۴مادهای و آغاز مذاکرات مجدد در واقع هدفی جز تنظیم برنامههای تابستانی خود نداشت. با نگاه به برنامه کاری خود، ترامپ میدید که جشن تولدش، ۲۵۰امین سالگرد استقلال آمریکا، سفر به پکن، مسابقات جام جهانی فیفا و انتخابات اولیه حزب جمهوریخواه در پیش است. بدین ترتیب او نیازمند فرجهای بود که به او امکان دهد از آن دوره پر از چالش بگذرد. آتشبس ۶۰ روزه این فرجه را عرضه کرد.
به عبارت دیگر، ترامپ در واقع خواستار رسیدن به یک توافق کلی و درازمدت با جمهوری اسلامی نبود و به نظر من هنوز هم نیست. اومیخواهد گزینه حمله به ایران را تا آنجا که میشود، حفظ کند. قضیه هنگامی پیچیده میشود که معلوم نیست هدف از حفظ این گزینه چیست؟ جنگ جاری که در واقع از یک سال پیش آغاز شد، نشان داد که ایران توانایی دفاع از حریم هوایی خود را ندارد و در نتیجه مانند اردک لنگی است که نمیتواند از تیرزن بگریزد، اما همین جنگ یک ساله نیز نشان داد که جمهوری اسلامی با بمباران هوایی از پا در نمیآید. اطلاعات وزارت جنگ آمریکا نشان میدهد که در جریان این جنگ، تمامی هدفهای شناختهشده و گاه ناشناخته در ایران دستکم یک بار، بمباران شدهاند.
از سوی دیگر، جمهوری اسلامی در عکسالعمل خود به این حملات کوشیده است تا هزینهای را که آمریکا باید بپردازد در کمترین سطح نگاه دارد. جمهوری اسلامی به پایگاههای آمریکا در کشورهای عرب خلیج فارس حمله میکند، اما همه میدانند که این پایگاهها از مدتها پیش تخلیه شدهاند و بدینسان حمله به آنها خسارات انسانی یا تسلیحاتی به بار نمیآورد. از این شگفتیآورتر، خودداری جمهوری اسلامی از حمله به بزرگترین پایگاه نظامی آمریکا در خاورمیانه، یعنی اسرائیل، است. در فرودگاه غیرنظامی کویت که چندین بار از سوی تهران بمباران شد، هیچ هواپیمای آمریکایی دیده نمیشود، در حالی که فرودگاه بنگوریون در اسرائیل یک پارکینگ هواپیماهای جنگی ایالات متحده است.
اگر فرض کنیم که ترامپ نمیداند از این جنگ چه میخواهد، میتوان گفت که او دچار سندروم «اقدام بیهدف» است: کاری بکنیم، برای اینکه کاری کرده باشیم، تا بتوانیم نشان بدهیم که میتوانیم کاری بکنیم.
«اقدام بیهدف» یکی از مضامین رمان «اجتماعیون» رحمت مصطفوی است که در آن، گروهی از بچهپولدارهای چپگرا تصمیم میگیرند که به همه عرقفروشیهای تهرانــ در آن زمان که میشد عرقفروشی داشتــ سر بزنند و در هر کدام یک بطری ودکا را بشکنند و روی زمین بریزند. در «دخمههای واتیکان» آندره ژید، نویسنده فرانسوی، یک گروه از جوانان عاطل در فکر ربودن پاپ هستند، بیآنکه بدانند فایده این کار چیست. شاید بتوان گفت که در «بیگانه» آلبر کامو نیز با نوعی «اقدام بیهدف» روبرو هستیم.
اما «اقدام بیهدف» هرگز بیعاقبت نیست. در این مورد خاص، ترامپ موفق شده است که برای نخستین بار در تاریخ، گفتمان ضدیت با آمریکا را در ایرانــ که همواره آمریکادوستترین کشور خاورمیانه بودــ تقویت کند. بیش از چهار دهه «مرگ بر آمریکا» گفتن تشریفاتی و تحمیلی نتوانسته بود گفتمان آمریکاستیزی را در جامعه ایرانی توسعه دهد. از دید ایرانیان، آمریکا همواره یک دوست دوردست بود که در مواقع حساس، مانند جریان غائله آذربایجان به کمک ایران میآمد. دوستی که در سالهای ۱۳۲۱ تا ۲۴ ایران را از قحطی ناشی از غارت منابع غذایی ما به وسیله روسیه و انگلیس نجات داد. دوستی که نخستین برنامه واکسن در ایران را اجرا کرد و میلیونها کودک ایرانی را از مرگ زودرس رهاند. دوستی که در جریان ملی شدن نفت، مانع از حمله نظامی انگلیس به ایران شد و در جریان جنگ سرد، به ایران کمک کرد تا نیرومندترین ماشین نظامی منطقه را به دست آورد. دولتی که صدها هزار دانشجوی ایرانی را در دانشگاههای خود پذیرفت و سرانجام پس از نکبت ۱۳۵۷، پناهگاه بیش از دو میلیون ایرانی شد.
