مرثیه‌ای در نقد شهزاده ای بی‌تدبیر، آن‌گاه که شعار، مردم را به قتلگاه برد!

یکشنبه, 19ام بهمن, 1404
اندازه قلم متن

نسل‌کشی در سایه شعار؛ رضا پهلوی و دی‌ماه خونین ۱۴۰۴

پارسا زندی

چنین گویند در آثار پیشینیان، و حکایت کنند در اخبار آیندگان، که چون طبل بی‌پایه را به بانگ بلند کوبند، غوغا خیزد اما بنیاد نلرزد؛ و چون علم بی‌عقل را به دوش گیرند، خون بسیار رود اما راهی گشوده نشود. این حکایت، نه افسانه است و نه از باب تسلی، که شرح حال روزگاری است که در آن نام «نجات» بسیار برده شد و نصیب مردم، جز نعش و ناله، نیامد.

رضا پهلوی، این وارث نام بی‌تجربه و مدعی رهبری بی‌قرار، در دی‌ماه خونین ۱۴۰۴ چنان به میدان سیاست آمد که گویی سیاست را نه هنر تدبیر، که فن قمار دانسته است؛ قماری با جان مردمی که نه مهره‌اند و نه ابزار، اما در حساب او به شمار نیامدند، مگر چون عددی در حاشیه پیروزی شخصی. از ۱۸ دی، آنجا که با اشاره به نظارت جهان و رئیس‌جمهور آمریکا به مردم القا کرد که حمایت خارجی در راه است، تا ۲۰ دی که آنان را به تسخیر مراکز شهرها فراخواند، و ۲۱ دی که وعده کمک‌های جهانی داد، یک خط فکری ثابت دیده می‌شود: تحریک امید، بدون محاسبه جان.

در گلستان سعدی آمده است که «پادشاهی که رای رعیت نخواهد، تختش بر آب است»؛ اما این شهزاده بی‌تخت، پیش از آنکه به رای مردم گوش دهد، به پژواک کف‌زدن هوادارانی دل خوش کرد که سیاست را با فحاشی و رهبری را با هیجان خیابانی خلط کرده اند،چنانکه عطار در کتاب منطق‌الطیر می‌گوید، آنان که هنوز از وادی طلب نگذشته‌اند، دعوی وصول می‌کنند؛ و همانطور که در کتاب کلیله و دمنه آمده است، آنان بوزینه‌اند که شمشیر به دست می‌گیرند، بی‌آنکه بدانند کجا باید بزنند

مصلحت قربانی شهرت

در تاریخ بیهقی آمده است که سلطان مسعود بی‌تدبیرانه به جنگ رفت؛ بیهقی نیت او را نکوهش نمی‌کند، بلکه تصریح می‌کند که رای و تصمیم او صواب نبودو همین تمایز است میان سیاست و جنون. فراخوان دی‌ماه ۱۴۰۴، هرچه بود، رای صواب نبود. آنکه مردم را به خیابان جنگ می‌فرستد، بی‌آنکه توازن قوا را بسنجد، بی‌آنکه راه بازگشت بگذارد، او نه رهبر است، نه دلسوز، بلکه محرکی خون‌ریز و سوداگر بحران!

مصلحت مردم، آن گوهر نایاب در سیاست، در این فراخوان چون شیشه‌ای بود در دست کودک: شکستنش آسان و تاوانش سنگین. شورشی که پایانش از آغاز پیداست، اگرچه در لفظ حق نام گیرد، در عمل خیانت به تدبیر است. رضا پهلوی، یا این بدیهه را نفهمید که در این صورت ناتوان است، یا فهمید و نادیده گرفت که در این صورت مسئول است. هر دو روایت، برای مدعی رهبری، رسواکننده است.

سیاست یا میدان جنگ

او سیاست را نه چون باغبان که به آهستگی می‌پرورد، بلکه چون سرداری دید که نقشه‌اش را بر خون می‌کشد. در ۲۲ دی، آنجا که گفت «این جنگ است و جنگ تلفات دارد»، سیاست رسماً به جنگ تقلیل یافت و مردم به تلفات قابل انتظار. اما نگفت که این جنگ سپاه منظم ندارد، فرمانده میدانی ندارد و پیروزی‌اش جز در خیال شبکه‌های ماهواره‌ای و اتاق‌های فکر بیگانه، جایی ندارد. در این جنگ؛او در پناهگاه رسانه‌ای نشست و مردم در خیابان‌ها قربانی شدند
و این همان فاصله‌ای است که تاریخ آن را با واژه‌ای سنگین نام می‌نهد: بی‌مسئولیتی.

جنبش مدنی، صبر می‌خواهد و سازمان؛ اما جنگ خیابانی فقط شعار می‌خواهد و احساس. پهلوی دومی را برگزید که زودبازده‌تر است برای ساختن رهبر، ولو ویران‌کننده باشد برای جامعه.

