
این روزهای بعد از جنگ و حالا همزمان با خبرهای توافق، تصویر برگههای اسکناس و نمودارهای خطی در شبکههای اجتماعی میچرخند و میگویند حقوق کارگر از ۳۰۰ دلار به زیر ۹۰ دلار رسیده است. سفرهها کوچک شدهاند اما پشت عدد ۹۰ دلار که در فضای مجازی دستبهدست میشود، داستان آدمهایی است که چرخ تولید کشور را میچرخانند اما برای تامین سه قلم از نیازهایشان باید به اندازه ۴۸ روز کار کنند.
خطکشی به نام سبد معیشت
در دنیای واقعی، کارگران بخش زیادی از حقوق خود را خرج خرید دلار یا سفرهای خارجی نمیکنند؛ سهم اصلی درآمد آنها پای دو چیز میرود: شکم و سقف یعنی خوراک و اجارهبها.
اقتصاددانان برای فهمیدن حالوروز مردم، متر و معیاری دارند به نام «سبد معیشت.» این سبد یعنی حداقل هزینهای که یک خانواده باید بپردازد تا فقط «زنده بماند و توان کار کردن داشته باشد.» از حداقل کالری لازم برای بدن گرفته تا یک سرپناه معمولی و هزینههای ابتدایی درمان و آموزش. اگر به اواسط دهه ۹۰ برگردیم، حقوق مصوب یک کارگر میتوانست حدود ۶۰ تا ۷۰درصد این هزینههای حیاتی را پوشش دهد. بقیه هزینهها هم با قناعت یا اضافهکاری پر میشد اما امروز این توازن به هم ریخته است. دستمزد کارگران حالا تنها پاسخگوی حدود ۳۰ تا ۳۵درصد از این سبد حداقل معیشت است. به زبان سادهتر، حقوق قانونی کارگر فقط برای ۱۰ روز اول ماه دوام میآورد و برای ۲۰ روز بعدی، هیچ پشتوانهای وجود ندارد.
چرا آمار رسمی با جیب مردم نمیخواند؟
حتما بارها شنیدهاید که مرکز آمار نرخ تورم را رقمی مشخص اعلام میکند، اما وقتی به بازار میروید، احساس میکنید همهچیز چند برابر گرانتر شده است. این خطای دید نیست؛ این «تورم ناهمگن» است. نرخ تورم رسمی، میانگینی از قیمت همهچیز است؛ از هواپیما و کتوشلوار گرفته تا نان و پنیر. اما در زندگی یک خانواده کارگری، خرید اقلام لوکس جایی ندارد. آنها بیشترین ضربه را از تورمِ گوشت، برنج، لبنیات و اجارهخانه میخورند. وقتی سرعت گران شدن غذا و مسکن از تورم عمومی بالاتر میرود، سفره کارگر با سرعتی باورنکردنی کوچک میشود؛ تصویری که هیچ نمودار خطی و سادهای در فضای مجازی نمیتواند عمق آن را نشان دهد.
داستان «دقیقه کار»؛ چقدر باید بدویم؟
رضا، کارگر خط تولید یک کارخانه قطعهسازی، روایت میکند: «دوره قدیم اگر پاداش یا اضافهکاری میگرفتیم، یک کیلو گوشت یا مرغ میخریدیم و خانوادگی خوشحال میشدیم. الان وقتی جلوی قصابی میایستم، قیمت روی تابلو را به روزهای عمرم تبدیل میکنم. با خودم میگویم اگر این دو کیلو گوشت را بخرم، یعنی دستمزد ۶ روز کار در کارخانه را یکجا دادهام. نتیجهاش این میشود که یا به مقدار خیلی کم و چرخکرده رضایت میدهیم یا ترجیح میدهیم اصلا به ویترین نگاه نکنیم تا شرمنده بچهها نشویم. گوشت ماموریتش از یک غذای هفتگی، به یک کالای لوکس تغییر کرده است.»
