هوشنگ نهاوندی: سياست مذهبی شاه عبّاس

Friday, 14th February, 2014
اندازه قلم متن

چرا در زمانی که تعصّب بر همه کشورهای دنيا حاکم بود و اروپا دستخوش جنگ‌های خونين مذهبی بود، که اسپانيا سازمان تفتيش عقايد و آراء را به وجود آورد و پانصد هزار يهودی را کشت يا تبعيد کرد، شاه عبّاس چنين رويه مسالمت آميز را داشت؟

سخنرانی دکتر هوشنگ نهاوندی در هفدهمین کنفرانس سالنه انجمن هنر و ادب ایران در لندن

شاعری گفته:
باری چو فسانه می‌شوی ای مرد
افسانه نيک شو نه افسانه بد

برای ايرانيان، شاه عبّاس، يکی از پادشاهانی که تاريخ ، به نظر من به حقّ به وی عنوان کبير داده، افسانه‌ای است: هم افسانه نيک و هم افسانه بد.

افسانه بد:

خشونت وی را با فرزندانش نمی‌توان فر اموش کرد. امر به قتل وليعهدش داد. پسر دوّمش را که از بيماری شديد وی اظهار خشنودی کرده و جشنی بر پا داشته بود کور کرد و پسر سوّم را که گويا در توطئه‌ای عليه او شرکت داشت، نيمه نابينا ساخت و تبعيد کرد.

اين قبيل خشونت‌ها در آن زمان‌ها معمول بود. قتل عام فرندان سلطان قسطنطنيه برای آن که وليعهدش بی‌رقيب باشد در امپراطوری عثمانی جنبه قانونی داشت. پطر کبير شخصاً در شکنجه و قتل وليعهدش شرکت داشت. امپراطوران مغول هندوستان نيز به مراتب بد کردند. هانری هشتم در قساوت نسبت به همسران و بعضی از اطرافيانش شهره بود.

با اين همه قساوت شاه عبّاس را نسبت به فرزندانش و خشونت‌های ديگر او را نمی‌توان بخشيد و نيز نبايد فراموش کرد که در آن عهد و زمان‌ها اعمال قدرت و خشونت يکی از وسايل حکومت بود. مگر امروز هم نيست؟ امّا به صورت ديگر و با رعايت شکل و بيانی ديگر.

افسانه نيک:

برای همه مردم ايران شاه عبّاس مردی افسانه‌ای بود. همه افراد نسل من و شايد نسل‌های بعدی داستان‌هائی را که بانوان بزرگتر خانواده‌ها از عدالت و کرامت و گاهی نيز از قساوت وی برای کودکان حکايت می‌کردند به ياد دارند. در هيچ جای ايران نيست که يادگاری از ساختمان‌های زمان او به جای نمانده باشد. تا آنجا که در بسياری نقاط بناهای متعلّق به سال‌‌های بعد از او را نيز مردم شاه عبّاسی می‌خوانند. اصفهان پايتخت ايران در زمان او به صورت يکی از زيباترين و پر رونق‌ترين پايتخت‌های جهان در آمده بود.

در طیّ چهل و سه سال دوران سلطنتش (1587 تا 1629) ايرانيان در همه جنگ‌های خارجی پيروز شدند. خطر تاخت و تاز ازبکان در شرق از ميان رفت و از همان زمان بود که مردم، مردم عادّی وی را “بزرگ” خواندند. در چند برخورد، در چند مصاف بزرگ ارتش عثمانی که در آن زمان نيرومندترين نيروی نظامی جهان به شمار می‌رفت، منکوب و مغلوب شد. در پايان دوران شاه عبّاس، بغداد و بين النهرين، ارمنستان و گرجستان، قسمت شرقی آسيای صغير، افغانستان کنونی و ماوراءالنهر ديگر بار به تسلّط ايران در آمدند. پرتغالی‌ها از سواحل جنوبی ايران رانده شدند و حاکميّت کشور بر مجمع الجزاير بحرين و قسمتی از سواحل شمالی جزيرةالعرب تسجيل شد.

