
انتشار خبر ربایش و قتل حمیدرضا رجبزاده، مداحی که بنا بر گزارش رسانههای داخلی حدود پانزده روز مفقود بوده، واکنشهای کاملاً متضادی برانگیخته است. عدهای از مرگ او ابراز شادمانی کردهاند و آن را «انتقام» قربانیان جمهوری اسلامی دانستهاند؛ گروهی دیگر آن را مصداق ترور و ادامهٔ چرخهٔ خشونت میدانند؛ و کسانی نیز، از موضع دفاع از حکومت، از او چهرهای مظلوم و قربانی ساختهاند.
اما پیش از آنکه در برابر قتل یک مداح به موافقت یا مخالفت برسیم، شاید لازم باشد یک گام به عقب برگردیم و پرسش مهمتری مطرح کنیم: اصلاً چرا جمهوری اسلامی به این همه مداح نیاز دارد؟ چرا باید برای کودکان نه تا دوازدهساله دورههای چندسالهٔ آموزش روضهخوانی، نوحهخوانی، مقتل، مرثیه و «مباحث اعتقادی» برپا شود؟ چرا برای مداحی مدرسه، بنیاد، تشکل، شبکهٔ تبلیغاتی و حتی طرح دانشگاه وجود داشته باشد؟ چرا حرفهای که زمانی عمدتاً بخشی از مناسک مذهبی مردم بود، باید به دستگاهی گسترده و سازمانیافته تبدیل شود؟
پاسخ را نمیتوان فقط در اعتقادات مذهبی جامعه جستوجو کرد. جمهوری اسلامی از همان آغاز دریافت که حکومت تنها با سپاه، پلیس، زندان و دادگاه حفظ نمیشود. قدرتی که میخواهد برای دههها دوام بیاورد، علاوه بر سرکوب جسم انسانها، به تصرف ذهن و عاطفهٔ آنان نیز نیاز دارد.
مداح در این ساختار فقط کسی نیست که برای امام حسین مرثیه میخواند. او میتواند واسطهای میان اسطورهٔ مذهبی و سیاست روز باشد؛ کسی که مرز میان ایمان و وفاداری سیاسی را کمرنگ میکند، دشمن سیاسی امروز را در لباس دشمنان مقدس دیروز مینشاند و سیاست را از عرصهٔ پرسش و نقد بیرون میبرد و وارد قلمرو ایمان، شهادت، مظلومیت و تکلیف میکند.
از همین روست که سرمایهگذاری برای تربیت مداح از کودکی معنا پیدا میکند. حکومت تنها مداح تولید نمیکند؛ مخاطب مداح را نیز بازتولید میکند. یکسو کودکانی را آموزش میدهد که فردا پشت میکروفن قرار گیرند و سوی دیگر، جامعهای را با همان زبان، همان اسطورهها و همان تقسیمبندی دائمی میان «ما» و «دشمن» تغذیه میکند.
چرخه تقریباً کامل است: دستگاه ایدئولوژیک، مداح میسازد؛ مداح احساسات جامعه را تغذیه میکند؛ بخشی از جامعه مشروعیت همان دستگاهی را بازتولید میکند که مداح را ساخته است.
در این میان پول نیز مسئلهای فرعی نیست. هنگامی که پیرامون مداحی، از آموزش رایگان و وقف و نذر گرفته تا دستمزدهای سنگین برخی چهرههای مشهور، یک اقتصاد شکل میگیرد، دیگر با یک عمل عبادی ساده روبهرو نیستیم. اعتقاد مذهبی با منزلت اجتماعی، درآمد، قدرت و سیاست درهم میآمیزد. نهادی که از ایمان مردم تغذیه میکند، میتواند همان ایمان را دوباره در خدمت حفظ قدرت سیاسی قرار دهد. اما درست در همین نقطه باید پرسید: اگر این دستگاه چنین گسترده است، کشتن یک مداح چه چیزی را تغییر میدهد؟ تقریباً هیچچیز.
یک مداح حذف میشود و دهها نفر دیگر جای او را میگیرند. مدرسه باقی است، سازمان باقی است، پول باقی است، رسانه باقی است، منبر باقی است و مهمتر از همه، نیاز حکومت به تولید این نوع آگاهی باقی است.
حتی ممکن است نتیجه معکوس باشد. انسانی که تا دیروز یکی از هزاران مداح بوده، با کشته شدن میتواند به «شهید» تبدیل شود. تصویرش تکثیر شود، برایش مراسم برگزار کنند و مرگ او به شاهد دیگری برای روایت همیشگی حکومت دربارهٔ «دشمن» تبدیل شود. در چنین حالتی، گلوله نه دستگاه تبلیغاتی را خاموش کرده، بلکه مادهٔ تازهای در اختیار آن گذاشته است.
از این زاویه، مخالفت با ترور فقط یک موضع اخلاقی نیست؛ یک مسئلهٔ سیاسی و عقلانی نیز هست.
اگر مسئلهٔ ما ناآگاهی است، پاسخ آن آگاهی است. اگر مسئله سازمانیافتگی دستگاه تبلیغاتی حکومت است، پاسخ آن سازمانیافتگی مستقل مردم است. اگر جمهوری اسلامی برای نفوذ در جامعه مسجد، هیئت، مدرسه، رسانه، بودجه و تشکیلات میسازد، مخالفان این نظام نمیتوانند تصور کنند با حذف فیزیکی چند نفر میتوانند چنین شبکهای را از میان ببرند.
