
بهروز ورزنده
در روزگاری که نان از نیرنگ میروید
و تملّق، تاجِ زرّینِِ جاهلان است،
شما پاسداران شرم و شرف!
و بیدارانِ شبِهای سیاه!
مشعل حقیقت را
فروزان نگاه داشتید.
آنگاه که فریب حاکم بود،
شما خاموش نماندید؛
ایستادید
روبهروی ریا و کرنش،
روبهروی طوفان هراس
بیپرچم بودید و بیپاداش،
اما استوار،
با قامتی برافراشته از حقیقت.
نه زر شما را فریفت،
نه تازیانهی قدرت
قامتتان را خم کرد،
و نه زهرِ تهمت
زبانتان را به سکوت واداشت.
شما
از تبارِ شمعاید؛
آنان که میسوزند
تا شب راه خویش را گم نکند؛
آنان که خواب را وانهادند
تا رویای انسان
زنده بماند.
میسوزید
تا شب بداند
زمین میراث ابدیِ موریانهها نیست؛
میسوزید
تا برف بداند
بهار
سرانجام راه خویش را خواهد یافت.
ای وجدانهای بیدار!
شما تپشِ پنهانِ تاریخید،
نفَسِ گرمِ ایستادگی
در سینهی زمان؛
نفسی که هنوز، در اعماق خاک
برای عدالت نفس میکشد.
پس بایستید
روبهرویِ دروغ ؛
بایستید،
حتی اگر همهی جهان
دروغ را جشن بگیرد.
چرا که اگر شما خاموش شوید،
دروغ، جامۀ قانون خواهد پوشید،
و خورشید نیز
از شرمِِ بر زمین، دیگر طلوع نخواهد کرد.
پس بایستید!
که تاریخ
همیشه
به نامِ فاتحان نوشته نمیشود؛
چرا که هنوز
در نگاهِ شما،
نور،
اصالت خویش را بازمییابد.
و تا یک وجدان بیدار است،
دروغ هرگز
آخرین کلامِ زمین
نخواهد بود.