دومین نتیجه ناخواسته این «اقدام بیهدف» تقویت بقایای رژیم ورشکستهای است که از سالها پیش منفور و مطرود بسیاری از مردم ایران بود. «اقدام بیهدف» البته توانایی نظامی و اقتصادی جمهوری اسلامی را بهشدت کاهش داده است، اما بیشترین هزینه را مردم ایران با گسترش بیکاری، تعطیلی دانشگاهها و مدارس، ورشکستگی هزاران بنگاه صنعتی و بازرگانی خصوصی و کمبود گسترده مواد غذایی و دارویی پرداختهاند. رژیم مردمکش توانسته است با پوشیدن جامه «میهنپرستی»، تجربه خر در پوست شیر یا گرگ در پوست میش را تکرار کند.
سومین نتیجه ناخواسته ادامه دومین است: «اقدام بیهدف» ترامپ جنبش مردم ایران را در مسیر تغییر رژیم، لااقل برای مدتی، متوقف کرد. زیر بمباران نمیتوان فعالیت سیاسی کرد. مردمی که از حداقل امنیت فیزیکی و غذایی محروم شدهاند، نمیتوانند نیروی خود را برای تغییر مسیر سیاسیفرهنگی کشور به کار آورند.
چهارمین نتیجه «اقدام بیهدف» شکل گرفتن یک علامت سوال بزرگ در برابر توانایی و حتی اراده آمریکا برای حفظ امنیت متحدان و متفقان خویش است. تمامی کشورهای عرب خلیج فارس، به اضافه اردن هاشمی، با امضای قراردادهای گوناگون خود را زیر حمایت نظامی آمریکا قرار دادهاند، اما اکنون میبینند که درست همین حمایت کاغذی، آنان را به جنگی کشانده است که هرگز خواستارش نبودهاند. آنچه در منطقه رخ داد، اکنون در دیگر کشورها نیز بحثبرانگیز است. روزنامههای ژاپنی، کره جنوبی و تایوان این پرسش را مطرح کردهاند: آیا چتر حمایتی آمریکا کار خواهد کرد؟ در ژاپن، بحث بر سر تغییر قانون اساسی و ایجاد امکان برای ساختن یک ماشین جنگی جدی همراه با سلاح هستهای آغاز شده است؛ بحثی که تا یک سال پیش ناممکن به نظر میرسید.
سرانجام پنجمین نتیجه ناخواسته این «اقدام بیهدف» شکاف میان کشورهای عضو پیمان آتلانتیک شمالی است. برای نخستین بار در عمر این پیمان که از ۱۹۴۹ میلادی آغاز شد، یک عضو، یعنی آمریکا، وارد جنگی میشود که موردحمایت، حتی حمایت لفظی، هیچ یک از اعضا نیست. بعضی اعضا حتی آمریکا را از بهرهگیری از پایگاههای نظامیاش در خاک خود محروم کردند. در مورد اسپانیا، کار حتی به نوعی قطع رابطه تلویحی انجامیده است.
طنز تلخ ماجرا در این است که ترامپ، دانسته یا ندانسته، پادزهر این زهر را نیز عرضه کرده است: مذاکره با حفظ شمشیر داموکلس بالای سر بقایای جمهوری اسلامی. «تفاهمنامه» در واقع یک «آتشبس گرم» را همراه با «مذاکرات سرد» عرضه میکرد. ادامه آن بهناچار شکافهای درونی بقایای رژیم خمینیگرا را توسعه میداد. جناحی که موجودیت خود را دور شعار «مرگ بر آمریکا» ساختهاند و برای جلوگیری از هر توافقی که جنگ را پایان دهد، با چنگ و دندان میجنگند، اما روز که میگذرد منزویتر میشوند. اقدامات نمایشی آنان مانند گذاشتن جایزه برای سر ترامپ نتیجهای جز رسوایی بیشتر آنان ندارد. بقایای وابسته به سپاه پاسداران و الیگارشهای مورد اعتماد آن نیز هم خواستار پایان جنگاند، هم از پایان آن، که میتواند به قیام مردمی برای تغییر نظام بینجامد، میترسند. در این میان، جناح «اصلاحطلب»ــ عمدتا محدود به بچههای نیویورک یا شعبه حزب دموکرات آمریکا در تهرانــ خواستار پایان جنگاند، به شرط آنکه پیروزی نصیب ترامپ نشود. در مجموعه بالا، بازیگر دیگری نیز هست که غالبا نادیده گرفته میشود: مردم ایران که خواستار پایان جنگاند، به شرط آنکه به ادامه نظام کنونی در میانمدت نینجامد.
