

چهار سال پس از قتل حکومتی مهسا ژینا امینی، جمهوری اسلامی همچنان پابرجا و ماشین سرکوبش سخت مشغول است، اما روایتهای شهروندان و شواهد مقاومت روزمره از یک دگرگونی پایدار در نگاه بسیاری از مردم به حق، قدرت و قواعد زندگی اجتماعی خبر میدهد که چهار سال پس از واقعه، همچنان ادامه دارد.
پرنیان (نام مستعار)، زن حدود ۴۰ ساله ساکن تهران، لحظهای را به یاد میآورد که تصویر نیلوفر آقایی را در اینستاگرام دید؛ مامایی که چهارم آبان ۱۴۰۱ در اعتراض کادر درمان به کشته شدن مهسا امینی با شلیک مستقیم ماموران یگان ویژه، یک چشم خود را از دست داد.
پرنیان میگوید: «این زن چند ماه پس از آن اتفاقها به کار بازگشت و از اولین زایمانی که انجام داد، عکس گذاشت. در لحظهای که پست او را در اینستاگرام دیدم، توجهم به ناخنهای مرتب و لاکزدهاش جلب شد.»
تا آن زمان، مفهوم مبارزه و انسان مبارز در ذهن پرنیان با ظاهر آراسته و لذت بردن از زندگی سازگار نبود: «تا قبل از آن، الگو و قضاوتی درباره دادخواهان و مبارزان سیاسی در ذهن داشتم. فکر میکردم زن مبارز آرایش نمیکند، کتابهای خاصی میخواند و در جمعهای خاصی رفتوآمد دارد. انگار نمیشد هم مبارز باشی، هم به رنگ مو و لاکت برسی. بعد از کشته شدن مهسا تا مدتها نه آرایش میکردم نه به خودم میرسیدم. اینطوری عذاب وجدانم کمتر بود. وقتی عکس نیلوفر را دیدم، ناگهان از خودم پرسیدم چرا فکر میکنی زندگی با مبارزه منافات دارد؟ همان لحظه یک عالمه محدودیت در ذهنم شکست.»
پیوند میان زندگی و مقاومت در روایت سحر، روزنامهنگار ساکن تهران، نیز دیده میشود.
او در آستانه چهارمین سالگرد اعتراضهای ۱۴۰۱ در یک استوری عمومی در اینستاگرام نوشت: «تاریخ گواهینامهام تمام شده، کارت بنزینم گم شده، پاسپورتم تمدید میخواهد و من همه را به تعویق انداختهام تا عکسم بدون مقنعه و روسری در مدارکم ثبت شود. ژینا تو نمردی، نامت اسم رمز ماست.»
این روایتها، در کنار تصاویری که هر روز از شهرهای بزرگ و کوچک و از حضور زنان بدون حجاب اجباری در فضای عمومی به اشتراک گذاشته میشود، این پرسش را پیش میکشند: کشته شدن یک دختر ۲۲ ساله کُرد در تهران، چطور رابطه مردم با خودشان و با قدرت را چنان دگرگون کرد که همچنان، چهار سال پس از واقعه، آثارش در جزییترین ساحتهای زندگی روزمره مردم ادامه دارد؛ آن هم با وجود مقاومت حکومت در برابر هر تغییر در ساختار سیاسی، با وجود کشتار جمعی بیسابقه در تاریخ ایران در دیماه ۱۴۰۴ و با وجود تحمیل هزینههای هنگفت به زندگی مردم.
چگونه یک واقعه به تحولی فراتر از سرنوشت فوری اعتراضها انجامید؟
کشتهشدن مهسا؛ شروع گسستی که ترمیم نشد
بخشی از پاسخ این پرسشها را میتوان در دیدگاه ویلیام سوئل به رویدادهای دگرگونساز اجتماعی جُست.
این مورخ و جامعهشناس آمریکایی مفهومی به نام «گسست اجتماعی» را معرفی میکند.
در دیدگاه او شکافهای غافلگیرکننده در روال عادی زندگی هر روز رخ میدهند، اما بیشترشان خنثی و در ساختارهای اجتماعی-سیاسی جذب میشوند؛ یا سرکوب میشوند، یا نادیده گرفته میشوند یا «استثنا» خوانده میشوند.