قدرت سازمانیافته را تنها جامعهای آگاه و سازمانیافته میتواند به عقب براند.
و شاید یکی از ضعفهای بزرگ مخالفان جمهوری اسلامی نیز همینجا بوده است: حکومت دههها برای سازمان دادن نیروهای ارتجاعی وفادار به خود کار کرده، در حالی که بخش بزرگی از مخالفان آن، بیش از آنکه به ساختن نهادهای مستقل اجتماعی، تشکلهای کارگری، زنان، دانشجویان، معلمان، بازنشستگان و شبکههای پایدار همبستگی بیندیشند، چشم به لحظهٔ انفجار و فروپاشی دوختهاند. اما این گونه حکومتها فقط در روز سقوطشان شکست نمیخورند. پیش از آن، باید مشروعیتشان در ذهن جامعه فروبریزد. جامعه ای که مداح را تقویت می کند، و کودکی که از نهسالگی با یک روایت واحد از جهان پرورش یافته، با مرگ یک مداح آزاداندیش نمیشود. او زمانی امکان دیگری برای اندیشیدن پیدا میکند که روایت دیگری بشنود، پرسیدن را بیاموزد، امکان مقایسه داشته باشد و دریابد که حقیقت در انحصار هیچ منبر، حکومت یا ایدئولوژیای نیست.
از همینجاست که مبارزه با سیاست مداحپروری به مسئلهای بزرگتر پیوند میخورد: مبارزه برای جامعهای که در آن حکومت حق نداشته باشد از کودکی، آموزش و امکانات عمومی برای ساختن انسان مطلوب خود استفاده کند.
چنین تغییری، در نهایت، بدون کنار رفتن ساختار جمهوری اسلامی ممکن نیست. زیرا پیوند دین و قدرت سیاسی، استفاده از نهادهای مذهبی برای بسیج اجتماعی و تبدیل اعتقاد به وسیلهٔ مشروعیتبخشی، انحرافی اتفاقی در این نظام نیست؛ بخشی از شیوهٔ حکمرانی آن است. تا زمانی که این ساختار قدرت برقرار است، حتی اگر یک مدرسهٔ مداحی بسته شود، امکان بازتولید آن در شکلی دیگر باقی خواهد ماند.
اما اینجا تفاوت اساسی میان سرنگونی یک حکومت و ساختن جامعهای دیگر آشکار میشود. فروپاشی جمهوری اسلامی، بهخودیخود، جامعهای آزاد و برابر به وجود نمیآورد. اگر فرهنگ حذف، انتقام، قهرمانسازی، اطاعت و نفرت از «دیگری» باقی بماند، ممکن است حکومتی برود اما بخشی از مناسباتی که آن را ممکن ساختهاند، با نام و چهرهای دیگر بازگردند. به همین دلیل، مسئله فقط این نیست که جمهوری اسلامی برود؛ مسئله این است که چه نیروی اجتماعی و با چه ارزشهایی جای آن را میگیرد.
راهی که میتواند به آیندهای متفاوت برسد، از آگاهی، تشکلیابی و دخالت مستقیم خود مردم در تعیین سرنوشتشان میگذرد؛ از جامعهای که زنان، کارگران، معلمان، دانشجویان، بازنشستگان، اقلیتها و دیگر گروههای اجتماعی بتوانند مستقل از دولت و صاحبان قدرت سازمان پیدا کنند و مطالبات خود را بیان کنند.
حکومتی که پس از جمهوری اسلامی شکل میگیرد، اگر قرار باشد چیزی بیش از جابهجایی صاحبان قدرت باشد، باید مشروعیت خود را نه از مذهب، نه از رهبر، نه از اسلحه و نه از ادعای تاریخی یک گروه، بلکه از ارادهٔ آزاد مردم و خواستهای انسانی و برابریطلبانهٔ آنان بگیرد.
در چنین جامعهای، مداح میتواند مداح باشد و مؤمن میتواند مؤمن بماند؛ همانگونه که انسان دیگری میتواند بیدین باشد یا باور دیگری داشته باشد. مسئله حذف مذهب نیست؛ پایان دادن به امتیاز سیاسی مذهب و استفادهٔ حکومت از ایمان مردم برای حفظ قدرت است.
از این منظر، قتل حمیدرضا رجبزاده ـ فارغ از اینکه تحقیقات نهایتاً چه کسانی را عامل آن معرفی کند ـ پرسشی بسیار بزرگتر از سرنوشت یک مداح پیش روی ما میگذارد:
آیا میخواهیم با دستگاهی که انسان تولید میکند، با کشتن محصول آن بجنگیم، یا میخواهیم دستگاه تولید را از کار بیندازیم؟
اولی شاید لحظهای خشم را تسکین دهد؛ دومی نیازمند آگاهی، سازمانیابی، مبارزهٔ اجتماعی و ساختن بدیلی است که بتواند قدرت را از دست یک حکومت ایدئولوژیک خارج کند و به جامعه بازگرداند.
اگر هدف، رهایی است، راه دوم دشوارتر است؛ اما تنها راهی است که میتواند به جای عوض کردن قربانی و جلاد، منطق جلادسازی را از میان بردارد.