
پارسا زندی
مقدمه
تاریخ این سرزمین، دفترى است آغشته به آه و آرزو. هر برگ آن را که بگشایى، نشانى از قیامى براى رهایى و فرجامى در بند تازه مى یابى. گویى ما مردمانى هستیم که زنجیر را مى شکنیم، اما سایه آن را نگاه مى داریم. یک قرن است که از استبدادى به استبداد دیگر مى لغزیم و هر بار نامى عوض مى شود و جامه اى دگرگون، اما منطق قدرت همان مى ماند.
گاندی گفت آزادى را نمى توان به ملتى بخشید؛ باید آن را بیاموزد و تمرین کند. و ما هنوز میان آموختن و آرزو کردن سرگردانیم.
در روزگارى که یک قرن تمام، آفتاب این سرزمین از پس ابر استبداد برآمد و باز فرو شد، مردمان ما چندین بار به خیال نجات برخاستند و چندین بار به دام دیگر فرو افتادند. عجب آن است که هنوز جماعتى در پى ساختن بت اند؛ نه از سنگ و چوب، بلکه از خاطره و خون و نام خانوادگى و با نوستالژى به ظاهر شیرین!
سخن در آن نیست که فرزندان رضا پهلوى پا به عرصه سیاست گذارند! عیب آنجاست که آمدن با عصاى رانت باشد و نشستن بر مسند با تکیه بر لقب. اگر کسى به اعتبار خرد و هنر خویش فعال سیاسى است، چه حاجت به پیشوند و پسوند موروثى که بوى ژن برتر دهد و قشر ممتاز بسازد؟
در دیارى که جوانان دیگر بلاد را به وادى صنعت و خلاقیت مى فرستند تا از هیچ، همه چیز بسازند و در سیلیکنولى سانفرانسیسکو و شهرهاى نوآورى جهان شرکت بنیاد کنند، ما سنتی دیگر پیش گرفته ایم. الیگارش هاى خاورمیانه نه کارآفرین که آقازاده مى پرورند. یکى را کشتی نفتی دهند، دیگرى را سرمایه بى رنج بخشند، و سومى را لقب والاگهر و شاهدخت آویزند تا بى خرج و زحمت بخورند و بگردند و نقطه آغاز زندگیشان از دیگران جدا باشد. چنین است که اپوزیسیون نیز شبیه حکومت مى شود؛ در لفظ مخالف و در عمل دلبسته همان امتیاز!
این القاب چیست که بر پشت آدمى مى بندید؟ والاگهر یعنى چه؟ شاهدخت یعنى چه؟ تا کنون شنیده اید کارگردخت یا مهندس دخت یا مربى کودک دخت یا ماما دخت؟ اگر میزان، توانایى و خدمت است، چرا نام پدر باید نردبان فرزند شود؟ در روزگارى که دعوى برابرى همه شهروندان در برابر قانون مى رود، هر لقب موروثى لگدى است نرم اما آشکار بر صندوق راى!
مى گویند شرط دوران گذار، پایبندى به برابرى است. سخن نیکوست، اما سیاستمدارى که نخست خود اصول اعتقادى خویش را عملا به کار نبندد، تا ثریا مى رود دیوار کج! اگر قرار است کشورى بر اساس راى مردم بنا شود، باید در صف ایستاد و راى گرفت و شنید که ملت چه مى گوید. پیش از آنکه حکمى از صندوق برآید، «فریاد جاوید شاه برآوردن»!
از سوى دیگر، رسانه هایى که دم از آزادى مى زنند، سخن مبارزى را که چهل و هفت سال در این ملک جنگیده و زندان کشیده پخش نمى کنند، اما چهار کلمه انگلیسى گفتن دختر (نوه)شاه پیشین را با آب و تاب مى نمایانند! چنان بادیگارد مى برند و مى آورند و نمایش اقتدار و پولدارى مى دهند که گویى ایران سومالى است و اینان منجیان سفارشى تاریخ اند! انگار نه انگار که اعتراض دیماه از فقر و فاصله طبقاتى برخاست و جنبشى مدنى علیه مفتخورى آقازاده ها شکل گرفت و هر روز مردم پرده از کارشان برمى دارند!
اما ریشه درد ژرف تر از یک نام و یک خانواده است. پرسش آن است که چرا برخى مردمان این سرزمین از خواب ساختن دیکتاتور براى خود و نسل بعد بیدار نمى شوند؟!
چرا هر بار که زخم استبداد هنوز تازه است، به جاى درمان، به نوستالژى پناه مى برند ! و گذشته را چون افسانه اى زراندود بازگو مى کنند؟ پدران با سودای حکومت خدا دیکتاتورى پیشین را برانداختند و خود به دام دیکتاتورى مذهب افتادند. اکنون برخى فرزندان مى خواهند تجربه پسر دیکتاتور پیشین را بیازمایند؛ گویى آزمودن آزموده را هنر مى دانند!