در میان همه رخدادها، تنها «رویدادهای تاریخی» خاصیت دگرگونسازی دارند و میتوانند زنجیرهای از گسستهایی مرتبط و ترمیمناپذیر بسازند. این زنجیره، ترمیم شبکه ساختاری پیشین را دشوار و دگرگونی پایدار را ممکن میکند.
-

قاصدک مهسا؛ گامبهگام با «زن، زندگی، آزادی»
مرگ مهسا چنین مسیری را طی کرد: از بیمارستان کسری به سقز رسید؛ جمله «ژینا جان تو نمیمیری، نامت رمز میشود» از آرامستان آیچی به سراسر ایران رفت؛ اعتراضها از دانشگاهها به مدارس رسید، در خیابان تکثیر شد و به دنیای آنلاین رسید؛ در رسانههای جهان بازتاب یافت و به خیابانهای شهرهای بزرگ دنیا رسید؛ و از شعارها و اعتراضهای خیابانی به تجربه عمل جمعی رسید و به زندگی روزمره راه یافت.
این گسستها، و بسیار شکافهای ریز و درشت دیگر، یکدیگر را تقویت کردند و نگذاشتند حکومتْ واقعه را به «حادثهای اتفاقی و توضیحپذیر» فرو بکاهد.
اهمیت زنجیره گسستهای ترمیمناپذیر در آن است که تغییر در یک عرصه میتواند به عرصههای دیگر راه یابد و بر آنها اثر بگذارد؛ از رابطه زن با بدنش به رابطه دختر با پدر برسد و پدرسالاری ساختارمند و تاریخمند را تغییر دهد و از آنجا خود را به رابطه شهروند با مامور حکومت برساند و مفهوم اطاعت بهعنوان امر عادیشده را به چالش بکشد.
نظریه رویدادهای دگرگونساز، نکته مهمتری هم دارد: ساختار اجتماعی در نگاه سوئل از سه عنصر درهمتنیده ساخته میشود: طرحوارههای فرهنگی (معناها، باورها و دستورالعملهای کنش اجتماعی)، توزیع منابع و شیوههای اعمال قدرت.
وقتی رویدادی طرحوارهها را تغییر دهد، منابع را جابهجا کند و شیوههای تازه اعمال قدرت بیافریند، حتی بدون تغییر فوری در ساختار سیاسی، آن را دگرگون کرده است.
با این معیار، پابرجایی حکومت نافی وقوع تحول بنیادین نیست.
برای اشکان، تغییری از همین جنس رخ داده است. او که حدود ۳۸ سال دارد، در حوزه سلامت شاغل است و فعالیتش در خیزش ۱۴۰۱ به بازداشت و زندان منجر شد، تغییر در طرحواره را چنین روایت میکند: «پیش از مرگ ژینا پذیرش اینکه خواهرم، مادرم، دخترم و همسرم مجبورند معیارهای این نظام را در مورد پوشش زنان رعایت کنند، برایم عادی شده بود. خودشان هم انگار پذیرفته بودند و تحمل میکردند. بعد از فدا شدن ژینا فهمیدم با وجود اینکه تغییر این سیستم شاید خیلی سخت باشد، میتوانیم در همین شرایط جوری باشیم که به خودمان و ارزشها و آرزوهایمان نزدیک باشیم.»
شوک اخلاقی
سوال دیگری که به فهم دقیقتر واقعه چهار سال پس از وقوع کمک میکند، این است: شهروندانِ محروم از تشکلهای اجتماعی سازمانیافته و نهادهای ریشهدار سیاسی چرا و چطور به خیابان آمدند و یکی از مهمترین بزنگاههای تاریخ سیاسی ایران را رقم زدند؟
برای واکاوی این چرایی میتوان از جیمز جاسپر، جامعهشناس جنبشهای اجتماعی، کمک گرفت.
او برای توضیح چنین وضعیتی مفهوم «شوک اخلاقی» را معرفی میکند.