در پايان سلطنتش سرحدّات ايران تقريباً معادل زمان ساسانيان و مساحت آن بيش از چهار ميليون کيلومتر مربع بود.

اقتصاد ايران پر رونق بود. امنيّت در سر تا سر قلمرو شاه عبّاس (لااقل در آن نقاطی که زير نظر مستقيم اصفهان اداره می‌شد) بر قرار بود و موجب حيرت مسافران خارجی می‌شد که حتّی در داخل پايتخت‌های بزرگ دچار دزدان و قاطعان طريق و فاقد امنيّت بودند. می‌گويند که برخی از روش‌های زمان شاه عبّاس را که مسافران خارجی به فرانسويان بازگو کرده بودند، لوئی چهادرهم و وزير توانايش کلبر Colbert به کار گرفتند از جمله کارگاه‌های سلطنتی و تشويق ارباب هنر. همچنين برای اوّل بار در تاريخ يک نظام ابتدائی بيمه‌های اجتماعی در کشور ما پی‌ريزی گرديد.

در اين زمينه‌ها بسيار می‌توان گفت که فرصت آن در اين مختصر نيست.

همه ناظران و مورّخان غربی، شاه عبّاس را به خاطر آزادی مذهبی که در ايران به عهد او وجود داشت ستايش کرده‌اند. دقيقاً به همين دلايل، وی را در نخستين سال‌های جمهوری اسلامی ايران (که نه جمهوری است، نه اسلامی و نه ايرانی، به من توصيه شده که از اشارات سياسی بپرهيزم. ولی سخنران مدعوّ هستم و ميهمان مجاز به بعضی سوءاستفاده‌ها هست!) و حتّی در حال حاضر از وی نکوهش‌‌های بسيار می‌کنند، نه تنها مجسمۀ بزرگ وی را در اصفهان برانداختند بلکه مقبره‌اش را در کاشان به دست ويرانی سپردند و همه جا از وی با کلمات ناپسند و حتّی زشت سخن گفتند. عجب آن که در سال‌های اخير در خارج تنی چند به نکوهش او پرداخته به اسلام گرائی افراطی و تعصّب مذهبی متّهم‌اش کرده‌اند که البتّه درست نيست.
به چند نکته اساسی اشاره می‌کنم:

– شاه عبّاس در مجموع مرد متعصّبی نبود. نه تنها در زندگی خصوصی (که همه علاقه او را به شراب می‌دانند) بلکه در رفتارش با دگر انديشان. حمايت بی‌چون و چرايش از ملاّ صدرای شيرازی که مورد حمله و حتّی در معرض تکفير روحانيون متعصّب زمان بود، نمونه‌ای از اين رويه اوست.

در سال 1609 طی فرمانی به زنان اجازه داد که در روزهای چهارشنبه بدون حجاب در قسمت مرکزی و بازار شهر اصفهان و ميدان شاه و گردشگاه‌های کنار زاينده رود و خيابان چهار باغ به گردش و خريد بپردازند. همسران مغازه داران مجاز و مکلّف بودند که جای شوهران خود را بگيرند. چهارشنبه در اصفهان روز زن بود. با وجود همه محدوديّت‌هايش، تصميمی بود انقلابی. همه نوشته‌های بازرگانان و جهانگردان خارجی، درباره خوش لباسی و زيبائی زنان ايران معطوف به اين دوران است. از جمله آنچه نويسنده معروف فرانسوی Pierre Loti در اوائل قرن بيستم نوشته است.

شاه عبّاس در سال 1599 نخستين سفير خود را به دنيای غرب فرستاد و در حقيقت بنيان گذار “ديپلماسی ملّی” و نه مذهبی در ايران بود. تقريباً نيم قرن پيش از ريشليو Richelieu صدراعظم لوئی سيزدهم که هنری کسينجر Henry Kissinger در تاريخ ديپلماسی خود، وی را مبتکر اين رويه در جهان می‌‌خواند!