چهل و هفت سال است که مردمى در اسارت، در جنگ، در سرکوب، در فقر اقتصادى و در تحقیر اجتماعى زیسته اند. فرزند کسی که این سالها را در بهترین رفاه با سرمایه هاى به یغما رفته همین ملت گذرانده و یک روز در صف نان و یک شب در بیم زندان نایستاده، چگونه مى تواند عمق این رنج را احساس کند؟ همدلى از تجربه مى روید نه از نسب.
هزاران ایرانى به دنیاى متمدن پناه بردند؛ به کشورهایى که با هزاران مشقت و بحران به مردم سالارى رسیدند. در آن بلاد، حزب ساختن هنر است، قانون بر فرد مقدم است و آزادى عطاى شاه نیست بلکه حق شهروند است. «هانا آرنت »هشدار مى دهد که جایى که مردم از مسئولیت سیاسی خویش کناره مى گیرند، توتالیتاریسم در خلأ مشارکت زاده مى شود. عجب آنکه برخى از همین مهاجران، به جاى آموختن شیوه حکمرانى جمعى و نهادسازى، باز در پى حکمرانى فردى اند،! آن هم در آن سوى مرزها، آیا با خود نمى اندیشند که مردمان آن کشورها درباره این شوق ما به بازتولید سلطنت و فرد محورى چگونه مى نگرند؟ آیا نمى پرسند شما که از استبداد گریخته اید، چرا باز صورت دیگر آن را مى جویید؟!
در این میان سخنی دیگر نیز باید افزود، تا دفتر این حکایت ناتمام نماند. استبداد تنها در قامت حاکم پدیدار نمى شود؛ نخست در ذهن شهروند خانه مى کند. «ماکس وبر» از اقتدار کاریزماتیک سخن مى گوید؛ آنجا که مردم شیفته شخص مى شوند و قانون را به سایه مى برند. آنکه در درون خویش به برترى خون و نام رضایت داده، هر چند بر زبان از برابرى گوید، در عمل بذر تبعیض مى پراکند. دمکراسی پیش از آنکه در صندوق راى متولد شود، در وجدان عمومى شکل مى گیرد. اگر وجدان شیفته لقب و نسب باشد، صندوق نیز از همان شیفتگى رنگ مى گیرد.
چرا بعضی مردمان ما از دایره نوستالژى بیرون نمى آیند؟ چرا گذشته را نه به چشم تجربه، که به صورت افسانه مى نگرند؟ گویى هر چه دورتر شود، زیباتر مى نماید! اما تاریخ را با عطر خاطره نباید سنجید؛ با میزان عدالت و آزادى باید سنجید. اگر معیار، رفاه معدودى در کنار سکوت اکثریت بوده است، آن رفاه هر چند پر زرق و برق، بنیادش سست بوده است.
ملتی که یک قرن تحقیر دیده، اگر باز به دنبال سایه اى دیگر از اقتدار فردى رود، باید در آیینه به خویش بنگرد. درد استبداد تنها از بالا نیامده؛ از پایین نیز تغذیه شده است. هر بار که شهروندى به جاى مطالبه قانون، به دنبال چهره اى کاریزماتیک دویده، آجرى بر دیوار استبداد نهاده است.
از عمامه تا تاج، اگر منطق برترى فردى حاکم باشد، صورت عوض مى شود و سیرت باقى مى ماند. مسئله نه لباس است و نه عنوان؛ مسئله تمرکز قدرت در دست یک نام است. ژن برتر، چه دینى باشد و چه موروثى، هر دو با قانون برتر ناسازگار است.
⸻—————————
ختم کلام
اى مردمان ستمدیده از یک قرن دیکتاتورى و تحقیر، یک بار نیز به خود اعتماد کنید. در دل همین خاک، هزاران نخبه بالیده اند؛ فرزندان کارگر و معلم و پرستار که با رنج بزرگ شدند و در دانشگاه هاى جهان درخشیدند.
دمکراسی، زاده افسانه یک مرد یا یک سلسله نیست؛ بر شانه نهادها و قانون مى ایستد. با تمرین جمعى استوار مى شود، نه با تمرکز اختیار در چنگ یک نام یا یک خاندان.
ملتی که از گذشته و تاریخش درس نگرفت، ناگزیر است بار دیگر همان راه را برود، هر چند با تابلوى تازه. اما ملتی که عبرت گرفت، حتى از شکست نیز پلى براى آینده مى سازد.
پس این بار بیاییم تا از تاریکى نومیدى، استبدادى دیگر نزایم، بلکه از دل تجربه و رنج خویش بنیاد دمکراسی برآوریم. نه به هیجان یک لحظه، که به صبر نهادسازى تکیه کنیم؛ نه به ستایش نسب و نام، که به حرمت قانون گردن نهیم. وگرنه تاریخ، بى آنکه خسته شود، همان داستان را از نو رقم خواهد زد؛ نامها دگر خواهد شد، اما سرنوشت همچنان بر مدار پیشین خواهد گشت.
پارسا زندی (مشاور حقوقی)