شوک اخلاقی جهانبینی و هویت ما را به چالش میکشد و چنان شدید و تکاندهنده است که ما را به بازتعریف خودمان و نظام ارزشیمان وا میدارد. چنین شوکی حتی در غیاب سازمانها و منابع بسیج عمومی میتواند افراد را به جستوجوی شبکهها و گروههایی بکشاند که با آنها بیگانهاند.
کشته شدن مهسا برای میلیونها ایرانی یک شوک عمیق اخلاقی بود. بسیاری از شهروندان، بهویژه زنان، با تجربه شخصی تحقیر، ترس و کنترل بدن، میتوانستند خودشان را، خواهرشان یا فرزندشان را بهجای مهسا در ون گشت ارشاد ببینند.
جاسپر توضیح میدهد یک جنبش اجتماعی یا سیاسی چگونه ترس را به امید بدل میکند: دیدن مردمی که دست به کنش زدهاند ناامیدی را پس میزند، پیوستن به آنها هویتی جمعی میسازد که مشارکت را تقویت میکند، و سرکوب هم میتواند افراد بیشتری را از سر خشم به خیابان بیاورد.
روایت اشکان تصویر همین سازوکار است: «شبها که برای اعتراض بیرون میرفتیم، انگار بهشت را میدیدم؛ آن اتحاد و چفت شدن قلبهای جوانها در کف خیابان ….»
او درباره ترس هم میگوید: «حکومت با ترس میخواست بذر ناامیدی در قلب ما بکارد و بگوید ما ماندگار و شکستناپذیریم. اما انگار ما از ترس رد شده بودیم. میدیدیم با بازداشتشدهها چه میکنند، میدیدیم اعدام میکنند، اما کلمه اقتدار دیگر هیچ معنایی برای من و بسیاری مثل من نداشت. اینجا همانجایی بود که سیستم وارد پرتگاه شد.»
صحرا، حدود ۷۰ ساله، ساکن کرج، همان چیزی را میگوید که جاسپر توضیح میدهد؛ تبدیل ترس به نوعی اعتماد به نفس اعتراضی: «من تا ۱۳۸۸ محجبه بودم. همان زمان بود که نگاهم به حجاب عوض شد و در جمعهای خانوادگی و خصوصی دیگر حجاب نداشتم اما بعد از شرکت در اعتراضهای بعد از مرگ مهسا و دیدن جوانهایی مثل نیکا، نگاهم به ترس بابت برداشتن حجاب در خیابان تغییر کرد. حالا فکر میکنم من زنم، زندگی میخواهم، آنطور که دلم میخواهد بیرون میآیم و از چیزی نمیترسم؛ خودم را قدرتمندتر و توانمندتر میدانم.»
تثبیت شدن تغییر مستمر
اعتراض خیابانی چند هفته پس از کشته شدن مهسا، با سرکوب خشن معترضان در خیابان و دستگیریهای گسترده فعالان اجتماعی فروکش کرد، اما آنچه در خیابان آغاز شد به جاهایی رفت که سرکوبش بسیار دشوارتر از اعتراضهای خیابانی است: پیادهرو، مترو، مطب، گالری، فروشگاه، بانک، مدرسه و ….
در چنین ساحتی دیگر خبری از سازمان و رهبری و بیانیه نیست. میلیونها تصمیم کوچک و پراکنده به تنهایی کنش سیاسی به نظر نمیرسند، اما متاثر از هم قاعدهای را جابهجا میکنند که بیش از چهار دهه یکی از ستونهای نظم عمومی جمهوری اسلامی بود.
تحول دقیقا در همین تکرار روزمره تثبیت میشود، نه در لحظه اوج اعتراض.
جمهوری اسلام هم همین را فهمید و مقابله با «بیحجابی» را از خیابان به صحن دادگاه کشاند.
گزارش مارس ۲۰۲۴ سازمان عفو بینالملل که پرونده ۵۴ زن و دختر را در ۱۰ استان با مدارکی مانند احکام دادگاه، دستورهای توقیف خودرو و پیامکهای پلیس مستند کرده است، گستره این نبرد روزانه را نشان میدهد. همین که حکومت برای بازگرداندن هنجار پیشین ناچار شده است تکتک شهروندان را هدف بگیرد، خودْ گواه ماندگاری تغییر است.
