از عمامه تا تاج؛ ژن برتر يا قانون برتر در خواب شيرين ملت خسته؟ اپوزيسيون در آيينه قدرت و سرنوشت ملتی كه از تاريخ درس نگرفت!

Tuesday, 24th February, 2026
اندازه قلم متن

پارسا زندی

مقدمه

تاريخ اين سرزمين، دفترى است آغشته به آه و آرزو. هر برگ آن را كه بگشايى، نشانى از قيامى براى رهايى و فرجامى در بند تازه مى يابى. گويى ما مردمانى هستيم كه زنجير را مى شكنيم، اما سايه آن را نگاه مى داريم. يك قرن است كه از استبدادى به استبداد ديگر مى لغزيم و هر بار نامى عوض مى شود و جامه اى دگرگون، اما منطق قدرت همان مى ماند.

گاندی گفت آزادى را نمى توان به ملتى بخشيد؛ بايد آن را بياموزد و تمرين كند. و ما هنوز ميان آموختن و آرزو كردن سرگردانيم.

در روزگارى كه يك قرن تمام، آفتاب اين سرزمين از پس ابر استبداد برآمد و باز فرو شد، مردمان ما چندين بار به خيال نجات برخاستند و چندين بار به دام ديگر فرو افتادند. عجب آن است كه هنوز جماعتى در پى ساختن بت اند؛ نه از سنگ و چوب، بلكه از خاطره و خون و نام خانوادگى و با نوستالژى به ظاهر شيرين!

سخن در آن نيست كه فرزندان رضا پهلوى پا به عرصه سياست گذارند! عيب آنجاست كه آمدن با عصاى رانت باشد و نشستن بر مسند با تكيه بر لقب. اگر كسى به اعتبار خرد و هنر خويش فعال سياسى است، چه حاجت به پيشوند و پسوند موروثى كه بوى ژن برتر دهد و قشر ممتاز بسازد؟

در ديارى كه جوانان ديگر بلاد را به وادى صنعت و خلاقيت مى فرستند تا از هيچ، همه چيز بسازند و در سيليكن‌ولى سانفرانسيسكو و شهرهاى نوآورى جهان شركت بنياد كنند، ما سنتی ديگر پيش گرفته ايم. اليگارش هاى خاورميانه نه كارآفرين كه آقازاده مى پرورند. يكى را كشتی نفتی دهند، ديگرى را سرمايه بى رنج بخشند، و سومى را لقب والاگهر و شاهدخت آويزند تا بى خرج و زحمت بخورند و بگردند و نقطه آغاز زندگيشان از ديگران جدا باشد. چنين است كه اپوزيسيون نيز شبيه حكومت مى شود؛ در لفظ مخالف و در عمل دلبسته همان امتياز!

اين القاب چيست كه بر پشت آدمى مى بنديد؟ والاگهر يعنى چه؟ شاهدخت يعنى چه؟ تا كنون شنيده ايد كارگردخت يا مهندس دخت يا مربى كودك دخت يا ماما دخت؟ اگر ميزان، توانايى و خدمت است، چرا نام پدر بايد نردبان فرزند شود؟ در روزگارى كه دعوى برابرى همه شهروندان در برابر قانون مى رود، هر لقب موروثى لگدى است نرم اما آشكار بر صندوق راى!

مى گويند شرط دوران گذار، پايبندى به برابرى است. سخن نيكوست، اما سياستمدارى كه نخست خود اصول اعتقادى خويش را عملا به كار نبندد، تا ثريا مى رود ديوار كج! اگر قرار است كشورى بر اساس راى مردم بنا شود، بايد در صف ايستاد و راى گرفت و شنيد كه ملت چه مى گويد. پيش از آنكه حكمى از صندوق برآيد، «فرياد جاويد شاه برآوردن»!

از سوى ديگر، رسانه هايى كه دم از آزادى مى زنند، سخن مبارزى را كه چهل و هفت سال در اين ملك جنگيده و زندان كشيده پخش نمى كنند، اما چهار كلمه انگليسى گفتن دختر (نوه)شاه پيشين را با آب و تاب مى نمايانند! چنان باديگارد مى برند و مى آورند و نمايش اقتدار و پولدارى مى دهند كه گويى ايران سومالى است و اينان منجيان سفارشى تاريخ اند! انگار نه انگار كه اعتراض ديماه از فقر و فاصله طبقاتى برخاست و جنبشى مدنى عليه مفتخورى آقازاده ها شكل گرفت و هر روز مردم پرده از كارشان برمى دارند!

اما ريشه درد ژرف تر از يك نام و يك خانواده است. پرسش آن است كه چرا برخى مردمان اين سرزمين از خواب ساختن ديكتاتور براى خود و نسل بعد بيدار نمى شوند؟!

چرا هر بار كه زخم استبداد هنوز تازه است، به جاى درمان، به نوستالژى پناه مى برند ! و گذشته را چون افسانه اى زراندود بازگو مى كنند؟ پدران با سودای حكومت خدا ديكتاتورى پيشين را برانداختند و خود به دام ديكتاتورى مذهب افتادند. اكنون برخى فرزندان مى خواهند تجربه پسر ديكتاتور پيشين را بيازمايند؛ گويى آزمودن آزموده را هنر مى دانند!