شاه عبّاس ديانت را در خدمت مصالح ملّی و سياست خارجی ايران می‌خواست و نه کشور را تحت تسلّط روحانيون. در مجالس و تشريفات رسمی همواره رجال حکومت را در دست راست خود می‌نشاند و روحانيون را در دست چپ که به اين ترتيب تقدّم سياسيون را بر مذهبيون نشان دهد. هرگز به روحانيون اجازه دخالت در اداره امور مملکتی را نمی‌داد. نخستين دادگاه‌‌های غير شرعی را در ايران او تشکيل داد.

همه وقايع نگاران صحنه‌ای را که قبل از جنگ معروف پل شکسته (9 سپتامبر 1618) در اردبيل رخ داد نقل کرده‌اند. تنی چند از روحانيون به همراه شاه بودند (اين رسم در اغلب ممالک وجودداشت که در مسافرت‌های سلاطين جمعی از بزرگان کشور آنان را همراهی کنند). شاه و همراهان در اردبيل بودند. نماينده عثمانی سر رسيد و پيشنهاد مصالحه کرد، به شرط آن که ايران از حقوق خود در ارمنستان و گرجستان و تمام قفقازيه چشم پوشد قسمتی از بين النهرين را که در تصرّفش بود تحويل دهد، تبريز را تخليه کند و برای ضمانت صلح يکی از فرزندان شاه عبّاس به گروگان به قسطنطنيه فرستاده شود. به جريان مذاکره کاری نداريم که در کتب آمده. شاه از همراهان نظر خواست. بعضی از روحانيون در زمينه ضرورت جلوگيری از اختلاف ميان مسلمين و حفظ اتّحاد اسلام سخن گفتند و توصيه کردند که شرائط باب عالی پذيرفته شود. شاه عبّاس سخت برآشفت و گفت من جنگ را شروع نکرده‌ام آنها به خاک ايران تاخته‌اند و تا نزديکی گاهواره سلسله ما پيش آمده‌اند. اگر شما روحانيون در امور کشور دخالت کنيد دستور خواهم داد سر همه را از تن جدا کنند و سپس در ملاء عام به هريک از جنازه‌هايتان صد ضربه شلّاق بزنند که باعث عبرت بقيه شود. چند روز بعد از اين صحنه تاريخی ايرانيان بر ارتش بزرگ عثمانی فائق شدند و همان فرستاده باب عالی از جانب وزير بزرگ و فرمانده قوای آنان برگشت و عاجزانه تقاضای تسليم کرد و همه شرائط فاتح يعنی شاه عبّاس را پذيرفت.

ايران آن روز يک امپراطوری بود. يعنی گذشته از قسمت مرکزی ايران که تحت اداره مستقيم اصفهان بود، چند کشور سلطنتی مسيحی چون ارمنستان و گرجستان جزئی از اين امپراطور بودند و به اصفهان خراج می‌دادند و از حمايت ارتش ايران در مقابل دشمنانشان، به خصوص امپراطوری عثمانی بهره‌‌مند می‌شدند. شاه اين نکته را پذيرفته بود. به مردم اين کشورها و سلاطين آنها احترام می‌گذاشت. طبيعتاً مسيحيان ايرانی در سر تا سر ايران حقّ رفت و آمد داشتند و از آزادی مذهبی برخوردار بودند.

سياست شاه عبّاس نسبت به ارامنه خود فصلی جداگانه است که خوشبختانه درباره آن بسيار نوشته‌اند و می‌نويسند و همبستگی ميان دو ملّت ريشه‌‌های چند هزار ساله دارد.