سود شخصی، زیان جمعی

آری، باید انصاف داد: دی‌ماه، سرمایه سیاسی رضا پهلوی را فزونی داد. نامش پررنگ‌تر شد، تصویرش بیشتر پخش شد و پایگاهش، به‌ویژه در بیرون مرز، گسترش یافت. اما این سود، از کدام کیسه پرداخت شد؟ از کیسه خون جوانان، از رنج خانواده‌ها، از عقب‌نشینی امید به دموکراسی. حتی پس از سرکوب خونین ۱۸ و ۱۹ دیماه، برخی گروه‌ها با گفتن «ایستادیم، جنگیدیم و پیروز شدیم» تلاش کردند شکست میدانی و تلفات گسترده را «پیروزی» جلوه دهند، اما خون ریخته شده، به سرمایه تبلیغاتی بدل گشت.

فضای سیاست، دوقطبی شد؛ نه از آن دوقطبی‌های سازنده، که از نوع دشمن‌ساز. هر که با او نبود، خائن خوانده شد؛ و هر که پرسش کرد، مزدور. این همان منطق لمپنیسم است که به جای استدلال، عربده می‌کشد؛ و به جای برنامه، پرچم می‌سوزاند. هوادارانی که رهبر را نه نقد، که تقدیس می‌کنند، در حقیقت او را به پرتگاه می‌رانند و جامعه را با خود.

تکرار فاجعه در آینه تاریخ

آنچه در دی‌ماه ۱۴۰۴ رخ داد، حلقه‌ای دیگر از زنجیره‌ای کهنه بود. در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، مجاهدین خلق با وجود پایگاه اجتماعی واقعی، با تفسیر غلط از قدرت خود، جوانانی را بی‌دفاع به خیابان فرستادند و به دهان سرکوب سپردند. در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، حماس با وجود توان نظامی، مردم غزه را در برابر دولتی قرار داد که منطقش نابودی بود و حاصلش یکی از بزرگ‌ترین نسل‌کشی‌های معاصر شد. در هر سه مورد، آرمان جای مصلحت مردم را گرفت.

رضا پهلوی، حتی از آن دو نیز تهی‌دست‌تر بود: نه سازمان داشت، نه توان میدانی، نه تجربه زیسته از جامعه ایران پس از ۴۷ سال دوری. آنچه داشت، موج بود و رسانه؛ و او بر موج خشم مردم موج‌سواری کرد. مواضع او در جنگ دوازده‌روزه و همسویی با دولتی که در وجدان عمومی جهان به‌عنوان دولتی نسل‌کش و محکوم شناخته می‌شود، ادامه همان بی‌خردی سیاسی است؛ نشانه فقدان سواد سیاست و بیگانگی با اخلاق دموکراتیک.

توهم نجات از بیرون

در کلیله و دمنه امده ، آن شتری که بارش بیش از توان است، با وعده منزل بعدی به راه می‌رانند تا سرانجام فرو افتد. وعده «کمک در راه است»، «جهان نظاره‌گر است»، و «پیروزی نزدیک است»، همان بار اضافی بود. مردم را به امید دخالت خارجی به میدان کشاندن، نه سیاست که قمار ژئوپولیتیک است؛ و تاریخ ایران از این قمار جز باخت به یاد ندارد. آنکه شکست را پیروزی می‌نامد، یا با واقعیت قهر است یا با اخلاق. هزاران ،هزار کشته را در ترازوی دستاورد سیاسی گذاشتن، همان خطایی است که رجوی و سنوار کردند؛ تفاوت در پرچم است، نه در منطق.

ختم کلام – دادگاه تاریخ

حاصل سخن آن است که رضا پهلوی، اگرچه جلاد نبود، اما بی‌تدبیر بود؛ اگرچه آمر کشتار مستقیم نبود، اما آتش‌بیار معرکه‌ای بود که هزاران جان بی‌گناه در آن سوخت. تاریخ، با کسانی که «می‌توانستند نکنند و کردند»، مهربان نیست؛ و آن‌کس که در پستوهای امن استودیو نشست و مردمی را که تنها امیدشان به عدالت بود، به میدان مرگ کشاند، باید پاسخگوی خون آنان باشد؛ نه به حکم خشم، که به قاعده عقل و انصاف. اینک پس از حکومت خونریز جمهوری آدمکش اسلامی، سهم او در آن نسل‌کشی آشکار، لکه‌ای است که حتی زمان نمی‌تواند پاک کند. تاریخ، دادگاهی ا‌ست که نه بر مبنای وعده و شعار، بلکه بر اساس عمل و پیامد قضاوت می‌کند؛ و رضا پهلوی، پس از حاکمان، در صف متهمان رده دوم نشسته است، که باید در آن دادگاه پاسخ دهد و جز توبه و عبرت، هیچ پوششی برای این بی‌تدبیری عظیم ندارد.

ای کاش سخن سعدی را دریافته بود:

«توانا بود هر که دانا بود»؛

و این دانایی، نه در بلندگو یافت می‌شود، نه در کف‌زدن جماعت، بلکه در پاس داشتن جان مردمی است که سیاست اگر به کار آنان نیاید، به هیچ کار نمی‌آید.

 پارسا زندی (مشاور حقوقی)

 


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.