آنچه «مشکل ایران» خوانده میشود، یک مسئله سیاسی است و راهحل نظامی، دستکم در شرایط کنونی، ندارد. البته آمریکا در عالم فرضیات توانایی لازم را برای حل نظامی مسئله، با اعزام یک میلیون سرباز، چندین سال جنگ و سرانجام فتح تهران، دارد، اما در عالم واقعیت، چنین سناریویی دستکم در زمان باقیمانده از ریاستجمهوری ترامپ، حتی در دنیای ادبیات «علمیــتخیلی» نیز جایی ندارد.
یک نکته مهم دیگر که گاه نادیده گرفته میشود، این است که طرح «هویج و چماق» ترامپ، بمباران گسترده از یک سو و سخن از ۳۰۰ میلیارد دلار از سوی دیگر، هرگز جدی گرفته نشده است. علیرغم چند دور مذاکره که گاه از دید ترامپ «بسیار سازنده» تلقی شده است، حتی یک دلار از منابع مالی توقیفشده ایران آزاد نشده است. هشت میلیارد دلاری که قرار بود در زمان ریاستجمهوری جو بایدن به ایران مسترد شود، از کره جنوبی به قطر منتقل شده و اکنون قرار است از قطر به پاکستان منتقل شود. بیآنکه بدانیم این هویج چه زمانی به تهران خواهد رسید.
حل «مشکل ایران» نیازمند کار جدی و گسترده سیاسی است، همراه با درایت و حوصله؛ یعنی درست روشی که ترامپ هرگز نپذیرفته است. او در کتاب «هنر معامله» خود، نشان میدهد که دنبال نتیجهگیری زود، تند و سریع است. شیوهای که در تمدنهای غربی با اسکندر و پاره کردن گره گوردیان با یک ضربه شمشیر، آغاز میشود. بر اساس همان شیوه، جنگ ادامه سیاست با روشهای دیگر شناخته میشود.
در تمدنهای شرقی، از چین گرفته تا ایران و مصر، رمز پیروزی در صبر و حوصله و درایت است: سیاست، نه ادامه جنگ با روشهای دیگر، بلکه بهترین روش خودداری از جنگ به شمار میآید. سالها پیش در یک کنفرانس مطبوعاتی در پکن از هو یائوبانگ، رئیسجمهوری وقت چین، پرسیدیم: چرا برای پس گرفتن هنگکنگ و ماکائو ۱۰۰ سال صبر کردید. در حالی که هر یک را میشد در یک بعدازظهر تصرف کرد؟ پاسخ: هر کاری باید در وقت مناسب خود انجام شود.
بدینسان آیا میبایستی از پایان جنگ ناخواسته جاری نومید شویم؟ آیا باید شاهد ویرانی تدریجی ایران در جنگی که برای هیچکس سودی ندارد، باشیم و دم نزنیم؟
به گمان من، نه. یکی از ویژگیهای ترامپ، آنطور که مارک روته کشف کرده است، روش پروانهوار او است. مانند پروانهای که از یک گل به گل دیگر میپرد و گل قبلی را فراموش میکند. بدینسان میتوان امیدوار بود که او بادبادک جدیدیــ مثلا آزادی کوباــ را به هوا خواهد فرستاد و «مشکل ایران» را در یخچال قرار خواهد داد. اما به کار انداختن این جنبه از شخصیت ترامپ نیازمند همکاری لااقل بخشی از بقایای رژیم در تهران است، تا با ارائه نوعی پیروزیــ غالبا تخیلیــ به او امکان دهند که خود را برنده اعلام کند و سراغ دیگران برود. جناح سازشکار در تهران این واقعیت را درک میکنند، اما از آنجا که فاقد یک پایگاه مردمی گسترده هستند و در همان حال، در اقلیت هنوزخمینیگرا، نیز در اقلیتاند، جرئت اجرای چنین ترفندی را ندارند. مسعود پزشکیان، رئیسجمهوری و ساقدوشان او، محمدباقر قالیباف و عباس عراقچی، به ترتیب رئیس مجلس شورای اسلامی و وزیر خارجه، با حمایت دو سردار سپاه، احمد وحیدی و محمدرضا ذوالقدر، در این مسیر قرار گرفتهاند، اما همه آنان میدانند که هر توافقی که نوعی تسلیم بیقیدوشرط تلقی شود، جان آنان را در خطر قرار خواهد داد.
بدینسان ترامپ نیز میبایستی آماده باشد که مشکلات گروه سازشکار را درک کند و مذاکرات را در مسیری تازه قرار دهد؛ مسیری که در آن آنچه عرضه میشود، چیزی بیش از وعده حلوا برای فردا است.
کسی نمیداند ترامپ، در زمانی که این مطلب را میخوانید، در چه موضعی قرار دارد، اما با آنکه روزنامهنگار نباید پیشبینی کند، حدس من این است که او خواستار یک جنگ تمامعیار نیست. با خاموش کردن آتش یک جنگ بیحاصل، او میتواند راه را برای پیروزی واقعی و درازمدت یعنی تغییر رژیم در ایران بگشاید؛ تغییری که میبایستی به مردم ایران واگذار شود.