در سال 1602 ارمنيان برای ايستادگی در برابر تهاجم امپراطوری عثمانی از اصفهان تقاضای کمک کردند. شاه عبّاس ارتش ايران را باز سازی و مجهزّ به توپخانه سنگين کرده بود و آمادگی مقابله با دشمن تاريخی آن روز را داشت. بنابراين به قفقازيه لشکر کشيد. در سال 1603 تبريز و قسمت اعظم آذربايجان (چه در شمال و چه در جنوب رود ارس) باز پس گرفته شد. سال بعد ارمنستان و گرجستان با حفظ استقلال داخلی خود تحت حمايت ايران در آمدند. عثمانيان ايروان پايتخت ارمنستان را ويران کرده بودند. شاه عبّاس تصميم گرفت که گروهی از ارمنيان را به داخل ايران کوچ دهد و آنان را در جلفای نو در مجاورت اصفهان مستقر کند. وسائل سفر آنان فراهم آمد. به هر خانواده زمينی در جلفا با کمک مالی برای خانه سازی داده شد. کليسای بزرگ ايروان ويران شده بود، شاه دستور داد آن را عيناً تقليد کرده در جلفا بسازند. حتّی قسمت مهمّی از مصالح آن را شماره گذاری و مرتّب کرده در ساختمان جديد به کار بردند. اين کار در سال 1604 آغاز و کاتدرال وانک جلفای نو که شايد بعضی از حاضران بازديد کرده باشند، ساخته شد که تمام فرامين مربوط به حقوق ارامنه و صيانت از آنها در آنجا هنوز محفوظ و موجود است.

از آن پس چندين کليسای ديگر نيز با کمک مالی خزانه سلطنتی در جلفا ساخته شد که اغلب آنها هنوز موجود است ولو به صورت نيمه خرابه.

شاه عبّاس مکرّراً در مراسم مذهبی مسيحيان شرکت می‌کرد. ابتدا به اسپانيائی‌ها، سپس به فرانسويان اجازه تأسيس مدارس مختلف را در اصفهان و بغداد و چند شهر ديگر داد. حتّی قبول کرد که پدر تعميدی يکی از فرزندان سِر رابرت شرلی Sir Robert Shirley صاحب منصب عالی رتبه ارتش ايران شود و به خود او عنوان خان و قزلباش داد.

در سال 1607 طیّ فرمانی گرويدن مسلمانان به مسيحيّت، به شرط آن که پس از آن اجازه بازگشت به اسلام را داشته باشند. آزاد و بنابراين جرم ارتداد Apostasy که مجازات آن مرگ بود، لغو شد. تصميمی که تصوّر آن هنوز هم در بسياری از ممالک مسلمان ميسّر نيست.

روايات و مثال‌های متعدّد ديگر در مورد رفتار نيکوی شاه عبّاس با مسيحيان وجود دارد که در همه تواريخ مربوط به آن زمان، مخصوصاً نوشته‌ها و سفرنامه‌های فرنگيان آمده است و فرصت بازگوی آنها در اينجا نيست.

به قول شادروان نصراللّه فلسفی “شاه عبّاس جمع اضداد” بود. رفتار او با زردشتيان ايران، لااقل آنهائی که مقيم اصفهان بودند، شايسته نبود. برای توسعه شهر محلّه آنان را خراب کرد که بی‌خانمان شدند. امّا پس از آن کاری به کار آنان نداشت.

رفتارش با يهوديان نيز شايسته توجّه است. در آغاز استقرار پايتخت ايران در اصفهان (1598) مقرّر داشت که به هر يک از خانواده‌های يهودی که مسلمان شود، مبلغی جائزه اعطاء کنند. بسياری از جوانان يهودی يا به طمع مال و يا به حبّ جاه که بتوانند در جامعه ترقّی کنند مسلمان شدند. امّا خيلی زود شاه عبّاس دريافت که بيشتر اين خانواده‌های جديدالاسلام يا ظاهراً مسلمان، در خفا ديانت اصلی خود را حفظ کرده به آداب آن عمل می‌کنند. وضعی که تقريباً در همان زمان در اسپانيا نيز ديده شد و به کشتار دسته جمعی يهوديان و تبعيد آنان به خارج از کشورشان انجاميد. شاه عبّاس فرمان خود را لغو کرد و ديگر کاری به کار يهوديان نداشت. ناگفته نماند که بسياری از خاندان‌های حکومت‌گر معروف ايران که نام‌هايشان برای شماها ناآشنا نيست، از بازماندگان همان يهوديان جديدالاسلاتم زمان شاه عبّاس هستند.