چهل و هفت سال است كه مردمى در اسارت، در جنگ، در سركوب، در فقر اقتصادى و در تحقير اجتماعى زيسته اند. فرزند كسی كه اين سالها را در بهترين رفاه با سرمايه هاى به يغما رفته همین ملت گذرانده و يك روز در صف نان و يك شب در بيم زندان نايستاده، چگونه مى تواند عمق اين رنج را احساس كند؟ همدلى از تجربه مى رويد نه از نسب.

هزاران ايرانى به دنياى متمدن پناه بردند؛ به كشورهايى كه با هزاران مشقت و بحران به مردم سالارى رسيدند. در آن بلاد، حزب ساختن هنر است، قانون بر فرد مقدم است و آزادى عطاى شاه نيست بلكه حق شهروند است. «هانا آرنت »هشدار مى دهد كه جايى كه مردم از مسئوليت سياسی خويش كناره مى گيرند، توتاليتاريسم در خلأ مشاركت زاده مى شود. عجب آنكه برخى از همين مهاجران، به جاى آموختن شيوه حكمرانى جمعى و نهادسازى، باز در پى حكمرانى فردى اند،! آن هم در آن سوى مرزها، آيا با خود نمى انديشند كه مردمان آن كشورها درباره اين شوق ما به بازتوليد سلطنت و فرد محورى چگونه مى نگرند؟ آيا نمى پرسند شما كه از استبداد گريخته ايد، چرا باز صورت ديگر آن را مى جوييد؟!

در اين ميان سخنی ديگر نيز بايد افزود، تا دفتر اين حكايت ناتمام نماند. استبداد تنها در قامت حاكم پديدار نمى شود؛ نخست در ذهن شهروند خانه مى كند. «ماكس وبر» از اقتدار كاريزماتيك سخن مى گويد؛ آنجا كه مردم شيفته شخص مى شوند و قانون را به سايه مى برند. آنكه در درون خويش به برترى خون و نام رضايت داده، هر چند بر زبان از برابرى گويد، در عمل بذر تبعيض مى پراكند. دمكراسی پيش از آنكه در صندوق راى متولد شود، در وجدان عمومى شكل مى گيرد. اگر وجدان شيفته لقب و نسب باشد، صندوق نيز از همان شيفتگى رنگ مى گيرد.

چرا بعضی مردمان ما از دايره نوستالژى بيرون نمى آيند؟ چرا گذشته را نه به چشم تجربه، كه به صورت افسانه مى نگرند؟ گويى هر چه دورتر شود، زيباتر مى نمايد! اما تاريخ را با عطر خاطره نبايد سنجيد؛ با ميزان عدالت و آزادى بايد سنجيد. اگر معيار، رفاه معدودى در كنار سكوت اكثريت بوده است، آن رفاه هر چند پر زرق و برق، بنيادش سست بوده است.

ملتی كه يك قرن تحقير ديده، اگر باز به دنبال سايه اى ديگر از اقتدار فردى رود، بايد در آيينه به خويش بنگرد. درد استبداد تنها از بالا نيامده؛ از پايين نيز تغذيه شده است. هر بار كه شهروندى به جاى مطالبه قانون، به دنبال چهره اى كاريزماتيك دويده، آجرى بر ديوار استبداد نهاده است.

از عمامه تا تاج، اگر منطق برترى فردى حاكم باشد، صورت عوض مى شود و سيرت باقى مى ماند. مسئله نه لباس است و نه عنوان؛ مسئله تمركز قدرت در دست يك نام است. ژن برتر، چه دينى باشد و چه موروثى، هر دو با قانون برتر ناسازگار است.


⸻—————————

ختم كلام

اى مردمان ستمديده از يك قرن ديكتاتورى و تحقير، يك بار نيز به خود اعتماد كنيد. در دل همين خاك، هزاران نخبه باليده اند؛ فرزندان كارگر و معلم و پرستار كه با رنج بزرگ شدند و در دانشگاه هاى جهان درخشيدند.

دمكراسی، زاده افسانه يك مرد يا يك سلسله نيست؛ بر شانه نهادها و قانون مى ايستد. با تمرين جمعى استوار مى شود، نه با تمركز اختيار در چنگ يك نام يا يك خاندان.

ملتی كه از گذشته و تاريخش درس نگرفت، ناگزير است بار ديگر همان راه را برود، هر چند با تابلوى تازه. اما ملتی كه عبرت گرفت، حتى از شكست نيز پلى براى آينده مى سازد.

پس اين بار بياييم تا از تاريكى نوميدى، استبدادى ديگر نزايم، بلكه از دل تجربه و رنج خويش بنياد دمكراسی برآوريم. نه به هيجان يك لحظه، كه به صبر نهادسازى تكيه كنيم؛ نه به ستايش نسب و نام، كه به حرمت قانون گردن نهيم. وگرنه تاريخ، بى آنكه خسته شود، همان داستان را از نو رقم خواهد زد؛ نامها دگر خواهد شد، اما سرنوشت همچنان بر مدار پيشين خواهد گشت.

 

پارسا زندی (مشاور حقوقی)


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.