زنی که عفو بینالملل با نام مستعار ناجیه از او نقل قول میکند، میگوید: «بابایم راننده بود، کنارش نشسته بودم و طبق معمول روسری نداشتم. برایش پیامک آمد که کشف حجاب شده و اگر سه بار تکرار شود، ماشین را ۱۵ روز میخوابانیم. فکر کردم عصبانی شود، اما گفت فدای تار مویت. قبل از انقلاب ژینا احساس میکردیم روسری جزء لباسمان است. بعد فهمیدیم نه، میشود این را برداشت …. همین که جمهوری اسلامی آنقدر بدبخت شده که از نبودن یک تکه پارچه میترسد، انتهای ذلتشان است.»
در روایت پرنیان، دوام مقاومت با پذیرفتن نیاز مردم به ادامه کار و زندگی پیوند خورده است.
او میگوید در اوج اعتراضهای ۱۴۰۱، بسیاری از فروشگاههای اینترنتی فعالیت خود را متوقف کردند و هنگام بازگشت به کار با اعتراض و توهین روبهرو شدند. اما در نوبت بعدی اعتراضها در دیماه ۱۴۰۴، بازگشت به کار دیگر چنین واکنشی به دنبال نداشت.
او میگوید: «پذیرفتهایم راهی طولانی پیش رو داریم، یکشبه انجام نمیشود و آدمها باید زندگی کنند.»
به باور او، سرزنش مردم بابت بازگشت به زندگی روزمره میتواند توان همان کسانی را تضعیف کند که نیروی پیشبرنده اعتراض، مقاومت و مبارزهاند.
تاریخ کِی ورق خواهد خورد؟
بازگشت به پرسش آغازین: چرا اثر این رویداد با پایان اعتراضهای خیابانی و سرکوب روزافزون ادامه یافت؟
سوئل یک رویداد تاریخی را واجد سه ویژگی میشمارد: زنجیرهای منشعب و گسترده از رخدادها که مردم آن را مهم تشخیص میدهند و به دگرگونی پایدار میانجامد. مرگ مهسا هر سه را دارد.
در تجربه ایران، این مرگِ تکاندهنده با تجربه زیسته میلیونها نفر گره خورد، بر زمینهای از نارضایتی انباشته پیشین فرود آمد و به یک شوک اخلاقی فراگیر منجر شد. چنان شوکی که نگاه بسیاری از شهروندان به مساله زیستن در زمانه سرکوب را تغییر داد، و زیست روزمره را بهتدریج چنان دگرگون کرد که اکنون، حکومتِ مجهز به انواع ابزار سلطه، باید برای بازگشت به نقطه آغاز، با تکتک شهروندان بجنگد.
در ایران امروز، دستکم در شهرهای بزرگ، هر سه عنصر ساختار اجتماعی جابهجا شدهاند: باور عمومی نسبت به مفهوم سلطه و قدرت و دیگر طرحوارهها تغییر کرده؛ سلطه حکومت بر بدنها و اقتدارش در خیابان شکسته و توزیع منابع – دستکم در این دو عرصه – بازتعریف شده؛ و دست آخر اینکه حکومت مجبور شده از شیوههای آسان اعمال قدرت، مثلا گشتهای ارشاد در خیابان، صرفنظر کند و شیوههای اعمال قدرت خود را تغییر دهد.
اشکان این دگرگونی را چنین صورتبندی میکند: «در کلمه ساختار، اعتبار و تشکلی نهفته است. در نگاه من این حکومت دیگر یک ساختار سیاسی نیست؛ یک مه سیاسی است، سایهای از یک شمایل سیاسی و توهمی است از ساختار. و این همان چیزی است که دیگر برگشتپذیر نیست.»
به زبان سوئل، رویداد دگرگونکننده ژینا هنوز تمام نشده است. میان گسست اولیه و دگرگونی ساختاری همیشه فاصلهای وجود دارد و زنجیرهای که از قتل ژینا در بازداشت گشت ارشاد آغاز شد، همچنان مسیرهایی میگشاید که چهار سال پیش قابل تصور نبود.