در سال‌های 1611 و 1612، شاه عبّاس تصميم گرفت که در مازندران، منطقه‌ای که بسيار دوست می‌داشت و موطن مادرش بود، پايتخت دوّمی برای ايران بسازد که از بقايای آن کاخ فرح آباد تا پایان دوران سلطنت در ايران هنوز وجود داشت. تصميم قبلی خود را درباره يهوديان فراموش کرده بود. مقرّر داشت در فرح آباد برای آنان محلّه خاصّی بسازند. به آنان رسماً اجازه همه نوع فعّاليّت‌ها و داد و ستد و آزادی کامل رفت و آمد داد. وضعی شبيه ارامنه پيدا کردند. متأسّفانه بعد از وی و مخصوصاً بعد از زمان شاه سليمان پادشاه ماقبل آخر صفوی، جمعی از ملّا‌‌ها به مخالفت با يهوديان و ابراز احساسات ضدّ يهودی پرداختند که خوشبختانه ديری نپائيد و آن داستان ديگری است.

نمی‌توان به سياست مذهبی شاه عبّاس اشاره کرد و از خشونتش با پسيخانيان (پيروان شيخ محمّد پسيخانی، هم عهد تيمور لنگ) سخن نگفت. در زمان جدّش شاه طهماسب با آنها رفتاری وحشيانه شد. با استفاده از هرج و مرج سال‌های بعد از مرگ طهماسب و آغاز سلطنت شاه عبّاس، پسيخانيان تجديد سازمان کردند و شورشی در شيراز به راه انداختند که با خشونت شديد شاه عبّاس مواجه شد. خوشبختانه دوران آن کوتاه بود امّا رفتاری ناشايسته بود. پسيخانيان گفتاری ضدّ عرب و ضدّ ترک و در مجموع ضدّ اسلام داشتند که برای آن زمان انقلابی بود.

در پايان سخن به يک سؤال بايد پاسخ روشن و دقيق داد. چرا در زمانی که تعصّب بر همه کشورهای دنيا حاکم بود و اروپا دستخوش جنگ‌های خونين مذهبی بود، که اسپانيا سازمان تفتيش عقايد و آراء را به وجود آورد و پانصد هزار يهودی را کشت يا تبعيد کرد، شاه عبّاس چنين رويه مسالمت آميز را داشت؟

دليل نخست آن در عقايد شخصی او است. به يکی از کشيشان فرستاده اسپانيا که ديانت مسيحی را برتر از اسلام و ديانت واقعی خوانده بود، گفت: «اشتباه می‌کنيد، دين من همان قدر قابل احترام است که دين شما، و هر کس در ديانت خود آزاد است».

امّا شايد توجيه اصلی آن در رويه سياسی و ديپلماسی وی باشد همه روايات و اطّلاعات موجود نشان می‌دهد که او ايرانی متّحد و بدون تشيّج داخلی می‌خواست. البتّه با شرائط و اوضاع و احوال روز و نه با ديد امروزی ما. می‌خواست همه ايرانيان به رونق و قدرت ايران کمک کنند و در آن سهيم باشند. از ارامنه به خاطر فرهنگ خاصّ، زبان دانی، رفت و آمدشان با خارج از قلمرو ايران و نوآوری‌هايشان استفاده می‌کرد. پس از ماجرای فرح آباد، رفتارش با يهوديان نيز بر چنين مبنا بود. ميل داشت از آنان برای رونق تجارت و فعّاليّت‌هائی که امروز صرّافی خوانده می‌شود و توسعه صناعات در ايران استفاده کند.