یکی از ملموسترین راهها برای فهمیدن افت قدرت خرید، تبدیل قیمتها به «ساعتهای عمر» است. اینکه یک کارگر برای خرید یک کیلوگرم گوشت، یک حلب روغن، یا پرداخت اجارهبهای یک متر از خانهاش، باید چند «ساعت» یا چند «روز» کار کند. وقتی از این زاویه به ماجرا نگاه میکنیم، میبینیم کارگران امروز برای تامین همان حجم از کالای اساسی که ده سال پیش میخریدند، باید ساعتهای بسیار بیشتری کار کنند. این یعنی دویدنِ بیشتر برای عقب نماندن از نقطهی صفر.
قیمت یک کیلو گوشت معادل سه روز کاری
اگر به طور مشخص روی دستمزد امسال و قیمت فعلی گوشت در بازار تمرکز کنیم، قیمت یک کیلو گوشت دو میلیون تومان و حداقل دستمزد ساعتی کارگر حدود ۷۵هزار و ۶۰۰ تومان است. با یک تقسیم ساده مشخص میشود که برای خرید یک کیلوگرم گوشت دو میلیون تومانی، یک کارگر باید حدود ۲۶.۵ ساعت کار کند که با توجه به شیفتهای استاندارد ۸ ساعته، این مدت معادل ۳ روز و ۲ ساعت کار کامل است. در یک ماه کاری استاندارد با ۱۷۶ ساعت کار، خرید تنها ۴کیلوگرم گوشت در ماه، نیازمند ۱۰۶ ساعت کار معادل ۱۳ روز کاری است.
این یعنی کارگر باید بیش از ۶۰درصد از کل زمان کاری و درآمد ماهانه خود را فقط پای خرید ۴کیلو گوشت بگذارد.
خرید ۲۰ کیلو برنج معادل ۱۰ روز کاری
قیمت یک کیلو برنج هندی که به مراتب از برنج ایرانی کمکیفیتتر است، در بازار حدود ۳۰۰هزار تومان است که نیازمند ۴ ساعت کار کارگران است. تامین برنج مورد نیاز یک ماه یک خانواده حدود ۲۰کیلوگرم، نیازمند ۸۰ ساعت کار است؛ یعنی کارگر باید نزدیک به ۱۰ روز کامل تنها برای تامین برنج خود و خانوادهاش کار کند.
اجاره مسکن معادل ۲۵ روز کاری
فرض بگیریم، سهم ماهانه اجارهبها برای یک آپارتمان کوچک ۶۰متری در جنوب شهر حداقل ۱۵میلیون تومان است که معادل ۲۰۰ ساعت کاری یا ۲۵ روز کاری یک کارگر است. از آنجا که یک ماه کاری استاندارد ۱۷۶ ساعت است، کارگر باید بیش از ۸۰ درصد از کل زمان و درآمد ماهانه خود را فقط به سقف بالای سر اختصاص دهد.
فرسودگی جسمی کارگران
اگر سه نیاز کلیدی یک ماه را کنار هم بگذاریم، مسکن حدود ۲۵ روز، گوشت حدود ۱۳ روز و برنج حدود ۱۰ روز کار نیاز دارد. مجموع این سه قلم کالا به ۴۸ روز کاری نیاز دارد. از آنجا که سقف قانونی کار در ماه ۳۰ روز است، کارگر حتی با سپری کردن تمام ساعات موظفی خود، باز هم با ۱۸ روز کسری کار برای تامین همین سه نیاز اولیه مواجه است.
این عدد، ریشه اصلی پناه بردن به مشاغل دوم و سوم را به وضوح نشان میدهد. این شکاف عمیق درآمد و هزینه، رفتار جامعه کارگری را هم تغییر داده است. بهطوریکه وقتی شغل اول و اصلی کفاف هزینهها را نمیدهد، دو اتفاق میافتد.
کارگر مجبور است بلافاصله بعد از شیفت کارخانه، مسافرکشی کند یا به کارهای تدارکاتی رو بیاورد که خستگی مفرط، فرسودگی جسمی و از دست رفتن زمان مفید برای خانواده را در پی دارد. علاوه بر این، بسیاری از کارگران ماهر ترجیح میدهند کار در کارخانه را رها کنند و در بخشهای غیررسمی یا خدماتی مثل پیک و تاکسیهای اینترنتی مشغول شوند؛ چرا که درآمد این شغلها روزانه است و سریعتر خودش را با گرانی بازار هماهنگ میکند. این یعنی کارخانهها خالی از نیروی متخصص میشوند و تولید ضربه میخورد.