امّا توجيه اصلی‌ آن رويه را بايد در تمام طول دوران سلطنتش جستجو کرد که در جستجوی اتّحادی با واتيکان و کشورهای مسيحی عليه امپراطوری عثمانی بود که آن را به حقّ دشمن ايران تلقّی کرد و می‌دانست که به سرزمين اجدادش (او عادت داشت ايران را چنين بخواند) چشم طمع دارند. کوشيد کشورهای مسيحی غرب را تحت لوای پاپ اعظم متّحد کند و خود با آنها متّحد شود که بر قلمرو باب عالی بتازند، موفّق نشد. در سال‌های آخر عمر با ريشيليو صدر اعظم بزرگ لوئی سيزدهم که دورنگری سياسی استثنائی داشت وارد مذاکره شد. هدفش آن بود که ايرانی‌ها زادگاه مسيح و “اراضی مقدّسه” را از سلطه عثمانی خارج کنند(در ارتش ايران اين قدرت را می‌ديد) به شرط آن که دول مسيحی آنجا را تصرّف و حفاظت نمايند و بندر حَلَب به عنوان پايگاه صادرات ايران به غرب در اختيار ايرانی‌ها باقی بماند.

تصوّر چنين سياست “تقسيم دنيا” حتّی برای ما مشکل است. ولی چنين بود. شايد يکی از علل عمده دشمنی حاکمان فعلی ايران با سياست شاه عبّاس همين باشد.

در آن عهد، تبادل سفيران و مذاکرات سياسی سرعت امروز را نداشت. برای هر رفت و آمدی ماه‌ها لازم بود. شايد هم بيشتر. مرگ شاه عبّاس در 1629 مجال تحقّق اين طرح را که شايد در سرنوشت جهان مؤثّر می‌بود، به او نداد.

بقيه ماجرا ديگر در حوصله اين گفتار نيست.

دوستان عزيز ، امروزه اوضاع و احوال ايران به کام ايرانيان نيست و از گردش دوران دل خوشی ندارند. تعصّب، خشونت‌های مذهبی بر ضدّ اقليّت‌ها، تبعيضات روز افزون بر جامعه ايرانی حکم فرما است. ميليون‌ها ايرانی ناچار به جلای وطن شده‌اند و ميليون‌های ديگری در کشور خود احساس بيگانگی و ناامنی می‌کنند.

اگر چهار قرن پيش، آنهم در چهارچوب يک سلطنت مطلقه، شاه عبّاس توانست نظامی نسبتاً آزاد به وجود آورد، امروز در شرائط دنيای ما، تحقّق اين هدف هم ضروری است و هم کاملاً ممکن.

به خواست خداوند، ايران از مهلکه کنونی نجات خواهد يافت، چنان که از تاخت و تاز اسکندر، حمله عرب، ايلغار مغول، فتنه افغان و نشيب و فرازهای بزرگ ديگر نجات يافت و هم چنان ايرانی بر جای و باقی ماند.

در جامعۀ آينده ايران، بايد عدالت اجتماعی بر مبنای آزادی کامل و مطلق عقايد و آراء و باورهای مذهبی برقرار شود. جدائی کامل ديانت از سياست و حکومت که مرحوم قوام السلطنه در بيانيّه معروف خود در ژوئيه 1952، بيش از شصت سال پيش عنوان کرده بود و بهای گران آن را پرداخت بايد اساس قوانين مملکتی و حاکم بر روابط اجتماعی باشد.

ايرانيان با يکديگر اختلاف مذهبی ندارند و نبايد داشته باشند. زرتشتی و يهودی و مسيحی و مسلمان (چه سنّی و چه شيعه) و بهائی و متدينان به همه اديان ديگر بايد از حقوق متساوی برخوردار باشند و نسبت به ميهن خود وظايف و تکاليف متساوی داشته باشند. ميان مسيحی و مسلمان، يا يهودی و مسلمان يا فرضاً بودائی و بهائی نبايد اختلاف قائل شد. فقط ديانت‌های مختلف دارند و در رهبری امور کشور بايد باورهای مذهبی را فدای مصالح ملّی کنند.

جامعۀ آينده ايران، به همّت جوانانی که در داخل و خارج در انديشه آن هستند، جامعه ديگری خواهد بود. جامعه‌ای و کشوری آزاد، فارغ از تعصّبات، در خدمت رفاه عامه، مترقّی و توانا. من شخصاً در سال‌های واپسين زندگی ترديدی ندارم که ايران به آنجا خواهد رسيد. دير يا زود. امّا بی چون و چرا.
از: گويا


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.